استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

پسرک ساده دل - یافته ها

پسرک ساده دل مابین اطلاعات، اخبار و پست های وبلاگهای فارسی جستجو و مطالب جستجو شده ی پیشنهادی به صورت خلاصه و با درج لینک منبع نمایش داده شده. چنانچه نتایج جستجو شده دارای محتوای نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید.



ساده نباش!!

درخواست حذف اطلاعات

زود ج شد..دخترک را میگویم.دلش را زود ج کرد.. ساده بود، گول خورد!.. فکر میکرد چه چیزها که میتواند در قبال ذهن و واکنش پسرک در انتظارش باشد. فکر میکرد اگر برخی رفتارش را تغییر دهد در دل پسرک جایگاهش بالا میرود . دل و ذهن و رفتار خودش را ج کرد تا شود همان چیزی که بنظرش پسرک دوست داشت... روزی که فکر کرد ، تمام آنچه باید میشده شده است ، به سراغ پسرک کرد..اما فهمید ؛ پسرک هرگز به او فکر نکرده بود... ...




منبع : http://khatkhatimikonam.blogfa.com/post/13



کاسه صبر پیرمرد

درخواست حذف اطلاعات

پیرمرد به پسرک گفت : حق نداری بری جبهه ! پسرک گفت : احترامتون سر جاش ، ولی نیازی به رضایت شما نیست . پیرمرد گفت : اگه بری کشته میشی ! پسرک گفت : شهید ! پیرمرد گفت : شاید هم مجروح بشی ، دستت یا پات قطع بشه ! پسرک گفت : جانباز فی سبیل الله ! پیرمرد گفت : شاید هم معلوم نشه چه بلایی سرت اومده ، برای همیشه مفقود بشی ! پسرک گفت : جاوید الأثری میان گمنامان تاریخ ! پیرمرد گفت : جبهه نرو ، برات دوچرخه می م ! پسرک خندید و گفت : نمی خوام . پیرمرد گفت : برات موتور می م ! پسرک گفت : نمی خوام . پیرمرد گفت : برات زن می گیرم . پسرک گفت : نمی خوام . پیرمرد عصبانی شد ، داد و هوار راه انداخت که چرا موندی ؟ این جا چه غلطی می کنی ؟ راهت رو بگیر و برو جبهه دیگه !!! ...




منبع : http://forghan135.blog.ir/1395/11/29/کاسه-صبر-پیرمرد



پسرک و باد

درخواست حذف اطلاعات

و چنین بود روزی زیر شلاق و رگبار بادی از جنس تگرگ پسری بود بی لباس و بی برگ تکه نانی داشت به دست گاز می زد او نان خود را تازه می کرد جان خود را باد زوزه کشید و تند وزید دشت و کوه را به سرعت پیمود شاخ و برگ چناری را خم نمود چادر پیر زنی را کشید برگ و گلبرگی را درید دستی برجسم نحیف پسرک هم کشید پسرک جمع شد و آرام لرزید باد زیر پیراهن نیمدار او نیز خزید پسرک زین کار باد خندید باد چرخی زد شاد و سرمست برد بر تن کودک باز هم دست پسر ک گاز می زد لقمه را با غرور سر می داد نغمه را باد مغرور ، ازین کار تعجب نمود خشم آورد باد بر رویش برداشت کلاه از سر و مویش باد تندِ تند دمید پسرک از این کار باد می خندید باد گردی از زمین بر روی او پاشید پسرک با دندان لفمه اش را باز اشید باد خشمش را آورد به رو پسرک هم چهر ه را سرخ کرد از او باز نانش را می زد گاز باد حیران بود ازین راز پسرک فارغ شد از نان و خورشت دست زی ...




منبع : http://dashtag.blogfa.com/post/118



پسرک عاقل من

درخواست حذف اطلاعات

هفت روزی که بیمارستان بستری بودم به پسرک خیلی سخت گذشت چون نمی تونست من رو ببینه و ماجرای خو دن شبش هم ماجرایی بود. البته شب قبل از عمل اجازه دادند پسرک رو ببینم. برام یک لگو آورد و داد دستم که هر وقت دردم شروع میشه اون رو تو دست هام فشار بدم . موقع ترخیص اومد دنبالم. وقتی جلوی در اسانسور ایستاده بودیم یکی از همراهان بیمار از پسرک پرسید مامان برات خواهر هدیه اورده یا داداش؟؟پسرک یه کم فکر کرد و گفت مامانم خودش هدیه است. قند تو دلم اب شد ، پسرک لحظه های سخت من رو درک می کنه. پسرکم تو سختی های من مردی شده برای خودش. ...




منبع : http://fedi.blogfa.com/post-307.aspx



این شد که پسرک رسید به این جا

درخواست حذف اطلاعات

پسرک نشسته بود و داشت به این 5 سال فکر می کرد. پنج سالی که هنوز پنجِ کامل نشده بود ولی نزدیک بود رسیدنِ اون پنج. پنج سالی که گیسو را می شناخت ولی نمی شناخت، نزدیک بود ولی دووور. پسرک موی کوتاه دوست داشت ولی گیسو می خواست. پسرک این ور دنیا بود ولی اون ور دنیا رو می خواست. پسرک نمی دونست چی می خواد! پسرک اوایل [خیال کنم] دوست داشتنی بود برای گیسو. [گیسو! چه شد که پسرک رقت انگیز شد؟] پسرک برای گیسو یکی از خدایان بود. گیسو ش ت اش . . . [گیسو! چه شد که کافر شدی؟] [گیسو! چه شد که خدا رو هم کافر کردی؟] خدای ش ته شده دیگه نمی تونه کاری کنه. رقت انگیز شد. [و گیسویی که رقت انگیزها رو دوست نداشت . . .] +بذار فکر کنند که کم داشتی یه نمه . . . ...




منبع : http://blackhole.blog.ir/post/این-شد-که-پسرک-رسید-به-این-جا



:چه کفش قشنگی دارید!!!

درخواست حذف اطلاعات

پسرک جلوی خانمی را می گیرد و با ماس می گوید: خانم توروخدا یه شاخه گل ب ید...زن درحالی که گل را از پسرک می گرفت ،نگاه پسرک راروی کفش هایش احساس کرد... :چه کفش قشنگی دارید!! زن لبخند زد و گفت :برادرم برایم یده .دوست داشتی جای منبودی؟؟؟ پسرک بدون درنگ و محکم گفت:نه ..ولی دوست داشتم جای برادر شما بودم !! تا من هم برای خواهرم کفش ب م ........ ...




منبع : http://lovelytogether.blog.ir/1395/11/21/چه-کفش-قشنگی-دارید



پسرک جوراب فروش

درخواست حذف اطلاعات

پسرک پرسید: جوراب مردانه و نه نمی ی؟ لحظه آ پارک ماشین بودم جواب دادم نه. سرم را برگردانم ته دلم لرزید از ماشین بیرون آمدم به پسرک چشم دوختم. پسرک همین سوال را از رانندگان دیگر نیز می کرد و می رفت. معلوم بود که پاسخ همه نه است. به یاد داستان دخترک کبریت فروش افتادم. با خود گفتم بر می گردد و این بار من پیشقدم می شوم و جور دیگر هم می م بالا ه روزی بکار می آید. انی روی دوشانه ام کوبیدند و گفتد کجایی؟ ما آمدیم. گفتم پسرک برنگشت. پسرک از افق دید من خارج شد. اما صدایش و جواب نه من هنوز از سرم خارج نشده است. خدایش کمکش کند. ...




منبع : http://ravaghnazarsheikhali.persianblog.ir/post/191



دوستت داشتم اما....

درخواست حذف اطلاعات

یکی بود یکی نبود یه دخترک تنها برای خودش تو سایتهای دوستی میچرخید تا اینکه با یه پسر اشنا شد دخترک اهل دوستی نبود و اما پسرک خوب بلد بود یه دختر ساده و تنها رو چطور کنه.خلاصه ش شد اما عاشق شد چون فکرمیکرد دوستدارم هایی که پسرک میگفت مث دوست داشتن خودش نسبت به پسره بود اما غافل از اینکه وقتی پسرها مخ میزنن کنار میشینه و نکته یاد داشت میکنه.یه مدت گذشت دست پسرک رو شد اما دختره ی احمق کوتاه نمیومد چون بود.پسرک هر ی بازی کرد که از دست دختره نجات پیدا کنه اما نشد تا بعد سه سال بازی دادن دختر همه چیز تمام شد ...




منبع : http://baranilovely.blogfa.com/post-78.aspx



رمان پسرک رو مه فروش، محمد قاضی

درخواست حذف اطلاعات

کتاب رمان پسرک رو مه فروش، با ترجمه محمد قاضی توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است. پسرک رو مه فروش، داستان دوران سخت و پرمشقت کودکی و نوجوانی «جان ورکمن» را دنبال می کنیم. جان ورکمنی که در تلاش بی وقفه برای نجات از فقر و دشواری، در عین پابندی به اخلاق و انسانیت، درایت و زکاوت خود را به کار می بندد تا ناممکن را ممکن و دست نایافتنی را دست یافتنی کند. داستان پسرک رو مه فروش شاید در زمانۀ امروز ما ساده دلانه و ساده انگارانه به نظر رسد، اما به یقین آموزه هایی از ایمان و اراده را در خود دارد. آموزه هایی که هیچ گاه کهنه نخواهند شد. برای ید این کتاب به سایت مورچه بوک http://moorchebook.ir/fa/product/7112.html مراجعه نمایید. ...




منبع : http://moorchebook.blog.ir/1395/02/24/رمان-پسرک-روزنامه-فروش،-محمد-قاضی



پسرک......

درخواست حذف اطلاعات

چن روزی بود که پسرک با آن ماشین مدل پایین خود مقابل درب خانه دخترک می ایستاد ولی پا پیش نمی گذاشت دخترک هم کم کم به او علاقه مند شد برای او عشق علاقه و محبت مهم تر از مادیات بود برای او سوال بود که چرا همیشه تا درب خانه دخترک می آید ولی حرفش را به پدرم نمی زند روزی مصمم شد و رفت تا حرف دل پسرک را گوش کند درب را باز کـــرد و به او گفت : چرا شش ماه است که می آیی دم درب خانه ما ولی حرفی نمی زنی ؟ ؟ ؟ هدف تو از این کار چیست ؟ ؟ ؟ پسرک گفت : وای فای خونتون پســورد نداره . . . ...




منبع : http://nazgoly.blogfa.com/post/436



پورت داریم تا پورت

درخواست حذف اطلاعات

پسرک از مدرسه برگشته، خوشحال و خندان پسرک: مامان من یه چیزی بلد بودم که معلم icdl. ام بلد نبود! من :چی بود مامان؟؟ پسرک:مامان خانم icdl پورت کامپیوتر و انواع اون رو درس داد. اما من گفتم یه نوع دیگه هم پورت داریم! مال مریضاست! گفتم مامان من هم داره من: مامان دیگه چی گفتی؟؟ پسرک: نگفتم تو بیماری سخت داری، فقط گفتم بره تو اینترنت بگرده ببینه چیه، معلمم هم گفت من تابحال نمی دونستم من تو دلم :کاش پسرک درگیر این اطلاعات نمی شد، اما حالا که شد، بزار حداقل تو دلش شاد باشه که از معلم کامپیوترش بیشتر می دونه ...




منبع : http://fedi.blogfa.com/post-325.aspx



پسرک

درخواست حذف اطلاعات

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پوره بودند. زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن ید. آن ها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی. پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم! شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم. پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی داری! منبع:http://www.3jokes.com ...




منبع : http://tajrobes.blogfa.com/post/2205



داستان

درخواست حذف اطلاعات

پیرمردی هرروز تومحله پسرکی روباپای می دیدکه باتوپ پلاستیکی فوتبال بازی می کرد.روزی رفت ویک کتانی نو یدواومدوبه پسرک گفت:بیا این کفش هارو بپوش.پسرک کفشهاراپوشیدوباخوشحالی روبه پیرمردکردوگفت:شماخ د؟پیرمردلبخندی زدوگفت: نه پسرجان.پسرک گفت:پس دوست خ .چون من ب فقط به خداگفتم کفش ندارم. "دوست خدابودن سخت نیست" ...




منبع : http://mollabdagh13.blogfa.com/post/21/داستان



تپش قلب های مشترک

درخواست حذف اطلاعات

در خانه ای زیبا و صمیمی در این پرسکی که ده سال سن داشت از مادرش پرسید:مامان اگه من هیجده سالم بشه و یه پسر بزرگ شم تو برای کادو تولدم برام چی می ی ؟ مادر پسر لبخندی زدو گفت :صبر داشته باشد . سال ها گذشت و گذشت تا پسرک هجده سالش شد اما پسرک دچار بیماری قلبی شد و ها ی ان بیمارستان زیاد از وضع پسرک راضی نبودند اما پسرک خوب شد و به خانه امد خانواده ی پسر منتظر بودند تا پسرک لباس مناسب به تن کند تا جشن تولد برگزار کنند پسرک همه جا را دنبال مادرش گشت ولی پیدایش نکرد وقتی پسرک به اتاقش رفت نامه ای را بر روی تخت خود پیدا کرد که از طرف مادرش بود :سلام پسرم تو هشت سال پیش از من پرسیدی که کادوی تولدت چیست اری من قلبم را به تو کادو دادم و این نامه را قبل از این نوشتم کادوی من به تو همین تبش قلب مشترک است !.... ...




منبع : http://dokhtaerasemani.persianblog.ir/post/13



داستان

درخواست حذف اطلاعات

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.... - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد.پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آهان، می دانستم که با خدا نسبتی دارید. ...




منبع : http://royasalimi.blogfa.com/post/6



نسبت با خدا

درخواست حذف اطلاعات

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.... - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد.پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آهان، می دانستم که با خدا نسبتی دارید. ...




منبع : http://solarblog.blogfa.com/post/309



داستانک

درخواست حذف اطلاعات

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.... - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد.پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آهان، می دانستم که با خدا نسبتی دارید. ...




منبع : http://asgarijalal46.blogfa.com/post/30



آرااامش ششش

درخواست حذف اطلاعات

ب بعد مدتها ذهنم آرام بود و حس راحتی خوبی می ... مخصوصا که شب آقای همسر با پسرک در مورد درسش صحبت کرد... پسرم نسبت به درس توجه لازم رو نداره و انواع روشهای من هم نتونسته اون رو نسبت به موضوع آگاه کنه .... مخصوصا سکوت همسرم که پسرک اون رو به حساب بی تفاوتی میگذاشت.. به همسرم گوشزد که پسرک نمی فهمه که شما هم حساسی و سکوت شما رو بی اهمیت بودن شما قلمداد می کنه... خلاصه حرفهای پدر برای پسرک خوب بود ... انشاله که بفهمه و متوجه موقعیت حساس سنیش بشه... ...




منبع : http://shakibajoon90.blogfa.com/post-315.aspx



از تلگرام

درخواست حذف اطلاعات

پیرمردی هر روز توی محله پسرکی رو با پای می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو ید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خ د؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خ ، چون من ب فقط به خدا گفتم کفش ندارم. ✨"دوست خدا بودن سخت نیست... ...




منبع : http://chapo.blogfa.com/post-895.aspx



داستان کوتاه خیانت دخترک

درخواست حذف اطلاعات

روزی روزگاری پسرکی با دخترکی بچگییشان را سر د بعد از سال ها پسرک احساس کرد که دیگر نمیتواند بدونه آن دخترک زندگی کند خواست که به دخترک احساسش را بگوید یعد از چند روز دخترک را دید و پسرک با کمی من من ...! به دخترک گفت عاشقت شده ام و با تمام وجود دوستت دارم دخترک کمی مکث کرد و گفت که او نیز پسرک را دوست دارد دخترک و پسرک سالهای سال با یکدیگر بودند و با هم بزرگ شدند ولی خانواده هایشان نمیدانستند که ایندو یکدیگر را میخواهند یه مدتی پسرک برای کار به شهری دیگر رفته بود در این مدت برای دخترک خاستگار امد و دخترک بدونه هیچ دلیلی به آن پسر جواب مثبت داده بود گذشت و گذشت تا پسرک امد برای عید با هزار و یک رویا ... عید شد و پسرک به همراه خانواده اش برا عید دیدنی رفتند خانه خانواده دخترک که ای کاش هیچوقت نمیرفتن .... پسری در کناره پدره دخترک ایستاده بود که پسرک هیچوقت اورا ندیده بود سلام و احوال پرسی د ...




منبع : http://fazkhone.blog.ir/1395/10/11/داستان-کوتاه-خیانت-دخترک



داستان های اخلاقی!

درخواست حذف اطلاعات

پیرمردی هر روز تو محله پسرکی رو با پای می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو ید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خ د؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خ ، چون من ب فقط به خدا گفتم کفش ندارم. دوست خدا بودن سخت نیست ...




منبع : http://jagher.blogfa.com/post/26



دوست خدا

درخواست حذف اطلاعات

پیرمردی هر روز تومحله پسرکی رو با پای می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد؛ روزی رفت و یه کفش کتونی نو ید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خ د؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خ ، چون من ب فقط به خدا گفتم کفش ندارم... "دوست خدا بودن سخت نیست" ...




منبع : http://asheghane-76.blogfa.com/post/128



افتخار

درخواست حذف اطلاعات

پسرک از خواب بیدار شده. مامانم قربان صدقه اش می رود و به او می گوید بیا بغلم. هر چه سعی می کند پسرک نمی رود. من که می آیم پسرک می پرد بغلم. مامانم با دلخوری می گوید افتخار بغلش مال مامانش است. می گویم بله افتخار بغل و جیش و پی پی و شب بیداری و پرستاریهای مریضی هایش! ...




منبع : http://bachehmemar.blogfa.com/post/333



افتخار

درخواست حذف اطلاعات

پسرک از خواب بیدار شده. مامانم قربان صدقه اش می رود و به او می گوید بیا بغلم. هر چه سعی می کند پسرک نمی رود. من که می آیم پسرک می پرد بغلم. مامانم با دلخوری می گوید افتخار بغلش مال مامانش است. می گویم بله افتخار بغل و فین و جیش و پی پی و شب بیداری و پرستاریهای مریضی هایش! ...




منبع : http://bachehmemar.blogfa.com/post/333



دوست خدا بودن سخت نیس

درخواست حذف اطلاعات

پیرمردی هر روز تو محله پسرکی رو با پای می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو ید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خ د؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خ ، چون من ب فقط به خدا گفتم کفش ندارم. دوست خدا بودن سخت نیست... ...




منبع : http://lovelytogether.blog.ir/1396/01/07/دوست-خدا-بودن-سخت-نیس



ما چه نسبتی داریم ؟

درخواست حذف اطلاعات

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.... - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد.پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آهان، می دانستم که با خدا نسبتی دارید. ...




منبع : http://girlygirly.blogfa.com/post/22



خدا و بندگان واقعی خدا

درخواست حذف اطلاعات

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.... - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد.پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آهان، می دانستم که با خدا نسبتی دارید. ...




منبع : http://ghonoot-entezar.blogfa.com/post/1



دوست خدا

درخواست حذف اطلاعات

پیرمردی هر روز تومحله پسرکی رو با پای می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد؛ روزی رفت و یه کفش کتونی نو ید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خ د؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خ ، چون من ب فقط به خدا گفتم کفش ندارم... "دوست خدا بودن سخت نیست" دریافت کد رای گیری ...




منبع : http://lifebloodwater.blogfa.com/post/31



اولین رتبه ی پسرک

درخواست حذف اطلاعات

دیروز در زندگی پسرک روز خاصی بود....پسرک ما اولین جایزه ی تلاش واولین رتبه ی زندگیش رو ب کرد.رتبه دوم در مسابقات قرایت قران شهرستان....(همزه رو گوشیم نداره که کلمه ی قرایت رو درست بنویسم) خدارا هزار بار شکر. به امید موفقیت ها ی بالاترش... قبلا کلی حرص میخوردم چرا پسرک من استعداد هیچ چیز رو نداره وزود از کلاس خسته میشه.زبان نصفه ونیمه و.... امسال پسرک کلاس سومی من ثابت کرد در خوشنویسی وقران حتما حرف هایی برای اینده خواهد داشت...هوووورااا بالا ه منم موفق به کشف استعداد کودکم شدم.تصمیم دارم بدون اینکه خسته اش کنم تو این زمینه حس کمکش کنم.توکل بخدا. ...




منبع : http://aminjanam91.blogfa.com/post-267.aspx



غفلت

درخواست حذف اطلاعات

پسری به دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود اما در رابطه با عشقش چیزی به او نگفته بود. هر روز به اون مغازه می رفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت و دیدن اون دختر… از بد روزگار بعد از یک ماه پسرک این دنیا را وداع گفت … وقتی دخترک دید خبری از پسر نیست به در خونه پسر رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک ماجرای مرگ پسر ا تعریف کرد و اون رو به اتاق پسرش برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها هنوز باز نشده اند… دخترک با دیدن این صحنه شوکه شد و گریه کرد و سخت گریه کرد … میدونی چرا گریه می کرد؟ چون تو تمام این مدت نامه های عاشقانه اش به پسرک رو توی جعبه سی دی ها می گذاشت و به پسرک میداد منبع: http://deldaary. / ...




منبع : http://deldaary.blogfa.com/post-66.aspx