استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

پاکنویس

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ پاکنویس از بلاگ پاکنویس دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



دیگر برای خودم هم اهمیت ندارم

درخواست حذف اطلاعات
بیش از حد مرا تبدیل کرده به یک سوم شخص بی خاصیت پر آرامش که مدام دارد یک چیزی دود می کند. تاثیر ِ دویست شیشیِ خیابان فاطمی را خوب درک می کند اما رد می شود. گریه هایم را تماشا می کند اما اهمیت نمی دهد. گاهی پر از غرور یا خوشحالی می شوم ولی هیچ برایش فرقی ندارد. بلند می شود خا تر سیگارش را می تکاند و چایی می ریزد و با یک نگاه " دیگر هیچ چیز در این دنیا مهم نیست" زل می زند توی چشم هایم. بیش از حد مرا تبدیل کرده به یک سوم شخص خنثی. همه چیز را خیلی ساده قبول می کند و با آن کنار می آید. از ضعف هایم غصه نمی خورد. حرف های سطحی ای که از یک تفکر قدیمی بیرون می آیند را تحلیل می کند و در نهایت نتیجه می گیرد چه آدم چرندی هستم ولی دیگر غصه اش نمی گیرد. سوم شخصی که آنقدر قوی شده که من را دیگر خاص و منحصر به فرد نمی بیند. من دیگر مرکز هیچ جهانی نیستم. یکی شده ام مثل بقیه. اگر مشکلی دارم چیز جدیدی نیست. اگر از گریه های ت زیر پتو تقریبا بیهوش می شوم هیچ چیز خاص و منحصر به فردی نیست. یا اگر تجربه تازه ای مرا به هیجان وا می دارد. من یکی ام مثل بقیه. مثل بقیه به یک اندازه می توانم دوست داشته شوم و در عین حال دوست داشتنی هم نباشم. ام مرا تبدیل کرده به یک سوم شخص که من برایش با بقیه هیچ فرقی ندارد. نظاره می کند. آن ها را یک جایی یادداشت می کند. و منتظر می ماند تا اتفاق دیگری بی افتد که هرچقدر هم جدید باشند با وجود او کاملا و کاملا و کاملا کم جان و بی رمق اند. و البته. تکاندن خا تر سیگار.
پینوشت: یک کلمه بگویید تا در ازا یک متن یا داستان یا هرچیز دیگری برایتان بنویسم. یا ع بگیرم. یا بسازم.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/07/24/دیگر-برای-خودم-هم-اهمیت-ندارم




اسم من هیچی ست

درخواست حذف اطلاعات
تبدیل شده ام به هیچ. محو و کم اهمیت از پله های کافه ای در میدان انقلاب بالا می روم. به آدم هایی که همدیگر را در آغوش میگیرند نگاه میکنم. آنجا، روی صندلی های پارک لاله با کلی آدم جدید قرار می گذارم. سکوت میکنم. چند جمله حرف میزنم. میخندم. و بعد دست می دهم و بیشتر با درخت ها خداحافظی میکنم. من هیچ ام. وقتی زیر پل گیشا منتظر تا ی می مانم و سر آ سوار یک اتوبوس می شوم. که یکهو تصمیم میگیرم توی باقرخان ازش پیاده شوم. هیچ. هیچی که به او زنگ می زنند کجایی؟ هیچی که از او می خواهند وقتی معده اش خالی ست سیگار نکشد. هیچی که برایش بسته پستی می فرستند.توی تلگرام آهنگ می فرستند. توی اینستاگرام کلیپ های می فرستند. پیغام های دوستت دارم. پیغام های دلم برایت تنگ شده. هیچی که ازش می پرسند چایی اش را با نبات می خورد یا بدون نبات. من هیچم. که دوربینم همیشه از گردنم آویزان است و از همه چیز ع می گیرم و سر آ فقط چندتایشان را نگه میدارم. هیچی که دوربین و ساز و کوله پشتی و کتونی هایش تنها دوستان صمیمی اویند. هیچی که توی متروی ترمینال جنوب گمان میکند او را دیده و می دود و می دود تا به او برسد ولی وقتی سر بر می گرداند میفهمد دیگه ای بود. من هیچی هستم که موتوری ها توی کوچه های شب می تواند آن را بترساند. آن جا به رفت و آمد آدم ها روی پل عابر نگاه می کنم و میفهمم کم اهمیت بودنم را دوست دارم. نخواستنم را دوست دارم. دوست دارم مهم نباشم و هیچی از هیچ نخواهم. تبدیل به هیچ شده ام. هیچ بی رنگ که فقط در لحظه رنگ می گیرد. فقط در لحظه مهمانی ست که باید برایش بالش آورد. در لحظه آدمی ست که باید از زندگی اش پرسید. در لحظه آدمی ست که مهم است یک وقت توی خیابان گم نشود. به محض خداحافظی او دیگر هیچ است. طوری که انگار وجود نداشته. تبدیل شده ام، یا شاید هم از قبل بوده ام، به موسیقی. به نت های موسیقی. که لحظه اند. تبدیل شده ام، یا شاید هم بوده ام، به هیچ. آرزو میکنم هیچ وقت هیچ کجا هیچ دوستم نداشته باشد.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/07/19/اسم-من-هیچی-ست




خواستن

درخواست حذف اطلاعات
خواستن نمیفهمه. توى یه جاده بیابونى راه میره با چشم هاى بسته. دست دراز میکنه و دلش میخواد لطافت لمس کنه ولى هى از چیزهایى که حس میکنه ضربه میخوره. خواستن کوره. امیدواره الکى ه. گهه. فقط باید تو این راه بیابونى چشم هاشو باز کنه و بفهمه. بعد، نابود میشه.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/07/16/خواستن




عرض

درخواست حذف اطلاعات
یخچال ارج که وقتی بازش میکنم نور لامپ تراس همسایه تبریز را دارد. آب گرم کن خزر. ک نت های ف ی با برچسب چوب. تلویزیون پارس که بیشتر از پنج تا کانال نمی گیرد. موکت طوسی. که از زیر بخاری تا ته دنیا پهن شده. هواکش تنها که در آن سکوت عجیبی زندگی می کند. همه جا بوی خانه مامان بزرگ پدری ام را می دهد. دوتا چراغ گازی که زیرش یک کاغذ با پونز چسبیده به دیوار. رویش با یک فلش به سمت بالا نوشته اند: قبله. اول یکی از اتاق ها کاشی لقی دارد که هروقت پا میگذارم رویش ترقی صدا میکند. یک پنجره رو به نه یا ده تا درخت. سیفون دستشویی کار نمیکند و مجبور شدیم آفتابه ب یم. دوتا مبل قهوه ای که غمگین به نظر میرسند و مهربان. همه جا لیوان و قاشق و چنگال یک بار مصرف پخش شده. و قرص های سرماخوردگی. و ژلوفن برای درد ی. دغدغه این را داریم چطور خانه بوی سیگار نگیرد. و یک بخاری که هنوز رابطه احساسی مان با آن جفت و جور نشده.
نرفتم تهران . نرفتم شمال پیش بابا. با مامان هم نماندم تبریز. آمده ام یک شهر جدید. که سر فلکه اصلی برای شام اشترودل می یم. که از سمت خیابان فردوسی کوچه هفتمیم ولی از سمت بیست و دو بهمن کوچه پنجم. در آموزشگاه های موسیقی این شهر ساز دهنی درس نمیدهند. در باشگاه نزدیک خانه ی نیست که پیلاتس تمرین کند.
آمده ام شاهرود. پیش شبنم. یک ساختمان که تمام واحد هایش دخترند. آسانسورش آهنگ املی پخش میکند. و صدای اذان خیلی قوی توی تمام راه رو هایش می پیچید.
تمام پیش فرض هایم را ریخته ام دور. چیزهایی که فکر می اسمشان خواسته است. برنامه هایی که همه برای آینده می ریزند. درونم، خالی خالی ست. در این مدت هرچه تلاش تا از بیرون ی هوایم را داشته باشد، تامینم کند، تایید کند و دوستم بدارد فایده ای نداشت. حالا روح خسته ام را کشانده ام تا توی این پانسیون، تا توی ساعت ها تنها خانه ماندن. تنها ماندن. این دست و پا زدن برای اینکه زودتر بروم خارج، زودتر تحصیل کنم، زودتر بتوانم خوب بنویسم، زودتر تمام کتاب های نخوانده را بخوانم و چیزهای نفهمیده را بفهمم. همه را گذاشته ام پشت سرم. همه چیز را رها کرده ام. آمده ام اینجا و برای خانه از فروشگاه رفاه که نزدیک است روغن و بیسکوییت و چای کیسه ای می م. چون یک مدت طولانی دلم میخواهد فقط، زندگی کنم.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/07/08/عرض




در ستایش تنبلی

درخواست حذف اطلاعات
پوچ گرای اصیلی نیستم. وقتی ذهن چیزی میخواد و عمل چیز دیگه ای ه تناقضی به وجود میاد که رنجش زیاده برای انسان. طوری که دست و پا میزنه یه جوری ازش بیرون بیاد. تنبل ه برای خواسته های ذهنی ش، پس اون ها رو زیر سوال میبره. اینطوری به جای اینکه با فعالیت به خواسته ها برسه، با از بین بردن خواسته ها و تناسب بین هیچ خواستن و هیچ ن سعی میکنه تناقض رو از بین ببره. اینکاری ه که من میکنم. پوچ گرای اصیلی نیستم. اما یه سوالی که امروز از خودم پرسیدم این بود: تنبلی که همه خواسته هام رو برد زیر سوال، باعث نشد با بی معنا همه چی به جنبه های مختلف اون خواسته ها که الان دیگه صرفا به یک موضوع برای فکر تبدیل شدن برسم؟ جوابم این بود: بله.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/07/01/در-ستایش-تنبلی




حالا که یک سال دیگه قرار خونه بمونم

درخواست حذف اطلاعات
آروز میکنم سال بعد یک خونه نزدیک میدون انقلاب داشته باشم با دوتا هم خونه پایه که توی ایی که امتیازشون از شیش تا هفته بگردیم های خوب کشف کنیم و توی تلویزیونم همش مصاحبه های زجیسلاو بکینسکی بذاریم و بشنویم و به یه اندازه لذت ببریم. جفتشونم یه ساز بلد باشن برای زدن توی سخت.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/06/29/حالا-که-یک-سال-دیگه-قرار-خونه-بمونم




...

درخواست حذف اطلاعات
من دلخوشی ندارم. و هیچ معنایی.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/06/24/.....




نقطه سبز

درخواست حذف اطلاعات
وقتی کم وسعتی خودم را درک میکنم و از کم ظرفیتی ام برای قبول این مسئله تپش قلب میگیرم دنبال یک نقطه سبز میگردم. نقطه سبز. سکوت و صبر.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/06/19/نقطه-سبز




انزوا طلبى

درخواست حذف اطلاعات
توان رفتار منصفانه داشتن را از دست داده ام و پرم از عذاب وجدان. علت آنکه منزوی شده ام همین است. چیزى که از آدم ها میخوام همین است که بیخیال هرنوع رابطه نزدیک و صمیمانه باشند. بایستند تا خوب درکشان کنم. سعى کنم با آن ها دایره احساساتى که میشناسم را بزرگ تر کنم. بیشتر بفهمم و بیشتر یاد بگیرم و وقتى دیگر چیزى براى ارائه نداشتند ناخوداگاه همه چیز تمام شود. غم عجیب غریبى توى دلم نشسته. احساس غربت میکنم...



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/06/13/انزوا-طلبى




اون

درخواست حذف اطلاعات
دختره تازه تی سفیدشو پوشیده. شاید یک دقیقه پیش. موهاشو میذاره پشت گوشش و به بیرون پنجره نگاه میکنه. به صداهایی که اون به وجود میاره گوش میده. صدای پوشیدن شلوار. صدا بستن در یخچال. صدای گذاشتن لیوان روی یه جایی که نمیدید کجاست. پاهاشو میکشه بالا و میبرتشون تو بغلش. زانوی سمت چپ خودش رو میبوسه. و یک ثانیه به یه جای نامعلوم خیره میشه. بعد نگاهش دوباره برمگیرده پشت پنجره. صدای بسته شدن ساعت مچی میاد. از این بیشتر از بقیه خوشش اومده. پنجره تا آسف کوچه قد پنج طبقه فاصله داره. پاهاشو سفت تر میگیره توی بغلشو یکم ت میخوره. صدای اون میاد: بریم سریع تر. برمیگرده نگاه میکنه به لباساش. افسرده و پر ملال به نظر می رسن. انگار دارن با بقیه اشیا خونه همزاد پنداری میکنن. زانوهاشو رها میکنه. روی شونه خودشو میبوسه. بعد یه جایی رو جلوی آیینه پیدا میکنه و می ایسته، باید بگم تو این راه مجبور شد چند لگه جورابو هم این ور و اون ور پرت کنه. کش موشو وا میکنه و موهاشو شونه میکنه. گره ای نیست. ولی صدای خش خش میده. صدای اون میاد: چیکار میکنی؟ زودباش. موهاشو با کش میبنده. بعد برمیگرده و لباساشو از روی تخت برمیداره و یکی یکی میپوشه. تمام مدت اون داره بهش نگاه میکنه. کارش که تموم میشه میپرسه: چیزی جا نذاشتی؟ سر ت میده که نه. یه اشکش میاد رو گونه ش. اون میره سمت در. کش موشو سفت میکنه از زیر شال و کوله شو میندازه پشتش. یه کوله سبز آبی. اون یکم با صدای بلند تر از همیشه میگه: بیا دیگه. جواب نمیده. به پنجره نگاه میکنه. صدای اون دوباره که بجنب. کفش هاشو پوشیده و آماده است جلو در. سکوته. اون اسمشو صدا میزنه. جو نمیاد. عوضش یه صدای وحشتناک میشنوه. اون کفش هاشو در میاره میدوئه سمت اتاق. پنجره بازه و با باد ت های شدید میخوره. نگاش میوفته رو میز آیینه. دسبتند هاش کنار شونه جا موند.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/06/16/اون




جوییده شدن خورشید غروب

درخواست حذف اطلاعات
من دیگه نمیتونم خوب بنویسم. احتیاج به یک نوع از ادبیات دارم که خیلی سیاه باشه و توش پر باشه از سیگار و ح تهوع و جمله های مترادف پشت هم که همش هی با "که" بهم وصل شه و محتوای تمومشون این باشه که چقدر همه چیز گهه. ولی نمیتونم بنویسم. اون کتاب که این ایده رو بهم داد هم انداختم سطل . واقعا اولین بار بود که یه کت و از فرط بد بودن انداختم سطل . منحرف شدم. میخواستم بگم دیگه نمیتونم بنویسم. نمیتونم افکارمو ارزشمند بدونم. فقط یه سورئال دارم که خیلی اذیتم میکنه اگه تو ذهنم بمونه. قضیه اینه که ما کنار دریا بودیم. روی یه ساحل شنی وایساده بودیم دم غروب. اون داشت آدامس میجویید با بی خیالی. بی اهیمتی. خونسردی. و یکمی هم ل بود. من یه دستمو کندم گذاشتم جلو پاش. یه نگاه سرسری کرد بعد دوباره سرشو برگردوند این ور اون ور. خورشید غروب شده رو از رو اسمون ورداشت انداخت تو دهنش با بقیه آدامسش جویید. من اون یکی دستم و کندم و گذاشتم جلو پاش. اینبار نگاهشم نکرد. با همون ص ملچ ملوچ کرد که میشه یه آدامس خورشید غروبی و جویید. منم یه پامو از زانو قطع گذاشتم جلوش. یه پلاستیک از بالای سرم رد شد. که ت خوردنش صدا نمیداد. هیچ ص . فکر از یه صامت دهه چهلی اومده. ولی بعد که بیشتر دقیق شدم دیدم صداش صدای موج های دریاست. موج های آروم. بعد اون رفت سمت راه پله. منم با یه پا لنگ لنگون دنبالش راه افتادم. اون دم پله ها نیگام کرد گفت که چی؟ بعدم پله ها رو رفت پایین. با خونسردی. بی اهمیتی. بیخیالی. صدای جوییدن غروب آفتاب میومد. خیلی خوشگل رفت پله ها رو پایین. یه جوری که فکر این قشنگ ترین چیزی ه که تو همه عمرم دیدم. پلاستیک هم بالا سرم بود هی این ور اون ور میرفت. با یه پا پله ها رو رفتم پایین. سعی مثل اون برم. بعد دوباره برگشتم بالا. باز دوباره سعی مثل اون برم پایین. برگشتم بالا. باز دوباره مثل اون رفتم پایین. برگشتم بالا. باز دوباره مثل اون رفتم پایین. برگشتم. مثل اون دست چپم و تو چیب شلوارم و رفتم پایین. برگشتم. دوباره مثل اون رفتم پایین. پلاستیک بالای سرم بود. صدای خش خش نمیداد. صدای موج دریا میداد.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/06/10/جوییده-شدن-خورشید-غروب




مشکل زبان

درخواست حذف اطلاعات
همین سه روز پیش از قرنطینه در آمدیم، آه، پس شما توی قرنطینه بودید، بله، خیلی سخت گذشت، بدتر از بد، چه هولناک، شما نویسنده اید، همان طور که چند لحظه پیش گفتید وظیفه دارید شان کلام را بشناسید، بنابراین می دانید که صفت ها هیچ دردی از ما دوا نمی کند، مثلا اگر ی دیگری را بکشد، بهتر است آن را بی و روراست شرح دهیم و باور کنیم هراس این عمل آنقدر تکان دهنده است که لازم نیست بگوییم هولناک بود، منظورتان این است که بیش از حد وم واژه در اختیار داریم، منظورم این است که احساساتمان کم است، یا اینکه احساسات داریم ولی دیگر واژه هایی که آن ها را بیان می کنند به کار نمی بریم...
کوری/ ژوره ساراماگو
هرچه می گذرد دشمنی ام با کلمات بیشتر می شود. میل به اینکه دلمان میخواهد هر حس و هر تجربه را در غالب یک کلمه بیان کنیم مرا عصبانی می کند. چه بسا که فکر میکنم همه چی را توی چارچوب کلمات بردن باعث می شود ناخوداگاه احساسات خالصمان، رنگ قسمتی از مفاهیم از پیش تعریف شده و جا افتاده در آن کلمه را بگیرد. کلمات هیچ وقت انتقال دهنده خوبی نیستند. یا زیادی اند یا کم. گاهی شرایط طوری ویژه می شود که برای محصول آن شرایط، چه مفاهیم ش و چه احساساتش، اصلا کلمه ای نیست. هرچه بیشتر می گذرد بیشتر از شرح و توصیف خوشم می آید و دوست دارم بیشتر و بیشتر از کلمات دوری کنم. کلمه ای می شناسید که احساس یا مفهوم پشتش را به همان اندازه درست و دقیق منتقل کند؟



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/05/30/مشکل-زبان




وقتی صبر و تحمل و اعتقاد به گذشت زمان به تو حمله میکنند

درخواست حذف اطلاعات
از آرامش خوشم نمی آید. خلا دارد و تپش قلب منظم. همش ثبات است و بی تناقضی. واکنش های معقول در برابر رنج های تازه و نبودن هیجان. آرامش را گذاشته بودم برای چهل سالگی به بعد که قرار بود روی صندلی لهستانی ام بنشینم و از پنجره به ابر های پنبه ای نگاه کنم. آرامش از آن دسته از چیزهاست ولی که نمیتوانی برای بودن یا نبودنش تصمیمی بگیری. تاثیر آنچه که برایت اتفاق می افتد. الهام یا درکی که دست خودت نیست. آرام شده ام. پر از آرامشم. حالم با خودم خوب است. ثبات دارم. تناقضاتم کم شده. تپش قلبم تا شروع می کند به زدن، با صبر و فهمیدن تحمل یکهو منظم می شود. لعنتی . پسر. من هنوز نوزده ساله ام و حالم از این وضعیت چهل سالگی به بعدی که پیدا کرده ام دارد بهم میخورد...



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/05/27/وقتی-صبر-و-تحمل-و-اعتقاد-به-گذشت-زمان-به-تو-حمله-میکنند




هیشکی

درخواست حذف اطلاعات
حرف میزنم که فقط اتفاقی افتاده باشد. آ ین جمله ای که گفته باشمش و به آن باور داشته باشم را یادم نمی آید. پوچی با هر موی شیو شده بدنم، از پوستم بیرون می زند. و دو ساعت میتوانم خیره به پاچه های تاشده شلوارم که از دستگیره کمد آویزان شده نگاه کنم و بیخودی لذت ببرم. هیچ چیز را دوست ندارم. و هیچ رویایی ندارم. به گمانم وسط بحران ایستاده ام. همان جایی که آدمیزاد احساس میکند خالی خالی ست و حتی یکم هم از اینکه دست فروش کنار خیابان بهم تیکه می اندازد یا آن عطر فروشی که کاغذ تست عطر را داد بهم پرسید چتی، ناراحت نمی شوم. با پدیده جالبی در زندگی ام رو به رو شده ام. دغدغه ای پیدا کرده ام که برخلاف بقیه سوال ها و حس و حال ها به زور توی خودم نپچاندمش، بلکه ناخودآگاه، لابد به خاطر همین مقدار زندگی و روندی که گذرانده ام ، درونم ایجاد شده. مدام می پرسم برای چه زندگی میکنم؟ به خاطر جواب به لحظه ها چنگ می اندازم. برای لحظه هایی که نیما پیانو می زند. برای لحظه هایی که بوسیده می شوم. برای لحظه هایی که وسط ظهر، با کوله سنگین می دوم تا به مردی که پولش را جا گذاشته برسم و لبخندش را ببینم. برای لحظه ای که کشف تیرهای چراغ برق یک طرف خیابان ایتالیا، همه شان زرد است. لحظه هایی که که عمر همه شان نیم ساعت بیشتر نیست. تاثیرشان می ماند اما جواب ثابتی نیستند. آینده معلوم نیست. به علایقم شک دارم. معیاری برای اهمیت دادن یا ندادن، ارزش دادن یا ندادن ندارم. هیچ چیز. یک سری افکار بیهوده کلاف شده اند توی ذهنم. قل می خورند. غمگینم می کنند. حرف میزنم فقط برای اینکه اتفاقی بی افتد. بیخودی نظر می دهم برای اینکه بحثی پیش بی آید. یک روز نشستم توی مترو و تا کرج رفتم و برگشتم و متوجه زمان نشدم. به گمانم، دارم به گا میروم. دل تنگم. برای دل تنگی اسم بهتری انتخاب کرده ام : نور زرد چراغ تراس همسایه. حالم خوش نیست. دلم میخواهد برگردم به روز هایی که به خاطر تیکه های دست فروش ها بغض می و تا چند ساعت غمگین بودم...



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/05/23/هیشکی




گنجشک زخمی

درخواست حذف اطلاعات
من خیلی قربونت میرم. واقعا و جدا...
پشت گوشت را نوازش میکنم و اعتراف میکنم که بوی خوبی میدهی. بعد تو دستم را، طوری که انگار گنشجک زخمی ای را از کنار خیابان نجات بدهی، میگیری و میگویی: زاااارت عزیزم . تموم شده. خالی از حس. دنیا دنیای کلیشه است. اونقدر کلیشه که دیگه هیچ سکانس سینمایی که بگی آهان اینجاش چقدر تازه است نمیبینی. کلیشه داره هممون رو می بلعه. ما به تفکراتی میرسیم که رومن گاری سال ١٩٦٠ ازش حرف میزد. دست هایم را میگیری و میگویی زارت عزیزم وقتی انقدر تمام چیزهایی که تو تازه بهشون میرسی ادما های سال ١٩٦٠ فرانسه بهشون رسیدن. کلیشه با دهن گشادش همونو کرده تو خودش. بوی گندش داره هممون و خفه میکنه. کی میتونه یه سبک ادبی تازه بهت معرفی کنه تو این قرن جدید؟ الان دیگه دوره شعر و شعربازی ما نیست. دوره تو چقد قشنگی من مثل ماهم. دوره، دوره ی های هنری ه که تو کافه ها کار میکنن. از اون دخترایی که سیبیل هاشونو نمیگیرن و ع موی زیر بغلشونو استوری میکنن. از اون ها که سایه های رنگی میزنن پشت چ ون و از سواد بصری کلی چیز سرشون میشه. که دغدغه زندونی های و موزیک دارن و همه روابط دوستانشون عمیق ولی روابط و عاشقانه شون همه سطحی ه. یا در ای از موارد اصلا دیگه تعریف شده نیست. میگی زارت عزیزم. دوره دیوونه بودن برای ی تموم شده. حالا دوره دوره دنیای شخصی ه. دوره همه به تخمت و بودنشون فقط برای خوش گذرونی. احساسات بی ارزش شدن از بس کلی تحلیل روان شناسی و فلسفه اومده تو کار. اگ یه چیز تو دنیا باشه که ازش متنفر باشم همین روان شناسی ه . دوره دوره نابودی ارزش هاست. رسیدیم دوباره به معیار ادمایی که روزی نقدشون میکردیم. ما دوست داریم چیز طرفمون بزرگ باشه ولی هنوز مث اون وقتا که ارزش های دیگ داشتیم فکر میکنیم با ادمایی ک دوست دارن چیز طرفشون بزرگ باشه فرق داریم. غم، اگر دختر بود ساز میزد و مینوشت و موهاشو کوتاه میکرد و جواب کنکورش فضایی میشد. اگر دختر بود هنوز بین مفاهیم قدیمی زیبایی شناسی عشق دست و پا میزد و تو بهش میگفتی بکش بیرون. میگی تمومش کن این کلیشه ها و تشبیه ها رو. میگی کلیشه هممون رو بلعیده . خالی از حس. من دلم یه چیزای معنوی تر از این اینا میخواست. هیجان های ارزشمند. چبدونم... دست هامو که میگیری عین گنشجک زخمی، منتظر میمونم حداقل بالای ابرومو ببوسی. میخندی و بلند میگی زاااارت عزیزم . دوره ما ها دیگه تموم شده. حالا هرچقدر دلت میخواد تو خلا زار بزن.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/05/12/گنجشک-زخمی




ایده هایی که میگذارند زنده بمانیم

درخواست حذف اطلاعات
خط های هشتمِ صفحه های هفتاد و هشتمِ ده کتاب مورد علاقه نیما ترکیبشان این شکلی شده: ظاهرا روش زویی برای حل مشکلات داشت توجه خانم گلس را به جای دیگر معطوف میکرد که ناگهان خدمتکار با داد و فریاد گفت: خانم! یکی از ها زخمی شده... انگار مادرم با دیدن من که وحشت زده در اتاق ایستاده بودم، غصه اش گرفت؛ زیر لب یک چیز هایی پچ پچ می کرد که من نمی توانستم بشنوم. پیش از این هم به قدر کافی پیچیده بود، ولی نه آنقدر ها که به نظر شما می آید. او نمی توانست در این باره با پدر صحبت کند وهمان طور که پیش تر گفته بود این دو آنقدر با هم صمیمی نبودند که بتوانند راحت درباره چنین مواردی صحبت کنند... یه دفه تو راه برگشتن به سرسرا ، یاد جین گالافر افتادم . فکرش مدام تو سرم بود و پاک نمی شد. والله چی بگم اون یه ورزشکاره حرفه ای بی رقیبه، اون ش ت ناپذیر و غیره فابل مهاره. هیچ کی به گرده پاش هم نمیرسه. خب شاید اشتباه می . باید تجربش کنی تا بفهمی. هان؟ قشنگه دیگه فکر کنم... هان؟ تو نظرت چیه کلمن؟ کاملا
و ترکیب خط های ششمِ صفحه های هفتاد و هشتمِ ده کتاب مورد علاقه من: چن نفر را برای دیدنم به دعوت میکنم و خب همه چی رو با همدیگه رفع و رجوع میکنیم. همین. مگه اینکه بشه توش یه قلپ زد و مست کرد، یا یه دختری باشه که با آدم ب ه و روی آدم رو تو کم کنه. و آگر هم این کار را نکند وایافرانتسوانا به هرحال شست شان خبردار خواهد شد. با کفش های جدید سیاه و لباسی از شانتونگ سیاه برتن داشت و عینکش هم البته سیاه بود. خندید و اقرار کرد که توفان گذشته در همه حال دیگر گاهی است منظورش بر امور اندکی عوض شده. همسرش رونه می گوید من بازنشسته ام و قیافه ای به خود میگیرد انگار میخواهد به این دلیل عذرخواهی کند. بئاتریس آهسته گفت: شک ندارم ولی یه جور غریبی به تو زل زده بود. نه نمیدانم از کجا آمده آها؟ گمشو



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/05/09/ایده-هایی-که-میگذارند-زنده-بمانیم




گنجشک زخمی

درخواست حذف اطلاعات
من خیلی قربونت میرم. واقعا و جدا...

پشت گوشت را نوازش میکنم و اعتراف میکنم که بوی خوبی میدهی. بعد تو دستم را، طوری که انگار گنشجک زخمی ای را از کنار خیابان نجات بدهی، میگیری و میگویی: زاااارت عزیزم . تموم شده. خالی از حس. دنیا دنیای کلیشه است. اونقدر کلیشه که دیگه هیچ سکانس سینمایی که بگی آهان اینجاش چقدر تازه است نمیبینی. کلیشه داره هممون رو می بلعه. ما به تفکراتی میرسیم که رومن گاری سال ١٩٦٠ ازش حرف میزد. دست هایم را میگیری و میگویی زارت عزیزم وقتی انقدر تمام چیزهایی که تو تازه بهشون میرسی ادما های سال ١٩٦٠ فرانسه بهشون رسیدن. کلیشه با دهن گشادش همونو کرده تو خودش. بوی گندش داره هممون و خفه میکنه. کی میتونه یه سبک ادبی تازه بهت معرفی کنه تو این قرن جدید؟ الان دیگه دوره شعر و شعربازی ما نیست. دوره تو چقد قشنگی من مثل ماهم. دوره، دوره ی های هنری ه که تو کافه ها کار میکنن. از اون دخترایی که سیبیل هاشونو نمیگیرن و ع موی زیر بغلشونو استوری میکنن. از اون ها که سایه های رنگی میزنن پشت چ ون و از سواد بصری کلی چیز سرشون میشه. که دغدغه زندونی های و موزیک دارن و همه روابط دوستانشون عمیق ولی روابط و عاشقانه شون همه سطحی ه. یا در ای از موارد اصلا دیگه تعریف شده نیست. میگی زارت عزیزم. دوره دیوونه بودن برای ی تموم شده. حالا دوره دوره دنیای شخصی ه. دوره همه به تخمت و بودنشون فقط برای خوش گذرونی. احساسات بی ارزش شدن از بس کلی تحلیل روان شناسی و فلسفه اومده تو کار. اگ یه چیز تو دنیا باشه که ازش متنفر باشم همین روان شناسی ه . دوره دوره نابودی ارزش هاست. رسیدیم دوباره به معیار ادمایی که روزی نقدشون میکردیم. ما دوست داریم چیز طرفمون بزرگ باشه ولی هنوز مث اون وقتا که ارزش های دیگ داشتیم فکر میکنیم با ادمایی ک دوست دارن چیز طرفشون بزرگ باشه فرق داریم. غم، اگر دختر بود ساز میزد و مینوشت و موهاشو کوتاه میکرد و جواب کنکورش فضایی میشد. اگر دختر بود هنوز بین مفاهیم قدیمی زیبایی شناسی عشق دست و پا میزد و تو بهش میگفتی بکش بیرون. میگی تمومش کن این کلیشه ها و تشبیه ها رو. میگی کلیشه هممون رو بلعیده . خالی از حس. من دلم یه چیزای معنوی تر از این اینا میخواست. هیجان های ارزشمند. چبدونم... دست هامو که میگیری عین گنشجک زخمی، منتظر میمونم حداقل بالای ابرومو ببوسی. میخندی و بلند میگی زاااارت عزیزم . دوره ما ها دیگه تموم شده. حالا هرچقدر دلت میخواد تو خلا زار بزن.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/05/12/گنجشک-زخمی




ترقوه

درخواست حذف اطلاعات
ترقوه مثل نگاه و صدا و لمس سرانگشت ها، معنوی ست. در عین حال میتواند یک جور اندام هم حساب شود. در کل بدن، چیزی با همچین ویژگی ای سراغ ندارم. ترقوه سبز است. قشنگ است مثل تکان خوردن برگ درخت های کوچه مان می ماند وقتی باد ملایمی از سمت غرب می وزد. از آن زیبایی هایی که هرچقدر لمسش کنی توی جانت نمی رود. زخمت می شود و مزه ندارد. ترقوه فقط به درد بوسیدن می خورد. به درد بو . به درد تماشا . ترقوه اصلا برای لمس نیست لامصب. قرار است گود بیوفتد و بعد تو را زندانی کند آن تو. ترقوه سبز است. جای گنجشک هاست. یا حتی پرستو ها. از ماه هم قشنگ تر است. از لامپ زرد تراس همسایه مان هم قشنگ تر است. ترقوه دلتنگی عجیب غریبی می اورد. یک جورهایی عرفانی ست. یک جورهایی شبیه به الهام می ماند. یعنی هر ی نمیتواند گنشجک ها را توی گودی اش ببیند. بزرگ ترین ویژگی اش همین است که هم معنوی ست و هم میتواند لذت بدهد. اندامی را در کل بدن با همچین ویژگی ای نمیشناسم که با تمام این وجود بتواند سبز هم باشد... +در پاکنویس درباره کتاب خداحافظ گاری کوپر یک چیزی نوشته ام: کلیک



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/05/07/ترقوه




من هنوز راجع به این مفهوم کهنه حرف دارم

درخواست حذف اطلاعات
ساز دهنی موقع تمرین مجکم خورد به دهنم. زبانم مزه خون گرفت. یکم بعد نگاهش . بهش لبخند زدم و بعد بوسیدمش. عشق احتمالا باید همین شکلی باشد دیگر.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/04/24/من-هنوز-راجع-به-این-مفهوم-کهنه-حرف-دارم




ما کله اب ها

درخواست حذف اطلاعات
حقیقت آنست که هرچه مردم در خصوص شما، یا هر دیگری، بگویند چندان اهمیتی ندارد. چون حرف هاشان همه، از الف تا یا،_گرچه از الفبا بایست ترسید_بسیار مرموز و غیرقابل فهم است. و فقط کوه هاست که با بالای بلندشان از این ابهام سردر می آورند، باقی همه ماداگاسکار بیکران است، پر از دختران و ماهی های گندیده که در هر گوشه و کنار در کمینند و آدم فقط باید مواظب خودش باشد و با دشمن بسیار دست به عصا و مودبانه رفتار کند تا از قید تعلقش داغان نشود.* به روشنایی پنجره اپارتمان رو به رویی خیره شدم و پرسیدم چرا. چرا یک نفر انقدر کله ش اب است که حاضر می شود یکهویی بیلیط قطار ب د و بی آید تبریز؟ خود چندماه پیشم که بی قرار شده بود و با زحمت آن بیلیط هواپیما را یده بود فراموش کرده بودم. که چه با زحمت سعی مفاهیمی مثل " می ارزه؟" و " خسته میشی" را که اطرافیانم در هوا شناور می د بفهمم و نمیفهمیدم. دلم میخواست زندگی ام مثل این های فرانسوی خوش رنگ باشد. کادر های خوب داشته باشد. داستان های باحال. کارهایی که بقیه نمی کنند و فقط من انجامش می دهم. انقدر این مفاهیم آدم بزرگ ها را اطرافم شناور د ولی که فلج شدم و افتادم روی زمین. از چیزی لذت نمیبردم خب چون کادر کج شده بود و من همش تویش جا نمیشدم. دلم میخواست با کله همه جا شناخته شوم. با تصمیم های بزرگ احساسی ولی آرام آرام تحت تاثیر آدم بزرگ ها قرار گرفتم و کادر هم کج و کج تر شد. گذاشتم تایید کنند که کار عاقلانه ای میکنم و اوضاع روحی ام اب و اب تر شد. امروز ولی وقتی بیلیط قطار نیما را دیدم، انگار دوباره همه چی رنگ گرفت. احساس تنهایی ام از بین رفت. چیزی که آن آدم های بیرون از دنیای من، با زندگی ل کننده و پر از حساب کتابشان بهش میگفتند حماقت یا هرکلمه پیش پا افتاده مس ه دیگری حالا دوباره برایم ارزشمند شد. نیما همان چند ماه پیش من است. او با مفاهیمی مثل "یعنی ارزشش رو داره؟" یا "خستگی" آشنایی ندارد. کله اب و زیبا بیلیط می د. ارزان ترین جا را در شهر انتخاب میکند چون هنوز از پیاده روی در شهر جدیدی کنار یک آدم می تواند لذت ببرد. و حتی چه باحال می تواند باشد برایش اگر جا پیدا نشود و شب را در ترمینال بخوابد. آمدن نیما بیشتر از هرچیز خودم را به خودم برگرداند. و حالا اینجا را ببین. کادر دوباره سرجایش است. آنقدر درست و خوش رنگ که میتوانم انگشت وسط م را با لبخندی به پهنای صورت به تمام آن آدم بزرگ ها که مدت زیادی افسرده ام کرده بودند نشان بدهم :)
*پارگراف اول از کتاب خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/04/26/ما-کله-خراب-ها




از پسری که به میزان نیترات آب معدنی ها توجه زیادی داشت

درخواست حذف اطلاعات
پایین پنجره اتاقم بغل شدم و چشم چپم، اگر اشتباه نکنم، بوسیده شد. و همه مدت باد می آمد و شبنم لبه پنجره ایستاده بود، چای می نوشید و به ما نگاه می کرد. باد موهایش را تکان می داد. وقتی دیدیمش برایش دست تکان دادیم و او هم. تبریز این سه روز برایم بهترین شهر دنیا بود و بعد از آن که رفت ده برابر بدتر از قبل شد.
همینقدر کافی ست. چند سال بعد این سه روز را میکنم و مطمئنم بهتر از سه گانه بیفور می شود حتی!



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/04/30/از-پسری-که-به-میزان-نیترات-آب-معدنی-ها-توجه-زیادی-داشت




isn’t it lovely?all alone

درخواست حذف اطلاعات
تنها تر از اونی هستم که بخوام کتاب نخونم.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/05/03/Isn’t-it-lovely-all-alone




بی رمق

درخواست حذف اطلاعات
بین یادداشت های دوسال پیش آرزو هایم را پیدا . دو سال پیش تمام وقتم توی اتاقم می گذشت و کمی داشتم. رویای تهران بودن و دوست های نقاش و شاعر داشتن. شاگرد سینما بودن. نقد نوشتن. پیاده روی های طولانی تنها. کافه. تئاتر. یادم آمد همه این ها چقدر دوسال پیش برایم دور به نظر میرسید و حالا با دوستی که طراحی لباس میخواند کنار پنجره سیگار میکشم. با دوست معمار دیگری مافیا بازی میکنم. دوست شاعری دارم که برایم شعر میگوید. نه ماه شاگرد سینما بودم. نقد نوشتم و آ ین نقدم نمره کامل را گرفت. حساب تهران رفتن هایم از دستم در رفته. زیر آفتاب تابستان ساعت ها قدم میزنم تنهای تنها و نصف مکالماتم درباره تئاتر هایی ست که دیده ام. خیلی بامزه است که دارم آرزوهای دوسال پیشم را زندگی میکنم ولی این وسط یک مشکلی هست: هیچکدام این ها دیگر اصلا هم نیست.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/04/22/بی-رمق




تو در میان گل ها چون گل میان خاری دی دلی لی دی دلی لی دی دلی لی

درخواست حذف اطلاعات
به دختری که در تماشاخانه شهرزاد آب معدنی و سیگار می فروخت و خیلی بود
شاید از این جهت که قبل دیدنت، از فلسطین تا حافظ را به خاطر بی پولی زیر آفتاب چهاربعداظهر تهران پیاده آمدم و پشت چراغ قرمز ها با صدای بلند چیزشر های و امید نعمتی را خواندم برایت جذاب باشم. اگرم نه اصلا بگذار من تمام کرایه تا ی هایی که قرار است جفتمان را به یک مقصد برساند حساب کنم. وقتی پشت آن میز کوچک ایستاده بودی و چقدر جذ لامصب. لباس چهارخانه میپوشی و موهایت کوتاه ست و صورتت استخوانی و دندان نیش بالای سمت چپی ات کمی ش ته و بعد با همه این ها با صمیمیت غیرقابل باوری وقتی آب معدنی ها را از روی میزت برمیدارم میگویی "خاش میکنم" ؟ خاش میکنم؟ واقعا؟ با آن تکان سر و چشم های خمارت و بعد "خاش میکنم"؟ میبرمت روی چمن های کنار رو گذر ها. کنار هم بخو م و به صدای ماشین ها گوش کنیم. میبرمت خانه های مختلف تا کنیم و آ شبی مست باشیم. اصلا من تمام چایی هایی که در کافه ها میخوریم را حساب میکنم و هر مارک سیگاری که بخواهی قبل از رسیدن سر قرار برایت می م. تو فقط دندان نیش ش ته ت را نشانم بده وقتی میخندی. من حتی بلدم ج ج بزنم تا آب توی دلت تکان نخورد. بلدم بمیرم از اشتیاق سر اینکه اسم دوست هایت را بدانم. بفهمم خوشت می آید املت را با ماست بخوری یا بدون ماست. بفهمم از تماشای آدم ها وقتی روی زانو هایشان خم می شوند تا بند کفش هایشان را بندند بیشتر خوشت می آید یا وقتی سر خ ر بی کشان را بین دندان هایشان می جو اند. وقتی آن اجرای کوفتی لعنتی که پنجاه تومن به خاطرش پول داده بودم چهل دقیقه تاخیر داشت تو تصادفی به من خیره می شدی یا واقعا چیزی بود که میخواستی بدانی؟ من دلم لک زده برای ی بدون فکر به هیچ چیز از خودم حرف بزنم. این پسرهای سوره وقتی آنفالو ام میکنند تا چند دقیقه غمگینم مثلا. یا هنوز با این همه آدمی که یکهویی به زندگی ام اضافه شده اند من فارق نشدم. از زن ساختمان رو به رویی مان خوشم می آید. از این پسر مو فرفری که گیتار برقی میزند. از لواشک خوردن وقت گرگ و میش. از ساختمان های بلند سبز. من دلم لک زده یک نفر به من خیره شود و بعد یک اتفاقی بی افتد. مثلا بلند شو بیا بغلم کن. لباس چهارخانه ت را نزدیک کن. طرح روی دستبندت را تشخیص بدهم.اصلا ببینمت چه تتویی زدی. نزدیک که بشوی تا بشود چس میکنم و در عوض تمام کرایه های تا ی را من می دهم. در عوض هرچی تو بگی. در عوض دستت را میگیرم و میبرمت همه جاهایی که بلدم تا به تو خوش بگذرد. کنار خیابان میفرستمت عقب که ماشین...و از همین چیزبازی ها که از پسر ها یاد گرفته ام. شب ها به تو خیره می شوم و میدانم چشم هایت می توانند چه نگاه هایی داشته باشند یا از سر لذت چه لبخند هایی بزنی. من خیلی وقت بود که جز تیر چراغ برق و روح الله کافه اگزیت و یک سری چیزهای دیگر دلخوشی هیجان انگیزی نداشته ام. کارم در آمده خوشگله. از این به بعد باید با هربار تهران آمدنم بیایم تماشاخانه شهرزاد و به بهانه دیدنت آب معدنی ب م. کاش یک روز بتوانم اعتراف کنم که تو چقدر زیبایی....
1. سازدهنی سفارش دادم. سازدهنی و دختر تماشاخانه شهرزاد از جدید هاترین هان. 2. نیاز دارم یکی بیاید تبریز به دیدنم. بیاید به دیدنم مسئله مهمی ست... 3. آهنگ عنوان: کلیک 4. آدرس اینستاگرام: narges_sabz



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/04/20/تو-در-میان-گل-ها-چون-گل-میان-خاری-دی-دلی-لی-دی-دلی-لی-دی-دلی-لی




از پارک لاله تا کوچه امین

درخواست حذف اطلاعات
_اینو برو تا آ بپیچ چپ. بعد برو میرسی کارگر اونم برو پایین میشه انقلاب.
شب پارک لاله بود و تنها بودم و یده بودم به خودم از ترس. یده بودم به خودم از غم. از عصبانیت. معتاده از کنارم رد شد نگاه کرد دوییدم سمت حاشیه پاک. بیخیال این شدم از تو پارک برم سمت کارگر دیگه. کیفمو انداختم جلوم. رضا زنگ: بیا سمت انقلاب. کوچه امین واستا سرش بعد زنگ بزن بت بگم.
صبحش غم داشتم، صبحش غم بدی داشتم. فکر می نیاز هام چقدر منو آسیب پذیر می . چقدر آسیب پذیر. چقدر هیچکی اونقدی که لازم دارم دوستم نداره. چقد بده به تخم ی نبودن و همه اینا. فکر می به تنهایی. به تنهایی مفرت. فکر می همه همینن ولی همه این نیستن. از ضعف خودم عقم میگرفت.
_اینجا چیکار میکنی میخوای بری انقلاب؟ اینو برو پایین بعد دوتا چهار راه انقلابه. با ماشین باید بری. اگه حالشو داری پیاده برو. واسه سلامتی تم خوبه.
ب پشت به پشت سیگار کشیده بودم. برای اولین بار مست کرده بودم. چهارتا پیک. دیوانه شده بودم. تو تاریکی خونه کوچیک مهسا اینا بدون اینکه ی بلد باشم خودمو ت میدادم. نه حالا ی برای بغل و اینجور چیزای محبت آمیز نبود. فقط خواستم بگم اینکه گاهی گردنمو تا تهش کج می واس مستی نبود، میخواستم خی ، گردنم رو ببوسه.
کوچه امین؟ همینو برو جلو... ببین من الان چتم. اگه بدونمم الان نمیدونم. ببخشید

دلم میخواست برگردم خونه. دوباره برگردم به تیر چراغ برق. برگردم به درخت های چنار و هولدن کالفیلد و امیلی و مومو. پیش تختم. برگردم به استوری های تخمی اینستاگرامم و بیخیال محبت یا هر گه دیگه ای بشم
آواز میخوند. وسط اواز خوندنش گفت: اینو برو جلو کوچه امینه ولی اونور خیابونه.
چرا مراقب خودم نیستم؟ اینو صدبار پرسیدم از خودم. چرا وقتی بی ارزشن اون احساسات کوفتی برای هر ی، نمیذارم بمونه تو دل خودم؟ بیخیالش. یادمه تو هوای گرم از غم می لرزیدم. مثل روزی که اومدم تهران و گفت کار دارم، زودتر تکلیفمو معلوم کن. مثل روزی که گفت نمیام تهران. مثل روزی که...
کوچه أمین و پیدا . رفتم توش. اومدم بیرون.حدس نزدم کجا میتونن باشن. هرچی زنگ میزدم جواب نمیدادن بهم. بعد پنج دقیقه تو کوچه أمین الافی
زنگ زدن: کجایی؟ تو کوچه ای؟ چته چرا گریه میکنی؟ چته نرگس... تو کوچه ای الان؟ ...چی شده ؟...



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/04/15/از-پارک-لاله-تا-کوچه-امین




انتقال پاکنویس

درخواست حذف اطلاعات
از این به بعد چیزهای جدی و مهم و از غیر مهم جدا میکنم. درباره هنر و چیزهای دیگه توی این وبلاگ بخونید: کلیک اسم جدید وبلاگم رو از blue is the warmest colour گرفتم. نمیتونم بیان کنم چقدر با این انتخابم دارم حال میکنم.



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/04/10/انتقال-پاکنویس




به هرحال

درخواست حذف اطلاعات
یک باری هم ازم نقاشی کشیده بود و توی کپشن نوشته بود: ببخشید کشیدمت. مخصوصا از آن قسمتش خوشم می آمد که زیر پست هایی که از من نقاشی می کشید، جواب کامنت همه را معمولی می داد و به من که می رسید کلی قلب حواله میکرد. یک جوری که یعنی ببین، با همه این ها فرق داری. اسمش آن موقع ها علیرضا بود. جوان هیجده ساله ای که خوش قیافه بود چون تی می پوشید و رویش دکمه های پیرهن ش را باز می گذاشت. با موهای فرفری. خیلی حساس. تازه نقاشی تهران قبول شده بود و کلی خوشحال. من هیفده ساله بودم. همان موقع ها که یاد گرفته بودم کم سوادی و کله خالی ام را پشت جمله های رنگی قائم کنم که یکی مثل علیرضا با وجود هندسام بودنش به خاطر قسمت معنوی ماجرا از من خوشش بی آید. همان موقع ها بود که احساس هرکی که دم دستم بود را به بازی می گرفتم تا نیاز دوست داشته شدنم را کنم. تا هی از خودم فرار کنم. تا هی به خودم اعتماذ به نفس بیخودی بدهم. اینکه دوستش نداشتم قطعی بود. چون فقط تحت تاثیر من قرار می گرفت و نقاشی می کشید و همین. هنوز به ترم دوم هم نرسید که به خاطر رد درخواست هایش، همه چی تمام شد. حالا بعد دو سال و چند ماه پیجش را توی اینستاگرام پیدا کرده ام. اسمش را عوض کرده و همه چیز دیگری صدایش می کنند. بازیگر تئاتر شده و کلی خفن. دوست های زیادی پیدا کرده که حالا دیگر جواب همه شان را با قلب و بوسه می دهد. نحوه کپشن نوشتنش، ع هایی که می گذارد، نقاشی هایی که می کشد همه چیز فرق کرده. پخت تر. بهتر. خلاقانه تر. با خودم فکر میکنم یک آدم بعد دو سال و چند ماه چرا می تواند انقدر تغییر کند. بزرگ شود. تبدیل به چیزی شود که حالا می تواند مرا انقدر تحت تاثیر قرار بدهد. برایش دایرکت فرستادم که علیرضا، یادت می آید یک روزهایی کل صفحه اینستاگرامت نقاشی من بود. جوابم را نداد. بعد چند ساعت یک نقاشی پست کرد. یکی از همان نقاشی های تکراری دوسال پیش را. با همان کپشن تکراری: ببخشید کشیدمت...



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/04/08/به-هرحال




ایا اکثریت ایرانی ها احمق هستند؟

درخواست حذف اطلاعات
مطلب تکمیل شده دوسال پیش
ایا اکثریت ایرانی ها احمق هستند؟ به دنبال پاسخ این سوال نمیتوان به سادگی در علم ژنتیک جستجو کرد اما می توان با پرسش به نقد فرهنگ و جامعه پرداخت. ایا با وجود اکثریتی دانشجو که مهارت،تخصص،استعداد و کار را فقط از طریق می خواهند میتوان گفت این اکثریت به اصطلاح تحصیل کرده احمق هستند؟ وقتی این اکثریت در ادامه متوجه بی سوادی خود و برخی اساتید میشوند چرا با توجیه گرفتن مدرک بی خاصیت به حماقت خود ادامه می دهند؟ ایا مدرک تحصیلی بالا برای فردی بی سواد،بی استعداد،بی تخصص و بیکار در مقایسه با کار یک شاگرد مکانیک خودرو که بصورت تجربی حرفه کار را ادامه می دهد ارزشی دارد؟ ایا وجود چنین افرادی رابطه ای مستقیم با تنبلی و فساد در سیستم اداری کشور دارد؟ ایا دانشجوی ایرانی می داند کار افرین یا شرکت دانش بنیان و یا استارت اپ چیست؟ ایا تا به حال یک تبعه ی افغان را در ایران بیکار دیده اید؟ توهم برتری
از تعطیلات قشر دانشجو که بگذریم در فرهنگ حوزه ی عمومی با هشتاد میلیون جمعیت و تیراژ زیر هزار نسخه کتاب روبرو هستیم رمان ابکی،فلسفه یزه و هزارن جلد کتاب نفیس شعر برای هدیه دادن حاصل تاریخ کتب ایرانی تهوع اور است از قافیه به شعر رسیدن از شعر به حکمت،عرفان،فلسفه و یک احمق هم به مهین پرستی گویا قرار هم نیست ادم شویم ، علوم انسانی بومی چیست؟ ایا اصلا در کشوری که نویسندگی شغل نیست می توان علوم انسانی بومی داشت؟ ایا در کشوری که تیراژ کتاب پایین و کتاب خوانی کم است می توان علوم انسانی بومی داشت؟ ایا در کشوری که ای ان بجای تولید علم مراکز تولید مدرک تحصیلی هستند می شود علوم انسانی بومی داشت؟ ایا در کشوری که اولویت اول اکثریت مردم ان مسائل اقتصادی است می شود اولویت بعدی ان ها مسائل مربوط به حوزه ی علوم انسانی باشد؟
و با اعتماد بنفس همچنان می گوییم... هنر نزد ایرانیان است و بس. و گاهی با چنان شوری ما بین تعریف از خود می گوییم مدیر فلان سازمان در امریکا ایرانی ست طنزی که مختص فرهنگ ایرانی هاست به غیر از نژادپرستی در خصوص اعراب در رابطه با کل دنیا رگه هایی از خودشیفتگی داریم ضرب المثل های زنده ای همچنان رایج هستند که نشان دهنده تغییر ناپذیری خلق و خوی اکثریت ایرانی ها در طول تاریخ است به عنوان مثال خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو... یعنی دورو باش یا بدون ثبات شخصیتی باش یا حرف راست را باید از بچه شنید...چون احتمالا بزرگتر ها قرار است همرنگ جماعت باشند و یا نخود هر اش شدن..حتی در عرصه بین المللی همچنین جا اب کشیدن کارمندان و مدیران داخلی در انتخابات ریاست جمهوری با طنز تلخ دوره ای مواجه هستیم.نوعی فرصت برای به خیابان امدن شادی، و پایکوبی همچون کارناوال های غربی.طبقه متوسطی که با به خیابان امدن برای ازادی های به اصطلاح مدنی و پوشش ظاهری، تلاش می کنند ک دای منتخب خود را برای ریاست جمهوری حمایت کنند. وگرافی اصولگرایان در کیهان،صدا و سیما و فارس نیوز همیشه سینما برو های ثابت خود را داشته اما این شومن های اصلاح طلب هستند که برای رای بیشتر با وعده های پوپولیستی از ازادی برای طبقه متوسط از امید می گویند.امیدی پر از وعده های تو خالی و خارج از قدرت نهاد ریاست جمهوری باید از روی اصلاح طلبی رد شد ان هم با کفش،چرا که حزب بدون سازماندهی مقتدر،بدون برنامه،با مدیریت اجرایی ضعیف،تنها امید را برای ان بوجود می اورد که نا امید کند. امار سالانه کشته های تصادف رانندگی،جرایم خشن، ،طلاق،مقدار سیگار مصرف شده،عمل بینی و میزان مصرف لوازم ارایشی در مقایسه با کل خاورمیانه،مقدار زمان استفاده از اینترنت،روابط متعدد و پرستی های متناقض،حمله به صفحه و توئیتر اشخاص معروف،زیارت به قیمت جون فرزند زیاد و نداشتن نون،عزاداران مرتضی پاشایی،نتیجه مذاکرات و رفتن به جام جهانی فوتبال همراه با و دستمالی و ن و دختران در این ات، دعوای پس از تصادف رانندگی ،حیا کن رها کن ورزشی،ادبیات تماشاچیان فوتبال،از روستا به شهر حمله برای پیشرفت و ید گندم و گوشت از برزیل،ترانزیت ،واردات کالای قاچاق، قانونی در فیش حقوق نجومی،تلفات و اشوب برای تمس لهجه در رسانه ملی،نظافت دستشویی های عمومی،کفش ی در مسجد،گفتگوی س محور مردانه پاک سبزی و تبادل چرندیات نه ..به ما می گوید که این فرهنگ است که روزانه از توهم برتری سیلی می خورد. در فرهنگ فارسی معین احمق به نادان و بی د معنی شده همچنین در فرهنگ فارسی عمید بی عقل و ساده لوح معنی شده است. دوباره می پرسیم ایا اکثریت ایرانی ها احمق هستند؟



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/03/16/ایا اکثریت ایرانی ها احمق هستند؟




نه دیگه، این واسه ما دل نمیشه

درخواست حذف اطلاعات
همه چیز را رها کرده ام. تعارف های الکی را. اینستاگرامم را. وبلاگم را. آدم هایی که می شناختم یا امکانش بود در آینده بشناسم. کلاس های انجمن. های دوهزاری. کانال های مس ه. آدمی که عاشقش بودم. آدمی که واقعا عاشقش بودم. غم دوست داشته نشدن. چک پروفایل. غم دوست داشته نشدن... با تنهایی پس از این چه کنم؟



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/03/19/نه-دیگه،-این-واسه-ما-دل-نمیشه




روح خدا معمار است

درخواست حذف اطلاعات
گاهی شبیه وقت هایی ست که انگار در یک سکانس درست حس زندگی میکنی. یا در فصل دو یک رمان عاشقانه هستی. یک وقت هایی انگار انسان نیستی و درختی احتمالا. حالا و ولی ب متوجه نوع جدیدی شدم. نزدیک یک سال است که هروقت میروم تهران حتما برای دیدن روح الله و خوردن چری بری به کافه اگزیت سر میزنم. میروم یکی از میز ها را انتخاب میکنم، چری بری سفارش می دهم و بین آدم ها دنبال روح الله می گردم. بله چون روح الله را مثل چری بری همیشه در کافه اگزیت می توانید پیدا کنید و تا می شود از دور دیدش بزنید. اینکه دقیقا چی بین ماست و این همه اشتیاق برای دیدنش واسه خاطر چیست را بیخیال شوید. چون درکش برایتان سخت است. فقط خواستم بگویم ب روح الله روی طاقچه پنجره نشسته بود. چهارزانو. بله چهارزانو و سیبیلش زیبا تر از همیشه بود و عینکش بیشتر از شب ها و عصر های دیگر به او می آمد. چهارزانو نشسته بود و بله، کنار هواکش درست حس و متشخص کافه اگزیت هم نشسته بود. قول می دهم هیچ جا به اندازه این کافه نمی توانید هواکش های زنده پیدا کنید. نشسته بود و داشت با بقیه مافیا بازی میکرد. و بله من هم برای اولین بار راضی شدم تا سی هزار تومن برای دوبار چری بری خوردن بسلفم تا لذت دیدنش را ده برابر کنم. این هم بگویم که آن پسر لباس چهارخانه ای مادر زیبا به ترکیب رویایی من کمک کرد و من را نشاند دقیقا روی مبلی که رو به روی روح الله بود. تصورش را کنید دو شب، زیر نورهای زرد آن کافه با هواکش های منحصر به فردش که روح الله چهارزانو روی طاقچه چهارزانو نشسته و رو به من چری بری میخورم. و بله... و بله. ب، ب و گاهی حس میکنی سوژه یک نقاشی مهم هستی. بله و ضربان متفاوت قلبت هم احتمالا به خاطر ضربه های قلم موست... پینوشت: مطلبی که پارسال برای روح الله نوشتم: کلیک



منبع : http://ymoon.blog.ir/1397/03/11/روح-خدا-معمار-است