استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

تِد در سرزمین وبلاگستان

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ تِد در سرزمین وبلاگستان از بلاگ تِد در سرزمین وبلاگستان دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان!

درخواست حذف اطلاعات
مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه ، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ منفی به خواسته ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه ی رقابت و جایزه ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو می و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم: افرادی که شرکت : ۱. بهار ۲. نیلی ۳. فاطمه ۴. نسرین ۵. مستور ۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن ) افرادی که ثبت نام و قرار بود شرکت کنن: ۱. چارلی ۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن ۳. احمدرضا ( dankoob ) ۴. ( me ( possetivmind ۵. نیروانا ( lifeisperfect ) ۶. هالی هیمنه ۷. پریسا سادات ۸. miss writer ۹. سِد جواد ۱۰. ستوده ی خشنود ۱۱. big cat ۱۲. احسان ( skylight )
صمیمانه از دوستانی که شرکت ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام و شرکت ن بیشتر برای حرف و وعده ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر و نوشتن یک داستان کوتاه و یک وار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ نما شدن. فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت اب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه ای بشن! قضیه ی وبلاگ نویسی و آدم هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق شون و همون قایق ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ نویسی تلاش میکنن و با بی تفاوتی و بی مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه ش سخن سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه شون خوب تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن ها میره سمت روزانه نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه نویس ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا ی نگفت رومن گاری شو! روزانه نویسی یا خاطره نویسی خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! ی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت ن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام . پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/29/سرنوشت-قومی-تغییر-پیدا-نمیکند،-مگر-توسط-خودشان




پسرِ تاریکی " یادداشتِ ششم " - فصلِ سوم

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/08/02/پسر-تاریکی-یادداشت-ششم-فصل-سوم




مسیرِ شادی و شعف، از بین پاهای تو میگذرد

درخواست حذف اطلاعات
آقا/خانم! این پدر ما به شدت با فوتبال در خانه مخالفه! میدانم مسئله ی عجیبی نیست؛ طبق آ ین تحقیقات به عمل آمده از سمتِ موسسه ی آمار گالوپ، ۹۷/۶۸ درصد پدرهای جهان با فوتبالِ در خانه مخالفن. والا بنده در عجبم که اگه هالِ خانه جای فوتبال بازی نیست، پس کجاست جاش؟! زمین فوتبال؟! سالن ورزشی؟! الله و اکبر! مسئله ی بعدی تفاوت شدتِ قباحت فوتبالِ در خانه هست که بین پدرها متفاوته. من پدرهای بقیه رو کاری ندارم، ولی قباحت فوتبال بازی در خانه واسه پدر من، با تیکه تیکه جمال خاشُقچی در کنسولگری عربستان سقوطی در ترکیه برابری میکنه! فقط فرقش اینه که تو مسئله ی فوتبالِ در خانه ی ما، دونالد ترامپی وجود نداره که بیاد همه چیز رو ماست مال کنه بره؛ بدون هیچ شکی باید پاسخگوی افکار عمومی و افشاگری های رو مه ی "ینی شفق" ترکیه باشی! این ها رو نوشتم که برسم به امشب؛ که من و داداش کوچیکم داشتیم از نبود پدر در خانه سواستفاده میکردیم و مثل چی کِیف میکردیم؛ با فوتبالِ در هالِ خانه. غرق در بازی و حال بودیم که یکهو پدر وارد هال شد و ضدی زد بر حال مان! ولی از اونجایی که ما ول کُن مان اتصالی داشت، حماسه ای وزین خلق کردیم. اینکه جمع میبندم بخاطر سهیم برادر خُردسال و جویای نا که هنوز ابتدای مسیره و میخواد اسمی برای خودش دست و پا کنه؛ وگرنه که خلق این حماسه تماماً به پای باکفایت شخصِ خودم رقم خورد. ولی سوال اینجاست که چه حماسه ای؟! من آن سمتِ هال درحال پن ی زدن به برادرم بودم که این سمتِ هال، از دروازه که دیوار بود حفاظت میکرد. دروازه ای که سمتِ چپش از سمتِ من درِ ورودی هال بود. سرگرم بازی بودیم که پدرم در رو باز کرد و وارد شد. یه نگاه به من، گردن کج، یه نگاه به داداشم، ما جفتمان با هم نگاه به پدر، پدر وارد شد، در رو بست، گاردِ مختارطور در مقابل شامی با نعره ی هَهههههههههههل مِن مباااااااارز رو گرفت! چند تا نصیحت و سرکوفت ریز زد و به سمتِ توپ حرکت کرد که بازی رو جمع کنه! من ولی کم نیاوردم. منم حرکت سمتش. با توپ. فکر کرد میخوام تحویلش بدم. نگاه در نگاه، نفس در قفسه ی ، قدم به قدم، آمد توپ رو با پا بزنه که با یه حرکت ظریف و فنی، یه لایی بهش زدم! و بعد به سمتِ سکوی هوادارا رفتم و شادی پس از لایی انجام دادم و داداشم رو هم به آغوش کشیدم. پدرم هم چون لایی خورده بود رفت تو بالکن نفسی تازه کنه. بن سلمان هم تو این بین چندتا رو مه نگار دیگه رو خورد.
* لایی چیست؟! به عبور دادن توپ از بین پاهای رقیب گویند. فوتبالی هاش از شدت و عمق فاجعه ی روحی روانی این واقعه آگاهند.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/29/مسیر-شادی-و-شعف،-از-بین-پاهای-تو-میگذرد




سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان!

درخواست حذف اطلاعات
مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه ، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ منفی به خواسته ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه ی رقابت و جایزه ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو می و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم: افرادی که شرکت : ۱. بهار ۲. نیلی ۳. فاطمه ۴. نسرین ۵. مستور ۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن ) افرادی که ثبت نام و قرار بود شرکت کنن: ۱. چارلی ۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن ۳. احمدرضا ( dankoob ) ۴. ( me ( possetivmind ۵. نیروانا ( lifeisperfect ) ۶. هالی هیمنه ۷. پریسا سادات ۸. miss writer ۹. سِد جواد ۱۰. ستوده ی خشنود ۱۱. big cat ۱۲. احسان ( skylight )
صمیمانه از دوستانی که شرکت ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام و شرکت ن بیشتر برای حرف و وعده ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر و نوشتن یک داستان کوتاه و یک وار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ نما شدن. فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت اب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه ای بشن! قضیه ی وبلاگ نویسی و آدم هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق شون و همون قایق ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ نویسی تلاش میکنن و با بی تفاوتی و بی مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه ش سخن سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه شون خوب تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن ها میره سمت روزانه نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه نویس ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا ی نگفت رومن گاری شو! روزانه نویسی یا خاطره نویسی خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! ی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت ن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام . پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/29/سرنوشت-قومی-تغییر-پیدا-نمیکند،-مگر-توسط-خودشان




مسیرِ شادی و شعف، از بین پاهای تو میگذرد

درخواست حذف اطلاعات
آقا/خانم! این پدر ما به شدت با فوتبال در خانه مخالفه! میدانم مسئله ی عجیبی نیست؛ طبق آ ین تحقیقات به عمل آمده از سمتِ موسسه ی آمار گالوپ، ۹۷/۶۸ درصد پدرهای جهان با فوتبالِ در خانه مخالفن. والا بنده در عجبم که اگه هالِ خانه جای فوتبال بازی نیست، پس کجاست جاش؟! زمین فوتبال؟! سالن ورزشی؟! الله و اکبر! مسئله ی بعدی تفاوت شدتِ قباحت فوتبالِ در خانه هست که بین پدرها متفاوته. من پدرهای بقیه رو کاری ندارم، ولی قباحت فوتبال بازی در خانه واسه پدر من، با تیکه تیکه جمال خاشُقچی در کنسولگری عربستان سقوطی در ترکیه برابری میکنه! فقط فرقش اینه که تو مسئله ی فوتبالِ در خانه ی ما، دونالد ترامپی وجود نداره که بیاد همه چی رو ماست مال کنه بره؛ بدون هیچ شکی باید پاسخگوی افکار عمومی و افشاگری های رو مه ی "ینی شفق" ترکیه باشی! این ها رو نوشتم که برسم به امشب؛ که من و داداش کوچیکم داشتیم از نبود پدر در خانه سواستفاده میکردیم و مثل چی کِیف میکردیم؛ با فوتبالِ در هالِ خانه. غرق در بازی و حال بودیم که یکهو پدر وارد هال شد و ضدی زد بر حال مان! ولی از اونجایی که ما ول کُن مان اتصالی داشت، حماسه ای وزین خلق کردیم. اینکه جمع میبندم بخاطر سهیم برادر خُردسال و جویای نا که هنوز ابتدای مسیره و میخواد اسمی برای خودش دست و پا کنه؛ وگرنه که خلق این حماسه تماماً به پای باکفایت شخصِ خودم رقم خورد. ولی سوال اینجاست که چه حماسه ای؟! من آن سمتِ هال درحال پن ی زدن به برادرم بودم که این سمتِ هال، از دروازه که دیوار بود حفاظت میکرد. دروازه ای که سمتِ چپش از سمتِ من درِ ورودی هال بود. سرگرم بازی بودیم که پدرم در رو باز کرد و وارد شد. یه نگاه به من، گردن کج، یه نگاه به داداشم، ما جفتمان با هم نگاه به پدر، پدر وارد شد، در رو بست، گاردِ مختارطور در مقابل شامی با نعره ی هَهههههههههههل مِن مباااااااارز رو گرفت! چند تا نصیحت و سرکوفت ریز زد و به سمتِ توپ حرکت کرد که بازی رو جمع کنه! من ولی کم نیاوردم. منم حرکت سمتش. با توپ. فکر کرد میخوام تحویلش بدم. نگاه در نگاه، نفس در قفسه ی ، قدم به قدم، آمد توپ رو با پا بزنه که با یه حرکت ظریف و فنی، یه لایی بهش زدم! و بعد به سمتِ سکوی هوادارا رفتم و شادی پس از لایی انجام دادم و داداشم رو هم به آغوش کشیدم. پدرم هم چون لایی خورده بود رفت تو بالکن نفسی تازه کنه. بن سلمان هم تو این بین چندتا رو مه نگار دیگه رو خورد.
* لایی چیست؟! به عبور دادن توپ از بین پاهای رقیب گویند. فوتبالی هاش از شدت و عمق فاجعه ی روحی روانی این واقعه آگاهند.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/29/مسیر-شادی-و-شعف،-از-بین-پاهای-تو-میگذرد




مسابقه ی داستان نویسیِ پنج زندگی ( لغو شد )

درخواست حذف اطلاعات
سلامی به بلندای مجموعه ی ۷ جلدیِ در جستجوی زمان از دست رفته! مقدمه چینی نمیکنم، این پست یک مسابقه ی داستان نویسیه و شما داخلشید! نگاهی به فضای وبلاگ نویسی کنیم میفهمیم که تو بلاگستان هرچیزی پیدا میشه جز داستان! داستان نویسی به شدت مظلوم واقع شده و دلیلش هم احتمالاً ترس و واهمه ی بلاگرها از روبرو شدن با غول داستان نویسیه! غولی که توسط خود ما و تخیل و توهم ما شکل میگیره، چون هیچ وقت اونطوری که باید بهش نزدیک نشدیم و همیشه از دور درموردش خیال پردازی های پیچیده و ترسناک کردیم که ما نمیتونیم داستان بنویسیم! ما جی.آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ نیستیم! ما نمیتونیم شا ار خلق کنیم. مشکل از همینجا شروع میشه که ما از همین ابتدا به دنبال خلق شا اریم! بدون شروع از خط آغاز، به دنبال ربان خط پایانیم. غافل از اینکه تمام اسطوره های دنیای نویسندگی از خط آغاز شروع ؛ اون ها با اسنپ نرسیدن به اوج! قدم به قدم شروع و موانع و سدها رو فتح و ازشون گذشتن که به چنین جایگاهی رسیدن. این مسابقه قرار نیست ی رو جی .آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ کنه! کلاً قرار نیست ی جای شخص دیگه ای رو بگیره ؛ ولی میتونه یه تلنگر، یه نقطه باشه که اگه امتدادش بدیم به خط شروع برسه؛ خطی که هدفش رسیدن به جایگاه هاییه که خودمون برای خودمون میسازیم. به نظرم وقتشه که مغزهامون رو قلقلک بدیم و خیال پردازی هامون رو شروع کنیم و جهان های خودمون رو تو داستان ها بسازیم و خلق کنیم، وقتشه سرنوشت شخصیت های داستانی رو به دست بگیریم و تعیین کنیم تهِ قصه شون چی بشه! مسابقه از چه قراره: ادامه مطلب



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/12/مسابقه-ی-داستان-نویسی-پنج-زندگی




سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان!

درخواست حذف اطلاعات
مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه ، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ منفی به خواسته ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه ی رقابت و جایزه ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو می و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم: افرادی که شرکت : ۱. بهار ۲. نیلی ۳. فاطمه ۴. نسرین ۵. مستور ۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن ) افرادی که ثبت نام و قرار بود شرکت کنن: ۱. چارلی ۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن ۳. احمدرضا ( dankoob ) ۴. ( me ( possetivmind ۵. نیروانا ( lifeisperfect ) ۶. هالی همینه ۷. پریسا سادات ۸. miss writer ۹. سِد جواد ۱۰. ستوده ی خشنود ۱۱. big cat ۱۲. احسان ( skylight )
صمیمانه از دوستانی که شرکت ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام و شرکت ن بیشتر برای حرف و وعده ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر و نوشتن یک داستان کوتاه و یک وار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ نما شدن. فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت اب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه ای بشن! قضیه ی وبلاگ نویسی و آدم هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق شون و همون قایق ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ نویسی تلاش میکنن و با بی تفاوتی و بی مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه ش سخن سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه شون خوب تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن ها میره سمت روزانه نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه نویس ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا ی نگفت رومن گاری شو! روزانه نویسی یا خاطره نویسی خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! ی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت ن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام . پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/29/سرنوشت-قومی-تغییر-پیدا-نمیکند،-مگر-توسط-خودشان




سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان!

درخواست حذف اطلاعات
مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه ، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ منفی به خواسته ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه ی رقابت و جایزه ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو می و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم: افرادی که شرکت : ۱. بهار ۲. نیلی ۳. فاطمه ۴. نسرین ۵. مستور ۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن ) افرادی که ثبت نام و قرار بود شرکت کنن: ۱. چارلی ۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن ۳. احمدرضا ( dankoob ) ۴. ( me ( possetivmind ۵. نیروانا ( lifeisperfect ) ۶. هالی همینه ۷. پریسا سادات ۸. miss writer ۹. سِد جواد ۱۰. ستوده ی خشنود ۱۱. big cat ۱۲. احسان ( skylight )
صمیمانه از دوستانی که شرکت ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام و شرکت ن بیشتر برای حرف و وعده ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر و نوشتن یک داستان کوتاه و یک وار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ نما شدن. فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت اب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه ای بشن! قضیه ی وبلاگ نویسی و آدم هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق شون و همون قایق ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ نویسی تلاش میکنن و با بی تفاوتی و بی مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه ش سخن سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه شون خوب تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن ها میره سمت روزانه نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه نویس ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا ی نگفت رومن گاری شو! روزانه نویسی یا خاطره نویسی خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! ی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت ن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام . پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/29/سرنوشت-قومی-تغییر-پیدا-نمیکند،-مگر-توسط-خودشان




مسیرِ شادی و شعف، از بین پاهای تو میگذرد

درخواست حذف اطلاعات
آقا/خانم! این پدر ما به شدت با فوتبال در خانه مخالفه! میدانم مسئله ی عجیبی نیست؛ طبق آ ین تحقیقات به عمل آمده از سمتِ موسسه ی آمار گالوپ، ۹۷/۶۸ درصد پدرهای جهان با فوتبالِ در خانه مخالفن. والا بنده در عجبم که اگه هالِ خانه جای فوتبال بازی نیست، پس کجاست جاش؟! زمین فوتبال؟! سالن ورزشی؟! الله و اکبر! مسئله ی بعدی تفاوت شدتِ قباحت فوتبالِ در خانه هست که بین پدرها متفاوته. من پدرهای بقیه رو کاری ندارم، ولی قباحت فوتبال بازی در خانه واسه پدر من، با تیکه تیکه جمال خاشُقچی در کنسولگری عربستان سقوطی در ترکیه برابری میکنه! فقط فرقش اینه که تو مسئله ی فوتبالِ در خانه ی ما، دونالد ترامپی وجود نداره که بیاد همه چی رو ماست مال کنه بره؛ بدون هیچ شکی باید پاسخگوی افکار عمومی و افشاگری های رو مه ی ینی شفق ترکیه باشی! این ها رو نوشتم که برسم به امشب؛ که من و داداش کوچیکم داشتیم از نبود پدر در خانه سواستفاده میکردیم و مثل چی کِیف میکردیم؛ با فوتبالِ در هالِ خانه. غرق در بازی و حال بودیم که یکهو پدر وارد هال شد و ضدی زد بر حال مان! ولی از اونجایی که ما ول کُن مون اتصالی داشت، حماسه ای وزین خلق کردیم. اینکه جمع میبندم بخاطر سهیم برادر خُردسال و جویای نا که هنوز ابتدای مسیره و میخواد اسمی برای خودش دست و پا کنه؛ وگرنه که خلق این حماسه تماماً به پای با کفایت شخصِ خودم رقم خورد. ولی سوال اینجاست که چه حماسه ای؟! من آن سمتِ هال درحال پن ی زدن به برادرم بودم که این سمتِ هال، از دروازه که دیوار بود حفاظت میکرد. دروازه ای که سمتِ چپش از سمتِ من درِ ورودی هال بود. سرگرم بازی بودیم که پدرم در رو باز کرد و وارد شد. یه نگاه به من، گردن کج، یه نگاه به داداشم، ما جفتمان با هم نگاه به پدر، پدر وارد شد، در رو بست، گاردِ مختارطور در مقابل شامی با نعره ی هَهههههههههههل مِن مباااااااارز ر گرفت! چند تا نصیحت و سرکوفت ریز زد و به سمتِ توپ حرکت کرد که بازی رو جمع کنه! من ولی کم نیاوردم. منم حرکت سمتش. با توپ. فکر کرد میخوام تحویلش بدم. نگاه در نگاه، نفس در قفسه ی ، قدم به قدم، آمد توپ رو با پا بزنه که با یه حرکت ظریف و فنی، یه لایی بهش زدم! و بعد با سمتِ هوادارا رفتم و شادی پس از لایی انجام دادم و داداشم رو هم به آغوش کشیدم. پدرم هم چون لایی خورده بود رفت تو بالکن نفسی تازه کنه. بن سلمان هم تو این بین چندتا رو مه نگار دیگه رو خورد.
* لایی چیست؟! به عبور دادن توپ از بین پاهای رقیب گویند. فوتبالی هاش از شدت و عمق فاجعه ی روحی روانی این واقعه آگاهند.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/28/مسیر-شادی-و-شعف،-از-بین-پاهای-تو-میگذرد




رازِ داب

درخواست حذف اطلاعات
اسمش داب است؛ قدی بلند و اندامی لاغر دارد. موهای کم پشت سرش هرکدام به یک سمت کشیده شده اند تا در وسط سرش، جزیره ای استوایی تشکیل شود. چشمانِ خا تری اش در حدقه ای کبود جا خشک کرده اند که رگه های نازک قرمزی، پاپیچشان شده اند و گویی ماس شان میکنند که پلک بزنند و ببینند. از دماغ استخوانی اش، دو سوراخ سیاه که انگار ته ندارند، از دو دهانه ی دایره مانند، خلاء را جیغ میکشند. لب های سفیدش را چروک های دور دهانش به بند کشیده اند و به سمت خود میکشند. ریش ندارد و تکه تکه کُرک بر روی گونه هایش کاشته شده اند. گردنِ باریکش مثل میله ی پرچمی طوفان زده، استوار است و در وزش فصل ها و سال ها، ابدیت را به رخ میکشد. ابدیتی که فرسوده شده، ولی هنوز پابرجاست و به مرگ پوزخند میزند. کل شهر او را میشناسند. چه آن هایی که روی سطحش زندگی میکنند و نفس میکشند، چه آن هایی که زیر سطحش دراز به دراز افتاده اند و با کرم ها یک قُل دو قُل بازی میکنند. چون برای یک بار هم که شده، بخاطر پدر یا مادر، دختر یا پسرشان، و یا حداقل دوست یا آشنا ی شان به او مراجعه کرده اند. همه او را میشناسند؛ به شکلی که پدرم او را به من معرفی کرد؛ همانطور که پدربزرگم او را به پدرم، پدربزرگِ پدرم، او را به پدربزرگم و پدربزرگِ پدربزرگم او را به پدر پدربزرگش معرفی کرده است. این رابطه در ارتباط با تمامیِ نین شهر صدق میکند. او شاهد تولد و مرگِ چندین نسل از مردمان این شهر بوده و هر ی که بخواهد ریشه و نیاکانش را بشناسد، به او مراجعه میکند؛ شجره نامه ی یک شهر در دفاترِ یادداشتِ کاریِ او ثبت و ضبط شده اند. همه میدانند او ن است؛ همه نمیدانند او چند ساله است؛ همه یادشان رفته که او نمیمیرد؛ همه برای شان اهمیتی ندارد؛ همه برای شان اهمیت ندارد که برای شان اهمیت ندارد! ولی من همه نیستم. پنج بار بیشتر او را ندیدم. در شهر دیده نمیشود؛ حداقل در روز. عاکف، دوستم میگوید شب ها به بیرون می آید و نیازهایش را برطرف میکند. او از مادرش شنیده که او در زیر آفتاب میسوزد؛ نه که آفتاب سوختگی ساده باشد، نه! واقعاً میسوزد و ج و و میکند. عاکف میگوید او انسان نیست؛ یک است. این افسانه های خیال بافانه درباره ی داب زیاد است. همه ی مادرها یک نوع روایت از زندگی او دارند که شب ها فرزندانِ بدخواب و شلوغ شان را به خواب فرو برند؛ روایاتی که مولدِ هزاران کابوسِ هولناک در خواب بچه های این شهر میشود. من ولی به این افسانه ها اهمیتی ندادم. خودم به سمتِ حقیقت قدم برداشتم. قدمِ اول در مراسمِ پدربزرگم بود. کودکی ۷ ساله بودم که در آغوشِ خیس مادرم، چشمانم را از تیررسِ نگاهِ خمارِ داب پنهان می . قدم دوم را در ۱۴ سالگی برداشتم؛ وقتی که بخاطر مادربزرگم به او مراجعه کردیم؛ پدرم سرم را به قفسه ی اش تکیه داده بود و میگریست؛ هنوز توان رویارویی با چشمانِ وهم آلود داب را نداشتم. قدمِ سوم به واسطه ی پدرِ عاکف برداشته شد. زمانی که ۱۷ سال سن داشتم و عاکف را که اشک هایش دوشم را تَر میکرد، به آغوش کشیده بودم. آن جا بود که برای اولین بار به چشمانش نگاه . او کارش را انجام میداد. توجهی به من نداشت. ولی من به چشمانش زل زده بودم. ترسم را ش تم. سنگ نشدم، کور هم نشدم، افسانه ها را دور ریختم و به داب فکر . به اینکه او نمرده و نمیمیرد. به اینکه چرا؟! در قدم چهارم بود که فهمیدم باید چه کنم. برایم مهم نبود بخاطر چه ی، فقط میخواستم هرچه سریعتر بازهم او را ببینم. جاکوب، نجار پیر سبب این دیدار شد. در مراسم شرکت . هر ی جرئت حضور در این مراسم را ندارد. بستگان درجه یک، آن هم بعضاً با اکراه حضور میابند و حضور من در آن مراسم عجیب و دور از ذهن به نظر میرسید. ولی هیچ منعی هم وجود نداشت . داب کارش را میکرد. چه با حضور یک شهر، و چه با حضور ارواح! یک میز بزرگ و بلندِ چوبی وسط اتاق کارش داشت که رویش را خوب صیغل داده و صاف کرده بود. این میز بزرگ درون یک حوضچه قرار گرفته که به سادگی میتوان آب را در آن جمع یا روانه کرد. او در هنگام کارش، حوضچه را میبست تا آب در آن جمع شود. کارش که تمام میشد، آب به نیمه ی حوضچه میرسید. و دقیقاً پس از اتمام کار، همه را از اتاق بیرون کرده و با ارباب رجوع تنها میشد. قدم چهارم ناقص ماند. ولی قدم پنجم محکم و کامل برداشته شد. این بار بخاطر مردی جوان که نمیشناختمش. مهم هم نبود. مهم حضورم در آنجا بود . مراسم که تمام شد همه را خارج کرد. با آن مرد تنها شد . من هم بیرون شدم. ولی میدانستم پایان کارِ من آنجا نیست. به پشتِ اتاقش رفتم. از بیرون، روی تلی از هیزم ها ایستادم که مُشرفِ داخل اتاق بود؛ از راهِ دریچه ای کوچک برای ورود هوای آزاد. چشم دوختم. نفس نفس میزدم؛ ولی هر نفس را به خفقانی ت دعوت می و آن ها را میخوردم. کارش را آغاز کرد. از پا شروع کرد به شستن و به سرش رسید. همزمان وِردی زیر زبان میجَوید. آبِ دهانم را قورت دادم؛ اضطرابم را بالا آوردم. با شستن هر عضو وِردی خاص. به قفسه ی اش رسید؛ وردش را خواند. گوشش را به آن چسباند. کفِ دستش را روی آن گذاشت و باز هم چیزی خواند. بدنم داغ شده بود. به سرش رسید، کف دستان بازش را بر فرق سر گذاشت. چیزی خواند. دستانم میلرزیدند و موهای بدنم خبردار ایستاده بودند. کل بدن را شست. حوضچه تا نیمه از آب پُر شده بود. کنار بدن آن مرد ایستاد. وردی را بلند خواند و دو دستش را همزمان از بدن مرد جوان کشید و به بالا آورد. دهانم خشک شده بود و تنفس برایم سخت. انگار که چیزی را بخواهد بیرون بکشد. و بعد جسد را که سفید شده بود، با آرامش به درون تابوتی گذاشت و خود به کنار حوضچه برگشت. جامی طلایی برداشت و از آب حوضچه پُرش کرد. چشمانش را بست و چیزی را کرد؛ جام را سر کشید و سرش را بالا نگه داشت. پاهایم سست شده بودند و انگار گرمم شده بود. گویی هیزم های زیر پایم را آتش زده باشند. رگه هایی قرمز از گلویش شروع به حرکت د و در زیر لباسش پنهان شدند تا به دستانش رسیدند. سرش را که پایین آورد، صورتش سفیدتر شده بود و رگه های قرمز زیر چشمش بیشتر شده بودند؛ چشمان خا تری اش روشن تر شده بودند و مردمک شان کوچک تر؛ مردمک هایی که به سمتِ نگاهِ من خیره شده بودند.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/26/راز-داب




انقراضِ گُل گُلی و اندکی عرض

درخواست حذف اطلاعات
امید به زندگی، به خصوص زندگیِ تأهلی در من وقتی با رکود مواجه شد که فهمیدم نسل دخترهایی که چادر سفیدِ گل گلی ( با گل های ریز قرمز ) میپوشیدن، یه کاسه آش رشته یا شُله زرد میذاشتن تو سینی، راه می افتادن می اومدن دم درِ همسایه، وقتی درِ خانه ی همسایه باز میشد و میدیدن که پسر همسایه س، سرشون رو مینداختن پایین و با صدای آرام و نجیب میگفتن: بفرمایید؛ منقرض شده! لهنتی ها من میخواستم با یکی از شماها ازدواج کنم! چرا منقرض شدین؟! یا اگه نشدین کجایید من نمیبینم تان!
+ عرائض بی ربط به پست: ۱. وقتی وقت میذارم، ساعت ها، یک داستان رو با ذوق و شوق مینویسم و بازخورد و واکنشی نمیبینم، به هزار مسئله فکر میکنم! که یکیش اینه ول کنم بذارم برم. چون من اینجا هستم که بنویسم؛ و دغدغه ی اصلیِ نوشتنِ من، داستانه! در واقع هستم که داستان بنویسم. و در غیر این صورت بودنم فایده ی خاصی نداره. این نقد به خودِ منه! چون من فضای این جا رو سو نمیدم! من جزئی از این فضام! اگه تو این پازل جا نشم، صفحه ی پازل رو تغییر خواهم داد. ۲. برای ارسال داستان ها و شرکت در مسابقه تا دوازده شب تاریخ ۲۸ مهر، یعنی فردا شب فرصت دارید. خب طبق پیش بینی خودم اوضاع ارسال داستان ها و عمل به وعده ی بیانی ها فاجعه س. ولی خب دوست دارم امیدوار باشم که تا فردا دوستان به وعده هاشون عمل میکنن. ۳. پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/27/انقراض-گل-گلی-و-اندکی-عرض




الان یا الان؟!

درخواست حذف اطلاعات
یحتمل این داستانِ پرسشِ "ثروت شما چقدره؟!" از بیل گیتس رو شنیدید که بیل در جواب میگه: "الان یا الان؟!" خب همیشه دوست داشتم یه روزی به یه جایی برسم که این سوال رو از من هم بپرسن! با کمال افتخار باید اعلام کنم من الان اونجام! اونجا کجاست؟! جایی که اون سوال رو از من پرسیدن. به این شکل که: + چقدر پول داری؟! بعد از این پرسش بیل گیتس درونم یه لگد به شکمم زد، ( برای لگد خوردن به شکم حتماً نباید حامله بود! این ر یادتان باشه! یادتان هم نباشه طبیعتاً و از لحاظ فیزیولوژیک من نمیتونم حامله باشم! کلاً نمیتونم یعنی! میفهمید؟! بخوام هم نمیتونم! ) و از درون من رو آگاه کرد که پسر! این همون زمان موعودیه که یَگ عمر منتظرش بودی! منتظر چی هستی لعنتی؟! جواب بده! خب منم جواب دادم! خیلی ساده بود. درد هم نداشت: - الان یا الان؟! حقیقتش رو بخواید من تا همین جاش رو بلد بودم. بعد کلاً مسائل دیگه ش واسم مطرح نبود. مثل اینکه چقدر پول دارم یا قرض و پول دستی هایی که از بقیه گرفتم چقدره و یا قسطِ این ماه کِی از حسابم ر میشه و از همه مهم تر، بعد از اون سوال ممکنه سوال دیگه ای هم پرسیده بشه که: + الان! الان چقدر پول داری؟! پیامک بانک رسید. موعد ر خ ر قسط بود. گوشیم دستم بود. زیرچشمی یه نگاهی به پیام انداختم. جذاب نبود. ولی خودم رو نباختم! باید جواب میدادم. یه نفس عمیق کشیدم. بیل دوباره لگد زد. ستبر . صدام رو صاف و گفتم: - هیچی! سرم رو انداختم پایین که راهم رو بکشم و برم، دست انداخت روی شونه م، نگه م داشت، نگاه مون به هم گره خورد، کور! خیلی مصمم و با لحن خشک پرسید: + کجا میری؟! الان چقدر پول داری؟! الان! خیلی سمج بود؛ گیر. چشم هام رو بسته م تا تشویش ذهنم رو رام کنم. دوباره آماده بودم که با قاطعیت و بدون هیچ ترس و شرمی هیچی رو بکوبم تو دهنش که دوباره پیام اومد که: قصد نداری ۲۰۰ تومن دستی ای که ۵ سال پیش بهت دادم رو پس بدی مُنحطِ کلاش؟! خب اوضاع فرق کرد؛ کمی. ریختم بهم. هنوز داشت نگاهم میکرد؛ زل. خودم رو جمع و جور . سرم رو بالا گرفتم. بیل لگد زد؛ درد داشت! تحمل . نگاهش و نگاهم رو شوت تو تخمِ چشمش وگفتم: - خیلی هیچی! بدون مکث و تامل راه افتادم که حرفی نباشه. قدمِ سوم رو برنداشته بودم که چندتا پیام رسید: * موعد پرداخت قسط خانه * قسط ماشین * قسط مغازه * لامصب چرا پول مردم رو نمیدی؟! * ۵۰۰ تومن ما چی شد ؟! * خج بکش! پول مردم خوردن نداره! . . . . داشتم پیام ها رو میخوندم و همزمان یه بغض سنگینی مینشست توی گلوم که یه دست از پشت گذاشته شد روی شونه ام؛ ول کن نبود بی صاحاب! اعصابم خورد شد. دستش رو کشیدم سمتِ جلو، خم شدم از روی دوشم پرتش تو جوب. هنوز چشم هام از خشم بسته بود که بیل لگد زد. با آرنج زدم تو شکمش! چشم هام رو باز . تو جوب رو نگاه . داشت از درد دور خودش میپیچید و کل هیکلش خونی و خیس شده بود. پلیس بود؛ یه برگه جریمه هم تو دستش.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/23/الان-یا-الان




راز داب

درخواست حذف اطلاعات
اسمش داب است؛ قدی بلند و اندامی لاغر دارد. موهای کم پشت سرش هرکدام به یک سمت کشیده شده اند تا در وسط سرش، جزیره ای استوایی تشکیل شود. چشمانِ خا تری اش در حدقه ای کبود جا خشک کرده اند که رگه های نازک قرمزی، پاپیچشان شده اند و گویی ماس شان میکنند که پلک بزنند و ببینند. از دماغ استخوانی اش، دو سوراخ سیاه که انگار ته ندارند، از دو دهانه ی دایره مانند، خلاء را جیغ میکشند. لب های سفیدش را چوروک های دور دهانش به بند کشیده اند و به سمت خود میکشند. گردنِ باریکش مثل میله ی پرچمی طوفان زده، استوار است و در وزش فصل ها و سال ها، ابدیت را به رخ میکشد. ابدیتی که فرسوده شده، ولی هنوز پابرجاست و به مرگ پوزخند میزند. کل شهر او را میشناسند. چه آن هایی که روی سطحش زندگی میکنند و نفس میکشند، چه آن هایی که زیر سطحش دراز به دراز افتاده اند و با کرم ها یک قُل دو قُل بازی میکنند. چون برای یک بار هم که شده، بخاطر پدر یا مادر، دختر یا پسرشان، و یا حداقل دوست یا آشنا ی شان به او مراجعه کرده اند. همه او را میشناسند؛ به شکلی که پدرم او را به من معرفی کرد؛ همانطور که پدربزرگم او را به پدرم، پدربزرگِ پدرم، او را به پدربزرگم و پدربزرگِ پدربزرگم او را به پدر پدربزرگش معرفی کرده است. این رابطه در ارتباط با تمامیِ نین شهر صدق میکند. او شاهد تولد و مرگِ چندین نسل از مردمان این شهر بوده و هر ی که بخواهد ریشه و نیاکانش را بشناسد، به او مراجعه میکند؛ شجره نامه ی یک شهر در دفاترِ یادداشتِ کاریِ او ثبت و ضبط شده اند. همه میدانند او ن است؛ همه نمیدانند او چند ساله است؛ همه یادشان رفته که او نمیمیرد؛ همه برای شان اهمیتی ندارد؛ همه برای شان اهمیت ندارد که برای شان اهمیت ندارد! ولی من همه نیستم. پنج بار بیشتر او را ندیدم. در شهر دیده نمیشود؛ حداقل در روز. عاکف، دوستم میگوید شب ها به بیرون می آید و نیازهایش را برطرف میکند. او از مادرش شنیده که او در زیر آفتاب میسوزد؛ نه که آفتاب سوختگی ساده باشد، نه! واقعاً میسوزد و ج و و میکند. عاکف میگوید او انسان نیست؛ یک است. این افسانه های خیال بافانه درباره ی داب زیاد است. همه ی مادرها یک نوع روایت از زندگی او دارند که شب ها فرزندانِ بدخواب و شلوغ شان را به خواب فرو برند؛ روایاتی که مولدِ هزاران کابوسِ هولناک در خواب بچه های این شهر میشود. من ولی به این افسانه ها اهمیتی ندادم. خودم به سمتِ حقیقت قدم برداشتم. قدمِ اول در مراسمِ پدربزرگم بود. کودکی ۷ ساله بودم که در آغوشِ خیس مادرم، چشمانم را از تیررسِ نگاهِ خمارِ داب پنهان می . قدم دوم را در ۱۴ سالگی برداشتم؛ وقتی که بخاطر مادربزرگم به او مراجعه کردیم؛ پدرم سرم را به قفسه ی اش تکیه داده بود و میگریست؛ هنوز توان رویارویی با چشمانِ وهم آلود داب را نداشتم. قدمِ سوم به واسطه ی پدرِ عاکف برداشته شد. زمانی که ۱۷ سال سن داشتم و عاکف را که اشک هایش دوشم را تَر میکرد، به آغوش کشیده بودم. آن جا بود که برای اولین بار به چشمانش نگاه . او کارش را انجام میداد. توجهی به من نداشت. ولی من به چشمانش زل زده بودم. ترسم را ش تم. سنگ نشدم، کور هم نشدم، افسانه ها را دور ریختم و به داب فکر . به اینکه او نمرده و نمیمیرد. به اینکه چرا؟! در قدم چهارم بود که فهمیدم باید چه کنم. برایم مهم نبود بخاطر چه ی، فقط میخواستم هرچه سریعتر بازهم او را ببینم. جاکوب، نجار پیر سبب این دیدار شد. در مراسم شرکت . هر ی جرئت حضور در این مراسم را ندارد. بستگان درجه یک، آن هم بعضاً با اکراه حضور میابند و حضور من در آن مراسم عجیب و دور از ذهن به نظر میرسید. ولی هیچ منعی هم وجود نداشت . داب کارش را میکرد. چه با حضور یک شهر، و چه با حضور ارواح! یک میز بزرگ و بلندِ چوبی وسط اتاق کارش داشت که رویش را خوب صیغل داده و صاف کرده بود. این میز بزرگ درون یک حوضچه قرار گرفته که به سادگی میتوان آب را در آن جمع یا روانه کرد. او در هنگام کارش، حوضچه را میبست تا آب در آن جمع شود. کارش که تمام میشد، آب به نیمه ی حوضچه میرسید. و دقیقاً پس از اتمام کار، همه را از اتاق بیرون کرده و با ارباب رجوع تنها میشد. قدم چهارم ناقص ماند. ولی قدم پنجم محکم و کامل برداشته شد. این بار بخاطر مردی جوان که نمیشناختمش. مهم هم نبود. مهم حضورم در آنجا بود . مراسم که تمام شد همه را خارج کرد. با آن مرد تنها شد . من هم بیرون شدم. ولی میدانستم پایان کارِ من آنجا نیست. به پشتِ اتاقش رفتم. از بیرون، روی تلی از هیزم ها ایستادم که مُشرفِ داخل اتاق بود؛ از راهِ دریچه ای کوچک برای ورود هوای آزاد. چشم دوختم. کارش را آغاز کرد. از پا شروع کرد به شستن و به سرش رسید. همزمان وِردی زیر زبان میجَوید. با شستن هر عضو وِردی خاص. به قفسه ی اش رسید؛ وردش را خواند. گوشش را به آن چسباند. به سرش رسید، کف دستان بازش را بر فرق سر گذاشت. کل بدن را شست. حوضچه تا نیمه از آب پُر شده بود. کنار بدن آن مرد ایستاد. وردی را بلند خواند و دو دستش را همزمان از بدن مرد جوان کشید و به بالا آورد. انگار که چیزی را بخواهد بیرون بکشد. و بعد جسد را که سفید شده بود، با آرامش به درون تابوتی گذاشت و خود به کنار حوضچه برگشت. جامی طلایی برداشت و از آب حوضچه پُرش کرد. چشمانش را بست و چیزی را کرد؛ جام را سر کشید و سرش را بالا نگه داشت. رگه هایی قرمز از گلویش شروع به حرکت د و در زیر لباسش پنهان شدند تا به دستانش رسیدند. سرش را که پایین آورد، صورتش سفیدتر شده بود و رگه های قرمز زیر چشمش بیشتر شده بودند؛ چشمان خا تری اش روشن تر شده بودند و مردمک شان کوچک تر؛ مردمک هایی که به سمتِ نگاهِ من خیره شده بودند.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/26/راز-داب




الان یا الان؟!

درخواست حذف اطلاعات
یحتمل این داستانِ پرسشِ "ثروت شما چقدره؟!" از بیل گیتس رو شنیدید که بیل در جواب میگه: "الان یا الان؟!" خب همیشه دوست داشتم یه روزی به یه جایی برسم که این سوال رو از من هم بپرسن! با کمال افتخار باید اعلام کنم من الان اونجام! اونجا کجاست؟! جایی که اون سوال رو از من پرسیدن. به این شکل که: + چقدر پول داری؟! بعد از این پرسش بیل گیتس درونم یه لگد به شکمم زد، ( برای لگد خوردن به شکم حتماً نباید حامله بود! این ر یادتان باشه! یادتان هم نباشه طبیعتاً و از لحاظ فیزیولوژیک من نمیتونم حامله باشم! کلاً نمیتونم یعنی! میفهمید؟! بخوام هم نمیتونم! ) و از درون من رو آگاه کرد که پسر! این همون زمان موعودیه که یَگ عمر منتظرش بودی! منتظر چی هستی لعنتی؟! جواب بده! خب منم جواب دادم! خیلی ساده بود. درد هم نداشت: - الان یا الان؟! حقیقتش رو بخواید من تا همین جاش رو بلد بودم. بعد کلاً مسائل دیگه ش واسم مطرح نبود. مثل اینکه چقدر پول دارم یا قرض و پول دستی هایی که از بقیه گرفتم چقدره و یا قسطِ این ماه کِی از حسابم ر میشه و از همه مهم تر، بعد از اون سوال ممکنه سوال دیگه ای هم پرسیده بشه که: + الان! الان چقدر پول داری؟! پیامک بانک رسید. موعد ر خ ر قسط بود. گوشیم دستم بود. زیرچشمی یه نگاهی به پیام انداختم. جذاب نبود. ولی خودم رو نباختم! باید جواب میدادم. یه نفس عمیق کشیدم. بیل دوباره لگد زد. ستبر . صدام رو صاف و گفتم: - هیچی! سرم رو انداختم پایین که راهم رو بکشم و برم، دست انداخت روی شونه م، نگه م داشت، نگاه مون به هم گره خورد، کور! خیلی مصمم و با لحن خشک پرسید: + کجا میری؟! الان چقدر پول داری؟! الان! خیلی سمج بود؛ گیر. چشم هام رو بسته م تا تشویش ذهنم رو رام کنم. دوباره آماده بودم که با قاطعیت و بدون هیچ ترس و شرمی هیچی رو بکوبم تو دهنش که دوباره پیام اومد که: قصد نداری ۲۰۰ تومن دستی ای که ۵ سال پیش بهت دادم رو پس بدی مُنحطِ کلاش؟! خب اوضاع فرق کرد؛ کمی. ریختم بهم. هنوز داشت نگاهم میکرد؛ زل. خودم رو جمع و جور . سرم رو بالا گرفتم. بیل لگد زد؛ درد داشت! تحمل . نگاهش و نگاهم رو شوت تو تخمِ چشمش وگفتم: - خیلی هیچی! بدون مکث و تامل راه افتادم که حرفی نباشه. قدمِ سوم رو برنداشته بودم که چندتا پیام رسید: * موعد پرداخت قسط خانه * قسط ماشین * قسط مغازه * لامصب چرا پول مردم رو نمیدی؟! * ۵۰۰ تومن ما چی شد ؟! * خج بکش! پول مردم خوردن نداره! . . . . داشتم پیام ها رو میخوندم و همزمان یه بغض سنگینی مینشست توی گلوم که یه دست از پشت گذاشته شد روی شونه ام؛ ول کن نبود بی صاحاب! اعصابم خورد شد. دستش رو کشیدم سمتِ جلو، خم شدم از روی دوشم پرتش تو جوب. هنوز چشم هام از خشم بسته بود که بیل لگد زد. با آرنج زدم تو شکمش! چشم هام رو باز . تو جوب رو نگاه . پلیس بود؛ یه برگه جریمه هم تو دستش.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/23/الان-یا-الان




ب و بساز

درخواست حذف اطلاعات
مردمی داریم که خوب بلدند ب ند، ولی ساز زدن بلد نیستند!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/21/برقص-و-بساز




ب و بساز

درخواست حذف اطلاعات
مردمی داریم که خوب بلدند ب ند، ولی ساز زدن بلد نیستند!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/21/برقص-و-بساز




عملیات خط خطی

درخواست حذف اطلاعات
پیش نیاز پست در عملیات زنده گیری ۱۰ گور ایرانی، دقت فرمایید! خوانندگان عزیز دقت فرمایید! در عملیات زنده گیری ۱۰ گور ایرانی ۵ گور ، ۸ شامپانزه، ۴ کانگورو، ۹ زرافه، ۲ وال تلف شدن و مُردن! اون وسط مسطا یک اسب آبیِ حامله هم پس از جیغی قهوه ای سقط جنین کرد که بچه زنده س ولی متاسفانه ش مُرد! + خط های گور ان اقصی نقاط جهان بر اثر انتشار این خبر ریخت! بعضیا هم علت این ریزش خط را همدردی گور های دیگر نقاط جهان با گور ایرانی عنوان د! ++ به نظرم ما هم همراه با همدردی وال های اقیانوس لوت در سوگ فامیل هاشان، بطور دسته جمعی در زیر بهمن های وشان کویر خزر خودکشی کنیم!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/19/عملیات-خط-خطی




نکش برادرِ من! نکش!

درخواست حذف اطلاعات
پیش نیازِ پست: خبر
اول اینکه لامصب دو دقیقه تحمل کن، دو قدم راه برو برس به یه دستشویی بعد خودت رو خالی کن! دلیل نمیشه تا احساسِ پُرشُدگی بهت دست داد، در آنِ واحد تو هم دست بندازی بکشیش پایین که! شلوارت رو میگم! دوم اینکه یکم و غرب رو بدون سانسور و به دور از جلوه های ویژه ی هالیوود ببینیم! شاید کم تر بکوبیم تو سر فرهنگ و شعور مردم خودمان! حالا گذشته از فرهنگ و تمدنِ غنی و مردم فرهیخته ی ، در همین راستا یک مسئله ای رو در ارتباط با همین موضوع و مربوط به خودم توضیح بدم. آقا/خانم! خدا ی این ها خیلی رو دارن! من هنوزم که هنوزه، شهر رو بیخیال اصلاً، جنگل که میریم! توجه فرمایید! جنگل!! جنگل که میریم و حالا بنا به شرایطی دستشویی ما رو میگیره، اول از همه تمام تلاش خودم رو میکنم که من نگیرمش! یعنی هی ممانعت میکنم که چِخه! گمشو اونور اینجا جاش نیست! وقتی بی تفاوتی و سرد بودن جواب نداد، وارد فرضیه ی سیاهچاله ی ما یچی میشم. سیاهچاله ی ما یچی مقاله ی علمیِ برگرفته از پژوهش های تحقیقاتی ناسا نیست! این فرضیه رو خودم طی سال ها تحقیق و پژوهش تجربی بهش رسیدم. به این شکل که پس از عدم نتیجه از روش بی تفاوتی، وارد فاز تلقیینِ دستشویی نداشتن میشم! به این شکل که میرم یه گوشه، زیر درختی بزرگ و تنومند، به تفکر و تعمق میپردازم! شاید فکر کنید که یه سیب می افته رو کله م! ولی خب اشتباه میکنید؛ اون واسه اسحاق نیوتون بود. رو کله ی من فضله ی شترمرغ می افته! مجدداً شاید بگید شترمرغ که پرواز نمیکنه! ولی باید بگم وقتی پای شانس من وسط باشه، هرچیزی ممکنه! از پرواز فیلِ مبتلا به اسهالِ خونی بر فراز آسمانِ روی سرم در ای از اوقات چیزی نمیگم که مبادا خ نکرده فکر کنید دارم اغراق میکنم! هیچی دوستان! ما میریم میشینم زیر درخت و زور میزنیم! البته نه واسه دستشویی! زورِ فکری! زورِ فکری در جهت تلقیین یک مسئله ی حیاتی! و اون اینه که چشم هام رو میبندم و دست هام رو باز میکنم و میذارم روی شکمم و با خودم تکرار میکنم: من دستشویی ندارم! من دستشویی ندارم! من دستشویی ندارم! در نگاه اول شاید احمقانه به نظر برسه. ولی اگه بدانید من چند بار از این روش به نتیجه رسیدم نظرتان تغییر خواهد کرد. بله دوستان! من از فرضیه ی سیاه چاله ی ما یچی به نتیجه هم رسیدم. با این وجود سیاه چاله ی ما یچی از ح فرضیه خارج شده و عملاً نظریه س و میشه در های معتبر جهان تدریس بشه. فلسفه ی نام گذاریش هم اینه که اون چندباری که بنده در این روش موفق شدم، در واقع نمیدانم محتوای معده و روده ام کجا تخلیه شد! وجداناً در عجبم که چی شد که اینجوری شد؟! و به این رسیدم که یحتمل در پیچاپیچ روده های بدنم یک سیاه چاله وجود داره که یک سرش تو بدن من، و سر دیگه ش احتمالاً در جایی از ک شان راه شیری قرار داره که تا الان یحتمل خیلی آباده! سیاه چاله ی ما یچی همیشه راه گشا نیست! خیلی کم اتفاق میفته که بشه ذهن رو در این حد روی یک مسئله تمرکز داد! اگه این روش نتیجه نده، روش بعدی رو امتحان میکنم که بهش اسمِ نئوپولو دادم! به این شکل که اگه یک روزی، در جنگل های آمازون باشم و دستشویی پاشه بیاد من ر بگیره، و روش قبلی جواب نده، شروع به جنگل نوردی کرده و آنقدر پیش میرم که یا مردم قبیله ی آدم خوار من رو بخورن، یا هم که به سرزمین های جدید و دست نخورده و کشف نشده ای برسم که هنوز نقشه کشی نشدن! اگه این ها همه جواب ندن، احتمالاً خودم برم تسلیمِ قبیله ی آدم خوار بشم؛ نه که شکمم پُره! از خوردنم لذت میبرن! به این شکل که اگه خوردنِ من نَکُشَتِشون، قوی ترشون میکنه!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/16/نکش-برادر-من-نکش




از کتابِ انسانِ دمند - بخش دوم

درخواست حذف اطلاعات
یکی از مسائل مهمی که این کتاب مطرح میکنه، بحثِ اینه که با گذر زمان و رسیدن به تکنولوژی های پیشرفته در زمینه های مختلف که بطور مستقیم و یا غیرمستقیم با زندگی بشریت در ارتباط بوده، این پیشرفت ها چه چیزی برای انسان به ارمغان آورده؟! آرامش یا آسایش؟! حتماً میدانید که آرامش از روح و روان آدم میاد و آسایش مربوط به شرایط و زیرساخت هاییه که در اطراف آدم وجود دارند و باعث رفاه و افزایش سرعت و دقت کارهای آدم میشه. با این تفاصیل، یک سوال مهم و حیاتی مطرح میشه و اون اینه که بشرِ امروزی موجودِ خوشبخت تریه یا انسانِ شکارگر-خوراک جویِ حدود ۷۰ هزار سالِ پیش؟! اگه این پیشرفت های جنون آمیز بشریت تو زمینه های مختلف که با تکنولوژی گره خورده باعث خوشحالی و خوشبختی ما نشده، چه فایده ای برای ما داشته؟! آسایش و رفاه؟! قطعاً همینطوره! بشر قرن ۲۱ آسایش و رفاه داره، کارهای روزانه ش رو ( به کمک تکنولوژی ) خیلی سریع انجام میده، ولی آیا خوشبخت هم هست؟! احساس خوشحالی و خوشبختیش تا چه حد واقعی و عمیقه و تا چه اندازه کاذب و موقت؟! آیا اون حسِ خوب و خوشحالی ای که یک انسانِ شکارگر- خوراکجو پس از شکارِ یک ماموت پس از کلی تلاش و دوندگی بدست می آورد، اون حسِ عمیقِ خوشحالی و غرور بخاطر تامین غذا برای مدت طولانی و ش ت یک موجود عظیم الجثه با دستان خودش بهش میرسید، ما انسان های زندگی های مدرن، باید چقدر تلاش کنیم و در چه موقعیت های کاری و تخصصی قرار بگیریم تا بهش برسیم؟! وقتی از شکارِ یک ماموت توسط یک انسان شکارگر - خوراکجکو حرف میزنیم، یعنی بزرگترین دغدغه ی فکری و فیزیکی یک انسان در اون دوره! حسی که یک انسانِ شکارگر - خوراکجو در طول هفته شاید چند بار بهش دست پیدا میکرد، ما در حال حاضر چند هفته، چند ماه، و شاید چند سال باید زحمت بکشیم تا بهش برسیم؟! دغدغه های ذهنی و جسمی ما تا چه مرزی گسترده و وسیع شدن؟! تا چه اندازه میتونیم رفع و شون کنیم؟! چند درصد از عمرهای کوتاهمون ( در مقایسه با انسان شکارگر - خوراکجو ) رو خوشحالیم و احساس خوشبختی میکنیم؟! چرا مردم کشورهای مدرن، مثل ژاپن که غرق در مدرنیته و تکنولوژی هستند، بطور افسارگسیخته ای با مسئله ی افسردگی و خودکشی هم دست و پنجه نرم میکنن؟! چرا آمار جرم و جنایت و قتل های زنجیره ای و نزاع های مسلحانه تو یه کشور فوق مدرن مثل انقدر وحشتناکه؟! چرا بشریت علی رغم پیشرفت های روز به روز تکنولوژی، روز به روز عصبی تر و غمگین تر میشه؟! تمام این ها باعث نمیشه یک مسئله کتمان بشه! مدرنیته منفورِ مطلق نیست، مدرنیته باعث پیشرفت در پزشکی و نجات جان انسان های زیادی شده، پیشرفت در کشاورزی غذای بشریت رو تامین میکنه، ارتقای سطح ساختمان سازی محل س ت بشریت رو امن تر کرده، و تسهیل حمل و نقل به وسیله ی اختراعات نوین و صدها نوع تغییر مثبت که در روند زندگی بشریت بوجود آمده، ولی با این وجود ما انسان ها دقیقاً چه مرگِمانه؟! این چه مرگِمانه یکی از سوالاتیه که این کتاب مطرح میکنه! البته نه با این لحن! من نئولیزه ش ! نظر شما چیه؟! ۱. ما خوشبخت تریم یا انسان های شکارگر - خوراکجو؟! ۲. چرا؟! ۳. دوست داشتید جای یک انسان شکارگر - خوراکجوی ۷۰ هزار سال پیش باشید؟! با تمام محدودیت ها و سختی هایی که در اون مدل زندگی عادیه؟! ۴. ارزشش رو داره؟! ۵. مشکل و ایراد زندگی بشر امروزی و مدرن چیه که نمیتونه راحت خوشبخت باشه و احساس خوشحالی عمیق و بلند مدت داشته باشه؟! این کتاب در مورد هیچ کدام از این مسائل بطور قطعی پاسخی نمیده! درواقع دانشمندان و پژوهگران به جواب واحد و قاطعی در این بحث نرسیدن! ولی شما نظرات و پاسخ های خودتان رو بدید!
+ قصد دارم به همین شکل بخش هایی از کتاب رو که قابل بحث تر هستند رو به طور جمع و جور مطرح کنم و بنویسم. البته دو سه تا بحث بیشتر رو مطرح نمیکنم! ولی اگه میخواید بطور کامل از کتاب و بحث هاش لذت ببرید ب یدش و حال کنید! خدا ی ارزشش ر داره! لینک ید نسخه ی چاپی کتاب انسان دمند: اینجی ++:مسابقه ر جدی بگیرید!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/17/از-کتاب-انسان-خردمند-بخش-دوم




آیا انسان نمیداند که خدا او را می بیند؟!

درخواست حذف اطلاعات
شهرداری در اقدامی قابل تقدیر، ورودی شهر، یه بیلبورد بزرگ با این مضمون زده که: " اَلَم یَعلَم بِاَنَّ اللهَ یری ( علق ۱۴ ) " با ترجمه البته یک خط هم نمیشه. این یک خط رو تمام مردم شهر، درصد قابل توجهی از مردم استان و تعداد عجیب و غریبی از مسافرهای بینِ راهی که از سراسر کشور به این شهر میان و رد میشن، دیدن و یحتمل خواندن! اونقدری بزرگ و خوانا و جذاب هست که نشه نخوانیش! من با مردم استان و ای دیگه ی ایران کاری ندارم، دارم به این موضوع فکر میکنم که تمام مردم شهر، حداقل اونایی که سواد دارند، میدانن که هرکاری، تو هرجایی و زمانی انجام بدن خدا میبینه، بعد میرم یه سر داخل شهر میزنم، بازار، کوچه، خیابان، پیاده رو؛ جاهایی که خیلی تو چشمه و همه میتونن ببینن، بعد دوباره به اون بیلبورد فکر میکنم، به این فکر میکنم که ما کارِمان به جایی کشیده، به حدی از وقاحت رسیدیم که میدانیم خدا هر غلطی که کنیم رو میبینه ، ولی بازم تغییری در کار و رفتار و گفتارمان ایجاد نمیکنیم! مخلوقات جالبی هستیم ما! فتبارک الله احسن الخالقین!!! اعوذ بالله من ال الرجیم!!!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/16/آیا-انسان-نمیداند-که-خدا-او-را-می-بیند




مسابقه ی داستان نویسیِ پنج زندگی ( پست ثابت + اون پایین زندگی برقراره )

درخواست حذف اطلاعات
سلامی به بلندای مجموعه ی ۷ جلدیِ در جستجوی زمان از دست رفته! مقدمه چینی نمیکنم، این پست یک مسابقه ی داستان نویسیه و شما داخلشید! نگاهی به فضای وبلاگ نویسی کنیم میفهمیم که تو بلاگستان هرچیزی پیدا میشه جز داستان! داستان نویسی به شدت مظلوم واقع شده و دلیلش هم احتمالاً ترس و واهمه ی بلاگرها از روبرو شدن با غول داستان نویسیه! غولی که توسط خود ما و تخیل و توهم ما شکل میگیره، چون هیچ وقت اونطوری که باید بهش نزدیک نشدیم و همیشه از دور درموردش خیال پردازی های پیچیده و ترسناک کردیم که ما نمیتونیم داستان بنویسیم! ما جی.آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ نیستیم! ما نمیتونیم شا ار خلق کنیم. مشکل از همینجا شروع میشه که ما از همین ابتدا به دنبال خلق شا اریم! بدون شروع از خط آغاز، به دنبال ربان خط پایانیم. غافل از اینکه تمام اسطوره های دنیای نویسندگی از خط آغاز شروع ؛ اون ها با اسنپ نرسیدن به اوج! قدم به قدم شروع و موانع و سدها رو فتح و ازشون گذشتن که به چنین جایگاهی رسیدن. این مسابقه قرار نیست ی رو جی .آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ کنه! کلاً قرار نیست ی جای شخص دیگه ای رو بگیره ؛ ولی میتونه یه تلنگر، یه نقطه باشه که اگه امتدادش بدیم به خط شروع برسه؛ خطی که هدفش رسیدن به جایگاه هاییه که خودمون برای خودمون میسازیم. به نظرم وقتشه که مغزهامون رو قلقلک بدیم و خیال پردازی هامون رو شروع کنیم و جهان های خودمون رو تو داستان ها بسازیم و خلق کنیم، وقتشه سرنوشت شخصیت های داستانی رو به دست بگیریم و تعیین کنیم تهِ قصه شون چی بشه! مسابقه از چه قراره: ادامه مطلب



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/12/مسابقه-ی-داستان-نویسی-پنج-زندگی




عاشق نشو! دلت رو صابون کِرِل بزن!

درخواست حذف اطلاعات
تنفری که من نسبت به دو کلمه ی رِل و کراش دارم، هیتلر نسبت به یهودی ها نداشت! به حدی این روز ها این دو کلمه رو به شکل تهوع آوری تکرار میکنن، که اگه امکانات و قدرتش رو داشتم، تمام دختر - پسرهایی که این دو کلمه رو به کار میبرن، در اردوگاه آشویتس، درون کوره های آجر پزی میسوزاندم، از چربی های بدن شان صابون ساخته، به اسم تجاریِ " کِرِل " تو سطح کشور پخش کرده و هولوکاستی دگر را رقم میزدم! * برای اخذ نمایندگی رسمی در ای سراسر ایران زیر همین پست کامنت بذارید!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/13/عاشق-نشو-دلت-رو-صابون-کرل-بزن




مسابقه ی داستان نویسیِ پنج زندگی

درخواست حذف اطلاعات
سلامی به بلندای مجموعه ی ۷ جلدیِ در جستجوی زمان از دست رفته! مقدمه چینی نمیکنم، این پست یک مسابقه ی داستان نویسیه و شما داخلشید! نگاهی به فضای وبلاگ نویسی کنیم میفهمیم که تو بلاگستان هرچیزی پیدا میشه جز داستان! داستان نویسی به شدت مظلوم واقع شده و دلیلش هم احتمالاً ترس و واهمه ی بلاگرها از روبرو شدن با غول داستان نویسیه! غولی که توسط خود ما و تخیل و توهم ما شکل میگیره، چون هیچ وقت اونطوری که باید بهش نزدیک نشدیم و همیشه از دور درموردش خیال پردازی های پیچیده و ترسناک کردیم که ما نمیتونیم داستان بنویسیم! ما جی.آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ نیستیم! ما نمیتونیم شا ار خلق کنیم. مشکل از همینجا شروع میشه که ما از همین ابتدا به دنبال خلق شا اریم! بدون شروع از خط آغاز، به دنبال ربان خط پایانیم. غافل از اینکه تمام اسطوره های دنیای نویسندگی از خط آغاز شروع ؛ اون ها با اسنپ نرسیدن به اوج! قدم به قدم شروع و موانع و سدها رو فتح و ازشون گذشتن که به چنین جایگاهی رسیدن. این مسابقه قرار نیست ی رو جی .آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ کنه! کلاً قرار نیست ی جای شخص دیگه ای رو بگیره ؛ ولی میتونه یه تلنگر، یه نقطه باشه که اگه امتدادش بدیم به خط شروع برسه؛ خطی که هدفش رسیدن به جایگاه هاییه که خودمون برای خودمون میسازیم. به نظرم وقتشه که مغزهامون رو قلقلک بدیم و خیال پردازی هامون رو شروع کنیم و جهان های خودمون رو تو داستان ها بسازیم و خلق کنیم، وقتشه سرنوشت شخصیت های داستانی رو به دست بگیریم و تعیین کنیم تهِ قصه شون چی بشه! مسابقه از چه قراره: سخت نیست. قرار نیست شاخ غول بشکنید. اصلاً نگران نباشید. ساده و کوتاه توضیح میدم. تصمیم گرفتیم مدل برگزاری مسابقه نخ نما و تکراری نباشه و یه حرکت جدید رو شروع کنیم. به این شکل که ما ۵ تا شخصیت داستانی ساختیم و پرداختیم که هرکدام مربوط به یک سبک و مدل داستان نویسیه! شما در این مسابقه یکی از این ۵ شخصیت رو انتخاب میکنید و با توجه به ویژگی ها و خصوصیات شخصیت، یک داستان مینویسید. و باید این مسئله رو در نظر بگیرید که شرط پذیرش و ورود داستان شما به مسابقه اینه که با شخصیت ساخته شده توسط ما داستان بنویسید، و شخصیت اول داستانتون باید تمام ویژگی های شخصیت ما رو داشته باشه، در غیر این صورت داستان تون رد میشه. معرفی شخصیت ها: خب ما ۵ شخصیت داریم که هر کدام مربوط به یک موضوع داستان نویسیه؛ موضوعات و یا ژانر داستان ها به این پنج دسته تقسیم میشن که هرکدام دارای یک شخصیت داستانی مستقل هستند: - ترسناک: ظرفیت: ۱۵ اسم: آیزاک معرفی: یه پسر 14 ساله که توی کودکی 2 تا از انگشتای دست راستش بریده شده. انگشت کوچولو و انگشت کناریش. بیماریِ زالی داره و عینکیه. تو 13 سالگی برادر 2 ساله ش رو با چاقو کشته. گلوش رو بریده. تیک عصبیش اینه که چشم راستش تند تند پلک میزنه. صداش خیلی ریزه. با ی تقریبا دیالوگ نداره و فقط انگشت شمار، مادرش باهاش حرف میزنه هرشب موقع شام. عاشق عروسک های دخترانه س و به هم ِ دو تیکه ف برای شنیدن صدای اشیدگی و سایش. - عاشقانه: ظرفیت: ۱۵ اسم: ایوا معرفی: یه دختر ۲۳ ساله ای که طرفدار سادگیه... زندگی رو ساده می گیره و سعی می کنه هر چیزی رو به ساده ترین شکل ممکن حل کنه... چشماش قهوه ای روشنه و نه چاقه و نه لاغر... اهل تظاهر نیست، دورو نیست و فقط خودشه... وقتی ۵ سالش بود پدر و مادرش و چشم چپش رو طی یه آتش سوزی از دست میده و یه شوک بهش وارد میشه و دیگه نمی تونه حرف بزنه و انی که از این قضیه خبر ندارن فکر می کنن این دختر لاله...! یه قسمتی از موهاشم روی چشم چپشه... در حال حاضر تو یه کتاب فروشی زندگی و کار می کنه که طبقه ی همکف یه ساختمون مس یه... یه دفترم داره که توش راجع به خیال پردازی هاش درباره ی فرد ن واحد ۸ که هیچ وقت نشده ببینتش نوشته و اون رو بین کتابای خیلی قدیمی که ی سمتشون نمیره نگهداری می کنه! یه نکته هست اونم اینه که تو خواب راه میره و فقط اون زمانه که می تونه حرف بزنه...توی خواب...! - اجتماعی: ظرفیت: ۱۵ اسم: فرانکی معرفی: عینک قهوه ای مربعیِ بزرگ با سیبیل تیرۀ پ شت و ریش تیغ زده و گردن کلفت و موهای کچل. چاق. تفریحات روزانه ش یدن کنار خیابون و لاس زدن با دخترای جَوونه. دارای حساسیت به گربه. فوبیای آب و غرق شدن هم داره. یک بار دلش میخواسته کوکائین رو تجربه کنه اما ترسیده که اتفاقی بیفته و رئیساش ا اجش کنن. میل به انارشیسم داره. - فانتزی: ظرفیت: ۱۵ اسم: کاردن نیفر معرفی: مرد جوانی با قدِ متوسط و موهای طلایی رنگ. حدودا سی ساله به نظر می رسد ولی تجربه و رفتارش نشان می دهد که بیشتر از این ها عمر کرده. چه چیزی او را جوان نگه داشته است؟ گونه هاش استخوانی و چشماش قهوه ای رنگه و به ندرت لبخند می زنه. جای زخم بزرگ و عجیبی در زیرِ لباس و بر روی اش داره که ی از وجودِ اون خبر نداره. همیشه دو خنجرِ ش ته از جنسِ نقره با خودش حمل می کنه انگار که هر لحظه منتظرِ خطر باشه . روزی یک قهرمان بوده و با درباریان نشست و برخاست داشته، اما الان دیگه در قلب های مردم جایی نداره و از سوی حکومت ه . برای همین هم از گذشته اش فرار کرده و در یک روستای کوچیک در حاشیه ی کشور، مشغول کار در یک آهنگریه؛ بدونِ آنکه ی او را در آنجا بشناسه. - طنز: ظرفیت: ۱۵ اسم: مُصیِب معرفی: ۴۲ سالشه. لاغر و بلند. موهای دُم اسبی جوگندمی. آرام حرف میزنه و سعی میکنه خیلی کت و رسمی حرف بزنه ولی بلد نیست. دستشویی زیاد میره چون تکرر ادرار داره. کت و شلوار رو هم با کتونی سفید میپوشه. رئیس دانشکده س. از همون دوران کودکی علاقه زیادی به جلب توجه و تشویق و تحسین دیگران داشته. همیشه فقط شبای امتحان درس میخونده و با کمک تقلب نتیجه های مقبولی میگرفته. بسیار ساده به نظر میرسه. عجوله. شخصیت مستقلی نداره. نظرش کاملأ وابسته به نظر دیگرانه. نگران از دست دادن جایگاهشه. سعی میکنه همه رو راضی نگه داره. توی همه ی سخنرانی ها و کنفرانس ها بیشتر به حرف های حاشیه ای میپردازه. سعی میکنه محکم باشه و اعتماد به نفس داشته باشه اما اغلب موقع سخنرانی تهِ صداش یه لرزش خاصی حس میشه. سخت عاشق هیتلره و ع شو تو کیفش گذاشته. به احترام هیتلر سیبیلش هم شبیه هیتلر گذاشته.
برنده ها چجوری انتخاب میشن: به دو شکل. برای انتخاب برنده ها از دو راه میشه امتیاز گرفت. یک راه جلب رضایت تیم داوریه که تشکیل شده از سه نفر که واسه جلوگیری از حاشیه سازی و حرف و حدیث ح گمنام دارند و در مسابقه هم شرکت نمیکنند طبیعتاً و فقط یک نفرشون بلاگره که باز هم جلوی حاشیه سازی گرفته شه . اون دو شخص هیچ شناختی از بلاگرها ندارند که بخوان جانب داری کنند یا هرچی. اون یه نفری هم که بلاگره بخاطر وبلاگی بودن این مسابقه تو تیم داوریه و اونقدری شریف هست که جانب داری نکنه. هر داور واسه هر داستان از یک تا پنج امتیاز میده. پس هر شخص از سمت داور ها میتونه حداکثر ۱۵ امتیاز بگیره. راه دیگه ی گرفتن امتیاز هم از سمت مخاطبینه. هر رای و یا لایک یک امتیاز محسوب میشه و هیچ حق نداره داستان خودش رو لو بده که بیان بهش رای بدن و اگه چنین اتفاقی بیفته شخص خاطی از مسابقه حذف میشه. ولی دعوت از دنبال کننده ها و تشویق شون به شرکت در رای دهی مشکلی نداره. جایزه هم میدین؟ جایزه هم داریم دوستان . یه گروه فرهنگی که تمایلی به افشای اسم شون ندارن جوایز این مسابقه رو تقبل . دوتا جایزه داریم که به نفرات اول و دوم داده میشه. نفر اول ۱۰۰ هزار تومن پول رایج مملکت کمک هزینه ی ید کتاب و نفر دوم ۵۰ هزار تومن. به این شکل که برنده ها تا سقف جایزه شون کتاب معرفی میکنن و ما تهیه و واسشون ارسال میکنیم. مهلت ارسال آثار: تا ۲۸ مهر فرصت دارید داستان ها رو زیر همین پست و به صورت خصوصی بفرستید. ۱۶ روز زمان منصفانه و خوبیه واسه نوشتن یک داستان! چه لطفی از شما برمیاد؟! لطف کنید تا جایی که ممکنه این مسابقه رو هم رسانی کنید و به رفقاتون اطلاع بدید که این مسابقه شروع شده. به دوستاتون که داستان نویس هستند هم اطلاع بدید. به اونایی هم که نیستن هم اطلاع بدید! بالا ه باید از یه جایی شروع کنیم. این مسابقه یه بهانه س. نکاتی چند: - محدودیتی واسه تعداد واژه و کلمات و این قبیل مسائل نذاشتیم که دست و ب ون بسته نشه . ولی شما هم رعایت کنید و بی جنبه بازی درنیارید و هری پاتر نفرستید خدا ی. - حداقل تعداد شرکت کننده باید ۱۵ نفر باشه که مسابقه رسمیت پیدا کنه و در غیر این صورت کلاً این مسابقه منتفیه. - مسابقه تک مرحله ایه و تکلیف برنده ها تا ۵ آبان ماه مشخص میشه. یک هفته فرصت دارید واسه رای دادن. - افرادی که بلاگر نیستن هم میتونن شرکت کنن. - ارسال جوایز تا ماه صفر یا شاید زودتر - هر ی میخواد شرکت کنه ابتدا باید زیر همین پست اعلام آمادگی کنه و شخصیت انتخ ش رو هم تعیین کنه. - هر شخصیت ۱۵ تا ظرفیت داره. یعنی هرشخصیت رو فقط ۱۵ نفر میتونن انتخاب کنن. واسه ی جلوگیری از اصرار بر شخصیت خاص این حرکت انجام میشه. - هر سوالی مربوط به مسابقه دارید همینجا بپرسید.
بسم الله!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/12/مسابقه-ی-داستان-نویسی-پنج-زندگی




پسرِ شلوارکُردی پوش

درخواست حذف اطلاعات
اگه یه روزی قرار باشه ابَرقهرمان بشم، یا قدرتِ فراانسانیِ خاصی داشته باشم، نه بدنِ تنومندِ سبزرنگِ هالک با عربده های تکان دهنده ش رو میخوام، و نه لباس خوش رنگ و جذبِ اسپایدرمن و اون تارهای عنکبوتیش؛ چکشِ آزگاردیِ ثور رو هم نمیخوام؛ تمایلی به پوشیدنِ اون شنلِ سیاه و نقابِ عصبانی و خشنِ بتمن هم ندارم؛ کلاً جنسِ اَبَرقهرمانیِ من با این ها متفاوته! لباسِ مخصوصِ ابَرقهرمانیِ من یه شلوار کُردیِ مشکی با بادخورِ اضافی خواهد بود! تقریباً پنج برابرِ شلوار کُردی های عادی ظرفیتِ ذخیره سازیِ هوا خواهد داشت! شنل نخواهم داشت! یک زی وشِ آبیِ بد رنگ از کشوی لباس های پدرم کِش رفته و با یک ماژیکِ مشکی، با همون خطِ داغانم، روش مینویسم: " sh.k.b " به معنای پسرِ شلوار کُردی پوش! روزِ اولِ ابَرقهرمان بودنم رو هم به این شکل، بطور کاملاً رسمی و با رعایت تمامیِ تشریفاتِ ابرقهرمانانه شروع میکنم: یه بسته پفکِ لوله ایِ لینا و یه س سِ انگور قرمز یا سیب-انبه می م میرم روی یه تپه ی بادگیر، " زیتون تپه "، ( واقع در شهر خودمان ) پفکم رو میخورم، انگشت های نارنجیم رو میچُفَم ( میمَکم )، س سم رو هم میخورم، بادگلو رو میزنم، نوکِ انگشتِ شَستم ( من ابَرقهرمانِ خاصی هستم ) رو میکنم تو دهنم، میبرمش رو هوا، وزش باد رو چک میکنم، وزش باد مناسبه! دکمه های پیراهنِ آبیِ راه راهم رو یکی یکی و با اقتدار باز میکنم، زی وشِ آبیِ بد رنگم میزنه بیرون؛ بعدش کمربندم رو باز میکنم، زیپ شلوارم رو هم باز میکنم، دکمه ش رو قبلش باز ، و در حرکتی ناگهانی یکهو شلوارم رو میکشم پایین! نگران نباشید! که نیستم داغان ها! شلوار کُردیِ ابَرقهرمانانم زیرشه! حالا همه چیز آماده ی یک روز بادی برای یک اَبَرقهرمانِ متواضع و متدینه که در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشوده! [ :)))) ] یه نگاه به پایین تپه میندازم، و درحال که باد از پاچه ی شلوارم وارد میشه و تمام ظرفیتِ بادگیر های شلوار رو پُر میکنه، باد لابلای موهام هم میره و چند طُره ی مو هم میریزه رو پیشانیم و آهنگ حماسیِ کُردیِ شاد پخش میشه، و من طی حرکتی جوگیرانه خودم رو پرت میکنم پایین! ولی طولی نمیکشه که دست به میام بالا و به همون شکل به سمتِ شهر پرواز میکنم. شهر شلوغه . نزدیک سطح زمین میشم تا همه من رو ببینن. مردم شهر باید با اَبرقهرمان جدیدشان آشنا بشن . مردم خوشحال نیستن. انگار که زندگی داره اذیت شان میکنه، درگیرشان میکنه. منم اینا رو میدانم. واسه همینه که اونجام! نزدیک شان که میشم میخندم، بلند بلند، قاه قاه، هار هار، قار قار، مردم من رو میبینن، یه ابرقهرمانِ لاغر مُردنیِ درازِ دیوانه که شلوار کُردی به پاشه و زی وش آبیِ بد رنگ تنش و بلند بلند میخنده و پرواز میکنه! اونا هم میخندن، بلند بلند، قاه قاه، هار هار، قار قار! اونا هم مثل من دیوانه ان! و من عاشق این جنس دیوانگی هام!
+ همه ی ما پسرها یه تشکر به کُردها بابت اختراع شلوار کُردی بد اریم! ممنون کردستان!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/07/پسر-شلوارکردی-پوش




آ ین بار کِی سحر را دیدی؟! دو ساعت پیش؛ دور دهنش قهوه ای بود، ولی داشت پفک میخورد!

درخواست حذف اطلاعات
اسامی های سینمایی داره به جاهای خیلی باریک کشیده میشه! بعد از اسب حیوان نجیبی است ، پا تو کفشِ من نکن، بعدازظهر سگی سگی و قطاری از این اسامی عجیب، پس از اکران آ ین بار کی سحر را دیدی، اسامی های سینمای ایران وارد کانال جدید و خطرناکی شد! در آینده اگه شاهد اسامی پایین بر سردَر سینماهای مملکت بودین، سنگ کوب نکنید! - - ممد سالن پایه ای؟! - سلام من را به ات برسان سارا! - نیکی با نیکو به درکه رفتند ولی جیگر نخوردند، آن ها در... - راستی! ی پیر و فرتوتِ معتادِ مُفنگیِ بنگی ات چطور است؟! - دیروز بهمن را دیدم! تیر میکشید، ولی دهانش بوی سیر میداد ! - وقتی کامبیز دستشوییِ خانه ی ننه ش بود، سلیمه در شوفاژخانه چه پفکی میخورد؟! - من که خوبم، تو هم که خوبی، او هم که همینطور، آن ها هم از قضا خوب هستند، ایشان هم بطور کاملاً اتفاقی و طی رخدادی عجیب خوب هستند، آیدا! منوچهر چرا انقدر بد است؟! هان؟!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/09/آخرین-بار-کی-سحر-را-دیدی-دو-ساعت-پیش-دور-دهنش-قهوه-ای-بود،-ولی-داشت-پفک-میخورد




پسرِ شلوارکُردی پوش

درخواست حذف اطلاعات
اگه یه روزی قرار باشه ابَرقهرمان بشم، یا قدرتِ فراانسانیِ خاصی داشته باشم، نه بدنِ تنومندِ سبزرنگِ هالک با عربده های تکان دهنده ش رو میخوام، و نه لباس خوش رنگ و جذبِ اسپایدرمن و اون تارهای عنکبوتیش؛ چکشِ آزگاردیِ ثور رو هم نمیخوام؛ تمایلی به پوشیدنِ اون شنلِ سیاه و نقابِ عصبانی و خشنِ بتمن هم ندارم؛ کلاً جنسِ اَبَرقهرمانیِ من با این ها متفاوته! لباسِ مخصوصِ ابَرقهرمانیِ من یه شلوار کُردیِ مشکی با بادخورِ اضافی خواهد بود! تقریباً پنج برابرِ شلوار کُردی های عادی ظرفیتِ ذخیره سازیِ هوا خواهد داشت! شنل نخواهم داشت! یک زی وشِ آبیِ بد رنگ از کشوی لباس های پدرم کِش رفته و با یک ماژیکِ مشکی، با همون خطِ داغانم، روش مینویسم: " sh.k.b " به معنای پسرِ شلوار کُردی پوش! روزِ اولِ ابَرقهرمان بودنم رو هم به این شکل، بطور کاملاً رسمی و با رعایت تمامیِ تشریفاتِ ابرقهرمانانه شروع میکنم: یه بسته پفکِ لوله ایِ لینا و یه س سِ انگور قرمز یا سیب-انبه می م میرم روی یه تپه ی بادگیر، " زیتون تپه "، ( واقع در شهر خودمان ) پفکم رو میخورم، انگشت های نارنجیم رو میچُفَم ( میمَکم )، س سم رو هم میخورم، بادگلو رو میزنم، نوکِ انگشتِ شَستم ( من ابَرقهرمانِ خاصی هستم ) رو میکنم تو دهنم، میبرمش رو هوا، وزش باد رو چک میکنم، وزش باد مناسبه! دکمه های پیراهنِ آبیِ راه راهم رو یکی یکی و با اقتدار باز میکنم، زی وشِ آبیِ بد رنگم میزنه بیرون؛ بعدش کمربندم رو باز میکنم، زیپ شلوارم رو هم باز میکنم، دکمه ش رو قبلش باز ، و در حرکتی ناگهانی یکهو شلوارم رو میکشم پایین! نگران نباشید! که نیستم داغان ها! شلوار کُردیِ ابَرقهرمانانم زیرشه! حالا همه چیز آماده ی یک روز بادی برای یک اَبَرقهرمانِ متواضع و متدینه که در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشوده! [ :)))) ] یه نگاه به پایین تپه میندازم، و درحال که باد از پاچه ی شلوارم وارد میشه و تمام ظرفیتِ بادگیر های شلوار رو پُر میکنه، باد لابلای موهام هم میره و چند طُره ی مو هم میریزه رو پیشانیم و آهنگ حماسیِ کُردیِ شاد پخش میشه، و من طی حرکتی جوگیرانه خودم رو پرت میکنم پایین! ولی طولی نمیکشه که دست به میام بالا و به همون شکل به سمتِ شهر پرواز میکنم. شهر شلوغه . نزدیک سطح زمین میشم تا همه من رو ببینن. مردم شهر باید با اَبرقهرمان جدیدشان آشنا بشن . مردم خوشحال نیستن. انگار که زندگی داره اذیت شان میکنه، درگیرشان میکنه. منم اینا رو میدانم. واسه همینه که اونجام! نزدیک شان که میشم میخندم، بلند بلند، قاه قاه، هار هار، قار قار، مردم من رو میبینن، یه ابرقهرمان دیوانه که شلوار کُردی به پاشه و زی وش آبیِ بد رنگ تنش و بلند بلند میخنده و پرواز میکنه! اونا هم میخندن، بلند بلند، قاه قاه، هار هار، قار قار! اونا هم مثل من دیوانه ان! و من عاشق این جنس دیوانگی هام!
+ همه ی ما پسرها یه تشکر به کُردها بابت اختراع شلوار کُردی بد اریم! ممنون کردستان!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/07/پسر-شلوارکردی-پوش




داستان یک فانتزی

درخواست حذف اطلاعات
از موستانگِ فوردم پیاده میشم. تو برقِ بدنه ی ماشین، کت شلوار مشکیم رو چک میکنم؛ محض اطمینان و از روی عادت با دست چندتا زنبوری روی شانه هام میزنم، واسه اینکه گرد و خاکی روش نباشه. تو آیینه بغل ماشین، کلاه شاپوی مشکیم رو نگاه میکنم، نوکش رو کج میکنم، صاف می ایستم، روی کفش های چرمیِ نوک تیزِ سیاهم رو با پشتِ شلوارم تمیز میکنم، چک میکنم که برق بزنه. چرا پشت شلوارم مهم نیست که خاکی بشه؟! چون مهم نیست و من با اون حرکت حال میکنم. بعد عینکِ دودیم رو روی چشم هام چِفت میکنم، صندوق عقب ماشینم رو باز میکنم، یه پیت بزرگ از داخلش بیرون میکشم و به سمتِ پمپ بنزین حرکت میکنم. خیلی آرام و جذاب به سمتِ اولین جایگاه سوخت میرم. اواسط شبه و پمپ بنزین شلوغه. پُر از ماشین سواری و کامیون های باربری. بدون رعایت صف میرم و نازل سوخت رو فرو میکنم تو پیت و اون ماسماسکش رو فشار میدم و بنزین تو دل پیت جاری میشه. ی که نازل سوخت رو از دستش، به زور گرفته بودم شاکی میشه و با قفل فرمان میاد سمتم که استخوان های صورتم رو تو خود صورتم خورد کنه. ولی من حواسم بهش هست. نرسیده به یک متریم با شوکر از راه دور به تشنج میندازمش؛ ولی دست از پُر پیت نکشیده بودم! چند نفر حواسشون به ما پرت شده و نگاهمون میکنن. ولی انگار که بترسن و تو بهت فرو رفته باشن، جلو نمیان و به کارشون میرسن. منم بی تفاوت پیت رو پُر میکنم و نازل رو از تو پیت درمیارم و میبرمش سمتِ جک. ( جک اسمیه که رو اون یارو که میخواست با قفل فرمان من رو بزنه گذاشتم. اسم واقعی رو نمیدونم. ولی به قیافه ش میخوره جک باشه یا حتی بیل! ) نازل رو به طرفش میکشم و درحالی که داره ویبره میره، یه دونه با نازل میزنم تو گیج گاهش تا دیگه نلرزه. وقتی میلرزید خیلی زشت تر و غیرقابل تحمل تر میشد. وقتی که دیگه نلرزید، نازل رو فرو میکنم تو دهنش و دوباره اون ماسماسک لعنتی رو فشار میدم. انقدری فشارش میدم که بنزین از دهنش سرریز کنه. مردم واقعاً دیگه میترسن و سریع سوار ماشین هاشان میشن که بزنن به چاک. واقعاً عیب خیلی از آدم هاست که بلد نیستن زود بزنن به چاک. مثل اون یارو ِ کچل که انگار که واسش اهمیتی نداشت یه نفر نازل سوخت رو فرو کرده تو دهن یه آدم و داره خیکش رو با بنزین پُر میکنه. زدن به چاک مسئله ایه که به نظرم لازمه جزو واحد های درسی بشه. خیلی از مشکلات بشریت با همین زدن به چاک حل میشه. به هرحال واسه من اهمیتی نداره. به کارم ادامه دادم. پیت بنزین رو گرفتم و شروع به خالی ش تو سطح پمپ بنزین. همه با جیغ و داد فرار ؛ زن ها رو میگم. انگار اگه جیغ نزنن کل هیکلشون کهیر میزنه. یکی از مسئولین پمپ بنزین میاد طرفم که جلوم رو بگیره، ولی من نیومده بودم که جلوم رو بگیرن. بخاطر همین هفت تیر کوچیکم رو از پشت کمرم درمیارم و سه تا گلوله حرامش میکنم! یکی تو پاش، یکی تو شکمش، یکی هم تو اون کله ی پوکِ گنده ش! پیت خالی شد. خالیش . ولی کافی نبود. دوباره یه نازل دیگه رو میگیرم و تا میشه خالیش میکنم کف زمین. حالا دیگه کافیه. حرکت میکنم طرف جک. روی زمین میکشمش سمت بیرون پمپ بنزین. یکم از دهنش بنزین میریزه بیرون؛ کل مسیر رو با بنزین بدنش خیس کرده. ولش میکنم کف آسف و همینجوری الکی یدونه لگد میزنم تو شیکمش؛ میخواستم بفهمم لگد با این کفش های نوک تیز تو شکمی که پر از بنزینه چه حالی میده! اینم خیلی حال داد. سر شانه هام رو میتکانم. کلاهم رو درست میکنم. یه سیگار برگ بزرگ از جعبه ی ف ی تاشوی مخصوصش درمیارم. فندک طلاییم رو بیرون میکشم که شبیه اسکلتِ دایناسوره. سیگارم رو روشن میکنم. یه پُک عمیق میگیرم و دودش رو به شکل اسکلت آدمیزاد میدم بیرون. ( خیلی سخته! شما امتحان نکنید. ) فندک رو روشن نگه میدارم. میشینم و دهن جک رو باز میکنم. به شکلی که باز بمانه. بنزین به خورد خیکش رفته. ولی دهنش بوی بنزین میده. ازش فاصله میگیرم. فندک رو میندازم تو دهنش. از بچگی نشانه گیریم دقیق بود. یکم طول میکشه. شروع میکنم به سمت ماشینم حرکت میکنم. پشت به جک. چند ثانیه طول میکشه تا منفجر بشه. تیکه های بدنش پام پرتاب میشن. بوی گوشت سوخته ی میدن. واکنشی نشون نمیدم. به سمت ماشینم حرکت میکنم . و درحالی که دوربین از دور و با یه موزیک حماسی داره از پُک زدن به سیگارم تصویر میگیره، کل پمپ بنزین، به اضافه ی اون کچل منفجر میشه و میره هوا! بوووووووم!
+ راستی بهتون گفتم چرا این پمپ بنزین رو فرستادم هوا؟! الان میگم. دلیل خاصی نداشت؛ چون حال میده! تو فانتزی هاتان به دنبال دلیل نباشید. حال کنید فقط! ++ از پشت صحنه خبر دادن ۶۰۰ امین پست این وبلاگه! ۶۰۰ عدد جذ ه.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/04/داستان-یک-فانتزی




پسرِ شلوارکُردی پوش

درخواست حذف اطلاعات
اگه یه روزی قرار باشه ابَرقهرمان بشم، یا قدرتِ فراانسانیِ خاصی داشته باشم، نه بدنِ تنومندِ سبزرنگِ هالک با عربده های تکان دهنده ش رو میخوام، و نه لباس خوش رنگ و جذبِ اسپایدرمن و اون تارهای عنکبوتیش؛ چکشِ آزگاردیِ ثور رو هم نمیخوام؛ تمایلی به پوشیدنِ اون شنلِ سیاه و نقابِ عصبانی و خشنِ بتمن هم ندارم؛ کلاً جنسِ اَبَرقهرمانیِ من با این ها متفاوته! لباسِ مخصوصِ ابَرقهرمانیِ من یه شلوار کُردیِ مشکی با بادخورِ اضافی خواهد بود! تقریباً پنج برابرِ شلوار کُردی های عادی ظرفیتِ ذخیره سازیِ هوا خواهد داشت! شنل نخواهم داشت! یک زی وشِ آبیِ بد رنگ از کشوی لباس های پدرم کِش رفته و با یک ماژیکِ مشکی، با همون خطِ داغانم، روش مینویسم: " sh.k.b " به معنای پسرِ شلوار کُردی پوش! روزِ اولِ ابَرقهرمان بودنم رو هم به این شکل، بطور کاملاً رسمی و با رعایت تمامیِ تشریفاتِ ابرقهرمانانه، یه بسته پفکِ لوله ایِ لینا و یه س سِ انگور قرمز یا سیب-انبه می م میرم روی یه تپه ی بادگیر، " زیتون تپه "، ( واقع در شهر خودمان ) پفکم رو میخورم، انگشت های نارنجیم رو میچُفَم ( میمَکم )، س سم رو هم میخورم، بادگلو رو میزنم، نوکِ انگشتِ شَستم ( من ابَرقهرمانِ خاصی هستم ) رو میکنم تو دهنم، میبرمش رو هوا، وزش باد رو چک میکنم، وزش باد مناسبه! دکمه های پیراهنِ آبیِ راه راهم رو یکی یکی و با اقتدار باز میکنم، زی وشِ آبیِ بد رنگم میزنه بیرون؛ بعدش کمربندم رو باز میکنم، زیپ شلوارم رو هم باز میکنم، دکمه ش رو قبلش باز ، و در حرکتی ناگهانی یکهو شلوارم رو میکشم پایین! نگران نباشید! که نیستم داغان ها! شلوار کُردیِ ابَرقهرمانانم زیرشه! حالا همه چیز آماده ی یک روز بادی برای یک اَبَرقهرمانِ متواضع و متدینه که در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشوده! [ :)))) ] یه نگاه به پایین تپه میندازم، و درحال که باد از پاچه ی شلوارم وارد میشه و تمام ظرفیتِ بادگیر های شلوار رو پُر میکنه، باد لابلای موهام هم میره و چند طُره ی مو هم میریزه رو پیشانیم و آهنگ حماسیِ کُردیِ شاد پخش میشه، و من طی حرکتی جوگیرانه خودم رو پرت میکنم پایین! ولی طولی نمیکشه که دست به میام بالا و به همون شکل به سمتِ شهر پرواز میکنم. شهر شلوغه . نزدیک سطح زمین میشم تا همه من رو ببینن. مردم شهر باید با اَبرقهرمان جدیدشان آشنا بشن . مردم خوشحال نیستن. انگار که زندگی داره اذیت شان میکنه، درگیرشان میکنه. منم اینا رو میدانم. واسه همینه که اونجام! نزدیک شان که میشم میخندم، بلند بلند، قاه قاه، هار هار، قار قار، مردم من رو میبینن، یه ابرقهرمان دیوانه که شلوار کُردی به پاشه و زی وش آبیِ بد رنگ تنش! اونا هم میخندن، بلند بلند، قاه قاه، هار هار، قار قار! اونا هم مثل من دیوانه ان! و من عاشق این جنس دیوانگی هام!
+ همه ی ما پسرها یه تشکر به کُردها بابت اختراع شلوار کُردی بد اریم! ممنون کردستان!



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/07/پسر-شلوارکردی-پوش




داستان یک فانتزی

درخواست حذف اطلاعات
از موستانگِ فوردم پیاده میشم. تو برقِ بدنه ی ماشین، کت شلوار مشکیم رو چک میکنم؛ محض اطمینان و از روی عادت با دست چندتا زنبوری روی شانه هام میزنم، واسه اینکه گرد و خاکی روش نباشه. تو آیینه بغل ماشین، کلاه شاپوی مشکیم رو نگاه میکنم، نوکش رو کج میکنم، صاف می ایستم، روی کفش های چرمیِ نوک تیزِ سیاهم رو با پشتِ شلوارم تمیز میکنم، چک میکنم که برق بزنه. چرا پشت شلوارم مهم نیست که خاکی بشه؟! چون مهم نیست و من با اون حرکت حال میکنم. بعد عینکِ دودیم رو روی چشم هام چِفت میکنم، صندوق عقب ماشینم رو باز میکنم، یه پیت بزرگ از داخلش بیرون میکشم و به سمتِ پمپ بنزین حرکت میکنم. خیلی آرام و جذاب به سمتِ اولین جایگاه سوخت میرم. اواسط شبه و پمپ بنزین شلوغه. پُر از ماشین سواری و کامیون های باربری. بدون رعایت صف میرم و نازل سوخت رو فرو میکنم تو پیت و اون ماسماسکش رو فشار میدم و بنزین تو دل پیت جاری میشه. ی که نازل سوخت رو از دستش، به زور گرفته بودم شاکی میشه و با قفل فرمان میاد سمتم که استخوان های صورتم رو تو خود صورتم خورد کنه. ولی من حواسم بهش هست. نرسیده به یک متریم با شوکر از راه دور به تشنج میندازمش؛ ولی دست از پُر پیت نکشیده بودم! چند نفر حواسشون به ما پرت شده و نگاهمون میکنن. ولی انگار که بترسن و تو بهت فرو رفته باشن، جلو نمیان و به کارشون میرسن. منم بی تفاوت پیت رو پُر میکنم و نازل رو از تو پیت درمیارم و میبرمش سمتِ جک. ( جک اسمیه که رو اون یارو که میخواست با قفل فرمان من رو بزنه گذاشتم. اسم واقعی رو نمیدونم. ولی به قیافه ش میخوره جک باشه یا حتی بیل! ) نازل رو به طرفش میکشم و درحالی که داره ویبره میره، یه دونه با نازل میزنم تو گیج گاهش تا دیگه نلرزه. وقتی میلرزید خیلی زشت تر و غیرقابل تحمل تر میشد. وقتی که دیگه نلرزید، نازل رو فرو میکنم تو دهنش و دوباره اون ماسماسک لعنتی رو فشار میدم. انقدری فشارش میدم که بنزین از دهنش سرریز کنه. مردم واقعاً دیگه میترسن و سریع سوار ماشین هاشان میشن که بزنن به چاک. واقعاً عیب خیلی از آدم هاست که بلد نیستن زود بزنن به چاک. مثل اون یارو ِ کچل که انگار که واسش اهمیتی نداشت یه نفر نازل سوخت رو فرو کرده تو دهن یه آدم و داره خیکش رو با بنزین پُر میکنه. زدن به چاک مسئله ایه که به نظرم لازمه جزو واحد های درسی بشه. خیلی از مشکلات بشریت با همین زدن به چاک حل میشه. به هرحال واسه من اهمیتی نداره. به کارم ادامه دادم. پیت بنزین رو گرفتم و شروع به خالی ش تو سطح پمپ بنزین. همه با جیغ و داد فرار ؛ زن ها رو میگم. انگار اگه جیغ نزنن کل هیکلشون کهیر میزنه. یکی از مسئولین پمپ بنزین میاد طرفم که جلوم رو بگیره، ولی من نیومده بودم که جلوم رو بگیرن. بخاطر همین هفت تیر کوچیکم رو از پشت کمرم درمیارم و سه تا گلوله حرامش میکنم! یکی تو پاش، یکی تو شکمش، یکی هم تو اون کله ی پوکِ گنده ش! پیت خالی شد. خالیش . ولی کافی نبود. دوباره یه نازل دیگه رو میگیرم و تا میشه خالیش میکنم کف زمین. حالا دیگه کافیه. حرکت میکنم طرف جک. روی زمین میکشمش سمت بیرون پمپ بنزین. یکم از دهنش بنزین میریزه بیرون؛ کل مسیر رو با بنزین بدنش خیس کرده. ولش میکنم کف آسف . سر شانه هام رو میتکانم. کلاهم رو درست میکنم. یه سیگار برگ بزرگ از جعبه ی ف ی تاشوی مخصوصش درمیارم. فندک طلاییم رو بیرون میکشم که شبیه اسکلتِ دایناسوره. سیگارم رو روشن میکنم. یه پُک عمیق میگیرم و دودش رو به شکل اسکلت آدمیزاد میدم بیرون. ( خیلی سخته! شما امتحان نکنید. ) فندک رو روشن نگه میدارم. میشینم و دهن جک رو باز میکنم. به شکلی که باز بمانه. بنزین به خورد خیکش رفته. ولی دهنش بوی بنزین میده. ازش فاصله میگیرم. فندک رو میندازم تو دهنش. از بچگی نشانه گیریم دقیق بود. یکم طول میکشه. شروع میکنم به سمت ماشینم حرکت میکنم. پشت به جک. چند ثانیه طول میکشه تا منفجر بشه. تیکه های بدنش پام پرتاب میشن. بوی گوشت سوخته ی میدن. واکنشی نشون نمیدم. به سمت ماشینم حرکت میکنم . و درحالی که دوربین از دور و با یه موزیک حماسی داره از پُک زدن به سیگارم تصویر میگیره، کل پمپ بنزین، به اضافه ی اون کچل منفجر میشه و میره هوا! بوووووووم!
+ راستی بهتون گفتم چرا این پمپ بنزین رو فرستادم هوا؟! الان میگم. دلیل خاصی نداشت؛ چون حال میده! تو فانتزی هاتان به دنبال دلیل نباشید. حال کنید فقط! ++ از پشت صحنه خبر دادن ۶۰۰ امین پست این وبلاگه! ۶۰۰ عدد جذ ه.



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/04/داستان-یک-فانتزی




لالالا لالالایی...

درخواست حذف اطلاعات
شهر پر از اخبار تکان دهنده و مردم در خوابِ عمیقِ روزمرگیِ خود خور و پوفِ بی تفاوتی سر میدادند؛ من عاشق آرامش خواب بودم و این خور و پف بیدارم کرد. حال وقتِ آن رسیده که تکانی درست حس به این شهر و مردمش بدهم؛ چون وقتی از خواب پ ، بختک هایی را بر روی ی مردم دیدم که مرگشان در بیداری مردم بود و خود، لالایی زیر لب می د.
+ از داستان شهرلرزه ++ به زودی در این مکان مسابقه ی داستان نویسی برگزار خواهد شد. [ بنر زرد با متن مشکی بزرگ ]



منبع : http://words-gray.blog.ir/1397/07/02/لالالا-لالالایی