استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

زری الیزابت

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ زری الیزابت از بلاگ زری الیزابت دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



سی سپتامبر

درخواست حذف اطلاعات
۱. سوالی که به من رسید این بود که do you like to have a boyfriend و جو که دادم نه بود. گفت چرا و گفتم مشخصاً آدمی که به زور خودشو و اطرافیانشو تحمل می کنه و هدف زندگیش اینه که بره یه گوشه انقدر تو تنهایی بشینه تا بمیره و به باباش گفته جنازشو بسوزونن و بریزن تو یه گلدون که توش از اون گلای leon رو پرورش می دن و واسش هیچ مراسمی نگیرن چون از مرکز توجه بودن بدش می آد، توانایی تحمل یه آدم دیگه رو نداره. همچنین هیچ هم توانایی تحمل ی رو که دوستاش به زور اخلاق گندشو تحمل می کنن، نداره. یکی گفت پس اون break my heart and you 'll find yourself in it و سرو چمانت چی شدن؟ گفتم تا ابد تو heart ـه می مونن.
۲. چرا باید تنها ی که از همهٔ ابکاریامون خبر داشت و می دونست تنها کاربرد پیج فیک من اینه که شهریارو توش فالو و هر چند وقت یه بار می رم ع اشو نگاه می کنم و یاد اوری تینگ گفتناش می افتم و تا دو روز می خندم و همهٔ اسمایی که برای بقیهٔ معلما انتخاب کرده بودمو می دونست و پا به پای ما به آمبریج لعنت می فرستاد یهو بذاره بره؟ آ ین خاطرم ازش می شه همون روزی که سر کلاس گریه . ترم قبلش گفته بود که شاید بره و ما باور نکرده بودیم و اینم به حساب بقیهٔ شوخیای بی مزش گذاشته بودیم. ولی الان دیگه نیست. بدل ماز جبرانی رفت.
۳. درستش اینه که من این قسمتو جدا جدا شماره گذاری کنم ولی از اونجایی که خسته تر از این حرفام پس: از معلم دینی مون متنفرم. چون چرت می گه و ته موندهٔ اعتقاد و ایمانی که واسم مونده رو هم داره آتیش می زنه. من کل این چهار پنج سالو با این امید عربی خوندم که بهم گفته بودن سال آ عربی ندارین. الان این انصافه که معلم عربی موقع تدریس مضارع زامی بگه یه بخشیش رو هم سال بعد می خونین؟ یادتونه پارسال از نبود شیرکاکائو تو مدرسه شکایت می و تا الان بالغ بر هزاران پست حاوی شکوه و ناله از نبود شیرکاکائو اینجا و وبلاگ قبلی نوشتم؟ به نظرتون ی که نبود صرفاً شیرکاکائو انقدر رو زندگیش تاثیرگذاره الان چندین هزار پست در شکایت از نبود بوفه تو مدرسه بنویسه کافیه؟ ایهالناس مدرسه غزه س! بوفه چیه؟ اونم نداریم!



منبع : http://zari-elizabeth.blog.ir/1397/07/08/سی-سپتامبر




از جمله باگ های خلقت

درخواست حذف اطلاعات
وقتی لباس می پوشیم، انگشتر می ا ندازیم یا عینک می زنیم متوجه می شیم که بعد گذشت مدتی دیگه اون ناسازگاری و ناراحتی که اولش حس می کردیم رو نداریم. دلیلش اینه که وقتی گیرنده ها مدتی در معرض محرک ثابتی قرار می گیرند، پیام عصبی کمتری ایجاد می کنند، یا اصلاً پیامی ارسال نمی کنند. به این پدیده می گن «سازش گیرنده ها».
جالبه که بدونید گیرنده های درد سازش پیدا نمی کنند. چرا؟
چونکه درد باید حس بشه. که چی بشه؟ کتاب می گه به خاطر اینکه طرف برای برطرف عامل ایجاد درد واکنش مناسب نشون بده. و طرف چیکار می کنه؟
آفرین می خوابه. چون واکنش مناسب نشون دادن برابر است با تو جوب خو دن. پس؟ انقدر درد بکشه تا بمیره به من چه!



منبع : http://zari-elizabeth.blog.ir/1397/07/19/از-جمله-باگ-های-خلقت




wish that you were here

درخواست حذف اطلاعات
روزی که آقا با پای خودش رفت بیمارستان، من طبقهٔ هشتم گالریا نشسته بودم و داشتم برنج ایتالیایی می خوردم و به که غذای مکزیکی سفارش داده بود و نمی تونست بخوره می خندیدم. فرداش بابا که اومد خونه گفت آقا بیمارستانه. گفت فشارش بالا پایین می شده، رفتن بیمارستان. وقتی مرخص شد رفتیم خونشون. آقای همیشگی نبود. مثل همیشه کوه نبود. محکم نبود. نگفت زهرا بالام. گردنش خم شده بود. چشمای آبیش برق نداشت. لبخند نبود. پیشونیشو بوس . دروغ چرا نتونستم بیشتر از این تحمل کنم. رفتم یه گوشه خودمو قایم تا پیش فرض ذهنیم از بابابزرگ همیشه کوهم همون بمونه. اب نشه. خش برنداره. دو شب بعد، وقتی داشتیم شام می خوردیم، گوشی بابا زنگ خورد. عمو بود. گفتش که دوباره رفتن بیمارستان. مهمون داشتیم. بابا و و اون یکی بابابزرگ رفتن. یه ساعت بعد وقتی به زنگ زدیم گفت که نمی مونه، رفتنیه. برقا رفته بود. من دورترین نقطه نسبت به مهمونا نشسته بودم. آریسا رو پام بود. مرجان فرساد داشت لالایی می خوند و من برای اولین بار به خودم اجازهٔ گریه دادم. نمی دونم معجزه شد یا چی ولی موند. بابا اومد خونه. من رفتم بغلش. موهامو بو کرد. من هیچی نگفتم. اونم هیچی نگفت.قرار بود فردا صبح منتقلش کنن بیمارستان تخصصی قلب. فردا صبحش بابا زنگ زده بود به پسر عموم که شب تو بیمارستان مونده بود و اون جواب نداده بود. نیم ساعت بعد خودش زنگ زده بود و گفته بود : عمو، تموم کرد. بابا می گفت که نفهمیدم چجوری تا اونجا روندم. می گفت وقتی رسیدم چشماش باز بود. خودم چشماشو بستم. خودم دست و پاشو صاف . خودم ملافه رو کشیدم رو سرش.
چند شب پیش تو ماشین صداشو شنیدم. انگار تو مغزم داشت حرف می زد. یادم نمی آد چی می گفت ولی قسم می خورم که صدای خودش بود. من هیچ تلاشی برای یادآوری صداش نکرده بودم. برگشتم به شیشهٔ عقب و ع رو شیشه نگاه . یاد این افتادم بچه که بودم وقتی می رفتم مغازش، همیشه با چرتکهٔ رو میزش بازی می و الان اون چرتکه تو اتاقمه و من هفتهٔ قبل با الهه به خاطر اینکه با دستمال مرطوب افتاده بود به جون چرتکه داشت و تمیزش می کرد دعوا چون می خواستم اثر انگشتش همون رو بمونه و خاکش پاک نشه. یادم افتاد دیگه یو ندارم که بهم بگه زهرا بالام. یاد حرفای بابا. یاد اون تو گوشی مامان که آقا داشت تو گوش آریسا اذان می خوند. یاد اینکه بابا دیگه بابا نداره.



منبع : http://zari-elizabeth.blog.ir/1397/06/30/Wish-that-you-were-here