استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

دلنوشته ها و داستانها

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ دلنوشته ها و داستانها از بلاگ دلنوشته ها و داستانها دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



#لشکر یزید به سوی کربلا

درخواست حذف اطلاعات
#لشکر یزید به سوی کربلا هنوز آفتاب روز چهارم محرم از منتهی الیه افق برنخاسته بود که کنانه بن ‏عتیق به کاروان حسین (ع) ملحق شد. کنانه بن عتیق پیرمردی از ی کربلاست که در حمله نخست به ‏شهادت رسید و از عابدان و قاریان آن شهر بود و در ایامی که سیدال (ع) به کربلا ‏رسید، خود را به آن حضرت رساند. کنانه یکی از اصحاب علی (ع) بود که در رکاب آن ‏حضرت یک پای خود را ازدست داده بود.‏ همچنین در این روز عبیدالله ‏بن زیاد مردم را در مسجد کوفه گردآورد و خود به منبر رفت و گفت:ای مردم! شما آل ‏سفیان را آزمودید و آن ها را چنان که می خواستید یافتید، یزید را می شناسید که دارای سیره ‏و طریقه ای نیکو است و به زیردستان احسان می کند و عطایای او بجاست. پدرش نیز ‏چنین بود و اینک یزید دستور داده است که بهره شما را از عطایا بیشتر کنم و پولی نزد ‏من فرستاده است که در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین ‏بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت کنید.‏ سپس از منبر به زیر آمد و برای مردم شام نیز عطایایی مقرر کرد و دستور داد تا در تمام ‏شهر ندا کنند که مردم برای حرکت آماده باشند و خود و همراهانش به سوی نخیله ‏حرکت کرد و حصین بن نمیر، حجار بن ابجر، شبث بن ربعی و شمر بن ذی الجوشن را به کربلا ‏گسیل کرد که عمر بن سعد را در جنگ با حسین کمک کنند. پس از اعزام عمر بن سعد به ‏کربلا، شمر بن ذی الجوشن اولین فردی بود که با چهار هزار نفر ی آزموده برای جنگ ‏با حسین (ع) اعلام آمادگی کرد و بعد یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حصین بن ‏نصیر با چهار هزار نفر، مضایربن وهینه با سه هزار نفر و نصر بن حرثه با دو هزار نفر ‏که جمعاً بیست هزار نفر می شدند به سوی کربلا رفتند.



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/349




#چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟!

درخواست حذف اطلاعات
«چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟!» و قابل توجه آن که برای تمامی آنها نیز یک جایگزین شعاری دارند، مبنی بر این که «پولش را به فقرا بدهیم!». البته این شعارها را بیشتر انی می دهند که اساساً نه تنها هیچ گونه عشق و علاقه و عاطفه و وابستگی ندارند، بلکه اصلاً اعتقادات درستی هم ندارند، بنابر این، نه تنها با هر گونه مجلس دینی مخالفند، بلکه نه پولی به مداح یا زیارت می دهند و نه به جایش پولی به فقیری می دهند؛ البته اگر پوست فقیر را نکنند، جای شکر دارد. الف) اولین اشکال این شبهه و سوال، این است که میخواهد دو عمل خیر و خیلی بزرگ را در مقابل هم قرار دهد و به غلط، یک نوع #تضاد بین آنها ایجاد کند! درصورتی که هر کاری باید درجای خودش انجام شود و ما باید سعی کنیم که همه ی کارهای خیر را به قدر توان و همت مان انجام بدهیم و نه اینکه بخواهیم دو عمل درست را در مقابل هم قرار دهیم تا یکی را اب و بی اهمیت نمایش بدهیم!! من هم برای عزاداری حسین علیه السلام جی میدهم و هم عاشق خدمت به مظلومان و فقرا و نیازمندها هستم ب) چه ی گفته که باید چند میلیون به یک مداح داد که می پرسند: «چرا باید داد؟»، خوب ندهند. مگر چند میلیون به یک مداح دادن، جزئی از مراسم عزاداری می باشد؟! ج) موضوع جشن یا عزاداری یک مقوله است، چگونگی اجرای آن، یا مجلس داری و ... یک مقوله دیگری است. یکی برای مجلس عروسی اش، خویشان و آشنایان نزدیک را جمع می کند و ولیمه ای می دهد؛ دیگری آن مراسم را در باغ و باشگاه، با ورودی نفری سیصد تا پانصد هزار تومان می گیرد و پانصد نفر را نیز دعوت می کند و چند ده میلیون هزینه می کند – یکی برای ختم و عزاداری، مجلس ساده ای برگزار می کند و احیاناً ناهار یا شامی نیز می دهد، دیگری حلوایش را نیز به جایی سفارش می دهد که دیسی 50 تا 100 هزار تومان از او می گیرند و یا در فلان تالار و هتل مجلس می گیرد. اما، آیا ی می گوید: اصلاً مجلس عروسی یا عزا نگیریم و پولش را به فقرا بدهیم؟! اما راجع به هر هزینه ی عبادی، این فرمول را دارند و فریاد می زنند! د) مداحی نیز یک هنر، صنعت و حرفه است. خواه مداح رایگان مداحی کند و خواه کمی هم پول بگیرد و یا چند میلیون بگیرد. مداح، مانند هر هنرمند دیگری، شش ماه و حتی یک سال، وقت گذاشته، تعلیم دیده و تمرین کرده تا این هنرش را خوب تر به نمایش بگذارد و بهتر اجرا نماید. پس منعی ندارد اگر این هنر را حرفه ی خود نموده باشد، و بابت آن پولی هم بگیرد. ه) فرض کنید که شخص متمولی، در ایام دهه محرم (یا ...) مجلسی را ترتیب داده است و می خواهد در این مجلس صدها یا هزاران نفر را جذب نموده و پذیرا باشد، از این رو برای تمامی شئون آن هزینه می کند. از مکان، نور و صدا گرفته، تا پذیرایی و مداحی. حالا نیت او چقدر خالص است، مقوله ی دیگری است و اگر نیتش خوب و خالص نباشد، خودش باخته است؛ اگر چه دیگران فایده ببرند؛ اما آیا اصلش کار خطایی قلمداد می گردد؟! و) هنرمند مداح نیز بابت کارش و اجرایش [کم یا زیاد] پول می گیرد؛ آیا ی می تواند بگوید که اشکال دارد و یا بگوید: «پول زیاد دادن، جزئی از عزاداری است و باید چند میلیون به مداح بدهند و اگر ندهند، نذر آنها قبول نیست»؛ همان مداح نیز اگر دلش بخواهد، در جایی رایگان هنرمندی می کند و در هر حال او نیز اگر نیتش خوب باشد که فایده می برد و اگر نباشد، باخته است؛ هر چند دیگران فایده ببرند.



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/339




#محرم ـ صفر

درخواست حذف اطلاعات
محرم آمد یادمان باشد: اول حسین ، بعد عزای حسین اول شعور حسین ی، بعد شور حسین ی محرم و صفر: زمان بالیدن است نه فقط نالیدن بساطش آموزه است نه موزه تمرین خوب نگریستن است نه فقط خوب گریستن حواسامون جمع بـــــاشه به عزاداریامون ❤️ا لسلام علیک یا اباعبد الله ال حسین "ع" ❤️



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/340




#ورود کاروان به کربلا(شعر)

درخواست حذف اطلاعات
#ورود کاروان به کربلا(شعر) آمدی ای حاجی کرب و بلا حجت قبول سر در آوردی چرا از نینوا حجت قبول صاحب کعبه! چرا از کعبه آواره شدی کعبه ات اینجاست ای خون خدا؟ حجت قبول این بیابان جای اهل البیت پیغمبر نبود پس چه شد آن وعده ها آن باغ ها حجت قبول قاضریّه جای امنِ منزل و بیتوته نیست آمد استقبال تان سر نیزه ها حجت قبول گوئیا این سرزمین قربانگه یاران توست قتلگاهت می شود جای منا حجت قبول از حرم تا قتلگه سعیِ صفا و مروه است ای عجب حج شما دارد صفا حجت قبول جای زمزم خون بجوشد از گلوی اصغرت هدیه کردی کودک شش ماهه را حجت قبول تا قدم بر خاک پاک کربلا بگذاشتی قلب زینب شد پر از درد و بلا حجت قبول گفتی ای ساقی ببین بِین دو نهرِ آب را پشت آن گودال کن خیمه به پا حجت قبول ای علمدار م بارها را وا کنید خارها را از بیابان کن جدا حجت قبول دختر نازم که جا خوش کرده بر دوشِ عمو بر زمین پایش نیاید یا اخا حجت قبول اکبرم اینک برای خواهرم گیرد رکاب هیچ نامحرم نبیند را حجت قبول می رسد روزی که یک مَحرم نداری زینبا بعد من هستی اسیر اشقیا حجت قبول زیر سم اسب ها این استخوان ها بشکند پس ندا آید ز عرش کبریا حجت قبول می رود سرها به نیزه می شوم من بی کفن از جنان گوید مرا خیرالنساء حجت قبول حجّ ابراهیمی از حجّ حسینی سر زند ای مرید کشته های کربلا حجت قبول



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/343




#دیدار با نیروی انتظامی

درخواست حذف اطلاعات
امنیت رکن اساسی پیشرفت کشور و نیروی انتظامی رکن تأمین امنیت است



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/344




#نیروی انتظامی ایران

درخواست حذف اطلاعات
نیروی انتظامی ایران نیروی انتظامی ایران (با به طور مخفف ناجا) پلیس ایران است که در سال ۱۳۷۰ خورشیدی از ترکیب شدن شهربانی ایران و ژاندارمری ایران و نیز کمیته انقلاب ی به وجود آمد و در حال حاضر بطور رسمی نیروی اصلی مسئول حفظ امنیت داخلی ایران است. اما در کنار این نیرو، نهادهای دیگری مانند بسیج و پاسداران نیز عملاً در کار امنیت اجتماعی دخیل هستند. سیر تشکیل و قانون نیروی انتظامی تاریخ برقرای امنیت شهری و کشوری به صورت مدرن به یک سده پیش باز می گردد. ناصرالدین شاه قاجار در مجموعه سفرهایش به قارهٔ اروپا و بازدید پلیس جدید در آن مناطق و با به کارگیری یک افسر ایتالیایی تبعهٔ اتریش به نام کنت دومونت فورت نخستین سامانهٔ پلیسی نو را در ایران بنیان نهاد. پلیس در ایران برای مدت زمانی طولانی از ۲ بخش اصلی شهربانی (نظمیه) و ژاندارمری (که خود شامل دو بخش ژاندارمری مرزی و ژاندارمری روستایی می شود) تشکیل شده بود. کمیته انقلاب ی نیز به عنوان یکی از اجزاء اصلی برقراری نظم و امنیت داخلی کشور و حفاظت از اصول ارزشی ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ به این سامانه پلیسی اضافه گشت. افزایش کارکنان پلیس پس از انقلاب ۱۳۵۷ و وم ترکیب این نیروها عاملی شد تا در سال ۱۳۷۰ خورشیدی با تصویب مجلس شورای ی ، این ۳ سازمان انتظامی در یکدیگر ترکیب و سامانه پلیسی یکدستی حاصل شد. «قانون نیروی انتظامی ایران» در سال ۷۰ در مجلس تصویب شد و طی آن ۱ سال به ت برای تشکیل نیروی انتظامی فرصت داده شد. بر پایه مقررات تازه، پلیس ایران قسمتی از ستاد نیروهای مسلح و زیر نظر وزارت کشور گردید و در پیروی از ایران قرار گرفت.



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/345




#هجرت از عراق به پاریس

درخواست حذف اطلاعات
#هجرت از عراق به پاریس در سال 1357، وقتی که نهضت ی مردم ایران به ی به اوج خود رسیده بود، رژیم شاه پس از آنکه از سکوت نا امید شد، دست به فعالیت های برای محدود ایشان و یا ا اج ایشان از عراق زد. به همین جهت رژیم عراق منزل ایشان را در نجف محاصره کرد و رفت و آمد ها کنترل و محدود گردید. که به هیچ وجه حاصر به ترک مبارزه نبودند تصمیم به مهاجرت از عراق به سمت گرفتند اما به علت تیرگی روابط عراق و ، قرار شد که از طریق کویت عازم شوند. با آنکه جهت ورود به کویت، ویزا صادر شده بود، پس از رسیدن به مرز کویت، مقامات ت کویت دستور جلوگیری از ورود ایشان به خاک کویت را صادر د. شب را در بصره گذراندند و تصمیم گرفتند به پاریس هجرت کنند. به هنگام هجرت به پاریس در پیامی به ملت ایران، دلایل این هجرت را چنین بیان نمودند. "اکنون که من به ناچار باید ترک جوار المؤمنین علیه السلام را نمایم و در کشورهای ی دست خود را برای خدمت به شما ملت محروم که مورد هجوم همه جانبه اجانب و وابستگان به آنان هستید، باز نمی بینم و از ورود به کویت با داشتن اجازه، ممانعت نموده اند، به سوی فرانسه پرواز می کنم. پیش من مکان معینی مطرح نیست؛ عمل به تکلیف الهی مطرح است. مصالح عالیه و مسلمین مطرح است. ما و شما، امروز که نهضت ی به مرتبه حساسی رسیده است، مسؤول هستیم. از ما انتظار دارد." به این ترتیب، عصر روز 14 مهر ماه 1357، و همراهان به بغداد منتقل شده و روز بعد، هجرتی تاریخی را در راه رضای خدا انجام دادند و در آنجا پس از توقفی کوتاه در پاریس در د ده ای به نام «نوفل لوشاتو» اقامت د. اقامت ایشان در فرانسه بر خلاف تصور رژیم شاه، باعث تسریع در انقلاب شد و هر روز سیل خبرنگاران و عکاسان و ... به دیدار می شتافتند؛ به طوری که، این د ده کوچک به کانون مهمترین اخبار جهان تبدیل شد و پس از چند ماه منجر به پیروزی انقلاب ی گردید.



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/342




#تب مژگان 51

درخواست حذف اطلاعات
#تب_مژگان 51 انگشت شصتم مدام میرفت روی صفحه گوشیم و برمیگشت... مونده بودم چی جوابش بدم... یک دقیقه فکر ... بالا ه شماره بهش داده بودم که برام زنگ بزنه... پس باید جوابش میدادم... و حتی اگر همون موقع میگفت میخوام ببینمت، باید یا قبول می و یا یه بهانه درست و حس میاوردم... جوابش دادم و نوشتم: «سلام. درخدمتم!» نوشت: «خدمت از ماست جنتلمن! شما نباید یه حالی... احوالی از ی بپرسی که زدی ناکاراش کردی؟!» نوشتم: «بزرگواری... اما شما هم نباید یه اسی... زنگی... تک زنگی بزنی تا بدونم بالا ه چی شد و چی نشد؟ من که نمیتونستم و صلاح هم نبود که اونجا تلپ بشم!» نوشت: «ماشالله کم هم نمیاریا... راستی آقای رییس جمهور آینده، الان چیکار میکنی؟» نوشتم: « والا تا همین حالا دستم بند بود و داشتم هیئت تم را میچیدم تا بیست سال دیگه وقتی میخوام لیستش را بدم مجلس، هول نشم! ... فقط نفتم مونده... حالا چطور مگه بانو؟!» نوشت: «چقدر با حالی شما ... نه... جدی پرسیدم... الان جایی هم مشغولی؟!» نوشتم: «از شرایط استخدام، الان فقط ریشش را دارم... دارم تلاش میکنم تا کوتاهش ن ، یه جایی دستم بند بشه! ... ضمنا نگو الان واسم کار سراغ داری و دختر یه پیرمرد ترلیون دار هستی که میخواد دومادش یه پسر نجیب و خانواده دار باشه ... که اصلا باورم نمیشه و میرم میخوابم» نوشت: «داری منو میکشی از بس خندیدم... پرستارا اومدن با تعجب نگام میکنن... یه کم مراعات منم ... پس هنوز بیکاری؟! تحصیلات هم داری؟» نوشتم: «آره ... اصلا خوراکم تحصیلاته... ارشد مدیریت آبیاری گیاهان دریایی خوندم!» نوشت: «لطفا جدی باش دیگه! اصلا اینجوری من حریف تو نمیشم... فردا صبح پاشو بیا تا با هم حرف بزنیم!» نوشتم: «از شوخی که بگذریم... این حرفها را زدم تا فقط یه کم روحیه بیماری و بیمارستانی از شما دور بشه و یه کم بخندید... از بابت دعوتتون هم تشکر... تعارف نمیکنم... قصدم بی ادبی هم نیست... لطفا اگر باید هزینه درمان و یا خسارتی پرداخت کنم بگید تا تقدیم کنم... » نوشت: «حالا چرا یهو لحنت عوض شد؟! ... لطفا فردا بیا اینجا میخوام ببینمت! این که دیگه لفظ قلم حرف زدن نداره!» نوشتم: «قول نمیدم... ببینم حالا چی پیش میاد... اما اینو جدی گفتم که تمام هزینه های درمان و خسارتتون با من!» نوشت: «حالا تا هزینه های درمان و خسارت... تو پاشو بیا... به اونم میرسیم... امری نیست؟» نوشتم: «نه... تشکر که پیام دادید... نمیدونستم خودم چطوری باید باهاتون صحبت کنم و از شرمندگی اون روز که زدم دمار از روزگارتون درآوردم و افلیج و بیچاره دنیای و آ تتون دربیام!» نوشت: «مگر دستم بهت نرسه... چنان افلیج دنیا و آ تی نشونت بدم که نگو!» نوشتم: «استغفرالله... دستم بهتون نرسه چیه؟ ... نه حالا میخوای برسه! ... آقا ما رفتیم... شب بخیر!» نوشت: «شب شما هم بخیر رییس جمهور آینده!» صد بار پیامش را تا صبح خوندم... تا صبح که نه... تا وقتی که خوابم برد... به چند روش مختلف، آنالیزش ... همه روش ها فقط یک جواب داد... یا خیلی خیلی حرفه ای داره عمل میکنه و یا حداقل اینبار داره صادقانه عمل میکنه و قصد زرنگ بازی نداره... بعد از اذون صبح که خوندم، زنگ زدم برای بچه های مستقر در بیمارستان... گفتم از حالا تا ساعت 9 صبح، گزارش لحظه به لحظه میخوام... حدودای ساعت هفت از خونه راه افتادم و مستقیم به طرف بیمارستان رفتم... در راه، یکی از بچه های بیمارستان زنگ زد و گفت: محمد جان! علاوه بر شما و این خانوم چلاق، ی دیگه هم قرار بوده اینجا باشه؟» گفتم: نه چطور؟! گفت: آخه الان یکی اومد داخل و رفت پیش اون خانمه... به نام «خانم کمالی» !!! ادامه دارد... @mohamadrezahadadpour ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد. نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/329




#یا عباس

درخواست حذف اطلاعات
بوی محرم می آید. . . کاش سهراب اینگونه میگفت: آب را گل نکنید . . . شاید از دور علمدار حسین (ع) مشک طفلان بر دوش، زخم و خون بر اندام، می رسد تا که از این آب روان، پر کند مشک تهی، ببرد جرعه آبی برساند به حرم، تا علی اصغر (ع) بی شیر رباب (س) نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . . آب را گل نکنید . . . تا که شرمنده نگردد عباس(ع) تا که پژمرده نگردد گل یاس



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/335




#محرم

درخواست حذف اطلاعات
میلیونها مردم عمر 57 ساله د؛ در آن سال و پس از آن و پیش از آن بسان برگهای زرد چنان فرو ریختند که اثری از وجود آنها و احوال آنها و از خوشی و ناخوشی آنها باقی نماند؛ ولی یک عمر 57 ساله حسین [علیه السلام] چنان شور و غوغایی در جهان به سود حق و حقیقت و به زیان ستمگری و شقاوت؛ برانگیخت که کمتر ی بر آن ناآشنا ماند و در غم و اندوه بزرگ آن انباز نشد. کتاب زندگانی حسین علیه السلام - زین العابدین رهنما



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/333




#یا حسین

درخواست حذف اطلاعات
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/334




#پنجره 2

درخواست حذف اطلاعات
#پنجره_قسمت_دوم وپایانی پله ها را سنگین ولی به سرعت بالا رفت و کلید را در قفل چرخاند و به محض وارد شدن با خشم به همسرش که گوشه ی پنجره روی تختش نشسته بود نگاه کرد وگفت:صدمرتبه گفتم ازپشت اون بی صاحاب مردم و دید نزن زن!!!همین کم مونده بود این بیکار ال ه ها وصله هم بهمون بچسبونن.اینجا مثل اون محل نیست.اینجا ی نمیشناستت.امروز آب شدم از خج حرفهاشون. پشت اون پنجره می ایستی فکر نمیکنی از اون بیرون معلومی مردم چیا فکر میکنند درموردت؟؟!! سی سال تو اون محل با ابرو زندگی کردیم ببین میتونی تو همین دوسال سر پیری آبرو واعتبارم رو زیر سوال ببری؟ ای لعنت به این زندگی و این خونه ی کوفتی وکلید را به روی میز انداخت و نشست و دستهایش را حایل پیشانی اش کرد وبه صدای ضربان قلبش گوش میداد. قلبش با هر تپش ناله ای از غم سرمیداد و به او نهیب میزد که سکوت را بشکن مرد.این زن از این همه خشم میمیرد.شاید یک قرن طول کشید تا زن باص در مانده و محزون سکوت را ش ت..گویی با خودش حرف میزد: -چه کنم حاج عباس آقا؟؟من که جایی نمیرم.تمام دلخوشیم به این پنجره است آدمهایی که پشت قابش میبینم!!اگر این قاب هم از من بگیری میمیرم به والله. باشه حق باشماست.روم سیاه که مکدرت . و آهسته اشک ریخت. حاج عباس آقا سیگاری روشن کرد و آه سرکشی کشید و رو به زن رنجور ومحزونش کرد و گفت:آ زن چرا رفتی به شهلا خانم گفتی قصه ی خواستگاری دخترش به کجا رسیده؟؟!میخواهی پشت پنجره ملت و ببینی ببین نقلی نیست.ولی دیگه چرا میری آمار میدی وامار میگیری که ملت بهت بگن فضول محل.؟ زن بهت زده و مستاصل پاسخ داد:من؟؟!!نه والا بخدا اینطور نبود.چند ماه پیش که هنوز حالم اینقدر اب نبود و رفتم با هزار بدبختی تا خونشون روضه شهلا خانم به من گفت دخترم براش خواستگار خوب آمده ولی ناز میکنه منم بهش گفتم همون که فلان روز بااین مشخصات آمده بودن؟!اونم گفت آره تو کجا دی ؟منم راستشو گفتم.اخه شهلا خانم و مهین خانم تنها ایی هستن که تو کوچه میدونن من زمینگیر شدم و بخاطر درد کمر و پاهام جایی نمیرم. مرد پوزخندی زد و درحالیکه پکی به سیگارش میزد بلند شد وبسمت زنش رفت:-هه! !بفرمایید اینم از دوستات! !حالا که فعلن همین شهلا خانوم جونت رفته به این وروره جادو ها گفته زهرا خانوم فضول و کلانتر محله! !!زن نکن..تو رو به جان هرکی دوست داری نکن..دیگه از پشت اون پنجره بیرون و نگاه نکن.زن معصومانه ملحفه ی سفید روی پایش را مچاله کرد و با اشک واه گفت:چشم آقا چشم حاج عباس با شرمندگی نگاهش را پایین انداخت واسه دلداری زنش گفت:شده همه چیزم ومیدم ولی یک خوب برات پیدا میکنم تا بتونی دوباره مثل دوسال پیش س ا شی.زن هق هقش جان گرفت و در میان هق هق یک ان شالله سو ک تقدیم آسمان کرد. پزشک بعد از کلی آزمایش و نمونه برداری رو به هردوی آنها با بی رحمی گفت:سرطان مغز واستخوان!!! زهرا خانوم آه کشید وسرش را پایین انداخت.اما مرد روی میز پزشک نیم خیز شد و با تردید گفت:یعنی چی؟باید چیکارکنیم؟خوب میشه یا نه؟! پزشک با تاسف سری تکان داد و گفت شیمی درمانی کمکش میکنه .کمی دیر فهمیدیم ولی باز توکلتون به خدا باشه.سرطان قابل پیش بینی نیست.شاید آره شاید هم نه. دنیا دور سر مرد میچرخید .پاهایش انگار روی زمین نبود.یعنی زهرا خانمش دیگر نمیتوانست امیدوار باشد? شاید اره شاید هم نه!اسم سرطان به اندازه ی کافی هولناک بود. یعنی زهرا خانم طاقت شیمی درمانی را داشت؟ شاید آره شاید نه!!!! روز به روز حال زهرا خانوم بدتر میشد..دیگر نمیتوانست حتی تا دستشویی برود.. آن روزها زهراخانوم مرتب پشت پنجره مینشست و با نگاه به قاب پنجره اشک میریخت.حاج عباس دلش برای او کباب میشد واز خانه بیرون میزد تا مبادا زهرا خانوم از شرم او نگاهش را از قاب پنجره بردارد.کاش میتوانست دیوارها را بردارد و وزهرا خانمش را کول کند به کوچه در میان مردم ببرد.کاش! چند وقت بعد همسایه ها مردی را دیدند که پشت همان پنجره شبها در بغض و غم سیگار میکشید و به دوردست ها نگاه میکرد...هیچ فکر نمیکرد که او زاق سیاه ی را چوب میزند..زنها با تاسف به او نگاه میگردند و پچ پچ کنان میگفتند:بیچاره مرد.میگن هنوز تخت زنش راجمع نکرده و به یاد او اینجا مینشیند... پایان نویسنده:ف-مقیمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/320




# اهل اء

درخواست حذف اطلاعات
«اِنّما یُریدُ اللّه ُ لِیُذهِبَ عَنکُم الرِّجسَ اَهلَ البَیت و یُطَهِّرکُم تَطهیرا؛ (احزاب - 33 ) جز این نیست که خدای می خواهد تا بِبَرد از شما پلیدی گناه را ای اهل بیت پیغمبر و پاک گرداند شما را از معاصی، پاک گردانیدنی». استعاره «رجس» برای معصیت و تصریح به «تطهیر» برای دوری از معصیت است و به اتفاق جمیع امت، مراد به اهل بیت، آل پیغمبرند و خلاصه معنی این که ای اهل پیغمبر! اراده الهی تعلق گرفته به این که خطیئات و سیّئات را از شما دور سازد تا دُنباله های عصمتِ شما، به گرد عصیان آلود و آغشته نشود و از گناهان کبیره و صغیره، مُنزّه باشید و معصوم. در اسناد آمده که ام سلمه فرمود که: روزی حضرت فاطمه علیهاالسلام طعامی پخته و ساخته بود و در دیگ گلین (سفالی) به نزد سیدعالمین آورد و آن روز آن سروَر در خانه من بود. چون فاطمه علیهاالسلام آن طعام حاضر گردانید، حضرت خواجه عالم فرمود که: ای نور دیده من! علی را با دو فرزند خود بِطَلَب تا با من این طعام بخورند. پس چون ایشان حاضر شدند همه از آن طعام بخوردند. [در این حال] جبرئیل از نزد ملک جلیل در رسید و این آیه آورد که «اِنّما یُریدُ اللّه َ...» سپس آن سروَرِ دین و مرکز دایره یقین، کِسایی (عبایی) را بر ایشان انداخت و فرمود: بار خدایا! اینان اهل بیت منند و نزدیکان منند. بار خدایا! پس دور گردان از ایشان رجس و پلیدی و پاک نما ایشان را. پس من چون این دعا را از آن حضرت شنیدم، گفتم: یا رسول اللّه ! آیا من با شما هستم؟ پیغمبر فرمود: تو رتبه اهل بیتِ من نداری، امّا زنی نیکو کرداری و به صفات حمیده و خصال پسندیده موصوفی. در روایت است که ی می گفت: من دَه ماه مُلازم حضرت رسول بودم. هر روز می دیدم که آن سرورِ دین پرور، در وقت صبح دم می آمد و دست مبارک بر در سرای شاه اولیا و فاطمه زهرا علیهاالسلام می نهاد و می فرمود: «السّلامُ علیکُم و رَحمَةُ اللّه ِ و بَرَکاتُهُ» و ایشان در جواب می فرمودند: «و عَلیکَ السّلام یا رسولَ اللّه ِ و رَحمتُ اللّه ِ و برکاتُه». چون سیدعالم جواب ایشان می شنید می فرمود که: «اِنّما یُریدُ اللّه َ ...» و بعد از تلاوت این آیه بر ایشان، مراجعت می فرمود و به مُصلاّی خود می رفت و مشغول می شد. و نیز از عایشه روایت است که گفت: به خدا سوگند که من دیدم علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را که پیغمبر، ایشان را در زیر جامه ای جمع کرد و آن جامه را در سر ایشان کشید و فرمود: بار خدایا! این ها اهل بیت و خویشان نزدیک مَنند، پس رجس را از ایشان دور کن و ایشان را پاک و پاکیزه گردان از شومیِ معصیت. و مخفی نیست که در این آیه، دل است بر عصمت آل عبا به جهت تأکیدی که صورت گرفته است و غیر آل عبا معصوم نیستند.



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/321




# حسد

درخواست حذف اطلاعات
عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی‏ عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَال َیَقُولُ إِبْلِیسُ لِجُنُودِهِ أَلْقُوا بَیْنَهُمُ الْحَسَدَ وَ الْبَغْیَ فَإِنَّهُمَا یَعْدِلَانِ عِنْدَ اللَّهِ الشِّرْکَ. صادق علیه السلام فرمود ابلیس به لشکریانش گوید : بیفکنید میان مردم حسد و سرکشى را که آنها نزد خدا با شرک برابرى مى ‏کند. وسائل الشیعه ۱۵ /ابواب جهادالنفس /باب ٧۴ /حدیث ٣



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/305




#اعترافات به یک زن 2

درخواست حذف اطلاعات
#اعترافات به یک زن #قسمت دوم اون که رفت اومدم سراغ تو! باید یک فکری برای توهم می .آخه بدجوری گریه میکردی. باورت نمیشد بعد یازده سال از دست ی که پیش همه بزرگش کرده بودی کتک بخوری!! حقت بود!!! من بارها بهت گفته بودم به این مرد اعتماد نکن.! چندبار بهت گفتم موبایلشو چک کن.چندبار گفتم برو دنبالش تا محل کار ببین چی کار میکنه! چندبار گفتم حواست باشه با کی میره با کی میاد.اینها رو همه رو اون خواهر ومادرش یادش دادند.اصلا از کجا معلوم اونا براش دختره رو پیدا ن د؟ !!پاشو پاشو زنگ بزن به مادرشوهرت هرچی دهنته بارش کن و براشون خط ونشون بکش وتهدیدشون کن. رفتم کمی عقب تر تا ریش و قیچی روبسپارم دست خودت.آخه وقتایی که عصبانی هستی رام تری.رفتی سراغ تلفن.اولش کمی تردید داشتی.چون تو این مدت هیچ از جیک وپیک زندگیت خبرنداشت.همه فکر می د خوشبختی.خوب البته این هنر من بود که زندگی شیرینتون رو تلخ . من کم زحمت نکشیدم تو این یازده سال. یازده سال باصبرو نقشه ی فراوان برات چنین نقشه ای ساختم.وحالا حالا ها هم کارت دارم.زنگ زدی بدون سلام شروع کردی هرچی دهنت بود گفتی به مادرشوهرت و شوهرت! ومن فقط با لبخند نگاهت می .تو واقعا وقتی عصبانی میشی خیلی جذ ! من عاشق این صورتتم. مادرشوهرت میخواست با چرندیاتش آرومت کنه که اشاره قطع کن. تو هم قطع کردی.پرسیدم ح چطوره؟ یک نفس عمیق کشیدی گفتی دلم خنک شد.از فردا من میدونم و اونا.روزگارشونو به آتیش میکشم.برات کف زدم! مرحباا خوشم اومد.اینه!! تو رفتی به فکر تلافی و من فرصت داشتم مرور کنم راهی که در این مدت برات هموار کرده بودم رو.شروع برنامه ریزیم از اونجایی بود که اون زن مو قرمز مانتوکوتاه رو دیدی ..وقتی با دوستت قدم میزدی! ادامه دارد... نویسنده : ف ـ مقیمی https://telegram.me/ hdeltangi ارسال مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کپی بدون لینک کانال اشکال شرعی وقانونی دارد.



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/307




#اعترافات به یک زن 3

درخواست حذف اطلاعات
#اعترافات به یک زن #قسمت سوم اون زن، سر چهارراه ایستاده بود و ماشینها یکی یکی براش توقف می د و با بوق و خواهش وتمنا درخواست همراهی باهاش رو داشتند! میخواستم ببینم ع العمل تو در مقابلش چیه؟ ! تو باعصبانیت رو به ندا (همون دوستت)کردی گفتی خدا لعنت کنه این هرزه ها رو.میبینی چندتا مرد براش ترمز میکنن؟تو و ندا هم منتظر ماشین بودید.ولی هیچ محلتون نمیداد تا زمانی که اون زن اونجا بود.خیلی عصبانی شدی.آخه هم دیرت شده بود هم از هرزگی اون کفری شده بودی.با عصبانیت رفتی سمتش گفتی پس چرا سوار نمیشی؟؟ واسه چی اینهمه مدت چهار راه و بند آوردی؟ اون زن با تعجب نگاهت کرد و عینک دو رو درآورد گفت.:جانم؟؟؟ گفتی: زهرمار جانم.!وسط چهار راه جای هرزگی نیست.اونم بهش برخورد با عصبانیت بهت گفت هرزه هفت جدوآبادته...... هههههه!!!!چه دعوای مفصلی راه انداختید تو چهارراه!!!ملت هم مثل من میخندیدند.چونکه بعضیاشون مثل من از دیدن این صحنه ها خوششون میاد.خوب حق دارن! اینم تفریحیه واسه خودش.تو با کیفت افتادی به جون اون زن و اونم روسریتو درآورد موهاتو پریشون کرد. امان از این دوستت ندا که همیشه کاسه ی داغ تر از آش بود.هیچ وقت ازش خوشم نمیومد.بخاطر همین مختو زدم باهاش بهم بزنی.اون هی میکشیدت کنار و روسریتو برداشت انداخت سرت. اون زن به مردهایی که میخواستن از تو سواش کنن حرف استخون سوزی گفت.نه که فکر کنی من یادش دادما نه.شما از یه جایی به بعد دیگه واسه ده کاریهاتون احتیاحی به من ندارید.خودتون میشید.!گفت: زنیکه دهاتی امل، فضول مردمه. فک کرده چهار راه و یده.اینا از بس عقب مونده اند و بوی گند عرقشون شوهراشون و عاصی کرده میترسن یه وقت امثال من دل شوهراشونو ببریم.!!!!قیافه ی تو دیدن داشت.مخصوصا وقتی که طرف تو فقط ندابود و طرف اون یک عالمه مرد آب دهن راه افتاده که اون وسط لابه لای هیاهوی شما دوتا به خواست من از حضور اون زن، با دست و انگشتشون یک فیضی هم میبردند.! تو خیز برداشتی سمتش گفتی امثال توی هرزه نمیتونن زندگی آدمهایی چون منو اب کنن.شوهر من به صورت کثیف تو یک نگاه کوچیکم نمیندازه.لیاقت تو یکی عین خودته.لیاقت تو مر اند که وجودشون مثل خودت بوگند میده و عین خودت هزار ویکی درد بی درمون دارند. ندا بازوتو کشید از میون جمعیت آوردت بیرون و هی با سقلمه هاش بهت میگفت تموم کن زشته. نمایش نده! ما با اون فرق داریم.پس حیا ون دختر .!!!اون برع من از دستت عصبانی بود.میگفت تو با رفتار نسنجیدت آبروی مسلمونها رو بردی! البته حرفهای اون مهم نبود.چون همونجا بهت یاد دادم چی بگی دهنشو ببندی تا دیگه وسط حال ابت شرو ور بارت نکنه. خلاصه از همون روز رفتم تو نخ تو وزندگیت ادامه دارد... نویسنده : ف ـ مقیمی https://telegram.me/ hdeltangi ارسال مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کپی بدون لینک کانال اشکال شرعی وقانونی دارد.



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/308




# بسم الله

درخواست حذف اطلاعات
صادق علیه السلام فرمودند:



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/314




#درسی که چوپان داد

درخواست حذف اطلاعات



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/289




#آداب_دعا

درخواست حذف اطلاعات
المومنین (علیه السلام ) فرمود : چون حاجتی به درگاه خدا داشتی آن را با دعا و درود بر و آل او (علیهم السلام ) آغاز کن آن گاه حاجتت را بخواه ، خدای تعالی کریم تر از آن است که از او دو حاجت درخواست شود؛ یکی را برآورد و دیگری را وانهد . شفا و مشکل/10



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/291




# عیدسعید غدیر مبارک

درخواست حذف اطلاعات
عید سعید غدیر خم ، عیدالله الاکبر برتمام مسلمانان جهان بالاخص شیعیان و محبان حضرت المومنین علی (علیه السلام ) مبارک باد. شعر عید غدیر شعر ک نه عید غدیر اشعار کوتاه برای تبریک عید غدیر خم شعر عید غدیر خم اشعار عید سعید غدیر خم شعر عید غدیر خم جدید اشعار زیبا در مورد عید سعید غدیر خم متن مولودی عید غدیر خم پیامک و شعر عید غدیر خم شعر زیبا عید غدیر خم متن شعر عید غدیر خم اشعار زیبا بمناسبت عید غدیر اس ام اس و اشعار تبریک عید غدیر



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/292




#رهایی از شب 177

درخواست حذف اطلاعات
═══════ ೋღ



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/274




#تب مژگان 45

درخواست حذف اطلاعات
#تب_مژگان 45 باید همه چیز عادی جلوه داده میشد... رفتم فرم رضایت را از پرسنل بیمارستان گرفتم و بهش دادم و اونم خیلی راحت امضا کرد... اما جالب اینجا بود که نه شماره اش را نوشته بود و نه آدرس منزل... بهش گفتم: «این فرم اگر کامل نباشه، ازم تحویل نمیگیرن... لطفا همه جاش را پر کنید و آ ش هم امضا و اثر انگشت میخواد...» بدون هیچ مقاومت و حرف اضافه ای، همین کار را کرد... منم شماره ام را نوشتم روی یه تیکه کاغذ و بهش گفتم که لطفا این کاغذ را داشته باشید... هر وقت لازم شد با من تماس بگیرید... من اینجا، تنها زندگی میکنم و میتونم اگر امری داشتید، براتون انجام بدم... کاغذ را ازم گرفت... گفت: لازم نمیشه اما اگر لازم شد، حتما مزاحمتون میشم... این، خلاصه ای از دیدار دو ساعته من با سهیلا بود... سهیلا که بعدا فهمیدیم بسیار باهوش تر از فرید بوده و یت های درشت را به اون میدادند... اجازه بدید چند تا نکته را عرض کنم که بدونید راه را اشتباه نرفتم و خیلی خدا لطف کرد که تونستم تصمیم بگیرم که باید سهیلا را زمین گیر کرد و مدنظر داشت: سهیلا در طول سی سال زندگیش، چهار بار سفر به ترکیه داشته و یکبار هم به انگلستان... در سفرش به ترکیه، اطلاع چندانی نداریم که دقیقا کجاها بوده و چیکار میکرده... فقط همینو میدونیم که اکثرا آنتالیا میرفته... اما سفر دومش به ترکیه، همراه با خانمی به نام «فریبا» بوده... فریبا... اص ا اهل رشت... و حدودا 18 سال برای زندگی به شیراز اومده... بچه ها تحقیقاتشون درباره فریبا انجام دادند... تصویری از فریبا نداشتیم و اطلاعاتمون هم درباره اش چیز خاصی نبود... ذهنم رفت سراغ نفیسه... رفتم سراغش... حالش خیلی بهتر بود... خانم های اداره هم خیلی باهاش صحبت کرده بودن و تونسته بودن تاثیرات خوبی روی نفیسه بذارن... نشستم رو به روش... گفتم: «نفیسه خانم! من دنبالش هستم که بتونم شما را هر چه زودتر آزاد کنیم یا حداقل تعیین تکلیف بشید... اما به نظرم امن ترین جا برای شما، همین جاست... چون بعد از قتل مژگان، نمیخوام شما را هم از دست بدیم» نفیسه گفت: «من که حرفی ندارم... اما فقط نمیتونم با مرگ مژگان کنار بیام... داره داغونم میکنه...» گفتم: «میفهمم... الان به کمکت نیاز دارم... ما در طول تحقیقاتمون به شخصی برخورد کردیم که فقط اسمش میدونیم... میخوام بدونم تو اونو نمیشناسی؟!» نفیسه با اندکی تعجب گفت: اسمش چیه؟! گفتم: فریبا ! تا اسم فریبا را شنید، دو تا دستش را گذاشت روی صورتش... گفت: وای خدای من... فریبا ... فریبا ... فریبا ... گفتم: میشناسیش؟! گفت: «مگه میشه اولین شریک .......... را نشناسم؟! ... فریبا همون خانم زبان مدرسمون بود که باهم رفیق شدیم و...» ته دلم... که فکر کنم میشه منطقه جیگرم ... حال اومد و کلی نبضم رفت بالا... اصلا کار خدا بود که توجهم به سهیلا جلب شد و از روی استعلامی که از فرودگاه تهران داشتیم، فهمیدیم که سهیلا چند تا سفر خارجه داشته و در یکی دو تا از اون سفرها با یکی به نام «فریبا» همسفر بوده و ... پس فریبا هم یکی مثل نفیسه و مژگان نیست... تحقیقاتمون بیشتر شد... دیدیم که سهیلا و فریبا دارای نقاط مشترک زیادی هستند... مثلا هر دوشون روی بچه ها و قشر نوجوان و جوان کار تخصصی می د... دارای مجوز آموزشی بودند... مجرد بودند... سن و سالشون به هم نزدیک بود... خانواده قابل توجهی نداشتند... مجرد زندگی می د... بیشترین شماره تلفن های تماسی با شاگرداشون بوده (چون ما از طریق خط سهیلا، شماره فریبا را هم پیدا کردیم و مکالماتش را چک کردیم) ... و یا مثلا هردوشون فقط نوزدهم هر ماه در خانه کمالی پیداشون میشد و هنوز اطلاع نداشتیم پاتوقشون علاوه بر خانه کمالی کجا بوده ... و خیلی چیزای دیگه... آهان ... بذارید اینم بگم: هردوشون دو تا حساب بیشتر نداشتن و هر ماه، حدودا 15 میلیون تومان... دقت کنید لطفا... پانزده میلیون تومان(!!) به حساب هرکدومشون واریز میشد و تا حدود بیستم تا بیست و پنجم ماه، تقریبا همه اش ج میشد... و خیلی چیزای دیگه... اما ... اینا به کنار... جواب استعلام از فرودگاه و پلیس ترکیه اومد... دهان همه مون باز موند... بلکه دهانمون داشت جر میخورد... داشتیم کف میکردیم از بس متعجب بودیم... سفر دومی که سهیلا و فریبا با هم بودند، پس از رسیدن به ترکیه، پس از سه روز اقامت در آنکارا، با پرواز لندن، از آنکارا پ د و .... در فرودگاه تل آویو پیاده شدند... فرودگاه تل آویو... پایتخت !!! ادامه دارد... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد. نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/279




# تب مژگان 48

درخواست حذف اطلاعات
#تب-مژگان 48 اون شب، مژگان حس گریه کرد و به یاد مادرش کلی برام حرف زد... حدودا دو سه ساعت باهم حرف زدیم... نکته ای که توی ذهنم بود خیلی تقویت شد... جوری که وقتی سوار ماشینم شدم، حدودای ساعت 9 و 10 بود اما دلم نمیومد تا صبح صبر کنم... به خاطر همین وقتی به چهار راه زند رسیدم، نرفتم طرف خونه... رفتم اداره... وقتی رسیدم، از یکی از خواهرای حیاط خلوت پرسیدم که نفیسه خوابه یا بیدار؟! ... گفتنند: بیداره... معمولا شبها دیر میخوابه... شامش خورده... الانم داره تلوزیون میبینه... هماهنگ و بهش اطلاع دادن که میخوام ببینمش... قبول کرده بود و خلاصه رفتم پیشش... این بار وقتی منو دید، علاوه بر روسری و رعایت چیزای ساده، جلوم بلند شد و سلام کرد... سلام و علیک کردیم و نشستیم... گفتم: امیدوارم بهت سخت نگذشته باشه... به جز دیدار اولمون... که البته اونم... حالا ولش کن... میخوام یه چیزی را بهت بگم اما میخوام قول بدی تمرکز داشته باشی و کمکم کنی تا بتونم کمکت کنم... باشه؟ گفت: دیگه بدتر از مرگ مژگان که نیست... باشه... بفرمایید... گفتم: من تقریبا همه کارهای بدی که انجام دادی و یا مجبورت د را اطلاع دارم... حتی پرینت حساب های بانکی که به نام مادر بیچارت بود و پول ها را به اون حساب میریختند را دارم... همچنین مهمونی های بدی که رفتی... برای اینکه بدونی نه تنها از بازی پرت نیستم بلکه اطلاعاتم بیشتر از این حرفهاست، باید بدونی که حتی اطلاع دارم که از طرف کمالی شده بودی که به هر طریقی شده به پدر مژگان نزدیک بشی... اما به خاطر تقیدات مذهبی و مشغله های بابای مژگان و چیزای دیگه نتونستی این کار را ی... حالا چیزی که میخوام بدونم... باید بدونم که بتونم کمکت م... اینه که دقیقا درباره بابای مژگان ازت چی میخواستن؟! نفیسه اولش آب دهنش را قورت داد... معلوم بود که حس هول شده... بهش آب تعارف و بهش گفتم آروم باشه... یه کم آروم تر شد... بعد شروع کرد و گفت: «برای دل من، مژگان همه چیز بود اما برای کمالی، بابای مژگان... من دوس داشتم فقط با مژگان باشم اما کمالی و شروین میگفتند که باید برم به طرف بابای مژگان... میگفتند که ما مدیون همسرش هستیم... باید این روزا که داره تحمل فقدان همسرش میکنه، کمکش کنیم تا بتونه مثل دخترش آسوده تر بشه و به آرامش برسه... اما من نتونستم... علتش این بود که بابای مژگان، معمولا خونه نبود... وقتی هم خونه بود، اینقدر سرسنگین و کم حرف بود که من حتی جرات نمی برم توی اتاقش... حتی ازش میترسیدم...مرموز بود برام... به کمالی و شروین هم گفتم... اونها گفتند میدونیم که آدم سفت و سختیه... به خاطر همین دوس داریم کمکش کنیم... دو سه ماه وقتی که به من داده بودند، شد چهار پنج ماه... بابای مژگان اصلا خط نمیداد... وقتی هم میرفت از خونه، در اتاقش هم قفل میکرد... اصلا لب تاپ و کامپیوتر هم نداشت...» به نفیسه گفتم: چرا به اتاقش و لب تاپ داشتن و یا نداشتنش توجه کردی؟ علت خاصی داشت؟ نفیسه گفت: «آره خب... شروین گفته بود وقتی بهت توجه نمیکنه، مثل دخترش باش... بشو مژگانش... کارای شخصیش را واسش انجام بده... اتاقش را تمیز کن... ببین لب تاپش کجاست و برو تمیزش کن و روش گل بذار... اگر برچسب زده روی دوربین لب تاپش، بردار و به جاش برچسب دخترونه بزن تا دلش باز بشه...» گفتم: اصلا بهت توجه نمیکرد؟ بعدش چی شد؟ نفیسه ادامه داد: «وقتی کمالی و شروین فهمیدن که بابای مژگان اصلا منو آدنم حساب نمیکنه، قرار گذاشتن که واقعا از تنهایی درش بیارن... نمیدونم چطوری؟ اما ... یه چیزی یادم اومد... شروین بهم گفت که یه کیف دستی هست که مشکی هست و معمولا قفل هست و در دسترس نیست... ما احساس میکنیم که بابای مژگان قرص مصرف میکنه... به خاطر همین باید قرصش را ترک کنه... قرصش توی کیفه... تو نمیتونی در کیف را باز کنی... پس حداقل تلاش کن یه جوری کیفش را از خونشون کش بری... اما شروین فکر میکرد که بابای مژگان شاسکوله... بالا ه نشد و نتونستم... هیچی... تا اینکه یه روز خانم کمالی به من گفت که باید برای بابای مژگان یه خانم خوب پیدا کنیم تا بتونه باهاش ازدواج کنه و زندگیشون بهتر بشه...» گفتم: خب اسمش چی بود؟ کمالی چیزی برات نگفت؟ نفیسه گفت: چرا بابا... فهمیدم کیه... وقتی اسمش شنیدم، مطمئن شدم که نتونستم یتم را خوب انجام بدم... تنها کاری که تونستم م این بود که مژگان را با اون خانم خوشکل چادری آچار فرانسه آشنا کنم... مژگان هم بعد از چند جلسه عاشق رفتار و محبتش شده بود و واسه باباش میپسندیدش... اسم اون خانم «سهیلا» بود... ادامه دارد... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد. نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/282




# تب مژگان 49

درخواست حذف اطلاعات
#تب-مژگان 49 تا اسم سهیلا را از نفیسه شنیدم، برقم گرفت!! ... گفتم: کدوم سهیلا؟! نفیسه گفت: «همون سهیلا خانوم که هم چادریه و هم وقتی در کمک به بچه های مذهبی و خانواده های و نظامی ناامید میشدیم دست به دامن اون میشدیم... گفته بودم که براتون...» گفتم: آره ... یادمه... بعد بابای مژگان چیکار کرد؟ باهاش دوست شد؟! نفیسه با تعجب گفت: شوخیتون گرفته؟! دوست بشه؟ بابای مژگان؟ با سهیلا؟! ... فکر بابای مژگان را خوب میشناسید! ... نه اصلا حتی ما جرات نکردیم مطرح کنیم چه برسه به خواستگاری و دیدار و ... گفتم: پس چی شد دیگه؟ چطور پیش رفت؟ نفیسه گفت: هیچی ... کمالی و شروین فشار میاوردن... من و مژگان خد امرز هم کاری نمیتونستیم ... مونده بودیم... نه راه پیش داشتیم و نه راه پس... قرار شد خودشون اقدام کنند که ظاهرا اونا هم هیچی... البته تا جایی که من اطلاع دارم... نفس عمیقی کشیدم... مثل ی که خیالش شده باشه از بابت خطری که از بیخ گوش عزیزش رد شده باشه... گفتم: تا حالا سفر و مسافرت هم باهاشون رفتی؟ بیشتر منظورم سفر خارج از کشوره؟ گفت: خارج از کشور نه... اما چند بار رشت رفتیم... شاهین شهر رفتیم... گرگان رفتیم... یه بارم رفتیم کیش... خیلی خوش گذشت... گفتم: بسیار خوب... مطلب دیگه ای هست که نگفته باشی؟ و احساس کنی مهم باشه؟ یه کم فکر کرد و گفت: آهان ... راستی... میشه بپرسم فرید زنده است یا نه؟ چی بر سرش اومده؟ ینی اونم کشته شده؟ گفتم: چطور مگه؟ باهاش چه نسبتی داشتی؟ ... بهتره بپرسم چطور آدمیه فرید؟ گفت: خب پسر خوبیه... نمیدونم کجاییه اما فکر نمیکنم باشه... خیلی پخته و با تجربه است... بر خلاف قیافش، خیلی هم میتونست خشن و تند و فرز باشه... ورزشکار بود... باشگاه میرفت... قرار شده بود زبان خارجه باهام کار کنه... گفت پول نمیخواد... ولی من به خاطر اینکه زیر دینش نباشم پولش میدادم تا واسم نقشه های ناجور نکشه... اما خب! ... اون کارش را میکرد و سواستفاده اش را میکرد... منم جرات مخالفت نداشتم... از مژگان خوشش نمیومد... میگفت بچه اون طور بابایی، هیچ وقت مورد اطمینان نیست... از آرمان خیلی خوشش میومد...[از نقل این قسمت معذورم] گفتم: خبری از زنده موندن یا نموندن فرید نداریم.... اما اگر هم زنده باشه، حداقل تا سه چهار ماه قادر به ورزش و تحرک نیست... اون یکی از اعضای حرفه ای .... ولش کن ... راستی نوزدهم های ماه پیدات نبوده... کجا بودی؟ با تعجب گفت: شما چقدر اطلاعاتتون دقیقه!! نوزدهم ها مینشستم تو خونه... روزه میرفتم... البته چون حال و جون نداشتم، میگرفتم تا شب میخو دم... سر در نمیاوردم... چون بعضی از شبها تماس میگرفتن و میگفتن فردا نوزدهم هست! با اینکه از نظر تقویم خودمون اینجوری نبود... از همینا دیگه... گفتم: تا حالا ازشون نپرسیدی چرا باید روزه بری و راز نوزدهم چیه و ...؟! گفت: چرا... پرسیدم... خانم کمالی نشست برام از اسرار عدد نوزده گفت: «درتقویم اساتید ما هر ماه، نوزده روز و هر سال نوزده ماه دارد و مجموع ایام سال ۳۶۱ روز است ۴ یا ۵ روز اضافه به «ایّام هاء» بمعنی ایّام بخشش نامیده می شود؛ که ما به استقبال ایّام روزه میریم. آ ین روز ماه روزه آنها مصادف با عید نوروز است...» منم ازش خوشم اومد و دیگه چیزی نپرسیدم... میدونی... کلا فکرشون باحال بود... خیلی روشنفکرن... گفتم: باحال؟ ... جالبه... روشنفکر؟! ... خیلی خب... بی خیال... راستی سه تا کلمه بهت میگم ببینم چیزی درباره اش میدونی یا نه؟ گفت: بفرمایید! گفتم: بیت العدل! یه کم فکرش کرد و بعدش گفت: نمیدونم چیه! گفتم: انتخابات 96! خیلی فکرش کرد و گفت: انتخابات 96؟ نمیدونم... نشنیدم... گفتم: قرة العین! گفت: آره ... اینو شنیدم... مثلا یه بار یادمه که به یکی از دخترا که فقط نوزدهم ها پیداش میشد، یواشکی سهیلا در گوشش گفت: آمادگیش داری امسال «قرة العین» بشی؟! ... اونم گفت: شروین گفته که امسال نوبت «گلشیفته» است که «قرة العین» بشه!! ادامه دارد... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد. نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/283




#تب مژگان 37

درخواست حذف اطلاعات
#تب_مژگان 37 جلسه اول بازجویی نفیسه خوب بود... به نکات خوبی اشاره کرد... رفتم سوار ماشینم شدم... میخواستم یه سر برم شاهچراغ... خیلی وقت بود که تنها سر نزده بودم... وقتی گوشیمو دیدم، دیدم عمار یکی دوبار زنگ زده بود... زنگ زدم واسش... گفت میخوام ببینمت... گفت اتفاقی نیفتاده اما دوس دارم بعضی از چیزها را همین حالا بهت بگم بلکه در روند پرونده به دردت بخوره... رفتم پیشش... وقتی درب خانه امن باز شد و رفتم داخل... هنوز پارک نکرده بودم که دیدم عمار روی صندلی حیاط نشسته و منظر منه... سلام کردیم و نشستم پیشش... از حال مژگان پرسیدم... گفت: خوبه الحمدلله... گفتم: «دو تا تیم در حال بررسی پرونده ترور دیروز هستند... چون یکی از بچه ها را هم با خودشون بردند... پیش بینی من اینه که ممکنه یا بخوان تبادل کنند یا زنده اش نمیذارن... یکی از افرادی که تو زرد از آب دراومده، هفته قبل، زن و بچه اش را فرستاده ترکیه... احتمالا خودش هم داره میره اونجا... یکی از بچه های تیم «سایه» مثل شبح دنبالشه... یکی دو نفر هم دارن همین پرونده خودمون را تهیه و تنظیم میکنند... راستی با من کاری داشتی؟ جانم! درخدمتم...» عمار شروع کرد و گفت: «حرفه ما اینقدر سکرت و مبهمه که حتی از اوضاع و احوال خانوادگی همدیگه خبر نداریم... منم نمیدونم تو چند تا بچه داری و یت موازیت چیه و ... به خاطر همین، هیچ نفهمید خانمم از دنیا رفته و دو تا بچه دارم... جز مقامات بالادستی که حتی از آب خوردن منم اطلاع دارن... ولی من یه نفر هستم... حداقل سه نفر دیگه با من زندگی می د که اونها شوهر و بابا میخواستن... خانمم و دو تا بچه هام... خانمم مدتی بود که احساس ناراحتی در ناحیه شکمش میکرد... بعد مشخص شد که مشکل از رحمش هست... عمل هم کرد و ظاهرا خوب شد... اما دو ماه بعدش هم دوباره مریض شد... اینبار کلیه اش بود... خیلی اذیتش کرد... بعد دیدیم داره لب و ابروش هم تیک میزنه و کج میشه... خیلی ترسیدیم... اینا همه اش در طول پنج ماه همه این بیماری ها ریخت روی سر خانم بیچاره من... منم در طول همون پنج ماه، داشتم روی یکی از نفس گیرترین پروژه های استانی کار می ... در کل اون پنج ماه، فقط 20 روز تونستم خونه باشم و پیش زن و بچه هام بمونم... بقیه اش دوندگی می تا بالا ه پروژه خیلی پیش رفت... با اینکه دو تا شهید دادیم اما به برکت خون های بیگناه و پاک همونا تونستم پرونده را نسبتا کامل کنم و تحویل بدم... محمد جان! من نه بابای بی غیرتی بودم و نه شوهر بی توجهی... دلم خوش بود که دارم خدمت میکنم و بچه هام هم از غم و اندوه بی مادری نجات پیدا کرده اند و دارن با دوستاشون زندگی میکنند... هر چند رفتارشون و تیپ و قیافشون داشت روز به روز بدتر میشد اما بهم گفتند اینا جوون هستند و با نسل ما فرق میکنن و این حرفها...» دیدم عمار خیلی ناراحته... حرفهاش از ته دل بود... معلوم بود که خیلی بهم ریخته... دوس داشتم هرچه زودتر بتونه بیاد کمکم و منو از تنهایی در این پرونده دربیاره... چون قابلیت هایی داره که به دردم میخورد... بهش گفتم: «من کاملا درکت میکنم... ما حتی تعداد بچه های همدیگه را هم نمیدونیم چه برسه به اسم و سن و سالشون... این شاید حرفه ای تلقی بشه... اما به نظر من یه عیب محسوب میشه... کاریش نمیشه کرد... درباره تمام مشکلاتی هم که بعد از وفات خانمت برات پیش اومده، متاسفم... اما من اینجام که بتونم به بهترین رفیق کاریم کمک کنم... اما... اما راستش بخوای بدونی، تا همین جای ماجرا که پیش رفتیم... با اینکه خیلی وقت نیست که وارد این ماجرا شدم... اما سر نخ های بسیار بسیار بسیار خطرناکی جمع و جور که مرا بارها و بارها بیشتر از فتنه های منطقه میترسونه... عمار! یه سوا ازت میپرسم... فقط جوابش یه کلمه است... میخوام فقط با آره یا نه جوابم بدی و هیچ توضیحی فعلا نمیخوام... باشه؟» عمار گفت: باشه... بپرس... هر چی میدونی لازمه بپرس! یه کم سکوت ... حدودا 30 ثانیه... به طرف آسمون یه نگاه ... نگاه عمار داشت خیلی بیشتر و بیشتر به من خیره میشد.. به چشماش زا زدم... لب باز و گفتم: «هر غیر حرفه ای اول میره سراغ پرونده پزشکی خانمت... ب الهی حرف زدم... اونم نظر منو داشت... اون هم معتقد بود که مرگ خانمت، نه تنها مشکوک نیست... بلکه قطعا... متاسفم که دارم رک میگم... خانمت قطعا به قتل تدریجی رسیده... حالا سوال من اینجاست... پسرت برای اونها چه خطری داره که به مژگان گفتی از آرمان خیلی در اون 800 صفحه چیزی ننویسه... الان هم مثلا گم شده... مثلا ی ازش خبر نداره... ما هم همه حواسمون متوجه مژگان خانمه... سوالم اینجاست: چرا باید بعد از خانمت، آرمان حتی از مژگان هم خطرناکتر باشه برای اونا؟!!» ادامه دارد... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد. نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/259




#رهایی از شب 172

درخواست حذف اطلاعات
═══════ ೋღ



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/262




#گپی با مخاطبان

درخواست حذف اطلاعات
تقدیر و شکر میکنم از دوستان عزیز بابت همراهی وبلاگ خودتون همان طور که اطلاع دارید در این وبلاگ به طور هم زمان دو مورد داستان ناب و آموزنده داریم که سعی میشه حداقل روزی سه قسمت از آنها را در وبلاگ بزاریم این دو داستان تقریبا هر روز توسط نویسنده گان محترم نوشته شده و خدمت شما ارایه میشه یعنی این طور نیست که این داستانها قبلا نوشته شده باشه و ما روزی چند قسمت از آنها را به معرض دیدشما بزاریم لذا شما دوست داران فرهنگ و ادب فارسی را دعوت میکنیم جهت دلگرمی نویسنده گان عزیز نظرات و پیشنهادات سازنده خودتان را برای ما ارسال کنید؛ انی که دوست دارند جواب نظرات آنها را بطور خصوصی داده شود لطف کنند آدرس وب سایت یا ایمیل خودشان را در نظرات بنویسند با تشکر س.ع. سبحانی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/266




#تب مژگان 29

درخواست حذف اطلاعات
#تب_مژگان 29 دیگه فرصت برای از دست دادن نداشتم... همونجوریش هم معلوم نبود کی زنده است و کی مرده؟ ... دورخیز و با جفت گلد محکم به در زدم و قفل در را ش تم... و با سرعت وارد اتاق شدم... گلوله اول را حروم بازو و گلوله دوم را حروم استخون جناغ ی که چاقوش روی گردن عمار بود و حتی نوکش را هم داشت فرو میکرد... سریع پاشدم... لوله اسلحه را گرفتم رو به روی صورت زنی که لباس پرستار داشت... اون میخواست سوزن دومش هم به رگ گردن مژگان تزریق کنه... بهش گفتم: الان فاصله ما چهار متر هم نیست... شلیک های من از فاصله 90 متری هم خطا نداره... چه برسه به این فاصله کوتاه... سوزنت را مثل بچه آدم بنداز... وگرنه خون پیشونیت را میپاشم روی در و دیوار اتاق... جوری که دیگه نشه تشخیصت داد... بنداز زمین... باید این زن زنده میموند... چون با شلیکی که از اون فاصله به اون مرد کرده بودم، معلوم نبود زنده بمونه یا حداقل مثل قبلش بشه... پس به این زن احتیاج داشتم تا بتونم پرونده را یه ت بدم و چند تا پله بیفتم جلو... اما ... این زن حرفه ای بود... برخلاف نفیسه بیچاره و مژگان بدبخت... میدونست داره چیکار میکنه... میخواست خودکشی کنه... اما مگه میشد به همین راحتی؟!... نگاهش به چشمام دوخته بود... انگشت شصتش را به ته سرنگ چسبوند... دیگه امونش ندادم... فورا سر اسلحه را گرفتم به طرف بازوش و شلیک ... پرت شد به طرف دیوار... سریع رفتم بالای سر مژگان... الحمدلله زنده بود... عمار هم داشت سرفه های شدید میکرد... آخه عمار جانباز هست و مشکل حادّ تنفسی داره... عمار میگفت من این پسره را چند بار دیدمش... عمار را کمک تا از روی زمین بلند بشه... همینجوری که بلندش ، بهش گفتم: «عمار! الان موقع سرفه و شهید شدن و از این حرفها نیست... فورا به مژگانت برس... خیلی فرصت نداریم... معلوم نیست چه بر سرش آوردن... حتی امکان ایست و حمله قلبی وجود داره... پاشو ماشالله... یه یاعلی بگو و مژگان را منتقل کن بیرون... ازش چشم برندار... تنهاش نذار... تا به هوش اومد، منتقلش کن به خانه امن خیابون وصال... فقط کافیه به هوش بیاد... بقیه اش با من... از اونجا هم ت نمیخوری تا بهت زنگ بزنم... فقط زود باش...» عمار گفت: «بیا با هم بریم... من داره دستام میلرزه محمد... بیا با هم بریم... تو میخوای چیکار کنی؟» بهش گفتم: «تو تجربه شرایط سخت تر از اینا هم داشتی... من باید همین جا بمونم... کار دارم... میخوام تا پلیس نرسیده، یا اینها را منتقلشون کنم بیرون... یا میخوام همین جا ازشون اعتراف بگیرم... اگر همین جاها ازشون اعتراف گرفتم که گرفتم... وگرنه پوستشون کلفت میشه و دیگه موغور نمیان... معطل نکن... تو را ارواح خاک خانمت برو... برو عمار...» عمار را راهی ... با تخت مژگان رفت بیرون و پنجره را دیدم که یه ماشین از پارکینگ داخلی بیمارستان برداشت و مژگان را سوار کرد و با شتاب از بیمارستان خارج شد... خیالم راحت شد... اما حواسم به سالن نبود که داره هر لحظه، شلوغ و شلوغ تر میشه... اگر پلیس 110 میومد، کار پیچ میخورد... فورا به نزدیک ترین واحد سیار بچه های خودمون بیسیم زدم تا بیان... نزدیک ترین واحد سیار، حدودا چهار دقیقه طول میکشید که برسه... تازه اگر پلیس زودتر نمیرسید... بنابراین من زیر سه دقیقه وقت داشتم... رفتم بالای سر پسره... دیدم زبونش بند اومده و به زور نفس میکشه... صورتم را گرفتم نزدیک گوشش... گفتم صدای منو میشنوی پسر؟! ... بار اول چیزی نگفت... فقط داشت میلرزید... خون زیادی هم ازش رفته بود... گفتم: دوباره میپرسم... اما برای آ ین بار میپرسم... چون اگر جوابمو ندی، دیگه به دردم نمیخوری... صدامو میشنوی؟! دیدم که به لب و زبونش که شده بود مثل چوب... داره فشار میاره... سرش را ت داد... ینی آره... گفتم: عالیه... فقط دو تا سوال دارم... بگو و خودت را خلاص کن... تا لااقل زنده بمونی... ببین داری درد میکشی... پس فقط دو تا سوال! ... باشه؟ بازم سرش را به نشان تایید ت داد... پرسیدم: سوال اول: گوشیت کجاست؟ ... اشاره به طرف خارج از بیمارستان کرد؟ ... گفتم: توی ماشینته؟ ... سرش را تکو.ن داد و تایید کرد! گفتم: سوال دوم: اسمت چیه پسر؟ ... دیگه چیزی نگفت... گوشمو چسبوندم به لبش... گفتم: بگو ... تو باید به من بگی... چیزی نگفت... گفتم: نمیگی؟ ... ع العملی به ج نداد... نوک انگشت اشاره ام را بردم طرف زخم استخونش... با نوک انگشتم، آروم روی خون های زخمش کشیدم... تازه فشار هم ندادم... میدونستم سوزش پیدا میکنه... به خودش پیچید... دوباره گوشمو بردم سمتش... گفتم: بگو پسر! اسم نحست را به عمو بگو... چیزی شنیدم که دست و پام به طور ناخودآگاه شل شد... خیلی آروم و با زور و بدبختی لباش را به هم زد و این کلمه از دهنش شنیدم: فرید!!! ادامه دارد... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد. نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/233




# تب مژگان 30

درخواست حذف اطلاعات
#تب_مژگان 30 سرم را آروم از کنار لبش برداشتم و به چشمای نیمه بسته اش چشم دوختم... صورتمو گرفتم رو به روی صورتش... با انگشتم یه کم پلکش را بازتر بهش گفتم: پس فرید که میگن تویی؟!یا تو یه فرید دیگه ای؟! ... هرکی هستی، باش... وقتی نوک چاقوت را مثل قصاب ها روی گردن رفیقم میبینم، پس برای من فرقی نمیکنه که کدوم فرید باشی... مهم اینه که: تو یک تروریست هستی! ادامه دادم و بهش گفتم: تو میدونی جرم یه تروریست و حکم ترور در این مملکت چیه؟! یا خیلی اوضاعت ابه یا تازه کار هستی یا بالا ه یه چیزیت هست... بچه های خودمون رسیدند... سه نفر بودند... یکی دو نفرشون را قبلا باهاشون کار کرده بودم... قبل از اینکه فرید را بخوان ببرند، از فرید و اون دختره با گوشیم یه ع گرفتم... بچه ها فورا فرید و اون دختره را به ماشینی که در محوطه پارک کرده بودند متقل د و مثل باز شکاری از اون منطقه دور شدند... منم پاشدم و فورا خودم را به ماشین رسوندم... نشستم توی ماشین... اون لحظه قادر به آنالیز نبودم... نمیتونستم مهره ها را درست کنار هم جفت و جور کنم... چون وسط معرکه بودم... دوره «فرماندهی میدانی بحران ها» را هر چقدر هم درس داده بودم، اما وسط خود معرکه بودن، یه چیز دیگه است... فقط دعا می مژگان و فرید زنده بمونند... تا میخواستم حرکت کنم، یادم اومد که فرید، ماشینش همین دور و برهاست و گوشیش هم توی ماشینش هست... پیاده شدم... بیمارستان، یه پارکینگ عمومی داشت و یه پارکینگ اختصاصی... خب عقل حکم میکرد که اگر من جای فرید باشم، ماشینم را در هیچ کدام از پارکینگ ها نذارم تا بتونم بدون کنترل دوربین ها و بدون مانع در رفت و آمد، کارم را انجام بدم... میمونه دو تا خیابون... خیابون اولی، به صورت چشمی، حدودا 30 تا ماشین، و خیابتون دوم هم به صورت چشمی، حدو اقل بیست تا ماشین داخلش بود... خیابون اولی، تهش میخورد به یه خیابون فرعی... خیابون دومی هم میخورد به یه چار راه... خب اگر جای فرید بودم، ماشینم را توی خیابون دوم نمیذاشتم... تا وقتی خواستم فرار کنم، به میدون و شلوغی ماشین ها نخورم... پس احتمال وجود ماشین در خیابون اول، تقویت میشد... با توجه به رفت و آمد های بیمارستان، ده تا ماشین آ ، حدود نیم ساعت قبل اومده بودند... ماشین تک و تنها هم که توی خیابون نبود... پس هرچی هست، ماشین فرید باید بین دهمین تا بیستمین ماشین اون خیابون سی ماشینه باشه... همه این آنالیزها را در حدود کمتر از 10 ثانیه انجام دادم... کمتر از 10 ثانیه... رفتم سراغ ماشین ها... از اولی شروع ... شکم رفت به طرف دو تا از ماشین ها... یکیشون sd بود و اون یکی هم rd ... نگاه و دیدم یکی جلوی کیلومتر شمار sd ، یه موبایل هست... حالا بماند چطوری ... اما اون گوشیو برداشتم و رفتم سراغ rd ... هیچ مورد مشکوکی در اون ندیدم و حس ن ... اما شماره هر دوتا ماشین را برای استعلام، فرستادم و تقاضای استعلام ... تا به ماشین برگشتم و ماشین را روشن ، واسه عمار زنگ زدم... عمار میدونست که در این شرایط، نباید هر بیمارستانی بره... گفتم: عمار جان کجایی؟! گفت: بیمارستان ی هستم... خیلی شلوغه... مژگان به هوش اومده... اما هنوز ندیدتش... گردن خودم پانسمان ... گفتم: اگر مژگانت به هوش اومده، پس مشکلی نداره... خیلی با احتیاط پاشین بیایین خانه امن خیابون وصال... با محاسبه معمولی، 40 دقیقه دیگه باید اونجا باشی... گفت: باشه... ضمنا من مسلح نیستما... کد ورود هم ندارم... گفتم: آشناست... اشکال نداره... اصلا اگر مشکلی بود، وقتی رسیدی زنگ بزن تا خودم باهاشون صحبت کنم... خ ظی کردیم... ساعت را گذاشتم به ح تایمر... چون زمان برام مهم بود... خب این از مژگان و عمار... الحمدلله هم سالم اند و هم دارن میرن خونه امن... بیسیم زدم به بچه هایی که اومدن و فرید و دختره را منتقل ... دو بار تقاضای اعلام وضعیتشون ... جو نشنیدم... آخه چیزی هم نیست که بگم حالا شاید خط نمیده و خط ها مشغوله... بچه بازی که نیست... اگر بار سوم جواب نمیدادن، نشون دهنده چیز خوبی نبود... خب تا برای بار سوم تقاضا ، ص بهم گفت: به به... حاج آقای تازه وارد... حاجی کجایی؟! نشناختمش... گفتم: این چه وضعشه؟! لطفا اعلام هویت! گفت: علی القاعده باید رسیده باشی به میدان اصلی... برو فلان خیابون... لطفا سریعتر تا شلوغ نشده... ادامه دارد... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد. نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/234




# تب مژگان 31

درخواست حذف اطلاعات
#تب_مژگان 31 ارتباطمون قطع شد... ینی چی؟! ... با احتیاط کامل، رفتم به همون خیابون خلوت... خیابون که نبود.. یه کوچه پهن و خلوت و بی خاصیت... دوباره اون صدا اومد روی خط و گفت: «بزرگوار! معمولا هدیه را جاهای خوب میذارن اما اوضاع جالبی نیست... مجبور شدم امانتی را بذارم توی جوب سمت راست راننده... فعلا...» احساس خطر ... خطر را اطرافم حس نمی ... حس می تنهام... اما میدونستم که خبرایی هست ... رفتم جوب سمت راست خیابون را را رصد ... یا ابالفضل العباس... دیدم یکی از بچه هاست... به پشت افتاده بود... ینی روی شکم... افتاده بود وسط جوب... دویدم طرفش... دستم بردم به طرف کمرم و اسلحه ام را آوردم بیرون... دور و بر هم میپاییدم... ذکر یا ابالفضل العباس از دهنم نمیفتاد... انتظار اینو اصلا نداشتم... رفتم توی جوب... شونه هاش را گرفتم و برگردوندمش... دو تا تیر از فاصله نزدیک، خورده بود... یکی به قفسه اش... یکی هم به شکمش... شهید شده بود... خیلی بهم ریختم... باید تلاش می که خشم، مانع از فکر و مدیریتم نشه... آوردمش بیرون... خوابوندمش روی زمین... بیسیم زدم تا بیان دنبالش و ببرنش... مثل برادر از دست داده ها، نشسته بودم بالای سرش... آخه اینم زن داره... بچه داره... چشم انتظار داره... آخه این چه دنیای کثیفی شده که باید، جنازه بچه های انقل مون را در مبارزه با مفاسد و جرائم، از توی جوب بیاریم بیرون... یاد «جَون» غلام اباعبدالله الحسین علیه السلام افتادم... که لحظات آ به حسین گفت: «آقا جان! پیاده نشید... من غلامم و بوی بد میدهم... همین که اجازه دادید در رکاب شما کشته بشم خودش خیلی ارزش داره... آقا پیاده نشید تا یه وقت، بوی بد بدنم...» ارباب هم که برای نوکراش کم نمیذاره... پیاده شد... بغلش کرد... گریه کرد... به کرامت ارباب، بدن نوکر، بوی خوش گرفت... بوی عطر گرفت... به والله قسم همین حالا که داره یادم میاد و دارم تایپ میکنم، گریه امونم را بریده و چشمام داره خیس میشه... من حتی اسم این مون هم نمیدونستم... اما لباساش بوی خون و آب گندیده جوب گرفته بود... میدونستم اگر این لحظه هم از دست بدم، دیگه تا قیامت، دستم بهش نمیرسه... صورت ماهش را گرفتم بین دو دستام... لبمو چسبوندم به پیشونیش... اینقدر بوسش که بغضم ترکید... تو حال و هوای خودم بودم... منتظر ماشین اتقال... توجهم به جیبش جلب شد... کاغذی با دست خط بد دیدم... نوشته بود: «سه تا شلیک کردی... اما من دو تا شلیک ... دو تا زدی به فرید... یکی هم زدی به دختره... تیرهایی که به فرید زدی، زدم به همکارت... پس اینجا بی حس م... اما هنوز من یکی طلب دارم... هنوز تیری که به دختره زدی را تسویه ن ... منتظرش باش...» از اصول کار ما اینه که «هر تهدیدی را باید جدی گرفت!» ... بچه ها که اومدن، جنازه همکار شهیدمون را تحویلشون دادم... فورا زنگ زدم به عمار... عمار همون دفعه اول، گوشیو برداشت... پرسدم: عمار کجایی؟ در چه حال و وضعی؟ گفت: الحمدلله خیابون ها خلوت بود... رسیدم... الان اینجا مستقر هستم... با عصبانیت که نه... اما با جدیت و شدت گفتم: چرا میگی «رسیدم» ... مگه مژگان خانوم باهات نیست؟! گفت: آره... ببخشید... «رسیدیم»... مژگان هم اینجاست... سلام میرسونه... (از شایع ترین دروغ های ما ایرانی ها پشت تلفن) ... برنامه ات چیه؟! گفتم: از مژگان خانوم چشم بر ندار... عمار چشم بر نمیداریا... حتی تا پشت در دستشویی هم باهاش برو... از جلوی چشمت دور نشه... برگ یتت را خودم پر میکنم... یتت فقط همینه... هیچ اقدامی هم نمیکنی... قبل از هر کاری، با خودم م کن... به ارواح خاک خامت قسم اگر بدونم از اونجا اومدین بیرون، حالا به هر بهانه ای، توبیخت میکنم... جوری که نتونی هیچ وقت از پرونده ات پاکش کنی... با ح ی که الان که دارم فکرش میکنم، خیلی دلم براش سوخت... گفت: باشه محمد... چشم بابا... چشم... محمد اتفاقی افتاده؟! گفتم: اتفاق؟! ... تا تعریفت از اتفاق چی باشه؟! ... مرد حس داشتن صبح سر خودت را میب و دخترت را میکشتند... اون وقع میپرسی اتفاقی افتاده؟! ... فقط یه سوال... کمالی تو را میشناسه؟ ... میدونه که بابای مژگان هستی؟! ... گفت: نمیدونم... نه... نباید بشناسه... اگر میشناخت، اون روز با خواهران اداره نمیرفتم پیشش... گفتم: از مژگان خانوم بپرس ببین کمالی، آ ین باری که اومده پیشش، کی بوده؟ دارم دیوونه میشم... مگه میشه؟ ... مگه میشه جواب مژگان درست باشه؟! ... مگه میشه رکب خورده باشم؟! ... عمار گفت: مژگان میگه: همون شب آ ی که نفیسه اومد پیشم، کمالی هم بوده... اول، نفیسه رفت بیرون... بعدا از چند دقیقه هم کمالی!!! ادامه دارد... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد. نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی



منبع : http://zemzemehdeltangi.blogfa.com/post/235