استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

ر مثل رسیدن

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ ر مثل رسیدن از بلاگ ر مثل رسیدن دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



هنوزم پر از مشغله

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستای خوب و عزیزم . الهی که حال دلتون خوش باشه و پر از امید . و زندگی تون سرشار از اتفاقات خوب باشه . منم خوبم و همچنان مشغوووول. این روزا سر کلاسام اگه کمی بشینم خواب میاد تو چشمام و خستگی غلبه میکنه . یه دفعه چشمام خشک و خسته میشن و دلم میخواد بخوابم . دادن قطره ها هر دو ساعت در کل شبانه روز کار سختیه . هی باید از جام بلند شم و برم بالا سر مامانم ، قطره بزنم و بیام وول بخورم تا خوابم ببره باز دو ساعت بعدی رسیده . تو هم که میخواد بره باید ببرم و بیارمش. یعنی فقط کنارش راه میرم یا دستش میگیرم که نیفته . تقریبا همه درجه یک ها اومدن دیدن مامانم ولی هنوزم هست . فقط تونستم یه طرح بزنم . به م پیام دادم میگم اگه بدون کار اومدم موجه باشه که شرایطم اینطور بوده . همدردی کرد و گفت تو اصلا خودت رو ناراحت نکن . تو منظبت ترین هنرجوهای من هستی و همیشه فعال بودی . اگرم بخاطر مامانت نمیتونی بیای نگران جلسه ت نباش . من برات جبرانی میذارم . فقط جلو هم کلاسی هات نگو . آخه روال کار م اینطور که هر جلسه رو نره از تعداد کل جلساتش کم میشه . ولی به من گفت جلسه ت محفوظه. با داداشم صحبت که اگه نمیخواد بره جایی ، حواسش باشه قطره 10 صبح رو بزنه که من برم کلاس . اونم گفت باشه میمونم . طراحی هفته ای یه جلسه بیشتر نیس و من دلم نمیاد که نرم . به م هم گفتم از هرچی بگذرم از کلاس شما نمیتونم بگذرم . یوگا که فعلا نمیرم . چون سه روز در هفته واقعا وقتم میگیره. هرچند که اگه جورش نکنم دیگه رفتنم سخت میشه . به خودم میگم شاید بتونم حتی یه جلسه حداقل درهفته بتونم برم بازم خوبه . هنوز نمیدونم چه کار کنم . آقا دیروز 5 عصر رفت برای خواستگاری و امروز 9 صبح خونه بود . ترسید پادگان خالی بمونه و سربازا از راه به در بشن . مراقب خودتون باشید.



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/27/post-490/هنوزم-پر-از-مشغله




خستگی

درخواست حذف اطلاعات
امروز اون خواهرم و البته فقط شوهرش اومدن ناهار همونی که دردونه آقاشه . جای شکر داره که ایل و تبار باشون نیاورده بودن . آقا دید تو خونه میوه نیس رفت و میوه ید . درصورتیکه اگه ما یه هفته بی میوه بمونیم ت نمیخوره یدی کنه . تازه میگه صرفه جویی شده . کلی کار از 8.30 صبح تا وقتی رفتم کلاس . داشتم تو حیاط سرخ می اومده یه تکه هندوانه به خواهرم میده میگه بخور برا تو آوردم و منو حرص میده و میره . من که دارم یاد میگیرم اصلا به حساب نیارمش.
باید کل شبانه روز هر دو ساعت یه بار قطره مامانم بزنم و کلی دارو و قطره دیگه رو حواسم باشه بش بدم . دیگه کلا استراحتم گرفته شده هم روز هم شب . همش به این فکر میکنم که چرا سرنوشت من اینجوری به مریض داری گره خورده .
امروز که مهمان داشتیم و سفره تو پذیرایی گذاشتیم، مجبور شدم یه سینی غذا برا مامانم یه سینی برا داداشم و یه سینی برا خواهرم ببرم و بعد هم جمع . یعنی عین پرستار و کلفت شدم بدون مزایا و حتی احترام . البته همه احترامم میذارن و قدرشناسی میکنن غیر آقا .
دیروز چون شب قبل خونه نبودم بیمارستان بودم وقتی اومدم بش سلام جواب داد . امروز سلام جواب نداد و گفتم دیگه بش سلام نمیکنم. چرا باید روزی سه بار بخاطر جواب ندادن هاش خودم رو نابود کنم . بیخیال جواب دادنش و ندادنش. به درک که جواب نمیده . اون که گفت تو دخترم نیستی و گفت نجسی و گفت نحسی . پس منم وظیفه دختری ندارم بش . اون اجرش با خداست . خدا پشتشه.
رفت و آمدهای دیگه ای هم داشتیم و خواهیم داشت .
مربی باشگاه هر روز پیام میده میگه چرا نمیای یوگا . میگم کلی کار و گرفتاری دارم . میگه همین یه ساعت و نیم که مال خودته نذار کنار و بیا . منم تا کارام سبک نشه و ملاقات ها تموم نشه فعلا نمیرم . شاید فقط بتونم کلاس طراحی شنبه ها رو برم . چقدر هم از کار طراحی عقب موندم .
راستی فرستادن دنبال آقا برای خواستگاری پسرعمو. خدا بخواد دارم از شر این یکی راحت میشم .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/25/post-489/خستگی




ممنونم خدا

درخواست حذف اطلاعات
مامانم رو مرخص . تو بیمارستان موندن واقعا خسته کننده بود . خوبه اون خواهرم بود و کمکی به حال من و داداشم شد . حالا باید دست مامان بگیرم برسونم تو . اگه من نباشم اون خواهرم انجام میده . من که میرم کار اون میاد . چه داستانی شده داستان این خونه . همه میفتن و زمین گیر میشن و منم باید بشم عصای دست . منتی نیس اما موندم تو فلسفه و حکمت بالایی . کنترل حرکتش رو بخاطر مشکل پاش بع تصادف ، از دست داده و برای بلند شدن و رفتن تا تو نیاز به کمک داره . باید شب حواسم باشه میخواد بره تو من برم باش . و تا جایی که میشه فشاری بش وارد نشه که نتیجه عمل چشمش خوب بشه . خودش هم خودخوری میکنه بیچاره که بار دیگه ای شده رو من و بقیه . خیلی خسته م . بذار چشمام ببندم که نمیدونم فردا خدا برام چه خو دیده . ببینم فرصت میکنم استراحتی کنم . تازه حتما از فردا رفت و آمد ملاقات کننده ها هم غوز بالا غوز میشه . فعلا تا اطلاع ثانوی باشگاه نمیرم . ممنونم خدا . فکر نمیکنی دیگه بسسسه. ....



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/24/post-488/ممنونم-خدا




تو گوشی خوردم

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/20/post-485/تو-گوشی-خوردم




قربون شما

درخواست حذف اطلاعات
از همه تون بابت همدردی هاتون و محبت هاتون یه دنیا ممنونم. امروز بش سلام ن و با حال نزار کلاس نقاشی رو رفتم بدون صبونه. م گفت تو چرا امروز اینجوری هستی . اصلا نتونستم تظاهر کنم گفتم حالم خوب نیست و مشکل خانوادگی دارم . خسته شدم از تظاهر و خنده های تصنعی. کلاس رو سر بدون اینکه با بچه ها بخندم یا حرف بزنم . لایه بیرونی گوشم درد میکنه البته زیاد نیس . درمورد رفتنم باید یه توضیح کلی بدم . اگه میخواستم بدون خواهر برادرم برم سالها پیش به بهانه کار میرفتم . اما نمیتونم اونا رو ول کنم . اینقدر هم شرایط مالی و اقتصادی سخته که حتی یه اتاق هم نمیشه گرفت . اما دارم به این فکر میکنم که شاید از دوست و غریبه ها کمکی بگیرم و با پس اندازی که داداشم داره بریم . اما میدونم که حرف تا عمل دنیایی فاصله ست . کاش من عمودی یا افقی از این خونه میرفتم و بی من میشدن. چقدر من الان نفس آقا رو تنگ برم که نفس راحت بکشه . حال و روز اصلا خوبی ندارم . نه بدنم خوبه نه روحم.



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/21/post-486/قربون-شما




مردی به نام پدر

درخواست حذف اطلاعات
چطور ممکنه اینقدر یه پدر از جگرگوشه خودش از دختر یا پسرش تا این حد متنفر باشه . که هر روز نمک بپاشه به زخمش. هر روز نفرینش کنه و هر روز بگه حاضرم مفت بدمش بره فقط بره . مگه من باش چکار . من حتی از اون هم پرستاری . وقتی که هنوز غیر خودم سه نفری که الان متاهل هستن اون موقع مجرد بودن و تو خونه . من راهنمایی بودم و اون عمل چشم کرد. خدا شاهده تمام شب تا صبح 2 ساعت یه بار بیدار میشدم و قطره ش میزدم. اونقدر سفارش کرده بود که قطره ها باید سر ساعت زده بشن که باید یکی این کارو به عهده میگرفت. هیچ نه پسر نه دختر داوطلب نشد از خوابش بگذره . به مدت دو ماه تمام شب کارم این بود که ساعت هی دو ساعت یه بار کوک کنم و هی بیدار شم قطره ش بزنم . حلالش باشه . اما چطور این محبت من تو وجودش اثر نکرد . چطور یادش رفت و چطور حتی یه بار تو عمرش نه تشکر کرد و نه حتی جلوی ی از من تعریف نکرد . برع تمام عمرش پیش و نا و پیش پسرعمو و غیره منو کوبوند. هنوزم دست از سرم برنداشته. همین امروز هم گفت دیروز هم گفت . و فردا هم میگه . دلم میخواد تموم بشه دیگه . چطور میشه یه مردی به نام پدر اییییینقدر دلش پر از کینه باشه . اینقدر ظالم باشه . اینقدر بی محبت باشه . و خدا کجای این قصه تلخه. کجاست که حتی دست منو نگرفت و رهام نکرد که برم و جلوی چشم اون نباشم . من حتی نمیتونم بگم پدرم یا بابام. همیشه یا میگم آقا ، یا میگم مردی به نام پدر . دلم میخواست یه کتاب بنویسم با این عنوان '' مردی به نام پدر '' ولی توش از عشق پدرانه یه مرد به دخترش مینوشتم. از اون پدرایی که دور و برم زیاد میبینم. از پدری که میشه حامی و تکیه گاه . همه چی برای دخترش مهیا میکنه و بش میگه نمیخوام به ازدواج فکر کنی . اصلا نمیخوام شوهر کنی . نه اینکه صدرصد حرف رد ازدواج توسط پدر رو بخوام تایید کنم نه ،چون اونم یه جور خودخواهیه. شاید دختره دلش ازدواج خواست . ولی حرفم سر اون همه عشق و علاقه ست بین یه پدر و دختر که باعث میشه به دخترش چنین چیزی بگه . اون وقت من از صبح تا شب از نفرت و بدی این مرد بگم ، کم گفتم . نه از مرده میگذره نه زنده . نه از دوست نه دشمن . نه از کافر نه مسلم . جالب اینجاست که هیچ چیزیش هم نمیشه . سر و مر و گنده . راست راست راه میره حق الناس ضایع میکنه . قبل ناهار خوند ناهار خورد و سر سفره اسم چند نفر رو آورد و هرچی ناسزا و توهین حتی ی داد و بعد گفت برم بقیه م بخونم . رفت و ش با همون وضوی قبلی خوند و ادعای ی میکنه . مطمئنا خدا اونو بیشتر از من قبول میکنه . اونا با هم دوستن وگرنه یه جوری بش میفهموند که اینطور رفتار نکنه . چرا من دستم داغون میشه . مامانم تصادف میکنه ولی اونی که هیچ تاثیر مثبتی نداره هیچیش نمیشه تازه آزار هم میرسونه.



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/20/post-484/مردی-به-نام-پدر




نعمت داداشای خوب

درخواست حذف اطلاعات
امروز کلی از یوگا انرژی مثبت گرفتم و حالم بهتر شد. البته درکل خوبم و مشکل پررنگ روزانه نداشتم . به غیر از درد دستم که بخاطر بلند هر روز خواهرم دردم تشدید و تجدید میشه. همش به این فکر میکنم کاش یه دستگاهی چیزی بود که کمکش میکرد بشینه که من نخوام اینقدر به خودم فشار بیارم . مشکل اینجاست که اتاق یه جورایی عمومیه و هیچ تغییری نمیشه ایجاد کرد یا وسیله ای برای رفاه این بیچاره ها گذاشت . داریم غیر از درمان کمری مامانم، روال عمل چشمش هم که مدتهاست پیگیریم رو پیش میبریم. دیروز عصر من و داداشم بردیمش متخصص چشم پزشکی . امروز هم بیچاره باز داداشم بردش آزمایش حالا هم رفتن برای جواب آزمایش و بیهوشی که وقت عمل بگیرن برای چشمش. من از امروز رفتم کلاس و دیگه نشد برم باشون درعوض اون یکی خواهرم رفته . هنوز هم نیومدن. چند روز پیش با داداش متاهلم حرف هایی پیش اومد که رسیدیم به درد دستم و بش گفتم که خیلی اذیتم. امروز با خانمش اومده بودن ناهار . و کلی قربون صدقه م رفت که چرا زودتر بش نگفتم . چرا کم و ر که دارم چیزی نمیگم . منم گفتم تو خودت گرفتاری و من دوس ندارم باری بشم . آخه راستش زنش یه سری ایرادهایی داره . مثلا قبول نمیکنه داداشم به ما پولی بده . اگرم داداشم عیدی میده کی این کارو میکنه . اخلاق خاصی داره نمیخوام غیبتش کنم . خلاصه گفت یه نوبت شیراز برا خودش که داره ، منم میبره . بش گفتم من که نمیتونم برم. ..من برادرهای خیلی خوبی دارم . خ ش هم خیلی دوسم دارن و همیشه یه جور ویژه بودم براشون. اما هرکدوم به دلایلی خب نمیتونن اونقدر کاری برام ن. ولی سعی میکنن بم محبت کنن . خلاصه کلی ازم گله کرد که باید از کم و ری هات، چه مادی چه معنوی بم بگی و گفت تو به گردن من حق داری و من تا جایی که بتونم درخدمتت هستم . من خدا را بابت داشتن برادرهای به این خوبی شکر میکنم . اما من هیچ وقت تو زندگیم یاد نگرفتم باری رو دوش ی بذارم . حتی ریالی ازشون توقع نداشتم و ندارم . جایی هم که واقعا گیر ترجیح دادم از دوستی بگیرم. راستش شاید نداشتن یه حامی یه تکیه گاه مردونه باعث شده یاد بگیرم رو پای خودم بایستم و دست مادی یا معنوی جلوی ی دراز نکنم . یاد نگرفتم بگم میخوام یا بگم بده یا بگم برام فلان کار کن . اصلا درخواست و اجابت درخواست رو تمرین ن . همیشه تو زندگیم جای یه پدر یه مرد که دستش بزنه به و بگه من هستم ، رو خالی داشتم . برای همین حتی به داداشام هم نمیگم . خدا بشون سلامتی بده . بارشون رو زمین نیفته من هیچی نمیخوام .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/17/post-483/نعمت-داداشای-خوب




خدایا منو ببخش

درخواست حذف اطلاعات
خیلی بد که بین حس های منفی و ظلم و ستم و همه حقوق از دست رفته م و از اون طرف بین غضب خدا و وجدان و حق فرزند به پدری ، بمونی . هیچ نمیتونه بفهمه که چه برزخ بدیه . انشاءالله که هیچ وقت جای من نباشید و تجربه ش نکنید . ولی بین خوبی و بدی خودم موندم . خدا منو ببخشه. کاش یه اتفاقی میوفتاد که رابطه مون درست بشه و جبران گذشته رو .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/15/post-481/خدایا-منو-ببخش




ادامه بیخیالی

درخواست حذف اطلاعات
امروز چند تا دونه از پیوند ابروم برداشتم . چند تااااا هم نه یه دونه . لابلای کارا ، طرحی که م فرستاد رو کار . تا اینجاش خیلی خوب شده و خودم کلی راضی ام . برای شنبه بعد ، دو تا طرح اضافه تر از همیشه کار میبرم. حالا که تو طغیان هستم و میشینم کار میکنم ، فرصت های بیشتری برای کار بعدظهر دارم تا وقتی کلاسام شروع بشن .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/16/post-482/ادامه-بیخیالی




بازم تنفر

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/15/post-480/بازم-تنفر




خدایا منو ببخش

درخواست حذف اطلاعات
خیلی بد که بین حس های منفی و ظلم و ستم و همه حقوق از دست رفته م و از اون طرف بین غذب خدا و وجدان و حق فرزند به پدری ، بمونی . هیچ نمیتونه بفهمه که چه برزخ بدیه . انشاءالله که هیچ وقت جای من نباشید و تجربه ش نکنید . ولی بین خوبی و بدی خودم موندم . خدا منو ببخشه. کاش یه اتفاقی میوفتاد که رابطه مون درست بشه و جبران گذشته رو .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/15/post-481/خدایا-منو-ببخش




برای مریم

درخواست حذف اطلاعات
مریم جان ممنونم از پیشنهادت. راستش خیلی برام سخته . دوری برام سخته . برای اینکه کامنت تایید نکنم اینجا جواب کوتاه و موقتی دادم که خیلی منتظر نمونی. شاید بیشتر فکرام ایمیل بزنم بت . بازم مرسی عزیزم.



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/13/post-478/برای-مریم




من و پسرعمو

درخواست حذف اطلاعات
دیروز صبح تونستم لابلای کارا کمی طراحی . خیلی غصه داشتم و دستم خیلی درد میکرد . تا شب رو گذروندم بدون کار خاصی. تا شام رو سرو براشون و آقا پای تلویزیون بود منم بیکار با بچه ها تو اتاق پای تلویزیون خودمون بودیم . آخه اون پذیرایی رو با همه امکانات ش در اختیار داره . هی دل دل زود بره بخوابه که من تا سر ذوق کارم بشینم طراحی کنم . ساعت 8 رفت دراز کشید و منم فرصت غنیمت دونستم و مشغول کار شدم . تقریبا یه ساعت بعد یه دفعه بلند شد و از روبرو اتاق ما گذشت و وقتی دید دارم طراحی میکنم بم تکه انداخت و صدای آه و ناله از خودش درآورد. آه و ناله ای که تمام نفرتش رو نشون میده .
یادتون چند وقت پیش تو یکی از پست هام نوشتم یه خبر خیلی بد از فامیل شنیدیم که خیلی همه مون رو داغون کرده . اون موقع چیزی ازش ننوشتم . چون امید داشتم یه طوری رفع بلا بشه که ضررش به من نرسه . آقا همیشه دوس داشت که پسرعموها بیان ما رو بگیرن. اما هر کدوم از اونا به دلایلی مختلف مثل سلامتی و ژنتیک و حس خواهر برادری، مستقیم یا غیرمستقیم این موضوع رو رد می . و اون سالها تا اون دو تا خواهرم ازدواج همه مون رو هر بار ضایع میکرد . خدا خواست و اون دو تا خواهرم که یکیش از من بزرگتر و یکیش کوچکتره ازدواج و خدا را شکر شوهرای خیلی خوبی دارن و من موندم و حوضم و یه پسرعموی غد (نمیدونم املاش درسته یا نه ) و یه دنده . هر بار میومد خونه مون آقا بش میگفت چرا دخترم نمیگیری. من خورد میشدم . از پسرعموم متنفر شده بودم . تنفرم با در نظر گرفتن تمام دلایل منطقی مثل ژنتیک، تا حدی بخاطر این بود که حس می دارم خورد میشم برای ی که هیچی هم نداره . یه دیپلم معمولی و یه کار موقت بخور نمیر . خدا خدا می زن بگیره راحت بشم . اونم بخاطر پدر و مادرش که اون موقع زنده بودن ، یعنی عمو و زن عموی من ، میگفت حالا نمیخوام زن بگیرم و پول هم ندارم . یکی از دلایل عدم ازدواجش هم همین بود . تا اینکه براش زن پیدا و حالا خوب یا بد رفت و پسندید و ازدواج . من اون شب بعد از سالها اعصاب خوردی این پسرعمو با شنیدن این خبر سرم رو راحت گذاشتم رو بالشت و آخیش گفتم . دختره رو عقد کرد و بدون هییییییچ ج و مراسمی دختره رو آورد خونه شون . دختره شهرستانی بود و از یه قومیت دیگه . دو ماه نشده عموم فوت کرد و بعد هم گفتن دیگه اینا عملا ازدواج و دختره موندگار شد . بدون کمترین هزینه و سور و ساتی. 10 سال گذشت و با دو تا پسر بچه . هربار میومد خونه مون ، همه مون شاهد بودیم که چطور قومیت دختره رو به تمس میگیره و میخنده. و ما بش میگفتیم اینجوری با زنت حرف نزن درست نیس . ما اصلا حسود نبودیم و نیستیم . خلاصه 4 ماه پیش ، زن ولش کرده و رفته و گفته دیگه نمیخوامت. بچه ها رو گذاشته و رفته و کتک کاری با فامیل دختره و یه جریانات خیلی مفصل و بدی پیش اومده بوده . وقتی به ما گفتن که طلاق رو هم گرفته بودن . وقتی خبر رو شنیدیم رعشه به تن همه مون افتاد که این تف سربالا بیفته تو سر من . که کی بهتر از دخترعموش که بچه ها رو بزرگ کنه . و احتمال پیشنهاد از سمت اونا هم بود چون دیگه سرش به سنگ خورده بود و حتما حالا فکر میکرد کی بهتر از دخترعموم. حال خیلی بدی داشتم . گذر از اینکه ناراحت و نگران خودم بودم . اما دلم برا خودش و بچه هاش میسوخت. به مامانم گفتم دارم بتون میگم این دندون لق رو بکشید که من برم بچه های یکی دیگه رو بزرگ کنم . و اون تو مجردی منو نخواست حالا هم من نمیخوام. و حاضر نیستم با یه آدم خسیس و غد ازدواج کنم و از علایقی مثل ورزش و نقاشی و کارم بگذرم که میدونم هیچ کدوم رو قبول نداره . خدا خدا می خبر اشتباهی باشه و من وارد یه کابووس دیگه نشم . من الانم اصلا خوشبخت نیستم ولی دارم بدون نیاز به اطلاع آقا به علایقم میرسم اما اگه با یکی ازدواج کنم که نمیتونم از اون هم مخفی کنم . این مدت با همین حرفا و افکار گذشت و تکه های جدیدی از آقا شنیدم که هیچ تقصیری توشون نداشتم . تا اینکه چند شب پیش زنگ زدن و گفتن میخوایم بیایم خونه تون . آقا خوشحال بود چون فکر میکرد داره قربونی ش میده و راحت میشه . منو میده و نفس راحت میکشه . مامانم هم ترسیده بود . اما من خودم رو آماده کرده بودم که جواب همه شون رو بدم .
از اول که نشستن آقا گرفتشون به نیش و کنایه . که شما دخترام نخواستید که شما راه درست نمیرید و و و . هنوز داشت منو له میکرد . ولی اونا گفتن براش زن پیدا و بازم آب پاکی رو ریختن رو دستش. اونا حداقل این شعور رو داشتن که بفهمن چنین حقی ندارن که از من چنین چیزی بخوان . حتما حتما بین شون مشاوره هایی راجب من بوده اما ایی هم بودن که نخواستن به من بیشتر از این ظلم بشه . ما هم نفس راحت کشیدیم و آقا رفت تو بق . داداشم بش گفت خج نمیکشی دخترت به هر و نا ی پیشنهاد میدی . اونا حق ندارن اسم خواهرم بیارن و اگه خواهرم قبول میکرد من نمیذاشتم این ازدواج سر بگیره . اونا الان بعد 4 ماه افتادن تو ... و دارن یه جورایی پرستار بچه میارن نه زن . وگرنه کدوم آدم عاقلی بعد 4 ماه میره دوباره زن میگیره. خودش هم گفت بخاطر بچه ها میخوام دوباره زن بگیرم وگرنه نمیگرفتم. هنوز هم غرور داشت و میگفت اگه بچه نداشتم دست رو هر میذاشتم نه نمیگیفت. خداااای من . با خودش چی فکر کرده . بگذریم. همین که این خطر از سرم رد شد جای شکر داره . اونی که غصه بزرگ دل من ، و نفسش تنگ شده از وجودم. مردی به نام پدر . به هر میرسه میگه این دختر برام بفروشید . اونم تحت حمایت و پشتیبانی خدا داره همینجور جولان میده و از همه اصول و خوبی ها میگذره و منو له میکنه . خدا حتما ازش خیلی راضیه که کوچکترین تلنگری بش نمیزنه. ولی منم خ دارم هرچقدر هم که به نظر خودم کوچیک باشه . ولی هست . چند شب پیش بش میگفتم خیلی وقته خودتو تو زندگیم نشون ندادی. اما بازم جو نشنیدم . من با همه اینا الان حالم خوبه .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/13/post-477/من-و-پسرعمو




من و پسرعمو

درخواست حذف اطلاعات
دیروز صبح تونستم لابلای کارا کمی طراحی . خیلی غصه داشتم و دستم خیلی درد میکرد . تا شب رو گذروندم بدون کار خاصی. تا شام رو سرو براشون و آقا پای تلویزیون بود منم بیکار با بچه ها تو اتاق پای تلویزیون خودمون بودیم . آخه اون پذیرایی رو با همه امکانات ش در اختیار داره . هی دل دل زود بره بخوابه که من تا سر ذوق کارم بشینم طراحی کنم . ساعت 8 رفت دراز کشید و منم فرصت غنیمت دونستم و مشغول کار شدم . تقریبا یه ساعت بعد یه دفعه بلند شد و از روبرو اتاق ما گذشت و وقتی دید دارم طراحی میکنم بم تکه انداخت و صدای آه و ناله از خودش درآورد. آه و ناله ای که تمام نفرتش رو نشون میده .
یادتون چند وقت پیش تو یکی از پست هام نوشتم یه خبر خیلی بد از فامیل شنیدیم که خیلی همه مون رو داغون کرده . اون موقع چیزی ازش ننوشتم . چون امید داشتم یه طوری رفع بلا بشه که ضررش به من نرسه . آقا همیشه دوس داشت که پسرعموها بیان ما رو بگیرن. اما هر کدوم از اونا به دلایلی مختلف مثل سلامتی و ژنتیک و حس خواهر برادری، مستقیم یا غیرمستقیم این موضوع رو رد می . و اون سالها تا اون دو تا خواهرم ازدواج همه مون رو هر بار ضایع میکرد . خدا خواست و اون دو تا خواهرم که یکیش از من بزرگتر و یکیش کوچکتره ازدواج و خدا را شکر شوهرای خیلی خوبی دارن و من موندم و حوضم و یه پسرعموی غد (نمیدونم املاش درسته یا نه ) و یه دنده . هر بار میومد خونه مون آقا بش میگفت چرا دخترم نمیگیری. من خورد میشدم . از پسرعموم متنفر شده بودم . تنفرم با در نظر گرفتن تمام دلایل منطقی مثل ژنتیک، تا حدی بخاطر این بود که حس می دارم خورد میشم برای ی که هیچی هم نداره . یه دیپلم معمولی و یه کار موقت بخور نمیر . خدا خدا می زن بگیره راحت بشم . اونم بخاطر پدر و مادرش که اون موقع زنده بودن ، یعنی عمو و زن عموی من ، میگفت حالا نمیخوام زن بگیرم و پول هم ندارم . یکی از دلایل عدم ازدواجش هم همین بود . تا اینکه براش زن پیدا و حالا خوب یا بد رفت و پسندید و ازدواج . من اون شب بعد از سالها اعصاب خوردی این پسرعمو با شنیدن این خبر سرم رو راحت گذاشتم رو بالشت و آخیش گفتم . دختره رو عقد کرد و بدون هییییییچ ج و مراسمی دختره رو آورد خونه شون . دختره شهرستانی بود و از یه قومیت دیگه . دو ماه نشده عموم فوت کرد و بعد هم گفتن دیگه اینا عملا ازدواج و دختره موندگار شد . بدون کمترین هزینه و سور و ساتی. 10 سال گذشت و با دو تا پسر بچه . هربار میومد خونه مون ، همه مون شاهد بودیم که چطور قومیت دختره رو به تمس میگیره و میخنده. و ما بش میگفتیم اینجوری با زنت حرف نزن درست نیس . ما اصلا حسود نبودیم و نیستیم . خلاصه 4 ماه پیش ، زن ولش کرده و رفته و گفته دیگه نمیخوامت. بچه ها رو گذاشته و رفته و کتک کاری با فامیل دختره و یه جریانات خیلی مفصل و بدی پیش اومده بوده . وقتی به ما گفتن که طلاق رو هم گرفته بودن . وقتی خبر رو شنیدیم رعشه به تن همه مون افتاد که این تف سربالا بیفته تو سر من . که کی بهتر از دخترعموش که بچه ها رو بزرگ کنه . و احتمال پیشنهاد از سمت اونا هم بود چون دیگه سرش به سنگ خورده بود و حتما حالا فکر میکرد کی بهتر از دخترعموم. حال خیلی بدی داشتم . گذر از اینکه ناراحت و نگران خودم بودم . اما دلم برا خودش و بچه هاش میسوخت. به مامانم گفتم دارم بتون میگم این دندون لق رو بکشید که من برم بچه های یکی دیگه رو بزرگ کنم . و اون تو مجردی منو نخواست حالا هم من نمیخوام. و حاضر نیستم با یه آدم خسیس و غد ازدواج کنم و از علایقی مثل ورزش و نقاشی و کارم بگذرم که میدونم هیچ کدوم رو قبول نداره . خدا خدا می خبر اشتباهی باشه و من وارد یه کابووس دیگه نشم . من الانم اصلا خوشبخت نیستم ولی دارم بدون نیاز به اطلاع آقا به علایقم میرسم اما اگه با یکی ازدواج کنم که نمیتونم از اون هم مخفی کنم . این مدت با همین حرفا و افکار گذشت و تکه های جدیدی از آقا شنیدم که هیچ تقصیری توشون نداشتم . تا اینکه چند شب پیش زنگ زدن و گفتن میخوایم بیایم خونه تون . آقا خوشحال بود چون فکر میکرد داره قربونی ش میده و راحت میشه . منو میده و نفس راحت میکشه . مامانم هم ترسیده بود . اما من خودم رو آماده کرده بودم که جواب همه شون رو بدم .
از اول که نشستن آقا گرفتشون به نیش و کنایه . که شما دخترام نخواستید که شما راه درست نمیرید و و و . هنوز داشت منو له میکرد . ولی اونا گفتن براش زن پیدا و بازم آب پاکی رو ریختن رو دستش. اونا حداقل این شعور رو داشتن که بفهمن چنین حقی ندارن که از من چنین چیزی بخوان . حتما حتما بین شون مشاوره هایی راجب من بوده اما ایی هم بودن که نخواستن به من بیشتر از این ظلم بشه . ما هم نفس راحت کشیدیم و آقا رفت تو بق . داداشم بش گفت خج نمیکشی دخترت به هر و نا ی پیشنهاد میدی . اونا حق ندارن اسم خواهرم بیارن و اگه خواهرم قبول میکرد من نمیذاشتم این ازدواج سر بگیره . اونا الان بعد 4 ماه افتادن تو ... و دارن یه جورایی پرستار بچه میارن نه زن . وگرنه کدوم آدم عاقلی بعد 4 ماه میره دوباره زن میگیره. خودش هم گفت بخاطر بچه ها میخوام دوباره زن بگیرم وگرنه نمیگرفتم. هنوز هم غرور داشت و میگفت اگه بچه نداشتم دست رو هر میذاشتم نه نمیگیفت. خداااای من . با خودش چی فکر کرده . بگذریم. همین که این خطر از سرم رد شد جای شکر داره . اونی که غصه بزرگ دل من ، و نفسش تنگ شده از وجودم. مردی به نام پدر . اونم تحت حمایت و پشتیبانی خدا داره همینجور جولان میده و از همه اصول و خوبی ها میگذره و منو له میکنه . خدا حتما ازش خیلی راضیه که کوچکترین تلنگری بش نمیزنه. ولی منم خ دارم هرچقدر هم که به نظر خودم کوچیک باشه . ولی هست . چند شب پیش بش میگفتم خیلی وقته خودتو تو زندگیم نشون ندادی. اما بازم جو نشنیدم . من با همه اینا الان حالم خوبه .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/13/post-477/من-و-پسرعمو




برای خواننده خاموش مریم عزیز

درخواست حذف اطلاعات
خوبی مریم جان . مریم عزیزم من به فکرت هستم و دعاگو. قابل باشم همیشه در یاد و دعام هستی . الهی گره ها یکی یکی باز بشه . از خودت بی خبرم نذار .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/09/post-475/برای-خواننده-خاموش-مریم-عزیز




زندگی شور تو شور

درخواست حذف اطلاعات
ب مامانم رو بردیم بیمارستان، من و داداشم. ع گرفت و برگشتیم . امروز صبح بیچاره دیگه خودش تنها رفت ببینه. بش گفته مهره ت آسیب دیده و باید عمل بشه . البته مامانم سابقه کمردرد و دیسک رو داشت و قبلا هم بش گفته بودن باید عمل کنه ولی خب به دلایل جوراجور عمل نکرد . حالا هم معلوم نیست چی بشه . باید بره پیش یه ارتوپد و ببینیم اون چی میگه . زندگی م همش شده شور تو شور و تلخ تو تلخ و غوز بالا غوز . بخدا غیر یوگا که میرم به هیچ کار دیگه م نمیرسم . طراحی مونده . حتی فرصت نمیکنم عرق خنکی م بخورم . همش بدو بدو . اینو بذار اونو بردار . هرکی تو خونه یه چیزیش بشه مستقیم بارش رو دوش من میفته. دستم درد میکنه حتی . نمیدونم چرا من از پا نمیفتم که کمی تو استراحت برم . دلم یه کمای طولانی میخواد . جالب اینه که آقا کوچکترین کمک و قدمی برنمیداره. پسرا هم یه جوری ساز مخالف میزنن. اون که مشکل داره ، متاسفانه خیلی شرایط رو درک نمیکنه و میخواد میوه و نوشابه و ناهار و شامش به بهترین شکل و کیفیت به راه باشه . یعنی یا من یا داداشم باید ید بیرون خونه رو هم به عهده بگیریم . نمیشه یکی دو روز میوه و نوشابه نخوریم . اونی هم که سالم عملا کمکی تو خونه نمیکنه . خب یا مغازه ست یا بیرون کار داره. بار هم رو دوش من میفته . شدم جور کش همه . تازه از یه کم کاری هم نمیگذرن. هوس بازارم فعلا پریده . باید برای کارت ملی م هم برم که بگیرمش اونم ببینم کی فرصت میشه . همش دعا میکنم مامانم خوب بشه و وضعیت حاد نباشه . میگیم شاید کوفتگی ضربه باشه و خوب شدنش زمان ببره . دلمون خوش میکنیم . از آموزشگاه ازم خواستن امروز برم برای تعیین سطح دانش آموزان. ولی هنوز از شروع کلاسا خبری نیست. سفر هم که اونم فعلا پریده . هرچند که خیلی دوس دارم برم شیراز اما گاهی فکر میکنم به اون همه خستگی و مسئولیت هایی که یه جا رو تن من تنها میفته، نمی ارزه . دوس داشتنم تو دلم بمونه .





منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/11/post-476/زندگی-شور-تو-شور




تنوع

درخواست حذف اطلاعات
آقا و مامانم ظهر ساعت 3 رفتن عیادت یه مریضی که احتمالا تا فردا عصر بیان . خواهرم رو بردم بعد اون یکی خواهرم اومد و دیگه کل کاراش غیر از لباس شستن رو انجام داد . من تو این فاصله دلم خواست یه کیک بپزم . راستش مدت زیادی بود کیک نپخته بودم چون هر فرصتی رو برای طراحی میگذاشتم. ولی امروز کار نیمه تمام نداشتم و دغدغه طراحی نبود و دست به کار پخت کیک شدم . کارم که تموم شد رفتم لباس ها رو شستم . خواهرم در حد یه کار بنایی خسته شده و میگه جون ندارم و بدنم درد میکنه ، میگم خب بفهمید من این سالها چی میکشم . بازم دستش درد نکنه امروز یه رحمی به من شد . هرچند که چند بار بش گفتم همه کاراش تنها نکن ، منو صدا کن . ولی دیگه همه رو خودش انجام داد . فکرکنم به پیشنهاد مامانم امروز کمک کرد . منظورم اینه که من هیچ وقت ازشون کاری نمیخوام . میگم هر انصاف داره به همون اندازه نشون میده و سعی میکنه کمکم کنه . کمدم کمی ریخته پاش بود ، مرتبش و آشپزخانه رو جم و جور و شام بچه ها رو آماده و خوردن .
صبح هم جارو و گردگیری و نشستم سه تا طرح آناتومی که مدل شون رو دوس داشتم کشیدم . میخوام با رفع اشکال کنم . بعد شرایط رو بررسی کنم ببینم میتونم با اکرولیک یا رنگ روغن، کارشون کنم . خیلی دلم میخواد همزمان با طراحی یه دوره آموزشی رنگ روغن یا اکرولیک و یا آبرنگ رو بگیرم اما متاسفانه هم زمان بیرون رفتنم محدوده هم پرداخت دو تا شهریه 150 تومنی واقعا برام سخته . چون واقعا حس میکنم نیاز به تنوع تو کار و زندگی م دارم . حالا هم کار خاصی ندارم . بچه ها فوتبال نگاه میکنن منم فعلا تو گوشی هستم . باید فکر ناهار فردا هم باشم شایدم از بیرون آوردیم .
راستی دشمن زن رو نگاه کنید خیییلی قشنگ بود و خنده دار . با بازی سام درخشانی و بهاره کیان افشار و الناز حبیبی . حتما نگاش کنید .





منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/05/post-473/




تنوع

درخواست حذف اطلاعات
آقا و مامانم ظهر ساعت 3 رفتن عیادت یه مریضی که احتمالا تا فردا عصر بیان . خواهرم رو بردم بعد اون یکی خواهرم اومد و دیگه کل کاراش غیر از لباس شستن رو انجام داد . من تو این فاصله دلم خواست یه کیک بپزم . راستش مدت زیادی بود کیک نپخته بودم چون هر فرصتی رو برای طراحی میگذاشتم. ولی امروز کار نیمه تمام نداشتم و دغدغه طراحی نبود و دست به کار پخت کیک شدم . کارم که تموم شد رفتم لباس ها رو شستم . خواهرم در حد یه کار بنایی خسته شده و میگه جون ندارم و بدنم درد میکنه ، میگم خب بفهمید من این سالها چی میکشم . بازم دستش درد نکنه امروز یه رحمی به من شد . هرچند که چند بار بش گفتم همه کاراش تنها نکن ، منو صدا کن . ولی دیگه همه رو خودش انجام داد . فکرکنم به پیشنهاد مامانم امروز کمک کرد . منظورم اینه که من هیچ وقت ازشون کاری نمیخوام . میگم هر انصاف داره به همون اندازه نشون میده و سعی میکنه کمکم کنه . کمدم کمی ریخته پاش بود ، مرتبش و آشپزخانه رو جم و جور و شام بچه ها رو آماده و خوردن . حالا هم کار خاصی ندارم . دلم شروع یه کار نقاشی رنگی میخواد .
باید فکر ناهار فردا هم باشم شایدم از بیرون آوردیم .
راستی دشمن زن رو نگاه کنید خیییلی قشنگ بود و خنده دار . با بازی سام درخشانی و بهاره کیان افشار و الناز حبیبی . حتما نگاش کنید .




منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/05/post-473/




دوست و نیمکت خاطره ها

درخواست حذف اطلاعات
یه دوستی دارم از دوره دبیرستان رابطه مون قطع نکردیم . تا جایی که فرصتی پیش اومده من رفتم پیشش. بیشتر هم من رفتم چون خودش شرایط منو میدونه ، به استثنا وقتایی که تنها بودیم و خبرش بیاد پیشم که اونم خیلی کم پیش اومده . نسبت به اون یکی دوستم که گفته بودم بهترین دوستمه و با هم بزرگ شدیم ، این یکی خیلی منو بیشتر میفهمه. البته هر دو تاشون درجریان کامل زندگی من هستن . برای همین با دوتاشون خیلی راحتم . بذار با اول حرف اسم شون ، درباره شون بگم که قاطی نکنیم. دوست دوران بچگی که قبلا هم راجبش گفتم دوست ن و این یکی دوست ث . خلاصه هر چند وقت یه بار ث میاد دم در حیاط و فقط تو حیاط میشینه. معمولا ساعتی که میاد بعد اذان مغرب و دیگه همه خونه ن و من جایی ندارم ببرمش بشینه . البته یه اتاق خیلی کوچیک داریم که هرچی اصرارش میکنم بیا بریم اونجا بشینیم قبول نمیکنه . ب با یه شاخه گل رز قرمز تزیین شده خیلی خوشکل اومد و یه ساعتی تو حیاط نشستیم. کلی با هم حرف زدیم. و چقدر این دختر سبک و دوس داشتنیه. وقتی باش حرف میزنم اصلا احساس نمیکنم که از وجودم خارجه. هرچی از زبونم درمیاد رو قلب اون میشینه و خ ش چقدر با محبت و گرمه تو احساسش نسبت به من . که من گاهی حس میکنم کم میارم دربرابرش. این همون دوستم که بارها گفتم اصرار میکنه برم پیشش آناتومی و کارای طراحی انجام بدم . هر بار هم میاد کلی بم غر میزنه که چرا اینقدر خودت رو اذیت میکنی و نمیای خونه ما . میگه مدیونی اگه کاری داشته باشی و به من نگی . خوبه ب هوا بد نبود و تونستیم یه ساعتی با هم بشینیم و کلیییی حرف زدیم . وقتی هم رفت خونه کلی پیام داد و قربون صدقه م رفت و گفت با اینکه تو حیاط روی یه نیمکت نشستیم اما چقدر کییف کرده . من همیشه خدا را برای داشتن این دوستان شکر میکنم .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/02/post-470/دوست-واقعا-خوب




دلتنگ خدا

درخواست حذف اطلاعات
امشب چقدر دلم برای خدا تنگ شده.



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/02/post-471/دلتنگ-خدا




...

درخواست حذف اطلاعات
کاش کلاسام زود شروع بشن . تو خونه عذاب کشیدنم بیشتر شده . نگاه های پر از تنفر مردی به اسم پدر . خستگی از کارای طاقت فرسای خواهر و همه وظایفی که به هر دلیلی اضافه میشن ، همه و همه باعث میشه که دلم از همه شون زده و سیر بشه . و این هم باعث میشه از خودم بیشتر بدم بیاد . خدا چرا با من و اهل این خونه اینقدر ناسازگاره . دلم میخواد خودکشی کنم چون مرگ ازم خیییییییلی دوره . تمام ظهر تا شب رو بیکار میشینم تا وقتی شام آماده کنم ، هیچ کاری تو این فاصله نمیتونم م چون آقا به همه چیز کار داره و میخواد ایراد بگیره و سرکوفت بزنه . باورتون نمیشه چقدر از درون خالی و پوچ شدم و کم طاقت .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/03/post-472/-




دوست واقعا خوب

درخواست حذف اطلاعات
یه دوستی دارم از دوره دبیرستان رابطه مون قطع نکردیم . تا جایی که فرصتی پیش اومده من رفتم پیشش. بیشتر هم من رفتم چون خودش شرایط منو میدونه ، به استثنا وقتایی که تنها بودیم و خبرش بیاد پیشم که اونم خیلی کم پیش اومده . نسبت به اون یکی دوستم که گفته بودم بهترین دوستمه و با هم بزرگ شدیم ، این یکی خیلی منو بیشتر میفهمه. البته هر دو تاشون درجریان کامل زندگی من هستن . برای همین با دوتاشون خیلی راحتم . بذار با اول حرف اسم شون ، درباره شون بگم که قاطی نکنیم. دوست دوران بچگی که قبلا هم راجبش گفتم دوست ن و این یکی دوست ث . خلاصه هر چند وقت یه بار ث میاد دم در حیاط و فقط تو حیاط میشینه. معمولا ساعتی که میاد بعد اذان مغرب و دیگه همه خونه ن و من جایی ندارم ببرمش بشینه . البته یه اتاق خیلی کوچیک داریم که هرچی اصرارش میکنم بیا بریم اونجا بشینیم قبول نمیکنه . ب با یه شاخه گل رز قرمز تزیین شده خیلی خوشکل اومد و یه ساعتی تو حیاط نشستیم. کلی با هم حرف زدیم. و چقدر این دختر سبک و دوس داشتنیه. وقتی باش حرف میزنم اصلا احساس نمیکنم که از وجودم خارجه. هرچی از زبونم درمیاد رو قلب اون میشینه و خ ش چقدر با محبت و گرمه تو احساسش نسبت به من . که من گاهی حس میکنم کم میارم دربرابرش. این همون دوستم که بارها گفتم اصرار میکنه برم پیشش آناتومی و کارای طراحی انجام بدم . هر بار هم میاد کلی بم غر میزنه که چرا اینقدر خودت رو اذیت میکنی و نمیای خونه ما . میگه مدیونی اگه کاری داشته باشی و به من نگی . خوبه ب هوا بد نبود و تونستیم یه ساعتی با هم بشینیم و کلیییی حرف زدیم . وقتی هم رفت خونه کلی پیام داد و قربون صدقه م رفت و گفت با اینکه تو حیاط روی یه نیمکت نشستیم اما چقدر کییف کرده . من همیشه خدا را برای داشتن این دوستان شکر میکنم .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/02/post-470/دوست-واقعا-خوب




حال پاییزی

درخواست حذف اطلاعات
صبح آ ین روز تابستونی تون بخیر . از اونجا که بخاطر عقب گرد ساعت منم یه ساعت دیگه وقت دارم برای رفتن به کلاس نقاشی، گفتم بیام اینجا و کمی بنویسم . امروز میتونم پاییز رو درونم حس کنم . یه حس خنک و شیرین و سبک . یه حس پر از خاطره های بچه گی و بیخیالی. یه حس شیرین که با یه کیف و جامدادی جدید ، به تو خوشبختی میداد . واقعا هر فصلی زیبایی خودش رو داره . البته همیشه از همه پرمعنا تر برای من فصل تابستون بوده . نه چون علاقه خاص یا خاطره خاصی بش داشته باشم ، البته غیر از میوه هاش که عاشقشونم، بلکه بخاطر اینکه زندگی برام بخاطر گرما خیلی سخت تر میشه . اومدنش منو میترسونه و رفتنش خوشحالم میکنه . مخصوصا تابستون امسال که برای همه تابستون ن یتی و پر از درد و غصه بود . برع پاییز و زمستون رو خیلی دوس دارم و دلم نمیخواد تموم بشن . دلم میخواد با تموم وجود سرماش و بارونش رو لمس کنم . دلم میخواد بی چتر زیر بارون راه برم . دلم میخواد در و پنجره ها رو باز کنم و هیچ بخاری روشن نکنم . امیدوارم همه بچه های مدرسه ای که یکیش شیرینک ست که امروز میره اول دبستان ، بتونن بهترین خاطره های زندگی شون رو بسازن. این مدت رو گذروندم با همه حال ها و حرف های بدی که شنیدم و دیدم و حالم رو اب میکرد . در جنگ بزرگی با خودم هستم . بگذریم ...این هفته ای که گذشت ، یوگا نرفتم و وقتش دادم به کلاس خصوصی، تو این اوضاع مالی اونم بعد یه سال یه شاگرد خصوصی رو نباید از دست میدادم . صبح ها میرفتم خصوصی. عصرها هم خونه بودم . هم غر میشنیدم هم با بچه ها نگاه می . خواهرم مامان شیرینک اومدن و چند روز تعطیلی پیش مون بودن . و این بچه حالم رو بهتر کرد و تا چند روز با یادآوری حرفاش میخندم . باورتون میشه که یه بچه 6 ساله دغدغه های مالی و اقتصادی پیدا کرده . سطح حرفاش کلی میخندوندمون اما عمق حرفاش پر از درد بود . بچه ای که فقط باید فکر بازی و اسباب بازی باشه به ما میگه شما تو این (وضعیت گرونی) _ دقیقا کلمه تو پرانتز رو به کار برد _ چطور این چیزا یدید. یا به خواهرش میگه تب لتم پرت نکن الان قیمتش 20 میلیونه قیمت دلار رو هم میدونست طفلی . کلی دغدغه های بزرگتر از سنش داشت، گرونی و شغل آینده و زن و بچه و پولدار شدن . ما تو بچگی اگه مرفه نبودیم اما دغدغه های به این بزرگی هم نداشتیم . البته من سعی از اونور بش نگاه کنم که شاید این دغدغه های بزرگ ، باعث بشه که اون واقعا بتونه به چیزای بزرگی برسه که من یکی حتی جرات ن آرزوشون رو م . امیدوارم همه بچه ها عاقبت بخیر بشن و هیچ پدر و مادری نگران پوشک و شیر و تحصیل بچه ش نباشه . هر شب کنارم میخو د و اصرار داشت صبونه ش رو من بدم . قربونش بشم امروز میره کلاس اول .
منم امروز میرم کلاس و سعی میکنم تا شروع شدن کلاسا به خودم صبر بدم . عملا بعدظهر ها هیچ کاری نمیتونم م نه طراحی و نه مطالعه و نه کار دیگه ای . چون همش سوژه توهین و سرکوب میشه . دوستون دارم.



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/06/31/post-468/حال-پاییزی




پاییز عشق

درخواست حذف اطلاعات
چرا پاییز که میشه من هر روز عاشق میشم . هر روز درونم متبلور میشه از یه آتشفشان هیجان و عشق . پر میشم از همه عشق های دنیا . باید اعتراف کنم تا سال 88 به هیچ راهی پاییز رو احساس نمی و برام مفهوم نداشت . همیشه یه چیزی راجب برگ ریزونش شنیده یا ع ی دیده بودم . اما هیچ وقت تو شهرم بخاطر شرایط متفاوت جغرافیایی، پاییز رو تجربه نکرده بودم . نه برگ ریزوونی و نه حس هوای دو نفره . اما فرصت دو سال شیراز باعث شد که هوای دو نفره رو حس کنم و تازه بفهمم این همه میگن هوا دو نفره ست ، یعنی چیییییی ! !! میگن برگ پاییزی و خش خش برگها ، اونم یعنی چی ! تازه حس قدم زدن رو برگ های زرد و نارنجی خشکیده روی زمین رو درک و سعی رو هر کدوم که پا میذارم سعی کنم با همه وجودم لذت ببرم و اون لحظه رو تو وجودم ثبت کنم . شیراز عشق است . از هر شهری تو ایران بیشتر دوسش دارم . خدا را خیلی شکر میکنم که فرصت بم داد که دو سال برم و برای خودم زندگی کنم و کجا بهتر از شیراز .
تازه امروز روز اول پاییز، هنوزم کولر خونه ما روشن ، هنوزم یکی درمیون هوا شرجی میشه . هنوز دستای تابستون جا مونده تو روز اول و حتی ماه بعد پاییز ، اما من از درون حسش میکنم . خنکی ش رو حس میکنم . حال و هوای دو نفره ش رو و حال همه لیلی و مجنون ها . عاشق میشم و دل میدم و حس پرواز میکنم بدون اینکه مجنونی وجود داشته باشه . خواه ناخواه تو وجودم ریشه میزنه و عین رود از تاج سرم رشد میکنه تا نوک انگشتای پام . حال و هوای دو نفره ، تقدیم تون .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/07/01/post-469/پاییز-عشق




حال پاییزی

درخواست حذف اطلاعات
صبح آ ین روز تابستونی تون بخیر . از اونجا که بخاطر عقب گرد ساعت منم یه ساعت دیگه وقت دارم برای رفتن به کلاس نقاشی، گفتم بیام اینجا و کمی بنویسم . امروز میتونم پاییز رو درونم حس کنم . یه حس خنک و شیرین و سبک . یه حس پر از خاطره های بچه گی و بیخیالی. یه حس شیرین که با یه کیف و جامدادی جدید ، به تو خوشبختی میداد . واقعا هر فصلی زیبایی خودش رو داره . البته همیشه از همه پرمعنا تر برای من فصل تابستون بوده . نه چون علاقه خاص یا خاطره خاصی بش داشته باشم ، البته غیر از میوه هاش که عاشقشونم، بلکه بخاطر اینکه زندگی برام بخاطر گرما خیلی سخت تر میشه . اومدنش منو میترسونه و رفتنش خوشحالم میکنه . مخصوصا تابستون امسال که برای همه تابستون ن یتی و پر از درد و غصه بود . برع پاییز و زمستون رو خیلی دوس دارم و دلم نمیخواد تموم بشن . دلم میخواد با تموم وجود سرماش و بارونش رو لمس کنم . دلم میخواد بی چتر زیر بارون راه برم . دلم میخواد در و پنجره ها رو باز کنم و هیچ بخاری روشن نکنم . امیدوارم همه بچه های مدرسه ای که یکیش شیرینک ست که امروز میره اول دبستان ، بتونن بهترین خاطره های زندگی شون رو بسازن. این مدت رو گذروندم با همه حال ها و حرف های بدی که شنیدم و دیدم و حالم رو اب میکرد . در جنگ بزرگی با خودم هستم . بگذریم ...این هفته ای که گذشت ، یوگا نرفتم و وقتش دادم به کلاس خصوصی، تو این اوضاع مالی اونم بعد یه سال یع شاگرد خصوصی رو نباید از دست میدادم . صبح ها میرفتم خصوصی. عصرها هم خونه بودم . هم غر میشنیدم هم با بچه ها نگاه می . خواهرم مامان شیرینک اومدن و چند روز تعطیلی پیش مون بودن . و این بچه حالم رو بهتر کرد و تا چند روز با یادآوری حرفاش میخندم . باورتون میشه که یه بچه 6 ساله دغدغه های مالی و اقتصادی پیدا کرده . سطح حرفاش کلی میخندوندمون اما عمق حرفاش پر از درد بود . بچه ای که فقط باید فکر بازی و اسباب بازی باشه به ما میگه شما تو این (وضعیت گرونی) _ دقیقا کلمه تو پرانتز رو به کار برد _ چطور این چیزا یدید. یا به خواهرش میگه تب لتم پرت نکن الان قیمتش 20 میلیونه قیمت دلار رو هم میدونست طفلی . کلی دغدغه های بزرگتر از سنش داشت، گرونی و شغل آینده و زن و بچه و پولدار شدن . ما تو بچگی اگه مرفه نبودیم اما دغدغه های به این بزرگی هم نداشتیم . البته من سعی از اونور بش نگاه کنم که شاید این دغدغه های بزرگ ، باعث بشه که اون واقعا بتونه به چیزای بزرگی برسه که من یکی حتی جرات ن آرزوشون رو م . امیدوارم همه بچه ها عاقبت بخیر بشن و هیچ پدر و مادری نگران پوشک و شیر و تحصیل بچه ش نباشه . هر شب کنارم میخو د و اصرار داشت صبونه ش رو من بدم . قربونش بشم امروز میره کلاس اول .
منم امروز میرم کلاس و سعی میکنم تا شروع شدن کلاسا به خودم صبر بدم . عملا بعدظهر ها هیچ کاری نمیتونم م نخ طراحی و نه مطالعه و نه کار دیگه ای . چون همش سوژه توهین و سرکوب میشه . دوستون دارم.



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/06/31/post-468/حال-پاییزی




حال پاییزی

درخواست حذف اطلاعات
صبح آ ین روز تابستونی ت بخیر . از اونجا که بخاطر عقب گرد ساعت منم یه ساعت دیگه وقت دارم برای رفتن به کلاس نقاشی، گفتم بیام اینجا و کمی بنویسم . امروز میتونم پاییز رو درونم حس کنم . یه حس خنک و شیرین و سبک . یه حس پر از خاطره های بچه گی و بیخیالی. یه حس شیرین که با یه کیف و جامدادی جدید ، به تو خوشبختی میداد . واقعا هر فصلی زیبایی خودش رو داره . البته همیشه از همه پرمعنا تر برای من فصل تابستون بوده . نه چون علاقه خاص یا خاطره خاصی بش داشته باشم ، البته غیر از میوه هاش که عاشقشونم، بلکه بخاطر اینکه زندگی برام بخاطر گرما خیلی سخت تر میشه . اومدنش منو میترسونه و رفتنش خوشحالم میکنه . مخصوصا تابستون امسال که برای همه تابستون ن یتی و پر از درد و غصه بود . برع پاییز و زمستون رو خیلی دوس دارم و دلم نمیخواد تموم بشن . دلم میخواد با تموم وجود سرماش و بارونش رو لمس کنم . دلم میخواد بی چتر زیر بارون راه برم . دلم میخواد در و پنجره ها رو باز کنم و هیچ بخاری روشن نکنم . امیدوارم همه بچه های مدرسه ای که یکیش شیرینک ست که امروز میره اول دبستان ، بتونن بهترین خاطره های زندگی شون رو بسازن. این مدت رو گذروندم با همه حال ها و حرف های بدی که شنیدم و دیدم و حالم رو اب میکرد . در جنگ بزرگی با خودم هستم . بگذریم ...این هفته ای که گذشت ، یوگا نرفتم و وقتش دادم به کلاس خصوصی، تو این اوضاع مالی اونم بعد یه سال یع شاگرد خصوصی رو نباید از دست میدادم . صبح ها میرفتم خصوصی. عصرها هم خونه بودم . هم غر میشنیدم هم با بچه ها نگاه می . خواهرم مامان شیرینک اومدن و چند روز تعطیلی پیش مون بودن . و این بچه حالم رو بهتر کرد و تا چند روز با یادآوری حرفاش میخندم . باورتون میشه که یه بچه 6 ساله دغدغه های مالی و اقتصادی پیدا کرده . سطح حرفاش کلی میخندوندمون اما عمق حرفاش پر از درد بود . بچه ای که فقط باید فکر بازی و اسباب بازی باشه به ما میگه شما تو این (وضعیت گرونی) _ دقیقا کلمه تو پرانتز رو به کار برد _ چطور این چیزا یدید. یا به خواهرش میگه تب لتم پرت نکن الان قیمتش 20 میلیونه قیمت دلار رو هم میدونست طفلی . کلی دغدغه های بزرگتر از سنش داشت، گرونی و شغل آینده و زن و بچه و پولدار شدن . ما تو بچگی اگه مرفه نبودیم اما دغدغه های به این بزرگی هم نداشتیم . البته من سعی از اونور بش نگاه کنم که شاید این دغدغه های بزرگ ، باعث بشه که اون واقعا بتونه به چیزای بزرگی برسه که من یکی حتی جرات ن آرزوشون رو م . امیدوارم همه بچه ها عاقبت بخیر بشن و هیچ پدر و مادری نگران پوشک و شیر و تحصیل بچه ش نباشه . هر شب کنارم میخو د و اصرار داشت صبونه ش رو من بدم . قربونش بشم امروز میره کلاس اول .
منم امروز میرم کلاس و سعی میکنم تا شروع شدن کلاسا به خودم صبر بدم . عملا بعدظهر ها هیچ کاری نمیتونم م نخ طراحی و نه مطالعه و نه کار دیگه ای . چون همش سوژه توهین و سرکوب میشه . دوستون دارم.



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/06/31/post-468/حال-پاییزی




نیمه خالی من

درخواست حذف اطلاعات
چند روز خودمو گرفتم که حرفی نزنم و چیزی ننویسم. امشب خیلی تو سرم دنبال ی گشتم که کمی از وجودم رو تو وجودش خالی کنم . طور بدی دلم گرفته و سنگینه. تو ذهنم هیچ رو پیدا ن و با یه سرعت خاصی دستم رفت رو صفحه وبلاگم. اما اینجا هم نمیخوام چیزی رو توضیح بدم . فقط شاید اگه از دلتنگی م حتی در حد سر سوزنی هم بگم . اگه در حد یه تیتر هم باشه ، شاید آرومم کنه . درونم داره از ریشه میپوسه و گند میزنه . دلم میخواد از همه افکاری که تو سرم تلنبار شده خالی و رها بشم . خیلی از خودم کلافه و بیزارم. دلم ی رو میخواد که منو بفهمه . یکی که بتونه نیمه خالی منو پر کنه . و وما نباید جنس مخالف باشه .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/06/29/post-467/نیمه-خالی-من




روز بی کلاسی

درخواست حذف اطلاعات
پارسال تقریباهمین حول و حوش بود که تصمیم گرفتم برم نقاشی . حالا یه سال شد از شروع کاری که عمری منتظر ایجاد شرایط ایده آلش بودم . و البته ایجاد نشد تا خودم تصمیم گرفتم و رفتم . از پاستل گچی و آبرنگ و یه تابلو رنگ روغن شروع شد و تا الان با طراحی و آموزش حرفه ای ادامه پیدا کرد . لذت هر مرحله ش و حتی هر یدش خیلی دلنشین بود و خوشحالم که همت و دیگه منتظر معجزه نموندم. سختی های زیادی هم داشتم و هنوزم دارم . چه از نظر هزینه ها و چه اطرافیان. و بیشتر مشکل اطرافیان بودن که خب یه جوری مانع کار راحت تر من میشن . من هنوزم وسایل کارم رو از آقا کی میبرم میارم . ولی بقیه اوکی هستن . امروز روز اول خونه نشینی م بود . میره میاد بم چشم غره میره . نمیدونم از جونم چی میخواد . صبح رفتم کلاس نقاشی و یه طرح جدید چشم رو شروع . فردا هم مجبور شدم به جای یوگا برم خصوصی. چون جرات ن بگم میخوام برم خصوصی. چون میگفتن تو که گفتی کلاسات تموم شده . البته بازم فقط مشکل آقاست . گفتم فرصت خصوصی رو از دست ندم . یوگا رو فداش .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/06/24/post-466/روز-بی-کلاسی




یه ذره بیخیالی

درخواست حذف اطلاعات
این چند روز به حدی تو رفت و آمدهام تو گرما اذیت شدم و عرق که تا میرسیدم لباسام خیس بود . خییلی هوا گرم و شرجی غلیظی شده . الانم تو خونه خیس عرقم نمیشه نفس کشید . آقا هم میره میاد در باز میذاره . یعنی اصلا نمیدونی چطور با این قوم کنار بیای بخدا . صبح تا باشگاه پیاده میرم تقریبا 25 دقیقه تو راهم . برگشتنی با آژانس میام . ظهر ساعت 4 تو اوج گرمای آفتاب میزنم بیرون ، از ترس بی امنیتی و بازار ، تند تند راه میرم 10 دقیقه ای میرسم سر کار و 8.30 هم که تعطیل میشم بازم پیاده تو گرما برمیگردم . وقتی شوهرخواهرم ، خواهرم رو میاره خونه مون منو میرسونه خدا خیرش بده . ولی حالا که رفتن مسافرت حتی یه بار هم ی تو خونه رحم نکرد بگه بذار برسونمت. داداش میره باشگاه و ساعتی که من درمیام خونه نیس . حتی مامانم بش گفت زودتر بیا که خواهرت برسونی، گفت نمیتونم ورزشم ناقص ول کنم . هرچند که ازم بابت این جریان دلجویی هم کرد . انتظاری هم ندارم ، چون اونجوری هم باید بایستم تو گرما در باز کنم و ببندم و بعد سوار ماشین بشم باش ، که همین کار کلی اذیتم میکنه و از گرمای هوا و داغی در دستم میسوزه . هنوز هم خنک نشده دو دقیقه بعد پیاده میشم . پس نمی ارزه . دیروز اصلا کلاس نداشتم اما مدیر داخلی مون گفت اگه دوس داری بیا اینجا کار طراحی کن . منم از خدا خواسته رفتم . از تقریبا ساعت 4.15 تا 8.20 از کلاس درنیومدم و تونستم یه لب دیگه طراحی کنم . البته خیلی هم خسته شدم. اما نخواستم فرصت رو از دست بدم . امروز هم روز آ این ترم و بعدش دیگه میشینم تو خونه تا کلاسای مهر شروع بشن . میمونه فقط کلاس نقاشی و یو صبح. البته یه کلاس خصوصی هم بم پیشنهاد شده که داریم با خانواده برنامه ش اوکی میکنیم . امروز که تو خونه م صبح ، دلم هیچ کاری نمیخواست که ه . دوس داشتم بشینم و فقط به یه جا خیره بشم . یه ساعتی بعد کارای اول صبح همینجوری نشستم . اما دغدغه جارو و گردگیری آزارم داد تا بلند شدم انجامش دادم . دوستم هم اومده خونه مامانش خبرم کرده برم پیشش، همون که قبلا هم گفتم تو کوچه مون و هم بازی بودیم و البته بهترین دوستم . اما از وقتی ازدواج کرد دیگه نشد پازل وجودم رو تو وجودش جا بدم . اونم نتونست خیلی خلا درون منو پر کنه . چون تفکراتش و حتی نوع همدردی هاش تغییر کرد . یه جوری که انگار منو نمیفهمه. منم دیگه از هیچی حرف نمیزنم پیشش . وقتی میرم فقط شنونده هستم . اونم اهم حرفاش راجب یدهایی که میکنه هست و خواهرشوهرهاش. الانم که خبرم کرده حس شوق و نیاز به رفتن پیشش ندارم . فعلا هم فرصتش نبوده . امروزم که خونه بودم راستش جرات ن یه امروز که باید تو خونه بشینم و کارایی رو انجام بدم ، بخوام برم پیش دوستم . اگه جور شدمیرم اگه نشد هم مهم نیست. چه فایده پیش ی برم که نتونه حتی به اندازه یه جمله منو بفهمه و درک کنه . تعجب میکنم از این همه تغییر . الان نشستم پای وبلاگ . بعدا هم باید برم سالاد درست کنم . تا ناهار . نه میخوام طراحی کنم و نه هیچ کار دیگه . دلم میخواد به خودم مرخصی بدم هرچند که کامل نیس . اما میتونم چند قلمش رو حذف کنم . دلم یه ذره بیخیالی میخواد .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/06/22/post-465/یه-ذره-بیخیالی




یه صبونه دیگه

درخواست حذف اطلاعات
تقریبا یه سالی میشد که قرار بود با بچه های محل کارم بریم بیرون . دیروز یه دفعه ای برنامه چیدن و گفتن بریم . راستش من خیلی به دلم نبود چون حس نداشتم . اما گفتم خب فرصتی باشه برای اینکه کمی از جلد خودم دربیام . دیگه هماهنگی ها صورت گرفت و محل و ساعت قرار تعیین شد . کلا 5 نفر بودیم . نشستیم حرف زدیم و خندیدیم و ع گرفتیم . صبونه ش هم خیلی خوشمزه بود . محیط خیلی قشنگی داشت . این دفعه من بیکن خوردم . البته جاش با جایی که هفته پیش با اون همکارم رفته بودم ، فرق داشت . فضای جای هفته قبل خیلی آروم تر بود . آهنگ ملایم پخش میشد و نه بوی سرخ میومد نه تق تق ظرف و ظروف تو آشپزخونه. اما کافه امروز خیلی کوچیک و دنج بود . برای همین چشم و بینی م پر شد از بوی سرخ روغن . ولی دنجی و دکورش متفاوت و خاص بود . درکل خیلی دوسش داشتم . صبونه اینجا بیشتر از املت اسپانیایی آن روز به دلم چسبید. این بار هم قرار شد دفعات بیرون رفتن مون رو بیشتر کنیم . حتی میگفتن یه روز صبح تا عصر بریم بیرون شهر . حالا تا آن موقع . راستی من بازم نتونستم شال یا روسری بپوشم و برم . درنتیجه با همون مقنعه و تیپ سر کار رفتم . هر چند درکل من تیپ کار و بیرونم تفاوتی ندارن . تنها تفاوتی که سعی میکنم ایجاد کنم با تعویض مقنعه هست که اونم بیشتر وقتا نمیشه . چون آقا میفهمه من جایی غیر از کار میرم . خیلی این مسئله ظاهر برام مهم نبود و نیست. بلکه سعی میکنم درونم رو شاد و متحول کنم . اون مهمه .



منبع : http://rozaneeh.blogsky.com/1397/06/19/post-464/یه-صبونه-دیگه