استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

صادق شیرافکن * طالشمیکائیل *

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ صادق شیرافکن * طالشمیکائیل * از بلاگ صادق شیرافکن * طالشمیکائیل * دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



آ پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

درخواست حذف اطلاعات
آ پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نش بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟ جوجه ها را بعدا با هم میشماریم . . .



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/508




آری مومنان باید فقط بر خدا توکل کنند.

درخواست حذف اطلاعات
وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ ﺯﻳﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ؛ ﺯﻳﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻛﻦ !... ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ، ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻜﻨﺪ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﻛﻠﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ، ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻓﯽ ﻛﻨﻨﺪ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻣﻴﺪﺕ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ، ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﺎ ﺍﻣﻴﺪﺕ ﻛﻨﻨﺪ ... ﻭﻗﺘﯽ ﻳﺎﺭﺕ ﺧﺪﺍﺳﺖ، ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﺎﺭﻓﻴﻖ ﺷﻮﻧﺪ ... ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﻤﺎﻥ . ﭼﺘﺮِ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﭼﺘﺮِ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ ..



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/509




بغلم کن عشق خوبم

درخواست حذف اطلاعات
آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید به او می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می . موضوع اصلی این بود که می خواستم از او جدا شوم. بالا ه هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: “تو مرد نیستی!” آن شب دیگر صحبتی نکردیم و او دائم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دانستم که می خواست بداند که چه بلایی بر سر عشق مان آمده و چرا؟ اما به سختی می توانستم جواب قانع کننده ای برایش پیدا کنم؛ چرا که من دل باخته دختری جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و او مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم و تنها نسبت به او احساس ترحم می . بالا ه با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق را گرفتم. خانه، ۳۰ درصد شرکت و ماشین را به او دادم؛ اما او تنها نگاهی به برگه ها کرد و بعد همه را کرد. زنی که بیش از ۱۰ سال کنارش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعاً متاسف بودم و می دانستم که آن ۱۰ سال از عمرش را برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش را صرف من و زندگی با من کرده؛ اما دیگر خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالا ه با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش را داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. ظاهراً مسئله طلاق کم کم داشت برایش جا می افتاد. فردای آن روز دیروقت به خانه آمدم و دیدم نامه ای روی میز گذاشته! به آن توجهی ن و به رختخواب رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم آن نامه هنوز هم همان جاست. وقتی آن را خوندم دیدم شرایط طلاق را نوشته؛ هیچ چیزی از من نمی خواست، جز اینکه در این یک ماه که از طلاق ما باقی مانده به او توجه کنم. از من درخواست کرده بود که در این مدت تا جایی که ممکن است هر دو به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمان در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که ج ما پسرمان را دچار مشکل کند! این مسئله برای من قابل قبول بود؛ اما او درخواست دیگری نیز داشت: از من خواسته بود که روز عروسی مان را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست هایم بگیرم و راه ببرم! خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر حتماً دارد دیوانه می شود؛ اما برای این که آ ین درخواستش را رد نکرده باشم موافقت . وقتی این درخواست عجیب و غریب را برای “دوی” تعریف و با صدای بلند خندید و گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست چه حقه ای به کار ببره.” مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود، او را بلند و در میان دست هایم گرفتم. هر دو مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمان پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.” جملات پسرم دردی را در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از آن جا تا در ورودی حدود ۱۰ متر مسافت را طی کردیم. چشم هایش را بست و به آرامی گفت: “راجع به طلاق تا روز آ به پسرمون هیچی نگو!” نمی دانم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم . بالا ه دم در، او را زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت . روز دوم هر دو کمی راحت تر شده بودیم، می توانستم بوی عطرش را استشمام کنم. عطری که مدت ها بود از یادم رفته بود. با خود فکر که مدتهاست به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از او مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهایش چند تار خا تری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خود فکر : “خدایا من با او چه کار ؟!” روز چهارم وقتی او را روی دست هایم گرفتم حس و صمیمیت را دوباره احساس . این زن، زنی بود که ۱۰ سال از عمر و زندگی اش را با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس ، صمیمیت بیشتر و بیشتر شده، انگار دوباره این حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ می گیرد. من راجع به این موضوع به “دوی” چیزی نگفتم. هر روز که می گذشت بلند و راه بردن همسرم برایم آسان و آسان تر می شد. با خودم گفتم حتماً عضله هایم قوی تر شده! همسرم نیز هر روز با دقت لباسش را انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس را در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدام مناسب و اندازه نیست. با صدای آرام گفت: “لباس هام همه گشاد شدن!” و من ناگهان متوجه شدم که توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که او را راحت بلند می . انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم را لرزاند. در این مدت کوتاه چقدر درد و رنج را تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش را نوازش . برای پسرم منظره در آغوش گرفتن و راه بردن مادرش توسط پدرش تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که جلو بیاید و به نرمی و با تمام احساس او را در آغوش فشرد. من رویم را برگرداندم، ترسیدم نکند که در روزهای آ تصمیمم را عوض کنم. بعد او را در آغوش گرفتم و حرکت . همان مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های او دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی او را حمل می ، درست مثل اولین روز ازدواج مان. روز آ وقتی او را در آغوش گرفتم به سختی می توانستم قدم های آ را بردارم. انگار ته دلم می گفت: “ای کاش این مسیر هیچ وقت تمام نمی شد.” پسرمان به مدرسه رفته بود، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خود گفتم: “من توی تموم این سال ها هیچ وقت به جای خالی صمیمیت و در زندگی مون توجه نکرده بودم!” آن روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی ، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین را قفل کنم ماشین را رها . نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. “دوی” در را باز کرد و به او گفتم که متأسفم، من نمی خواهم از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: “ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟” من دستشو کنار زدم و گفتم: “نه! متاسفم، من ج رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.” “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. گل فروش پرسید: “چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟” و من درحالی که لبخند می زدم نوشتم: “از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه…” به کنارهم بودن عادت نکنید بلکه با عشق زندگی کنید؛ این شمایید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید!



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/485




خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی

درخواست حذف اطلاعات
در زمانهاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "بردیا" که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت... بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود. عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید. بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست کار کند و برایشان جی بیاورد بسیار آشفته شدند و او را از منزل بیرون د. بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد. در دل شب در پشت دیوار م وبه قبرستان نشست و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت. بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد. در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد، سر برداشت تا ببیند کیست. شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر در دستان شیخ بود. شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر دکانی ب و کارى را شروع کن. بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من تا شهر می رسید که تو خود را به من رس ؟ شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که ی بشنود خالقش می شنود و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم. به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر، مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن. بردیا صورت در خاک مالید و گفت خدایا عمری در جوانی و درشاد ام با دستان توانا سازهایی زدم براى مردم این شهر اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند. اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم. اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا یدی و رهایم نکردی و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی. * خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی. به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار و زیر بار منت نا ان قرار نده...



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/474




مرخصی

درخواست حذف اطلاعات
سلام خوش اومدی امیدوارم که سفر بهت خوش گذشته باشه ، منم از روز چهارشنبه اینجا هستم فردا شنبه 3 مهر ساعت 12 یا 13 میرم تبریز خوب به درسات برسی در ضمن اینجا ش رو بنویس اگه من تایید نکنم ی نمیدونه در ضمن از این به بعد نظرهای که میازی تایید نمیکنم تا ی نفهمه که بعدا واسه مون دردسر شه مواظب خودت باش آی لاو یو بای



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/467




دوره سربازی یعنی زندگی کنار یه تعداد آدم ، یه تعداد انسان و یه تعداد حیوون!

درخواست حذف اطلاعات
دوره سربازی یعنی زندگی کنار یه تعداد آدم ، یه تعداد انسان و یه تعداد حیوون! دوره ای که به خاطر چند روز مرخصی زیر آبتو میزنن! دوره ی تبعیض هایی که فرمانده بین تو و بقیه قایل میشه! دوره بازداشت به خاطر هیچ و پوچ! ولی این وسط ایی هم هستن که خوبن! کاش هر چه زودتر تموم شه این دوره لعنتی !



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/463




دوره سربازی یعنی زندگی کنار یه تعداد آدم ، یه تعداد انسان و یه تعداد حیوون!

درخواست حذف اطلاعات
دوره سربازی یعنی زندگی کنار یه تعداد آدم ، یه تعداد انسان و یه تعداد حیوون! دوره ای که به خاطر چند روز مرخصی زیر آبتو میزنن! دوره ی تبعیض هایی که فرمانده بین تو و بقیه قایل میشه! دوره بازداشت به خاطر هیچ و پوچ! ولی این وسط ایی هم هستن که خوبن! کاش هر چه زودتر تموم شه این دوره لعنتی !



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/463




به اطلاع همشهریان عزیز می رسانیم

درخواست حذف اطلاعات
به اطلاع همشهریان عزیز می رسانیم در مورخه 24 مرداد ماه 1395 کاروانی از شهر جعفرآباد مغان بسوی مشهد مقدس راهی خواهد شد از انی که قصد کمک به کاروان زیاراتی یا نذوراتی برای انداختن به داخل ضریح حرم مطهر حضرت معصومه (ع) و برادر بزرگوارشان رضا (ع) را دارند می توانند با شماره تلفن 09381517254 آقای جعفر آذر پور و 09147411210 آقای عادل سروری تماس حاصل فرمایند . https://telegram.me/joinchat/duecez6mj26oihnaaffqwa



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/457




از اهالی انقل و شهید پرور شهر جعفرآباد مغان دعوت میشود

درخواست حذف اطلاعات
از اهالی انقل و شهید پرور شهر جعفرآباد مغان بخصوص ، بخشدار محترم ، شهردار و شورای شهر ، پرسنل آموزش و پرورش ، نیرو های نظامی و انتظامی ، مسئولین کانون های فرهنگی ، هیئت امنا مساجد و هیئت های مذهبی و ورزشی ، ادارات و نهاد های تی و خصوصی و ون مستقر در شهر جعفرآباد مغان دعوت میشود امروز یکشنبه مورخه 24 مرداد ماه 1395 راس ساعت 21 جهت بدرقه کاروان زیارتی مشهد مقدس در چهار راه 9 دی حضور بهم رسانند . اجرکم عندالله https://telegram.me/joinchat/duecez6mj26oihnaaffqwa



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/460




رضا علیه السلام فرمودند

درخواست حذف اطلاعات
رضا علیه السلام فرمودند پنج صفت است که در هر نباشد امید چیزی از دنیا و آ ت به او نداشته باشید: 1- ی که در نهادش اعتماد نبینی 2- ی که در سرشتش کرم نی 3- ی که در آفرینشش استواری نبینی 4- ی که در نفسش نجابت نی 5- ی که از خدایش ترسناک نباشد. ____________________________ تحف العقول، ص 446 بحارالانوار، ج 78، ص 339



منبع : http://sadegshirafkan.blogfa.com/post/461