استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

نامه های پست نشده

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ نامه های پست نشده از بلاگ نامه های پست نشده دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



بارون بارید

درخواست حذف اطلاعات
ب اولین بارون پاییزی بارید.داشتم با خواهرت بازی می و میخندیدیم....یهو گفت من واقعا یه خواهر یا برادر می خوام...گفتم اگه من صبح تا شب باهات بازی کنم چی...یا هرچی که دلت بخواد داشته باشی...گفت بعضی حرفا رو فقط میشه به خواهرت یا برادرت بگی...به شوخی گفت تو که همیشه میگه سال دیگه.سال 1400 خوب لی خندیدم به حرفش.گفتم ممنون که سال رندی انتخاب کردی..... داشتم فکر می که نزدیک 33سالگی هستم و چه رویایی دارم....دوست داشتم زنی رها بودم...دلبستگی نداشتم....یه کوله مینداختم و به کشف ناشناخته ها میرفتم....از پیرزن های روستاهای دور و فراموش شده ع میگرفتم و پای صحبت هایی مینشستم که هیچ وقت گوشی برای شنیدن نداشتن....شبها زیر آسمون پرستاره میخو دم....از های متروک و پر از علف هرز روییده ع میگرفتم ....دوست داشتم رها بودم..... بعد به خودم گفتم چقدر از چین و چروک های صورت مادرت ع داری....با دوربین گوشیت چقدر لحظه ناب دوست داشتن ثبت کردی....چقدر با آدمهای مهم زندگیت وقت گذروندی...شاید رویای تو همین باشه....که شبها کنار دخترک قصه های جزیره میبینی و به شیطنت های فیلی بخندی....شاید تو سخت میگیری....شاید زندگی همین باشه...روزمرگی و پخت و پز و حرفای روزمره.....شاید پاییز بعد تو نباشی....لحظه حال رو دریاب .....همین چقدر دوست داشتم تو بودی و یه خانواده موزیکال و شاد داشتیم و بوی تغییر ز اوضاع جهان می آمد...... ولی خوب همه چیز شکل تلخ واقعیش رو داره..... همین



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/07/23/بارون-بارید




فنجون چوبی

درخواست حذف اطلاعات
سلام .داشتم بهت فکر می .داشتم به پاییز فکر می به روزهای بارونیش و قشنگی ها و دلتنگی های عجیبی که داره....به گذر عمر و هر سال که میگذره....بعضی وقتها فکر میکنم زندگی همین روزهای سیاه و سفید که میگذره...هر صبح فکر میککم نهار چی بپزم...تماس هر روزه با بهترین دوستم....با خواهرت سرگرم باشم و در مورد مدرسه و تکالیفش پرس و جو....کار خونه و کافه...بحث و حرف با پدرت...شب هم سریال قصه های جزیره رو با خواهرت میببنم و میخو م...هر روز تکرار و تکرار....دادم فکر میکنم این بود اون راه کمال و رشد....خنده میگم این تکراد بعضی وقتها حال آدم رو بهم میزنه....چقدر حس رضایت دارم....چقدر خودم رو دوست دارم....اهی میکشم و میگم دوست دارم دوستهای رنگی رنگی داشتم و شبها دوره داشتیم و هر کدوم با چای در دست از چیزهای غیر معقول حرف میزدیم و فکر میکردیم و دنیا رو جور دیگه میدیدیم....مثلا تکرار نهار و بحث و قصه های جزیره و .....نبود....دوست داشتم خود رو تو اون چای حل می ....همیشه حس میکنم یه بخش از مادرت هیچ وقت نمیخواد بزرگ شه....هنوز بچه ست و دنبال گمشده ش میگرده....شاید هم لابه های تکرار تلخ روزها بشه پیداش کرد....زندگی پر از .....نمیدونم.... فعلا که پر از خالی شده برای من....حالا تو بگو ....کجاست اون ا یر که بشه هر لحظه رو رنگ و بوی تازه بدی و دوستای رنگی پیدا کنی و تو فنجون چوبی دسته دار به آتیش زل بزنی و بگی آخ که چه زندگی میچسبه.... میدونی خیلی وقته که نگفتم آخ که چقدر من حال دلم خوبه.... آخ که حس میکنم دلم داره پیر میشه و کمتر میخندم....اما همچنان از تلاش و سعی برای رسیدن دست نمیکشم چون چاره دیگه ای نیست....خنده..... کاش میشد تو بعضی لحظه ها خو د....امان از رویابافی که اگه نبود آدمها دق میکرون....و چه بچگانه.... سیاه و سفید میشن روزها وقتی با مادرت حرف میزنی و فقط آوا میشنوی....چه سرنوشت تلخی داشت....ما چی در انتظارمونه...... روزهای سفید و سیاه یا خا تری....هر چی هست امیدوارم چای با فنجون چوبی توش باشه.....خنده



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/08/16/فنجون-چوبی




پاییز رسیده

درخواست حذف اطلاعات
سلام دخترکم مگه میشه پاییز بیاد و دل ادم خالی نشه....تنها فصلی که روز اولش متفاوته...میگن پاییز یهو میاد....همینطوره.....چقدر دلم برات تنگ شده بود....برات بگم این روزها زندگی رنگ و بوش فرق کرده.میدونی که مادرت زود به زود از زندگی دلگیر میشه و دوست داره زندگیش شکلش فرق کنه.برات بگم که خواهرت انقدی بزرگ شده که وقتی میرم اتاقش حس میکنم یه دختر نوجوون اونجاست....باورم نمیشه که انقد زود داره بزرگ میشه....نمیگم که زندگی زود بگذره ....دنیا خودش محل گذره...دارم فکر میکنم که روزها رو موندگار زندگی کنم...رنگ و بوی امید و عشق داشته باشن....این روزها زندگی سخت شده.اوضاع بهم ریخته.تا دلت بخواد غم و بدبختی و مرگ و ماتم مثل آوار رو سرمون ریخته....هر چی میخوای بخندی نمیشه....حتی هم سخته..... ولی برات بگم که ما محکوم هستیم که قوی باشیم....ما انتخاب نمیکنیم....انتخاب میشیم که بجنگیم و شرایط رو بهتر کنیم....بگم برات که می ارزه....جنگیدن و تلاش....بعضی وقتا میگم کاش میشد خو د و بیدار شد و گفت چه خوب همش کابوس بود....خندید و موها رو شونه زد و بری به گلدونها آب بدی.....اما خوب واقعیت اینه که همش همینه که هست....خودت از پاییز زندگیت عاشقانه بساز....خودت پاییز رو با رنگهای بی نظیرش عاشق کن.... دلم برات تنگ شده بود دوست دارم



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/07/03/پاییز-رسیده




جای خالی

درخواست حذف اطلاعات
داشتم کلیپ بچه میدیدم یادم افتاد یه بچه اینور داشتم....اومدم بگم که اینور خبری نیست جز ازدحام دلتنگی و شلوغی آدم بزرگها..... داشتم فکر می که آدمها چه راحت با شرایط جدید خودشون رو وفق میدن یا شاید هم گزینه دیگه ای ندارن جز کنار اومدن باهاش...داشتم فکر می که چقدر از آرزوهام دارم فاصله میگیرم و سنم داره بالاتر میره....هرچند همیشه حس یه دختر جوون رو دارم....میدونی دخترکم بعضی جاهای خالی هیچ وقت پر نمیشن....شاید یه مسکن موقت پیدا کنی ولی تا خود درستش مباشه جاش همیشه خالی میمونه.....مثلا این روزها من دلتنگ صدای مادرم هستم....موبایل که زنگ میزنه جای تماس مامان جوون خالیه....باز اشکم در اومد.....گفته بودم بهت زندگی بعضی وقتها زورش زیاد میشه و تو فقط مجبوری بگی اینم میگذره....همین زمان هم به سرعت میگذره و ترس از آینده ای که نزدیکتر داره میشه.....آرزوهایی که دورتر میشن..... یادم نیست تو ذهنم واسه امسال چی آرزو داشتم ولی صد در صد شرایط الان توش نبود.... خواهرت داره بزرگ میشه و من دلتنگ روزهای بچگیش....هم خوشحالم هم غمگین...حالا به این فکر میکنم شاید الان که زیر زندگی افتادیم شاید زیرش اتفاقات بهتری رقم بیوفته.....فکر میکنم که زمان چه راحت بعضی خاطرات رو تو خودش هضم میکنه.....زمان لعنتی برگرد و آدمهای خوب زندگیم رو بهم برگردون..... نمیدونم تو رو هم آرزو کنم یا نه....... گاهی حس میکنم اگه بودی چه حال دلم با تو بهتر بود.....شاید فکر میکنم جای خالی وجودم تو بودی......



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/05/24/جای خالی




حرف بزن

درخواست حذف اطلاعات
یه چیزی بگین.... اگه ی اینجا رو میخونه..... دوست دارم بدونم نامه های من رو ی تاثیری داشته؟؟؟؟؟؟ روشا هم دوست داره بدونه.....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/04/18/حرف-بزن




بی نقاب

درخواست حذف اطلاعات
دخترکم سلام.روشای مادر....اگر روزی دختری بیارم حتما اسمش رو روشا میزارم.....من دارم با یاد تو زندگی میکنم....تو با منی....در بخشی از من حضور داری.....تو در من ریشه زدی..... چی بگم برات....این روزها پرستاری مادر لحظه هام رو مقدس ....هر قاشقی که به دهنش میزنم میگم شاید آ ین قاشق باشه....هر بار لباسش رو عوض میکنم میگم شاید ا ین بار باشه...هربار میگم مامان دوست دارم....هر بار که به دستاش بوسه میزنم....میگم شاید ا ین باره و با تمام عشق بوسه میزنم.....یاد بچگی های خواهرت میوفتم....عین بچه ها شده....حتی وقتی میخواد چیزی به ما بفهمونه عین بچه ها....دارم فکر میکنم که عشق به ادم جون میده...عشق به ادم انگیزه میده....عشق ادم رو به وجد میاره.... برات بگم که به هیچ خ اعتقاد ندارم.... فقط به گرمای عشق اعتقاد دارم...به بودن تو لحظه.... شاید فر وجود نداشته باشه..... خستم و غمگین ....این روزهای تلخ میگذرن...نمیدونم چی در انتظار نشسته.... این روزها تو بغل سرنوشت وانهاده و پذیرا به زندگی با انگشت فاک رو نشون میدم و منتظرم .... همین..... ببخشید که بی ادب نوشتم...ولی خوب اینجا منم برون سانسور تو زندگی واقعی هم خودمم بی سانسور.... بی نقاب و دغل راحتم و همین برام مهمه.....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/04/17/بی-نقاب




چیزی مهم نیست

درخواست حذف اطلاعات
دخترکم سلام به جایی رسیدم که هیچی برام مهم نیست....غذا میخورم که جوونی داشته باشم بتونم کارها رو انجام بدم....دیگه برام آرزویی نمونده....هیچ ..... کاش منم کنار تو خو ده بودم



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/04/13/چیزی-مهم-نیست




باغ مرد.....

درخواست حذف اطلاعات
دخترکم چی برات بنویسم که این روزها هر زنگ تلفن یه خبر بد داره.....انگار که قلب من داره تیکه تیکه میشه....از دست دادن آدمهایی که خیلی دوسشون داری چقدر درداوره....انگار بخشی از قلبت رو میکنی و میزاری گورستان برای دفن..... هنوز برای مادربزرگ مهربونت عزاداری میکنم تا یاد اون خنده های قشنگش میوفتم دلم تنگ میشه و چشمام خیس....زار میزنم و دوست دارم تلفن زنگ بزنه بنویسه ننه...قربون اون کلمات غلط غولوطی که میگفتی و ما میخندیدیم....قربون اون دلگرمی دادنت.....قربون اون حس امنیت و تکیه گاه بودنت....اخ قلبم....مادر مهربون....بگم عروست نبودم....عین مادرم بودی....من مادرم رو از دست دادم....قربون اون نگاه مهربونت....تو باغ بودی....باغ مرد..... دخترکم....شاملو گوش میدم که میگه اشک رازیست....لبخند رازیست..... من اشک میریزم ....اشکی که هیچ رازی نداره....فقط دلتنگه و دلش ته..... از خواهر و پدرت دورم...مادر رو نگهداری میکنم...وقتی تمیزش میکنم یاد بچگی های خواهرت میوفتم...که با عشق تمیزش می ....الان هم مادرم رو با عشق پوشاک میکنم.... با دستش صورتم رو ناز میکنه و من دستاش رو بو میکنم و توشون غرق میشم....دوست دارم یهو صدام بزنه و من بگم جانم مامان....دوست دارم یه کلمه بشنوم....دوست دارم باهم بشینیم شهرزاد نگاه کنیم و من صدبار نسبت ها رو براش توضیح بدم....دوست دارم براش بگم همه چیز خوبه و نگران نباشه....ولی فقط آه و ناله میشنوم و میگم مامان کاش میشد دردهات رو تقسیم کرد....باز با دستش نازم میکنه و من تو دستاش غرق میشم... مامان صدام کن تا من هزار بار جواب بدم جانم...... مامان من قلبم درد میکنه...... مامان.....با من حرف بزن لعنت به من.........................که تو درد میکشی و من فقط تو دستات غرق میشم



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/04/10/باغ-مرد




خوب شد نیستی....

درخواست حذف اطلاعات
دخترکم انقد اوضاع اب و بهم ریخته که امروز مدام میگفتم چه خوب نیستی..... چه خوب که سقط تو رو.....مدام میگفتم الان 3سالش بود .....با این اوضاع من چیکار می ..... چیزی برای از دست دادن ندارم...... بدترین و تلخ ترین روزها میگذرن.....فقط میگذرن و اینکه این روزها فقط نفس میکشم همین روشا جان مادر خوبه که نیستی ....بشنوی بگم اینو چرا به دنیا آوردم..... لعنت به من........



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/04/07/خوب-شد-نیستی




من هنوز زنده ام

درخواست حذف اطلاعات
دخترکم فردا دارم برمیگردم برای مراقبت مادر.... نمیدونی چقدر برام سخته پدرت رو تو این شرایط تنها بزارم.روزهای سخت و تلخ و سنگین. نمیگم بگذرن این روزها و برنگردن....که شاید تلخ تر هم در انتظار باشه....میگم که توان داشته باشم و خم نشم....میگم که هر اتفاقی که باید میوفته....سرنوشت هر چی هست پیش میاد...بعضی وقتا هر چقدر تلاش کنی نمیشه که نمیشه..... الان زندگیمون کامل عوض شده....ولی خوب یه دوره ست....کمی منیت ها رو کنار بزاریم بهت بگم حس میکنم قویتر شدم...مثل یه درخت که ریشه هاش قویتر میشن و با طوفان از جاش ت نمیخوره....منم دلم میلرزه و قلبم به درد میاد ولی خوب س ا میمونم. این روزها مدام این رو میخونم....گوش کن.....
به سان رود ‏که در نشیب دره سر به سنگ می زند ‏رونده باش.. ‏امید هیچ معجزی ز مرده نیست ‏زنده باش!



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/04/04/من-هنوز-زنده-ام




خو ده بود.....

درخواست حذف اطلاعات
چی بگم برات که اینجا شده بخشی از زندگی من....برگشتم خونه که مدتی استراحت کنم و نیرویی بگیرم برای مراقبت مادر....یه مادر دیگه رو از دست دادم. شب قبل همه دور هم بودیم...خندیدیم ...گریه کردیم... فردا صبحش عین فرشته ها سبکبال پرکشید. رفتم غسالخونه نشستم نگاش .مهربونم مثل همیشه خو ده بود ولی وپف نمیکرد.... ای زندگی....این روزها چقدر تلخ و دردناک شدی.... چقدر مادربزرگت حامی بود.همیشه سرزنده و عاشق زندگی.اسمی از مرگ نمیاورد.از لحظه لحظه زندگیش لذت میبرد.خوشبختیش تو جمع همیشگی بچه هاش بود. برات بگم که تو فامیل ما بی نظیر هستیم...بدون کدورتی...بدون بهانه های بچگانه.... دارم فکر میکنم اولین دورهمی بعد از مادربزرگت چقدر سنگین و غم انگیز میتونه باشه. دارم فکر میکنم چقدر ع و خاطره خوب ازش هست دارم فکر میکنم وقتی کنارمون بود چقدر پشتمون گرم بود چقدر این روزها تلخ میگذره چقدر مرگ به ما نزدیکه.... نگفتم بهت که اومده پیش تو....میتونی بری بغلش و کلی گریه کنی.... برات لالایی میخونه و مراقبت خواهد بود میتونی کنارش حس ارامش داشته باشی میتونی از داشتنش لذت ببری دارم فکر میکنم چیزهای زیادی داشت که ازش یاد بگیرم.... مهربونی ناب...تو لحظه شاد بودن...از ی انتظاری نداشت دل زنده و خنده رو....اخی خنده هاش..... #میخونه و من چشمام خیسه...... دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم تا بیاید



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/04/02/خوابیده-بود




زندگی زورش زیاده

درخواست حذف اطلاعات
دخترکم الان که برات این نامه رو مینویسم هوا بارونیه عین دلم... اخ که این روزها به زور میخندم و به زور خودم رو به بی خیالی میزنم.....حال این روزها دور از تصور من بود همیشه...کاری به خدا و قسمت و حکمت ندارم....دلم خون شد ....گریه ...زار زدم....به زمین و زمان چنگ زدم ولی آ ش دیدم فقط خودم موندم و خودم....دیدم جز قبول وضعیت موجود چیزی وجود نداره...دیدم زندگی زورش زیاده....اسمون قرمز شده.... ها رو کندیم منم و تابلوی روبرو که هر لحظه یه خط براق بهش نقش میده....خط های کج و معوج عین زندگی این روزهای ما.....3هفته ای هست بیمارستانیم.داریم انگار اونجا زندگی میکنیم...مرگ دیدم...خودکشی دیدم...جواب منفی به مریض دیدم....خندیدیم با هم ....باهم گریه کردیم....پرستاری یاد گرفتیم....مادر بی توان و از کار افتاده دیدیم....اخ که این جمله ا شد زندگی ما....بگم هنوز شور زندگی دادم دروغه....فعلا میخوام این دوره رو با روحیه بگذرونم....میگذره بله ....به چه بهایی ...به بهای گذشتن عمری که میشد چه لطیف بگذره پر از شادی و لذت و خوشحالی.... هه.... اره دخترکم اینم یه صورت زندگیه.پر روز ....انگار چنگ انداخته میخواد تموم شی ولی تو داری تقلا میکنی و دست و پا میزنی که من هنوز جون دارم....من پا میشم..... این روزها بیمارستان جالب نمیگذره....ولی کلی چیز داره واسه یاد گرفتن..... وقتی تخت بغلی با قرص خودکشی کرد صدام کرد و گفت اونا میگن توهم زدم ولی تو باور میکنی که من دروغ نمیگم....منم دستم رو فشار دادم و گفتم یه فرصت به خودت بده فقط یه فرصت.... هم سن بود اسم قشنگش ارمغان بود الان تو سی سی یو داره به چی فکر میکنه....چه چشمای خوشگلی داشت.... ارمغان لحظه ای که داشت قرص ها رو قورت میداد زندگی داشت میخندید یا گریه میکرد..... چقدر تو این روزها تلخ و غم انگیز هستی زندگی.....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/03/22/زندگی-زورش-زیاده




تغییر

درخواست حذف اطلاعات
سلام . من هنوز بهت فکر میکنم.هنوزم وقتی نوزاد میبینم بهت فکر میکنم . برات بگم که یه مدت کامل خودم رو باخته بودم.افسرده و بی انگیزه روزها رو شب می .به بن بستی رسیده بودم که آرزویی نداشتم.حس می روحم مرده.غمگین و دلمرده....شنیده بودم سگ سیاه افسردگی اگه بهش توجه نکنی روز به روز بزرگتر میشه و سوارت میشه .ا م خودت میشی اون سگ سیاه افسرده.از خودم تو آینه خج میکشیدم.چی بگم برات که تا حالا اینجور سقوط نکرده بودم....شرایط سخت تر از این رو داشتم ولی حالم اینجور نبود.وقتی تو رو از دست دادم خیلی بهم ریختم ولی باز به این سیاهی نرسیده بودم.... الان رعد و برق همش...صدای بارون میاد.تو تاریکی خونه یهو یه رعد و برق کل خونه رو روشن میکنه.تو بودی حتما میترسیدی و بغلم بودی.... اره دخترکم....به خودم گفتم با خودت آشتی کن.نزار بعدها حسرت این روزها و جوونی از دست رفته رو بخوری ....مگه تو چندبار 32ساله هستی....برات بگم که کم کم برگشتم به خودم.آرزوهام زنده شدن. تو آینه واسه خودم ذوق میکنم. همون کارهای سابق گلدون و کتاب و ورزش و کافه و نوشتن و کار......دوباره طبق روال هستن.چیزی تغییری نکرده. اون منم که با تغییر زنده هستم.بهت گفته بودم طبیعت پر از یادگرفتنه.وقتی با دقت نگاه میکنی نشونه ها میان سراغت



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/02/09/تغییر




سال نو مبارک کوچولو

درخواست حذف اطلاعات
داشتم بهت فکر می ...یه سال دیگه گذشت.سالی نبود که ازش راضی باشم.از دست دادن دو نفر از عزیزانم که جاشون خیلی خالیه...افسردگی و حال و هوای مرگ و سرخوردگی....چیزهایی نبود که میخواستم.ولی خوب دخترک بخشی از زندگی همینه و فراری ازش نیست.مرگ و از دست دادن ...هنوز به قشنگیش نرسیدم.هنوز دلگیرم از نبود و مرگ مردی که دوسش داشتم و جاش خالی خالیه.حالا بیا از خودم برات بگم که منم مامان سابق نیستم.دست و دلم نمیره به کارهایی که قبل می . انگار یه آدم دیگه شدم .باهاش غریبه م.میگم شاید من اشتباه می .شاید خبری نیست.شاید همه چیز رو اشتباه فهمیدم. شاید ..... نمیدونم.دخترکم. باهات از چی بگم....حس میکنم زندگیم شده یه گورستان.امیدی انگار نیست.فقط توهم .دنبال معجزه واتفاق عجیبی نیستم.یه لبخند شاید کافی باشه.... دخترکم شاید همه راه رو اشتباه اومدم.....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1397/01/15/سال-نو-مبارک-کوچولو




سقوط

درخواست حذف اطلاعات
1اسفند که سالگردت بود انقد بهم ریختم که حس و حال نداشتم چیزی برات بنویسم.هفته قبلش تولدم بود اونم به بی حوصلگی هام اضافه کن.میدونی دخترک سقوط کنی و حس کنی ا شه و تو همیشه اشتباه مسیر رو میرفتی ...یا شاید مسیری نبوده اصلا....هنه چیز بیخود بوده....میدونم حال و احوال ناخوشی دارم.قبلا میگفتم ساز زندگیم ناکوک میزنه. الان میگم ساز زندگیم اصلا نمیزنه.کدوم زندگی....اینهمه از خودت انتظار داری هر سال که میگذره فقط داری گند میزنی...فقط یه سال به عمر بیهودت اضافه میشه همین.... ا و اولش هیچی ...بهت بگم تا حالا تو عمرم اینجور نبودم...حس میکنم سقوط . مردم انگار. مثلا بعد از رسوایی که چیزی نداری واسه از دست دادن.. انگار منم چیزی ندارم واسه از دست دادن. امیدوارم نامه بعدی .....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/12/08/سقوط




بی خیالی

درخواست حذف اطلاعات
سلام این مدت زندگی دلگیر گذشت.وقتی ی رو از دست میدی دنیا برات بی ارزش و دلتنگ میشه.میدونی دخترک بعضی آدمها حیف هستن که زود برن.مثلا بودنشون دلارام و قوت قلب میتونه باشه.ولی خوب رسم زندگی چیز دیگه ست ....نمیدونم چی برات بنویسم....بهت گفته بودم هرسال نزدیک تولدم این حس و حال بهم دست میده که انگار به پوچی میرسم و حس میکنم باز یه سال گذشت و من چقدر دورم از ی که تلاش میکنم بشم...دخترکم سردرگمی خیلی بده....بلاتکلیفی....حس کنی منگ ایستادی که من چی رو از دست دادم... چرا اون حس رضایت رو پیدا نمیکنم.چیکار کنم که آروم بگیرم.... دل اشوبم و دلتنگ این روزهای تلخ هم میگذره ....منتظر معجزه و روزهای عالی نیستم هرچی که باید پیش بیاد اتفاق میوفته شاید کمی بی خیالی بد نباشه....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/11/20/بی-خیالی




دلخوشی ها کم نیست یا هست؟؟؟؟؟

درخواست حذف اطلاعات
بارها گفته بودم بهت وقتی نوزاد میبینم یاد تو میوفتم...حرفم میاد و نمیدونم چی بگم....دیدی یهو تمام چیزهایی تا صبح امروز بهت انگیزه و امید واسه س ا موندن میدادن ...واست بی اهمیت میشن...سیاه و سفید....بی روح زندگی....هی میشینی میگی مگه من تا دیروز حالم خوب نبود ....الان من همون منم....پس چرا هیچی سرجاش نیست....پس چرا دچار یکنواختی شدم....امروز چه فرقی با دیروز داره....چرا این تکرار چرخه زندگی یه روزهایی بیهوده و پوچ به نظر میاد....آدم از صبح و صدای کنجشگ ها حالش بهم میخوره....میره زیر پتو ....غرق میشه تو خواب و فرار میکنه ....بیدار میشی و گیج نگاه میکنی که الان باید چیکار کنی....کتاب ... ... بیرون و قدم زدن....هیچی ح رو خوب میکنه....حتی حال و حوصله بد وبیراه گفتن به زندگی هم نداری....هی میگی که کجای کار میلنگه که تا صبح خوب بودی....چند روزه کبوترها و گنجشگ ها دونه ندارن ....منتظرن تو حیاط و نگاهت میکنن....میگم که خوبه لااقل یه جایی مفید بودی....هه.... نمیدونم با دنیای خارج دیگه نمی تونم زیاد وقت بگذرونم....کم حرف شدم و بیشتر نگاه میکنم ...نمیدونم چی شده...میگم حتما سن میره بالا همینه دیگه....وقتی دلخوشی کم میشه..... وقتی حس میکنه امید انگار همون سرابه...یا برع سراب همون امید میتونه باشه.... فقط یه چیز نامفهوم تو اینده که به هوای رسیدن اون روزها رو میگذرونی....بدون هیچ هیجان و رشد و تغییری....روزها تلخ میگذرن....عین زندگی ز له زده ها....تو این روزهای سگین و تلخ به اونها چی میگذره....بی هیچ س ناه امن و خونه و بوی غذای روی اجاق و صدای کلید بابا.....خوب همیشه میگن خودت رو با اینجور شرایط مقایسه کن....مقایسه که حال آدم رو خوب نمیکنه....یه چیزی اون درون هست که باید درست درمون اغییر کنه.....بله ..... خدایا دوست دارم .



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/08/25/دلخوشی-ها-کم-نیست-با-هست




هر روز برای خودش

درخواست حذف اطلاعات
امسال هم داره میشه پارسال....داره تموم میشه و میشه گذشته...دارم فکر میکنم چقدر تلاش و چند قدم درست گذاشتم...تونستم به چیز و ی که آرزو دارم بشم نزدیکتر و شبیه تر بشم....خواهرت چقدر بزرگتر شده...چقدر هم احوال تو رو میپرسه و روز شماری میکنه که برگردی....داشتم میگفتم این دهه سوم زندگی یجوریه انگار میگه وقت نداری ها.پاشو پاشو کاری کن....همیشه دوست داشتم طوری زندگی کنم که وقت سرخاروندن نداشته باشم و از کمبود وقت بنالم...میگم سنم میره بالا از ارزوهام دور میشم.نکنه خاک بگیرن و یادم بره چی میخواستم و قرار بود چی بشه....وای به روزی که آرزویی نباشه...امیدی به آینده بهتر نباشه....فاتحه دلخوشی خوندست....دخترکم....بعضی روزها خودم رو گم میکنم بین روزمرگی و خستگی و پوچی....بین جمله حالا که چی گیر میکنم.....ولی باز میگم پاشو پاشو....پاشو بین جمله هر روز برای خودش گیر کن.پاشو بنویس چیکار کنیم امسال رو شیرین تموم کنیم.چیکار کنیم امسال بشه پارسال شیرین.... بعضی روزها خیلی دلم میخواست باشی...میگم اگه بودی وقتم به کل پر بود و زندگیمون چه شیرین تر میشد...فقط بعضی روزها....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/10/23/هر-روز-برای-خودش




دلخوشی ها کم نیست با هست؟؟؟؟؟

درخواست حذف اطلاعات
بارها گفته بودم بهت وقتی نوزاد میبینم یاد تو میوفتم...حرفم میاد و نمیدونم چی بگم....دیدی یهو تمام چیزهایی تا صبح امروز بهت انگیزه و امید واسه س ا موندن میدادن ...واست بی اهمیت میشن...سیاه و سفید....بی روح زندگی....هی میشینی میگی مگه من تا دیروز حالم خوب نبود ....الان من همون منم....پس چرا هیچی سرجاش نیست....پس چرا دچار یکنواختی شدم....امروز چه فرقی با دیروز داره....چرا این تکرار چرخه زندگی یه روزهایی بیهوده و پوچ به نظر میاد....آدم از صبح و صدای کنجشگ ها حالش بهم میخوره....میره زیر پتو ....غرق میشه تو خواب و فرار میکنه ....بیدار میشی و گیج نگاه میکنی که الان باید چیکار کنی....کتاب ... ... بیرون و قدم زدن....هیچی ح رو خوب میکنه....حتی حال و حوصله بد وبیراه گفتن به زندگی هم نداری....هی میگی که کجای کار میلنگه که تا صبح خوب بودی....چند روزه کبوترها و گنجشگ ها دونه ندارن ....منتظرن تو حیاط و نگاهت میکنن....میگم که خوبه لااقل یه جایی مفید بودی....هه.... نمیدونم با دنیای خارج دیگه نمی تونم زیاد وقت بگذرونم....کم حرف شدم و بیشتر نگاه میکنم ...نمیدونم چی شده...میگم حتما سن میره بالا همینه دیگه....وقتی دلخوشی کم میشه..... وقتی حس میکنه امید انگار همون سرابه...یا برع سراب همون امید میتونه باشه.... فقط یه چیز نامفهوم تو اینده که به هوای رسیدن اون روزها رو میگذرونی....بدون هیچ هیجان و رشد و تغییری....روزها تلخ میگذرن....عین زندگی ز له زده ها....تو این روزهای سگین و تلخ به اونها چی میگذره....بی هیچ س ناه امن و خونه و بوی غذای روی اجاق و صدای کلید بابا.....خوب همیشه میگن خودت رو با اینجور شرایط مقایسه کن....مقایسه که حال آدم رو خوب نمیکنه....یه چیزی اون درون هست که باید درست درمون اغییر کنه.....بله ..... خدایا دوست دارم .



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/08/25/دلخوشی-ها-کم-نیست-با-هست




قدردان

درخواست حذف اطلاعات
نامه قبلم تلخ بود...اومدم که تلخیش رو ملس کنم....خیلی وقته بن بست برام معنی نداره...یعنی یاد گرفتم هر مشکلی راه حلی داره.دیروز دوستم بعد از سالها به دیدنم اومد و از عمل سختی به زندگی برگشته بود و میگفت الان حس میکنم زندگی یه هدیه ست و من باید در قبال لطف خدا حتما کاری م.چیکار کنم....صورت نازش رو لمس و گفتم همبنکه که تو قدران خدا هستی و ارزش زندگی رو میدونی خودش بزرگترین کاریه که میتونی انجام بدی.همینکه از هر نفس از خدا تشکر میکنی خودش بهترین کاره...بهش گفتم تو الان قدر لحظه لحظه رندگی رو میدونی....میدونی دخترکم ما ادمها عادت داریم تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم.از داشتنش عادت میکنیم ولی همینکه از دستش میدیم میفهمیم چقدر بودنش ارزشمند بود.خواستم بهت بگم آدم ها به آرزوهاشون زنده هستن.به رویاهاشون.رویای من الان واضح و مشخصه.خدا رو شکر خوب دارم پیش میرم.حالا قدمها ریز و کوچیک هستن ولی خوب حداقل حرکت در جریانه.نمیدونم چطور حرفم رو برات بگم.... که مثلا روزها چه سریع شب میشن و تموم میشن...لحظه ها میگذرن....چطور میشه از این هدیه لذت برد..... قدران لحظه ها باش....روزها میگذرن و از تو فقط دوست دارم هایی که گفتی باقی میمونه...لبخندهایی که زدی....دست هایی که گرفتی...دلهایی که شاد کردی و نش دی....ذهن هایی که آگاه کردی.... دخترکم؛؛؛؛؛



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/08/06/قدردان




دختر کوچولو

درخواست حذف اطلاعات
ب دختر دوستم چند دقیقه ای با من بود...یادمه من و اون باهم فهمیدیم که مهمون داریم....باهاش حرف میزدم و مدام سوال میپرسید که این چیه و اصرار داشت که ماه خورشیده :))) گفت خوابم میاد بخو م...بغلم خو د....اون لحظه همش تو رو تصور می که داری دستم رو میگیری و میخو ....الان مثلا خوب گفتن این حرفها که چی؟؟؟من دارم مدام دور خودم میچرخم و میچرخم ....هی میگم باید کاری کرد و نمیدونم چه کاری....چقدر بچه های همسن و سال تو شیرین هستن ...مخصوصا وقتی کلمات رو قروقاطی میگن....ادم ذوق میکنه...مثلا الان بچه های همسن و سال تو که بین جنگ و اوارگی و خونریزی و دارن نفس میکشن باز هم کلمات قروقاطی گفتنشون برای پدر و مادرشون شیرینه؟؟؟؟ مثلا بچه هایی که نمیدونن آرزو چیه .....فقط دلسوزی میکنیم و میگیم اخی...چه دنیای بی رحمی....همین..... شاید پاییز و دلتنگیش هم بی اثر نباشه که من بی حوصله و دلتنگم.....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/08/20/دختر-کوچولو




قدردان

درخواست حذف اطلاعات
نامه قبلم تلخ بود...اومدم که تلخیش رو ملس کنم....خیلی وقته بن بست برام معنی نداره...یعنی یاد گرفتم هر مشکلی راه حلی داره.دیروز دوستم بعد از سالها به دیدنم اومد و از عمل سختی به زندگی برگشته بود و میگفت الان حس میکنم زندگی یه هدیه ست و من باید در قبال لطف خدا حتما کاری م.چیکار کنم....صورت نازش رو لمس و گفتم همبنکه که تو قدران خدا هستی و ارزش زندگی رو میدونی خودش بزرگترین کاریه که میتونی انجام بدی.همینکه از هر نفس تز خدا تشکر میکنی خودش بهترین کاره...بهش گفتم تو الان قدر لحظه لحظه رندگی رو میدونی....میدونی دخترکم ما ادمها عادت داریم تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم.از داشتنش عادت میکنیم ولی همینکه تز وستش میدیم میفهمیم چقدر بودنش ارزشمند بود.خواستم بهت بگم آدم ها به آرزوهاشون زنده هستن.به رویاهاشون.رویای من الان واضح و مشخصه.خدا رو شکر خوب دارم پیش میرم.حالا قدمها ریز و کوچیک هستن ولی خوب حداقل حرکت در جریانه.نمیدونم چطور حرفم رو برات بگم.... که مثلا روزها چه سریع شب میشن و تموم میشن...لحظه ها میگذرن....چطور میشه از این هدیه لذت برد..... قدران لحظه ها باش....روزها میگذرن و از تو فقط دوست دارم هایی که گفتی باقی میمونه...لبخندهایی که زدی....دست هایی که گرفتی...دلهایی که شاد کردی و نش دی....ذهن هایی که آگاه کردی.... دخترکم؛؛؛؛؛



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/08/06/قدردان




رفته ها و نرفته ها

درخواست حذف اطلاعات
سلام دخترک مادر.روشای مادر بودی تو....نباید یادمون بره.برای درمان سفر چند روزه دارم.رفتم خونه مادربزرگم. همش منتظر بودم باباحاجی از مسجد بیاد و بوی عطرش موقع بغل ش رو تنم بمونه.رفتم اتاقش کمد تختش خالی و دلگیر...ساعت هنوز تیک تاکش تکرار میکرد زندگی ادامه داره...حتی اگه عزیزانت رفته باشن....وسایلش هیچ کدوم رو میز نبود...دلم گرفت.یهو دلتنگش شدم حس ادم نمیتونه باور کنه بعضی ها رفتن و برنمیگردن...داشتم مادربزرگم رو میبوسیدم گفتم شاید این ا ین چایی باشه خونه مادربزرگم....فکر کن هر بوسه و اغوش ممکنه ا ین باشه مطمئن باش طعمش و لذتش هیچ وقت هیچ وقت تکراری و بیمزه نمیشه...فکر کن رفته ها و نرفته های زندگیت چه انی بودن....الان چی داری...دخترکم...امروز ته دلم خالی شده که چرا محکم تر خواهرت رو بغل ن ...هر چند که من بچه پر رو هستم و قصد رفتن فعلا ندارم دارم فکر میکنم به ادمهای ارزشمند زندگیم....گفته بودم بهت خانواده خیلی ارزشمنده حتی اگه فروپاشیده باشه....اره مهمه خیلی... منم احساسی گریه م گرفت..ای بابا از تو چیزی نگفتم...از خودم.... من هنوز بهت فکر میکنم..صدای بزرگ شدنت...صدای پاهات



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/06/29/رفته-ها-و-نرفته-ها




پاییز و دلتنگی هاش

درخواست حذف اطلاعات
یادمه همین حوالی کمی دیرتر بود که فهمیدم تو هستی....یادمه که رفتم سونو دادم تو قد یه نقطه بودی و دست و دلم لرزید....یادمه پاییز بود....سرد بود....یادمه تو خیابون سونو دستم بود و دلم میلرزید...میدونی دخترک من عاشق تمام فصل ها هستم.هر کدوم قشنگی و دلربایی خودش رو داره....اخه مگه میشه بین این همه قشنگی خدا آدم فرق بزاره؟؟؟؟ ولی پاییز من رو یاد تو میندازه نمیدونم فصل جفت گیری آدمهاست که این فصل همه به من گیر میدن و آدرس و جوشونده و پوزیشن معرفی میکنن میدونی دخترکم هرچقدر صبور باشی بعضی وقتها کم میاری و دوست داری بگی میشه لطفا به زاد و ولد بقیه کاری نداشته باشین!!!! این روزها هی نگاه میکنم ببینم یه لحظه بودنت چه شکلی بودیم الان.... مثلا وقتی کتاب میخونم ...خیاطی میکنم...با پدرت سر مسائل مالی بحث میکنیم...با خواهرت درس کار میکنم....تنهایی خودم...فاصله ....سرد شدن....میبینم تو اصلا جات خالی نیست.... دروغه بگم دوست ندارم برگردی.... نمیدونی وقتی بچه میبینم یا خواهرت بهانه بودن تو رو میگیره چقدر دلم میخواست بودی ....همیشه میگم اگه بیاد اینجور باشیم فلان کار و فلان شعر و فلان بازی و فلان ...... میدونم که مادر نصفه نیمه فقط حرف میزنه...... حالا تو که جات خالی نیست....پاییز هم هست و دست و دلم میلرزه از نبود تو یا دلم قرصه از نبود تو؟؟؟؟ دارم فکر میکنم که چطور خونه رو جایی بهتر کنم برای زندگی؟؟؟ مادرت تو پاییز همیشه ته دلش میلرزه....نگران از دست دادن هایی میشه که نمیدونه چی هستن.... مادرت از تنهاییش ناراحت نیست....از انتخاب هاش .... اونقدر میگردم تا پیداش کنم.تو یادت نیست من همیشه میگفتم تکه گمشده پازل....ولی یه چیز جدید هم به ذهنم رسیده اینکه این قطعه ای که دارم رو میتونم صیقل بدم شکل بدم بشه تکه گمشده پازل..... آرررررره چقدر خوبه با تو حرف زدن ....به مامان را ار میدی.... پاییز و دلتنگی هاش هم دوست داشتنیه......



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/07/17/پاییز-و-دلتنگی-هاش




پاییز

درخواست حذف اطلاعات
سلام دخترکم.بگو که مادر چرا کم پی ....یپرس که مگه دلمشغولی هات انثدر زیاد شدن که منو یادت بره....بعدش من بگم نه دخترکم...مگه میشه تو رو یادم بره.این روزها ...روزهای سرد پاییز...طعم ملس مالو ....طعم تلخ زندگی....بغض های نش ته.....رابطه های اب شده.....دنبال کلمه ای میگردم با طعم شیرین گل رسیده!!!! پیدا نمیکنم. این روزها تلخ و یخ زده میگذرن....پدرت میگفت اصلا از روزی که تو رو پس فرستادیم فقط بدبختی و بدبیاری و بدشانسی اومد تو زندگیمون.میدونی این سالها منتظر بودم اینو ازش بشنوم.که جایی اون پشیمون میشه از پس فرستادن تو. میگفت اه تو ما رو گرفته....تو مگه ما رو اه و نفرین کردی....اینهمه با هم حرف زدیم....اینهمه برای تو گفتم و نوشتم....گوش نمیدادی قند عسل مامان؟؟؟ حالم خوش نیست.پاییز که میاد حال و هوای من بهم میریزه.اولین بارون که بیاد میرم زیرش و گریه میکنم که بشوره ببره هر چی دلتنگی و حرف نگفته و اه و نفرین نگفته رو..... من باور نمیکنم که کار تو نباشه... ممکن نیست بهم ریختم ولی مثل هوای پاییز گذراست....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/08/03/پاییز




تندیس

درخواست حذف اطلاعات
سلام دخترک مادر.بعضی وقتها تو زندگی جایی می ایستی که با خودت میگی داشته ها و نداشته هام چی هستن...نگاه میکنی هر دو کفه ترازو چطورن...نداشته هات انقدی زیاد نباشن که سنگینی کنن و اون داشته هات هم به چشم نیان....میدونی دخترک خواهرت دیگه جدی جدی داره بزرگ میشه...هم خوشحالم هم ناراحت...یه جورایی هم لذت میبرم هم اینکه دوست دارم بچگی کنه و از دنیاش لذت ببره.راستش هنوز احو رو میپرسه و میگه اگه بودی چند س بود...یجورایی دیالوگ من رو میگه...مثلا اگه تو بودی الان چند س بود....دروغ چرا...بعضی وقتها دوست دارم باشی با هم سه تایی ست کنیم...کیف کنیم از زن بودنمون...صفا کنیم مادر دختری ....الان تو کجای ماجرایی....نمیدونم تو رو جزو داشته هام بزارم یا نداشته هام....راستش الان در حال حاضر خوبم. ولی دوست دارم هر روز رو بیشتر زندگی کنم.نفس بکشم و لذت ببرم.پشت کوه بودن رو یک زندگی موزیکال ازش بسازم.بگم ا ین صدا اینجا صدای امیدواری و سر و سامون دادن میتونه باشه.چقدر کار رو سرم ریخته.با دست خالی و امید مثل یه سفالگر شکل بدم.بسازم. اب شه باز بسازم. انقد بسازم تا ا یه تندیس بشه این زندگی.این لحظه ها.یه تندیس از امید و ناامیدی و تلخ و شیرین این زندگی....چی میتونه منو از پا در بیاره؟ کدوم بهانه ؟کدوم بن بست؟ نکنه روزی بیاد و من ارزوهام رو یادم بره. مرگ من میشه اون روز. میدونی دخترک الان در حال حاضر حالم خوبه .خوشحالم.به فکر تندیس افتادم... تو چطور تندیسی هستی..... حس میکنم که دست نوازش به سرم میکشی....با دو تا بال من تهی و خالی ...تو داری منو سیراب میکنی.... دیدی تندیس بودنت هم قشنگه مثل تمام چیزهای دیگه ت.....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/06/27/تندیس




2545472 بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات
سلام دخترکم. داشتم بهت فکر می که الان میگی مامان منو یادش رفته...باور کن نه...میدونی که مامان هیچ وقت دروغگوی خوبی نبوده....این روزها که بوی پاییز و دلتنگی هاش میاد منم حالم خوش نیست.هر روز تقویم میگه نگاه کن داری از ارزوهات دور میشی...تو الان قرار بود کجا باشی...چی خونده باشی...چی یاد گرفته باشی...کدوم ادمها تو زندگیت باشن...ولی تو هنوز داری دور خودت میچرخی....تو هنوز راه رو پیدا نکردی....تو برگشتی به عقب... میدونی دخترک اینجا یه گوشه از نقشه ست که ادم زود به زود نفسش میگیره...هرچقدر بگی مهم نیست من کجام ...مهم اینه من کی هستم....ولی باز ا ش تو کم میاری....باز مهمه که کجا هستی...ادمهای زندگیت کی هستم...حالا نیمه شب هم گذشته و تا صبح چیزی نمونده فکرهای نامعلوم منو سمت تو میکشونه...حالا تو بگو که من چیکار کنم.بعضی وقتها دوست دارم ی بیاد بهم بگه ببین این کار رو .دوست ندارم انتخاب کنم.میدونی دخترک داشتم با مادرهای هم سن و سالم حرف میزدم که دیدم ساعتها حرفهای تهی میزنیم و میشنویم...از غیبت مادر شوهر و ید و پیچ کدوم بازیگر و طلا و ....دیدم ی از ا ین کت که خونده چیزی نگفت یا حتی ا ین چیزی که یاد گرفته....یا ا ین مهربونی که کبوترهای پشت پنجره کرده....اونجا بودم ولی انگار نبودم .کم حرف فقط زل میزدم به چهره ها و گفتم من اینجا چیکار میکنم....شاید اون موقع تو باید بغل من میبودی و منم از مقایسه تو با بچه جاریم میگفتم و حرص میخوردم...یا از قیمت کفشت از فلان پاساژ....ولی خوب حالا که تو نیستی من از ادمهایی میگم که وقتی بهشون بگی تو چی هستی....تو کی هستی....چی از خودت داری....با چی خودت رو به من معرفی میکنی....چه چیزی دارن؟؟؟؟ من چی دارم ...من با چی خودم رو معرفی میکنم....من زنی هستم که دارم شکوفه میزنم.مادری هستم که لذت بزرگ شدن فرزندش براش تکراری نمیشه.همسری هستم که میشه بهم اعتماد و تکیه کرد برای ادمه راه.دوستی هستم که رو اطرافیانم اثرگذار بودم. من ای هستم که هنوز اغوش گرم و دوست داشتن و توجه میخواد .من انسانی هستم که ریشه هام رو تو اب چشمه تغذیه دادم.تن به هر ندادم.برای سیراب شدن صبر .این منم تنها و پر از شکوفه.یه روز میاد که میای زیر سایه مادرت و به من افتخار میکنی...یه روز من شکوفا میشم. فصل ها میگذره...چه زود دارم به شمع 32 نزدیک میشم.... من عجله ای ندارم که بزرگتر شم .من هنوز اون هستم...درست عین تو



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/06/17/دختر-بچه




فصل اری

درخواست حذف اطلاعات
سلام دخترکم امروز داشتم با نقاشی خواهرت حرف میزدم که گفت تو خیلی مادر خوب و پیگیری هستی...خیلی به دخترت بها میدی و از این حرفها...راستش من مادر سخت گیری هستم و با اینکه خواهرت حرفهای یواشکی رو هم بهم میگه بازم حس میکنم مادر خوب و رفیقی نیستم...میدونی نبود تو همیشه معلومه.مثلا بهار خوابت میبینه و یک روز در میون میپرسه تو کی قراره برگردی...مثلا من بعضی وقتها فکر میکنم زندگی رو چطور سروسامون بدم که بشه دعوتت کرد ...اصلا چقدر جای تو خالیه؟؟؟؟میدونی دخترک سخت گیرم به خواهرت که بتونه اینده خودش رو درست بسازه.سخت گیرم که بعدا بهم نگه چرا حواست بهم نبود.... بعضی وقتها تو دلمشغولی های زندگی حتی خودم رو فراموش میکنم ولی باز به خودم تلتگر میزنم که حواست باشه خودت رو به عادت نسپار.برای خودت وقت بزار.تنهایی کتاب بخون. ببین .فکر کن.برنامه بریز.اجرا کن. داشتم از دوستام میپرسیدم که بچه ها هر روز میگذره نگران نیستین که زمان رو بیهوده نگذرونده باشین....جو نشنیدم...خوب گفتن کار خاصی مگه باید کرد؟؟ من نگران نیستم...هر روز برای خودش....اللن فصل اری دونه های کاشته ست...تا فصل شکوفایی مونده ولی عجله ای ندارم... همه چیز درست به موقع میرسه حتی تو... تو درست زمان خودش برمیگردی به اغوش من من به خدا ایمان دارم که هدیه ها رو سر وقت به ما میده ...



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/05/30/فصل-ابیاری




روزهای ابری

درخواست حذف اطلاعات
سلام دخترکم.فکر نکنی فراموشت ...این روزها به شدت سرم رو گرم زندگی واقعی ...از مجازی ها فاصله گرفتم...دیگران رو لمس میکنم و تو چشماشون نگاه میکنم و محبت میکنم و بعضی جواب نمیدن و بعضی تعجب میکنن و بعضی هم با لبخند حال خوب رو دوبرابر میکنن....میدونی چیه دختر مامان؟ بعضی وقتها که گریه های هرشب قبل از خواب خواهرت رو میشنوم که از تنهایی و نبود تو بهانه میگیره راستش میگم اگه بود و خانواده ما 4 نفری بود بهتر نبود؟؟؟ بعد میگم که باز تو همه قول و قرارها یادت رفت . پیشونی خواهرت رو میبوسم و شب بخیر میگم و میرم. بعضی وقتها مجاب بچه ها خیلی سخته...حالا بیا از خودم برات بگم که این روزها چه سبکبال و خوشحال لحظه ها رو میگذرونم....حس میکنم تو ح ی غوطه ور شدم که حرص و طمع ازم دور شده ...ارامش و امنیت تو زندگیم موج میزنه...ایده ال هام تغییر ... چه طور بگم که حال دلم خوبه....حس میکنم رها تر شدم ....سخت گیری هام کمتر شده... تلاش و امیدم برای بهتر شدن زندگی بیشتر....انگار که یه درخت باشی و حس کنی ببشتر داری شاخ و برگ در میاری ولی تا فصل شکوفه زدن خیلی مونده.... وقتی دست ی رو گرفتی ....وقتی ی رو بیدار کردی....وقتی ی رو متوجه این کردی که مسئول زندگی خودشه...وقتی خودت رو شناختی....وقتی جایی ایستادی که فهمیدی از کجا امده ام ...امدنم بهر چه بود ....اون موقع داری شکوفه میزنی.... هنوز هم دوست دارم به فصل شکوفه زدن چند قدم مونده؟؟؟؟؟ ؛ خدای من ممنونم ازت به خاطر جایی که امروز ایستادم.....دلم رو پر از هوای ابری کن...که بباره و همه جا تمیز شه و پر از خواستن تو بشه



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/05/21/روزهای-ابری




عصرهای دلگیر

درخواست حذف اطلاعات
عصرهای دلگیر فقط مال پاییز نیست ....تابستوت های اینجا دلگیرن ترین عصرها رو دارن....هوای خفه و بدون هیچ تفریحی....مثلا دخترک تو بودی .....الان من تو رو کدوم پارک میبردم؟؟؟ کدوم مرکز تفریحی؟؟؟؟ کجا که بهت خیلی خوش میگذشت؟؟؟ الان که جنگلها هم خشک و غمزده و زرد شدن و ترس داریم که باز اتیش نگیرن و همین دلخوشی هم کمتر بشه....بعضی روزها کلا زورت به هیچی نمیرسه....حتی به رد موریانه روی دیوار ....هرچی دنبال دلخوشی میگردی دستت به هیچ جا بند نمیشه...حس میکنی تمام انتخاب هات اشتباه بود.....خوب این حس و حالها به قصد ت یب میان که مثلا روت کم شه.... دخترکم مثلا الان بودی که چی؟؟؟؟ هیچ خبری نیست اینجا...جز حرف نگفته و بغض و هوای عصر دلگیر و دلتنگی و ......تمام واژه های غم دار دنیا..... تو منو یاد کتاب کیمیاگر میندازی....تو نشونه هستی همیشه برای من این روزها هم میگذره....حالم خوب میشه....



منبع : http://rimaaa.blog.ir/1396/04/14/عصرهای-دلگیر