استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

های تنهایی

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ های تنهایی از بلاگ های تنهایی دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



ن واحد هشت

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب
ساعت کتابفروشی، ده ضربه نواخت، این یعنی وقتش رسیده است. ایوا از چند ساعت قبل منتظر این لحظه بود. یعنی چند شب بود که برع همیشه چشم به راه شب می شد، تا ساعت ده ضربه بنوازد و او کرکره ی مغازه را پایین بکشد و بخزد در اتاق کوچکش در ته بالکن مغازه و فرو برود در تخت خواب نرمش و چشم هایش را روی هم بگذارد و بخوابد. فکر می کرد امشب باز هم مثل سه شب گذشته او خواهد آمد، تصور می کرد این امکان ندارد که سه شب بی دلیل بیاید و شب چهارم یکهو تصمیم بگیرد غیبش بزند. این اصلا منصفانه نبود. شب اول روحش هم از قضیه بی خبر بود، چشم هایش که گرم شد، در خواب عمیقی فرو رفت، توی خواب دستی روی شانه اش نشسته بود، ایوا هراسان برگشته بود و پیرمردی را دیده بود با موهای یک دست سفید، ریش هایی انبوه و قبایی سفید رنگ. ایوا فکر می کرد پیرمردی عارف مسلک را ملاقات کرده است؛ اما او چیزی بیش از یک پیرِ عارف مسلک ساده بود. سه شب تمام ایوا و پیرمرد صحبت کرده بود و ایوا تمام جراتش را جمع کرده بود و کلمات را مثل گلوله هایی آتشین پرتاب کرده بود و هر بار پس از ادای تک جمله ای لبخند پیرمرد عمیق و عمیق تر شده بود. حتی توی خواب هم ایوا مواظب بود، موهایش از روی صورتش کنار نروند و قسمت چپ چهره اش آشکار نشود، اما شب دوم پیرمرد دست دراز کرده بود و موها را از روی صورتش کنار زده بود و ایوا دیده بود اثری از جای سوختگی روی چشم و صورتش نیست. پیرمرد خندیده بود و ایوا هم. چند دقیقه ای توی رختخوابش غلت زد. یک چشمش به ساعت شماطه دار روی میز بود و یک چشمش به سقف ایرانتی بالکن، نمیدانست چرا برع همیشه خوابش نمی برد. همه جا سفیدِ سفید بود، انگار خورشید درست وسط کتابفروشی طلوع کرده باشد، نور شدید، چشم هایش را اذیت می کرد، تقریبا مطمئن بود که دارد خواب می بیند، ولی وقتی موهایش را از روی صورتش کنار زد، جای سوختگی خودش را نشان داد، ایوا هراسان جیغ کشید. توی خواب های چند شب گذشته، همیشه صورتش را سالم و شاداب می دید، وسط آن نور کور کننده، غریبه ای را دید که سمت قفسه ی چوبی انتهای کتابفروشی می رود. تنها قفسه ی چوبی کتابفروشی مربوط به نسخه های قدیمی چند کتاب بود که بیشتر حکم یادگاری را برای ایوا و رئیسش داشت، توی این چند سالی که ایوا اینجا بود، تقریبا هیچ سراغ قفسه ی چوبی نرفته بود. اما غریبه یک راست به سمتش رفت و دستش را به سمت کتابهای طبقه ی دوم دراز کرد، ایوا دلشوره گرفت، بلند داد کشید و گفت نه آقا شما حق ندارید ..... اما دیگر دیر شده بود. غریبه دفتر کوچک ایوا را از لا به لای کتاب های قدیمی بیرون کشیده و توی روشنایی کتابفروشی ناپدید شده بود. ایوا هراسان به دنبالش می دوید و مدام فریاد می کشید، وقتی چشم هایش را باز کرد خودش را درست مقابل قفسه ی چوبی یافت، دانه های درشت عرق روی صورتش نشسته بود و قلبش شبیه ساعت شماطه دار روی میز بلد و کشدار می کوبید. ایوا هنوز شوکه بود دست لرزانش را به سمت قفسه ی کتاب ها برد اما، هر چه جستجو کرد، اثری از دفترش نیافت. ترس برش داشته بود، درست نمی دانست که خواب است یا بیدار، این بیشتر شبیه یک بازی ترسناک بود تا یک خواب معمولی. اما هر چه که بود دفتر عزیزش گم شده بود. حتم داشت ی آن را یده است اما... اما دفتر ایوا به درد چه ی می خورد؟ یاد خواب شب دوم افتاد، که رو به روی پیرمرد مهربان نشسته بود و داشت از نوشته هایش حرف می زد، همانجا بود که گفته بود دفترش را کجا قایم کرده است و حالا شب چهارم بود و پیرمرد نیامده بود و دفتر سرجایش نبود. ایوا تا صبح در کتابفروشی راه رفت و فکر کرد. به تمام نین ساختمان مشکوک بود، به تدی و مادر پیرش، به ماریا و دیلاقش ، به متیوی پیر و سگش، به لیزی و شوهرش هری. حتی به مارتای مهربان. در این بین بیشتر از همه فکرش مشغول نین واحد هشت بود. از چند ماه قبل که تدی خبر آمدنشان را داده بود هنوز نتوانسته بود ببیندشان. حتی از تعداد نین واحد هشت هم اطلاع درستی نداشت، هر کدام از همسایه ها چیزی می گفتند، حرف هایشان ضد و نقیض بود. یکی شان دختری زیبا رو را مقابل در واحد هشت دیده بود که صورتش از سفیدی به برف می مانست، همسایه ی واحد نهم می گفت: دختر سگی در آغوش داشته و بدون اینکه کلیدی در قفل بیندازد وارد خانه شده بود. آقای وارنر اعتقاد داشت که شبح مردی را هر صبح می بیند که با پ وی کارآگاهی از خانه بیرون می زند و شب ها از یک ماشین عجیب غریب مشکی پیاده می شود. ایوا نمی توانست پاسخی برای این همه سوال بیابد. همیشه هر تازه واردی که به مجتمع نقل مکان می کرد، بعد از چند روز سری به کتابفروشی می زد، اما ن واحد هشت هنوز بعد چند ماه در ذهن نین، شبیه یک علامت سوال بود. آن روز، روز نسبتا شلوغی برای کتاب فروشی بود و ایوا و آقای گاردین تمام وقت بین قفسه ها می چرخیدند و سفارش مشتری ها را تحویل می دادند. بعد از رفتن آقای گاردین ، ایوا سرش را روی میز بلوطی رنگ گذاشت و چشم هایش را بست، به اتفاق های ب فکر می کرد و به دفترچه ی عزیزش. تصمیم گرفته بود هرطور شده آن را پیدا کند. دلش نمیخواست ی سر از خیال پردازی های عاشقانه اش دربیاورد. یاد نوشته ی اخیرش دلش را فشرده می کرد. «اوه پاتریک جذاب ترین و شگفت انگیز ترین مردی است که به عمرم دیده ام. او همان مرد خوش قلبی است که هر دختری در انتظارش است. پاتریک هر روز به بهانه ی ید کتاب به کتابفروشی سر می زند، اما ته چشم های جذابش میخوانم که به دنبال کتاب نیست، بیشتر از صفحه های نازک کتاب ها توی چشم های فندقی من زل می زند. همیشه از زیبایی وحشی ام تعریف می کند، می گوید ایوا تو با آن موهای قهوه ای، پوست سفید و لباس های ساده ات شبیه دورترین و دست نیافتنی ترین درخت بلوط جنگل هستی. چهره ی معصومانه ی ات مرا در خود غرق می کند. تصور می کنم مرد جذاب ن واحد هشتم مجتمع، به همین زودی برای خواستگاری از من به نزد آقای گاردین خواهد آمد. » چند ماه گذشته، خیال ایوا تنها دور و بر ن خیالی واحد هشتم چرخیده بود، بیشتر وقت ها خیال پردازی هایش را برای تدی هم می نوشت، البته نه بخش های عاشقانه اش را. یاد خو که ب دیده بود، ترس را به چهره اش می نشاند، ایوای معصوم از لذت خو دن هم محروم شده بود. فکر می کرد توی خواب به راحتی خودش را لو می دهد. اما تا صبح هم نمی شد بیدار ماند. فکر کرد آنچه رخ داده است تنها در خیالش بوده و فردا صبح که بیدار شود همه چیز به روال سابق برخواهد گشت. ساعت یازده ضربه نواخت و ایوا در تختخوابش دراز کشید و چشم هایش را بست. توی خانه ی قدیمی شان بود، صدای آواز از اتاق پدر به گوش می رسید، مامان کنار دیوار ایستاده و غرق در آواز پدر بود. خانه غرق نور بود. ایوای پنج ساله با لباس یک دست سفید توی ایوان می چرخید و آواز های ک نه می خواند، ناگهان وسط شعر و سرودهای پدر، جیغ های مادرش را شنید. ایوا را صدا می زد، همه جا یکهو گرم شده بود، شعله های آتش از ایوان خانه سرک می کشیدند و ایوای کوچولو هراسان به این سو و آن سو می دوید. وسط خواب جیغ می کشید و پدرش را صدا میزد. صدا از ته گلویش بیرون نمی آمد انگار ی صدایش را یده باشد، ایوا جیغ می کشید و شعله ها پدر و مادر را بیشتر در خود فرو می برند. با جیغ بلندی که کشید از خواب بیدار شد. پایین بالکن بود و دست هایش شبیه تکه چوبی خشک شده بودند. ضربان قلبش را به وضوح می شنید. روی پله های بالکن نشست و دست هایش را روی صورتش قرار داد. صدای گریه ی خفه اش سکوت موذی کتابفروشی را کشت. کابوس هایش تمامی نداشتند. دلتنگی برای مامان و بابا لحظه ای آرامش نمی گذاشت، تصمیم داشت صبح هر طور شده، دفتر گمشده را بیابد و بعد سری به پدر و مادرش بزند. بعد از کابوس آتش سوزی دیگر خوابش نبرد. طول و عرض مغازه را با قدم هایش متر می کرد و مدام نقشه می کشید تا سر از رمز و راز خواب های چند شب گذشته در بیاورد. صبح که شد پشت پیشخوان مغازه نشسته بود. سارافون نیلی رنگی به تن داشت و گل سر زیبایی را به سمت راست موهایش زده بود. مشغول خواندن کتاب بازها (1)بود، فکر می کرد شگردهای گریسون گریسولد(2) می تواند برای یافتن دفتر به دردش بخورد. آنقدر توی نقش امیلی (3)فرو رفته بود که صدای مرد را نشنیده بود. سرش را که از روی کتاب بلند کرد، خشکش زده بود. این مرد مهربان، دقیقا همان پاتریک خیالی بود که ایوا چند ماه مداوم درباره اش خیال پردازی کرده بود. اما در ظاهر او یک مشتری ساده بود که کت درباره ی تعمیرات لوله کشی ساختمان لازم داشت و بعد از یداری کتاب به طبیعی ترین شکل ممکن از مغازه بیرون رفته بود. ایوا هنوز شوک زده بود و سعی داشت، قیافه ی مشتری را با ذهنیت خودش تطابق بدهد که ناگهان جرقه ای توی سرش روشن شد. قفسه ی کتاب های فنی ساختمان، نزدیک ترین قفسه به قفسه ی چوبی بود، اما چنین چیزی امکان نداشت، ایوا با عجله به سمت قفسه ی چوبی دوید، پشت کتاب های طبقه ی دوم، درست همان جای همیشگی، دفتر نازنینش قرار داشت. ایوا دفتر را همان جا رها کرد و به سمت خیابان دوید، اما اثری از پاتریک نبود. وقتی مایوسانه به سمت میزکارش برمی گشت، یادداشتی با خط خوش توجهش را جلب کرد: «ساعت 4 در کافه تریای رز منتظر خانم جوانی هستم که زیبایی وحشی اش مدت هاست مرا شیفته ی خود کرده است. » امضا: ن واحد هشت 1: کتاب بازها نام اثری از جنیفر برتمن 2- شخصیت طراح معماهای کت در کتاب بازها 3- شخصیت اصلی کتاب بازها بعدا نوشت: این داستان با پیش فرض های مسابقه ی تد نوشته شده، یعنی دست من برای نوشتن خیلی بسته بود، هرچند خیلی رضایت بخش نیست ولی دوست داشتم به خاطر حرف تد منتشرش کنم. منتها این چیزی از بی معرفتی دوستان دیگه کم نمی کنه!



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/30/ساکن-واحد-هشتم




ما بی تو فقیریم

درخواست حذف اطلاعات

هوالمحبوب نبودن تو فقط نبودن تو نیست نبودن خیلی چیزهاست کلاه روی سرمان نمی ایستد شعر نمی چسبد پول در جیبمان دوام نمی آورد نمک از نان رفته خنکی از آب ما بی تو فقیر شده ایم! #رسول_یونان



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/30/ما-بی-تو-فقیریم




یاد ایام

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب دیروز دومین جلسه ی کتابخوانی مان با بچه های کلاس بود. جلسه ای که در طی آن، کتاب معرفی شده مورد بررسی قرار می گیرد و با دعوت از نویسنده، بچه ها سوال های خودشان ار مطرح می کنند، اینکه ایده ی اولیه ی داستان از کجا به سراغ نویسنده آمد، چه حسی باعث نوشتن شد و ..... بچه ها آدم را سر شوق می آورند، نویسنده های پا به سن گذاشته ی شهر که روزگاری معلمان داستان نویسی مان بودند، حالا از اینکه می بینند فراموش شان نکرده ایم، از اینکه می بینند چطور ارج و قرب دارند و عزیز داشته می شوند، سند می شوند. با این بچه ها خیلی کارها می شود کرد، گاهی به حال شان غبطه می خورم، اینکه چقدر برای ما معلم ها مهم و ارزشمندند، اینکه برایشان مسیری تعیین می شود و میدانند که چه کت را بخوانند و اینکه چقدر دنیای زیباتری برایشان رقم میخورد، حسرت روزهایی را می خورم که برای داشتن یک کتاب باید کلی دردسر می کشیدیم، کتاب خواندن زمان ما راحت نبود. خانواده ها پول زیادی در بساط نداشتند. اغلب کتابهای به درد بخور کتابخانه ی مدرسه را خوانده بودم، توی کتابخانه ی ملی که مریم عضوش بود کت برای من نبود، تنها جایی که می شد کتاب گیر آورد، کتاب فروشی گلشنی بود. آقای گلشنی تنها پیرمرد با سواد محله، کتابفروشی داشت، کتاب امانت میداد. یادم هست که یک بار همراه مامان رفته بودم دم مغازه اش و با حسرت به کتاب هایش نگاه می ، مامان پرسیده بود که کتاب های امانت میدهد یا نه؟ و بعد از آن بود که با هزار تومن توانسته بودم ده کتاب را قرض بگیرم و بخوانم. برایم فرقی نمی کرد چه کت ، از فهمیه رحیمی یا مودب پور، برایم خواندن مهم بود، در مدرسه سووشون و مدیر مدرسه و خیلی از کتاب های مرسوم آن دوران را خوانده بودم و حالا خواندن عاشقانه های فهمیه رحیمی مزه می داد. آ ای تابستان بود و سهمیه ی هزار تومانی ام داشت ته می کشید، یک روز که مامان کتاب را برده بود تحویل دهد و کتاب تازه بگیرد، دست خالی برگشت، دست خالی و عصبانی و بعد از آن من دیگر از کتاب های کتابفروشی گلشنی محروم شدم. تعدادی از ع های سیاه و سفید فاطمه را داخل کتاب جا گذاشته بودم و وقتی آقای گلشنی آن ها را تحویل مامان میداد مامان از خج آب شده بود و زمین دهن باز کرده بود و .... سال های سال این ابکاری ام را همه جا تعریف می کرد و من هر بار خج زده می شدم از اینکه چنین جنایتی را مرتکب شده ام! ع های سه در چهارِ سیاه و سفید فاطمه با آن روسری بزرگ با آن اخم وسط پیشانی واقعا به درد منحرف ی نمیخورد، اما مامان عادت داشت یک اشتباه را بارها و بارها توی سرم بکوبد. لذت کتاب خواندن های آن تابستان اینگونه بود که به کامم زهر شد. راه دیگری نمانده بود جز اینکه کتاب های داداش جواد را یواشکی بخوانم. کتاب نادر پسر شمشیر، نهصد صفحه ای می شد. هر وقت زمین می گذاشت و چشم هایش روی هم می رفت، کتاب را برمیداشتم و میرفتم توی تَنَبی(اتاق مهمان در زبان ترکی) و با ولع می خواندم، سرگذشت اسد الله علم، سینوهه، تاریخ مشروطه، زندگی نامه ی مصدق و خیلی از کتاب های تاریخی را همین طور یواشکی خواندم. کم کم کتابهای آقابزرگ هم به لذت هایم اضافه شدند، شهر آشوب، ماجرای دل، مختارنامه، بابک، لیلی و مجنون، یوسف و زلیخا، اصلی و کرم و ...... وقتی پایم را توی کتابخانه ی دانشکده ی ادبیات گذاشتم شبیه تشنه ای بودم که به دریا رسیده است. لذت خواندن را آنجا عمیق تر درک ، آنجا بود که تازه مطالعه هایم جهت پیدا کرد، حالا دیگر می دانستم چه میخواهم، می دانستم هر کت ارز ش خواندن ندارد و چقدر دیر بود برای فهمیدن. وقتی ترم پنجم با مثنوی شریف وارد کلاس می شدم چشم مشتاق برق می زد. بچه ها شرح کریم زمانی میخواندند و من خواندن آن شرح را ر شان خودم می دانستم، شاهنامه ی غول پیکری را که هدیه ی مریم بود را برداشته بودم و با خودم سر کلاس برده بودم که پزش را به بقیه بدم و بعد تر ها فهمیدم که داشتن کتاب های نفیس ارزش نیست، بلکه خواندن کتاب های خوب ارزش است. حالا سال های سال است که دارم به حس شیرین آن روزها فکر میکنم، به اینکه آیا هنوز هم همانقدر کتاب ها برایم شگفت انگیز و جذابند؟

جامدادی قبلی ام که هدیه ی شاگردم بود، هم سفید بود که زود کثیف می شد و هم جاش کم بود. امروز نشستم اینو دوختم برای خودم



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/27/یاد-ایام




ن واحد هشتم

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب ن واحد هشت ساعت کتابفروشی، ده ضربه نواخت، این یعنی وقتش رسیده است. ایوا از چند ساعت قبل منتظر این لحظه بود. یعنی چند شب بود که برع همیشه چشم به راه شب می شد، تا ساعت ده ضربه بنوازد و او کرکره ی مغازه را پایین بکشد و بخزد در اتاق کوچکش در ته بالکن مغازه و فرو برود در تخت خواب نرمش و چشم هایش را روی هم بگذارد و بخوابد. فکر می کرد امشب باز هم مثل سه شب گذشته او خواهد آمد، تصور می کرد این امکان ندارد که سه شب بی دلیل بیاید و شب چهارم یکهو تصمیم بگیرد غیبش بزند. این اصلا منصفانه نبود. شب اول روحش هم از قضیه بی خبر بود، چشم هایش که گرم شد، در خواب عمیقی فرو رفت، توی خواب دستی روی شانه اش نشسته بود، ایوا هراسان برگشته بود و پیرمردی را دیده بود با موهای یک دست سفید، ریش هایی انبوه و قبایی سفید رنگ. ایوا فکر می کرد پیرمردی عارف مسلک را ملاقات کرده است؛ اما او چیزی بیش از یک پیرِ عارف مسلک ساده بود. سه شب تمام ایوا و پیرمرد صحبت کرده بود و ایوا تمام جراتش را جمع کرده بود و کلمات را مثل گلوله هایی آتشین پرتاب کرده بود و هر بار پس از ادای تک جمله ای لبخند پیرمرد عمیق و عمیق تر شده بود. حتی توی خواب هم ایوا مواظب بود، موهایش از روی صورتش کنار نروند و قسمت چپ چهره اش آشکار نشود، اما شب دوم پیرمرد دست دراز کرده بود و موها را از روی صورتش کنار زده بود و ایوا دیده بود اثری از جای سوختگی روی چشم و صورتش نیست. پیرمرد خندیده بود و ایوا هم. چند دقیقه ای توی رختخوابش غلت زد. یک چشمش به ساعت شماطه دار روی میز بود و یک چشمش به سقف ایرانتی بالکن، نمیدانست چرا برع همیشه خوابش نمی برد. همه جا سفیدِ سفید بود، انگار خورشید درست وسط کتابفروشی طلوع کرده باشد، نور شدید، چشم هایش را اذیت می کرد، تقریبا مطمئن بود که دارد خواب می بیند، ولی وقتی موهایش را از روی صورتش کنار زد، جای سوختگی خودش را نشان داد، ایوا هراسان جیغ کشید. توی خواب های چند شب گذشته، همیشه صورتش را سالم و شاداب می دید، وسط آن نور کور کننده، غریبه ای را دید که سمت قفسه ی چوبی انتهای کتابفروشی می رود. تنها قفسه ی چوبی کتابفروشی مربوط به نسخه های قدیمی چند کتاب بود که بیشتر حکم یادگاری را برای ایوا و رئیسش داشت، توی این چند سالی که ایوا اینجا بود، تقریبا هیچ سراغ قفسه ی چوبی نرفته بود. اما غریبه یک راست به سمتش رفت و دستش را به سمت کتابهای طبقه ی دوم دراز کرد، ایوا دلشوره گرفت، بلند داد کشید و گفت نه آقا شما حق ندارید ..... اما دیگر دیر شده بود. غریبه دفتر کوچک ایوا را از لا به لای کتاب های قدیمی بیرون کشیده و توی روشنایی کتابفروشی ناپدید شده بود. ایوا هراسان به دنبالش می دوید و مدام فریاد می کشید، وقتی چشم هایش را باز کرد خودش را درست مقابل قفسه ی چوبی یافت، دانه های درشت عرق روی صورتش نشسته بود و قلبش شبیه ساعت شماطه دار روی میز بلد و کشدار می کوبید. ایوا هنوز شوکه بود دست لرزانش را به سمت قفسه ی کتاب ها برد اما، هر چه جستجو کرد، اثری از دفترش نیافت. ترس برش داشته بود، درست نمی دانست که خواب است یا بیدار، این بیشتر شبیه یک بازی ترسناک بود تا یک خواب معمولی. اما هر چه که بود دفتر عزیزش گم شده بود. حتم داشت ی آن را یده است اما... اما دفتر ایوا به درد چه ی می خورد؟ یاد خواب شب دوم افتاد، که رو به روی پیرمرد مهربان نشسته بود و داشت از نوشته هایش حرف می زد، همانجا بود که گفته بود دفترش را کجا قایم کرده است و حالا شب چهارم بود و پیرمرد نیامده بود و دفتر سرجایش نبود. ایوا تا صبح در کتابفروشی راه رفت و فکر کرد. به تمام نین ساختمان مشکوک بود، به تدی و مادر پیرش، به ماریا و دیلاقش ، به متیوی پیر و سگش، به لیزی و شوهرش هری. حتی به مارتای مهربان. در این بین بیشتر از همه فکرش مشغول نین واحد هشت بود. از چند ماه قبل که تدی خبر آمدنشان را داده بود هنوز نتوانسته بود ببیندشان. حتی از تعداد نین واحد هشت هم اطلاع درستی نداشت، هر کدام از همسایه ها چیزی می گفتند، حرف هایشان ضد و نقیض بود. یکی شان دختری زیبا رو را مقابل در واحد هشت دیده بود که صورتش از سفیدی به برف می مانست، همسایه ی واحد نهم می گفت: دختر سگی در آغوش داشته و بدون اینکه کلیدی در قفل بیندازد وارد خانه شده بود. آقای وارنر اعتقاد داشت که شبح مردی را هر صبح می بیند که با پ وی کارآگاهی از خانه بیرون می زند و شب ها از یک ماشین عجیب غریب مشکی پیاده می شود. ایوا نمی توانست پاسخی برای این همه سوال بیابد. همیشه هر تازه واردی که به مجتمع نقل مکان می کرد، بعد از چند روز سری به کتابفروشی می زد، اما ن واحد هشت هنوز بعد چند ماه در ذهن نین، شبیه یک علامت سوال بود. آن روز، روز نسبتا شلوغی برای کتاب فروشی بود و ایوا و آقای گاردین تمام وقت بین قفسه ها می چرخیدند و سفارش مشتری ها را تحویل می دادند. بعد از رفتن آقای گاردین ، ایوا سرش را روی میز بلوطی رنگ گذاشت و چشم هایش را بست، به اتفاق های ب فکر می کرد و به دفترچه ی عزیزش. تصمیم گرفته بود هرطور شده آن را پیدا کند. دلش نمیخواست ی سر از خیال پردازی های عاشقانه اش دربیاورد. یاد نوشته ی اخیرش دلش را فشرده می کرد. «اوه پاتریک جذاب ترین و شگفت انگیز ترین مردی است که به عمرم دیده ام. او همان مرد خوش قلبی است که هر دختری در انتظارش است. پاتریک هر روز به بهانه ی ید کتاب به کتابفروشی سر می زند، اما ته چشم های جذابش میخوانم که به دنبال کتاب نیست، بیشتر از صفحه های نازک کتاب ها توی چشم های فندقی من زل می زند. همیشه از زیبایی وحشی ام تعریف می کند، می گوید ایوا تو با آن موهای قهوه ای، پوست سفید و لباس های ساده ات شبیه دورترین و دست نیافتنی ترین درخت بلوط جنگل هستی. چهره ی معصومانه ی ات مرا در خود غرق می کند. تصور می کنم مرد جذاب ن واحد هشتم مجتمع، به همین زودی برای خواستگاری از من به نزد آقای گاردین خواهد آمد. » چند ماه گذشته، خیال ایوا تنها دور و بر ن خیالی واحد هشتم چرخیده بود، بیشتر وقت ها خیال پردازی هایش را برای تدی هم می نوشت، البته نه بخش های عاشقانه اش را. یاد خو که ب دیده بود، ترس را به چهره اش می نشاند، ایوای معصوم از لذت خو دن هم محروم شده بود. فکر می کرد توی خواب به راحتی خودش را لو می دهد. اما تا صبح هم نمی شد بیدار ماند. فکر کرد آنچه رخ داده است تنها در خیالش بوده و فردا صبح که بیدار شود همه چیز به روال سابق برخواهد گشت. ساعت یازده ضربه نواخت و ایوا در تختخوابش دراز کشید و چشم هایش را بست. توی خانه ی قدیمی شان بود، صدای آواز از اتاق پدر به گوش می رسید، مامان کنار دیوار ایستاده و غرق در آواز پدر بود. خانه غرق نور بود. ایوای پنج ساله با لباس یک دست سفید توی ایوان می چرخید و آواز های ک نه می خواند، ناگهان وسط شعر و سرودهای پدر، جیغ های مادرش را شنید. ایوا را صدا می زد، همه جا یکهو گرم شده بود، شعله های آتش از ایوان خانه سرک می کشیدند و ایوای کوچولو هراسان به این سو و آن سو می دوید. وسط خواب جیغ می کشید و پدرش را صدا میزد. صدا از ته گلویش بیرون نمی آمد انگار ی صدایش را یده باشد، ایوا جیغ می کشید و شعله ها پدر و مادر را بیشتر در خود فرو می برند. با جیغ بلندی که کشید از خواب بیدار شد. پایین بالکن بود و دست هایش شبیه تکه چوبی خشک شده بودند. ضربان قلبش را به وضوح می شنید. روی پله های بالکن نشست و دست هایش را روی صورتش قرار داد. صدای گریه ی خفه اش سکوت موذی کتابفروشی را کشت. کابوس هایش تمامی نداشتند. دلتنگی برای مامان و بابا لحظه ای آرامش نمی گذاشت، تصمیم داشت صبح هر طور شده، دفتر گمشده را بیابد و بعد سری به پدر و مادرش بزند. بعد از کابوس آتش سوزی دیگر خوابش نبرد. طول و عرض مغازه را با قدم هایش متر می کرد و مدام نقشه می کشید تا سر از رمز و راز خواب های چند شب گذشته در بیاورد. صبح که شد پشت پیشخوان مغازه نشسته بود. سارافون نیلی رنگی به تن داشت و گل سر زیبایی را به سمت راست موهایش زده بود. مشغول خواندن کتاب بازها (1)بود، فکر می کرد شگردهای گریسون گریسولد(2) می تواند برای یافتن دفتر به دردش بخورد. آنقدر توی نقش امیلی (3)فرو رفته بود که صدای مرد را نشنیده بود. سرش را که از روی کتاب بلند کرد، خشکش زده بود. این مرد مهربان، دقیقا همان پاتریک خیالی بود که ایوا چند ماه مداوم درباره اش خیال پردازی کرده بود. اما در ظاهر او یک مشتری ساده بود که کت درباره ی تعمیرات لوله کشی ساختمان لازم داشت و بعد از یداری کتاب به طبیعی ترین شکل ممکن از مغازه بیرون رفته بود. ایوا هنوز شوک زده بود و سعی داشت، قیافه ی مشتری را با ذهنیت خودش تطابق بدهد که ناگهان جرقه ای توی سرش روشن شد. قفسه ی کتاب های فنی ساختمان، نزدیک ترین قفسه به قفسه ی چوبی بود، اما چنین چیزی امکان نداشت، ایوا با عجله به سمت قفسه ی چوبی دوید، پشت کتاب های طبقه ی دوم، درست همان جای همیشگی، دفتر نازنینش قرار داشت. ایوا دفتر را همان جا رها کرد و به سمت خیابان دوید، اما اثری از پاتریک نبود. وقتی مایوسانه به سمت میزکارش برمی گشت، یادداشتی با خط خوش توجهش را جلب کرد: «ساعت 4 در کافه تریای رز منتظر خانم جوانی هستم که زیبایی وحشی اش مدت هاست مرا شیفته ی خود کرده است. » امضا: ن واحد هشت 1: کتاب بازها نام اثری از جنیفر برتمن 2- شخصیت طراح معماهای کت در کتاب بازها 3- شخصیت اصلی کتاب بازها بعدا نوشت: این داستان با پیش فرض های مسابقه ی تد نوشته شده، یعنی دست من برای نوشتن خیلی بسته بود، هرچند خیلی رضایت بخش نیست ولی دوست داشتم به خاطر حرف تد منتشرش کنم. منتها این چیزی از بی معرفتی دوستان دیگه کم نمی کنه!



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/29/ساکن-واحد-هشتم




یاد ایام

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب دیروز دومین جلسه ی کتابخوانی مان با بچه های کلاس بود. جلسه ای که در طی آن، کتاب معرفی شده مورد بررسی قرار می گیرد و با دعوت از نویسنده، بچه ها سوال های خودشان ار مطرح می کنند، اینکه ایده ی اولیه ی داستان از کجا به سراغ نویسنده آمد، چه حسی باعث نوشتن شد و ..... بچه ها آدم را سر شوق می آورند، نویسنده های پا به سن گذاشته ی شهر که روزگاری معلمان داستان نویسی مان بودند، حالا از اینکه می بینند فراموش شان نکرده ایم، از اینکه می بینند چطور ارج و قرب دارند و عزیز داشته می شوند، سند می شوند. با این بچه ها خیلی کارها می شود کرد، گاهی به حال شان غبطه می خورم، اینکه چقدر برای ما معلم ها مهم و ارزشمندند، اینکه برایشان مسیری تعیین می شود و میدانند که چه کت را بخوانند و اینکه چقدر دنیای زیباتری برایشان رقم میخورد، حسرت روزهایی را می خورم که برای داشتن یک کتاب باید کلی دردسر می کشیدیم، کتاب خواندن زمان ما راحت نبود. خانواده ها پول زیادی در بساط نداشتند. اغلب کتابهای به درد بخور کتابخانه ی مدرسه را خوانده بودم، توی کتابخانه ی ملی که مریم عضوش بود کت برای من نبود، تنها جایی که می شد کتاب گیر آورد، کتاب فروشی گلشنی بود. آقای گلشنی تنها پیرمرد با سواد محله، کتابفروشی داشت، کتاب امانت میداد. یادم هست که یک بار همراه مامان رفته بودم دم مغازه اش و با حسرت به کتاب هایش نگاه می ، مامان پرسیده بود که کتاب های امانت میدهد یا نه؟ و بعد از آن بود که با هزار تومن توانسته بودم ده کتاب را قرض بگیرم و بخوانم. برایم فرقی نمی کرد چه کت ، از فهمیه رحیمی یا مودب پور، برایم خواندن مهم بود، در مدرسه سووشون و مدیر مدرسه و خیلی از کتاب های مرسوم آن دوران را خوانده بودم و حالا خواندن عاشقانه های فهمیه رحیمی مزه می داد. آ ای تابستان بود و سهمیه ی هزار تومانی ام داشت ته می کشید، یک روز که مامان کتاب را برده بود تحویل دهد و کتاب تازه بگیرد، دست خالی برگشت، دست خالی و عصبانی و بعد از آن من دیگر از کتاب های کتابفروشی گلشنی محروم شدم. تعدادی از ع های سیاه و سفید فاطمه را داخل کتاب جا گذاشته بودم و وقتی آقای گلشنی آن ها را تحویل مامان میداد مامان از خج آب شده بود و زمین دهن باز کرده بود و .... سال های سال این ابکاری ام را همه جا تعریف می کرد و من هر بار خج زده می شدم از اینکه چنین جنایتی را مرتکب شده ام! ع های سه در چهارِ سیاه و سفید فاطمه با آن روسری بزرگ با آن اخم وسط پیشانی واقعا به درد منحرف ی نمیخورد، اما مامان عادت داشت یک اشتباه را بارها و بارها توی سرم بکوبد. لذت کتاب خواندن های آن تابستان اینگونه بود که به کامم زهر شد. راه دیگری نمانده بود جز اینکه کتاب های داداش جواد را یواشکی بخوانم. کتاب نادر پسر شمشیر، نهصد صفحه ای می شد. هر وقت زمین می گذاشت و چشم هایش روی هم می رفت، کتاب را برمیداشتم و میرفتم توی تَنَبی(اتاق مهمان در زبان ترکی) و با ولع می خواندم، سرگذشت اسد الله علم، سینوهه، تاریخ مشروطه، زندگی نامه ی مصدق و خیلی از کتاب های تاریخی را همین طور یواشکی خواندم. کم کم کتابهای آقابزرگ هم به لذت هایم اضافه شدند، شهر آشوب، ماجرای دل، مختارنامه، بابک، لیلی و مجنون، یوسف و زلیخا، اصلی و کرم و ...... وقتی پایم را توی کتابخانه ی دانشکده ی ادبیات گذاشتم شبیه تشنه ای بودم که به دریا رسیده است. لذت خواندن را آنجا عمیق تر درک ، آنجا بود که تازه مطالعه هایم جهت پیدا کرد، حالا دیگر می دانستم چه میخواهم، می دانستم هر کت ارز ش خواندن ندارد و چقدر دیر بود برای فهمیدن. وقتی ترم پنجم با مثنوی شریف وارد کلاس می شدم چشم مشتاق برق می زد. بچه ها شرح کریم زمانی میخواندن و من خواندن آن شرح را ر شان خودم می دانستم، شاهنامه ی غول پیکر مریم را برداشته بودم و با خودم سر کلاس برده بودم که پزش را به بقیه بدم و بعد تر ها فهمیدمن که داشتن کتاب های نفیس ارزش نیست، بلکه خواندن کتاب های خوب ارزش است. حالا سال های سال است که دارم به حس شیرین آن روزها فکر میکنم، به اینکه آیا هنوز هم همانقدر کتاب ها برایم شگفت انگیز و جذابند؟


.جامدادی سفید رنگم کوچک بود و زود کثیف می شد، امروز نشستم یکی برای خودم دوختم+



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/27/یاد-ایام




از خلال جلسات داستان

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب داشتم مشق ترانه می ، سودای ترانه سرا شدن داشتم، اسی یکی از ترانه هایم را برای دوست آهنگسازش فرستاده بود و قرار بود ترانه ام توسط یکی از خواننده های گروه شان خوانده شود، فکر می بالا ه یک روز جرات این را پیدا می کنم که توی جلسه ی شعر دستم را بالا ببرم، بعد پله ها را بروم بالا و بنشینم کنار شیبانی و شروع کنم به خواندن ترانه ام، از ترانه هایم خیلی ها تعریف می د، می گفتند که اگر کمی روی وزنش بیشتر کار کنی، می شود برایش ملودی ساخت، نمیدانم تعارف بود، یا تعریف واقعی؛ ولی خودم هم باورش داشتم، هر چند مخاطب ترانه هایم هیچ وقت، هیچ کدام شان را نشنید و هنوز هم خودش را به من نشان نداده تا مخاطب نوشته هایم باشد، اما من توی آن چند ماه هیچ وقت دستم بالا نرفت. یک روز که نعیمه را دیدم، از جلسات داستانش تعریف کرد، وقتی شنید ادبیات خوانده ام بیشتر مشتاق شد که به گروه شان ملحق شوم، رفتم، یک باره تصمیم گرفتم دل از های شعرآلود م و به چهارشنبه های پر تعلیق بپیوندم. یک سال تمام، توی تک تک جلسات چهارشنبه ها می نشستم روی صندلی دوم از کنار ستون و حرف نمیزدم، یک سال تمام با آدم های مختلفی آشنا می شدم، توی تمام ع های بچه ها بودم، در تمام دورهمی هایشان حضور داشتم؛ ولی هیچ چیزی برای گفتن نداشتم، می نشستم و به حرف های بقیه گوش میدادم، تمام نقد ها را می بلعیدم، تمام نکته ها را می نوشتم، اسم کتاب ها را، داستان ها را، ها را، من طوماری از آدم ها، اسم ها، کتاب ها، نکته ها جمع کرده بودم. بدون اینکه خودم چیزی برای گفتن داشته باشم. یک روز که از این همه منفعل بودن حالم به هم خورد، نشستم به نوشتن، طرحی را که به پیشنهاد هلما نوشته بودم، برای نعیمه فرستادم، خوشش آمد ولی گفت این داستان نیست، طرحی است که قابلیت تبدیل شدن به داستان را دارد. نشستم و یک روز تمام، پنج بار داستان را بازنویسی ، نوشتم و خط زدم و دوباره از اول، 16 اسفندی که تولد رعنا بود، با یک دسته گل به جلسه رفتم، چهار سری پرینت از داستانم گرفته بودم و خدا خدا می جلسه شلوغ نباشد و کمتر آبروریزی شود. ضیا بود، من بودم، نعیمه بود و رعنا. داستان را خواندم، چشم های رعنا قلب شده بود، ضیا جز آفرین و احسنت چیزی نداشت، وقتی فهمید این اولین داستان من است شگفتی اش بیشتر شد. تشویقم د که بنویسم و کم نیاورم. حالا درست یک سال و چهار ماه است که من به طور مستمر در جلسات داستان حضور دارم، چهار داستان نوشته ام و از تک تک شان کلی تعریف شنیده ام. نمیگویم ایراد نداشته اند، هزاران ایراد ریز و درشت هم برایشان گرفته اند، اما چیزی که برای خودم ارزشمند است، جسارت نوشتن بود، آدمی که سال ها از دور ایستاده بود و دم از شوق و ذوقش برای نوشتن زده بود، توی 29 سال زندگی اش هیچ قدمی برای دل خودش برنداشته بود. نوشته هایم همیشه در حد جمله های انگیزشی روی در و دیوار مدرسه، متن های خطابه، متن سخنرانی برای این و آن باقی می ماند. حالا دعوت شده ام به نوشتن یک اثر عظیم، چند بار خواسته اند داستانم را برای مجله ی شهر بفرستم، آدم هایی از من تعریف می کنند که قلم شان سال هاست پر قدرت دارد می نویسد. این وسط من نشسته ام و به عظمت روح آدم ها فکر میکنم، به نعیمه که با یک تلنگر چراغی را در دلم روشن کرد که هیچ گاه خاموش شدنی نیست، به رعنا، به سارا به فریبا، ضیا، داوود، دانیال، غلامرضا، آرزو، حمیده، نسرین ها و مژگان. این پست قرار بود تعریفی باشد از طرح داستان و تفاوتش با داستان، اما مثل همیشه یک دل پر داشتم و بساطی که باید پهن می شد. طرح را می گذارم برای یک پست مجزا و مفصل بهش می پردازم.



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/22/از-خلال-جلسات-داستان




یاریما بیر نامه

درخواست حذف اطلاعات
تارینین آدینن بولوسن کی من نقدر سنی آختاریرام؟ نقدر یرین بوشدی هر دونوم ده، هر خیاواندا، هر چوچه ده، هر یرده کی هامی وار آمان سن یوخسان؟ بولوسن کی من ناواخدی سنه نامه گوندریرم؟چوخ نامه لر یازدیم یولامادیم، اوتدادیم، چوخ سوزلر ییغیشدی قلبیمده، سسیمی چیخاتمادیم، ددیم گلسن، بیر اوره وسی، قوجاغیندا دینجلّم، ددیم سن گلسن، دونیانی آتارام سنه قوشولارام، دونیا بویوی آرزیلاریمی سنن، پایلاشارام، ددیم دوزرم، سوزومی دمه رم، ددیم بیر گون، آچیب سنی سئورم سنه باغلانارام، دا او گون هش آغری، هش اینجی، هش یامان گون، منه کار سالماز. میه اولار سن منه قانات دوشیسن من اوچامیام؟
میه اولار سن وی گورسده سن من باغریما باس مییم؟ سن منیم بوتون آرزیلاریمی بولوسن، سن منی اوجور کی وارام سئویسن.
سن بو دونیا غوربت اولاندا منه نفس وره سن؛
سن بو دونیا منه. قفس اولاندا منه سس وره سن؛
من سنی هانسی دونوم ده تاپاجاغام؟
من سنی هانسی آی دا؟ هانسی ایلده؟ هانسی گونده؟
من سنه هاواخ قوشولاجاغام؟
من هاواخ سنی اوپه جاغام؟
هاواخ سنین قوجاغیندا دینجله جاغام؟
نسرین یازیچی اولوبدی، هش بیلیردین؟
نسرین دونیا دریا سوز یازیر، آمان سنی ایتیریب، هر قدم گوتور دوخ جان، هر آدیم آدیخ جان، سنه فی لشیر، سنین یرین، قلبیمده دونیا بویی بوش دی، یاز گلدی، دونیا پوزولدی، یپراخ لار، سارالدی سولدی، من سویورم قول قولا وراخ، یاز گئجه لرینده، سویورم، سویوخ دا، ایسیده، سننه قول قولا ورم. دا داهی سوزوم یوخ، ایندی کی نامه می تورکی دیلینده سنه یازیرام، اوره ییم دینجلیر. بولورم کی مونی اوخیجاخ سان، بولورم کی بو نامه جواب سیز قالمیجاخ. بولورم کی سن بورداسان، منه تنها بیر آدیم قالیسان. متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/05/یاریما-بیر-نامه




مهمان ناخوانده

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب از اول آبان کلاس های نمایش نامه نویسی مون شروع میشه. خیلی هیجان زده ام، دلم میخواد مدام تجربه های جدیدی ب کنم، دلم میخواد تبدیل بشم به ی که هیچ چیزی نمی تونه متوقفش کنه، این چند وقته با مطالعه ای که داشتم؛ حس میکنم آدم قوی تری شدم، حس میکنم دیگه اون ترس های قدیمی ام کمرنگ تر شدن، این برای خودم خیلی ارزشمنده، درک این نکته که من هم میتونم آدمی باشم که یک زمانی ستایشش می ، منو به وجد میاره. این روزها نمایش نامه خوندن و تئاتر دیدن خیلی برام لذت بخشه، جدید ترین اثری که دیدم یکی از کارهای اشمیت بود، مهمان ناخوانده. مهمان ناخوانده در گیر و دار جنگ جهانی می گذرد. فروید و دخترش آنا با وجود یهودی بودن مصونیت دارند و می توانند از کشور خارج شده و به جایی امن پناه ببرند. فروید در چالش پذیرفتن این پیشنهاد است. ترک سرزمین مادری و تنها گذاشتن مردم تا به سادگی کشته شوند و فرار تصمیمی نیست که فروید به سادگی قادر به گرفتنش باشد. اما زمانی نمایشنامه مهمان ناخوانده حقیقتا شروع می شود که فردی ناشناس که خود را خدا معرفی می کند بر فروید ظاهر می شود. فروید که از خداناباوران مشهور تاریخ است خود را در چالشی بزرگ می بیند و نمایشنامه مهمان ناخوانده به بحث میان یک خدا و یک بنده ی بی ایمان می گذرد. اشمیت درباره ی نمایشنامه مهمان ناخوانده می گوید: «امروزه چگونه می شود ایمان داشت، در دنیای پلیدی که هنوز بمب ها ویران می کنند، تبعیض نژادی بیداد می کند و انسان ها اردوگاه های مرگ را اختراع می کنند؟ چگونه در پایان قرن بیستم، قرنی چنین جنایتکار، بازهم می توان ایمان داشت؟ چگونه می توان در برابر شر به نیکی ایمان داشت؟ در نمایشنامه مهمان ناخوانده فروید و ناشناس چیزهای زیادی برای گفتن به هم دارند چراکه هیچ یک به دیگری ایمان ندارد.» بخش های زیبایی از این نمایش نامه: انسان چیه: دیوانه ‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه!
اشمیت پاسخی روشن به خوانندگان و فروید نمی دهد. هدف او به وجود آوردن سوال بود و نه دادن یک پاسخ.
فروید : آنا، تو هنوز هم یه موندی. بچه ها خود به خود فیلسوفن، همش سوال می کنند.
آنا: بزرگ ها چی؟
فروید: بزرگ ها خود به خود احمقن، جواب میدن. ****** ناشناس در قالب خدا به فروید پاسخ می دهد: تو هیچ وقت من رو گم نکردی و هیچ وقت هم من رو پیدا نکردی. تو فکر می کردی که زندگی پوچه ولی الان فهمیدی که اسرارآمیز.”
“من انسان ها رو آزاد آف . من انسان ها رو از روی عشق آف .”
******
“اگه خدا در برابر من بود به جرم دادن قول های باطل متهمش می . مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه، زندگی یی که این جا توی خونم، زیر پوستم می دمه. همون قولی که ی که این قول رو به من داده سرش وای نی ه چون وقتی خودم رو نگاه می کنم، وقتی خودم رو توی دست های این مستی فکری رها می کنم، خوشبختی ناب زندگی ، هیچ حس نمی کنم فانی هستم، مرگ هیچ جا در من نیست. من مرگ رو می شناسم چون بهم یادش دادن. آیا اگه ی چیزی به من نمی گفت من می فهمیدم که قراره یه روزی از بین برم؟ شر مرگ قول زندگی که یه ی زده زیرش. درد چیه، مگر تمامیت یک بدن که انکار شده است؟ بدنی که برای لذت بردن به وجود آمده، یک بدن کامل، اما در واقع این بدن آسیب پذیر و نا کامله، به این بدن خیانت شده. نه، درد در گوشت حس نمی شود، چون همه ی زخم ها تنها زخم های روانی هستند. باز هم یک قول که زدن زیرش …”
******
“هیچ من رو نمی بینه. همه همون تصویری رو از من دارن که دلشون می خواد یا فکرشون رو مشغول کرده.”
******
بازی تک تک بازیگران حیرت انگیز بود، دارم به این فکر میکنم که چرا هنر به این زیبایی اینقدر نادیده گرفته میشه؟ چرا قیمت یک بلیط تئاتر در تبریز باید یک مبلغ ناچیز باشه در حالی که تئاترهای موزیکال تهران قیمت های سرسام آور چند صد هزار تومنی دارن؟ کاش حداقل ما اهالی فرهنگ و آدم هایی که دغدغه ی فرهنگ و هنر و ادبیات داریم، نسبت به تئاتر بی مهر نباشیم، رسم جالبی که بین اهالی نمایش وجود داره اینه که حتی اگر به عنوان مهمان دعوت بشن به یک نمایش، حتما بلیط تهیه میکنن، تا اینجوری از این هنر ارزشمند حمایت کنن. لطفا حداقل سالی یک نمایش رو تماشا کنید مطمئن باشید که پشیمون نمی شید.



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/19/مهمان-ناخوانده




یک روز دلت را بردار و برو

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب این همون پاد تی هست که به آقا حامد قول داده بودم، مربوط به یکی از پست های قدیمی وبلاگه. یکم گلو درد دارم، نمیدونم صدام چطور شده، نمیدونم چرا ماه مهر بیاد و من سرما نخورم یه جای کار می لنگه. متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/20/یک-روز-دلت-را-بردار-و-برو




نصایح یک عدد سوخته

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب از من به شما نصیحت:
هیچ وقت پیج برادرتان را فالو نکنید، چون مجبورید هربار که ع ی را منتشر میکنید، متلک هایش را درباره ی دوستان تان، زیبایی دوستان تان، دلیل مجردی دوستان تان، آرزوی شوهر برای خودتان و دوستان تان را تحمل کنید، اما اگر فالو کردید حتما امکان نمایش استوری ها را برایش ببندید، وگرنه مجبور می شوید از شدت عصبانیت بترکید، چون در این صورت یا ع خواهرزاده های مشترک تان را از روی استوری هایتان کپی خواهد کرد، یا به عاشقانه هایتان گیر خواهد داد، یا با پست های کلافه تان خواهد کرد! اگر کانال دارید و میخواهید در این کانال راحت فعالیت کنید، هیچ وقت آدرسش را به خواهر بزرگتان ندهید، چرا که هر وقت پست عاشقانه ای بگذارید؛ مجبور می شوید به او توضیح دهید که عاشق نشده اید و ی به شما خیانت نکرده و او می تواند با خیال راحت به زندگی اش بپردازد. اگر پسر ی مودب و ماخوذ به حیایی دارید، هیچ وقت تحت هیچ شرایطی شماره تان را به او ندهید، آدم های مودب و ماخوذ به حیا، با پست های دو کیلومتری اغلب کفرتان را در می آورند! پیام های صد در صد فورواردی شان که اغلب ماهیتی ضد احتکار، ضد تبلیغ، ضد شعار و ضد خیلی چیزها دارد، تنها می توانند بخشی از اعصاب دی هایتان به شمار بیایند. اگر پسر ی دور از وطنی دارید که به شدت احساس دلتنگی برای خانه و خانواده می کند، حتما در اسرع وقت بلاک کنید و اصلا هم به روی مبارک تان نیاورید که چنین عملی را مرتکب شده اید و گرنه پیام های صبح بخیر و شب بخیری را که از گروه ها و کانال های متعدد برایتان می فرستد؛ نه تنها باعث انبساط خاطرتان نخواهد شد، بلکه شما برای محدود دایره ی فامیلی مشتاق تر هم می کند قطعا!
+نصایح مرا جدی بگیرید..... +چرا فامیل را نمی تواند بلاک کرد!؟ +ع کاملا بی ربط است!



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/18/نصایح-یک-عدد-سینه-سوخته




مهمان ناخوانده

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب از اول آبان کلاس های نمایش نامه نویسی مون شروع میشه. خیلی هیجان زده ام، دلم میخواد مدام تجربه های جدیدی ب کنم، دلم میخواد تبدیل بشم به ی که هیچ چیزی نمی تونه متوقفش کنه، این چند وقته با مطالعه ای که داشتم؛ حس میکنم آدم قوی تری شدم، حس میکنم دیگه اون ترس های قدیمی ام کمرنگ تر شدن، این برای خودم خیلی ارزشمنده، درک این نکته که من هم میتونم آدمی باشم که یک زمانی ستایشش می ، منو به وجد میاره. این روزها نمایش نامه خوندن و تئاتر دیدن خیلی برام لذت بخشه، جدید ترین اثری که دیدم یکی از کارهای اشمیت بود، مهمان ناخوانده. مهمان ناخوانده در گیر و دار جنگ جهانی می گذرد. فروید و دخترش آنا با وجود یهودی بودن مصونیت دارند و می توانند از کشور خارج شده و به جایی امن پناه ببرند. فروید در چالش پذیرفتن این پیشنهاد است. ترک سرزمین مادری و تنها گذاشتن مردم تا به سادگی کشته شوند و فرار تصمیمی نیست که فروید به سادگی قادر به گرفتنش باشد. اما زمانی نمایشنامه مهمان ناخوانده حقیقتا شروع می شود که فردی ناشناس که خود را خدا معرفی می کند بر فروید ظاهر می شود. فروید که از خداناباوران مشهور تاریخ است خود را در چالشی بزرگ می بیند و نمایشنامه مهمان ناخوانده به بحث میان یک خدا و یک بنده ی بی ایمان می گذرد. اشمیت درباره ی نمایشنامه مهمان ناخوانده می گوید: «امروزه چگونه می شود ایمان داشت، در دنیای پلیدی که هنوز بمب ها ویران می کنند، تبعیض نژادی بیداد می کند و انسان ها اردوگاه های مرگ را اختراع می کنند؟ چگونه در پایان قرن بیستم، قرنی چنین جنایتکار، بازهم می توان ایمان داشت؟ چگونه می توان در برابر شر به نیکی ایمان داشت؟ در نمایشنامه مهمان ناخوانده فروید و ناشناس چیزهای زیادی برای گفتن به هم دارند چراکه هیچ یک به دیگری ایمان ندارد.» بخش های زیبایی از این نمایش نامه: انسان چیه: دیوانه ‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه!
اشمیت پاسخی روشن به خوانندگان و فروید نمی دهد. هدف او به وجود آوردن سوال بود و نه دادن یک پاسخ.
فروید : آنا، تو هنوز هم یه موندی. بچه ها خود به خود فیلسوفن، همش سوال می کنند.
آنا: بزرگ ها چی؟
فروید: بزرگ ها خود به خود احمقن، جواب میدن. ****** ناشناس در قالب خدا به فروید پاسخ می دهد: تو هیچ وقت من رو گم نکردی و هیچ وقت هم من رو پیدا نکردی. تو فکر می کردی که زندگی پوچه ولی الان فهمیدی که اسرارآمیز.”
“من انسان ها رو آزاد آف . من انسان ها رو از روی عشق آف .”
******
“اگه خدا در برابر من بود به جرم دادن قول های باطل متهمش می . مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه، زندگی یی که این جا توی خونم، زیر پوستم می دمه. همون قولی که ی که این قول رو به من داده سرش وای نی ه چون وقتی خودم رو نگاه می کنم، وقتی خودم رو توی دست های این مستی فکری رها می کنم، خوشبختی ناب زندگی ، هیچ حس نمی کنم فانی هستم، مرگ هیچ جا در من نیست. من مرگ رو می شناسم چون بهم یادش دادن. آیا اگه ی چیزی به من نمی گفت من می فهمیدم که قراره یه روزی از بین برم؟ شر مرگ قول زندگی که یه ی زده زیرش. درد چیه، مگر تمامیت یک بدن که انکار شده است؟ بدنی که برای لذت بردن به وجود آمده، یک بدن کامل، اما در واقع این بدن آسیب پذیر و نا کامله، به این بدن خیانت شده. نه، درد در گوشت حس نمی شود، چون همه ی زخم ها تنها زخم های روانی هستند. باز هم یک قول که زدن زیرش …”
******
“هیچ من رو نمی بینه. همه همون تصویری رو از من دارن که دلشون می خواد یا فکرشون رو مشغول کرده.”
******
بازی تک تک بازیگران حیرت انگیز بود، دارم به این فکر میکنم که چرا هنر به این زیبایی اینقدر نادیده گرفته میشه؟ چرا قیمت یک بلیط تئاتر در تبریز باید یک مبلغ ناچیز باشه در حالی که تئاترهای موزیکال تهران قیمت های سرسام آور چند صد هزار تومنی دارن؟ کاش حداقل ما اهالی فرهنگ و آدم هایی که دغدغه ی فرهنگ و هنر و ادبیات داریم، نسبت به تئاتر بی مهر نباشیم، رسم جالبی که بین اهالی نمایش وجود داره اینه که حتی اگر به عنوان مهمان دعوت بشن به یک نمایش، حتما بلیط تهیه میکنن، تا اینجوری از این هنر ارزشمند حمایت کنن. لطفا حداقل سالی یک نمایش رو تماشا کنید مطمئن باشدی که پشیمون نمی شید.



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/19/مهمان-ناخوانده




مهرِ من

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب امروز هشتمین روز پاییز بود، هشتیمن روز از فصلی که منتظرش بودم، برای شروع کلاس ها، برای دوباره دیدن بچه ها، برای دوباره معلمی و پر شدن از انرژی و برای دوباره دوپینگ . تابستانی که گذشت تنها به عشق یک چیز زندگی کرده بودم، چهارشنبه ها، برای دیدن بچه ها، برای خواندن، برای نوشتن، برای تمام خنده هایی که رها می شد توی فضا و برای آدم هایی که برایشان مهم بودم و هستم. اما چند روز گذشته غم سنگینی روی شانه هایم حس میکنم، غمی که هضم نمی شود، فرو نمی رود و مدام کش می آید. دلم برای پارسالی ها تنگ است، دخترهایی که دو سال با هم بودیم و حالا هر کدام شان گوشه ای از این شهرند و چند تا از با معرفت هایشان بعد از دیدن معلم ادبیات جدید شان فورا یادم کرده بودند و حتی یکی شان زده بود زیر گریه. وقتی محیا و نوا و تینا از معلم ادبیات شان بد می گویند و ابراز دلتنگی می کنند، دلم میخواهد بزنم زیر گریه و من هم از رزا و ماریا بگویم. دلم میخواهد برای چند دقیقه هم که شده بشوم یک دختر 13 ساله و مدام پشت سر آن دو نفر غیبت کنم تا دلم سبک شود. دلم برای شان تنگ شده است، یک دلتنگی عجیب و غریب و پر رنگ که نمی توانم حتی ابرازش کنم. چون معلمم و باید دل گرم شان کنم به مدرسه ی جدید، معلم های جدید و محیط جدید. اگر دست من بود هیچ وقت نمی گذاشتم بچه ها بزرگ شوند، همیشه همان بچه های 12 ساله می ماندند و کنارشان خوش می گذراندم. حس میکنم بچه های امسال هم همین حس را نسبت به من دارند، احتمالا دلشان برای معلم پارسال شان که از این مدرسه رفته تنگ شده است و از من خوششان نمی آیند. من روزهای اول عجیب سختگیرم، هیچ مهربان نیستم. امروز که پریناز بعد از تذکر ساده ام زد زیر گریه، حساب کار دستم آمد. انگار ته دلم چیزی فرو ریخته باشد. من دلم میخواهد از بودن با بچه ها لذت ببرم، دلم میخواهد مثل همه ی سالهای گذشته، مهرماه شروع خاطره سازی هایم باشد. اما این حجم سنگین از غصه و دلتنگی امانم نمی دهد. باید از فردا کمی مهربان تر باشم، باید کمی دوست داشتن شان را تمرین کنم. شاید بشود حتی با ماریا هم کنار آمد.....



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/08/مهر-من




نوا نگار

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب
این آهنگ دقیقا همان چیزی است که همیشه وقتی به تو فکر میکنم توی ذهنم شکل می گیرد. غصه ای از دل برآمده، نمکی روی زخم، تنهایی در جمع. برای همین است که هیچ وقت نمیتوانم این تِرَک را تا انتها گوش دهم، شاید چون مرا یاد تو می اندازد، انگار این مرد، آرشه را بر تن نزار من می کشد نه بر تن ساز جادویی اش. موسیقی اختراع عجیبی است، چطور یک نفر می توانسته سازش را بردارد و تو را بنوازد؟ چطور یک نفر می توانسته تمام فراز و فرودهای یک زندگی را با بالا و پایین نت های موسیقی بنوازد؟ حقیقتا جادوی غریبی است موسیقی. داشتم فکر می که نت های زیر می توانست لحظه های عاشقانه ی باشد، لحظه هایی که قرار بود بسازیمش، نت های بم می توانست سختی هایی باشد که قرار بود از پسش بر بیاییم. حالا من توی اتاق کوچکم نشسته ام و این ترک غمگین پر از حس و حال زندگی را مدام پلی می کنم و هر بار قبل از پایان غصه ام میگیرد و دوباره.....
+برای ترک ششم از موسیقی های انتخ رادیو بلاگی ها

+دعوت از حوا، بهار، جناب منزوی
دریافت پاد ت از جناب صاد



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/12/نوا-نگار




دلخوشی های چند کلمه ای

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب میم جان و من سه سال است که همکاریم، از همان روزهای اولی که من به این مدرسه آمدم و میم جان و من همکار شدیم فهمیدم چه انسان شریف، چه دوست خوب و چه همکار نازنینی نصیبم شده است. میم جان معلم قرآن است. فکر میکنم تنها ی در آن مدرسه است که مرا خوب شناخته، همه چیز را درباره ی احساسات بهاری ام میداند، از زود قاطی هایم، از زود دل بستن هایم، از ویرانی های روحم خبر دارد. میم جان آدم راحتی است، از آنهایی که محال است ببینی و عاشقش نشوی، برع معلم قرآن های زمان ما که مقنعه ی چانه دار سر می د و ابرو بر نمی داشتند و توی کلاس هم با چادر می نشستند، دختر راحتی است، لباس های رنگی می پوشد همیشه آرایش می کند، موهای خوش ح ی دارد و هیچ وقت سعی نمی کند آن ها را بپوشاند. بچه ها را عاشقانه دوست دارد و توی کارش به شدت جدی است. بیشتر از تعلیم بچه ها به تربیت شان دقیق است. این روزها که خودم هم نمیدانم که دقیقا چه مرگم است، هر زنگ تفریح یک گوشه ای تنها گیرم می اندازد و میپرسد: خوبی؟ همین تک جمله میتواند کلی لبخند به لبم بنشاند. می داند که چه روزهای پر تلاطم سختی را گذرانده ام، من هم میدانم همه چیز را درباره ی قصه ی زندگی اش برایم گفته. داشتن چنین آدمی توی زندگی حقیقتا یک موهبت الهی است. از آن آدم هایی که هر وقت یک گوشه بغ کرده باشم و نشسته باشم چای به دست نزدیک می شود و سعی میکند هر طور شده بخنداندم. من و میم جان هر دو به معجزه ی چای ایمان داریم. گاهی وقت ها با یک لیوان چای دردهای همدیگر را تسکین می دهیم. این روزها که دوباره مدرسه میروم و سرم گرم کار است، بهتر از روزهای تابستان می توانم خودم را به کوچه ی علی چپ بزنم و وانمود کنم خوبم. ولی هنوز هم نمی توانم به خودم دروغ بگویم، هنوز هم گاهی حسودی ام گل می کند. هنوز هم گاهی طرف چپ ام تیر می کشد، هنوز هم گاهی دیدن بعضی صحنه ها تمام غم های عالم را به سرم آوار می کند. ولی در تمام این فراز و نشیب ها حس میکنم دارم قوی تر می شوم. دارم ی می شوم که یک عمر در حسرتش بودم. دارم آدمی می شوم که سالها در انتظارش بودم. اتفاق هایی در قلمرو ام افتاده است که حتی اگر نتوانم بازگو کنم، مزه مزه ش برایم شیرین است. سعی میکنم ارتباطم را با بعضی ها قوی تر کنم، سعی میکنم از موضع ضعف خارج شوم.



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/13/دلخوشی-های-چند-کلمه-ای




24 ساعت از زندگی یک معلم

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب
ساعت شش صبح: بیداری
آلارم گوشی را خاموش میکنم، ساعت شش و ربع بیدار میشوم، سوز سردی توی هواست، حس میکنم امروز دیگر پاییز دارد خودش را کم کم نشان می دهد.
ساعت شش و نیم: آماده سازی صبحانه
هیچ میدانید همکارانم توی مدرسه من را با چه ویژگی بارزی می شناسند؟ صد در صد نمی دانید، اینجا نه تدریس من و نه پوششم و نه اخلاقم بلکه صبحانه های خاص و ویژه ام زبانزد خاص و عام است! من عادت دارم که صبحانه ی مفصلی بخورم، هر صبح برای خودم سیب زمینی کب ، سرخ شده، نون و سبزی، خیار و گوجه، عدسی، کوکو یا کتلت و یا هر چیز خوش مزه ی دیگری مهیا می کنم و سر راه نان تازه می گیرم و صبحانه ی مفصلی توی مدرسه نوش جان میکنم.
ساعت هفت صبح: حرکت ساعت هفت اسنپ می رسد سر کوچه و من و مامان را سوار می کند، مسیر مان یکی است و من سر راه پیاده می شوم و چند دقیقه ای تا مدرسه پیاده روی می کنم. نان روغنی های آن نانوایی دم مدرسه خیلی خوشمزه است، نصف یک نان برای یک صبحانه ی کامل حتی زیاد هم هست.
ساعت هفت و نیم: مدرسه ساعت کاری ما از هشت صبح شروع می شود ولی من به دلیل استفاده ی رایگان از سرویس مامان، معمولا نیم ساعتی زودتر می رسم، وقت دارم که کمی مطالعه کنم، چای بنوشم و در کلاس مهیای ورود بچه ها شوم.
ساعت هشت صبح: آغاز کلاس درس
امروز قرار بود افعال اسنادی را به پسرها درس بدهم، مبحث سخت و سنگینی که اغلب بچه ها توش گیر می کنند، رضا غایب است، هادی بزرگه تکلیف را ننوشته است، میفرستمش دفتر تا به مادرش زنگ بزند، گریه می کند، مقاومت می کند، اما جدی بودن همین اول سال نظم را بهشان یاد می دهد، پسرهای بازیگوش را فقط با جدیت می توان به راه آورد.
ساعت هشت وسی دقیقه: در خلال تدریس
علی محبوبم مریض است، دل پیچه گرفته است، کلاس را برای تغذیه تعطیل میکنم و منتظر می مانم که اوضاع بهتر شود. بعد از چند دقیقه شاداب و خوشحال دوباره سر جایش نشسته است. رضا با نیم ساعت تاخیر با اجازه ی کتبی وارد می شود. هیچ اهمیتی هم نمی دهد که کجای درس بودیم، نه سوالی می کند و نه توضیحی می خواهد، می نشیند و مشغول ور رفتن با جزوه می شود. حسین دیروز از توی باغچه ی رو به روی حیاط، کاغذهایی را که دفن کرده بودیم بیرون کشیده و حالا دارد درباره ی نمی توانم های بچه ها مزه پرانی میکند، حس کفری می شوم، تذکر می دهم که این کارش باعث می شود از اردوی فصل کشاورزی خط بخورد، هشدار آ درباره ی حریم خصوصی است که او زیر پایش گذاشته، درس به خوبی جا نیوفتاده و همین ناراحت ترم می کند.

ساعت 9 و نیم: در حال جمع بندی بچه ها تقریبا با اصول کلی درس آشنا شده اند، تمرینات را با هم حل کرده ایم، حالا عشقم کشیده است شعر عقاب را برایشان بخوانم. وسط شعر عقاب زنگ می خورد. هیاهوی بچه ها بلند می شود و من کوله به دوش از کادر خارج می شوم.
ساعت ده: شروع کلاس در ششم یک

کلاس ماریای معروف! کار درخانه ها را حل میکنیم، برای آمدن پای تخته دعواست، دو نفر تکلیف را ننوشته اند، حوصله ی فرستادن به دفتر را ندارم، برای آ ین بار بهشان فرصت می دهم، درس زودتر از آنچه فکر می تمام می شود، می رویم سراغ داستان خسرو و شیرین. بچه ها غرق شنیدن داستان هستند، زنگ تفریح شده اما هیچ از جایش تکان نمی خورد، وقتی فرهاد تیشه بر سر می کوبد و جان به جان آفرین تسلیم می کند حالشان گرفته می شود.
ساعت یازده: شروع کلاس با ششم دو بچه های این کلاس آرام تر هستند، زنگ اول به حل کار درخانه ها می گذرد، بچه ها شیطنت می کنند، میخندیم، شوخی می کنیم، به جای خالی ثنا اشاره می کنیم، غصه میخورم که چرا نیست، برگه های آزمون آغازین را بین شان پخش می کنم، خج می کشند از نمره های پایین، سر به سرشان می گذارم و تاکید میکنم که نمره برایم مهم نیست، می خندم، میخندند و زنگ می خورد.
ساعت دوازده، همان کلاس، زنگ اجتماعی
داستان خسرو و شیرین را برایشان می گویم، عادت کرده اند وقت داستان خواندن من، کلاس را تاریک می کنند، ها را می کشند و در سکوت فرو می روند، لذت بخش است دیدن چهره ی تک تک شان لذت بخش است. داستان تمام می شود از مرگ شیرین و فرهاد و خسرو دلگیرند. بحث گروهی جلسه ی قبلی را سر و سامان می دهیم، کار برگ ها را حل می کنند و درس دوم اجتماعی با خوب یو خوشی به اتمام می رسد.
ساعت یک: پسرانه، زنگ اجتماعی
امروز قرار است درس بپرسم، مثل همیشه علی فرید پای تخته یک لنگه پا ایستاده است، عطا یواشکی دارد سیبش را گاز می زند، می خندم و میگویم من ندیدم علی راحت باش، رضا تقریبا روی صندلی دراز کشیده است، کم مانده روی زمین ولو شود، با حسین قهرم، همین قهر بودنم باعث شده غمگین و ناراحت روی صندلی اش آرام بنشیند، درس می پرسم، بحث می کنیم، شلوغی می کنند، جیغ می زنند و بالا ه زنگ پایان به صدا در می آید.

ساعت دو: در راه خانه
توی بی آر تی خانوم بغل دستی ام دارد با موبایل حرف می زند، توی آن چند دقیقه کل زندگی اش را بغل گوشم داد کشیده است، از آدم هایی که توی اتوبوس و تا ی با صدای بلند با گوشی شان صحبت می کنند بدم می آید. زانو هایم زیر فشارش له شده اند، تحمل می کنم، لبخند می زنم، با گوشی ور می روم تا برسم به ایستگاه مد نظرم.
ساعت دو و سی دقیقه: خانه بوی قورمه سبزی توی خانه پیچیده، نون جان دارد چای میخورد، می نشینم، حرف می زنیم، مامان از ایلیا و سفر یک روزه شان به ارس تعریف می کند، ناهار میخوریم، حرف میزنیم، ع بازی می کنیم، حرف می زنیم، چای میخوریم و باز حرف میزنیم، حوصله ی بالا رفتن و خزیدن در تنهایی هایم را ندارم، نون جان متعجب است، از اینکه نرفته ام بالا، از اینکه هنوز نشسته ام به حرف، پست های جالبی را که سیو کرده بودم نشانش می دهم، حرف ها سر می آید و حالا من توی اتاقم نشسته ام.

ساعت شش: مشغول کار
مستر ژ رنگ می زند، از اوضاع ایران می پرسد، برع همیشه تعریف میکنم، از وقتی رفته است ینگه دنیا، سعی میکنم درباره ی ایران فقط اخبار خوب و مثبت را مخابره کنم، میگویم توی لاهه محکومتان کردیم، میخندد، میگوید پاک دشمن شده ای با من دختر، از قیمت پایین دلار می گویم؛ خوشحال می شود، اطلاعات سایت را رد و بدل میکنیم، چند دقیقه ای اطلاعات را زیر و رو میکنم و تماس را قطع می کنم.

ساعت هفت: نت گردی
نعیمه پیام داده که تئاتر ش از دوشنبه اجرا دارد، توی این بدبختی های مالی مگر میشود تئاتر پویان را نرفت؟ آن هم کار اشمیت را؟ قرار شده من سر بازار بنشینم به گ و نعیمه چند دور بازار دروازه سوار کند تا پول بلیط مان جور شود:)) بلیط تئاتر چرا اینقدر گران است؟ چرا مسولان رسیدگی نمی کنند؟ امیدوارم تا سوفی و دیوانه و مغزهای کوچک زنگ زده اکران شان تمام نشده، حقوق هایمان ار گرفته باشیم!

ساعت هفت و نیم: شروع کار
دارم مطلب مینویسم، همان محتوا نویسی که گفته بودم. اگر این کار را جدی تر دنبال می الان وضعیت مالی اینقدر بغرنج نبود، اما تنبلی اگر بگذارد.....

ساعت 8:45 دقیقه : سریال
دقیقا نمیدونم چند قسمت از سریال دلدادگان رو دیدم ولی حس میکنم پشیمون نیستم از ندیدن همه ی قسمت ها، ولی امشب چون خیلی حوصله ام سر میرفت نشستم پای سریال، از شانس خوبم باد شدید بود و مدام آنتن ت میخورد آ سر هم نشد که ببینیم.
ساعت 9: خبر هیجان انگیز
مستر ژ دوباره زنگ زد، پیشنهادی داده بهم که دارم از شدت ذوق زدگی می ترکم، دستام داره می لرزه، نمیدونم اول این خبر رو به کی بدم، کی بیشتر خوشحال میشه، وای خدایا باورم نمیشه..... چقدر امروز روز خوبیه. مرسی مرسی مرسی

ساعت 9:30 : زل زده به مانیتور تو فکر پیشنهادشم، بهش گفتم بذار فکر کنم، تا فردا بیشتر بهم مهلت نداده، من که میدونم جوابم چیه، چرا وقت برای فکر خواستم؟؟؟؟ من انگار مدت ها بود منتظر این پیشنهاد بودم، مدت ها ..... بازم دارم هیجانم رو کنترل میکنم که فعلا به ی چیزی نگم.....
ساعت ده:م مژده موافقه، دلم قرصه ، خدا رو دارم حس میکنم، امیدوارم مستر ژ جان اینجا رو نخونه پاک آبرو ریزی میشه دارم میرم بخوابم، کلی کار دارم فردا ساعت 11 و ده دقیقه :خواب یه معلم وظیفه شناس شبا زود میخوابه. شبتون غزل



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/14/24-ساعت-از-زندگی-یک-معلم




پیشنهاد مستر «ژ» - برای گرفتن رمز کامنت بدین

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/15/پیشنهاد-مستر-ژ-برای-گرفتن-رمز-کامنت-بدین




نصایح یک عدد سوخته

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب از من به شما نصیحت:
هیچ وقت پیج برادرتان را فالو نکنید، چون مجبورید هربار که ع ی را منتشر میکنید، متلک هایش را درباره ی دوستان تان، زیبایی دوستان تان، دلیل مجردی دوستان تان، آرزوی شوهر برای خودتان و دوستان تان را تحمل کنید، اما اگر فالو کردید حتما امکان نمایش استوری ها را برایش ببندید، وگرنه مجبور می شوید از شدت عصبانیت بترکید، چون در این صورت یا ع خواهرزاده های مشترک تان را از روی استور یهایتان کپی خواهد کرد، یا به عاشقانه هایتان گیر خواهد داد، یا با پست های کلافه تان خواهد کرد! اگر کانال دارید و میخواهید در این کانال راحت فعالیت کنید، هیچ وقت آدرسش را به خواهر بزرگتان ندهید، چرا که هر وقت پست عاشقانه ای بگذارید مجبور می شوید به او توضیح دهید که عاشق نشده اید و ی به شما خیانت نکرده و او می تواند با خیال راحت به زندگی اش بپردازد. اگر پسر ی مودب و ماخوذ به حیایی دارید، هیچ وقت تحت هیچ شرایطی شماره تان را به او ندهید، آدم های مودب و ماخوذ به حیا، با پست های دو کیلیومتری اغلب کفرتان را در می آورند! پیام های صد در صد فورواردی شان که اغلب ماهیتی ضد احتکار، ضد تبلیغ، ضد شعار و ضد خیلی چیزها دارد، تنها می توانند بخشی از اعصاب دی هایتان به شمار بیایند. اگر پسر ی دور از وطنی دارید که به شدت احساس دلتنگی برای خانه و خانواده می کند، حتما در اسرع وقت بلاک کنید و اصلا هم به روی مبارک تان نیاورید که چنین عملی را مرتکب شده اید و گرنه پیام های صبح بخیر و شب بخیری را که از گروه ها و کانال های متعدد برایتان می فرستد نه تنها باعث انبساط خاطرتان نخواهد شد، بلکه شما برای محدود دایره ی فامیلی مشتاف تر هم می کند قطعا!
+نصایح مرا جدی بگیرید..... +چرا فامیل را نمی تواند بلاک کرد!؟ +ع کاملا بی ربط است!



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/18/نصایح-یک-عدد-سینه-سوخته




پاییز دلتنگی

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب چقدر صدای آمدنِ پاییز شبیه صدای قدم های تو بود ملتهب، مرموز، دوست داشتنی... چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف... چقدر صدای خش خش برگ ها شبیه صدای قلب من است که خواست، افتاد، ش ت... چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست،مست... چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست شبیه ی که بود، رفت ی که دیگر نیست
#پریسا_زابلی_پور



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/02/پاییز-دلتگی




یاریما بیر نامه

درخواست حذف اطلاعات

تارینین آدینن بولوسن کی من نقدر سنی آختاریرام؟ نقدر یرین بوشدی هر دونوم ده، هر خیاواندا، هر چوچه ده، هر یرده کی هامی وار آمان سن یوخسان؟ بولوسن کی من ناواخدی سنه نامه گوندریرم؟چوخ نامه لر یازدیم یولامادیم، اوتدادیم، چوخ سوزلر ییغیشدی قلبیمده، سسیمی چیخاتمادیم، ددیم گلسن، بیر اوره وسی، قوجاغیندا دینجلّم، ددیم سن گلسن، دونیانی آتارام سنه قوشولارام، دونیا بویوی آرزیلاریمی سنن، پایلاشارام، ددیم دوزرم، سوزومی دمه رم، ددیم بیر گون، آچیب سنی سئورم سنه باغلانارام، دا او گون هش آغری، هش اینجی، هش یامان گون، منه کار سالماز. میه اولار سن منه قانات دوشیسن من اوچامیام؟
میه اولار سن وی گورسده سن من باغریما باس مییم؟ سن منیم بوتون آرزیلاریمی بولوسن، سن منی اوجور کی وارام سئویسن.
سن بو دونیا غوربت اولاندا منه نفس وره سن؛
سن بو دونیا منه. قفس اولاندا منه سس وره سن؛
من سنی هانسی دونوم ده تاپاجاغام؟
من سنی هانسی آی دا؟ هانسی ایلده؟ هانسی گونده؟
من سنه هاواخ قوشولاجاغام؟
من هاواخ سنی اوپه جاغام؟
هاواخ سنین قوجاغیندا دینجله جاغام؟
نسرین یازیچی اولوبدی، هش بیلیردین؟
نسرین دونیا دریا سوز یازیر، آمان سنی ایتیریب، هر قدم گوتور دوخ جان، هر آدیم آدیخ جان، سنه فی لشیر، سنین یرین، قلبیمده دونیا بویی بوش دی، یاز گلدی، دونیا پوزولدی، یپراخ لار، سارالدی سولدی، من سویورم قول قولا وراخ، یاز گئجه لرینده، سویورم، سویوخ دا، ایسیده، سننه قول قولا ورم. دا داهی سوزوم یوخ، ایندی کی نامه می تورکی دیلینده سنه یازیرام، اوره ییم دینجلیر. بولورم کی مونی اوخیجاخ سان، بولورم کی بو نامه جواب سیز قالمیجاخ. بولورم کی سن بورداسان، منه تنها بیر آدیم قالیسان.
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/05/یاریما-بیر-نامه




پاییز دلتگی

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب چقدر صدای آمدنِ پاییز شبیه صدای قدم های تو بود ملتهب، مرموز، دوست داشتنی... چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف... چقدر صدای خش خش برگ ها شبیه صدای قلب من است که خواست، افتاد، ش ت... چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست،مست... چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست شبیه ی که بود، رفت ی که دیگر نیست
#پریسا_زابلی_پور



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/07/02/پاییز-دلتگی




پاییز اومده پی نامردی

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب دلتنگی آدم را به خیابان می کشاند دلتنگم و مردم نمی فهمند قدم زدن گاهی از گریه غم انگیز تر است... #اهورا_فروزان چه کنم با قلبی که مرا نمی بخشد بایادهایی که چون کتانهای سفید نفتالین زده تنها به درد تا و به گنجه باز گرداندن می خورند دلم گرفته دلش گرفته و ما داریم اشکال مختلف فعل دل گرفتن را در دو سرزمین مجزا صرف می کنیم آهای خدای زیادی صبور آیا تو مارا فقط برای افعالی که دیگران از آنها گریخته اند نیافریده ای؟ چه کنم با قلبی که مرا نمی بخشد با اسمی که نمی توانم جمله ی خبری دلنشینی با آن بسازم مثلا آمد نشست به چشمهایم خیره شد و دیگر هیچوقت، نرفت . #رویا_شاه_حسین_زاده تابستانم دارم آب می شوم، می چکم، از چشمانم روی پیراهن گلدارت، سخت بغل بگیر مرا #محمدرضا_جعفری متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/30/پاییز-اومده-پی-نامردی




پاییز عاشق است

درخواست حذف اطلاعات

هوالمحبوب پاییز را دوست نداشتم، این را همه میدانند، پاییز با غروب های دلگیرش، با باران های پی در پی اش، با روزهایی که عمرشان ته کشیده است، اعصابم را د می کند، اما.... اما شش سال است که زندگی ام پیوند عجیبی با پاییزخورده است، پاییزم عجین شده است با بوی کتاب و دفتر و نیمکت. عجین شده است با صدای هیاهوی بچه ها، با صدای زنگ مدرسه، با شلوغی های اول صبح، با هیاهوی آموختن و دانستن. تمام سهم من از پاییزبچه هایی هستند که سه ماه تمام چشم به راه آمدن شانم. امروز که برای بار آ مدرسه ی آرام و خلوت را تماشا می ، امروز که صندلی ها بی قرار بچه ها بودند، دوباره غرق شدم در بوی پاییز. غرق شدم در رعد و برق ها و رگبارهای ناگهانی، در بی هوا بغل شدن ها، در بی هوا دوست داشتن ها، در بی هوا عاشقی ها. پاییز وقتی زیباست که معلم باشی، که دلت بتپد برای صبح سرد اول مهر، برای بیرون خزیدن از زیر لحاف گرم، برای به تن مانتوی ارغوانی و پوشیدن کفش های تق تقی، برای کوله به دوش انداختن و دویدن تا مدرسه. برای آغوش باز و به فشردن بچه ها، برای خاطره سازی . کاش مدرسه محلی برای تحقق رویاها بود..... آغاز پاییزتان مبارک معلم ها، دانش جوها، دانش آموزها، اهالی پاییز



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/31/پاییز-عاشق-است




بهانه ای برای خندیدن

درخواست حذف اطلاعات

هوالمحبوب
رفاقت هزار تا رنگ داره، یه رابطه باید هزار تا چرخ بخوره، تا بتونی اسمش رو دوستی بذاری، یه رفیق باید هزار جور سنجیده بشه تا بتونه سنگ صبورت بشه، هیچ وقت ی رو که نشناختی و باهاش چالشی نداشتی، نمیتونی رفیق صدا بزنی، رفیق یه که تو بدترین ح تو رو دیده، توی بی پولی، توی تنهایی، توی گریه، توی خنده، توی مریضی، توی هزار و یک درد بی درمون که هر ی توی زندگیش داره، برای بعضی ها راحت میشه حرف زد، راحت میشه همه چیز رو بیرون ریخت. راحت میشه اعتراف کرد، راحت میشه غر زد، راحت میشه داد، راحت میشه داد زد. رفیق یه که وقتی عاشق شدی، اولین نفر با خبر میشه، پیش رفیقت نگران قضاوت شدن نیستی، نگران اعتقاداتت نیستی، نگران هزار تا چیز بی خود دیگه نیستی، قرار نیست پیش رفیقت هی سعی کنی موجه جلوه کنی، لازم نیست خوشگل و آراسته باشی، چون اون تو هپلی ترین ح هم تو رو دیده و هنوز دوستته. لازم نیست براش هدیه های گرون قیمت ب ی، چون روزهایی که حتی بلیط قطار برگشت به تبریز رو هم نداشتی اون کنارت بوده، روزهایی که غذای سلف رو با هم تقسیم کردین اون دوستت بوده و حالا لازم نیست توی گرون ترین رستوران ها مهمونش کنی تا ثابت کنی دوستش داری. مهمترین نقش یه دوست به نظرم من اینه که بذاره حرف بزنی حتی اگه مز ف بگی، بذاره خودت رو خالی کنی حتی اگه از حرف هات خوشش نیاد، بذاره بدی حتی اگه پای اعتقادش وسط باشه، راحت بگه ببخشید، حتی اگه دلش بیشتر از تو ش ته باشه، راحت قبولت کنه و راحت نقدت کنه، دوستت داشته باشه بدون هیچ توقعی، بدون هیچ چشم داشتی و فقط برای خودِ خودِ خودت. برای داشتن چنین رفیقی هزار بار شکرت خدایا.

+هدیه ای برای بهترین رفیق دنیا : الی



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/23/بهانه-ای-برای-خندیدن




غیاب دانیال

درخواست حذف اطلاعات

هوالمحبوب غیاب دانیال را احمدی آریان به شکل اینترنتی در سایت دوشنبه منتشر کرده است معلوم نیست که چرا کتاب مجوز نگرفته است؛ شاید چون یک صحنه اروتیک دارد که شرح کامل یک است و شاید اشاره های ریز به دختربازی های دو نوجوان و صحنه هایی از کشیدن و فضای زیبای نخوت آور ناشی از آن ، اما می شد یکی دو کلمه را تغییر داد و یا یکی دو خط را حذف کرد و اشکالی پیش نمی آید. اما با بخش های و توصیف های نازیبای راوی از جنگ قطعا نمی شد کاری کرد. در همان سطرهای آغازین، راوی دلیل نوشتن کتاب را برای مخاطب روشن می سازد، دانیال مرزی 34 سال زندگی کرده و در شبی که وصفش خواهد آمد گم شده و دیگر ی او را ندیده است. راوی در آ ین شب زندگی دانیال او را همراهی کرده است، آ ین شبی که راوی معتقد است پایان زندگی دانیال نبوده، از نظر راوی دانیال خودش را جایی مخفی کرده و به زودی دوباره به خانه اش برخواهد گشت. دانیال مرزی یک ژورنالیستِ مشهورِ اصلاح طلب است که بعد از داد 78 اسم و رسمی به هم زده، سخنرانی های پرشور ب ا می کند، مقاله های تند و تیز می نویسد و نقد هایش بر کتاب های مختلف بر استقبال یا عدم استقبال عمومی اثر گذار است. دانیال بعد از شایعه ی مرگش تبدیل به یک ابر قهرمان و اسطوره ی خواهی می شود و حالا راوی نشسته است پشت میز کار دانیال و چهره ای جدید از دانیال را ارائه می کند، چهره ای که تنها او از آن خبر دارد و یک زن به اسم الهام، که همان شب همراه دانیال و راوی بوده است و شاید محرک اصلی تمام این اتفاق ها همان زن باشد. تمام قصه ی کتاب در همین چند سطر خلاصه می شود، چهره ای تازه و بکر از دانیال، چهره ای که محبوبیت کذایی اش را خدشه دار می کند و بتی که در اذهان ساخته خواهد ش ت. چیزی که این کتاب را در وهله ی نخست برای مخاطب جذاب میکند، نداشتن مجوز چاپ است، انسان خیال می کند حالا که مجوز انتشار ندارد پس می تواند یک سر و گردن از دیگر رمان ها بالاتر باشد و حرفهایی را بزند که دیگران نزده اند و یا زده اند و زیر تیغ تیز سانسور از بین رفته است. بخش های جذاب کتاب بی پروایی نویسنده در شرح و بسط ماجراها است، ماجراهای ، اجتماعی و اروتیک، چیزی که برای مخاطب تازگی دارد تصویری است که راوی از اهواز جنگ زده برایمان می سازد، کودکی هایی که زیر آتش جنگ سوخت و از بین رفت، تصویر زشت و کریهِ جنگ، که حتی اگر مقدس هم باشد بی معنا و دوست نداشتنی است. نیمه ی نخست کتاب به شرح حیرانی های راوی و دانیال در کودکی و نوجوانی و اشاره به شخصیت عصیان گر دانیال می گذرد و نیز گریز هایی به جریان های ، حال و هوای ژورنالیست های هم نسل دانیال و صحنه ی اروتیک داستان که در واقع نقطه ی عطف داستان به شمار می آید. بخش دوم داستان اما جذاب تر است، حیرانی و تعلیق به اوج می رسد، مخاطب بین وهم و خیال و واقعیت سرگردان است، اما راوی به جای اینکه فرصت ساخته شده اش را غنیمت بداند و مخاطب را همچنان نفس بریده به دنبال خودش بکشاند، یکهو داستانش را رها می کند، ترجیح میدهد داستان را تمام کند و مخاطب را با سیل سوال های بی پاسخ رها کند. الهام چرا همه چیز را درباره ی دانیال می دانست؟ چطور می توانست حتی از رختخواب دانیال مطلع باشد آن هم بیست سال تمام بدون اینکه دانیال حضورش را در کنار خودش حس کرده باشد؟ کما اینکه بعضی از اطلاعات و کدهای داده شده حتی با تعقیب شبانه روزی هم به دست نمی آمد، منطق داستان ایجاب می کرد که این بخش مهم و اساسی بهتر پرداخت می شد و به سوالات مهم مخاطب پاسخ درخوری داده می شد.



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/24/غیاب-دانیال




هم قطار، برای سخن سرا

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب
آمده بودم ببینمت، بعد از سال ها، بعد از سال هایی که از دست داده بودیم، سالهایی که طعم غربت و دوری گرفته بودند، سراغت را از همان کوچه ی پله دار گرفته بودم. خانه تان عوض نشده بود. میدانستم که تو هنوز پاگیر همان خانه ای، همان خانه و همان آدم ها و همان چشم های سیاه پشت پنجره. نمیدانستم بالا ه توانسته بودی که از پس سال ها سفره ی دلت را پیشش باز کنی یا نه، من رفیق بدی برایت بودم میدانم، نپرسیده بودم و رها کرده بودمت تا امروز که دوباره به حضورت نیازمند شده بودم.
آمده بودم که بغلت کنم و روی شانه هایت آرام بگریم، میدانی که از چه حرف میزنم، از همه ی چیزهایی که از دست داده بودیم، از آدم ها، از عشق، از کودکی مان. از کودکی های پر شور و حال مان توی همان کوچه ی پلکانی، که هزار تا زخم روی دست و پای مان گذاشته بود. آمده بودم بغلت کنم و یک دل سیر برایت گریه کنم. از فرسنگ ها آن طرف تر گریه هایم را توی خودم حبس کرده بودم، بغض هایم را با یک لیوان آب فرو داده بودم تا بیایم و رو به رویت بایستم و بغلت کنم. فکر می هنوز همان کوهی هستی که غم پدر را تاب آورد و ککش هم نگزید از رفتن ستون خانه شان. یادت هست؟ ایستاده بودی توی چارچوب در و تک تک ما بچه محل ها را بغل می کردی و دلداری مان میدادی. قامتت خم نشده بود، پدر تو بود که رفته بود اما ما بیشتر از تو زار می زدیم و یقه می کردیم. می دانستیم که آدمی نیستی که غمت را جار بزنی، چشم مادر و خواهرها به تو بود، باید می ایستادی و خم نمی شدی که جای خالی در کمتر به چشم بیاید. همان روز، توی همان قاب سراسر سیاه بود که فهمیدم می شود روی تو همیشه حساب کرد.
توی تک تک روزهای تلخ غربت، فکر می هنوز هم مثل آن وقت ها سنگ صبور همه ای. برای دردهایمان همیشه مرهمی توی آستینت داشتی، برای دل از دست داده ها، برای کنکور اب کن ها، برای داغ دیده ها، برای همه ی ما تو مرهم بودی. روز آ ، قبل رفتنم که بغلم کردی هنوز بوی خاک می دادی، هنوز دلم به بودنت قرص بود. من نرفته بودم که از تو ببرم رفیق، روزگار عوضم کرد، غربت تلخ و تم کرد.
اما چه شد مرتضی، چه شد که این طور در هم ش تی. من چرا بی خبر ماندم از تو؟ چرا رفتن مادر را نفهمیدم؟ چرا رنج این همه سال ج خانه دادنت را ندیدم؟ چقدر تلخ بود که بعد از این همه سال هنوز نتوانسته بودی دلت را پیش چشم های سیاه رسوا کنی. من میدانستم و تو و خدا، هیچ از این عشق بویی نبرده بود، نخواسته بودی که ببرد. مادرت اما فهمیده بود. از جان کندنت برای پول جمع ، از شوقت برای زندگی فهمیده بود انگار.....
من اما این بار آمده بودم که تو خودت را ببارانی انگار، آمده بودم که انگار جبران همه ی سال های صبوری ات باشم، آمده بودم که رفیقانه بغلم کنی و زار بزنی و استخوان سبک کنی. از خانه زدیم بیرون، وسط پله ها پاهایت سست شد، نشستی و من شاهد ش تنت بودم. کوچه ی آشنای بچگی مان انگار تنگ تر شده بود، تنگ به اندازه ی آغوئش من و قامت کوچک شده ی تو. نشسته بودی و سرت روی شانه های من بود، کم کم تمام دردها داشتند از چشم هایت سر می خوردند، از سالهای رفتن پدر، رنج پدر بودن برای اهل خانه، چشم هایی که هیچ وقت قامت نبستند در مقابلت، رفتن مادر و حالا ......
اختیار دلم را نداشتم، سفت و محکم بغلت کرده بودم و تو بوی خاک نمی دادی مرتضی، مثل همه ی ما تو هم درد داشتی و حالا انگار بهترین آغوش را برای با یافته بودی. بغلت کرده بودم و حس می این تن نحیف و استخوانی چطور اینقدر محکم بوده سال های سال که درد کشیده و دم نزده، وسط هق هق گریه ات، وسط سوگواری آرامت، از چشم های سیاه پشت پنجره گفتی. انگار دیدن من داغ دلت را تازه تر کرده باشد. او سالها قبل رفته بود، اما تو هم اشک هایت را حبس کرده بودی، بغض هایت را فرو داده بودی که پیش من سر ریز کنی، من آمده بودم از میشا برایت بگویم، از چشم های میشی رنگ جذابش، از موهای طلایی خوش ح ش و از رفتنش، از رفیق نیمه راه بودنش، آمده بودم بگویم که مرتضی دیدی برای هم نمردیم و میشا زودتر از آنچه فکرش را کنم تنهایم گذاشت.... نمیدانستم این دردِ مشترک است که مرا سمت تو می کشاند، من از میشا نگفتم اما تو که از رفتن سارا حرف میزدی من میشای خودم را در چشم هایت می دیدم، تو از دلتنگی ات می گفتی و از دردی که روی ات سنگینی می کند، تو از حرف نزدن و مهر لب هایت می گفتی و حسرت چشم های سارا، میگفتی شاید اگر حرف زده بودی، سارا امیدی برای زندگی می یافت، شاید اگر می دانست که مرتضی خاطر خواهش شده است، اینجور غریبانه نمی رفت. میگفتی چطور توانسته تن نحیفش را تا بالای پله ها بکشاند و .....
من نگفتم مرتضی، هیچ نگفتم اما توی دلم داشتم میشا را مرور می ، روزی را که برایش از عشق گفتم، روزی که او از ته دل خندید و گفت امروز خوشبخت ترین زن دنیاست ولی شب... همان شب من بدبخت ترین مرد روی زمین بودم و میشا رفته بود. میشا به خانه اش نرسیده بود، حتی نتوانسته بود از عشق تازه جوانه زده مان برای هم خانه اش حرف بزند، نمی دانستم چطور اتفاق افتاده بود اما می دانستم که آن راننده همه ی زندگی ام را .....
گفتم رفیق سرت را روی شانه من بگذار و تا وقتی آرام نشده ای برایم حرف بزن، برایم گریه کن، اما وقتی بلند شدی، وقتی روی پاهایت ایستادی باید بوی خاک بدهی، باید همان مرتضایی باشی که برایش رنج سفر را کشیده ام و آمده ام ببویمش.

پی نوشت: لطفا داستان سرا را حمایت کنید، برای دیده شدن به حمایت های شما نیاز داریم.



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/27/هم-قطار،-برای-سخن-سرا




تربیت نشدگان

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب
وقتهایی که با ایلیا دوتایی میریم بیرون، حس میکنم باید یک سری رفتار درست اجتماعی رو توی همین سن کم بهش یاد بدم، حتی اگه فقط در حد حرف باشه و معنای خیلی از کلمات رو ندونه، باید بهش بگم که وقتی بزرگ شد، تبدیل به یه هیولای بی رحم نشه، از اون هایی که اگر دستشون برسه راحت میتونن گلوی هم وطن شونم کنن، باید یاد بگیره چیزی که باعث فلاکت ما مردم هست، خود ما مردمیم و رفتار های غلطی که هیچ وقت سعی نکردیم اصلاحش کنیم. شب تاسوعا برده بودمش بیرون سوار این دستگاه های بازی بشه، از وقتی بهش گفتم که نمیتونه دو بار پشت سر هم سوار بشه، وقتی میبینه یه بچه ی دیگه منتظره، قشنگ بلد شده و پیاده میشه و میره توی صف و میگه اول اون یکی نی نی سوار بشه بعد من، توی این دور زدن های دو تایی، رفتیم بستنی یدیم و نشستیم روی صندلی های جلوی مغازه، نزدیک مغازه ی بستنی فروشی، بساط چای نذری ب ا کرده بودن، مردم چای میگرفتن و میومدن جلوی بستنی فروشی می نشستن و طبیعتا لا به لای درخت ها، روی زمین، خیابون و ... پر از لیوان های یک بار مصرف پلاستیکی بود. به ایلیا گفتم پسرهای خوب وقتی چایی میخورن لیوانش رو میندازن توی سطل زباله نه لا به لای درخت ها، معمولا اون هایی که این کار بد رو میکنن بچه های خوبی نیستن، یهو از روی صندلی پرید پایین و رفت سمت لیوان های لا به لای درختها که برشون داره، بعد از تموم شدن بستنی و نوشیدن چای هم اصرار داشت بشینیم اونجا و بقیه رو ارشاد کنیم که روی زمین نندازن، جلوی چشم خودم زنی که کلی هم به خودش رسیده بود و احتمالا ادعای با کلاس بودن هم داشت لیوان چای رو پرت کرد لا به لای درخت ها، یه مادر و دختر هم بعدش اومدن و چای خوردن، دختره اصرار داشت که مامانه لیوان رو بندازه همونجا و بعد که حرف های من و ایلیا رو شنیدن مادره دخترش رو منصرف کرد و رفتن سمت سطل زباله. یه عادت خوبی که کوهنوردها دارن اهمیت به تمیزی محیط کوهستانه، بارها دیدم وقتی یه نفر توی مسیر کوهپیمایی، ی روی زمین میندازه یه نفر دیگه بدون هیچ دعوا و ی رو برمیداره و میره سمت سطل زباله. این کوهی که نزدیک شهر تبریزه، اونقدر محیطش تمیزه که آدم فکر میکنه اینجا اصلا جزو تبریز نیست. بارها توی محیط دوستانه دیدم که دوستام شکلاتی خوردن و ش رو پرت روی زمین و در جواب تذکر من هم یه مشت اراجیف تحویل دادن، بارها زباله های بقیه رو از روی زمین جمع بدون اینکه طرف متوجه رفتار زشت اجتماعی اش بشه. دارم به این فکر میکنم که چقدر کار حساسی دارم، چقدر معلم ها می تونن اثر گذار باشن روی این فرهنگ سازی رفتار های درست اجتماعی. توی مدرسه ی ما زنگ های آ خود بچه ها باید کلاس رو تمیز کنن و تحویل معلم بدن، یعنی ده دقیقه ی آ موظفن جارو و تی بیارن و به نوبت کلاس شون رو تمیز کنن. این فرهنگ درست رو اونقدر دوست دارم که خیلی وقت ها خودمم مشارکت می کنم در تمیز کلاس. اینکه بچه ها متوجه باشن که هیچ مسول تمیز کلاسی نیست که اون ها کثیفش خیلی نکته ی مهمیه. هرچند هنوزم خیلی از اولیا گارد دارن نسبت به این مسئله، در حالی که مدرسه نیروی خدماتی هم داره و هیچ نگران هزینه هاش نیست که به جای خدمه از بچه ها کار بکشه. نگران آدم هایی هستم که رفتار غلطی دارن و اصلا هم تلاش نمیکنن نسبت به اصلاح اون اقدام کنن. مامان من سالهاست با کیسه ی پارچه ای میره ید و خودمونم وقتهایی که یدهای زیادی داریم کیف های بزرگ برمیداریم و توی فروشگاه ها معمولا پلاستیک نمیگیریم. خیلی جاها فروشنده ها تشکر میکنن و خوشحال میشن از این کار و بعضی جاها با تعجب نگاه مون میکنن و فکر میکنن یه مشکلی هست که کیسه نمیگیریم ازشون. سالهاست داریم کاغذ و پلاستیک و شیشه رو تفکیک میکنیم ولی هر بار پاکبان ها میان دم خونه، کل زباله ها رو قاطی هم میریزن توی ماشین و میرن. الان دیگه کوهی از کاغذ باطله ها رو با خودم میبرم مدرسه و مجبور میشم آژانس بگیرم صرفا به خاطر اینکه کاغذ زباله نیست و باید تفکیک بشه. ولی برای خیلی از مردم این چیزها اهمیتی نداره، به راحتی توی طبیعت ابکاری میکنن، دریا و جنگل و تالاب و کوه رو به لجن می کشن و هنوز مشغول تربیت نسلی هستند که قراره ایران رو به جای بدتری تبدیل کنن.



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/30/تربیت-نشدگان




پوست کلفتی که منم

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب روزی که گفتم می روم و چند هفته ای گم می شوم توی چهار دیواری خودم و سراغ نوشتن نمیایم، هیچ فکرش را نمی که این غم سنگینی که نشسته توی جانم به هفته نرسیده، ته بکشد و خبرهای خوب هجوم بیاورند و من دوباره قلم به دست بگیرم و کلمه ها را جان ببخشم. این نشاط مضاعفی که توی دل و جانم نشسته، نوید از یک چیز می دهد، پوست کلفت شدن. ضربه ها هر چه کاری تر می شود، زخم ها هر چه به استخوان بیشتر می نشیند، پوست من هم کلفت تر می شود، بهانه بود که ناراحتم و چند روزی می روم که خوب شوم، من بی نوشتن هیچ وقت خدا بهتر نشده ام، حالا که بوی پاییز دویده در رگ هایم، حالا که خبر های خوب قبولی بچه ها یکی یکی از راه می رسد، همین که زنگ می زنند و از شدت خوشحالی پشت گوشی گریه می کنند و خانم معلم، خانم معلم گفتن هایشان قند توی دلم آب می کند، همین که مینویسم و همین که هنوز خدا دوستم دارد برای یک عمر ادامه دادن کافی است.
همین که نون جان می خندد، همین که مامان خوشحال است، همین که هنوز می توانم در حد مرگ کار کنم، همین که هنوز بین انی آبرو دارم ، همین ها یعنی می شود ادامه داد. حتی اگر هزار و یک نفر دلت را، روحت را، غرورت را، احساست را لگد مال کرده باشند. ما زنده از آنیم که پایان نپذیریم. خوشحالم که هنوز انگیزه ای هست، با تمام نیرویی که توی رگ هایم حس میکنم، هیچ وقت نباید فرار کنم، باید بمانم و بجنگم، مثل همه ی سی سال گذشته، مثل همان وقتهایی که توی رختخوابم نقشه می کشیدم برای تمام شدن همه ی جنگ های اعصاب، نقشه می کشیدم برای خوب حال مامان، نقشه می کشیدم برای پولدار شدن آقاجون، نقشه می کشیدم برای آشتی دادن داداش و آقاجون، نقشه می کشیدم و توی این رویاهای ک نه خوابم می برد، وقتی صبح می شد همه ی جنگ ها فروکش کرده بود، فتنه ها خو ده بودند و هنوز می شد به آینده ی زندگی، به آینده ی خانواده امیدوار شد. توی همان یک وجب جا، چه نامه هایی که ننوشتم و توی جیب این و آن نگذاشتم، چه دلبری هایی که از این و آن ن که قهر هایشان تمام شود، چه زجری را تحمل تا سی ساله شدم، تا بزرگ شدم و فهمیدم جنگ ها هیچ وقت قرار نیست تمام شوند، این ما هستیم که باید یاد بگیریم وسط همین جنگ ها زندگی کنیم، وسط این جنگ ها رویاهایمان را محقق کنیم، وسط این جنگ ها عاشق شویم و دل ببازیم. حالا هر چقدر می توانید چوب بردارید و دنبالم کنید، دهان تان را به تمس باز کنید، هر چه لایقم نیست را به من نسبت بدهید، من یک کرگدن پوست کلفت از جنگ برگشته ام.

+پی نوشت1: بچه ها در آزمون تیزهوشان قبول شده اند. +پی نوشت 2: امروز های تنهایی 1200 روزه شد.



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/21/پوست-کلفتی-که-منم




از حال خوب

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب ب از تولد برگشته بودم، از تولدی که در طی آن سر ایلیا دو تا بخیه خورده بود و ناهارمان را نصفه رها کرده بودیم و توی رستوران این طرف و آن طرف می دویدیم، تولدی که در نهایت به شونصد تا ع از السا و نون جا ختم شده بود، شب رسیده بودیم خانه و من بعد از دراز کشیده بودم و مشغول به روز کانال بودم، در طی همین فرایند لذت بخش، مستر «ژ» توی واتس آپ برایم پیام گذاشت، پیامش را نفهمیدم، چون عادت دارد مخلوطی از انگلیسی و فارسی را به کار ببرد و برای من فهمیدن اینکه کدام کلمه فینگلیش است و کدام انگلیسی کمی دشوار می شود، بلافاصله درخواست تماس کرد، جوابش را که دادم گفت شعرها و متن هایت را توی فلان وبلاگ به اشتراک بگذار، حیف است که اینقدر به نوشته هایت بی توجهی، آن جا هم پر مخاطب است و هم نوشته هایت را می توانی سر و سامان دهی. اینکه یک نفر وسط یک روز کاری و قبل از جلسه ی مهمش، به فکر نوشته های تو باشد و به خاطرش از آن سر دنیا زنگ بزند و بهت یادآوری کند که حواست به نوشته هایت باشد، واقعا خوشحال کننده است. اینکه برایت تصنیفی را بفرستد که خودش سر در نمی آورد ولی حدس میزند صبح ها ح را بهتر می کند واقعا خوشحال کننده است. می بینید چقدر در طی هفته ی گذشته آدم ها با من مهربان تر شده اند، شاید چون من با خدا آشتی کرده ام، شاید چون حواسم بیشتر پی زندگی است، پی آدم هاست، توقع شاخ غول ش تن ندارم و از همین روزمره ی معمولی لذت می برم. این چندمین حال خوب من بعد از یک دوره افسردگی است.




منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/23/از-حال-خوب




پوست کلفتی که منم

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب
روزی که گفتم می روم و چند هفته ای گم می شوم توی چهار دیواری خودم و سراغ نوشتن نمیایم، هیچ فکرش را نمی که این غم سنگینی که نشسته توی جانم به هفته نرسیده، ته بکشد و خبرهای خوب هجوم بیاورند و من دوباره قلم به دست بگیرم و کلمه ها را جان ببخشم. این نشاط مضاعفی که توی دل و جانم نشسته، نوید از یک چیز می دهد، پوست کلفت شدن. ضربه ها هر چه کاری تر می شود، زخم ها هر چه به استخوان بیشتر می نشیند، پوست من هم کلفت تر می شود، بهانه بود که ناراحتم و چند روزی می روم که خوب شوم، من بی نوشتن هیچ وقت خدا بهتر نشده ام، حالا که بوی پاییز دویده در رگ هایم، حالا که خبر های خوب قبولی بچه ها یکی یکی از راه می رسد، همین که زنگ می زنند و از شدت خوشحال یپشت گوشی گریه می کنند و خانم معلم خانم معلم هایشان قند توی دلم آب می کند، همین که مینویسم و همین که هنوز خدا دوستم دارد برای یک عمر ادامه دادن کافی است.
همین که نون جان می خندد، همین که مامان خوشحال است، همین که هنوز می توانم در حد مرگ کار کنم، همین که هنوز بین انی آبرو دارم ، همین ها یعنی می شود ادامه داد. حتی اگر هزار و یک نفر دلت را، روحت را، غرورت را، احساست را لگد مال کرده باشند. ما زنده از آنیم که پایان نپذیریم. خوشحالم که هنوز انگیزه ای هست، با تمام نیرویی که توی رگ هایم حس میکنم، هیچ وقت نباید فرار کنم، باید بمانم و بجنگم، مثل همه ی سی سال گذشته، مثل همان وقتهایی که توی رختخوابم نقشه می کشیدم برای تمام شدن همه ی جنگ های اعصاب، نقشه می کشیدم برای خوب حال مامان، نقشه می کشیدم برای پولدار شدن آقاجون، نقشه می کشیدم برای آشتی دادن داداش و آقاجون، نقشه می کشیدم و توی این رویاهای ک نه خوابم می برد، وقتی صبح می شد همه ی جنگ ها فروکش کرده بود، فتنه ها خوابده بودند و هنوز می شد به آینده ی زندگی، به آینده ی خانواده امیدوار شد. توی همان یک وجب جا، چه نامه هایی که ننوشتم و توی جیب این و آن نگذاشتم، چه دلبر یهایی که از این و آن ن که قهر هایشان تمام شود، چه زجری را تحمل تا سی ساله شدم، تا بزرگ شدم و فهمیدم جنگ ها هیچ وقت قرار نیست تمام شوند، این ما هستیم که باید یاد بگیریم وسط همین جنگ ها زندگی کنیم، وسط این جنگ ها رویاهایمان را محقق کنیم، وسط این جنگ ها عاشق شویم و دل ببازیم. حالا هر چقدر می توانید چوب بردارید و دنبالم کنید، دهان تان را به تمس باز کنید، هر چه لایقم نیست را به من نسبت بدهید، من یک کرگدن پوست کلفت از جنگ برگشته ام.




منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/21/پوست-کلفتی-که-منم




فردای دگر

درخواست حذف اطلاعات
هوالمحبوب میرم که حالم بهتر بشه، که وقتی حرفی برای نوشتن داشتم برگردم، امیدوارم که خیلی طول نکشه. نه حال بدم، نه دوری ام از اینجا. پس تا اطلاع ثانوی، خدانگهدارتون. متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">



منبع : http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1397/06/16/فردای-دگر