استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

رومی زنگی

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ رومی زنگی از بلاگ رومی زنگی دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



غیب چه داند که چه خواهد بودن؟!

درخواست حذف اطلاعات
روزهای پاییز دارن تند و تند میگذرن و به جرات شاید بتونم بگم اولین پاییزیه که قلبم شاده و حتی خودم نمیدونم چرا. مشکلاتی که داشتم اغلب شون به قوت خودش باقین، من هم همون آدمم پس چی شده که دیگه احساس بدبختی نمی کنم. زهرا و س دوست های جدیدم هستن. زهرا 5 سال و نیم و س 7 سال و نیم ازم کوچکترن اما من اصلا این اختلاف سنی رو حس نمی کنم گاهی اونقدر بهمون خوش میگذره که موقع برگشتن به خونه احساس می کنم اندورفین خونم چسبیده به سقف. با این که حجم درس ها روز به روز داره زیاد و زیادتر میشه اما من خوشحالم و حتی گاهی نگران از این خوشحالی. این بار خیلی بهتر از پیش فرضیه که داشتم دقیقا برخلاف بار اول که بدجوری تو ذوقم خورد. اون روزهایی که از جلوی در دانشکده دامپزشکی رد میشدم تا به پردیس مرکزی برسم هیچ وقت حتی یک لحظه هم از ذهنم عبور نکرد که شاید یه روزی من توی این دانشکده باشم. خدایا آدم ها رو کجاها که نمی بری ای کاش میدونستم بعدش برام چی در نظر گرفتی ای کاش میفهمیدم حکمت کارهات رو نه همه شون ای کاش حداقل یه راهنمایی می کردی شاید خودم متوجه می شدم خدایا حال دلم خوبه اما می ترسم این حال خوب پایدار نباشه و نمیتونم مطمئن باشم این حال خوب تا کی قراره ادامه پیدا کنه؟ خدایا دوستم داری اصلا؟! اگه دوستم داری ازت خواهش می کنم یه نشونه فقط یه نشونه بهم بدی حداقل یه سرنخ شاید من کم هوش هم بتونم متوجه گوشه ای از حکمتت بشم



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/30/کس-غیب-چه-داند-که-چه-خواهد-بودن




دانش نامه کارشناسی رسید!

درخواست حذف اطلاعات
بعد از کلی بدو بدو و دوندگی بالا ه دانشنامه ام رسید هرچند که هنوزم باورم نمیشه همه اون کابوس ها تموم شدن ولی حقیقت اینه که الان دانش نامه و ریز نمرات لیسانسم دستمه و واحدهای عمومیم هم تطبیق می خوره اینا به کنار امشب به اصرار پدر و مادرم رفتیم مرکز ید دم خونه مون یه دوری بزنیم یه فروشگاه لباس هست که ایرانیه یعنی منظورم اینه که میون اون همه برند خارجی توی پاساژ این فروشگاه محصولاتش تولید ایرانه و توش از المان های ایرانی مثل قلم کار و اینجور چیزها استفاده میکنه. قبلا برای آتی یه بلوز از اونجا گرفتم که راه به راه می پوشیدش و با خودش برد . به پدر و مادرم گفتم بریم تو یه نگاهی بندازیم یه بلوز آستین بلند سرمه ای که سر یقه و آستین هاش راه راه آبی کم رنگ داشت نظرم رو جلب کرد. یه ده اینور و اونورش و بعد پدرم یواش در گوشم گفت اگه دلت میخواد برش دار گفتم نه مرسی لازمش ندارم چشمک زد و گفت برش دار کادوی دانشنامه ات اینقدر ذوق که همونجا تو فروشگاه پدرمو محکم ماچش . از اونجایی که از شهریور تا الان 5 کیلو لاغر شدم تقریبا سایز 46 اش بهم خورد و امید آن میرود که تا عید به سایز 44 هم برسم



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/27/دانش-نامه-کارشناسی-رسید




سالگرد یک پیوند

درخواست حذف اطلاعات
دیروز سالگرد ازدواج پدر و مادرم بود پدرم با یه دسته گل خیلی قشنگ و یه کادوی کوچیک اومد خونه. مادرم گفت عه! من میخواستم فردا شب بگیرم مراسم رو پدرم گفت اوهوکی رو دست خوردی. کادوی مادرم عطر بود یه عطر خیلی خوش بو اودو پرفیوم. از توی اتاق یواشکی شنیدم پدرم به مادرم میگفت: استفاده کن این عطر ها رو دیگه عزیزم همه عطرهات الکلی میشن. مادرم هم گفت یادم میره آخه! پ اون وسط و گفتم مامی راست میگه دیگه استفاده کن از عطرهات پدرم گفت نمیخواد تو جوگیر بشی فعلا. یه خانوم باید توی خونه عطر بزنه فقط در حالی که خون داشت خونم رو میخورد اما نمیخواستم با پدرم بحثم بشه و شب شون رو اب کنم. فقط سکوت . ما هنوز که هنوزه دارم به این فکر می کنم که آیا یه خانوم فقط باید توی خونه عطر بزنه؟ مسلما نه.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/27/سالگرد-یک-پیوند




سالگرد یک پیوند

درخواست حذف اطلاعات
دیروز سالگرد ازدواج پدر و مادرم بود پدرم با یه دسته گل خیلی قشنگ و یه کادوی کوچیک اومد خونه. مادرم گفت عه! من میخواستم فردا شب بگیرم مراسم رو پدرم گفت اوهوکی رو دست خوردی. کادوی مادرم عطر بود یه عطر خیلی خوش بو اودو پرفیوم. از توی اتاق یواشکی شنیدم پدرم به مادرم میگفت: استفاده کن این عطر ها رو دیگه عزیزم همه عطرهات الکلی میشن. مادرم هم گفت یادم میره آخه! پ اون وسط و گفتم مامی راست میگه دیگه استفاده کن از عطرهات پدرم گفت نمیخواد تو جوگیر بشی فعلا. یه خانوم باید توی خونه عطر بزنه فقط در حالی که خون داشت خونم رو میخورد اما نمیخواستم با پدرم بحثم بشه و شب شون رو اب کنم. فقط سکوت . ما هنوز که هنوزه دارم به این فکر می کنم که آیا یه خانوم فقط باید توی خونه عطر بزنه؟ مسلما نه.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/27/سالگرد-یک-پیوند




سالگرد یک پیوند

درخواست حذف اطلاعات
دیروز سالگرد ازدواج پدر و مادرم بود پدرم با یه دسته گل خیلی قشنگ و یه کادوی کوچیک اومد خونه. مادرم گفت عه! من میخواستم فردا شب بگیرم مراسم رو پدرم گفت اوهوکی رو دست خوردی. کادوی مادرم عطر بود یه عطر خیلی خوش بو اودو پرفیوم. از توی اتاق یواشکی شنیدم پدرم به مادرم میگفت: استفاده کن این عطر ها رو دیگه عزیزم همه عطرهات الکلی میشن. مادرم هم گفت یادم میره آخه! پ اون وسط و گفتم مامی راست میگه دیگه استفاده کن از عطرهات پدرم گفت نمیخواد تو جوگیر بشی فعلا. یه خانوم باید توی خونه عطر بزنه فقط در حالی که خون داشت خونم رو میخورد اما نمیخواستم با پدرم بحثم بشه و شب شون رو اب کنم. فقط سکوت . ما هنوز که هنوزه دارم به این فکر می کنم که آیا یه خانوم فقط باید توی خونه عطر بزنه؟ مسلما نه.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/27/سالگرد-یک-پیوند




دیروز نوشته

درخواست حذف اطلاعات
پریشب ساعت 11 خو دم که صبح ساعت 4 بیدار بشم و درس هایی که عقب افتادم رو بخونم 4 بیدار نشدم که هیچ ساعت 7 با کتک خودمو از تخت خواب پرت بیرون. بلند شدم یه چرخی خوردم حاضر شدم و یادم افتاد برای دمو هم باید برم و هنوز به چز چند تا وویس که خانم ت فرستاده بود برام هیچ آمادگی دیگه ای برای دمو ندارم. اگر اصرارهای مادرم نبود که اصلا نمیرفتم برای دمو و میپیچوندم. یه چند تا مداد رنگی با اون کارتهایی که باهاش فلش کارت درست میکنن برداشتم خلاصه ساعت 8:30 از خونه راه افتادم به سمت به این امید که کلاسمون خالیه و میشینم یه چیزهایی واسه دمو آماده می کنم قبل از کلاس جنین شناسی. ساعت 9:30 رسیدم و با خوشحالی رفتم دم در کلاس با این امید که خالیه صرفا ازسر ادب در زدم و در رو باز و دیدم ای دل غافل سه چهار تا دانشجو و بیوشیمی مون سر کلاسن با عجله عذرخواهی و در رو بستم اومدم ایستاده روی میز توی راهرو شروع نقاشی کشیدن و فلش کارت درست که یهو ص جنین شناسی رو دیدم که دارن میرن داخل کلاس سلام و گفتم: ببخشید فکر کنم اینجا کلاسه. ص هم که معمولا اعصاب ندارن در کلاس رو باز و و دانشجوها رفتن یه کلاس دیگه. بعد از ص وارد کلاس شدم و نشستم . که مشغول وصل تبلتشون به ویدئو پروژکتور با همون لحن بی اعصاب گفتن کلاس همش یک ساعته اینا هم که دیر میان. من خیر سرم برای همدردی با ص و یه ده هواداری ازشون گفتم: واقعا چرا درس به این مهمی باید یک ساعت در هفته و یک واحدی باشه؟ هوووف نگم براتون که چطوری من رو با عصبانیت نگاه کرد و گفت: من چه میدونم این چیزها رو دیگه باید از آموزش بپرسین. اینقدر از این ع العمل حیرت زده شدم که چند ثانیه فقط نگاهشون می . یه کم خودمو جمع و جور و گفتم: چشم .ببخشید من قصد جسارت نداشتم. و بلافاصله کم کم بچه ها هم اومدن و درس شروع شد. موقع درس هم انگار مارو جلبک فرض میکنن نمیدونم چرا؟ یه جوری بهمون نگاه میکنن انگار که من که میدونم هیچی متوجه نمیشین ولی حسب وظیفه دارم این مطالب رو براتون میگم کلاس جنین تموم شد با مریم اومدیم از کلاس بیرون. به مریم ماجرای اول کلاس رو گفتم میگم ص چرا اینجوریه؟! مریم خندید و گفت نگران نباش بابا مدلش اینطوریه کلا بای دیف فکر میکنه دانشجوها همه بی سواد و خنگن و درس هم نمیخونن. با تعجب گفتم وا این دیگه چه جورشه؟! زد سر شونه ام و گفت اینقدر سخت نگیر اوکی میشی به مرور. بعد از کلاس باید خودمو میرسوندم برای دمو در حالی که داشتم میدویدم تا مترو یهو یه مادر و دختر رو دیدم که ازم خواستن تا مترو راهنمایی شون کنم گفتم چشم وقتی مسیرشون رو بهم گفتن متوجه شدم تا یه جاهایی هم مسیریم اون خانم اونقدر وقتی من میخواستم پیاده بشم من رو دعا که شرمنده شدم اصلا. ساعت 1 باید برای دمو اونجا بودم و 12:25 از قطار پیاده شدم چون هنوز وقت داشتم ریل بودم رسیدم اونجا و طبق معمول کلی معطل شدم تا یه خانمی که تا حالا ندیده بودم شون اومدن که از من دمو بگیرن رفتیم تو یه کلاس و بعد یه کم صحبت و آشناشدن با هم دیگه گفتن 15 دقیقه وقت داری خلاصه منم تقریبا همه اون چیزی که تو ذهنم بود رو انجام دادم و نتیجه این بود که از نکاتی که نوشتن 8 تاش مثبت بود و یکیش منفی و باهام قرارداد بستن. برگشتم خونه و مادرم واقعا خوشحال بود اما من اونقدر هم خوشحال نبودم تا شب با مادرم یه کم صحبت کردیم و شب بیهوش شدم به جای اینکه بخوابم. + ص و اخلاقاش واقعا رو اعصابمه با توجه به اینکه از یه جایی به بعد قراره به جای ز عزیز یه سری مباحث آناتومی رو برامون بگن واقعا امیدوارم خدا آ و عاقبت مون رو با ص بخیر کنه



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/25/دیروز-نوشته




قرار چیست صبوری کجا و خواب کجا؟!

درخواست حذف اطلاعات
با زهرا دوست جدیدم قراره بشینیم یه حرکتایی بزنیم و یه فکرایی واسه اینکه چیکار میخوایم . ز معتقد بود نمیشه با یه دست هزار تا هندونه برداشت هم نظرش همینه میگه بس کن دیگه داری اعصابمو د میکنی از طرفی بدجوری دارم گرفتار رشته ام میشم هرجوری فکر میکنم دوستش دارم فقط نمیدونم میتونم باهاش کار کنم در نهایت یا نه ؟ خدایا دارم له میشم خودت کمکم کن



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/20/قرار-چیست-صبوری-کجا-و-خواب-کجا




زندگی در هفته ای که گذشت...

درخواست حذف اطلاعات
قبل ساعت 9 شب: اسلایدای اندام حرکتی قدامی رو از گرفته و گذاشته روی کانال بازش scapula و یه قسمتی از radius و ulna رو خوندم و چشمای خسته ام دیگه به مطالعه carp و meta carp نرسید کامپیوترم رو خاموش و خو دم شنبه صبح ساعت 8-10 کلاس آناتومی: تا جاهایی که پیش مطالعه کرده بودم خوب بود ولی از یه جایی به بعد هیچی نمیشنیدم دیگه. پنج دقیقه به ده کلاس تموم شد و بدو بدو رفتیم سر کلاس آمار راس ساعت 10 کلاس آمار: نه چندان دلچسب آمار پرسید کیا هفته پیش غائب بودن و من از اونجایی که کلا بلد نیستم دروغ بگم دستمو تمام قد بلند و گرانقدر شروع درس پرسیدن از ماهایی که هفته پیش نبودیم واقعا شانس آوردم که روز قبلش از روی وویس یه چیزهایی نوشته بودم وگرنه آبرو حیثیت نمیموند برام از بین غائبین هفته قبل فقط من یه چیزایی میدونستم بقیه تعطیل تعطیل بودن. کلاس آمار خسته کننده هم بالا ه گذشت جلسه عملی آمار ساعت 3 بعد از ظهر: واقعا درک نمیکنم واسه درس دادن چهار تا فرمول توی ا ل که بچه های دبستانی هم از پسش برمیان لازمه کلاس عملی توی چهار گروه برگزار بشه آیا؟؟!! جلسه ادامه آناتومی: اونقدر خسته بودم که گفتن توی این ع چی میبینین ؟ من همون که پایینش بود رو گفتم گفتم لترال ویو و طبیعتا کلاس رفت رو هوا
یکشنبه 8 صبح کلاس تئوری بیوشیمی: بیوشیمی از نظریه د ونشروع شد هفته قبل ترش و به کربوهیدراتها رسیده. بعد از کلی بحث با هنوز نمیدونیم یه قند خطی رو چطوری حلقویش کنیم؟
یکشنبه 10 صبح آزمایشگاه بیوشیمی: بعد از 5 بار تیتراسیون و محاسبه آ سر از شدت خستگی یه رقم اعشار کم زدیم
یکشنبه 7 شب: سمینار سرطان واقعا مفید و جذاب بود
دوشنبه 8 صبح کلاس فول فان بیولوژی: رسیدیم به ساختارهای غشا ولی هنوز بعضی بچه ها معتقدن متوجه نمیشن راجع به چی داره صحبت میکنه؟!
دوشنبه ظهر فاصله م ن کلاس ها؛ جلسه راهنما: همه مون ساعتامون رو نگاه می کردیم چون ز به شدت آن تایم هستن و هرگونه بی نظمی و اخلال عصبی شون میکنه. با کلی قسم و آیه که به خدا ما کلاس داریم ساعت یک و ربع رسیدیم به کلاس عملی که باید 1 تشکیل میشد ز گفتن میخوام یه کم دعواتون کنم واسه چی دیر اومدین و ما هرچی توضیح دادیم گفتن خیلی خب ولی دیگه تکرار نشه. تقریبا همه نرسیده بودن اسلایدا رو بخونن ولی ش ته بسته جواب میدادیم ولی فرصت نشد ع و بگیریم واسه گزارش کار.
9:30 صبح: رسیدم به محل کلاس جنین شناسی ی نبود اونجا در کلاس هم بسته بود با ترس و لرز در کلاس رو باز و دیدم ی نیست چراغها رو روشن و نشستم سرکلاس کم کم بچه ها و اومدن از چیزی که تصورم بود جوونتر بودن یه جوری هم منو نگاه که گرخیدم یه لحظه و بعدش پرسیدن انتقالی یا مهمان هستی؟ شرایطم رو براشون توضیح دادم و کلاس شروع شد. یعنی من عاشق اینایی ام که سیلابس و تعداد واحد و اینا رو میچینن. نمیدونم کین ولی از همینجا میگم خسته نباشی دلاور خداقوت پهلوان✋آخه درس جنین با اون حجم باید یک واحدی باشه آیا و یک ساعت در هفته کلاس داشته باشه ؟؟!! با سرعت نور درس میدادن و مغزمون اصلا فرصت پردازش نداشت بیچاره. بعد از کلاس شیرین و دوست داشتنی جنین باالاجبار باید میرفتیم کارگاه مهارت های زندگی هوووف که چقدر بیخود بود اطلاعاتی که با یه سرچ میشه پیدا کرد رو 4 ساعت وقت نازنین مون رو گرفتن و به زور توی کله مون فرو تا رسیدم خونه ساعت 7 شب بود
چهار شنبه ساعت 9:30 کلاس زبان عمومی: با نیم ساعت تاخیر بالا ه تشریف آوردن و گفتن من فکر می کلاس ساعت نه و نیمه !! نمیدونم چرا ولی از اون مدل هاست که به صورت خودجوش وقت تف میکنه سر کلاس و به شدت پشیمونم که این درس رو برداشتم بعد از زبان یک ساعت وقت داشتیم که بریم و ع های آناتومی رو بگیم بیشترش رو من گفتم و ساعت 1 یه درس اختیاری برداشتم که حدس میزنم بیفتم بیماری های نوزادان و درس شیرینیه اما الان بچه هایی دارنش که دارن فارغ حصیل میشن و تقریبا همه چیزو میدونن خدا خودش بخیر کنه خلاصه
پنج شنبه کلاس علی: مثل همیشه از سر و کله زدن باهاش لذت میبرم و اینکه اینقدر تشنه یادگیریه روحمو تازه میکنه. مامانش از وضع نابسامان زبان مدرسه اش میگه و اینکه هرلحظه یه تصمیمی میگیرن اما اینم میگه که توی تعیین سطح توی بالاترین سطحی که مدرسه داشته پذیرفته شده. کلاسمون رو با یه سری کلمات در هم ریخته ای که خودم براش طراحی شروع می کنیم و نان استاپ میریم جلو. یه جایی میپرسه what's the meaning of engineer? یه کم فکر میکنم و چون رشته ام رو میدونه در جوابش میگم : i'm a petroleum engineer u از ع العملش ریسه میرم از خنده وقتی حدس میزنه که معنی engineer میشه دانشمند! برام جالبه که من قطره که چه عرض کنم حتی یه مولکول h2o هم در دریای علم نیستم از نظر علی دانشمندم



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/20/زندگی-در-هفته-ای-که-گذشت




رفته رفته شوق من افزون شود...

درخواست حذف اطلاعات
از استرس اینکه مجبور نشم بدون دوش برم ساعت 4 و نیم بیدار شدم خوندم و رفتم میخواست باهام بیاد البته من بیشتر دلم میخواست که بیاد اما تنبلی کرد و گفت خوابم میاد مثل دو هفته قبل به قطار ساعت 7 رسیدم و 7:55 بودم البته با بدو بدو. ز مرتب و منظم و منضبط راس یک دقیقه به هشت توی کلاس بودن اسلاید های اندام حرکتی قدامی( همون دست توی حیوانات منتها اونا چون روی دستشون راه میرن مثل آناتومی انسانی اندام فوقانی و تحتانی نمیشه میشه قدامی و خلفی) رو شب قبلش داده بودن به که بذاره توی گروه و ما پیش مطالعه کنیم. منم از سرکنجکاوی کمربند شانه ای و هومروس رو یه نگاه سطحی انداختم ولی ری و اولنا و کا و متاکا و اینا رو حوصلم نکشید بخونم. از خود 8 تا خود پنج دقیقه به 10 درس دادن و ما داغون و confused از سر کلاس آناتومی بلند شدیم رفتیم سر کلاس آمار . از باری و جو مز ف کلاس آمار هرچی بگم کم گفتم. بعد از کلاس آمار یک ساعت وقت داشتیم تا کلاس نرم افزار آمار باز دوباره خوندیم و نهار خوردیم و اون یک ساعت مثل برق و باد گذشت. جناب آقای رو توی محوطه دانشکده دیدیم که میگن ساعت 3-5 هم باز برای آناتومی باید بمونیم تا اسلایدها رو تموم کنیم داغون و نابود ساعت 3 بعد از عملی آمار رفتیم دوباره سر کلاس آناتومی و این بار من اونقدر خسته بودم که یه سوتی داغون دادم که نیم ساعت همه داشتن میخندیدن ♀️( پرسیدن این چه ساختاریه و من نمایی که از اون استخوان رو میبینیم گفتم گفتم لترال مثلا) خلاصه که وقتی ساعت 5 شد له له بودم و غصه دار از اینکه این همه مطلب آناتومی رو کی میخواد یاد بگیره حالا ؟! رسیدم خونه و یه دور دیگه اسلایدا رو سرسری خوندم الانم فکر می کنم هیچی یاد نگرفتم. +اگر ی را اری واسه خوندن آناتومی داره خیلی لطف بزرگی در حق من میکنه اگه باهام در میون بذاره +امروز روز ملی دامپزشکی بود این روز رو به همه دامپزشک های کشورم که برای اعتلای این سرزمین تلاش میکنن تبریک میگم



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/14/رفته-رفته-شوق-من-افزون-شود




نامشخص می شود تکلیف من...

درخواست حذف اطلاعات
وسط این همه بلاتکلیفی از اتاق فرمان اعلام میکنن که داروسازی آزاد هم قبول شدی! مرسی واقعا اینو دیگه کجای دلم بذارم . همینجوریش بین زمین و هوا معلق بودم حالا به سبزه هم آراسته شدم!! به هر میگم همه میگن شانس بدبخت خبر از دل آشوب و طوفانیم ندارن خبر از شب بیداری هایی که به اضطراب می گذره ندارن. رشته دامپزشکی برای منی که عاشق خوندن فیزیولوژی و آناتومی و درس های بالینی ام رشته مناسبی به نظر می رسه و به ی نگین یه ده ازش خوشم اومده و همین که ازش خوشم اومده حرصم رو درمیاره به خودم میگم باز با چهار تا کرشمه و ناز خام شدی ؟ باز به همین راحتی عشقت رو فروختی ؟ بعد از 6-7 سال دیگه میخوای باز خونه نشین و منزوی بشی؟ و جو ندارم که به خودم بدم و باز درمانده و سرگردون میشم. خدایا این بلاتکلیفی های من چرا تمومی ندارن؟ اصلا مگه من چند سال دیگه زنده ام که بخوام همش مردد و دودل و توی شک و تردید زندگی کنم خدایا اوکی میدونم الان میگی خودت خودتو میندازی تو هچل بلاتکلیفی ولی خب خیر سرم دارم از موهبتی که بهم دادی به نام عقل سعی می کنم استفاده کنم . این روزها با هر صحبت می کنم نظرات ضد و نقیضی می شنوم مادرم میگه یکی از مشکلات بزرگت اینه که زیادی م می کنی راست میگه یه جورایی یه وقتایی از اونور بوم میفتم



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/13/نامشخص-می-شود-تکلیف-من




خو که نمیدانم خوب بود یا بد؟!

درخواست حذف اطلاعات
بیمار و رنجور روی تخت بیمارستان بودم حالم عجیب اب بود ولی هیچ خبری از کولی بازی هایی که معمولا وقتی مریضم درمیارم نبود. خیلی با آرامش یادمه فقط ذکر میگفتم توی آینه چشمم به خودم افتاد نه مو داشتم نه ابرو و نه مژه و 30-40 کیلو لاغرتر از چیزی که الان هستم. مادرم اینقدر گریه و بی ت می کرد که من برام عجیب بود چون اونقدر زن قوی و محکمیه که هیچ وقت نمیشکنه. اما اونجا مدام میگفت مریضی تو کمرم رو خم کرد. من همش بهش دلداری میدادم و میگفتم باید راضی باشیم به رضای خدا مادرم هم با گریه میگفت راضیم به رضاش ولی باز گریه رو از سر میگرفت پزشک ها مدام میومدن بالای سرم و می رفتن و اصرار داشتن که یه چیزی بخورم اما نمیتونستم و با مظلومیت عجیبی بهشون میگفتم میشه نخورم؟ با این که اوضاع خوبی نبود ولی لبریز از آرامش بودم و احساس می لحظه مرگم نزدیکه توی همین حس های خوش بودم که از خواب پ و پرت شدم توی دنیای واقعی و مشکلاتش . اگر مرگ قراره اینقدر شیرین و راحت باشه من با آغوش باز پذیراش هستم .



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/12/خوابی-که-نمیدانم-خوب-بود-یا-بد




چی شد که اینجوری شد؟!????????

درخواست حذف اطلاعات
از کمالات ز آناتومی هر چقدر بگم کم گفتم. امروز ولی اولین جلسه آناتومی عملی بود و من داشتم از استرس می مردم. بعد از ظهر جلسه عملی مون بود. با هول و اضطراب روپوشم رو عوض و راه افتادم سمت تالار تشریح. در بدو ورودمون به سالن تشریح بوی وحشتناک فرمالین تا مغزم رو سوزوند. گرچه که میتونستیم ماسک بزنیم ولی خب زیاد کمکی نمی کرد. یه دور همه مقاطع sagittal و transverse و اینها رو مرور و چند تا ع رادیوگراف نشون مون دادن که بگیم از کدوم نماست و اینها. چشمای من دیگه از بس که می سوخت نمیتونستم باز نگه دارم . پایان کلاس مون گفتن هر بخواد میتونه بیاد سردخونه رو هم ببینه. توی سردخونه دیگه واقعا داشتم می مردم بوی سردخونه به مراتب بدتر از سالن تشریح بود. با یه حال دگرگون و داغون کلاس تموم شد و بچه ها به طرفة العینی ناپدید شدن. نمیدونم چرا احساس میتونم به ز اعتماد کنم و باهاشون صحبت کنم گفتم خسته نباشید خیلی عذر میخوام میتونم باهاتون در مورد یه موضوعی صحبت کنم؟ داشتن دست هاشون رو میشستن با یه انرژی عجیبی گفتن بفرمایید من در خدمتتون هستم. براشون گفتم که چی شده چی نشده و من کجا بودم و کجا هستم و.... و ز تشویقم به مطالعه بیشتر و تحقیق بیشتر و این که عجولانه تصمیم نگیرم و این که علم طب اصلی دامپزشکیه و چقدر صحبت هاشون به دلم نشست چون از دلشون برمیومد و صرفا نمیخواستن نصیحت کنن. بهشون قول دادم که کارایی که گفتن رو انجام بدم. از اونجا که اومدم بیرون زهرا میگفت چی شدی تو آخه گفتم هیچی یه کم فکرم مشغوله و در نهایت وقتی رسیدم خونه بغضم ترکید و تا تونستم گریه و با مادرم درددل. نمیدونم چی شد که زندگیم به اینجا رسیده؟ خیلی خیلی خیلی اوضاع سختیه ماس دعا دارم ازتون



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/09/چی-شد-که-اینجوری-شد




سرآغاز هفته ای پرکار

درخواست حذف اطلاعات
اینقدر جو دادم به خودم که قشنگ واسه امروز استرس کشنده گرفته بودم شب ساعت دوازده و نیم خوابم برد و از 5 تا 5:30 رو هم با snooze گذروندم و با هر بدبختی بود بلند شدم ولی چشمم افتاد به مانتوی نخی تابستونیم که روز قبل کنده بودم و انداخته بودم روی صندلیم و چروک چروک بود خلاصه با بی حوصلگی اتورو زدم به برق که دیدم مقنعه ام هم داره چشمک میزنه که داداش قربون دستت حالا که دست به اتو شدی یه حالی هم به ما بده مقنعه رو هم اتو و بعدش خداحافظی با داداش جان و پیش به سوی مترو. 25 دقیقه منتظر قطار شدم و با رسیدن به ایستگاهی که همیشه خط عوض می کنم گرخیدم اصلا اینقدر جمعیت بود که حتی نمیشد راه بری . ده دقیقه طول کشید تا رسیدم به اون یکی خط. و یک ربع به هشت رسیدم رفتیم سر کلاس آناتومی و دیدم روی میز پر از استخوان های مختلفه خیلی خیلی جالب بود برای منی که یه عمر با حسرت خوندن اینجور چیزا توی فنی پوسیده بودم. اومد سر کلاس و نگم براتون که داریم چه ی!! جوان باسواد و آپ تو دیت. کلی از رشته مون تعریف و کلی نصیحت در مورد اینکه تا آ عمر نمیتونین بگین من اگه فلان کارو می بیسار رشته رو قبول می شدم . از همین الان تکلیفتون رو مشخص کنین. و کلاس سنگین ولی شیرین آناتومی گذشت. بعدش به فاصله 5 دقیقه آمار داشتیم رفتیم سر کلاس آمار و دیدیم که یه عده مثل مبصر دارن تفکیک میکنن که دخترا اینور و پسرا اونور بشینن خلاصه که کلی خشمناک شدیم و حرص خوردیم و شیرینی کلاس قبلی با اومدن این درس به کلاس به طور کامل زهر شد به کاممون. بگذریم از اینکه نیم ساعت فقط در مورد کاربرد و اینکه چرا باید چی رو بخونیم صحبت و من برای شروع کلاس اصلی مجبور شدم از اجازه بگیرم و برم دنبال بدبختی های مدرکم. بعد از اون کلی رفتم صحبت و بالا ه برای بار هزارم امیدوارم مدرکم درست بشه. بعدش با مادرم قرار داشتم که یه جایی بریم وقتی رفتیم اونجا جدای از اینکه اونجا اون کله شهر بود ساعت 3 رسیدیم و گفتن اگه دوست دارین منتظر بمونین ولی تا 10 شب احتمالا طول می کشه خلاصه من و مادرم قیدش رو کلا زدیم و تصمیم گرفتیم به جاش بریم دیدن دختر کوچولویی که تازه چهارشنبه به جمع فامیلی مون اضافه شده بود القصه رفتیم یکتا خانوم رو هم دیدیم و توی اوج ترافیک عصرگاهی برگشتیم خونه. وقتی رسیدم خونه از خستگی میخواستم زمین رو گاز برنم و الان دارم از هوش میرم قشنگ.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/07/سرآغاز-هفته-ای-پرکار




از رنجی که می بریم....

درخواست حذف اطلاعات
امروز اولین جلسه زبان بود زبان عمومی. از اونجایی که ممکنه زبان تطبیق نخوره کلاسش رو رفتم. اول کلاس از یه سری اصول کلی صحبت و بعد از تک تک مون خواستن که مختصری خودمون رو معرفی کنیم. از بین 70-80 نفر جمعیت کلاس بالغ بر 50-60 نفر تاکید می که هیچ علاقه ای به این رشته ندارن و صرفا مجبور شدن برای این که پشت کنکور نمونن این رشته رو بزنن. از دل بقیه هم فقط خدا خبر داره. شنیدن این جملات از زبان انی که الان تو عنفوان جوونی شون هستن و میتونستن با خوندن یه رشته ای که از ته قلب شون دوست دارن مجبور نشن رنج و غم کنکورهای متوالی رو به جون ب ن تا رشته مورد پذیرش پدر و مادر و جامعه شون رو بیارن و آ یر هم نیارن. یکی شون دفتر طراحیش رو با خودش آورده بود طرح های سیاه قلمی کشیده بود که دهان آدم از حیرت باز می موند و موقع معرفی خودش گفت که به هنر و یه کوچولو به موجودات زنده علاقه داشته و چون والدینش نذاشتن بره هنر اومده این رشته. خلاصه تقریبا همه رو جبر زمانه مجبور کرده بیان این رشته. وقتی نوبت من شد و خودم رو معرفی گفتم که یه رشته دیگه خوندم و الان این رشته رو شروع بعد از کلی تعجب با یه لبخند تصنعی گفتن حالا راضی شدی؟ گفتم نه کاملا ولی تا یه حدودی بله. اون لحظه از خودم و وجدانم می پرسیدم : چند چندی با خودت ؟ ببین تو یا یه چیزی رو دوست نداری یا دوست داری فی ما بینی نمیشه اما الان من در وضعیت فی ما بین گیر خودم هم نمیدونم دوست دارم این رشته رو ادامه بدم یا نه ؟ پرسپکتیوی برای من داره یا نه ؟ به نظرم روحیه الانم خیلی بهتر از پارساله ولی حال روحیم و بلاتکلیفیم به قوت خودش باقیه خدایا میدونم این بهترین چیزیه که برام خواستی ممنون و شکرگزارت هم هستم ولی تو رو خدا توان بده که این راه رو با سرافرازی تموم کنم و سربلند بیرون بیام . وجودم دیگه توان ش تن و ناکامی رو نداره خودت بهتر میدونی.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/04/از-رنجی-که-می-بریم




پایان شب سیه سپید است؟!

درخواست حذف اطلاعات
دیروز بعد کلاس بیولوژی گفتن که فردا(یعنی امروز) میخوان یه سری توضیح راجع به قوانین آموزش و علوم پایه و کلا مراحل تحصیلی مون بدن گفتن که باید حتما حضور داشته باشین و اینا من از طرفی امروز باید می رفتم دنبال اون کارای اداری کذایی و از طرفی مادرم صبح زود باید می رفت و جواب آزمایش ها و سونوگرافی کبد و ... رو به نشون می دادن. تقریبا مطمئن بودم که مادرم اگه قرار باشه تنها برن نمیرن اصلا به خاطر همین قرار شد بریم و از اونجا بریم دنبال کارهای اداری من. توی مطب قشنگ دو ساعت نشستیم تا نوبت مون شد بعدش هم دیگه ساعت حدودای 11 بود که از کلینیک زدیم بیرون. از وقتی از کلینیک حرکت کردیم تا بریم مدام آیه رب اشرح لی صدری رو میخوندم یه جایی قشنگ حس قلبم داره می ایسته از استرس مادرم هم هی سعی می کرد بهم آرامش بده و میگفت اصلا فدای سرت اگه نشه و اینا ولی خب زورم میومد قشنگ شرق به غرب و جنوب به شمال شهر رو طی کردیم امروز تا یه ده خاطرجمع شدم که امیدی هست که کارم درست شه از 7 صبح که زدیم بیرون 5 عصر برگشتیم و من بیهوش شدم قشنگ یکی دو ساعت. هنوز هم اون کار اداری که گفتم رو هواست و خدا خدا میکنم تا قبل حذف و اضافه اوکی بشه. امشب برادرم برمیگرده و دارم برای دیدار روی ماهش لحظه شماری می کنم آزاد هم همونی که میخواست رو آورده و الان انتخاب براش سخت شده همش میگفت میام در موردش صحبت کنیم . +دعا می کنم پایان شب سیه همه بلاتکلیفی ها سپید باشه



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/03/پایان-شب-سیه-سپید-است




رو مه!

درخواست حذف اطلاعات
ب بعد از اون روز کذایی و دلبری که داشتم ساعت 12:30 شب خوابم برد و با استرس اینکه ای وای خواب موندم چهار و نیم بیدار شدم داشتم میمردم از خواب دوش گرفتم و ساعت 5:30 هم حاضر بودم هم صبحانه خورده بودم مادر و پدرم وقتی بیدار شدن تعجب کرده بودن میگفتن چه خبره؟ واسه چی اینقدر زود بیدار شدی؟ هوا یواش یواش داشت روشن می شد با کلی منت کشی مادرم رو راضی که تا مترو ببردم ساعت 6:30 رسیدم مترو انگار نه انگار شش و نیم صبحه همه سرحال و قبراق بودن تو ایستگاه مترو. البته وقتی سوار قطار شدم نظرم عوض شد چون 90% مسافرها داشتن چرت میزدن. ساعت 7:30 رسیدم و شروع طبقات رو گشتن دنبال کلاس مون همه طبقات به جز همکف رو تا عمیق ترین نقاط گشتم ولی کلاس مون نبود! برگشتم جلوی در و راهنمای طبقات رو دیدم دیدم بعله کلاسمون طبقه همکف بوده و من این همه گرد جهان می گشتم ! شاید باورتون نشه ولی کلاس بیولوژی پنج دقیقه به 8 شروع شد و نودانشجویان عزیز جوری گوش میدادن که خود ساعت ده دقیقه به 9 گفتن نمیخواین استراحت کنین؟! و جالب بود که همه به جز من سکوت کرده بودن جوری که بعد 5 دقیقه گفتن خب پس ادامه میدیم و تا خود 10 درس دادن. برام جالب بود این حجم از مثبت بودن از نظر هم عجیب بود حتی و میگفتن شماها داغین هنوز چرا اینجوری این؟! کلاس که تموم شد فقط نیم ساعت داشتم برای همه توضیح می دادم که کلاس های عملی این هفته تشکیل نمیشه من پرسیدم و باز هم همه 50-60 نفری رفتن و دونه دونه پرسیدن که کلاس عملی داریم یا نه؟ خلاصه که یه کم حرص خوردم از دست شون ولی خب بعد بهشون حق دادم منم وقتی 18 سالم بود و پامو گذاشتم توی برای اولین بار همین قدر آماتور بودم و همینقدر شاید بی اعتماد در کل غالب ورودی مون بچه های خوبی ان. وقتی رسیدم خونه تازه باید میرفتم بانک توی بانک هم یک ساعت و نیمی معطل شدم تا کارم انجام شد. نگاه به ساعت دیدم تازه 1 ئه و برام جای تعجب داشت که چرا اینقدر گرسنه ام بعد یادم افتاد ساعت 5:30 صبحانه خوردم تا حالا ! نهار رو که با مادرم خوردیم و همزمان یه هم دیدیم ( میدونم کار خوبی نیست ولی حوصله ام سررفته بود) بعدش دو سه ساعت قشنگ رفتم تو کما مادرم میگفت به به یه کلاس رفتی و برگشتی هزار ساعت میخوای بخو ؟! از خواب بیدار شدم یه عصرونه خوردم و درس امروز رو که همش تئوری و مقدمات بود یه نگاه انداختم. الانم باز خوابم میاد متاسفانه ♀️+یه سری کارهای اداریم به مشکل خورده ماس دعا دارم ازتون خیلییییی



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/02/روزنامه




همیشه میلنگه یه جای زندگیم:(((

درخواست حذف اطلاعات
شاعر در مصرع دوم میفرمایند:الهی من بمیرم برای زندگیم توصیف منه قشنگ امروز صبح از 6 هشیار بودم تا بالا ه 8 تونستم از رختخوابم دل م بلند شدم باhesitation فراوان که دوش بگیرم یا نه روبرو شدم وقت داشتم ولی اینقدر روزی دوبار رفتم این چند وقته که پوستم داره ورقه میشه از خشکی خلاصه با توجه به این که روز قبلش بودم بیخیال دوش گرفتن شدم رفتم صبحانه بخورم که دیدم مادرم اون معده درد معروف هاش اومده سراغش دوباره یکم چیز میز و دارو و دوا دادم خورد و بالا ه ساعت نه و نیم از خونه زدم بیرون. متاسفانه کلی معطل شدم تا تا ی برای مترو پیدا و تا رسیدم مترو ساعت 10 بود. توی سیستم زده بود زمان ثبت نام شما 11:15 پس کلی وقت داشتم هنوز. وقتی رسیدم به ساعت 10:45 بود تازه رفتم سمت میز ثبت نام و تا اومدم بگم که تایم من فلان و بهمان نذاشتن کلامم منعقد بشه گفتن اصل شناسنامه ات رو بده خلاصه دادم و بعدش هم دیپلم و پیش یم. جالبیش این بود که یه لیستی توی سایت دادن یه لیست هم اون روز که میری ثبت نام بهت میگن مثلا ریز نمره ها جز اون چیزی که سایت میخواد نبودش اصلا ولی تعهد گرفتن که باید برامون بیاری . ثبت نام رو که انجام دادن گفتن حالا با تلفنت یا برو پایین توی سایت انتخاب واحد کن. تلفن من که کلا میمیره تصمیم گرفتم خیلی سنگین و رنگین و خانوم برم سایت انتخاب واحد کنم. وقتی وارد سیستم آموزش شدم دیدم اوووه فرم های سلامت و فلان و بیسار رو تا پر نکنی نمیتونی انتخاب واحد کنی اینقدر هول بودم که سوال مربوط به سیگار رو نزدیک بود بزنم به طور مداوم سیگار می کشم ♀️ حالا اون وسط عددهای ساعت استفاده از موبایل و لپ تاپ و اینا رو که انگلیسی میزدی ارور می داد. با بدبختی بالا ه درست شد و سیستم انتخاب واحد باز شد بالا ه. واحدها معلوم بود فقط من در مورد عمومی ها شک داشتم که اونا رو هم گرفتم بعد که از آموزش پرسیدم گفت نباید میگرفتی دوباره رفتم حذفش و رفتم دنبال تطبیق واحدام که تایم نهار شد. کلی خیابونا رو متر تا تایم نهار تموم شد و اونجا اشکم رو دراوردن آ سرم گفتن نمیشه احتمال زیاد تطبیق بدی و من موندم با عمومی هایی که حذف کرده بودم دوباره برگشتم خودمون و رفتم سایت که عمومیا رو بردارم که برای من و چند تا از بچه ها ارورهای "نیست در جهان" می داد یعنی واقعا اگر نگران آبروم نبودم چهارزانو مینشستم وسط دانشکده زار می زدم و مادرم رو می خواستم بالغ بر 5 دفعه رفتم آموزش و اومدم تا بالا ه ارور درست شد و تونستم عمومی ها رو بردارم . داشتم از خستگی می مردم گفتم ببینم اسنپ چقدر می گیره تا خونه اگه 13-14 تومن بگیره یه اسنپ بگیرم که زدم دیدم 21 تومن میگیره دیدم نخیر ارزشش رو نداره و از طرفی به خودم نهیب زدم که دانشجو که اسنپ نمیگیره! هِلِک و هِلِک پیاده تا مترو رفتم و یک ساعت بعد به ایستگاه مترو دم خونه مون رسیدم یهو یادم افتاد برای تا ی پول نقد ندارم از اونجایی که شانس من واقعا ستودنیه سه تا دستگاه atm توی این ایستگاه بود که 2 تاش اب بود یکیش هم گزینه برداشت وجهش خاموش بود چشمم افتاد به یه پلیسه و گفتم ببخشید من الان دقیقا باید چیکار کنم؟ گفت برو مارکتیه ببین قبول میکنه کارت بکشه و پول بهت بده؟ از ایستگاه که اومدم بیرون به خودم گفتم اتوبوس هم هستا بذار با اتوبوس برم خلاصه نگم براتون که اتوبوسه قشنگ یک ساعت دور محله منو چرخوند و آ سر هم فرسنگ ها دورتر از خونه مجبور شدم پیاده بشم و با آ ین مولکول های atp باقی مونده تو میتوکندری سلول هام خودم رو رسوندم خونه. ساعت 5 بعد از ظهر بود که زنگ در رو زدم و با مانتو و مقنعه روی مبل ولو شدم تازه هنوز نهار هم نخورده بودم دیکه نهار و شام رو یکی و پنج و نیم یه غذای مفصلی خوردم بعد از غذا همونجا وسط سالن بی هوش شدم تا 7 حتی ظهر و عصرم هم قضا شد متاسفانه بیدار شدم یه ده پلکیدم و لباس هام رو ریختم توی ماشین لباسشویی و الان باید برم روی بند پهنشون کنم که تا فردا خشک بشن +شاید فکر کنید پیاز داغش رو زیاد ولی واو به واو چیزایی که نوشتم امروز برام اتفاق افتاد +کلاس هامون از فردا شروع میشه البته فقط تئوری ها عملی ها از هفته بعده +ترم 1فردا 8 صبح با کلاس "مبانی بیولوژی سلولی مولکولی " شروع میشه و نمیدونم چی هست اصلا( امیدوارم مثل اولای فیزیولوژی نباشه ) +نمیدونم چرا الان که از بچه ها و محیط دانشکده و آدماش خوشم اومده بازم داره این همه کارم به خِنِس میخوره خدایا بسه دیگه توی اون چهار سال خودت شاهد بودی چقدر اذیت شدم سر همه چیز همیشه باید بلنگه یه جای زندگیم آیا ؟؟ +روی دانشکده مون یه حس مالکیت پیدا انگار مایملک پدریمه مثلا و چون از همه بزرگترم توی یه سری چیزها نصیحت های مادرانه می کنم بچه ها رو و راه و چاه نشون شون میدم یه جاهایی که خیلی حس خوبی بهم میده



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/07/01/همیشه-میلنگه-یه-جای-زندگیم




نودانشجوی نه چندان تازه وارد!

درخواست حذف اطلاعات
امروز از ساعت پنج و نیم هوشیار بودم بالا ه 6 بیدار شدم و پ تو . چشمام از فرط بی خو می سوخت اما محلش نذاشتم. سریع لباس پوشیدم و اومدم که برم صبحانه بخورم دیدم مادرم تازه داره پیازداغ غذای توی راه رو درست می کنه از اونجایی که همیشه آویزون یکی هستم که منو تا مترو ببره رو به و مادرم گفتم دیرم میشه ها مادرم گفت نه بابا نترس خبری نیست حالا خوبه بار اولت هم نیستا خلاصه زد تو پرم . بیچاره سریع دوش گرفت و گفت صبحانه اش رو توی ماشین میخوره که من دیرم نشه (قربونش برم الهی ) . بالا ه از زیر قرآن رد شدیم و از خونه زدیم بیرون. تا حالا تو زندگیم مترو رو اینقدر شلوغ ندیده بودم. انگار خلق اولین و آ ین تو مترو بودن. بالا ه ساعت هشت و بیست دقیقه رسیدم مترو مقصد ولی معضل بعدی پیدا تا ی بود ♀️ بعد از یه ربع بالا ه تا ی گیر آوردم و موندم توی ترافیک های تاریخی که قبلا هم تجربه اش رو داشتم. خلاصه ساعت 9 رسیدم به محل برگزاری و تازه دو ساعت نشستیم زیر آفتاب. مراسمش واسه یه نوجوون 18 ساله شاید جذ ت داشت ولی برای من نه زیاد. بعد از مراسم رفتیم دانشکده خودمون و با چند تا از بچه ها آشنا شدم بچه های خوبی بودن وقتی رسیدیم به دانشکده جلوی پامون فرش قرمز پهن کرده بودن و در بدو ورودمون برامون اسپند دود و مادر پدرا بچه هاشون رو در آغوش می گرفتن و خلاصه خیلی رمانتیک بود. بعدش راهنمایی مون برای نهار و رفتیم نهار. ثبت نام بچه های بومی فردا انجام می شد اما من رفتم صحبت کنم که اگر بشه ثبت نامم رو امروز انجام بدم اما بعد خودم ترسیدم که نکنه حق بچه های غیر بومی رو یه وقت خدای نکرده ضایع کنم و بی خیالش شدم و راه افتادم سمت خونه. وقتی رسیدم خونه له بودم اما له بودنش خیلی شیرین بود برام. فردا باید برم برای ثبت نام و از پس فردا شروع کلاس هاست... واین بود ماجرای نودانشجوی نه چندان تازه وارد خدایا به بزرگی و عظمتت و همه اقتدار و قدرتت قسمت میدم که توی راهی که حدسم اینه که تو برام در نظر گرفتی کمکم کنی و دستت رو از پشتم برنداری.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/31/نودانشجوی-نه-چندان-تازه-وارد




حال دلم این روزها و آن روزها....

درخواست حذف اطلاعات
از وقتی یادم میاد روزهای تاسوعا وعاشورا کل فامیل پدریم توی منزل مادربزرگ و پدربزرگ پدریم جمع می شدیم و دسته جمعی می رفتیم عزاداری. کم کم که بزرگ تر شدیم و پدربزرگ و مادربزرگم به رحمت خدا رفتن منزل کوچکترم جمع می شدیم و این رسم همچنان ادامه داره.پارسال بعد از اعلام نتایج عجیب اوضاعم تو هم پیچیده بود نه فقط نسبت به خودم که نسبت به همه یه خشم وحشتناکی داشتم متاسفانه خدا و ها هم شامل این خشم می شدن الان که اینو میگم از بچه بازی و ناپختگی خودم خج می کشم اما خب اون موقع گلوله آتش بودم. پارسال عاشورا و تاسوعا حدود یکی دوهفته از اعلام نتایج نهایی کنکورگذشته بود منم قاطی و عصبانی اعلام من امسال حتی اگه بمیرم هم از توی خونه جُم نمی خورم ! پدرم یه کم ناراحت شد ولی مادرم گفت هرطور راحتی. روز تاسوعا شد پدر مادر و برادرم رفتن و من موندم و حوضم. مثلا خیر سرم می خواستم اون روز بتر م و 12 ساعت درس بخونم 4-5 ساعتی خوندم ولی در و دیوارهای خونه داشت من رو در خودش می بلعید نشستم تا تونستم زار زدم و همونجا وسط سالن روی زمین خوابم برد. با صدای گومب گومب وحشتناکی از خواب پ و سردرد شده بودم وحشتناک دو سه ساعتی اون صدای مبهم ادامه داشت و من دیگه واقعا داشتم دیوانه می شدم یه زنگ به مادرم زدم مادرم گفت: خوبی؟ چند ساعت خوندی؟ گفتم 5 ساعت خندید و گفت من می دونستم امروز کارایی نداری فقطمی خواستم خودت بهش برسی بغض داشت گلوم رو مچاله می کرد به سختی قورتش دادم و گفتم: کی بر می گردین خونه؟ مادرم گفت 11-12 شب. گفتم باشه و قطع تا بیشتر از این رسوای جهان نشم. تلویزیون رو روشن و یه ده واسه خودم عزاداری و نذر ، نذر سرباز 6 ماهه ای که نه گناهی داشت و نه حتی میتونست آسیبی به دشمنان برسونه اما به اون هم رحم ن . فضای روزهای عاشورا و تاسوعا سنگینه جوری سنگینه که انگار یه ردیف آجر میچینن روی آدم اما توی تنهایی این حس به نظرم غیر قابل تحمل میشه واقعا. امسال همون روزها اومدن و رفتن اما من حس و حال بهتری داشتم نمیدونم چرا ولی عزاداریها باعث شد دلم سبک بشه یه آرامش وصف ناپذیری گرفتم اصلا. آرزو می کنم همه و همه احساس آرامش کنن و هیچ حس خشمی که من تجربه رو تجربه نکنه.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/30/حال-دلم-این-روزها-و-آن-روزها




?!do you believe in destiny

درخواست حذف اطلاعات
حتما همه انی که توی مسیر کنکور قرار گرفتن بارها این جمله رو از آشنا و غریبه شنیدن "تو تلاشت رو و بقیه اش رو بسپار به خدا" منم از بقیه مستثنی نبودم و این جمله رو بارها و بارها شنیدم. نمیدونم چرا فکر می کنم این جمله بهترین راه واسه اینه که کم کاری هام رو خیلی راحت بندازم گردن خدا و وجدان خودم رو آسوده کنم. شایدم غلط فکر می کنم اصلا در مقام قضاوت نیستم ولی دیدم انی که اعتقاد چندانی به خدا نداشتن و راه به راه موفقیت های رنگ و وارنگ توی زندگی شون اتفاق افتاده، همین باعث شده فکر کنم که خ که من می شناسم شاید با خدای واقعی کیلومترها فاصله داره و خدا واسه من شاید فقط دستاویزیه که باهاش کم کاری هام رو توجیه کنم. وقتی از همه می شنوم که نمیشه به جنگ سرنوشت رفت و شاید خدا برات اینطور خواسته نمیتونم بپذیرم که خ که به همه انسان ها عقل و اختیار داده چطوری میتونه دستشون رو بذاره تو پوست گردو؟ در واقع مرز باریک جبر و اختیار رو نمیتونم درک کنم. نمیتونم درک کنم که تا کجاش دست منه و از کجا به بعد اسمش میشه قسمت و سرنوشت؟ امروز رفتم دانشکده ای که ققبول شده بودم که یه سوال بپرسم با برادرم برادرم که میگفت مثل راهروهای پزشکی قانونیه و بی روح اما من در مجموع خوشم اومد اما وقتی با یک نفر که معلوم نبود از کجا سر راهم سبز شد صحبت مثل یخ وا رفتم و همه روز رو ل بودم. یه ویژگی خیلی بد من اینه که ناخودآگاه حرف دیگران روم تاثیر میذاره دست و دلم یخ کرد و با خودم گفتم: یعنی این راهی که انتخاب درسته اصلا؟ یعنی من دارم زندگیم رو اب می کنم ؟ نکنه بعد از چند سال متوجه اشتباهم بشم؟ و طوفان به پا شد توی ذهنم و هنوزم ادامه داره. فکر کنم سرچشمه مشکل همون مرز باریک جبر و اختیاره که من هنوزم نتونستم پیداش کنم.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/27/Do-you-believe-in-destiny




برادرکم...

درخواست حذف اطلاعات
انگار همین دیروز بود که من کلاس اول بودم و تو قرار بود به دنیا بیای. اون روز من مدرسه نرفتم و تو درست روز تولد من قدم به این دنیا گذاشتی. به عنوان یه 7 ساله که همیشه مرکز توجه بودم یه کوچولو بهت حسودیم می شد اما ته ته دلم کلی دوست داشتم. یواش یواش قد کشیدی و بزرگ شدی و قدت 5-6 سانتی از من هم بلندتر هم شد اما برای من هنوز همون پسرکوچولویی هستی که موهای و بورت رو باد می برد. اینقدر آروم آروم خودتو توی دلم جا کردی که نفهمیدم کی تو شدی همدم همه تنهایی هام و سنگ صبورم و تکیه گاهی که همه جوره میتونم بهت تکیه کنم. شب ها که همه میخو دن و مورت مون می گرفت و می خندیدیم و از همه این دنیا فارغ می شدیم. امروز رفتیم و ثبت نامت کردیم تو پسر ماخوذ و به حیا و خج ی حالا قراره دور از ما زندگی کنی و من دل تو دلم نیست. دل تو دلم نیست اگه یکی از گل نازکتر بهت بگه ، دل تو دلم نیست اگه توی خوابگاه اذیت بشی و مثل همیشه با صبر و متانت ویژه خودت دم نزنی، دل تو دلم نیست چون بدجوری بهت وابسته ام و با رفتنت من کلی تنها میشم. دل لا مذهبم فقط یه جور آروم میشه اونم این که بدونم تو آرامشی و داری پیشرفت می کنی پس مراقب همه خوبی های وجود نازنینت باش داداشی که خواهرت بدجوری بهت وابسته است و حالا حالاها به حمایت و استقامتت احتیاج داره.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/26/برادرکم




نتایج با کنکور آزاد

درخواست حذف اطلاعات
بچه ها نتایج آزاد همین الان روی سایتش اومده



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/25/نتایج-با-کنکور-دانشگاه-آزاد




نصیحت های گوهربار دائی جان....

درخواست حذف اطلاعات
من دائی ندارم اما مادرم 3 تا دارن که یکیشون که از بقیه هم بزرگتر هستن و جذبه خاصی دارن و علیرغم هفتاد و چند سال سن هنوز قامت صاف و بلندشون رو حفظ و خیلی مراقب خودشون و خورد و خوراکشون هستن و ... راستش همه فامیل از صغیر و کبیر و پیر و جوان از جناب جان حرف شنوی و رودربایستی خاصی داریم. ب توی مهمونی من دایم در حال فرار بودم از دستشون که نکنه یهو صدام کنن و بگن بیا پیش من بشین خلاصه تو یه موقعیتی یهو بهم اشاره که بیا اینجا پیش من کارت دارم. زیر لب اشهدمو خوندم و پاشدم رفتم پیش شون نشستم. گفتن: تو این رشته رو با آگاهی زدی؟ یعنی منظورم اینه که میدونی چی به چیه ؟ گفتم بله خب من کلا به این فیلد علاقه دارم و خودمو محک هم زدم احساس میکنم میتونم توش موفق باشم. ایشون هم گفتن: خوبه ولی کافی نیست برای موفق شدن باید چنین کنی و چنان باشی و اون لحظه به این فکر می که خدایا پدر پرفکشنیست ام کم بود حالا جان هم لابد هر ترم میخوان بپرسن چی شد و چی نشد و معدلت چند شد و... صحبت هاشون تموم شد ولی تا آ مهمونی می ترسیدم باهاشون چشم تو چشم بشم. راستش من خیلی برای بزرگترها ارزش و احترام قائلم و به خصوص انی که واقعا خیرخواهانه آدم رو نصیحت می کنن اما معتقدم از حرف تا عمل فاصله خیلی زیادی هست هیچ با کفش های دیگه ای راه نرفته تا بتونه تو موقعیت و جایگاه اون تصمیم گیری کنه بنابراین به نظرم تو هر سن و تو هر جایگاهی نباید همدیگه رو قضاوت کنیم و واسه همدیگه نسخه های موفقیت تجویز کنیم هر ی میتونه تجربیاتش رو در اختیار دیگران بذاره ولی نمیتونه بگه فلان کار حتما منجر به موفقیت میشه منظورم تو هر عرصه ای هست کما این که تو حوزه کنکور هم همین اتفاق میفته همه تجربیات خودشون رو به اشتراک میذارن ولی به نظرم به تعداد آدم های کره زمین راه های منحصر به فرد برای موفقیت و شاد زندگی وجود داره



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/23/نصیحت-های-گوهربار-دایی-جان




شده از شدت مهمونی رفتن هلاک بشین؟!

درخواست حذف اطلاعات
قشنگ یه وقتایی احساس می کنم که توی خونه کپک زدم نه مهمونی دعوت میشم نه فرصت بیرون رفتن پیش میاد همه دوستام هم به نحوی درگیرن و نمیشه باهاشون قرار گذاشت اما یه روزایی مثل امروز صبح یه جا و شب یه جای دیگه باید باشی و خیلی سخته اینطوری به نظر من. صبح ساعت ده و نیم کلی کش و قوس اومدم و بالا ه بیدار شدم دوش گرفتم و لباس پوشیدم ولی مادر همیشه مضطربم کلی استرس وارد کرد که وااای دیر شد مگه نمیدونی اینا چقدر خودشون آن تایمن و فلان و بهمان منم حین گوش دادن به خطابه های مادرم از این طرف خونه به اون طرف خونه میدویدم و وسایل برمیداشتم. خلاصه سوار ماشین شدیم و توی راه هم همچنان مادرم میگفت وای دیر شد و اینا من آدم صبوری نیستم اصلا و ابدا برای خودمم عجیب بود که چرا با یه "ای بابا بسه دیگه قربونت برم" بحث رو تموم ن و فقط گوش دادم. رسیدیم اونجا و میزبان که خودشون هم امسال یه دوقلوی کنکوری داشتن (انسانی و هنر)-و اونا هم چیزهای خوبی قبول شدن خداروشکر- مادرم رو بغل و حالا مادرم تبریک میگفت ایشون تبریک میگفتن. بالا ه دل کندن از همدیگه و راستش من معذب شدم یه ده از اینکه همه قبولیم رو متوجه شدن یه جوری نگاهم می که معذب میشدم اصلا. وقتی از اونجا برگشتیم توی ماشین قشنگ چرت میزدم از خستگی اما حتی ترسیدم که فکر نرفتن به مهمونی شب از ذهنم رد بشه. وقتی رسیدیم خونه لباس های مهمونی ظهر رو کندم به معنای واقعی و لباس های مهمونی شام رو پوشیدم اونجا هم همه کلی تبریک و بابا تو دیگه کی هستی و خانم خانم که بدتر معذب شدم آ سر بهشون گفتم بابا لااقل بذارین من 40-50 تا واحد پاس کنم بعد بگین خانم ! راستش من اصلا هیچوقت هدف و نیتم این نبوده و نیست و نخواهد بود که به خاطر اینکه خانم صدام بزنن به این رشته ها تمایل پیدا کرده باشم خدا رو شاهد میگیرم که اینطوری نیست واسه همین وقتی "کافر همه را به کیش خود می پندارد" یه ده آزرده میشم. بالا ه اونجا رو هم تحمل هرجوری بود و الان پتانسیلش رو دارم 12 ساعت بخوابم قشنگ.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/23/شده-از-شدت-مهمونی-رفتن-هلاک-بشین




دیروز نامه...

درخواست حذف اطلاعات
دیروز بلافاصله بعد از اعلام نتایج باید با مادرم میرفتم بگذریم از سیل تلفن هایی که به موبایل خودم یا مادرم میشد و تعجب خیلیا از اینکه باز من توی همون قبول شدم و اینکه همه تا میشنیدن صحبت کنکوره شاخک هاشون تیز می شد. همین طور که توی سالن انتظار کلینیک بیمارستان نشسته بودیم بعد از اینکه من با صدای فوق آروم با یکی دو نفر صحبت یه خانمی که کنار من و مادرم نشسته بودن یهو به من که سرم توی موبایلم بود گفتن: دخترم شما انگار از پزشکی و اینا سررشته داری من پوست گردنم شل شده میدونی چی واسش خوبه؟ قیافه من اون موقع قشنگ این شکلی :| و خیره به دوربین بود ! گفتم شرمنده راستش من نمیدونم از چی باید استفاده کنین. یه جوری نگاهم کرد که باشه حالا نمیخوای اطلاعاتت رو مجانی در اختیارم بذاری نذار و تشکر کرد. از بیمارستان تا خونه قشنگ 2 ساعت توی ترافیک بودیم بعد از رسیدن به خونه و یه جشن کوچیک خانوادگی دامن اینترنت رو گرفته بودم و ول نمی و تا تونستم راجع بهش سرچ و هم همینطور بود راجع به رشته اش خلاصه اون میرفت و میومد و یه چی راجع به رشته اش یه چی میگفت من می رفتم و میومدم ویه چی میگفتم پدر و مادرم دیگه میگفتن اووو کشتین مارو بسه دیگه. تنها پوینت منفی ماجرا شهریه است که چون دوره قبلیم روزانه بوده طفلک پدرم باید پرداخت کنه دو میلیون و ششصد هزار علی الحساب به اندازه شهریه شبانه ! به مادرم گفتم میخوای من نرم اصلا؟ اینطوری خیلی سخت میشه .مادرم گفت حرف بیخود نزن درست میشه این همه عذاب وجدان و استرس به خودت وارد نکن بست نبود این همه سال تحت فشار بودی ؟یه کم از زندگیت لذت ببر . بغلش و بوسیدمش. خلاصه که همیشه یه چی هست که استرس به آدم وارد کنه.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/21/دیروز-نامه




ای نهال آرزو خوش زی که بار آورده ای(تقریبا البته!)

درخواست حذف اطلاعات
از صبح و بعد از اون خو که دیدم کلاف سر در گم بودم رفته بودم توی آشپزخونه مادرم هم توی طبق معمول داشت می س د یهو بلند صدام کرد با خشونت خاصی جوابشو دادم و دیدم بیچاره میخواد بگه نتایج اومده. داشت پای کامپیوترخودش اطلاعات خودشو وارد می کرد عین ترقه نشستم و برای بار n ام سایت سنجش رو refresh چشمم به کدرشته قبولیم که تنها چیزی که فکرشو نمی بود خشک شده بود که دیدم پرید توی اتاقم به مانیتور نگاه کرد و گفت: ی عمومی دامپزشکی؟! با شنیدن این کلمه بغضم ترکید و حالا گریه نکن کی گریه کن مادرم طفلکی از پرید بیرون گفت چی شده بهش گفت: همون قبلیش دامپزشکی. مادرم رو بغل و هق هق افتادم اون لحظه نمیدونم اون همه اشک رو از کجا میاوردم. اینقدر کولی بازی دراوردم که قبولی که روزانه هم بود گم شد میون اشک و ناله های من. مادرم شماره پدرمو گرفت و باهاش صحبت کرد کلی با همدیگه خوشحالی و گفتن خیلیا همین رشته و از همه مهمتر آرزوشونه و بعد من گوشی رو گرفتم صدام دیگه درنمیومد واقعا پدرم گفت بازم که همون قبول شدی خدا میدونه تو در سطح این هستی و کلی حرف زدن باهام تا آ سر با لب خندون گوشی رو دادم مادرم. راستش خودمم دچار پارادو عچیبی شدم هنوزم هستم البته دچارش و درست نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. از بعدازظهر خیلی بهترم ولی هنوزم یه ته امیدی به آزاد دارم راستش من دامپزشکی ها رو به این امید زدم که کار اصلا به اونجاها نمیرسه و به ترتیب تهران زده بودم و مشهد و تبریز و یکی دو جای دیگه . که همون اولیش قبول شدم نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه. فعلا باید برم داخلش تا ببینم چی میشه. خلاصه که ما پیش پدر و مادرمون موندگارشدیم.
+به همه انی که به خواسته قلبشون رسیدن از اعماق قلبم تبریک میگم و براشون بهترین ها رو آرزو میکنم.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/20/ای-نهال-آرزو-خوش-زی-که-بار-آورده-ای-تقریبا-البته




my favorite student

درخواست حذف اطلاعات
از اونجایی که پنج شنبه مراسم شب سال دعوت شدم با مامان علی تماس گرفتم و ازشون عذرخواهی که پنج شنبه نمیتونیم کلاس داشته باشیم و اعلام آمادگی که توی این هفته هرروزی ایشون آمادگی داشته باشن جلسه جایگزین رو بذاریم. خلاصه هماهنگ کردیم و قرار شد امروز کلاس مون رو داشته باشیم. علی برای این جلسه یه homework باید انجام میداد، باید سیاره های منظومه شمسی رو به ترتیب روی یه مقوا می چسبوند و زیر هرکدوم یکی دو خط راجع به اون سیاره می نوشت. معمولا سابقه خوبی تو انجام دادن homework نداره البته منم بیشتر سعی می کنم همه کارهامون رو توی تایم کلاس انجام بدیم ولی هر از گاهی هم سعی می کنم یه homework مفرحی براش درنظر بگیرم که همش خشک نباشه کلاسمون و رابطه مون. باورم نمیشد این homeworkش رو اینقدر خوب انجام بده. کلاس من با علی سال 94 شروع شد اون موقع که فقط کتاب کار می کردیم متوجه شدم این پسر بچه پرانرژی و خوش انرژی و super genius مثل همه شاگر که تا اون موقع داشتم نیست برای همین سعی از منابع متنوعی استفاده کنم تا بتونم تمرکز و توجهش رو جلب کنم. رفته رفته کلاسمون رو به 3-4 قسمت مختلف تقسیم و دیدم که اینطوری بهتر نتیجه میگیریم هردومون. الان بعد از گذشت تقریبا 3 سال از کلاس مون احساس می کنم بهش وابسته شدم و نمیدونم چرا امروز حس اون هم بهم وابسته شده. در صورتی که من شهر دیگه ای قبول بشم دل کندن از علی یکی از دغدغه هام محسوب میشه ، پسر بچه ای که به جرات میتونم بگم 10 برابر همسن و سالاش مطالعه داره و میدونه؛ هرچند که مهم نیست من معلمش باقی بمونم یا نه مهم اینه که این بچه آینده روشن و درخشانی داشته باشه که مطمئنم همینطوره

+رو مه دیواری solar system داره راجع بهش توضیح هم میده




منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/20/My-favorite-student




اوضاع جیب همایونی!

درخواست حذف اطلاعات
طبق معمول هنوز ماه شهریور به نیمه نرسیده بود که اوضاع جیب همایونی رو به بحرانی شدن رفت. این ماه با یدن چادرهای مشکی و گل من گلی و ید سرراهی واسه مسافرمون شروع شد و به قسط های و قبض نجومی موبایلم و اینترنت اضافه بر سازمان مصرفی من و ختم شد. خلاصه که یه سری کتاب تو سبد یدمه منتظر نهایی شدن یده اما بودجه اش نیست، توی ذهنم بود که برای علی یه کادوی کوچیک back to school بگیرم ولی بودجه اونم ندارم . متاسفانه منم آدمی هستم که روحیه ام رو میزان پول توی جیب و کارتم تعیین میکنه هیچی دیگه الان استرس نتایج کنکور و اوضاع بحرانی جیب همایونی دست به دست هم دادن و من ترجیح میدم همش بخوابم چون دست و دلم به هیچ کاری نمیره. باز یه کلاس زبان میره 4 نفر رو میبینه یه کم روحیه اش عوض میشه. منم که عاشق کلاس و یادگیری دلم میخواست امسال یه کلاسی میرفتم تابستون اما خب کلاس زبان واجب تر بود و اصلا به زبون هم نیاوردم حتی . خوب میدونم که دلم برای همین روزا هم تنگ میشه



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/18/اوضاع-جیب-همایونی




مورتالیته و جیغ سیاه(کتاب)

درخواست حذف اطلاعات
راستش من خیلی دنبال نسخه فیزیکی این کتاب گشتم ولی خب پیداش ن آ سر با اینکه به کتاب خوندن مجازی اعتقاد ندارم توی فیدیبو پیداش پارسال. چند روز پیش برای بار دوم این کتاب رو خوندم. نمیدونم قبلا گفتم یا نه ولی من آدمیم که کار تکراری یا کتاب تکراری یا تکراری یا مطلب تکراری و کلا هر چیز تکراری کلا رو مخمه البته یه استثنای بزرگ هم وجود داره و اون کلا علم موجودات زنده است و در راس شون علم پزشکی و هرچیز مرتبط باهاش. یعنی اون موقعی که کلاس های علوم پایه رو می رفتم تا به امروز جز بهترین و طلایی ترین روزهای زندگیم بودن یعنی 99% درسا از قبیل جنین بافت آناتومی باکتری و ویروس و انگل و فیزیولوژی رو تا میتونستم واسه خودم تکرار می (دلیل اینکه گفتم 99% این بود که بیوشیمی رو همیشه با کتک میخوندم:( ) خب از بحث اصلی خیلی خارج شدم این کتاب مورتالیته و جیغ سیاه برای این که spoilاش نکنم فقط در همین حد بگم که خاطرات یه خانم رزیدنت نه اینطور که خودشون گفتن به جز اسم خودشون و اعضای خانواده شون بقیه اسامی خیالی هستن. من که قلم شون رو خیلی دوست داشتم به نظرم توصیفاتشون خیلی گیرا بود و آدم رو قشنگ می برد به اون فضا. راستش در مورد چیزی که از خیلی از دانشجوهای پزشکی شنیده بودم مثل اینکه رزیدنت سال یک رو خیلی تحقیر میکنن و این چیزا به وضوح توی این کتاب به چشم می خورد.البته بگم که توصیف یه سری صحنه های چندش و ترسناک هم داشت اما در کل به نظرم برای ی به حوزه پزشکی علاقه منده میتونه کتاب جالبی باشه.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/18/مورتالیته-و-جیغ-سیاه-کتاب




مهربان

درخواست حذف اطلاعات
م مادرم بود. خیلی نمی دیدم شون ولی همون دو سه بار در سالی که میدیدم شون اونقدری بهمون خوش میگذشت که همیشه جز لیست انسان های به یادماندنی توی ذهنم بمونن. هیچ وقت تولد 50 سالگی شون یادم نمیره که بچه ها براشون گرفته بودن و سو رایزشون و من اون موقع 12 سالم بود و ویلای شمال شون که دو سه باری ما رو دعوت مرده بودن و من چقدر بهم خوش گذشت توی اون سفرها. آ ین باری که دیدم شون رو تقریبا هیچوقت فراموش نمی کنم توی امتحان نهایی های سوم دبیرستان بود که یه روز اومدن خونه مون .از تابستونش که کلاس های کنکورم شروع شد تقریبا نه تنها شب و روز نداشتم بلکه با تقریب خوبی توی هیچ مهمونی شرکت نمی . تیرماه 89 بعد از کنکور بهمون خبر رسید که خانم به دلیل آنفلوانزا با تب و لرز بیمارستان بستری شدن و از اونجایی که خانواده شون خیلی اصول خاصی برای ملاقات داشتن تقریبا همه منتظر بودن که مرخص بشن و بعد به دیدنشون برن. حدود یک ماه گذشت اما هنوز بیمارستان بستری بودن و دختر و پسرهاشون میگفتن ها هنوز تشخیص قطعی ندادن. اون سال اسمم برای رشته برق و کامپیوتر شاهد اومده بود و درست روزی که مادرم و م.ژ میخواستن به ملاقات شون برن من با پدرم باید می رفتم واسه مصاحبه. توی مصاحبه همه فکر و ذکرم توی بیمارستان بود. بعد از اونم بچه هاشون به همه فامیل گفتن که ممنوع الملاقات هستن. حدود سه هفته بعد از ایام مصاحبه جواب های نهایی کنکور اومد و من هم نمیگم اصلا خوشحال نبودم ولی اونجوریم نبود در پوست خودم نگنجم ولی پدرم مادرم و م.ژ خیلی خوشحال بودن و درصدد براومدن که یه جشن کوچیک خانومانه توی پارک تبریک بدن. اما از طرفی از وضعیت هم مطمئن نبودن و یه تناقض و فضای عجیبی بود. بالا ه دلشون رو زدن به دریا و تصمیم گرفتن که جشن رو برگزار کنن. الهی بگردم م.ژ با ذوق میرفت ید می کرد و میگفت اولین نوه ام و تنها نوه دخترم قبول شده الکی نیستش که! یه عالمه طرف های یک بار مصرف و قشنگ یدیم با رستوران برای غذا هماهنگ کردیم و یه کیک به شکل کتاب سفارش دادیم. اونقدر مادرم و م.ژ ذوق داشتن که منم سر ذوق اومده بودم. وقتی رفتیم برای ثبت نام اگر اشتباه نکنم بیست و هشتم شهریور بود. از همونجا گفتن که میخوایم دو روز ببریم تون اردوی لواسان من هیچ تمایلی به رفتن نداشتم ولی همه بچه ها خیلی ذوق می . باهاشون صحبت که اگر بشه نرم ولی گفتن کارت دانشجویی ها اونجا توزیع میشه و اجباریه شرکت توی این اردو با بی میلی تمام م رو از مادر و پدرم گرفتم و راهی شدیم. اونجا به قدری سرد بود که همون شب اول من سرما خوردم . شب دوم هم به دلیل سرمای بیش از حد هوا برمون گردوندن و آ شب رسیدیم جلوی موسسه ژئوفیزیک . توی این تقریبا دو روز به اندازه یک سال دلتنگ م.ژ و مادرم شده بودم. قرار جشن مون پس فردای همون شب بود. فردا صبحش وقتی بیدار شدم مادرم و م.ژ خونه نبودن رفته بودن دیگه قرار نهایی رو با رستوران و قنادی فی کنن. هنوز درست حس ویندوزم بالا نیومده بود که تلفن خونه زنگ خورد. جواب دادم یکی از هام بود صداش مثل سرماخورده ها بود سراغ مادرم رو گرفت گفتم خونه نیستش تا اومدم بگم جون سرما خوردین؟ سریع گفت مادرت اومد بگو حتما بهم زنگ بزنه. حدود نیم ساعت بعد مادرم و م.ژ اومدن تا بهش گفتم س زنگ زد مادرم یهو گفت: یا علی! خدا خودش بخیر کنه. مادرم زنگ زد و فقط زد توی سرش و نشست و اشک از چشماش جاری شد. همه چیز عوض شد و من فقط حسرت می خوردم که چرا نتونستم برای آ ین بار ببینمشون. جشن و همه چیز بهم خورد و من یک هفته بعد با چشمان گریان و قلب ش ته راهی شهر غریب شدم. وقتی الان یادم میفته خنده ام میگیره اما اون موقع یادمه میخواستم از انصراف بدم و بشینم خونه تئوریم هم این بود که وقتی زندگی اینقدر کوتاهه واقعا ارزش نداره آدم واسه درس از عزیزترین انش دور بشه.+بیماری رو یه نوع لنفومای به شدت مهاجم تشخیص اده بودن اینو بعدها متوجه شدیم در عرض 2 ماه همه جای بدنشون رو گرفته بود و حتی چشمان شون رو هم ن نا کرده بود. ++از دوستان خوبم میخوام که اگر میتونن برای شادی روح م دعا کنن. +++دلیل این که یاد این خاطره تلخ افتادم اینه که توی هفته بعد دخترشون براشون مراسم یادبود گرفتن و داغ دلم انگار دوباره تازه شد.



منبع : http://roumi.blog.ir/1397/06/17/عمه-مهربان