استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

شاهين چت...

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ شاهين چت... از بلاگ شاهين چت... دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



پائولو کوئیلو

درخواست حذف اطلاعات



پائولو کوئیلو
پنجره ی بیمارستان
دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت می‏ د؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می ‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می ‏نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می ‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏ کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغ ها و قوها در دریاچه شنا می‏ د و ک ن با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می ‏شد. همان‏ طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏ کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏ بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏ کرد و روحی تازه می‏ گرفت. روزها و هفته‏ ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالا ه می ‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏ کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا ن نا بود!



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/15/پائولو کوئيلو/




دسته گل

درخواست حذف اطلاعات

پائولو کوئیلو

دسته گل
روزی، اتوبوس خ در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم یده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/16/دسته گل/




من با خدا غذا خوردم

درخواست حذف اطلاعات

پائولو کوئیلو
من با خدا غذا خوردم
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به ی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن د. آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی د، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/17/من با خدا غذا خوردم/




تجلی

درخواست حذف اطلاعات




تجلی

هوا کم کم تاریک میشد، هاسمیک لبه? کلاه را تا روی ابروهایش پائین کشیده، یخه? پ وی ماشی را بخودش? چسبانیده بود و با قدمهای کوتاه ولی چابک بسوی منزل میرفت. اما بقدری فکرش مشغول بود که متوجه اطراف خود نمیشد، و حتی سوز سردی را که میوزید حس نمیکرد. جلو چراغ ابروهای باریک، چشمهای? درشت خیره و لب های نازک او در میان صورت رنگ پریده اش یک ح دور و متفکر داشت.
هاسمیک علاوه بر اینکه خاطرخواه سورن بود، حس وظیفه شناسی و پایداری در قولی که داده بود بیشتر او را شکنجه میکرد. – این خبر شومی که امروز از شوهرش شنید که شب را در خانه? برادر شوهرش دعوت? دارد، همه? نقشه هایش را بهم زد! زیرا هاسمیک ناگریز بود از «رانده ووئی» که به سورن داده بود چشم بپوشد. گرچه بهیچوجه مایل نبود که سورن را غال بگذارد ولی بدقولی را بدتر میدانست – اتفاقی که هرگز برایش رخ? ?نداده بود. چون پیش خود تصور میکرد هرگاه به وعده گاه نرود و یا قبلا به سورن اطلاع ندهد، نه تنها خطایش پوزش ناپذیر خوا هد بود بلکه دشنام بشخصیت خودش میباشد. بهمین دلیل امروز از صبح تا حا? مشغول دوندگی و در جستجوی سورن بود! اما در همه جا تیرش بسنگ خورد وانگهی این مطلبی نبود که بهر ی ابراز د یا بتوسط ی باو بنویسد و یا پیغام بفرستد، حتی رویش نمیشد این موضوع را بدوست جان در یک قالب خود سیرانوش بگوید که بوسیله او به سورن معرفی شده بود. میخواست طوری وانمود د که بطور اتفاق با سورن برخورد کرده است، آنوقت پوزش بخوا هد و قضیه را بگوید. طبیعةً امشب سورن بکافه کنسرت، پاتوغ همیشگی خودش هم نمیرفت! چون شب درس ویلون او پیش واسیلیچ ویولونیست کافه بود. حالا که از همه جا سرخورده بود، میخواست بهر وسیله شده سورن را نزدیک پانسیون واسیلیچ پیدا د و این مطلب را باو بگوید تا اقلا پیش خودش شرمنده نباشد، و خوشقولی خود را به سورن ثابت د. – زیرا این آشنائی یگانه پیش آمد غریب و گوارا در زندگی یکنواخت هاسمیک بشمار میرفت.
یادش میآمد چند سال پیش، به اصرار یکی از دوستانش نزد فالگیری رفت که از روی لرد قهوه فال میگرفت. باو گفته بود که یک دوره? عشقی در زندگی او با یک جوان ?غراندام بلندبا? و خوش سیما روی خوا هد داد. آنروز هاسمیک بحرف زن فالگیر باور نکرد ظاهراً بیزاری نمود، ولی در ته دل شاد شد. شاید پیشگوئی آن زن با? ه او را وادار کرد که با سورن اظهار عشق م. زیرا این پیش آمد را در اثر سرنوشت خود میدانست. اکنون بهیچ قیمتی نمیخواست این فرصت را از دست بدهد. چون شوهرش با آن سر طاس، شکم پیش آمده و ریش زبری که دو روز یکمرتبه میتراشید و مثل سگ پاسوخته دنبال پول میدوید و اسکناسهای رنگین را رویهم جمع میکرد، هرگز نمیتوانست آرزوهای او را برآورد، خوشبختانه شوهرش نسبت باو اطمینان کامل داشت، یا اصلا ا همیت نمیداد – چون او زن گرفته بود مثل اثاثیه? خانه، یکجور بیمه برای زندگی مرتب و آرام، تأمین آشپزخانه و رختخواب بود، یک نوع پیش بینی برای روز پیری و فرار از تنهائی بود تا صورت حق بجانب در جامعه بخود بگیرد. فقط میخواست آدم مطمئنی بکارهای داخلی خانه اش رسیدگی د و بس. به آمد و شدهای هاسمیک هیچ وقعی نمیگذاشت. برفرض هم که هاسمیک را زیر استنطاق می کشید، او همیشه میتوانست? به آسانی بهانه ای بتراشد، اما از زیر بار دعوت برادر شوهرش بهیچ عنوانی نمیتوانست شانه خالی د و از طرف دیگر هم نمیخواست به سورن بدقولی کرده باشد و یا او را باین آسانی از دست بدهد. هنوز سه ربع بتمام شدن درس سورن باقیمانده بود. از اینقرار هاسمیک وقت داشت که بخانه رفته بزک خود را تکمیل د و بعد جلو پانسیون واسیلیچ برود که نزدیک منزل او بود و انتظار وج سورن را بکشد.
هاسمیک همینطور که در فکر غوطه ور بود با خودش نقشه میکشید، صدای بوق اتومبیلی رشته? افکارش را از هم گسیخت. بطرف پیاده رو رفت. دم ابات پستی که بوی کلم از آن بیرون میزد و گروهی سر میزد بیلیارد با جار و جنجال مشغول بازی بودند، ناگهان میان جمعیت ملتفت شد دید واسیلیچ سورن مست ?یعقل با موهای پریشان، صورت رنگ پریده و شانه های پائین افتاده، در حالیکه جعبه ویلون را زیر بغلش زده بود از ابات بیرون آمد. هاسمیک بساعت مچی خود نگاه کرد، شش و بیست دقیقه بود. از خودش پرسید: با وجودی که از موقع درس سورن گذشته، چطور میشود که او هنوز بمنزل نرفته است؟ ولی فوراً متوجه شد که تعجب او بیجاست و لابد شاگردش هم بحال او آشنائی دارد. یادش آمد یکشب دیگر هم واسیلیچ را بهمین ح دیده بود که از همین ابات مست و شنگول بیرون آمد و بطرف یکی از این زنهای کوچه ای رفت و چیزی باو گفت آن زن با صورت بزک کرده رنگرزی شده برگشت و گفت: «– برو گم شو؟ خج نمیکشی؟ خاک بسرت، تو که مرد نیستی. همون یه دفه هم که آمدم از سرت زیاد بود! آدم پیش سگ بره بهتره...» بعد! با صدائی اشیده خندید. آن وقت واسیلیچ با قیافه? وحشت زده از خج برگشت و هاسمیک را در چندقدمی خود دید. نگاه زیرچشمی به او انداخت مثل اینکه گناهی از او سرزده باشد، قدمهایش را تند کرد و از میان تاریکی رد شد. چون او مشتری هر شب خود هاسمیک را میشناخت که در کافه کنسرت برای هر قطعه? سازی زیاد دست میزد با لبخند مؤدبی سر خود را بعلامت تشکر بطرف او خم میکرد. شاید از این جهت خج کشید!
در همان شب هاسمیک تعجب کرد، این مرد که وقتی در کافه ویلون میزد با احساسات مردم بازی میکرد و قادر بود حا?ت گوناگون از لغزش آرشه جادوئی خود روی سیم ویلون تولید کرده و شنوندگان را در دنیاهای ناشناس افسونگر سیر و سیاحت بدهد، چطور ممکن بود که احتیاجات مردمان معمولی را داشته باشد؟ زیرا وقتیکه واسیلیچ با آن ح جدی و لبخند متکبر ویلون را در دست میگرفت، بصورت یک نیمچه خدا در نظر هامسیک جلوه میکرد. اما بعد از پیش آمد آنشب، بی آنکه از ارزش واسیلیچ در نظر هاسمیک بکاهد فقط تا اندازه ای ببدبختی و سرگردانی او پی برد و فهمید همه? کیفهائی که برای مردم معمولی جایز بود، برای ی که دنیاهائی مافوق تصورات و لذایذ سایرین ایجاد میکرد غیرممکن بود. و او کوشش می کرد در پسمانده و وازده? کیف دیگران لذت موهومی برای خودش جستجو د. از آنشب در هاسمیک یک نوع احساس مبهم ترحم و ستایش برای این شخص ولگرد پیدا شده بود. – مردی که آنقدر با شور و حرارت «چارداش» را در کافه مینواخت، مثل اینکه می خواست همه? بدبختیها و سرگردانیهای خود را بشکل ناله? سو ک از روی سیم ویلون بیرون بکشد و یا یک لحظه دردهای خود را فراموش د؛ ولی همینکه در جعبه? ویلون را میبست، یک موجود بدبخت، یک آدمیزاد بیچاره میشد و از درجه? نیمچه خدائی بگرداب مذلت و ناتوانی سقوط میکرد! مثل اینکه ویلون اسباب بدبختی او شده بود با وجود این جعبه? سیاه ویلون را مانند تابوت همه افکار و احساسات خود در هر ابات و دکان پیاله فروشی همراه میبرد!
آیا برای این مرد ریشه کن شده? ولگرد چه ا همیتی داشت که دیر یا زود بخانه برود؟ آیا از ی که هر زنی را سر راه خود میدید دعوت میکرد، ?چه توقعی میشد داشت؟ هاسمیک بقدم های گشاد ?ابالی واسیلیچ نگاه میکرد و سعی داشت که چند ذرع با او فاصله داشته باشد. ?در ضمن امیدوار بود که سورن را جلو پانسیون او ببیند، شاید وسیله ای پیدا کند که مطلب خود را باو بگوید. ?واسیلیچ از دو کوچه گذشت پیچ خورد و جلو منزلش رسید. هاسمیک ?ناامید شد چون سورن را سر راه و یا جلو پانسیون واسیلیچ ندید. ?پیش خودش گمان کرد:? ?بد او در دا?ن یا در اطاق منتطر ش است. بعلاوه پنجره? اطاق واسیلیچ روشن بود.
چرا پنجره روشن بود؟ ?بد ی در اطاق اوست و این شخص حتماً سورن بود. کمی مکث کرد، صدای ویلون بلند شد. هاسمیک جلو پنجره رفت و کوشش کرد که از پشت پارچه? جلو پنجره داخل اطاق را به بیند. اما کوشش او بیهوده بود. ?گوش داد صدای حرف هم شنیده نمی شد، پیش خودش اینطور دلیل آورد: «ویولونیست باید سر ساعت هفت در کافه باشد، پس سورن هم ناچار با او بیرون خوا هد آمد – در اینصورت بهتر است که بخانه رفته آرایش خود را تکمیل م و برگردم.»
هاسمیک به تعجیل بطرف خانه رفت، یک سر وارد اطاق خواب شد. چراغ را روشن کرد، ?جوراب ابریشمی پشت گلی پوشید، ناخنهای دستش را جلا داد، عطر بسر و اش زد، پودر بصورتش مالید و لب خود را سرخ کرد. ?در آینه که نگاه کرد در اثر استعمال عطر هلیوتروپ یک نوع سرگیجه? گوارا باو دست داد، یخه? پ و را از روی کیف بخودش پیچید و کلاه را بدقت سرش گذاشت. ?چند دقیقه از روبرو و نیمرخ خودش را در آینه برانداز کرد و با لبخند راضی و سند از در بیرون رفت. ?ولی مثل چیزی که مطلبی بخاطرش رسید، ?دوباره برگشت و به خدمتگار سپرد هر وقت شوهرش آمد باو بگوید که خانم، ?بدیدن یکی از رفقای هم مدرسه ای خودش رفته است.
ده دقیقه به هفت مانده؟ هاسمیک دستپاچه خارج شد. در کوچه? پانسیون واسیلیچ که رسید چراغ پنجره هنوز روشن بود و همینکه نزدیک رفت صدای ویلون شنیده میشد، چند بار بطول کوچه آ هسته قدم زد. هیکل هر گذرنده ای را که میدید از ترس برخورد با آشنا دلش می تپید و خودش را پشت تنه? و یا در کوچه? تنگ و تاریکی که در آن بود پنهان میکرد. آیا اگر در وقت بزنگاه آشنائی باو برمیخورد، چه میتوانست بگوید؟ – این زنهای دو بهمزن کینه جو و بدزبان که با چشمهای کنجکاو از ?ی در، از پشت پنجره? خودشان گوش بزنگ هستند و منتظرند روی یکنفر لک بگذارند – اینهمه مردمان بد که در دنیا پیدا میشوند و فقط از سرگردانی و بدبختی دیگران لذت میبرند.
آیا همسایه? خود او شوشیک پشت سرش نگفته بود که هر شب در کافه به واسیلیچ چشمک میزند؟ اگر او را در اینجا و درین حال میدید که جلو خانه? واسیلیچ پرسه میزند چه رسوائی! آبرویش بکلی بباد میرفت در اینوقت حس کرد که ضربان قلبش تند شد.
هیکل مردی از پانسیون بیرون آمد. هاسمیک بی باکانه با قدمهای تند باو نزدیک شد ولی یک نفر غریبه بود. ?درین لحظه کنجکاوی و بی حوصلگی زیادی داشت. ?یکجور حس تازه ای در خودش کشف کرد. ?در عین حال که از مردم گذرنده میترسید و درد انتظار و سرگردانی را متحمل میشد، ?یکنوع لذت حقیقی میبرد. ?شاید برای این بود که چشم براه سورن بود؟ یاد یکی از رومانهائی که خوانده بود افتاد. از آن رومانهای پر گیر و دار و ماجراجو بود. در اینوقت حس میکرد که بازیگر رومان شده است. ?تاکنون او مزه? انتظار، اضطراب و عشقبازی کی را نچشیده بود. ?چون در ایام جوانی هیچوقت فرصت عشقبازی پیدا نکرده بود. از همانوقت که چشم و گوشش باز شد او را نامزد همین مرد د. ?اما شوهرش از ریزه کاری های عشق چیز زیادی سرش نمیشد. – حا? او خودش را دختربچه و بازیگر رومان افسون آمیز و باورن ی تصور میکرد.
?صدای ویلون گاهی میبرید و دوباره شروع میشد. ?زمانی یک برگردان را مدت درازی تکرار می د، ?بطوریکه هاسمیک از شنیدن آن بیشتر عصبانی میشد و از جا در میرفت. ?چه کار احمقانه ای که یک نت را صد مرتبه تکرار ند! ?ولی همینکه پیش خودش گمان میکرد شاید سورن باشد اضطراب او فروکش میکرد. – آیا سورن ویلون را زیر چانه اش گرفته بود و با آن انگشتان بلند عصبانی آرشه را روی سیم میغلتانید؟ آیا چشمهایش هم برق میزد؟ آیا چه جور ویلون را گرفته؟ بجلو خم شده یا مثل مجسمه صاف ایستاده؟ اما او باید آهنگهای غم انگیز و عاشقانه بزند نه اینکه یک برگردان را صد مرتبه تکرار د! آیا ممکن است همین انگشتان بلند عصبانی بتن او مالیده بشود؟ لبهای درشت ی او روی لبهایش سائیده بشود و با? ه این وجودی که بنظر هاسمیک یکپارچه مغناطیس میآمد، اندام او را در آغوش بگیرد و هزاران کلمات عشق انگیز بیخ گوش او د؟ هاسمیک لب خود را گزید و سرش را با بی ت تکان داد.
هفت و ده دقیقه! – چطور هنوز درس او تمام نشده؟ چرا واسیلیچ پی کار و بار زندگی خودش بکافه نمیرود؟ شاید ساعت ندارد، اما غیرممکن است. – ولی برای این مرد ?ابالی چه ا همیتی داشت که بکافه برود یا نرود؟ شاید اصلا استعفا داده بود. – اطراف خودش را نگاه کرد، ?به پنجره? اطاق واسیلیچ نزدیک شد. بنظرش آمد که سایه? یکنفر را در اطاق تشخیص داد. اما این سایه آنقدر محو بود! بدقت گوش داد – نه. صدای حرف شنیده نمیشد، شاید میخواست بیرون بیاید خودش را کنار کشید. احتیاط او بیمورد بود، ?چون صدای ویلون از سر نو بلند شد. ?صدای جسته و گریخته و نامرتب آنهم مقام مفصلی که بگوشش آشنا بود میآمد. آیا سورن بود که ویلون میزد یا ش؟ آیا نیامده؟ چرا نیامده؟ شاید ناخوش است یا اتفاقی افتاده است؟ – اگر ممکن بود یکنفر را پیدا کند که بتواند برود و به بهانه ای در اطاق نگاه د و خبرش را برای او بیاورد! چرا خودش? نمیتوانست این کار را د آیا بهتر از انتظار در کوچه نبود؟
هاسمیک با احتیاط نزدیک در پانسیون شد! نگاهی کرد، یک دا?ن دراز تاریک دیده میشد و از درز در اطاق واسیلیچ که خوب کیپ نشده بود یک خط قائم از با? به پائین روشن بود. اگر میتوانست نگاهی کی در اطاق بیندازد و اقلا مطمئن بشود! در اینوقت صدای پائی در حیاط پانسیون شنیده شد. دوباره خودش را کنار کشید. ?به اطراف? نگاه کرد ی دیده نمیشد. ?جلو چراغ بساعت نگاه کرد – یعنی چه؟ هفت و بیست دقیقه. – چه دقیقه های طو?نی! او تا حا? نمیدانست که ساعت باین کندی حرکت میکند. آیا میتوانست این شک و دلهره را ده دقیقه? دیگر، نیمساعت دیگر متحمل شود؟ برفرض هم که سورن با خود بیرون میآمد؟ شاید با هم میرفتند و از کجا او میتوانست به آنها نزدیک بشود و مطلب خودش را بگوید؟ در این صورت همه? زحماتش بباد رفته بود.
?نیروئی قوی تر از نیروی اراده و حفظ آبرو و همه? مترسکهائی که جامعه دور او درست کرده? بود، هاسمیک را توی دا?ن پانسیون راند. با قدمهای شمرده و با خونسردی که بخودش گمان نداشت وارد دا?ن شد. خواست از سوراخ جای کلید نگاه د، ولی کلید از بیرون به در بود. از لای در گوش داد? :?ویلون را درست جلوی در میزدند شکی برایش باقی نماند که ویلون زننده سورن است، چون یک آ هنگ را تکرار میکرد، برای اینکه دستش روان بشود وگرنه واسیلیچ با آن قدرت و ی چه احتیاجی به تکرار نت داشت؟ بر فرض هم که در را باز میکرد و واسیلیچ را میدید، باز هم بمقصودش رسیده بود. چون معذرت میخواست که اشتباهی آمده است و با سورن خارج میشد. – اصلا واسیلیچ که مست بود وحرکات سنگین بی اراده داشت ملتفت او نمیشد، آنهم در میان سر و صدای ساز!
هاسمیک با تمام حرارتی که در تصمیم خود داشت، لنگه در را کمی فشار داد. – در مثل اینکه موقتاً روی پاشنه اش بند شده باشد! خودبخود لغزید و تا نصفه باز شد. هاسمیک واسیلیچ را در مقابل خود دید که با چهره? شوریده نگاهش در چشمهای او دوخته شد، بقدری این پیش آمد عجیب بود که هاسمیک علت حرکت خود را فراموش کرد. سر جایش خشک شد و زانوهایش از شدت ترس بلرزه افتاد چون نه راه پس داشت و نه راه پیش. – واسیلیچ دنباله? ساز خود را قطع کرد، چند ثانیه در چشمهای یکدیگر نگاه د. – نگاههای مخصوصی بود، ?چون نگاه های? کی که واسیلیچ درکافه باو میکرد و هاسمیک همیشه تصور مینمود اتفاقی است، درین لحظه معنی مخصوصی بخود گرفت.
واسیلیچ ویلون را با احتیاط روی تختخواب گذاشت و به هاسمیک تعظیم کرد. – یک تعظیم دستپاچه و ناشی بود. بعد گفت: « – بفرمائید... خوا هش میکنم بفرمائید توی اطاق!» مثل اینکه لغت دیگری برای تعارف پیدا نکرد. با حرکت دست و کرنش دعوت خود را تکمیل نمود. هاسمیک بی آنکه از خودش بپرسد چرا آمده: بدون اراده با قدمهای آ هسته وارد اطاق شد و روی صندلی راحتی کنار در نشست. نگاهی به اطراف انداخت سورن آنجا نبود. واسیلیچ در را بست.
اطاق سرد محقر و اثاثیه? آن جا مرکب بود از: یک تخت خواب درهم و برهم که ملافه? قلمکار آن مدتها میگذشت که عوض نشده بود. دو صندلی مندرس، یک میز کهنه که رویش? کاغذ، نت موسیقی، پوست سیب، کلوفان، خا تر پیپ و ع مردی با موهای پریشان که گویا مصنف موسیقی بود همه? اینها درهم و برهم دیده میشد. یک چراغ الکلی دود زده و دو بطری هم در طاقچه بود. ع رنگ پریده? زنی نیز بدیوار اطاق دیده میشد. زمین از زیلوی خاک آلودی مفروش بود و از همه? اطاق و صاحبش? که روی لباس سیاه او از کثرت استعمال برق افتاده بود، بوی مرگبار فقر و نکبت متصاعد میگردید که بوی الکل سوخته، دود توتون و بوی تند عرق در آن مخلوط شده بود. ناگهان چشم هاسمیک متوجه تختخواب شد و کارت اسم سورن را آنجا دید که رویش نوشته بود: « محترم! من بموقع آمدم نبودید، دفعه? آینده خوا هم آمد.»
دو سه دقیقه در سکوت دشواری گذشت. واسیلیچ مثل اینکه غفلتاً فکری بخاطرش رسید، رفت از توی درگاه گیلاس کوچکی برداشت روی دسته? صندلی هاسمیک در نعلبکی گذاشت. یک شیشه هم آورد در آن ریخت و گیلاس آبخوری خودش را هم پر از کرد و گفت: «بفرمائید بخورید هوا سرد است؟ گیلاس خود را بگیلاس? هاسمیک زد و تا ته سر کشید – هاسمیک گیلاس را تا لب خود برد. بوی عرق زیر دماغش زد. کمی نوشید و با دستمال لب خود را پاک کرد. عرق گرم و سوزان از گلوی او پائین رفت.
واسیلیچ جلو آمد و با دست لرزان? خواست گیلاس هاسمیک را دوباره پر د. ملتفت شد که هنوز نخورده است باقی را در گیلاس خودش? ریخت. بمیز تکیه کرد، چشمهایش می درخشید و مثل اینکه با موجود خیالی حرف میزند بریده بریده گفت: «ببخشید خانم!... من چیزی برای شما نداشتم... من نمیدانستم آیا ممکن است ی بفکر من باشد؟... ببخشید خانم!... (دست روی پیشانی خود کشید.) چطور ممکنست؟ فقط در خواب همه چیز را میشود دید. در خواب همه چیز ممکن است... چند سال پیش که در صوفیا بودم، همین دختر (اشاره بع دیوار کرد.) نه... نمیخوا هم یادم بیاید... نیمرخ شما هم شبیه است... در کافه همیشه من به نیمرخ شما نگاه میکنم... چه چیز غریبی!... یادم است در خواب دیدم همین دختر... من ویلون میزدم وارد اطاقم شد.. خیلی نزدیک آمد، دستهایش را گرفتم نشست و حرفهائی که فقط در خواب می شود گفت... یک دقیقه، فقط یک دقیقه بود. (هاسمیک حرکتی از روی بی طاقتی کرد. واسیلیچ به تعجیل گفت): شاید از اینجا میگذشتید، صدای ویلون مرا شنیدید... همین ا?ن... اجازه بدهید ویلون بزنم... خانم بسلامتی شما.»
گیلاس را بلند کرد سر کشید. هاسمیک هم ناچار گیلاس را نزدیک لب خود برد. واسیلیچ قیافه? موقر بخود گرفت، ویلون را با احتیاط برداشت زیر چانه اش گذاشت و شروع بزدن کرد. – «سرناد شوبرت» بود – از ارتعاش سیم ویلون لرزه به اندام هاسمیک افتاد. مثل اینکه ساز به حواس کرخت شده? او جان تازه بخشیده. واسیلیچ آرشه را روی سیمها غلت میداد، خم می شد، بلند میشد مانند اینکه می خواست با تمام هستی خودش به ساز جان بدهد. می خواست آنچه را که با زبان نتوانسته به هاسمیک? بفهماند، شاید بوسیله? ساز بتواند باو بگوید. موهای جو گندمی پریشان او خیس عرق دور صورتش ریخته بود، نیمرخ او با بینی بلند، رنگ پریده مایل بخا تری، پای چشمهای کبود، نگاه خیره و گوشه? لبهایش که ول شده بود و بیهوده سعی می کرد بهم بفشارد، منظره? ترسناکی داشت. ولی ناگهان ح صورتش عوض شد، مثل اینکه در دنیای مجهول و افسونگری جو?ن میداد و از نکبت زندگی خودش گریخته بود. – شاید درین دقیقه او حقیقةً زندگی میکرد چون گمان میکرد برای همزاد و یا سایه? معشوقه? قدیم خود، برای ی ساز میزند که? میفهمد و با? ه هنرش او را جلب کرده بود. شاید خو که دیده بود دوباره جلو او در عالم بیداری مجسم? شده بود! – با تمام قوا هنرنمائی میکرد شاید این بهترین قطعه ای بود که در عمر خود اجرا میکرد. – اما همین که? بطرف هاسمیک برگشت و خواست در چشمان او تأثیر ساز و احساساتش را دریابد، ملتفت شد که جای او خالی است. هاسمیک رفته بود و ?ی در را باز گذاشته بود، ناگهان ویلون را از زیر چانه اش برداشت، جلو آمد دید گیلاس کمی از سرش خالی شده، به ته سیگاری که در نعلبکی افتاده بود سرخاب لب هاسمیک چسبیده بود و دود آبی رنگی از آن پراکنده میشد و در هوا موج میزد!
واسیلیچ ویلون را روی میز پرت کرد، دستها را جلو صورت خود گرفت و در حال سرفه روی تختخواب افتاد.










منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/14/تجلي/




آتش پرست

درخواست حذف اطلاعات


آتش پرست

در اطاق یکی از مهمانخانه های پاریس طبقه سوم ، جلو پنجره ، فلاندن که بتازگی از ایران برگشته بود جلو میز کوچکی که رویش یک بطری و دو گیلاس گذاشته بودند، روبروی یکی از دوستان قدیمی خودش نشسته بود. در قهوه خانه پائین ساز میزدند، هوا گرفته و تیره بود، باران نم نم میآمد . فلاندن سر را از ما بین دو دستش بلند کرد ، گیلاس را برداشت و تا ته سر کشید و رو کرد به رفقیش:

–هیچ میدانی ؟ یک وقت بود که من خود را میان این ابه ها ، کوره ها ، بیابان ها گمشده گمان می . با خودم میگفتم : آیا ممکن است یک روزی به وطنم بر گردم ؟ ممکن است همین ساز را بشنوم ؟ آرزو می یک روزی بر گردم. آرزوی یک چنین ساعتی را می که با تو در اطاق تنها درد دل م . اما حالا میخواهم یک چیز تازه برایت بگویم، میدانم که باور نخواهی کرد : حالا که برگشته ام پشیمانم ، میدانی باز دلم هوای ایران را می کند مثل اینست که چیزی را گم کرده باشم!

دوستش که صورت او سرخ شده و چشمهایش بی ح باز بود از شنیدن این حرف دستش را بشوخی زد روی میز و قهقهه خندید : اوژن ، شوخی نکن ، من میدانم که تو نقاشی اما نمیدانستم که شاعر هم هستی ، خوب از دیدن ما بیزار شده ای ؟ بگو ببینم باید دلبستگی در آنجا پیدا کرده باشی . من شنیده ام که زنهای مشرق زمین خوشگل هستند؟

–نه هیچکدام از اینها نیست شوخی نمیکنم.

–راستی یک روز پیش برادرت بودم ، حرف از تو شد چند تا ع تازه ای که از ایران فرستاده بودی آوردند تماشا کردیم . یادم است همه اش ع ابه بود … آهان یکی از آنها را گفتند پرستشگاه آتش است مگر در آنجا آتش میپرستند ؟ من از این مملکتی که تو بودی فقط میدانم که قالیهای خوب دارد ! چیز دیگری نمیدانم حالا تو هر چه دیده ای برایمان تعریف . میدانی آنجا برای ما پاریسیها تازگی دارد.

فلاندن کمی سکوت کرد بعد گفت :

یک چیزی بیادم انداختی ، یک روز در ایران برایم پیش آمد غریبی روی داد . تاکنون به هیچ حتی به رفیقم ت هم که با من بود نگفتم، ترسیدم به من بخندد . میدانی که من بهیچ چیز اعتقاد ندارم ولی من در مدت زندگانی خودم تنها یکبار خدا را بدون ریا در نهایت راستی و درستی پرستیدم آنهم در ایران نزدیک همان پرستشگاه آتش بود که ع ش را دیده ای . وقتیکه در جنوب ایران بودم و در پرسپولیس کاوش می یک شب رفیقم ت ناخوش بود ، من تنها رفته بودم در نقش رستم، آنجا قبر پادشاهان قدیم ایران را در کوه کنده اند، بنظرم ع ش را دیده باشی ؟ یک چیزی است صلیب مانند در کوه کنده شده ، بالای آن ع شاه است که جلو آتشکده ایستاده دست راست را بسوی آتش بلند کرده . بالا اتشکده آهورا مزدا خدای آنها میباشد . پائین آن به شکل ایوان در سنگ تراشیده شده و قبر پادشاه میان دخمه سنگی قرار گرفته . از این دخمه ها چندتا در آنجا دیده میشود ، روبروی آنها آتشکده بزرگ است که کعبه زرتشت مینامند.

باری خوب یادم است نزدیک غروب بود من مشغول اندازه گیری همین پرستشگاه بودم ، از خستگی و گرمای آفتاب جانم به لبم رسیده بود ناگهان ، بنظرم آمد دو نفر که لباس آنها ورای لباس معمولی ایرانیان بود بسوی من میآمدند . نزدیک که رسیدند دیدم دو نفر پیرمرد سالخورده هستند، اما دو نفر پیرمرد تنومند ، سرزنده با چشمهای درخشان و یک سیمای مخصوصی داشتند . از آنها پرسشهائی . معلوم شد تاجر یزدی هستند از شمال ایران میآیند . دین آنها مانند مذهب بیشتر اهالی یزد زردشتی است یعنی مثل پادشاهان قدیم ایران آتش پرست بودند و مخصوصا راه خودشان را کج کرده و به اینجا آمده بودند تا از آتشکده باستانی زیارت کرده باشند. هنوز حرف آنها تمام نشده بود که شروع د به گرد آوردن ده چوب و چلیکه و برگ خشک ، آنها را رویهم کپه د و تشکیل کانون کوچکی دادند . من همینطور مات آنها را تماشا می . چوبهای خشک را آتش زدند و شروع د به خواندن دعاها و به یک زبان مخصوصی که من هنوز نشنیده بودم. گویا همان زبان زردشت و اوستا بود ، شاید همان زبانی بود که بخط میخی روی سنگها کنده بودند !

در این بین که دو نفر گبر جلوی آتش مشغول دعا بودند من سرم را بلند ، دیدم روی تخته سنگ بالای دخمه روبرویم مجلسی که در سنگ کنده شده بود درست شبیه و مانند مجلس زنده ای بود که من جلو آن ایستاده بودم و با چشم خودم میدیدم . من بجای خودم خشک شدم مانند این بود که این آدمها از روی سنگ بالای قبر داریوش زنده شده بودند و پس از چندین هزار سال آمده بودند روبروی من مظهر خدای خودشان را میپرسیدند! من در شگفت بودم که چگونه پس از این طول زمان با وجود کوششی که مسلمانان در نابود و برانداختن این کیش به ج داده بودند باز هم این کیش باستانی پیروانی داشت که پنهانی ولی در هوای آزاد جلو آتش به خاک می افتند!

دو نفر گبر رفتند و ناپدید گشتند ، من تنها ماندم اما کانون کوچک آتش هنوز میسوخت ، نمیدانم چطور شد من خودم را در زیر فشار یک تکان و هیجان مذهبی حس . خاموشی سنگینی در اینجا فرمانروائی داشت ، ماه بشکل گوی گوگرد آتش گرفته از کنار کوه در آمده بود و با روشنائی رنگ پریده ای بدنه آتشکده بزرگ را روشن کرده بود . حس که دو سه هزار سال به قهقرا رفته , ملیت، شخصیت و محیط خودم را فراموش کرده بودم ، خا تر پهلوی خودم را نگاه که آن دو نفر پیرمرد مرموز جلو آن بخاک افتاده و آنرا پرستش و ستایش کرده بودند ، از روی آن بآهستگی دود آبی رنگی به شکل ستون بلند میشد و در هوا موج میزد ، سایه سنگهای ش ته ، کرانه محو آسمان ، ستاره هائی که بالای سرم میدرخشیدند و بهم چشمک میزدند جلو خاموشی با شکوه جلگه ، میان این ویرانه های اسرار آمیز و آتشکده های دیرینه مثل این بود که محیط ، روان همه گذشتگان و نیروی فکر آنها که بالای این دخمه ها و سنگهای ش ته پرواز میکرد ، مرا وادار کرد ، یا بمن الهام شد ، چون بدست خودم نبود ، منکه به هیچ چیز اعتقاد نداشتم بی اختیار جلو این خا تری که دود آبی فام از روی آن بلند میشد زانو بزمین زدم و آنرا پرستیدم ! نمیدانستم چه بگویم ولی احتیاج به هم نداشتم ، شاید یک دقیقه نگذشت که دوباره بخودم آمدم اما مظهر آهورامزدا را پرستیدم – همانطوریکه شاید پادشاهان قدیم ایران آتش را میپرستیدند ، در همان دقیقه من آتش پرست بودم . حالا تو هر چه میخواهی درباره من فکر . شاید هم سستی و ناتوانی آدمیزاد است !
پایان



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/13/آتش پرست/




محله

درخواست حذف اطلاعات

گجسته دژ



قصر ماکان بزرگ و محکم دارای سه حصار و هفت بارو بود که از آ و ساروج ساخته بودند، و درکمرکش
کوه نزدیک آسی ویشه جلوی آسمان لاجوردی سر بر افراشته بود.
دویست سال پیش اینجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود . در آنزمان هر روز طرف عصر ماکان کاکویه
با پیشانی بلند و سینة فراخ در ایوان قصر و یا در باروی چپ آن کشیک می کشید تا دختری که در رودخانه
خودش را می شست ببیند، و بالا ه همان دخترک سبب جوانمرگی ماکان گردید . ولی از آن پس همة نیروهای
ویران کننده طبیعت و آدمها برای اب آن دست به یکدیگر داده بودند، سبزه های دیمی که از پای
دیوارهای نمناک و جرزهای ش ته روئیده بود، از اطراف ده ده آنرا می خورد و فشار میداد، طاقها
ش ت برداشته بود و ستونها فرو ریخته بود . خاموشی سنگینی روی این ملک و کشت زارهای دور آن
فرمانروائی داشت . چون پس از تسلط پسران سام همة زمینها اب و بایر مانده بود . جلوی قصر یک رودخانة
کوچک مانند نوار سمین کنان از میان چمن زمرد گون ماروار میگذشت و آهسته ناپدید میگردید.
این کوشک ویران را مردم ده گجس ته دژ مینامیدند و آنرا بدشگون میدانستند . اما ی نیمدانست
بوسیلة چه افسونی بجای آن همه شکوه پیشین یک مرد لاغر پیر، دارای چشمهای درخشان، در باروی چپ این
قصر منزل گزیده بود . این مرد را خشتون می نامیدند و از برج خارج نمیشد مگر غروب آفتاب . وقتیکه د دة
پائین قصر غرق در تاریکی میشد، آنوقت خشتون خودش را در لبادة سیاهی میپیچید . از باوری چپ قصر بیرون
می آمد و روی تپه ای که مشرف به قصر بود آهسته گردش میکرد و یا چوب خشک جمع مینمود.
آیا او دیوانه یا عاقل، توانگر و یا تنگدست بود؟ این را ی نمیدانست، تنها اهالی ده از نگاهش پرهیز می
د، و چیزیکه بر هراس مردم ده افزده بود وجود یک بود که هر روز عصر میآمد و جلو قصر در
رودخانه آب تنی میکرد.
یکروز تنگ عصر که هوا ملایم و طبیعت آرام بود، و یک دسته کبوتر روی آسمان چرخ میزدند . روشنک
بعادت معمول در رودخانه جلو قصر خودش را میشست . ناگاه دید آدمی شبیه رهبانان که ریش بلند خا تری و
بینی برگشته داشت و خودش را در لبادة سیاهی پیچیده بود باو نزدیک شد، دختر هراسان پیراهن خود را
برداشت و روی اش را پوشانید، آن مرد آهسته جلو آمد و با لبخند گفت:
«؟ دختر جان، اینجا چه میکنی »
روشنک که مشغول پوشیدن لباسش بود گفت:
«. خودم را میشویم »
«. دختر جان، بیهوده مترس! من بجای پدرت هستم »
پدر من خیلی وقت است که رفته، من خیلی کوچک بودم که رفت، درست یادم نیست ولی ریش سیاهی »
«. داشت، مرا میبوسید و روی زانویش مینشاند
«! افسوس، من هم دخترکی داشتم »
«؟ شما همان جادوگر گجسته دژ هستید »
«. این اسمی است که مردم رویم گذاشته اند »
مردم پشت سر من و مادرم بد گوئی میکنند، چون می بینند که تنها آب تنی میکنم، می گویند که دختر »
«... نباید
این مردم ده را می گوئی بیچاره ها ... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره میکند، اول شکم و بعد »
«. است با یکمشت غضب و یکمشت باید و نباید که کور کورانه بگوش آنها خوانده اند
ولی من نمیتوانم از آب چشم بپوشم، من برای آب میمیرم . وقتیکه شنا میکنم، مثل اینست که همة »
پرندگان، همة طبیعت با من گفتگو می کنند؛ دلم میخواست همة روزهایم را جلو دریا باشم، زمزمة آب با من حرف
«. میزند مرا میخواند و بسوی خودش میکشاند، شاید من بایستی ماهی شده باشم
آدمیزاد جهان کین است . ما مختصر همة جانورانیم، همة احساسات آنها در ما هست و بعضی از آنها »
«. در ما غلبه دارد. باید آنرا کشت
برای اینکه ماهی را بکشم، باید خودم را بکشم. چون از دریا و از آب که دور میشوم مثل اینست که »
«. یک تکه از هستی من آنجا درخیز آب دریا موج میزند و اندوه بی پایان مرا میگیرد
«. ولی تو آنقدر جوان و بچه هستی! گوشه نشینی برای پیران است، وقتیکه از کار و می افتند »
« دلم میخواست یک ماهی میشدم و شنا می ، همیشه شنا می »
«. پدر بزرگ من هم همین واسوس را داشت و آ ش غرق شد »
« ... چه مرگ قشنگی! آدم بمیرد: آنهم در آب »
نه، او کام لا نمرده ... چون آنچه که بقای روح می گویند حقیقت دارد . باین معنی که روح و یا خاصیتهائی »
از آن در بچة اشخاص حلول می کند . و پدر بزرگ من بچه داشت، پس بکلی نمرده است . ولی روح شخصی هر
ی با تنش میمیرد، چون محتاج به خوراک است و بعد از تن نمیتواند زنده بماند . این دریچه ایست که عادت و
«. اخلاق و وسواس و ناخوشی های پدر و مادر را به بچه انتقال میدهد
«؟ پس پدر شما هم طلا درست می کرد »
«؟ نه، او جستجو می کرد، همة مردم معمولی آنرا جستجو می کنند، ولی به چه درد میخورد »
«؟ پس شما طلا درست کرده اید »
بر فرض هم که طلا را پیدا ، به چه دردم خواهد خورد؟ هفت سال است که شبها روی زمین نمناک »
بیخو می کشم، توی کتابها اسرار پ یشینیان را جستجو می کنم، رمزها را میخوانم و در چنگال آهنین افسوسها
د شده ام . عمرم آفتاب لب بام است و شبهایم سفید است . آنچه که ا یر اعظم می گویند، در تو است، در
«. لبخند افسونگرتست نه در دست جادوگر
«. تاکنون ی با من اینجور حرف نزده، همة مردم بمن خل و دیوانه می گویند »
«. چون زبان ترا نمیفهمند، چون تو نزدیکتر به طبیعت هستی و با زبان گنگ آن آشنائی »
راست است که من بچه ام، ولی زندگیم آنقدر غمناک است . بنظرم گاهی حرفهای شما را درست »
نمیفهمم، آنها لغزنده هستند، ولی میخواستم خیلی پیش شما بمانم و بحرفهایتان گوش بدهم . اما مادرم تنهاست و
«. همة مردم ده از او بدشان می آید. من هم تنها هستم. آنقدر تنها هستم
ما همه مان تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندانهای گوناگون . ولی بعضیها بدیوار
زندان صورت میکشند و با آن خو دشانرا سرگرم می کنند بعضیها میخواهند فرار ند، دستشان را بیهوده زخم
می کنند، و بعضیها هم ماتم می گیرند ولی اصل کار اینست که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمانرا
گول بزنیم، ولی وقتی میآید که آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود ... بنظرم امروز زبان در اختیارم نیست،
«. چون سالهاست که بجز با خودم با ی دیگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه ای در خودم حس میکنم
روشنک با تعجب گفت:
«! آه، مادر جانم آمد »
در اینوقت زن بلند بالائی که چادر سفید بسرداشت، آهسته نزدیک شد، نگاهش را به خشتون دوخته بود.
همینکه جلو آمد چند دقیقه در چشمهای یکدیگر نگاه د، ولی زن روی سبزه ها بح غش افتاد . دختر که
آمخته باین بحران بود هراسان دوید، سر مادر را روی زانویش گذاشت و نوازش میکرد.
خشتون نزدیک رفت و با انگشت پیشانی او را لمس کرد. زن بحال آمد، بلند شد و نشست.
خشتون دور میشد، در صورتیکه نگاه پر از تحسین دختر دنبال او بود.
**********
راجع به این زن و مرد حکایتهای شگفت آوری سر زبان مردم ده بود . میگفتند که این مرد اسمش خشتون نیست
و ملاشمعون یهودی است، هفت سال پیش با یکنفر درویش وارد دیلبر شدند و بعد در ابة گجسته دژ جای
گزیدند، رفیق ملاشمعون پس از چندی نابود شد و ی نمیدانست چه بسرش آمده . ح و وضع خشتون این
مسئله را تآیید میکرد، بعضی میگفتند که او ریاضت کش است، روزی یک بادام میخورد و با ارواح و جن ها
دارد . برخی معتقد بودند که از کوه دماوند کبریت احمر آورده و مشغول ساختن کیمیاست، رفیقش را
کشته و از روی کتاب جفر و طلسمات او کار می کند . دسته ای می گفتند که در آن بارو گنج پیدا کرده و دو تا
دختر که در ده گم شده بودند کار او میدانستند و معتقد بودند که هر در چشمهای او نگاه د افسون خواهد
شد. عده دیگر می گفتند که تمام روز را می خواند و طاعت میکند . یکنفر قسم میخورد که بچشم خودش دیده
که ملاشمعون کلة مرده از قبرستان یده است . و هر وقت نزدیک غروب سرو کلة خشتون از پشت تپه نمایان
میشد مردم ده بسم الله میگفتند . ولی چیزیکه نمیشد انکار کرد این بود که چه زمستان و چه تابستان از دود کش
با روی چپ قصر پیوسته دود آبی رنگی بیرون میآید.
چهار ماه بود که روشنک و مادرش خورشید، در این ده آمده بودند و در خانة خودشان نزدیک گجسته
دژ منزل کرده بودند . این خانه سالها بود که خالی و مردود مانده بود . چون یازده سال پیش پدر خورشید
بواسطة شهرت بدی مجبور شد که خانه اش را ترک د . زیرا می گفتند که این خانه را جن ها سنگساران کرده
اند، در صورتیکه همسایة آنها اینکار را کرده بود تا خانه را بقیمت ارزان ب د و بالا ه معامله شان نشد، ولی
این خانه بد نام ماند، و شاید مردم ده بمناسبت مجاورت با این خانه به قصر ماکان گجسته دژ لقب داده بودند.
هشت سال بود که شوهر خورشید ب ه طرز مرموزی گم شده بود. چوی باو تهمت زده بودند که جهود
است. بعد هم از او کاغذ باین مضمون رسید که ترا ترک ولی امیدوارم روزی که بر میگردم خودم را بهمه
.مناسانشب
خورشید بعد از آنکه چهار سال در خانة پدرش بود ناخوش سخت شد، ساعتهای دراز در غش بود و بعد ازین
ناخوشی هر شب در خواب بلند میشد و راه میافتاد و بعد بر میگشت و دوباره میخو د . امسال که پدرش مرد
این خانة پرت را در این ده سهم ارث او دادند . او هم با ماهیانة کمی ک ه داشت آمده بود در اینجا زندگی می کرد .
ولی از یکطرف شهرت بد این خانه و از طرف دیگر ح مرموز خورشید که شبها در خواب گردش میکرد همة
اهل ده را بد گمان کرده بود بطوری که این مادر و دختر را همدست خشتون میدانستند.
**********
پس از ملاقات خشتون با مادر روش نک در همان شب وقتیکه همة جنبندگان خاموش شدند و د دة پائین
قصر در خواب غوطه ور شد، خورشید ب ه عادت هر شب از توی رختخواب بلند شد، با چشمهای بسته آهسته سر
بالین دخترش رفت، بدقت نفس کشیدن او را گوش داد، سپس چادر سفیدی بسرش پیچید و با گامهای ش مرده از
خانه اش بی رون آمد ولی خط سیر او امشب عوض شد، پس از کمی تر دید راه باریک و خطرناکی که به گجسته
دژ میرفت در پیش گرفت،
جلو باروی چپ قصر کمی تأمل کرد ولی بعد در چوبی را پس زد و داخل دالان تاریکی شده آنرا پیمود،
در دیگری را طرف دست راست باز کرد و از پنج پلة نمناک پائین ر فت و در سردابه ای وارد شد که هوای آنجا
سنگین و نمناک بود . پیسوز کوچکی میان آن میسوخت، خورشید کنار اطاق ایستاده، دستهایش را روی هم
گذاشت و سرش را پائین انداخت، ولی صورت استخوانی و پای چشمهای کبود او جلوی روشنائی کوره ترسناک
می نمود.
خشتون کوچک و لاغر، با ر یش بلند و لبهای نازک و پیشانی چین خورده، جلو کوره نشسته بود . با
وجود حرارت آن لبادة چرکی بخودش پیچیده بود . و چشمهایش به بوته ای که روی آتش بود خیره شده بود،
دست راست را با انگشتان بلند روی زانویش گذاشته بود . با وضع اسرار آمیز این مرد، اطاق غار مانند او،
شمشیر زنگ زده ای که بدیوار آویزان بود، شیشه و قرع و انبیق، بوی دوایی که در هوا پراکنده بود، همة آنها با
فقر او جور می آمد، بطوریکه انسان از روی نامیدی از خودش میپرسید آیا چه فکری در پشت پیشانی این مرد
که گردن لاغر و کلة بزرگ و استخوان بندی برجسته دارد پرواز می کند؟
چند دقیقه در خاموشی گذشت بدون اینکه خشتون رویش را برگرداند و به میهمان تازه وارد نگاه د .
سپس بلند شد، آهسته جلو زن رفت و با لحن آمرانه گفت:
هان میدانستم ... امشب دست خالی آمدی، او را نیاوردی ! اما فردا شب از چنگ من جان بدر نمیبری، »
فردا شب همی نطور که دخترت خو ده . بغلش میزنی، مبادا بیدار بشود، بدقت او را در پتو میپیچی می آوری اینجا
... گفتم که نباید بیدار بشود، خوب میشنوی؟ ... اگر در راه تکان خورد، می ایستی تا دوباره بخوابد، آنوقت او را
«؟ میآوری توی همین اطاق میدهی بدست من ... خوب میشنوی، هان
سر خورشید پائین تر افتاده بود، بد جوری نفس می کشید و چکه های عرق از روی شقیقه هایش
سرازیر شده بود. خشتون کمی تأمل کرد و دوباره گفت:
«؟ آیا خوب میشنوی چه میگویم؟ فردا شب او را میآوری. حالا فهمیدی »
زن با صدای اشیده گفت:
« ... آری »
برو، از همان راهی که آمدی برمی گردی . اما فردا شب یادت نمیرود، دخترت را میآوری ... او را می - »
«. آوری اینجا بدست من می سپاری
خورشید کمی تأمل کرد بعد با گامهای شمرده از در بیرون رفت.
در اینساعت چشمهای خشتون با پرتو ناخوشی میدرخشید . روی لبهای نازکش لبخند تمس آمیزی
نقش بست، نز دیک کوره رفت و مایع سبز مایل بزنگاری را که در بوته بو د نگاه کرد، برگشت بمیان سردابه ،
دستهای استخوانیش را تکان میداد و دیوانه وار میگفت:
فردا شب سه قطره خون به ا یر من، به نطفة طلا روح مید مد. سه قطره خون دختر ، فردا شب ..! »
انم همه خون جگر خوردن د و به مقصود نرسیدند . آ ی آنها بدست خودم کشته شد و همة u1575 اسرار
جادوگران مصر و کلده و آشور برای من ماند ... من نتیجة دسترنج آنها را خواهم برد ... هفت سال است که مانند
مردگان بسر میبرم، از همة خوشیها چشم پوشیدم، زن و بچه ام را ترک ، زیر زمین مدفون شدم ... ام ا
فردا... نه، پس فردا از زیر زمین بیرون می آیم و همة این خوشیهای روی زمین از آن من خواهد بود ... همة این
مردمی که از من بیزارند ب ه خاک پایم میافتند . آرزو می کنند که به آنها بدهم، دامن قبایم را می بوسند ...
پول... پول... (قهقهة خنده )... طلا پیشم از خا تر هم پست تر میشود . همه مرا عقل کل می پندارند، اسمم یر
زبانهاست. پول، کیف، زن، زمین و آسمان و خداها همه زیر نگینم خواهند آمد، فردا شب همة اینها با یه چکه
خون، سه قطره از آ ین خون تن آن دختر ... آری، چرا بدست من کشته نشود؟ چرا قربانی ا یر اعظم نشود؟
البته به تر است از اینکه قربان ی رانی این مردم معمولی بشود که به موشکافی روح او پی نمیبرند ... ولی
جسم او که روح ندارد در اختیار من میماند، مال من است ... (قهقهة خنده ) طلا .. چه ف نجیبی است، چه رنگ
دلکش و چه صدای مطبوعی دارد ، چه طلسمی است که دنیا و آ ت و همة ا فسانه های بشر دست ب دور آن
«!... میگردند!... طلا... طلا
صدای او در سیاه چال پیچید، ناگهان جلو کوره ایستاده خفه شد و چشمش را ب ه مایع سبز مایل
بزنگاری دوخت و دوباره همان ح بدبخت فلکزده را بخود گرفت و کنار کوره خزید.
**********
روز بعد همة وقت خشتو ن صرف درست یک تخت چوبی دراز شد که جلو کوره آتش پایه های
آنرا بزمین کوبید و پارچة سفید روی آن کشید . باولین نگاه تغییرات زیاد در وضع غار دیده میشد : قرع و انبیق با
شیشه های گوناگون دور او بود . جلو پیسوز ورق کتاب خطی باز بود که رویش خطوط هندسی کشیده شده ب ود
و علامتهائی بخط قرمز رویش بود شمشیر زنگ زده ای کنج اطاق در دسترس خودش گذاشته بود و روی مایع
سبز مایل بزنکاری ته بوته بخار سفیدی موج میزد که طرف توجه خشتون بود و هر دقیقه با بی ت بر میگشت
و بدر نگاه میکرد.
بهمان ساعت شب پیش در باز شده و خورشید که چیز سفید پیچیده ای را بغل گرفته بود وارد شد،
خشتون همینکه او را دید، بلند شد جلو رفت و بالحن آمرانه ای گفت:
میدانستم که او را می آوری . بده من حالا ، اما مبادا ب ی بروز بدهی؟ تا دو روز دیگر تو »
«. نمیتوانی حرف بزنی، حالا بده بمن
آن سفید پیچیده را از دست زن گرفت، برد روی تخت چوبی جلو کوره گذاشت، سر خورشید روی
اش خم شده بود، عرق میریخت، بعد با گامهای شمرده از در بیرون رفت.
ولی مثل اینکه دقیقه های خشتون قیمتی بود . با شتاب سفید را پس زد . صورت روشنک با موهای
ژولیده و مژه های بلند از زیر آن بیرون آمد ک ه چشمهایش بسته بود و آهسته نفس می کشید . خشتون سرش را
نزدیک او برد، نفس مرتب او را گوش داد . بچه عرق میریخت . بعد خشتون شمشیر را از گوشة اطاق برداشت،
چیزی زیر لب خواند و با نوک شمشیر روی زمین، دور تخت را خط کشید و خودش بالای سر دختر در خیط
ایستاد. از روی ورق کت جلو روشنائی پیسوز شروع کرد بخواندن عزایم . بعد ازآنکه تمام شد دستها و پاهای
روشنک را محکم به نیمکت بست، شمشیر را برداشت و بیک ضربت سر آنرا در گلوی روشنک فرو برد . خون از
گلویش فوران کرد . و بسر و روی خشتون پاشیده شد . او با آستین لباده اش صورت خود را پاک کرد . دوباره
بزبان مرموزی شروع کرد بدعا خواندن. جلو روشنائی کوره با صورت خونالود، چشمهائی که بی اندازه باز شده
بود و ریش زیر چانه اش که تکان می خورد، به شکل مرموزی در آمده بود . درین بین روشنک تکان سختی
خورد و سرش از تخت آویزان شد. خشتون از کنار تخت شیشة دهن گشادی را برداشت که مانند قیف ته آن
باریک می شد و زیر گلوی او نگهداشت . دختر دوباره تکان سخت تری خورد و گردنش کج شد . خشتون س ر
خونالود او را گرفت برگردانید، ولی در این وقت چکه های خون به ندرت از گلویش میچکید و خشتون بدقت هر
چه تمامتر آنها را در شیشه های متع دد می گرفت. شیشة دیگری برداشت، گلوی دختر را فشار داد، بعد پیسوزرا
بلند کرد و نزدیک برد و سه قطره از آ ین چکه های خون تن او در شیشه چکید . ولی جلو روشنائی لرزان
پیسوز لکة ماه گرفتة روی پیشانی روشنک را دید و دخترش را شناخت.
همینکه دختر خود را شناخت هراسان پ یسوز را پرت کرد که بزمین افتاد و خاموش شد و شیشه ای را
که در دست داشت بلند کرد و فریاد کشید:
«. کیمیا... کیمیا... سه قطره خون... خون دخترم... خون روشنک »
بعد شیشه را چنان فشار داد که در دستش ش ت و ده های آنرا بطرف بوته پرتاب کرد : بوته از
روی سه پایه برگشت، مایع زنگاری آن روی زمین پخش شد و آتش شعله زد:
**********
تا صبح مردم ده هلهله کنان تماشای دود و آتش را می د که از گجسته دژ زبانه می کشید.



پایان



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/11/محله/




ابجی خانوم

درخواست حذف اطلاعات



آبجی خانوم
آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هر که سابقه نداشت و آنها را می دید ممکن نبود باور د که با هم خواهر هستند. آبجی خانم بلند بالا، لاغر، گندمگون، لبهای کلفت، موهای مشکی داشت و رویهمرفته زشت بود . در صورتی که ماهرخ کوتاه ، سفید ، بینی کوچک ، موهای مائی و چشمهایش گیرنده بود و هر وقت میخندید روی لبهای او چال میافتاد. از حیث رفتار و روش هم آنها خیلی با هم فرق داشتند. آبجی خانم از بچکی ایرادی ، جنگره و با مردم نمیساخت حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر میکرد بر ع خواهرش مردم دار ، تو دل برو ، خوشخو و خنده رو بود ، ننه حسن همسایه شان اسم او را ( خانم سوگلی ) گذاشته بود. مادر و پدرش هم بیشتر ماهرخ را دوست داشتند که ته تغاری و عزیز نازنین بود. از همان بچگی آبجی خانم را مادرش میزد و با او می پیچید ولی ظاهرا روبروی مردم روبروی همسایه ها برای او غصه خوری میکرد دست روی دستش میزد و میگفت : این بدبختی را چه م، هان ؟ دختر باین زشتی را کی میگیرد ؟ میترسم آ ش بیخ گیسم بماند ! یک دختری که نه مال دارد ، نه جمال دارد و نه کمال . کدام بیچاره است که او را بگیرد ؟ اا از بسکه از اینجور حرفها جلو آبجی خانم زده بودند او هم کلی نا امید شده بود و از شوهر چشم پوشیده بود ، بیشتر اوقات خود را به و طاعت میپرداخت : اصلا قید شوهر را زده بود یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود . یک دفعه هم که خواستند او را بدهند به کل حسین شاگرد نجار ، کل حسین او را نخواست . ولی آبجی خانم هر جا می نشست می گفت : شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم . پوه ، شوهرهای امروزه همه عرقخور و هرزه برای لای جرز خوبند! من هیچ وقت شوهر نخواهم کرد.

‏ظاهرا از این حرف ها میزد ، ولی پیدا بود که در ته دل کل حسین را دوست داشت و خیلی مایل بود که شوهر د. اما چون از پنج سالگی شنیده بود که زشت است و ی او را نمی گیرد ، از آنجائیکه از خوشیهای این دنیا خودش را بی بهره میدانست میخواست بزور و طاعت اقلا مال دنیای دیگر را دریابد. از این رو برای خودش دلداری پیدا کرده بود. آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگرازخوشیهای آن برخوردار نشوی؟ دنیای جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود ، همه مردمان خوشگل همچنین خواهرش و همه آرزوی او را خواهند کرد. وقتی ماه محرم و صفر می آمد هنگام جولان و خود نمائی آبجی خانم میرسید، در هیچ روضه خوانی نبود که او در بالای مجلس نباشد. در تعزیه ها از ی اعت پیش از ظهر برای خودش جا میگرفت، همه روضه خوانها او را میشناختند و خیلی مایل بودند که آبجی خانم پای منبر آنها بوده باشد تا مجلس را از گریه، ناله و شیون خودش گرم د. بیشتر روضه ها را از بر شده بود ، حتی از بسکه پای وعظ نشسته بود و مسئله میدانست اغلب همسایه ها می آمدند از او سهویات خودشان را میپرسیدند ، سپیده صبح او بود که اهل خانه را بیدار میکرد ، اول می رفت سر رختخواب خواهرش باو لگدمیزد میگفت : لنگه ظهر است ، پس کی پا میشوی ت را بکمرت بزنی ؟ آن بیچاره هم بلند میشد خواب آلود وضو میگرفت و می ایستاد به . از اذان صبح ، بانگ وس ، نسیم سحر ، ، یک ح مخصوصی ، یک ح به آبجی خانم دست میداد و پیش وجدان خویش سرافراز بود . با خودش می گفت: اگر خدا من را نبرد به بهشت پس کی را خواهد برد ؟ باقی روز را هم پس از رسیدگی جزئی به کارهای خانه و ایرد گرفتن به این و آن یک تسبیح دراز که رنگ سیاه آن از بسکه گردانیده بودند زرد شده بود در دستش می گرفت و صلوات میفرستاد. حالا همه آرزویش این بود که هر طوری شده یک سفر به کربلا برود و در آنجا مجاور بشود.

ولی خواهرش در این قسمت هیچ توجه مخصوصی ظاهر نمیساخت و همه اش کار خانه را میکرد، بعد هم که به سن 15 سالگی رسید رفت به خدمتگاری. آبجی خانم 22 سالش بود ولی در خانه مانده بود و در باطن با خواهرش حسادت میورزید. در مدت ی ال و نیم که ماهرخ رفته بود بخدمتگاری یکبار نشد که آبجی خانم بسراغ او برود یا احوالش را بپرسد،؟ پانزده روز یکمرتبه هم که ماهرخ برای دیدن خویشانش به خانه می آمد، آبجی خانم یا با یکنفر دعوایش میشد یا میرفت سر دو سه ساعت طول میداد. بعد هم که دور هم می نشستند به خواهرش گوشه و کنایه میزد و شروع میکرد به موعظه در باب ، روزه، طهارت و شکیات. مثلا میگفت: «از وقتیکه این زنهای قری و فری پیدا شدند نان گران شد. هر روزه نگیرد در آن دنیا با موهای سرش در دوزخ آویزان میشود. هر که غیبت د سرش قد کوه میشود و گردنش قد مو. در جهنم مارهایی هست که آدم پناه به اژدها میبرد…» و از این قبیل چیزها میگفت. ماهرخ این حسادت را حس کرده بود ولی بروی خودش نمی آورد.

یکی از روزها طرف عصر ماهرخ به خانه آمد و مدتی با مادرش آهسته حرف زد و بعد رفت. آبجی خانم هم رفته بود در درگاه اطاق روبرو نشسته بود و پک به قلیان میزد ولی از آن حسادتی که داشت از مادرش نپرسید که موضوع خواهرش چه بوده و مادر او هم چیزی نگفت.

سر شب که پدرش با کلاه تخم مرغی که دوغ آب گچ رویش شتک زده بود از بنائی برگشت رختش را در آورد، کیسه توتون و چپقش را برداشت رفت بالای پشت بام. آبجی خانم هم کارهایش را کرده و نکرده گذاشت، با مادرش سماور حلبی، دیزی، بادیه مسی، ترشی و پیاز را برداشتند و رفتند روی گلیم دور هم نشستند، مادرش پیش در آمد کرد که عباس نوکر همان خانه که ماهرخ در آنجا خدمتکار است، خیال دارد او را به زنی بگیرد. امروز صبح هم که خانه خلوت بود ننه عباس آمده بود خواستگاری. میخواهند هفته دیگر او را عقد ند، 25 تومان شیر بها میدهند، 30 تومان مهر میکنند با آینه، لاله، کلام الله، یک جفت ارسی، شیرینی، کیسه حنا، چارقد، تافته، تنبان، چیت زری… پدر او همینطور که با باد بزن دور شله دوخته خودش را باد میزد، و قند گوشه دهانش گذاشته چایی لمه را بسر میکشید، سرش را جنبانید و سر زبانی گفت: خیلی خوب، مبارک باشد عیبی ندارد. بدون اینکه تعجب د، خوشحال بشود یا اظهار عقیده د. مانند اینکه از زنش میترسید. آبجی خانم خون خونش را میخورد همینکه مطلب را دانست، دیگر نتوانست باقی بله بریهائی که شده گوش بدهد به بهانه بی اختیار بلند شد رفت پائین در اطاق پنج دری، خودش را در آینه کوچکی که داشت نگاه کرد، بنظر خودش پیر و ش ته آمد، مثل اینکه این چند دقیقه او را چندین سال پیر کرده بود. چین میان ابروهای خودش را برانداز کرد. در میان زلفهایش یک موی سفید پیدا کرد با دو انگشت آن را کند. مدتی جلو چراغ به آن خیره نگاه کرد جایش که سوخت هیچ حس نکرد.

چند روز از این میان گذشت، همه اهل خانه بهم ریخته بودند، میرفتند بازار می آمدند دو دست رخت زری یدند، تنگ، گیلاس، سوزنی، گلاب پاش، مشربه، شبکلاه، جعبه بزک، وسمه جوش، سماور برنجی، قلمکار و همه چیز یدند و چون مادرش خیلی حسرت داشت هر چه ده ریز و ته خانه به دستش می آمد برای جهاز ماهرخ کنار میگذاشت. حتی جا ترمه ای که آبجی خانم چند بار از مادرش خواسته بود و به او نداده بود، برای ماهرخ گذاشت. آبجی خانم در این چند روزه خاموش و شناک زیر چشمی همه کارها و همه چیزها را میپائید، دو روز بود که خودش را به سردرد زده بود و خو ده بود، مادرش هم پی در پی به او سرزنش میداد و میگفت:

« پس خواهری برای چه روزی خوبست هان؟ میدانم از حسودی است، حسود به مقصود نمیرسد، دیگر زشتی و خوشگلی که بدست من نیست کار خداست، دیدی که خواستم تو را بدهم به کلب حسین اما تو را نپسندیدند. حالا دروغکی خودت را به ناخوشی زده ای تا دست بسیاه و سفید نزنی؟ از صبح تا شام برایم جا آب میکشد! من بیچاره هستم که با این چشمهای لت خورده ام باید نخ و سوزن بزنم! »

آبجی خانم هم با این حسادتی که در دل او لبریز شده بود و خودش را میخورد از زیر لحاف جواب میداد:

« خوب، خوب، سر عمر داغ بدل یخ میگذارد! با آن دامادی که پیدا کردی! چوب بسر سگ بزنند لنگه عباس توی این شهر ریخته چه سر کوفتی بمن میزند، خوبست همه میدانند عباس چه کاره است حالا نگذار بگویم که ماهرخ دو ماهه آبستن است، من دیدم که شکمش بالا آمده اما بروی خودم نیاوردم. من او را خواهر خود نمیدانم… »

مادرش از جا در میرفت: « الهی لال بشوی، مرده شور ترکیبت را ببرد، داغت بدلم بماند. دختره بی شرم، برو گم بشو، میخواهی لک روی دخترم بگذاری؟ میدانم اینها از دلسوزه است. تو بمیری که با این ریخت و هیکل ی تو را نمیگیرد. حالا توی قرآن خودش نوشته که دروغگو کذاب است هان؟ خدا رحم کرده که تو خوشگل نیستی و گر نه دو ساعت به بهانه وعظ از خانه بیرون میروی، بیشتر میشود بالای تو حرف در آورد. برو، برو، همه این و روزه هایت به لعنت نمیارزد، مردم گول زنی بوده! »

از این حرفها در این چند روزه ما بین آنها رد و بدل میشد. ماهرخ هم مات به این کشمکشها نگاه میکرد و هیچ نمی گفت تا اینکه شب عقد رسید، همه همسایه ها و زنکه ش ه ها با ابروهای وسمه کشیده، سرخاب و سفید آب مالیده چادرهای نقده، چتر زلف، تنبان پنبه دار جمع شده بودند. در آن میان ننه حسن دو بدستش افتاده بود، خیلی لوس با لبخند گردنش را کج گرفته نشسته بود دنبک میزد و هر چه در چنته اش بود میخواند: « ای یار مبارک بادا، انشا الله مبارک بادا »

– آمدیم باز آمدیم از خونه داماد آمدیم – همه ماه و همه شاه و همه چشمها بادومی.

– ای یار مبارک بادا، انشا الله مبارک بادا!

– آمدیم، باز آمدیم از خونه عروس آمدیم – همه کور و همه شل و همه چشمها نم نمی.

یار مبارک بادا، آمدیم حور و پری را ببریم، انشا الله مبارک بادا… »

همین را پی در پی تکرار میکرد، می آمدند میرفتند دم حوض سینی خا تر مال می د، بوی قرمه سبزی در هوا پراکنده شده بود، یکی گربه را از آشپزخانه پیشت میکرد. یکی تخم مرغ برای شش انداز میخواست، چند تا بچه کوچک دستهای یکدیگر را گرفته بودند مینشستند و بلند می شدند و میگفتند: « ! مورچه داره، بشین و پاشو » سماورهای مسوار را که کرایه کرده بودند آتش انداختند، اتفاقا خبر دادند که خانم ماهرخ با دخترهایش سر عقد خواهند آمد. دو تا میز را هم رویش شیرینی و میوه چیدند و پای هر کدام دو صندلی گذاشتند. پدر ماهرخ متفکر قدم میزد که جش زیاد شده، اما مادر او پاهایش را در یک کفش کرده بود که برای سر شب خیمه شب بازی لازم است ولی در میان این هیاهو حرفی از آبجی خانم نبود، از دو بعد از ظهر او رفته بود بیرون ی نمیدانست کجاست، لابد او رفته بود پای وعظ!

وقتیکه لاله ها روشن بود عقد برگزار شده بود همه رفته بودند مگر ننه حسن، عروس و داماد را دست بدست داده بودند و در اطاق پنج دری پهلوی یکدیگر نشسته بودند درها هم بسته بود، آبجی خانم وارد خانه شد. ی ر رفت در اطاق بغل پنج دری تا چادرش را باز د وارد که شد دید اطاق پنج دری را جلو کشیده بودند از کنجکاوی که داشت ، گوشه را پس زد از یشت شیشه دید خواهرش ماهرخ بزک کرده، وسمه کشیده، جلو روشنائی چراغ خوشگلتر از همیشه پهلوی داماد که جوان بیست ساله بنظر میآمد جلو میزکه رویش شیرینی بود نشسته بودند. داماد دست انداخته بود به کمر ماهرخ چیزی در گوش او گفت مثل چیزیکه متوجه او شده باشند شاید هم که او خواهرش را شناخت اما برای اینکه دل او را بسوزاند با هم خندیدند و صورت یکدیگر را بوسیدند. از ته حیاط صدای دنبک ننه حسن می آمد که میخواند: ((ای یار مبارکبادا…)) یک احساس مخلوط از تنفر و حسادت به آبجی خانم دست داد.

را انداخت، رفت روی رختخواب بسته که کنار دیوار گذاشته بودند نشسمت بدون اینکه چادر سیاه خودش را باز د و دستها را زیر چانه زده بزمین نگاه میکرد به گل و بته های قالی خیره شده بود. آنها را میشمرد و بنظرش چیز تازه میآمد به رنگ آمیزی آنها دقت میکرد. هر میآمد، میرفت او نمیدید یا سرش را بلند نمیکرد که ببیند کیست. مادرش آمد دم در اطاق به او گفت: « چرا شام نمیخوری؟، چرا گوشت تلخی میکنی هان، چرا اینجا نشسته ای؟ چادر سیاهت را باز کن، جرا بدشگونی میکنی؟ بیا روی خواهرت را ببوس، بیا از پشت شیشه تماشا عروس و داماد مثل قرص ماه ، مگر تو حسرت نداری؟ بیا آ تو هم یک چیزی بگو آ همه می یرسن خواهرش کجاست؟ من نمیدونم که چه جواب بدهم. »

آبجی خانم فقط سرش را بلند کرد گفت: من شام خورده ام .

نصف شب بود، همه بیاد شب عروسی خودشان خو ده بودند و خواب های خوش میدیدند. ناگهان مثل اینکه ی در آب دست و یا میزد صدای شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسیمه از خواب بیدار کرد. اول به خیالشان گربه یا بچه در حوض افتاده سر و یا چراغ را روشن د، هر جا را گشتند چیز فوق العاده ای رخ نداده بود وقتیکه برگشتند بروند بخوابند ننه حسن دید کفش دم پائی آبجی خانم نزدیک دریچه آب انبار افتاده. چراغ را جلو بردند دیدند نعش آبجی خانم آمده بود روی آب، موهای بافته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده بود، رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود، صورت او یک ح با شکوه و نورانی داشت مانند این بود که او رفته بود به یک جائی که نه زشتی و نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و نه گریه، نه شادی و نه اندوه در آنجا وجود نداشت. او رفته بود به بهشت.

پایان



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/12/ابجي خانوم/




عروسک

درخواست حذف اطلاعات

عروسک
تعطیل تابستان شروع شده بود.در دالان لیسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزی چمدان به دست، سوت ن و شادی کنان از مدرسه خارج می شدند.فقط مهرداد کلاه اش را بدست گرفته و مانند تاجری که کشتیش غرق شده باشد به ح غمزده بالای سر چمدانش ایستاده بود.ناظم مدرسه با سر کچل،شکم پیش آمده باو نزدیک شد و گفت:
– شما هم می روید؟
مهرداد تا گوشهایش سرخ شد و سرش را پائین انداخت،ناظم دوباره گفت:
– ما خیلی متأسفیم که سال دیگر شما در مدرسه ی ما نیستید.حقیقتًا از حیث اخلاق و رفتار شما سرمشق شاگردان ما بودید،ولی از من بشما نصیحت،کمتر خج بکشید،کمی جرئت داشته باشید، برای جوانی مثل شما عیب است.در زندگی باید جرئت داشت !
مهرداد بجای جواب گفت :
– منهم متأسفم که مدرسه ی شما را ترک میکنم !
ناظم خندید،زد روی شانه اش،خدا نگهداری کرد،دست او را فشار داد و دور شد.دربان مدرسه چمدان مهرداد را برداشت و تا آ خیابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در «تا ی» گذاشت.مهرداد هم به او انعام داد و از هم خداحافظی د.
نه ماه بود که مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تکمیل زبان فرانسه بود.روزیکه در پاریس از رفقایش جدا شد مثل ی که بزحمت از میان گله جدا ند،مطیع و پخته بطرف لوهاور روانه گردید.طرز رفتار و اخلاق او در مدرسه طرف تمجید ناظم و مدیر مدرسه شد.فرمانبردار،افتاده و ت،در کار و درس دقیق و موافق نظامنامه ی مدرسه رفتار میکرد.ولی پیوسته غمگین و افسرده بود.بجز ادای تکالیف و حفظ دروس و جان کندن چیز دیگری را نمیدانست.بنظر میآمد که او بدنیا آمده بود برای درس حاضر ،و فکرش از محیط درس و کتاب های مدرسه نمی کرد. قیافه ی او معمولی،رنگ زرد،قد بلند،لاغر،چشمهای گرد بی ح ،مژه های سیاه،بینی کوتاه و ریش ه داشت که سه روز یکمرتبه میتراشید.زندگی منظم و چاپی مدرسه،خوراک چاپی،دروس چاپی، خواب چاپی و بیدار شدن چاپی روح او را چاپی بار آورده بود.فقط گاهی مهرداد میان دیوارهای بلند و دو ه ی مدرسه و شاگردانی که افکارش با آنها جور نمی آمد،زبانی که درست نمی فهیمد،اخلاق و عاداتی که به آن آشنائی نداشت،خوراکهای جور دیگر،حس تنهائی و محرومی می نمود،مثل احساسی که یکنفر زندانی د.روزهای یکشنبه هم که چند ساعت اجازه می گرفت و بگردش می رفت،چون از تآتر و سینما خوشش نمی آمد،در باغ عمومی جلو بلدیه ساعتهای دراز روی نیمکت می نشست،دخترها و مردم را که در آمد و شد بودند،زنها را که چیز می بافتند سیاحت می کرد و گنجشکها و کبوترهای چاهی را که آزاد روی چمن می امیدند تماشا می کرد.گاهی هم بتقلید دیگران یک تکه نان با خودش میبرد،ریز می کرد و جلو گنجشکها می ریخت و یا اینکه کنار دریا بالای تپه ای که مشرف به فارها بود می نشست،به امواج آب و دورنمای شهر تماشا می کرد– چون شنیده بود لامارتین هم کنار دریاچه ی بورژه همین کار ر ا می کرده.و اگر هوا بد بود در یک کافه درسهای خودش را از برمی کرد.و از بسکه گوشت تلخ بود دوست و هم مشرب نداشت و ایرانی دیگر را هم نمی شناخت که با او معا د.مهرداد از آن پسرهای چشم و گوش بسته بود که در ایران میان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم اسم زن را که می شنید از پیشانی تا لاله های گوشش سرخ می شد.شاگردان فرانسوی او را مس ه می د و زمانی که از زن،از ، از تفریح،از ورزش،از عشقبازی خودشان نقل می د،مهرداد همیشه از لحاظ احترام حرفهای آنها را تصدیق میکرد،بدون اینکه بتواند از وقا یع زندگی خودش بسرگذشتهای عاشقانه آنها چیزی بیفزاید، چون او بچه ننه،ترسو،غمناک و افسرده بار آمده بود،تاکنون با زن نامحرم حرف نزده بود و پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزار سال پیش انباشته بودند.و بعد هم برای اینکه پسرشان از را ه درنرود،دخترعمویش درخشنده را برای او نامزد کرده بودند و شیرینیش را خورده بودند – و این را آ ین مرحله فداکاری و منت بزرگی می دانستند که بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان یک پسر عفیف و چشم و دل پاک و مجسمه اخلاق پرورانیده بودند که بدرد دوهزار سال پیش می خورد.مهرداد بیست و چهار سالش بود ولی هنوز به اندازة یک بچة چهارده ساله فرنگی جسارت،تجربه،تربیت،زرنگی و شجاعت در زندگی نداشت.همیشه غمناک و گرفته بود مثل اینکه منتظر بود یک روضه خوان بالای منبر برود و او گریه د. تنها یادگار عشقی او منحصر می شد بروزی که از تهران حرکت میکرد و درخشنده با چشم اشک آلود به مشایعت او آمده بود.ولی مهرداد لغتی پیدا نکرد که به او دلداری بدهد.یعنی خج مانع شد – هر چند او با دختر عمویش در یک خانه بزرگ شده و در بچگی همبازی یکدیگر بودند،تا زمانیکه کشتی کراسین از بندر پهلوی جدا شد، آب دریا را شکافت و ساحل ایران سبز و نمناک،آهسته پشت مه و تاریکی ناپدید گردید هنوز بیاد درخشنده بود.چند ماه اول هم در فرنگ اغلب او را بیاد می آورد ولی بعد کم کم درخشنده را فراموش کرد .
در مدت تحصیل مهرداد،چندین تعطیل در مدرسه شد،ولی تمام ا ین تعطیل ها را او در مدرسه ماند و مشغول خواندن درسهایش بود،و همیشه بخودش وعده میداد که تلافی آنرا برای سه ماه تعطیل تابستان در بیاورد،حالا که با رضایتنامة بلند بالا از مدرسه خارج شد و در خیابان آناتول فرانس به هیکل دود زده مدرسه آ ین نگاه را کرد و پیش خودش از آن خداحافظی کرد،ی ر رفت در پانسیونی که قبلا دیده بود.یک اطاق گرفت و همان شب اول از بسکه سرگذشتهای عاشقانه و کیفهای همشاگردیهایش را از تعریف گران تاورن،کازینو،دانسینگ روایال و غیره شنیده بود،در همان شب هفتصد فرانک پس انداز خودش را با هزار و هشت صد فرانک ماهیانه اش را در کیف بغلش گذاشت و تصمیم گرفت که برای اولین بار به کازینو برود.سر شب ریشش را تراشید،شامش را خورد و پیش از اینکه به کازینو برود،چون هنوز زود بود بقصد گردش بسوی کوچه پاریس رفت که کوچه پرجمعیت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهی میشد.مهرداد آهسته راه میرفت و از روی تفنن اطراف خودش را نگاه میکرد، پشت شیشه مغازه ها را دقت میکرد- او پول داشت،آزاد بود،سه ماه وقت در پیش داشت و امشب هم میخواست ازین خودش استفاده د و به کازینو برود.این بنای قشنگی که آنقدر از جلوی آن گذشته بود و هیچوقت جرئت نمیکرد که در آن داخل بشود،حالا امشب به آنجا خواهد رفت و شاید،کی میداند چند دختر هم عاشق دلخسته چشم و ابروی سیاه او بشوند!همینطور که با تفنن میگذشت، شت شیشة مغازه بزرگی ایستاد و نگاه کرد.چشمش افتاد به مجسمة زنی با موی بور که سرش را کج گرفته بود و لبخند می زد.مژه های بلند ،چشمهای درشت،گلوی سفید داشت و یک دستش را بکمرش زده بود.لباس مغز پسته ای او زیر پرتو کبود رنگ نورافکن این مجسمه را بطرز غریبی در نظر او جلوه داد.بطوریکه بی اختیار ایستاد،خشکش زد و مات و مبهوت به بحر آن فرو رفت.این مجسمه نبود،یک زن،نه بهتر از زن یک فرشته بود که به او لبخند می زد.آن چشمهای کبود تیره،لبخند نجیب دلربا،لبخندی که تصورش را نمیتوانست د،اندام باریک ظریف و متناسب،همه آنها مافوق مظهر عشق و فکر و زیبائی او بود.به اضافه این دختر با او حرف نمیزد،مجبور نبود با او بحیله و دروغ اظهار عشق و علاقه د،مجبور نبود برایش دوندگی د،حسادت بورزد،همیشه خاموش،همیشه به یک ح قشنگ،منتهای فکر و آمال او را مجسم می کرد.نه خوراک میخواست و نه پوشاک،نه بهانه میگرفت و نه ناخوش میشد و نه ج داشت.همیشه راضی،همیشه خندان،ولی از همه اینها مهمتر این بود که حرف نمیزد،اظهار عقیده نمیکرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید.صورتی که
هیچوقت چین نمیخورد.متغیر نمیشد.شکمش بالا نمی آید،از ترکیب نمی افتاد.آنوقت سرد هم بود.همة این افکار از نظرش گذشت.آیا می توانست،آیا ممکن بود آنرا بدست بیاورد،ببوید،بلیسد،عطری که دوست داشت به آن بزند،و دیگر از این زن خج هم نمی کشید.چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رو در بایستی هم نداشت و،او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاک میماند.اما این مجسمه را کجا بگذارد؟نه،هیچکدام از زنهائی که تاکنون دیده بود بپای این مجسمه نمی رسیدند.آیا ممکن بود بپای آن برسند؟ لبخند و ح چشم او بطرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیر طبیعی بنظر او جان داده بود.همة این خطها،رنگها و تناسبی که او از ز یبائی میتوانست فرض د این مجسمه به بهترین طرز برایش مجسم میکرد.و چیزیکه بیشتر باعث تعجب او شد این بود که صورت آن رویهمرفته بی شباهت بیک ح های مخصوص صورت درخشنده نبود.فقط چشمهای او میشی بود در صورتیکه مجسمه بور بود.اما درخشنده همیشه پژمرده و غمناک بود،در صورتیکه لبخند این مجسمه تولید شادی می کرد و هزار جور احساسات برای مهرداد برمی انگیخت .
یک ورقه مقوائی پائین پای مجسمه گذاشته بودند،رویش نوشته بود 350 فرانک.آیا ممکن بود این مجسمه را به سیصد و پنجاه فرانک به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بدهد،لباسهایش را هم بصاحب مغازه بدهد و این مجسمه مال او بشود،مدتی خیره نگاه کرد،ناگهان این فکر برایش آمد که ممکن است او را مس ه ند ولی نمیتوانست ازین تماشا دل د،دست خودش نبود،از خیال رفتن به کازینو بکلی چشم پوشیده و به نظرش آمد که بدون این مجسمه زندگی او بیهوده بود و تنها این مجسمه نتیجه زندگی او را تجسم میداد.اگر این مجسمه مال او بود،اگر همیشه می توانست به آن نگاه د!یکمرتبه ملتفت شد که پشت شیشه همه اش لباس نه گذاشته بودند و ایستادن او در آنجا چندان تناسب نداشت،و پیش خودش گمان کرد همه مردم متوجه او هستند،ولی جرئت نمیکرد که وارد مغازه بشود و معامله را قطع د.اگر ممکن بود ی مخفیانه می آمد و این مجسمه را باو می فروخت و پولش را از او می گرفت تا مجبور نمی شد که جلو چشم مردم اینکار را د،آنوقت دستهای آن شخص را می بوسید و تا زنده بود خودش را رهین منت او می دانست.از پشت شیشه دقت کرد،در مغازه دو نفر زن با هم حرف می زدند و یکی از آنها او را با دستش نشان داد.تمام صورت مهرداد مثل شله سرخ شد بالای،مغازه را نگاه کرد دید نوشته:«مغازه سیگران نمرة 102» خودش را آهسته کنار کشید،چند قدم دور شد .
بدون اراده راه افتاد،قلبش می تپید،جلو خودش را درست نمی دید.مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد نمی شد و می ترسید مبادا ی پیشدستی د و آنرا ب د.در تعجب بود چرا مردمان دیگر آنقدر بی اعتنا به این مجسمه نگاه می د.شاید برای این بود که او را گول بزنند،چون خودش می دانست که این میل طبیعی نیست !
یادش افتاد که سرتاسر زندگی او در سایه و در تاریکی گذشته بود،نامزدش درخشنده را دوست نداشت.فقط از ناچاری ، از رودربایستی مادرش به او اظهار علاقه میکرد.با زنهای فرنگی هم می دانست که به این آسانی نمی تواند رابطه پیدا د،چون از ،صحبت،مجلس آرائی،دوندگی، پوشیدن لباس شیک،چاپلوسی و همة کارهائی که لازمة آن بود گریزان بود.بعلاوه خج مانع میشد و جربزه اش را در خود نمی دید.ولی این مجسمه مثل چراغی بود که سرتاسر زندگی او را روشن میکرد – مثل همان چراغ کنار دریا که آنقدر کنار آن نشسته بود و شبها نور قوسی شکل روی آب دریا می انداخت.آیا او آنقدر ساده بود،آیا نمی دانست که این میل مخالف میل عموم است و او را مس ه خواهند کرد؟ آیا نمی دانست که این مجسمه از یک مشت مقوا و چینی و ر نگ و موی درست شده مانند یک عروسک که به دست بچه می دهند.نه می تواند حرف بزند،نه تنش گرم است و نه صورتش تغییر می کند؟ولی همین صفات بود که مهرداد را دلباختة آن مجسمه کرد.او از آدم زنده که حرف بزند،که تنش گرم باشد،که موافق یا مخالف میل او رفتار د،که حسادتش را تحریک د می ترسید و واهمه داشت.نه،این مجسمه را برای زندگیش لازم داشت و نمی توانست ازین ببعد بدون آن کار د و بزندگی ادامه بدهد.آیا ممکن بود همة اینها را با سیصد و پنجاه فرانک بدست بیاورد؟
مهرداد از میان مردم دستپاچه که در آمد و شد بودند با فکر مغشوش می گذشت،بی آنکه ی را در راه ببیند و یا متوجه چیزی بشود.مثل یک آدم مقوائی،مثل مجسمة بی روح و بی اراده راه میرفت، مثل آدمی که روحش را تسخیر کرده باشد.همینطور که می گذشت زنی را دید که رو دوشی سبز داشت و صورتش غرق بزک بود،بی مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد.او از کنار کلیسا در کوچة سن ژاک پیچید که کوچه باریک و ترسناکی بود با ساختمانهای دود زده،و تاریک.آن زن در خانه ای داخل شد که از پنجره باز آن آهنگ ف تروت که در گرامافون میزدند شنیده می شد،که فاصله بفاصله با آواز سو ک انگلیسی همان آهنگ را تکرار می کرد.او مدتی ایستاد تا صفحه تمام شد ولی هیچ بکیفیت این ساز نمی توانست پی ببرد.این زن کی بود و چرا آنچا رفت؟چرا دنبالش آمده بود؟دوباره براه افتاد.چراغهای سرخ میکده های پست،مردهای قاچاق،صورتهای عجیب و غریب، قهوه خانه های کوچک و مرمومز که بفراخور این اشخاص درست شده بود یکی بعد از دیگری از جلو چشمش می گذشت.جلو بندر نسیم نمناک و خنکی می وزید که آغشته به بوی پرک،بوی قطران و روغن ماهی بود.چراغهای رنگین،سر دیرکهای آهنگ چشمک می زدند.در میان همهمه و جنجال کشتیهای بزرگ و کوچک،قایق و کرجی بادبان دار،یکدسته کارگر، و پاچه ورمالیده همه جور نمونه نژاد آدم دیده می شد،از آن های قهار که سورمه را از چشم می ند،مهرداد بی اراده تکمه های کت خودش را انداخت و سین ه اش را صاف کرد بعد با قدمهای تندتر بطرف شوسة اتازونی رفت که سدی از سمت جلو آن ساخته شده بود . کشتی بزرگی کنار دریا لنگر انداخته بود و چراغهای آن ردیف از دور روشن شده بود.ازین کشتیهائی که مانند دنیاهای کوچک،مثل شهر سیار آب دریا را می شکافت و با خودش یکدسته مردمان با روحیه و قیافه و زبانهای عجیب و غریب از ممالک دوردست به بندر وارد میکرد و بعد ده ده آنها جذب و هضم می شدند.این مردمان غریب،این زندگیهای عجیب را یکی یکی از جلو چشمش می گذرانید،صورت بزک کردة زنها را دقت میکرد.آیا اینها بودند که مردها را فریفته و دیوانه خودشان کرده بودند؟آیا اینها هر کدام مجسمه ای بمراتب پست تر از آن مجسمه پشت شیشة مغازه نبودند؟سرتاسر زندگی بنظرش ساختگی،موهوم و بیهوده جلوه کرد.مثل این بود که درین ساعت او در مادة غلیظ و چسبنده ای دست و پا میزد و نمی توانست خودش را از دست آن برهاند.همه چیز بنظرش مس ه بود؛همچنین آن پسر و دختر جوانی که دست بگردن جلو سد نشسته بودند،بنظر او مس ه بودند.درسهائی که خوانده بود،آن هیگل دو ه مدرسه،همة اینها به نظرش ساختگی،من در آری و بازیچه آمد.برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشة مغازه بود.ناگهان برگشت،با گامهای مرتب از میان مردم گذشت و همین که جلو مغازة سیگران رسید ایستاد.دوباره نگاهی به مجسمه کرد،سر جای خودش بود،مثل اینکه اولین بار در زندگیش تصمیم گرفت.وارد مغازه شد.دختر خوشگلی با لباس سیاه و پیشبند سفید لبخند زد، جلو آمد و گفت :
-آقا چه فرمایشی داشتید؟
مهرداد با دست پشت شیشه را نشان داد و گفت :
– این مجسمه را .
– لباس مغز پسته ای را میخواستید؟ما رنگهای دیگرش را هم داریم.اجازه بدهید.دو دقیقه صبر ید، بفرمائید الان کارگر ما می پوشد به تنش ببینید.لابد برای نامزد خودتان می خواهید همین رنگ مغزپسته ای را خواسته بودید؟
-ببخشید،مجسمه را میخواستم.
-مجسمه!چطور مجسمه؟مقصودتان را نمیفهمم.
مهرداد ملتفت شد که پرسش بی جائی کرده ولی خودش را از تنگ و تا نینداخت،فورًا مثل اینکه باو الهام شد گفت:
-بله،مجسمه را همینطور که هست با لباسش،چون من خارجی هستم و مغازة خیاطی دارم،این مجسمه را همینطور که هست میخواستم.
-آه!این مشکلست،باید از صاحب مغازه بپرسم،(رویش را کرد بطرف زن دیگری و گفت:)آهای سوزان،مسیو لئون را صدا بزن .
مهرداد بطرف مجسمه رفت،مسیو لئون با ریش خا تری،قد کوتاه،بدنی چاق،لباس مشکی و زنجیر ساعت طلا بعد از مذاکره با آن دختر فروشنده بطرف مهرداد آمد و گفت :
– آقا شما مجسمه را خواسته بودید؟چون همکار هستیم بشما همینطور با لباسش دو هزار و دویست فرانک میدهم با تخفیف نهصد فرانک.چون برای خودمان این مجسمه دو هزار و هفتصد و پنجاه فرانک تمام شده.لباسش هم سیصد و پنجاه فرانک ارزش دارد.این قشنگترین مجسمه ای است که از چینی خالص ساخته شده،بشما تبریک میگویم،معلوم میشود شما هم خبره هستید.این کار آرتیست معروف« دوکرو » است.چون ما می خواستیم مجسمه هائی بطرز جدید بیاوریم اینست که بضرر خودمان این مجمسه را میفروشیم،ولی بدانید بطور استثناء است،چون معمولا اثاثیه مغازه را ما به مشتری نمی فروشیم و ضمنًا تذکر میدهم که می توانیم آنرا در صندوقی برای شما ببندیم .
مهرداد سرخ شده بود نمی دانست در مقابل نطق مفصل و مهربان صاحب مغازه چه بگوید.به عوض جواب دست کرد کیف بغلی خودش را درآورد،دو اسکناس هزار فرانکی و یک پانصد فرانکی بدست صاحب مغازه داد و سیصد فرانک پس گرفت.آیا با سیصد فرانک می توانست یکماه زندگی د؟چه اهمیتی داشت چون به منتها درجة آرزوی خودش رسیده بود !
پنج سال بعد ازین پیش آمد مهرداد با سه چمدان که یکی از آنها خیلی بزرگ و مثل تابوت بود وارد تهران شد.ولی چیزی که اسباب تعجب اهل خانه شد مهرداد با نامزدش درخشنده خیلی رسمی برخورد کرد و حتی سوغات هم برای او نیاورد.روز سوم که گذشت مادرش او ر ا صدا زد و باو سرزنش کرد.مخصوصًا گوشزد کرد در این مدت شش سال درخشنده به امید او در خانه مانده است.و چندین خواستگار را رد کرده و بالا ه او مجبور است درخشنده را بگیرد.اما این حرفها را مهرداد با خونسردی گوش کرد و آب پاکی را روی دست مادرش ریخت و جواب داد،که من عقیده ام برگشته و تصمیم گرفته ام که هرگز شوئی نکنم.مادرش متأثر شد و دانست که پسرش همان مهرداد محجوب فرمان بردار پیش نیست.این تغییر اخلاق را در اثر معا با کفار و تز ل در فکر و عقیدة او دانست.اما بعد هم هر چه در اخلاق،رفتار و روش او دقت د چیزی که خلاف اظهار او را ثابت د ندیدند و نفهمیدند که بالا ه او در چه فرقه و خطی است.او همان مهرداد ترسو و افتاده قدیم بود تنها طرز افکارش عوض شده بود،و اگر چه چندین نفر مواظب رفتار او شدند ولی از مناسبات عاشقانه اش چیزی استنباط ن د.
اما چیزیکه اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنین کرد این بود که او در اطاق شخصی خودش پشت درگاه مجسمة زنی را گذاشته بود که لباس مغزپسته ای دربرداشت،یک دستش را بکمرش زده بود و دست دیگرش به پهلویش افتاده بود و لبخند میزد،یک پردة قلمکار هم جلو آن آویزان بود،و شبها، وقتیکه مهرداد بخانه برمی گشت درها را می بست،صفحة گرامافون را می گذاشت،مشروب میخورد و را از جلو مجسمه عقب میزد،بعد ساعتهای دراز روی نیمکت روبرو می نشست و محو جمال او می شد.گاهی که او را میگرفت بلند میشد،جلو میرفت و روی زلفها و سینة آن را نوازش میکرد.تمام زندگی عشقی او بهمین محدود میشد و این مجسمه برایش مظهر عشق، و آرزو بود.
پس از چندی خانواده اش و مخصوصًا درخشنده که درین قسمت کنجکاو بود پی بردند که سری درین مجسمه است.درخشنده به طعنه اسم ا ین مجسمه را عروسک گذاشته بود.مادر مهرداد برای امتحان چندین بار به او تکلیف کرد که مجسمه را بفروشد و یا لباسش را بجای سوغات به درخشنده بدهد.ولی همیشه مهرداد خواهش او را رد میکرد.از طرف دیگر درخشنده برای اینکه دل مهرداد را بدست بیاورد،سلیقه و ذوق او را ازین مجسمه دریافت.موی سرش را مثل مجسمه داد زدند و چین دادند،لباس مغزپسته ای بهمان شکل مجسمه دوخت،حتی مد کفش خودش را از روی مجسمه برداشت و روزها که مهرداد از خانه میرفت،کار درخشنده این بود که می آمد در اطاق مهرداد،جلو آینه تقلید مجسمه را میکرد.یکدستش را بکمرش میزد،مثل مجسمه گردنش را کج می گرفت و لبخند میزد،و مخصوصًا آن ح چشمها،ح دلربا که در عین حال بصورت انسان نگاه میکرد و مثل این بود که در فضای تهی نگاه میکند،میخواست اصلا روح این مجسمه را تقلید د.شباهت کمی که با مجسمه داشت اینکار را تا اندازه ای آسان کرد.درخشنده ساعتهای دراز همة جزئیات تن خود را با مجسمه مقایسه میکرد و کوشش مینمود که خودش را بشکل و ح او را درآورد و زمانی که مهرداد وارد خانه میشد،به شیوه های گوناگون و با زرنگی مخصوصی خودش را به مهرداد نشان میداد.در ابتدا زحماتش بهدر میرفت و مهرداد باو محل نمی گذاشت.این مسئله سبب شد که بیشتر او را باین کار ترغیب و تهییج د و باین وسیله کم کم طرف توجه مهرداد شد.و جنگ درونی،جنگ قلبی در او تولید گردید.مهرداد فکر میکرد از کدام یک دست بکشد؟از انتظار و پافشاری دخترعمویش حس تحسین و کینه در دل او تولید شده بود.از یکطرف این مجسمة سرد رنگ پاک شده با لباس رنگ پریده که تجزیة جوانی و عشق،و نمایندة بدبختی او بود و پنج سال بود که با این هیکل موهوم بیچاره احساسات و میلهایش را گول زده بود،از طرف دیگر دخترعمویش که زجر کشیده،صبرکرده،خودش را مطابق ذوق و سلیقة او درآورده بود،از کدام یک می توانست چشم بپوشد؟ولی حس کرد که باین آسانی نمیتواند ازین مجسمه که مظهر عشق او بود صرفنظر د.آیا وی یک زندگی بخصوص،یک مکان و محل جداگانه در قلب او نداشت؟چقدر او را گول زده بود، چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او خوشی تولید شده بود و در مخیلة او این مجسمه نبود که با یکمشت گل و موی درست شده باشد،بلکه یک آدم زنده بود که از آدمهای زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت.آیا میتوانست آنرا روی خاکروبه بیندازد یا به دیگر بدهد.پشت شیشة مغازه بگذارد و نگاه هر بیگانه ای به اسرار خوشگلی او کنجکاو بشود و با نگاهشان او را نوازش ند و یا آنرا بشکنند،این لبهائی که آنقدر روی آنها را بوسیده بود،این گردنی که آنقدر روی آنرا نوازش کرده بود؟هرگز.باید با او قهر د و او را بکشد،همانطوریکه یکنفر آدم زنده را می کشند،بدست خودش آنرا بکشد.برای این مقصود مهرداد یک رولور کوچک ید.ولی هر دفعه که میخواست فکرش را عملی د تردید داشت .
یکشب که مهرداد مست و لایعقل،دیرتر از معمول وارد اطاقش شد،چراغ را روشن کرد.بعد مطابق پرگرام معمولی خودش را پس زد،شیشة مشروبی از گنجه درآورد.گرامافون را کوک کرد یک صفحه گذاشت و دو گیلاس مشروب پشت هم نوشید.بعد رفت و روی نیمکت جلو مجسمه نشست و به او نگاه کرد.
مدتها بود که مهرداد صورت مجسمه را نگاه میکرد ولی آن را نمیدید،چون خودبخود در مغز او شکلش نقش می بست.فقط اینکار را بطور عادت می کرد چون سالها بود که کارش همین بود.بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد،آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت،دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی اش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را با آهن گداخته زده باشد، دستش را عقب کشید و پس پس رفت.آیا راست بود،آیا ممکن بود،این حرارت سوزانی که حس کرد.نه جای شک نبود.آیاخواب نمیدید،آیا کابوس نبود؟در اثر مستی نبود؟با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جمع آوری د.ناگاه همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را بکمرش زده بود می خندید و باو نزدیک میشد.مهرداد مانند دیوانه ها حرکتی کرد که فرار د،ولی در اینوقت فکری بنظرش رسید بی اراده دست کرد در جیب شلوارش رولور را بیرون کشید و سه تیر بطرف مجسمه پشت هم خالی کرد.ناگهان صدای ناله ای شنید و مجسمه به زمین خورد.مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد.اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه میخورد!



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/11/عروسک پشت پرده/




تبریک سال نو بر یکایک کاربران محترم شاهین چت

درخواست حذف اطلاعات

http://www.amazing.ir/wp-content/uploads/2014/03/%d8%a7%d8%b4%d8%b9%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%a8%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b9%db%8c%d8%af-%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2.jpg


یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد
رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت
را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/10/تبريک سال نو بر يکايک کاربران محترم شاهين چت/




ادرس چت روم

درخواست حذف اطلاعات
سلام


دوستان کاربران محترم شاهین چت ، درصورت هر گونه تغییر درآدرس چتروم ..... تغییرات از این وبلاگ به اطلاع شما خواهد رسید.
آدرس وبلاگ را بخاطر بسپارید

http://shahinchat.parsiblog.com/



آدرس های چت روم
http://www.shahinchat.ir
http://www.shahinchat.tk
http://www.shahinchat.ga
http://www.shahinchat.gq

مدیر چت روم شاهین



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/6/ادرس چت روم/




ادرس چت روم

درخواست حذف اطلاعات
سلام


دوستان کاربران محترم شاهین چت ، درصورت هر گونه تغییر درآدرس چتروم ..... تغییرات از این وبلاگ به اطلاع شما خواهد رسید.
آدرس وبلاگ را بخاطر بسپارید

http://shahinchat.parsiblog.com/



آدرس های چت روم
http://www.shahinchat.ir
http://www.shahinchat.tk
http://www.shahinchat.ga


مدیر چت روم شاهین



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/6/ادرس چت روم/




ادرس چت روم

درخواست حذف اطلاعات
سلام


دوستان کاربران محترم شاهین چت ، درصورت هر گونه تغییر درآدرس چتروم ..... تغییرات از این وبلاگ به اطلاع شما خواهد رسید.
آدرس وبلاگ را بخاطر بسپارید

http://shahinchat.parsiblog.com/



آدرس های چترم
http://www.shahinchat.ir
http://www.shahinchat.tk
http://www.shahinchat.ga


مدیر چت روم شاهین



منبع : http://shahinchat.ParsiBlog.com/Posts/6/ادرس چت روم/