استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

قصه هایی به رنگ دل

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ قصه هایی به رنگ دل از بلاگ قصه هایی به رنگ دل دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



عمو امــــیر :)

درخواست حذف اطلاعات
•||• از در میاد تو قبل از هرگونه سلام و اعلام ورودی پهن زمین میشه و سر و صدا راه میندازه که خانوم هوشبررر خانوم هوشبر من از بالاسر نگاه میکنم و شبیه بقیه با دهنی که دیگه باز تر از این نمیشه ...میخندم به مردی که بی توجه به گروه سنی آدما از بچگی تاالان خندونده منو... اشکم میاد از خنده...بلند میشه میگه آخه لرِ نفهم نمیبینی دارم میمیرم...چرا نمیای بالا سرم...الان که دیگه محرم ایییی محرمهههه....میگم هرروزی که مهر مدرکم خشک بشه محرم میشم هزار تا و غیر میده بهم و خنده م اوج میگیره...اکت بدنش خیلی زیاد شده...انگار میخواد از همه ی بند بند وجودش برای حرف زدن استفاده کنه... میاد جلو محکم میزنه تو گوشم ...تا میاد دردم بگیره...از داروی شفا بخش کلام استفاده میکنه: مدیووونی اگر یک درصد فکر کنی من نامحرمتم...هزار تا قسم عباسی و غیر عباسی روونه ی زبونش میکنه...میگه تو رو از آرمان بیشتر دوس نداشته باشم،کمتر ندارم! از روزی که فهمیدم قبول شدی هی بچگیات یادم میاد...هی میگم اندازه یه بچه گربه بودااا....من بغض دارم،چشمام پر اشکه...دلم تنگِ تنگه...! . . . ساعت از ۱ گذشته...آدما از یه جای شب به بعد...خودشون میشن...خود واقعیشون...همونی که تمام طول روز از بقیه مخفی ش میکنن...میشنوم که داره گریه میکنه...داره برا رفیقاش میگه که...بخدا من ب ...خسته م، لال شدم بابا....اگه میبینید امشب حرف میزنم فقط به خاطر این بچه س که بخنده:)))) . پ.ن:دلم خواست بنویسم...ولی نتونستم...نتونستم تو کلمه و جمله بگنجونم...شادی ای که بغض داشت پر دلتنگی بود :)))) دلتنگی ای که تا همین سه چهار ماه پیش فک می شبیه همه ی دلتنگی های دنیا درست میشه...! درست نمیشه...دیگه هیچوقت درست نمیشه...فقط عادت میکنی:)))) . پ.ن.ت:حالا دیگه...من دارم میرم...اون برای همیشه رفته...و توعم دیگه نیستی:)))) (حالا چه فرقی میکنه که هیچوقت اینارو نخونی یا بخونی ...تو که هیچوقت شاهد این حرفا از طرف من نبودی) . پ.ن.ت.ت:این خونه...این جمع...پر غمِ...پر ازدست دادن...پر پیر شدن و نرسیدن . پ.ن.ت.ت.ت: من خیلی سعی میکنم،قاتی زندگی آدم بزرگا نشم...ولی زندگی آدم بزرگا میاد قاتی ما میشه!



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/08/14/عمو-امیر




دور از خانه :)

درخواست حذف اطلاعات
باید یه دنیا ارزو رو ول کنم و برگردم به خاطر اینده ای که هیچیییییییییییش معلوم نیست بنظرم همین خودش صرف واژه ی بدبختیه :))))



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/08/17/دور-از-خانه




گُنْگِ گُنگ :)

درخواست حذف اطلاعات
از روزی که رفتم شاهرود برای به ظاهر و به قصد درس خوندن دو یا سه تا آ هفته گذشته، که همشونم تهِش برگشتم تهران! اینکه وقتی برمیگردم میبینم اینجا حالم خیـلی بهتره....فکر کنم دلیلش اینه که اینجا به فانتزی هام نزدیکترم و توی سرم و بغضم ودلم همه چی اون رنگیه که دوس داشتم ! وقتی بر میگردم شاهرود تالاپی برت میشم تو دنیای واقعی...دنیای واقعیِ آدم هایی که جنس شا ون خیـلی با من فرق میکنه! توی این دوهفته ...اصرار زیادی داشتم که خود واقعیمو به بقیه نشون بدم و بفهمونم بهشون که من واقعی با اینی که میبینید خیـلی فرق دارم خیـلی آدم بهتری هستم...ولی خب مسئله ای که هست اینه که...بیشتر دارم سعی میکنم چیزی که دوس دارم باشم رو به بقیه نشون بدم...و نه چیزی که هستم:) اینجا که میام....به آدم هایی که دوسشون دارم ...به خیابون ها و سالن های تئاتری که زیرصدا و موزیک شروعش دلم رو قلقلک میده و احساساتم رو با سرعت تیلیارد تیلیارد بر ثانیه ت میده نزدیکترم:) و این حواس....این احساسات...اینجا....دلم رو قنج میده! کلی کلنجار رفتم و میرم و خواهم رفت با خودم...که اونجا رو علاوه بر تحمل ،دوسِت بِدارم....اما حقیقت امر اینه که حس م اونجا با حس مِ اینجا خیـلی فرق میکنه! تصور من اینه که هیچ موجودی در حال حاضر این جملات و این احساسات عجیب رو نمیفهمه....برای همین میتونم تا بی انتها بنویسم! ب توی طیاره که بودم مجددا داشتم فکر می به این تیتر غم انگیز زندگیم و یه سوال دیگه همین پیرامون برام پیش اومد که....چیزهایی که خیـلی خوبن،خیـلی کول و باحالن،دوس داشتنی ن....منو به بزرگترین هدف زندگیم که خوب بودن حالم باشه میریونن زود تموم میشن.....یا چیزهایی که زود تموم میشن خیـلی خوب و کول و باحالن:||||| هواپیما که رسید رو آسمون تهران.....سرم رو که تکیه دادم به پنجره ی کوچیکش و چراغ های روشن و رنگی پنگی رو دیدم قلبم شروع به تپیدن کرد❤️ دلم برای خیابون وصال میتپه و میتپه و تا همیشه میتپه! گنگ م....برای خودم حتی:) این اصلا چیز بدی نیست....مشکلی که هست اینه که تلاش بیهوده میکنم برای مفهوم شدنم برای همه! و در آ اینکه:من خواهان صلح جهانی عم این رو دیگه بااطمینان کامل میتونم بگم و بنویسم... بعد تر راجب اینکه از کجا فهمیدم این رو هم مینویسم:)



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/07/19/گنگ-گنگ




در آستانه ی بزرگی :)

درخواست حذف اطلاعات
امروز یه روز یک شنبه ایه که من خیـلی ناجورم از لحاظ جسمی! ب اینجا با دوتا از بچه ها رفتم و امپول زدم از ب و علی الخصوص ٧صب امروز دندون درد به معنااااااای واقعی کلمه اَمونم رو برید! جوری که اینطوری بودم که خب خدایا بسه :|اگه قراره این دندون درد همراه من باشه نمیخوام دیگه یه لحظه عم زنده باشم و چشمم رو داشتم میبستم روی همه ی ارزوهای کوچولو کوچولویی که تازگی برام پیدا شده و یه گور باباشونِ بزرگ میگفتم بهشون که ...از سر قضا یه موزیک پر خاطره پلی شد تو گوشم که از همه ی این روزها و ادم هاش و مکان جدید زندگیم دور کرد منو:) برد اون جایی که،برد تو اون حس و حال هایی که دلم پر میکشه براشون! منو برد پیش بزرگ بزرگ آرزوهام....رفتم رو استیج اکت گریه خندیدم و ا ش خودمو برای تماشاچی ها معرفی ,تشویق شدم و ازشون هدیه هم گرفتم حتی و:))) دیدم که حاضرم تحمل کنم همه ی این کوچولو کوچولو درد هارو...برای رسیدن به روزی که منم سر جای خودم وایستم دیدم همه ی این دلخوشی های کوچولویی که اینجا برای خودم ساختم و داشتم بهشون پشت می ،فقط برای اینه که بتونم اینجا زنده بمونم:) حالا ساعت ٣بعد از ظهر یه روز دوست نداشتی یکشنبه ست! درد دندونم هنوزم چند دیقه یه بار یه خودی نشون میده سرماخوردگیم هنوز پابرجاست و فقط تب م از بین رفته گشنمه:| مامانم اینجا نیست که تو کمتر از نیم ساعت برام غذا اماده کنه ! و از اونجایی که غذا خیلییییی مقوله ی مهمیه برای من نمیتونم گرسنگی رو هم تحمل کنم و إجبارا باید خودم دست به کار شم الان و در این لحظه شدم مصداق همه ی حرفایی که ادم های مهم و دور ش زندگی م قبل تصمیم برای اومدن به اینجا بهم گوشزد می ! حالا نمیدونم که...الان حالم باید چه رنگی باشه ؟



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/07/29/در-آستانه-ی-بزرگی




دنیایِ سختِ آدم بزرگا!

درخواست حذف اطلاعات
آقا....ما حالمون غریبه! ابه! عجیبه.... پر بغض و دلتنگی و آه و ناله ی نرسیدن ـه....پر شک و تردید و خستگی و بی حوصلگی و تنهایی و غربته! دلمون رادیو چهرازی و دارالمجانین طلب میکنه....مرداب گوگوش گوش میده و یه تیکه بیت کوچیک از "تبر" اِبی رو رو هوا میزنه که بره با صداش بمیره زنده بشه زندگی کنه ..... اینجا پر آدم بزرگه! اینجا همه دارن توی گوشم هوار میکشن که بزرگ شدی! زندگی داره سخت میگیره بهمون:)))) تناقض داره قلبمون رو سوراخ میکنه....مته میکنن توی ذهنمون...تو دهنی میزنن به دلمون که خفه شه! گریه ش میگیره...بهونه میگیره....تنهایی رو هورت میکشه و قُلُپ قُلُپ بغض قورت میده!



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/07/13/دنیای-سخت-آدم-بزرگا




دار،دار مکافاته????

درخواست حذف اطلاعات
دنیا جای سختیه! بی اغراق بی غُلُوْ بی ظاهرسازی و تراژدی ساختن! از مشکلات این روزهای ایران و بدبختی های فراگیر حرف نمیزنم... از دل آدم ها حرف میزنم از دل خودم و آدم هایی که ...دوستشون دارم؛کرچه شاید حتی اون هاهم لائق دوسِت داشته شدن نباشن! اینجا باید کلیییی حرف بشنوی...به زبان ها و گویش های مختلف...از همه ی همه ی موجودات اطرافت...باید راجع به زندگی و تصمیمات خودت ،حرف بشنوی....! و اگر شبیه من خسته باشی از این کدورت ها...باید در مقابل همممممشوو سکوت کنی! و باز هم ...باز هم به خودت و آینده ای که مشخص نیست امیدوار باشی❤️ همه ی این سختی ها،فقط برای اینه که بتونی زنده بمونی...بتونی زندگی کنی



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/07/01/دار،دار-مکافاته????




سفری تا کابوس...سفری تا رویا!

درخواست حذف اطلاعات
نسبت به اینکه دارم میرم از تهران...خیـلی خنثی م! خیـلی م اصن ! نهایت چیزی که دلم بخواد شاید این باشه که خ بعد غروب نوفل لوشاتو رو سیگار بکشم بیام سمت بالا... بعد دیدن یه تئاتر تو تماشاخانه ی شهرزاد! نا یا حالی برای بیانش نیست...نمیدونم چرا! از اینجا به بعد زندگی چه شکلیه؟ :)))))))))



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/06/30/سفری-تا-کابوس-سفری-تا-رویا




تغییرات(قسمت اول)

درخواست حذف اطلاعات
من فقط وقتایی که حالم خیـلی خوبه و از شدت ذوق نمیگنجم توی پوست بخش حیوانی وجودم و وقتایی که حالم به شدت بده و ب از زمین و آسمون و آشنا و غریبه...دفترمو باز میکنم...یا صفحه ی نت گوشیم رو و شروع میکنم به نوشتن! هیچوقت به بالاتر رفتن قلمم فکر نمی ....فک می که خب یه سری کلمه بلدم از مدرسه و درس و کتاب و کوچه و خیابون...یه سری علائم نگارشی هم میزارم قبل و بعدشون و ....بعدم جلوی آدمایی که میدونم نوشتن براشون ارزشه سرم رو بالا میگیرم که آره منم مینویسم و این حرفا حقیقتا هیچ بویی از الهام گرفتن از موضوعی و نوشتن درباره ی اون نبرده بودم...هنوزم نبردم البته:)))) مدت ها بود که مارو محدود به حفظ قید های کتاب درسی زیست و تدریس مباحث مختلف ریاضی و پیدا یه ریز مسائل جذ اون وسط مسط ها که شده بود تفریح زندگی مون تو ١٧،١٨سالگی! نوشتن چیه!نویسنده کیه! وبلاگ کجاست....! این حرفا چیه....دقیقااااا الفاظ و رفتار ادم های سنتی طور...یه سری کلمه جمع شدن دور هم همین گوشه کناره ها میخونیمشون دیگه باهم...حالا هرجا!چه فرقی داره! خواستم اینجا برای خودم ثبت کنم که...امروز این ذهنیت غلطم رو درست ! با کی و چی ش بماند! مهم اینه از این به بعد نوشتن و وبلاگ و نوشته هام....میشن یه تیکه از قلبم...یه تیکه ی جدید❤️



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/06/23/تغییرات-قسمت-اول




تَرمیــــم هدف❤️

درخواست حذف اطلاعات
تعریف واژه ی "مهربونی" برای من تغییر کرد! ذهنم پر حرفه که نمیخوام حتی کوچیک ترین تلاشی برای مرتب شون م...اگر استدلال بقیه ١٩سالگی و جوش و وش اوج جوونیه...میخوام تاآ عمرم ١٩ساله بمونم:) من همیشه دلم میخواست با بقیه فرق داشته باشم...مثلا سعی می پیش بقیه از عشق عمیق و دور و درازم به یک سری از سلبریتی ها چیزی نگم...که شبیه بقیه تلقی نشم...یا اگر هم چیزی از دهنم پریده بیرون بسطش دادم به اینکه...خب این حرفه ایه که من بهش علاقه دارم و میخوام ادامش بدم! یهو ذهن نامرتبم وسط کلی حرف و کلمه که دارن سعی میکنن بقیه رو بقیه رو این بقیه ی لعنتی رو که گه زدن به زندگی همدیگه خیـلی از جاهای این دنیا متقاعد کنن که اگر قراره انقدر محرز از عشق به یه سلبریتی خوش تیپ خوش قیافه ی با سواد با شخصیت درجه یک حرف بزنه..."پای یه دختر ١٨،١٩ ساله ای که عشق آرتیست شدن داره" بودن نذارن فرمون میده به دستم و دستمم به کیبورد گوشی که :"کی گفته لمس هر موجودی که محرم محسوب نمیشه برای تو غلطه و گناهه و بَده؟؟؟ "..... دست هایی که به گرمی پشت و رو دستای من نشست انقدر عشق و محبت و گرمی بهم منتقل کرد که ذهن و دل و وجودمو کرد و برید از هرچی نگاه و حس فیک و الکیه:))))) تقریبا جوری که میتونم بگم هیچ تماس پوست با پوستی تااین حد برای من مقدس و عزیز نبوده:) گرچه برای لحظه ای! تهِش اینکه....واژه های من کم میان...نمیدونم باید چجوری و با چه لحنی و با چه نگاهی بگم که شبیه بقیه نباشه که من تشنه ی اون حجم از شعور و درک و آگاهی و فهمِ توعم!



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/06/16/ترمیم-هدف❤️




غمِ بزرگ این روزها!

درخواست حذف اطلاعات
گاها...که دیگه داره کم کم تبدیل میشه به غالب روزهای زندگی من...بینهایت زیاد دلم چیزی رو...کَسی رو...آغوشی رو ،چشمی رو...بویی رو نگاهی رو زمانی رو و مکانی رو میخواد! اما هییییچکاری توی اون لحظه برای به دست آوردنش ازم بر نمیاد... چه کار باید کرد؟ :(



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/06/16/غم-بزرگ-این-روزها




منِ بی تو!

درخواست حذف اطلاعات
شاید تمام چیزی که الان از دنیا بخوام تو باشی! همه چیز توی زمین و آسمون برام بی معنی میشه و بند بند وجودم از نوک انگشتای پام تا آ ین نقطه ی مرکزی ترین موهای سرم تورو طلب میکنن! و دهنم بسته و قفل و دوخته میشه و وادار به خفگی میشم چون تو گوش نیستی:) چون از ح ِ بِتِ چهره ی لعنتی جذابت میترسم دلم تورو میخواد! نفس کم آوردم اینجا....نیستی کنار من...مثل هوا برای زنده موندن !



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/06/13/من-بی-تو




طــــــــــهران❤️

درخواست حذف اطلاعات
یه سفر کوچولوی کوتاه رفتیم همین آ هفته،که میدونستم قرار نیست خوش بگذره....اما گذشته از این ...علاوه بر این که خوش نگذشت اصلا من واقعا داشتم دیگه جدی جدی مرگ رو با چشمای خودم میدیدم! حالا شایدم اینو بشه به کم طاقتی و راحت طلبیِ من نسبت داد هااا! ولی موقع برگشت واسه اینکه بتونم زنده بمونم گفتم خب مهدیه بیا اینجوری فکر کنیم که این دوروز رو سختی کشیدیم که قدر بدونیم داشته هایی رو که اصلا حواسمون بهشون نیس! آقاااا به خاطر همبرگرهای سی تیر کباب ترکی های ستارخان معجون های علی بابا آش های سِد مهدی اب هویج بستنی های اکبر مشتی پیتزاهای عمو داوود کوچه لولاگر اژدر زاپاتاهای فلکه اول فلافل های کوچه پس کوچه های روبه روی بازار تک شعبه ی ژذابِ رضا لقمه بوی عطر فلافل و ترشی های کوچه مروی و کوچه برلن خ های ظهر ی نوفل لوشاتو شلوغی های دم عید سپه سالار چهارراه استانبول و خاطره ی پلاسکوش کوچه های خلوت و باصفای یوسف آباد تئاتر شهر و ترنس هاش اصن کافه های تاریک آغشته به بوی سیگار انقلاب مِنوهای بدمزه و گرون حیاط٦٥ کافه ایوانِ منوچهری سلفیِ چهارراه ولیعصر وصالِ میدون ولیعصر و و و و هزارااااان هزار خوشمزه و خوشگل دیگه ...ما عاشق این شهریم:)))))) و تکرار میکنم که ....ما حالا حالاها با در و دیوار و درخت و خیابونای تهرون کار داریم!








منبع : http://ravii.blog.ir/1397/06/10/طهران❤️




calmness☺️

درخواست حذف اطلاعات
من امروز به وقوع فعل توجه ! الان که چند ساعتی از مرکز ساعت میگذره و آسمون و ماه و ستاره هاش نشون میدن که زمان دلخواه من رسیده وقتی یکم به اتفاقات روزمره م فکر میکنم ...خوشبختی...نوزده سالگی...نوزده سالگیِ توأم با خوشبختی توی رگ هام جریان پیدا میکنه:)))) دیدگاه آدم ها در مورد خوشبختی متفاوته...شاید حتی منِ متظاهر که همیشه سعی رضایت همه ی آدم هارو راجع به خودم ب کنم...نزارم یه سری بفهمن من از چه چیزهای ریز و درشتی لبریز از احساس شادی میشم:) من امروز ....من امشب،به وقوع فعل فکر ...نه به قبلش ،نه به بعدش....به لحظاتی که گذشت! اتفاق های ریزی که تا چندثانیه قبل از وقوعش برام ...کااااملا بچگانه شبیهِ یه آرزو بود! و حالا که شب شده...حس خوبی دارم...آرامشه؟ یا هرچیزی...مهم نیست که پارتنر هایی که در طول روز و حین اتفاق افتادن های زندگی کنارم بودن هم وقتی به شب میرسن این آرامش رو احساس میکنن یا نه! چون من بیشتر از اون ها ....مسئول و مکلف احوالات خودمم:) شکر❤️



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/05/29/Calmness☺️




دستات!دستای گرمت:)

درخواست حذف اطلاعات
یه حرف دیگه عم بزنم و پرونده ی امشب رو ببندیم و تِمام:) من هرچقدر هم بزارم شالم بره عقب یا برام عادی باشه که رو پله برقی های مترو باد بزنه مانتومو بره کنار! هرچقدر هم به خودم اجازه بدم که رژ پررنگ بزنم و در جواب نگاه های تلخ خانومای چادری تو دلم به خودم لبخند بزنم که اونجوری که بهم میچسبه و مزه میده دیگه دارم ظاهر میشم تو اجتماع:) اما از تماس بدنی،حتی دست دادن با مرد غریبه:عبارت است از ی که جزو سببی و نسبی نباشد(مثلا من خیـلی بامزه عم و اینا:/) چندشم میشه و حس گناه تا پوست استخونم میره...! ولی امشب که موقع خداحافظی ....به جای یک دیقه، دو سه دیقه دستات تو دستام بود...انقــدر حس خوب بهم منتقل شد و گرمای دستات رفت تا ته وجودم که ...مث بچه کوچولوها ،هنوزم از تصورش دلم قنج میره:))))



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/05/23/دستات-دستای-گرمت




خود احیاگری...:)

درخواست حذف اطلاعات
•|❤️|• امروز وسط کلاس حالم بد شد،ترسیدم،هرچی انرژی بود خورد شد ریخت زمین! سُر خوردم کنار دیوار ...آروم نشستم کف زمین....زانوهامو بغل ...شروع تو دلم غمگین ترین موزیکی که به ذهنم میرسید رو ... چشمام پر اشک شد ! به رسم عادت شقیقه هامو فشار دادم... دیگه صدای خنده ی بچه هارو نمیشنیدم شادمهر دم گوشم میخوند که:"من از تبار غربتم...از آرزوهای محــــال:))))" یهو انگار که یکی بلندم کرد شونه هامو محکم گرفت بدون اینکه زل بزنه تو چشمام بهم گفت که ببین اینکه تازه اولشه که:))) میدونی چقـدر حرف قراره بشنوی! میدونی چقد قراره قلقلک بدن احساساتتو؟ قرار شد احساساتمونو دم در بزاریم و بعد بیایم توی کلاس! اینو نوشتم چون خواستم یادم بمونه...همین حوالی ١٩سالگی...توی یه کلاسی حوالی مرکز شهر...من برای اولین بارهایی که قراره از این به بعد هی و هی تکرار شه...خودم....خودمو احیا :))))) پ.ن:دلم خواست اینجا بمونه اصن!#ترسِ توأم با امید



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/05/23/خود-احیاگری




از روزهای بعد کنکور:))))

درخواست حذف اطلاعات
منتهی به کنکور رو زمین میخو دم چیزی هم نمینداختم زیرم اصن همش کابوس و وسطش یه ٤،٥ ساعت هم خواب بعد مامانم میگف چرا لااقل تشک نمیندازم زیرت میگفتم همینجوری ولی نمینداختم چون میخواستم دیگه همه جووووره به أشدّ مجازات رسیده باشم اون روزا انقدر که همهههه چیز برام سخت بود میخواستم همون سخت بودنه رو ادامه بدم تا ٩تیر همههه چی تموم شه! تو دلم میگفتم بعدش تاااا عمرم دیگه هیچوقت رو زمین نمیخوابم حالا یه ماه بیشتر گذشته و من دلم تنگه :) به این فک میکنم که فردا س و من مجبور نیستم آلارم بذارم که ٦صب پاشم و تا ٩تو چرت درس بخونم✋



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/05/19/از-روزهای-بعد-کنکور




آرزوهای کوچولو:)

درخواست حذف اطلاعات
دوس دارم که تمااام شب رو بیدار باشم....کتاب بخونم ... ببینم...نمایشنامه بخونم! آهنگ گوش بدم سیگار بکشم قهوه بخورم و تا موقع سحر تو سکوت و خلوت خودم....من باشم! منِ منِ من! بعد که هوا گرگ و میش شد....ذره ذره که خوشه های آفتاب از لا به لای شاخه ها افتاد تو کوچه و سوفور های شهر کارشون تموم شد...یه شلوار اسلش مشکی بپوشم ،یه تاب خنک و یه دونه پیرهنی که دکمه هاش همیشه بازه روش...ساعتمو دستم کنم،یه عطر خنک بزنم و زمستون و تابستون آل استارهامو بپوشم برم بیرون....اونموقع که هنوز کوچه ها خلوته....از توی پارک رد شم و بوی خنک چمن خیس حالمو جا بیارهیکمی تو پارک بدوعم و بعد حدود نیم ساعت آهنگ رو قطع کنم ...برم توی سایه روی یه نیمکت بشینم و دستامو باز کنم از بغل بزارم روی نیمکت ....سرمو بگیرم بالا و نفس بکشم و چشمامو از نوری که از لابه لای شاخه ها افتاده تو صورتم تنگ کنم.....موقع برگشت از جلوی نونوایی شلوغ که رد میشدم بوی نون تازه ی اول صبح رو زندگی کنم و با چندتا نون برای خودم و همسایه ها برگردم خونه....یه صبونه ی مشت بزنم تو رگ و برم یه دل سیییییر بخوابم...با آرامش....با حس خوبوقتی بیدار بشم که دیگه خورشید از وسط اسمون رفته و ساعت از ٥گذشته....یه دوش بگیرم....آرایش کنم،لاک بزنم،عطر سردمو بزنم.....سوئیچمو بردارم و توی راه برای خود جوونم بمرانی پلی کنم و برای خود پیرم حمیرا گوش بدم.....برم پیش دوستام!



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/05/14/آرزوهای-کوچولو




احوالات عجیب و غریب!

درخواست حذف اطلاعات
خاطره ساختن با یک سری آدم یه جایی از زمان متوقف میشه و از بعد اون موقع تمام دلتنگی های حول اون فرد با مرور خاطره های قبلی تسکین پیدا میکنه:) من ۱۸سالمه....نه نزدیک ۱۹...من نمیدونم هنوز درد واقعی یعنی چی...بحمدلله! اما من هم دارم درد میکشم! درد دلتنگی،بدقوبی،بی تفاوتی....درد دلتنگی.غرور،ت ن ه ا ی ی....... نمیدونم مطرح ش درسته یا نه ولی بزار بمونه اینجا برای خودم در تاریخ اوایل مرداد ۹۷...من در بدترین شرایط روحی قرار دارم و هیچ حتی برای ....حتی برای ثانیه ای از این باب نگران ما نیست:))))) این روزا اعتماد به نفسم به قعر کشیده شده! و گنجینه ی لغاتم دیگه کم کم داره ته میکشه برای لب باز ...حرف زدن...نوشتن...و البته بخش مهم زندگی من یعنی تظاهر :))))) این که این دل پس کی قراره آروم بگیره! این بغض کی قراره بخوابه.... من خسته م ...از آدم ها....از آدم ها....از خودم من دلم تنگ شده...برای آدم ها...برای آدم ها...برای خودم



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/05/08/احوالات-عجیب-و-غریب




دسبند هام تو دستای توعه؛)

درخواست حذف اطلاعات
الان دسبند های سبز من خونتونه؟ من احمق چرا دارم به تو فکر میکنم ♀️ من واقعا یه دختر ١٨ساله عم-_- این عبارت بیشتر از همیشه به چشم میاد اگه واقعا عاشقت شم....میشی اولین عشق زندگیم!



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/05/09/دسبند-هام-تو-دستای-توعه




یه بی حسی مطلق!

درخواست حذف اطلاعات
هیچ چیز شبیهِ اون چیزی که باید نیست! ذهنم اشفته ست! گلوم پر از بغضه و یک دنیاااا بی حوصلگی هوار شده روی سرم! چشم هام برق میزنه از رد اشک! و ته قلبم بلند ناله میکشه و پس میزنه این همه أحوال نامناسب رو! نه حوصله ی نوشتن و نه نایی برای آواز خوندن مونده! دلتنگی و دلمردگی تمام لحظه هارو شب کرده برام! هخبری از کنکور و درس و مدرسه هم نیست.... اما...من حالم خوب نیست



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/05/03/یه-بی-حسی-مطلق




تو!

درخواست حذف اطلاعات
امروز بعد سال ها...آره....بعد سال ها:) نگاه توی چشمات...!دستای سردتو لمس :) نفس کشیدم تورو بعد مدت ها:) من برای تو مینویسم...برای تویی که مجازی ترین موجود روی زمینی برای من!



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/04/31/تو




دارم پیدا میشم...

درخواست حذف اطلاعات
قبل از اینکه بیاد ...تو یه کافه ،طبقه ی پایین پلاتو منتظر موندم! من پر حرف اندازه ی یک دنیا اونجا غریب بودم..ولی ...عجیبه! حسم بد نبود! یه عالمه دختر و پسر اونجا بودن که به سان سگ تند تند سیگار میکشیدن! حرفای یه سریشونو دوس داشتم! رفتیم طبقه ی سه توی خود پلاتو!آدم های اونجا....بعد از تعریف های ظهر رها؛برای من عجیب نبودن...بااینکه باید خیلی عجیب میبودن:)))) ِ آدم حس بود! منِ ظاهر بین تو همون لحظه ی ورودش گفتم با خودم که،لباساشو! ولی تو همون نیم ساعت چهل دیقه ای که حرف زد...باعث شد چیزی رو که مدت هاست همه وهمه بهم میگن رو باور کنم:)))) تو راه برگشت،برای اولین بار توی سن ١٨سالگی رفتم تو اولین کتاب فروشی خوشگل موشگلی که دلم رو گرفت به قصد ید کتاب های غیر درسی! شبیه بابام که وارد یه جای تازه میشه،فروشنده رو صدا زدم و ازش خواستم بهم دوتا نمایشنامه ی خوب معرفی کنه!وقتی میخواستم بیام بیرون،یه کت رو دیدم که روش یه جمله هایی نوشته بود که فکر ممکنه دوست بدارمش!راحتتر بگم اولین کت که روش یه کلمه ای یا جمله ای بود که میفهمیدم داره چی میگه رو برداشتم سوار ماشین شدم به سمت مترو انقلاب،ساعت نزدیک 8بود...استرس دیر رسیدن امونم رو نبریده بود....و من بعد مدت ها آرامشو حس :))))) توی ماشین که نشستم به رسم عادت شیشه رو دادم پایین و سرم و گرفتم بالا که باد داغ وسط تیر بزنه پشت گردنم و تبخیر عرق سردم حالم و بهتر کنه....تو ذهنم پر فکرای رنگی رنگی بود! یه بوی خوبی میومد توی ذهنم که بوی تازگی میداد! از تجربه ی برگرفته از ا و رمانا....تو دلم گفتم که آدم هایی که کتاب می ن ،کلی شوق دارن تو اولین فرصتی که به دست میارن،کتابَ رو ورق بزنن،یالا نگاشون کن ببینم! که دیگه رسیده بودم دم مترو و باید پیاده میشدم! چیز خوبی که هست اینه که ...برای اولین بار من به آدمها فکر ن !به خودم فکر ....به خودم!



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/04/23/دارم-پیدا-میشم




حقیقت چیه؟

درخواست حذف اطلاعات
حقیقتش اینه که گاهی دلم میخواد یه قفل محکم بزنم به عقلم و افسار زندگیمو بسپرم دست دلم! قفل محکم به عقل زدن یعنی دفن چیزی که به من خصلت انسان بودن داده زیر یه عالم و غریزه ی حیوانی! حقیقت اینه که...این حرف ها چیزی رو عوض نمیکنه!من اینجا بین دنیای آدم ها گیر ! قلمم بالاتر نمیره چون دلم رها نیست:) توی دلم گفتم "چه ایهام قشنگی داره جمله هایی که اسمت توشه"



منبع : http://ravii.blog.ir/1397/04/27/حقیقت-چیه




گم شدم!

درخواست حذف اطلاعات
امروز با دوتا زن حرف زدم! دوتا زن از دو تبااار مختلف! تو برخورد با آدم ها عیب بزرگی دارم!که هرچقدر دامنه ی آدم هایی که باهاشون در ارتباطم بیشتر هم میشه...به جای کتمان و درمانش...عیبم هم بزرگتر میشه!که میخوام رنگ نگاه همه برام سبز باشه... و از روی خود خود دلشون محبت بیاد بشینه روی قلبم! اینه که میخوام نگاه همه رو جلب کنم...اینه که دیگه خودم نیستم!مدت هاست خودم نیستم....حتی موقع هایی که به شادی تموم شدن کنکور شیشه ی ماشین رو تاآ میدم پایین...دستام رو عمود میذارم روی لبه ی شیشه که طبق تصور بچگی بهم حس قدرت بده! بی توجه به حمیرا و ِ مورد علاقه ی بابام یا حمید هیراد و بهنام بانی که دارن گلوشونو میکنن و تحریر های ریز و قشنگ میزنن که شاید بتونن توجهمو جلب کنن؛ هنزفری مو محکم میذارم توی گوشم و یه اهنگ از zedbazi یا wantons پلی میکنم و میذارم باد گرم وسط تیر شالم رو بندازه...هی و هی و هی تو خلوت خودم تصورامو مرور میکنم ...حتی اونموقع هم که خیال میکنم خیلی خودمم خودم نیستم! چند روز پیش یکی از دوستام بعد کلی گپ و صحبت بهم گفت کتاب"قورباغت رو قورت بده رو حتما بخون" ....اون لحظه بیشتر از اینکه کنجکاو مطالب توی اون کتاب باشم...میخواستم بدونم چه ضعف شخصیتی توی وجود من دیده که به من پیشنهاد خوندن این کتاب رو داده! این مسئله چیز تکراری باشه یا نباشه من رو برای چند لحظه ای آزرده خاطر کرد! بعدتر که بهش فکر نظرم خیلی متفاوت تر بود! گم شدم! ی نیست که من رو پیدا کنه! آدم های دوست داشتنی زندگیم انقدر پر مشغله اَن و دارن مقاومت میکنند برای زنده موندن و زندگی توی این چاردیواری جذاب ال ه ی دروغگو که نه وقتی برای پیدا من دارند و نه حوصله ای:)))) آدم های دوست نداشتنی تر هم که نه راهی برای ورود به دلم دارند و ...اگر پاش بیفته شاید نه حوصله ای:))) گم شدم میون یک عالم کلمه! هرچقدر بیشتر زمان میگذره و بیشتر حرفای قشنگ یاد میگیرم!هرچقدر ای قشنگ تری میبینم و با آدمهای موفق بیشتری هم کلام میشم....کمتر برای خودم زندگی میکنم!




منبع : http://ravii.blog.ir/1397/04/21/گم-شدم