استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

برای روزهایی که رفته ام…

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ برای روزهایی که رفته ام… از بلاگ برای روزهایی که رفته ام… دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



اره

درخواست حذف اطلاعات
قابلیت اینو دارم که انقدر زیر دوش آب داغ بمونم تا تبخیر شم...خصوصا عصرای پاییز و زمستون، وقتی که از بیرون میام و سرما انگار نشسته تو تنم و تا استخون هام نفوذ کرده، عاشق اینم که برم زیر دوش و کم کم آب رو گرم تر و داغ تر کنم...چشمامو ببندم و از ریختن قطره های داغ آب روی بدنم لذت ببرم...از منبسط شدن و ریل شدن بدنم لذت ببرم...از اون وقتاییه که دلم میخواد زمان متوقف بشه و همه چی کش بیاد...دلم میخواد دراز بکشم و حداقل چند ساعت تو همون حال بخوابم...دلم میخواد دیگه بلند نشم...حقیقتا لذتبخشه...حتی حاضرم تو همین حال بمیرم...مثلا در حالیکه دارم از کش اومدن بدنم لذت میبرم، با همون حس آرامش و ریل ی چشمامو ببندم بخوابم و تمام...خیلی هم جذاب و به طرز لامصبی وسوسه برانگیز!



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/08/03/post-203/اره




قتل در نیمه شب

درخواست حذف اطلاعات
امروز داشتم به سناریوی کشتن روانکاوم فکر می !نه اینکه آدم بدی باشه یا باهاش مشکلی داشته باشم، مساله اینه که به نظر میاد در اتاق از مدل درهای ضد صداس..احتمالا صدا بیرون نمیره!انگیزه از این بیشتر؟! میتونم یه اسلحه با خودم ببرم و آ ای جلسه بهش شلیک کنم و بکشمش!بعدم خیلی شیک کلیدای اتاقو از کیفش یا جیبش پیدا کنم، در اتاق رو قفل کنم و برم بیرون! تا اونجا که من میدونم، روانکاوم خودش وقت مراجع هاشو تنظیم میکنه نه ها بعدم من اونجا هیچ فرمی پر ن و هیچ منو نمیشناسه...حتی بعید میدونم خودشم اسمو فامیلم رو دقیق بدونه...پس در نتیجه ی نمیدونه اون تایم کی تو اتاقه...میمونه شناسایی چهره م که اونم مشکلی نیس تغییر قیافه میدم میرم...با توجه به اینکه همیشه خودش موقع ورود و وج در رو باز میکنه مشکل اثر انگشت ندارم!میتونم حتی یه نامه تایپ کنم بعد اینکه کشتمش اثر انگشتشو بزنم روش و صحنه رو شبیه خودکشی بازسازی کنم!اهان البته قبل کشتنش حتما مجبورش میکنم تمام تحلیل های روانشناسی ای که تو این مدت ازم داشته رو بگه!بعدش میکشمش!



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/08/09/post-205/قتل-در-نیمه-شب




۱۳۴۵۶۶۶۶۷۳۲۱

درخواست حذف اطلاعات
زمان به طرز ترسناکی داره زود میگذره!یک ماهو نیم از پاییز گذشت؟!شت...روزهارو بدین منوال میگذرونم که هر دیقه به هزارتا چیز فک میکنم که چه غلطی براشون کنم و چی میشه، بعد با جمله ی حالا بالا ه یه چیزی میشه دیگه خودمو آروم میکنم!خودم جان یه جایزه تپل پیش من داری اگه این دورانو با موفقیت بگذرونی! -__-



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/08/13/post-206/۱۳۴۵۶۶۶۶۷۳۲۱




کنجکاوی بده؟!نع واقعا بده؟!

درخواست حذف اطلاعات
اینکه دوست دارم بدونم تو جمع های پسرونه چه خبره و پسرا با هم چه جوری ان چیز عجیبیه؟ مثلا همیشه برام سوال بوده دنیا، زندگی، روابط، ایده ال ها و کلا همه جیز از نظر پسرا چه جوریه...دوستی هاشون باهم چه جوریه، در مورد چه چیزایی حرف میزنن و اصولا بقیه موضوعات رو چه جوری میبینن و چه جوری فکر میکنن! عجیبه اینکه کنجکاوم؟ کنجکاوی نه صرفا برای دونستن ها...کنجکاوم که بینشون باشم و ببینم دقیقا وقتی با دوستاشونن چه طوری ان!هر چند حدس میزنم خیلی حال بهم زن باشه ولی با این حال کنجکاوم دیگه!!در همین راستا بهش میگم وقتی با دوستاتی ویدیو کال بزن من دوربینمو قطع میکنم بعد میشینم تماشا میکنم که شماها چی میگین! اینکه انقد محکم گفت نه نمیشه واقعا قابل درک نیست! تهش میخوان بدن یا چمیدونم بالا پایین دخترارو نقد کنن دیگه! من گفتم با همشون اکی ام دیگه مشکل چیه اخه -__-
* البته اینم که همیشه دوست داشتم پسر باشم تو کنجکاویم بی تاثیر نیست احتمالا



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/08/13/post-207/کنجکاوی-بده؟-نع-واقعا-بده؟-




...

درخواست حذف اطلاعات
این قصه باید خوب تموم شه، باید...



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/08/14/post-208/-




ولی تموم نشد

درخواست حذف اطلاعات
تو زندگی قبلیم میتونستم نامرئی بشم..بدون اینکه دیده بشم به اینور اونور میرفتم..صحبت های آدما رو با خودشون، تو جمع های خصوصی شون میشنیدم...تنهایی های آدمارو میدیم...جاهای مختلف میرفتم پیش آدمای مختلف مینشستم...قیافه ی آدمارو وقتی فقط خودشونن و خودشون، تماشا می ...حرفاشونو بعد از یه مهمونی دوستانه گوش میدادم...نظرات واقعیشونو در مورد دوستاشون میفهمیدم...کم کم غمگین شدم...ناامید شدم از خودم از آدما از محبتشون از درونشون...یه روز دیدم نمیتونم دوام بیارم، زدم به سیم آ و خودکشی ...!



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/08/14/post-209/ولی-تموم-نشد




ترو لاو و این داستانا

درخواست حذف اطلاعات
میگفت من اون شب برق چشماتو دیدم...دیدم که چقد به شدن علاقه داری...اگه الان باهم ازدواج کنیم، بعدها از من متنفر میشی به خاطر اینکه مجبور شدی رویات رو فراموش کنی...موقع خداحافظی شون، یه انگشتر داد بهش و گفت هر وقت احساس تنهایی کردی بهش نگاه کن و مطمئن باش من برمیگردم...
+ علاقه ی واقعی احتمالا این شکلیه... ی که طوری نگاهت کنه که حتی برق تو چشمات رو هم ببینه و جوری دوستت داشته باشه که حاضر شه برای همیشگی بودن اون برق، حتی از خودش هم بگذره



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/08/15/post-211/ترو-لاو-و-این-داستانا




طاقت بیار رفیق...

درخواست حذف اطلاعات
همیشه همینطور بوده...وقتی اوضاع سخته، همه جوره سخته...وقتی به آدم فشار میاد، همه جوره و از همه طرف فشار میادمیخواستم بگم اوضاع از کنترلم دراومده، دیدم بخوام صادق باشم در واقع اوضاع هیچوقت تحت کنترل نبوده که حالا بخواد دربیاد..ولی الان یه جور ترسناکی از کنترل دراومده...گم شدم انگار...ترسناکیش اینجاست که الان اصلا و ابدا وقت گم شدن نیست...الان وقت فشار آوردن مشکلات نیست...الان تمرکز میخوام و آرامش که به کارم برسم...حتی فکرشم ترسناکه...نمیتونم آروم باشم نمیتونم فکر کنم نمیتونم کارامو انجام بدم و از استرس دارم خفه میشم...نمیدونم چه غلطی باید م...احساس میکنم از پسش برنمیام...نمیتونم و این داره دیوونم میکنه...لعنتی...ینی میشه امسال رو با رسیدن به چیزی که میخوام تموم کنم؟؟ینی میشه خدایا؟ ینی میشه از پسش بربیام؟ چقدر احساس تنهایی میکنم و چقدر احساس میکنم هیچ نمیتونه کمکم کنه :(



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/07/30/post-201/طاقت-بیار-رفیق-




یه خیال راحت...یکم آرامش

درخواست حذف اطلاعات
سردمه، غمگینم، خسته ام، خوابم میاد و مقادیری دل درد هم هر از چند گاهی دارم...چند روز دیگه ماهانه مه و احساس میکنم فشار زیادی رومه...با پاپوش و پلیور و شلوار ضخیم، دیگه نمیدونم چیکار کنم که انقدر تو همه جای بدنم احساس سرما و لرز نکنم...حقیقتا دیگه کم مونده شالگردن و دستکش بپوشم تو خونه!! دلم میخواست کنار یه شومینه رخت خواب مینداختم و میخزیدم زیر لحاف...یه چایی میذاشتم کنارم، نور اتاق رو خیلی کم می و کتاب میخوندم...بی دغدغه...بی فکرو خیال و بی وحشت...



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/07/18/post-198/یه-خیال-راحت-یکم-آرامش




چهار

درخواست حذف اطلاعات
امروز تو وقتی داشتم به سمت سوله ورزشی میرفتم، یه گوشه چهارتا توله سگ گوگولی دیدم و خیلی بی اراده راهم کج شد سمت اونا...میخواستم یکم باهاشون بازی کنم..یه چوب پرت که مثلا برن دنبالش بیارنش، ولی یکیشون رفت چوبه رو گاز زد...عملا داشت چوب میخورد!!جدی این قضیه ی سگ و آوردن چوب داستانه؟ یا اینا چون بچه بودن هنوز در جریان نبودن یا شایدم باید آموزش ببینن و غریزی نیست!؟؟...وقتی دیدم چوبه رو گاز میزد میخورد، به ذهنم رسید که کاش یه چیزی داشتم میدادم بهشون که یادم افتاد رفتنی یه سیب با خودم بردم که یکم سیر شم تا عصر برسم خونه و ناهار بخورم...سیبه رو با دندون تیکه تیکه می میذاشتم جلوشون :)) یکیشون بی نهایت جسور بود..اهل تجربه و امتحان ...خیلی نترس بود...از همون اول جلوم وول میخورد، از همون اول اون بود که بهم پارس کرد و اون بود که جرات کرد سیب رو امتحان کرد! یه دونه دیگم بود که اون هم شجاع بود، ولی از قبلی کمتر...اینم نزدیک میومد، ولی اولش سیب دوست نداشت...سگ اولیه که یکی دوبار خورد، اونم انگار نظرش عوض شد...اون دوتای دیگه خیلی ترسو بودن...نزدیکشون که میرفتم میترسیدن و زیر کان قایم میشدن...یکی دوبار از همون فاصله براشون سیب انداختم اما نخوردن...حالا یا خوششون نیومد یا اعتماد نداشتن و نمیدونستن چیه...ولی کاملا مشخص بود که دلشون میخواست مثل این دوتا میومدن نزدیک...بین این دوتا ترسوها، یکیشون سفید بود یکیشون قهوه ای...سفیده، با اختلاف، ترسوترین عضوشون محسوب میشد که وقتی حتی یه قدم به سمتش میرفتم فوری با وحشت میرفت زیر کان و کلا جرات نمیکرد از اون زیر بیاد بیرون...یا من توهم زدم و داستان ساختم، یا واقعا چهره ی غمگینی داشت ولی به هر حال حسی که من ازش گرفتم غم انگیز بود...داشتم فک می زندگی هم همینه... بهترین چیزها نصیب ایی میشه که جرات ، خطر رو به جون یدن و دل به دریا زدن... ایی که از اون گوشه ی امن بیرون خزیدن و فرصت تجربه رو از خودشون دریغ ن ...دلم میسوخت وقتی با حسرت به بقیه که مشغول خوردن بودن نگاه میکرد...حتی چندبارم از همون فاصله براش انداختم ولی فقط یکی دوبارش رو تونست بخوره چون انقدر دست دست میکرد که بالا ه یکی از اون سه تا زودتر میرفت و سیب رو میخورد...مامان میگه شاید ی کتکش زده، یا بهش آسیب زدن که اینطوری ترسیده...ولی به هر حال زندگی با ترس خیلی مز فه



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/07/18/post-197/چهار




باز پاییز

درخواست حذف اطلاعات
میخواستم بنویسم بعضی انتخاب ها تاوان دارن، ولی دیدم عملا همه ی انتخاب های ما تاوان دارن، فقط بعضیا بیشتر، یا شایدم سنگین تر...بعضی انتخاب ها تاثیرشون کوتاهه و بعضیا سرنوشت ساز میتونن باشن و حتی ممکنه مسیر زندگی آدم رو تغییر بدن...وقتی انتخاب می کنیم، باید عواقبش رو هم بپذیریم...میشه انتخاب کرد و همیشه تو همون حاشیه ی امن زندگی موند..بدم نیست..اینجوری همیشه اکثر اتفاق ها قابل پیش بینی هستن و چالش جدیدی پیش روی آدم قرار نمیگیره...مثل آب یه برکه، همین س و سکوت داره..البته این به این معنی نیست که هیچوقت مشکلی به وجود نمیاد..اصلا اساس زندگی با چالش ها و مشکلاته..زندگی و عمر بدون مشکل وجود نداره...فقط این مدلیه که هر سری همون چالش های همیشگی پیش میاد یا خیلی اتفاق های جدیدی رخ نمیده...ب چیه؟ ب اینه که احتمالا این با اصل زندگی در تضاده...احتمالا هدر دادن عمره...احتمالا زندگی رو به معنای واقعی زندگی ن ه...اینکه از ترس به گوشه ای بخزیم و با زندگی و چالش هاش روبه رو نشیم، مثل این میمونه که یه گوشه ی سفره نشسته باشیم و همون نون پنیر جلومون رو بخوریم در حالی که اون سر سفره انواع غذاها و کباب هارو گذاشتن اما ما چون به همون گوشه عادت کردیم و چون میترسیم و حال بلند شدن نداریم، به نون پنیر قناعت کنیم و سرمونو با همون گرم کنیم تا وقت بلند شدن از سفره برسه...وقتی به خاطر ترس، تنبلی یا عادت، از تجربه ی آرزو ها و زندگی میگذریم، بخش اعظمی از زیبایی های زندگی رو از دست میدیم...زندگی همراه با چالش های جدید، تجربه های جدید، رسیدن به رویاها و آرزوها و خیلی چیزای دیگه تو حاشیه ی امن، وجود نخواهد داشت...اینارو خطاب به خودم نوشتم به خاطر تمام ترس ها و تردید هام...شاید راهی که میخوام برم با رویاها و تصوراتم فرق داشته باشه، شاید خیلی فانتزی و به دور از منطق، ازش یه چیز رویایی ساخته باشم، اما من سالها یه جور زندگی و دیگه الان مطمئنم که این مدل زندگی رو نمیخوام...دلم عوض شدن تو تمام ابعاد رو میخواد...این مدلی رضایت ندارم..نه از خودم نه از زندگیم...پس ترجیح میدم جوری که به ذهنم میرسه، تغییرش بدم...شاید یه روز پشیمون شم، شاید خسته شم یا شایدم نظرم عوض شه و ارزش هام تغییر کنه، ولی میدونم که قطعا به خودم افتخار میکنم که نترسیدم و کاری که فکر می درسته انجام دادم...با موندم و درجا زدن، همیشه تو ذهنم یه ترسو باقی میمونم...
+ مدت هاس که ها وقتی صبح زود بیدار میشم که برم کلاس دچار تردید میشم که آیا واقعا این ارزومه؟ یا چه حد میتونم از پس سختی هاش بربیام...ولی فکر میکنم علارغم ترسم، علارغم سختی هاش، ترجیح میدم امتحان نکرده، رهاش نکنم
+ امروز صبح با بوی بارون بیدار شدم...دوباره پاییز شد و من هنوز از بوی بارون مست میشم و زندگی برام قشنگ تر میشه
+ همسایه ی احمق؛ چه کوفتی پختی که بوی بارون منو تحت شعاع قرار داده؟؟ لعنتی غذات بوی استفراغ های منو میده -__-



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/07/14/post-196/باز-پاییز




اتاقای خونه ی خدا-قسمت اول

درخواست حذف اطلاعات
اتاقای خونه ی خدا- (اتاق چشمک)خونه ی خدا تو آسمون اتاقای مختلفی دارهمثلا یکی از اتاقاش پر قفسه های چوبیه که تو هر طبقه ش یه عالمه بطری شیشه ای گذاشتن...قفسه های چوبی و قدیمی که بعضیاشونم یکم خاک گرفته...البته فرشته ها هر روز اتاقو گردگیری میکنن ولی یه گوشه موشه هایی از اتاق که بطری های منقضی شده قرار داره، گاهی جا میمونه و یادشون میره اونجاهارو تمیز کنن...بطری هایی که توشون ستاره ها یا سیاره های مرده ان...شاید بپرسید چرا اونارو دور نمیریزن...دلیل زیاد داره...منم اگه یه نقاش بودم، تابلوهای قدیمیم رو دلم نمیومد دور بریزم...هیچ دلش نمیاد چیزایی که قبلا خلق کرده رو دور بریزه حتی اگه دیگه بی مصرف شده باشن...بعدم اونا تاریخچه ی ک شان ها هستن..شاید یه روز اطلاعاتی که توشون ذخیره شده لازم بشه...اینه که اونارو همون گوشه موشه ها نگه داشتن.. گاهی خود خدا میره سراغشون نگاهشون میکنه تا یاد خاطراتش بیوفته..مهم نیست خاک گرفتن یا مردن...هنوزم قشنگنیه سری بطری ها هم هستن که توشون پر ستاره س...ستاره های رن ارنگ تو شکل ها و اندازه های مختلف..مثلا ستاره های مثلثی، دایره ای، شکل برف، یا حتی ستاره های قلبی...قلبای رنگی رنگی..بعضی از رنگاشون اسم ندارن...اخه ما تا حالا تو زمین از اون رنگا نداشتیم...البته هنوز دانشمندا ستاره های قلبی رو کشف ن چون خدا اونارو گذاشته ته مه های ک شان که دست نخورده بمونن..یه قفسه دیگه م هست که بطری های توش پر ماهن..بطری ماه های شب چهارده خیلی خاصن ..خیلی پر رنگ و پر نورن...شاید فک کنید فقط یه دونه ماه هست، اونم ماه زمین...ولی یه عالمه ماه داریمبعضیاشون قرمزن بعضیاشون نارنجی بعضیاشونم زرد که البته شیشه ی محبوب من، ماه هاش صورتیه..یه صورتیه خیلی پر رنگ و پر نوریه سری قفسه های دیگم هستن که پر از بطری های سیاره ها و منظومه های مختلفن...بعضی سیاره ها ساده ان بعضیام مثل زحلن که گردنبند دارن...بعضیاشون کوچولو ان مثل عطارد ما..بعضیاشونم خیلی بزرگن مثل مشتری..البته شاید باور نکنید ولی یه سیاره هایی هست که حتی از خورشید مام بزرگترن...خیلی بزرگ تر...اون گوشه ی سمت راست، یه قفسه هست که برع بقیه، در داره و درشم قفله...کلیدشم خود خدا با یه بند انداخته گردنش و به هیچ نمیده، حتی به فرشته ها...البته یه سری که خدا اون قفسه هارو باز کرده بود و داشت بطری هاشو گرد گیری میکرد من قایمکی از لای در دیدم تو اون قفسه ها چی بودبطری های شیشه ای که توشون یه چیز سیاه رنگ بود...یه سیاهی خاصی داشت...بعدها فهمیدم احتمالا بهشون میگن سیاه چاله...احتمالا خدا سیاه چاله هاشو تو اون قفسه نگه میداره...هم سیاه چاله ها هم کرم چاله ها هم خیلی چیزای دیگه که ما در موردشون نمیدونیم چون همیشه درش قفله...شاید یه روز خدا تصمیم گرفت قفل اون قفسه رو برداره تا ما هم توشو ببینیم



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/07/12/post-195/اتاقای-خونه‌ی-خدا-قسمت-اول




اتاقای خونه ی خدا-قسمت اول

درخواست حذف اطلاعات
اتاقای خونه ی خدا- (اتاق چشمک)خونه ی خدا تو آسمون اتاقای مختلفی دارهمثلا یکی از اتاقاش پر قفسه های چوبیه که تو هر طبقه ش یه عالمه بطری شیشه ای گذاشتن...قفسه های چوبی و قدیمی که بعضیاشونم یکم خاک گرفته...البته فرشته ها هر روز اتاقو گردگیری میکنن ولی یه گوشه موشه هایی از اتاق که بطری های منقضی شده قرار داره، گاهی جا میمونه و یادشون میره اونجاهایی تمیز کنن...بطری هایی که توشون ستاره ها یا سیاره های مرده ان...شاید بپرسید چرا اونارو دور نمیریزن...دلیل زیاد داره...منم اگه یه نقاش بودم، تابلوهای قدیمیم رو دلم نمیومد دور بریزم...هیچ دلش نمیاد چیزایی که قبلا خلق کرده رو دور بریزه حتی اگه دیگه بی مصرف شده باشن...بعدم اونا تاریخچه ی ک شان ها هستن..شاید یه روز اطلاعاتی که توشون ذخیره شده لازم بشه...اینه که اونارو همون گوشه موشه ها نگه داشتن.. گاهی خود خدا میره سراغشون نگاهشون میکنه تا یاد خاطراتش بیوفته..مهم نیست خاک گرفتن یا مردن...هنوزم قشنگنیه سری بطری ها هم هستن که توشون پر ستاره س...ستاره های رن ارنگ تو شکل ها و اندازه های مختلف..مثلا ستاره های مثلثی، دایره ای، شکل برف، یا حتی ستاره های قلبی...قلبای رنگی رنگی..بعضی از رنگاشون اسم ندارن...اخه ما تا حالا تو زمین از اون رنگا نداشتیم...البته هنوز دانشمندا ستاره های قلبی رو کشف ن چون خدا اونارو گذاشته ته مه های ک شان که دست نخورده بمونن..یه قفسه دیگه م هست که بطری های توش پر ماهن..بطری ماه های شب چهارده خیلی خاصن ..خیلی پر رنگ و پر نورن...شاید فک کنید فقط یه دونه ماه هست، اونم ماه زمین...ولی یه عالمه ماه داریمبعضیاشون قرمزن بعضیاشون نارنجی بعضیاشونم زرد که البته شیشه ی محبوب من، ماه هاش صورتیه..یه صورتیه خیلی پر رنگ و پر نوریه سری قفسه های دیگم هستن که پر از بطری های سیاره ها و منظومه های مختلفن...بعضی سیاره ها ساده ان بعضیام مثل زحلن که گردنبند دارن...بعضیاشون کوچولو ان مثل عطارد ما..بعضیاشونم خیلی بزرگن مثل مشتری..البته شاید باور نکنید ولی یه سیاره هایی هست که حتی از خورشید مام بزرگترن...خیلی بزرگ تر...اون گوشه ی سمت راست، یه قفسه هست که برع بقیه، در داره و درشم قفله...کلیدشم خود خدا با یه بند انداخته گردنش و به هیچ نمیده، حتی به فرشته ها...البته یه سری که خدا اون قفسه هارو باز کرده بود و داشت بطری هاشو گرد گیری میکرد من قایمکی از لای در دیدم تو اون قفسه ها چی بودبطری های شیشه ای که توشون یه چیز سیاه رنگ بود...یه سیاهی خاصی داشت...بعدها فهمیدم احتمالا بهشون میگن سیاه چاله...احتمالا خدا سیاه چاله هاشو تو اون قفسه نگه میداره...هم سیاه چاله ها هم کرم چاله ها هم خیلی چیزای دیگه که ما در موردشون نمیدونیم چون همیشه درش قفله...شاید یه روز خدا تصمیم گرفت قفل اون قفسه رو برداره تا ما هم توشو ببینیم



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/07/12/post-195/اتاقای-خونه‌ی-خدا-قسمت-اول




عادت

درخواست حذف اطلاعات
بی صبرانه منتظر روزی ام که زندگیم از زندگی پدر مادرم سوا بشه تا انقدر سر مسائل تخمی تخیلی اعصاب مارو به فنا ندن...بی صبرانه منتظرم جایی زندگی کنم که حداقلِ ارتباط با بابا رو داشته باشم تا حداقلِ دخ تو زندگیم رو داشته باشه...سالی ماهی دیدنش میتونه خوب باشه ولی زندگی باهاش عذابه..روحو روان آدمو خسته میکنه...مریض میکنه...به شدت نیاز به مستقل شدن دارم...نیاز به رفتن...کار و فاصله گرفتن ازشون...دیگه هیچ وجه اشتراکی بین خودمو خانواده نمیتونم پیدا کنم..سبک زندگیشون انتخاب من نیست...طرز فکرشون رو دوست ندارم و نمیتونم خودم رو با چیزی که میخوان وفق بدم...شاید اگه فاصلم باهاشون به اندازه هزاران کیلومتر برسه، یه روزی از تنهایی دلم براشون تنگ شه، ولی کاش یادم نره بودن نزدیکشون چه آسیبی بهم زد و چه اعص ازم گرفت...کاش به خاطر ترس، به خاطر عادت و به خاطر تمام میله هایی که تو ذهنم ساختن و توشون زندانیم ، بی خیال پ و پرواز نشم...کاش به وقتش، دلمو بزنم به دریا و برم دنبال آرزوهام...کاش یادم نره چی گذروندم و تو مواقع سختی، از گذشته بهشت نس م برای خودم و خودمو سرزنش نکنمیه وقتایی آدم انتخاب میکنه بین گزینه های پیش روش...اما من انتخ ندارم...یا باید بجنگم و تاوانشو بدم و بپذیرم که هر چند سخت اما باید یه چیزایی رو از دست بدم ، یا همینطور کج دار و مریز ادامه بدم تا زندگیمو تباه کنم و شرمنده خودم بشم و روبه روز مریض تر و افسرده تر بشم



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/07/11/post-193/عادت




خواب

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/25/post-187/خواب




ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

درخواست حذف اطلاعات
کاش بابا انقدر هر روز اخبار نگاه نمیکرد...کاش میشد تلویزیون رو برای همیشه میبستم...کاش همه ی خبرها و اتفاقات دنیا میوت میشد...کاش یه مدت من میشدم مرکز دنیای خودم و بی خیال تمام عالم، همه ی فکرو دغدغه م خودم میبود...از فضای مجازی، ارتباط با آدم ها، شنیدن و دیدن اتفاقای زندگیشون خسته م...حتی از دیدن ع پروفایلشون، چت های تو گروه هاشون خسته ام...ارتباط زده شدم...نمیخوام هیچی بدونم، بشنوم یا ببینم...هر جارم میبندی، بازم خبر بد یه سوراخی پیدا میکنه که بیاد برسه به آدم و پشت بندش تمام حس های مز ف و ترسناک عالم...من نمیخوام هیچی بدونم از اوضاع مملکت...نمیخوام بشنوم کجا چه اتفاقی افتاده...نمیخوام هر لحظه تو وحشت این باشم که چی میشه و چه بلایی سرمون میاد...نمیخوام هی حسرت بخورم که آدم های کشورهای دیگه چطوری زندگی میکنن و ما چطوری...نمیخوای هر روز به این فکر کنم که چرا از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین حق هر انسانی محرومیم...چرا هم وضعیت مز ف حکومت و هم فرهنگ مز ف جامعه انقدر عرصه رو برای زندگی تنگ میکنه...من خسته ام از دغدغه هام، از نگرانی هام که برای ساده ترین و بدیهی ترین چیزای زندگیه...من از هر فرهنگ، از هر دین و از هر تفکری که روح انسان رو اینطوری به بند میکشه و اسیر میکنه بیزارم...لعنت به اون دینی که سنگ رو میبنده و سگ رو باز میذاره...لعنت به اون فرهنگی که همه چیزش تحمیلیه و لعنت به تمام ارزش های پوچی که زندگی هارو تباه کرده...



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/31/post-190/ما-آزموده‌ایم-در-این-شهر-بخت-خویش




بازم نقطه، سر خط

درخواست حذف اطلاعات
در واقع هر چی فکر میکنم میبینم هیچ حس خاصی ندارم نسبت به فردا...اتفاقا بیش ترین چیزی که میاد تو ذهنم این سواله که "سال دیگه این موقع اوضاع چطوریه؟" میخواستم بیام یه پست در مورد وعده وعیدهای خودم به خودم برای سال دیگه این موقع، بنویسم...بعد میخواستم یه پست در مورد حس امسالم بنویسم و در آ به این نتیجه رسیدم که کلا هیچی ننویسم!!
فقط دلم میخواد بگم اگه همه چی اونطور که باید پیش رفت، تولد سال دیگم رو خودم به افتخار خودم، تکو تنها، فقط و فقط با خودم اونطور که تو ذهنمه جشن میگیرم...
+ شاید حسش اومد، ادامه شو امروز، فردا، پس فردا یا اصلا هرگز نوشتم



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/24/post-186/بازم-نقطه،-سر-خط




۴۵۳

درخواست حذف اطلاعات
چند روز پیش یکی از اقواممون استوری گذاشته بود که اسم پسر با ز بگو، اگه غلط بگی یکی رو باید تگ کنی و خودشم یکی رو تگ کرده بود...از اونجایی که هیچوقت از این چالش های اینستاگرام سر درنیاوردم اولش یه اسم با ز فرستادم بعدم برام سوال شد که حتما اگه چالشی چیزی باشه اون یارو هم قاعدتا اینو گذاشته تو استوریش! با همچین طرز فکری رفتم پروفایل طرف و استوری هاشو نگاه تا مثلا کشف کنم الان این دقیقا منظورش چیه واقعا سوال داره یا بازم از این چالشای مس ه ی اینستاگرامه...تا اینجای قضیه اوکی بود تا اینکه شبش طرف دایرکت داد میشه خودتونو معرفی کنید!!گفتم خیر نمیشه، داستان چیه؟ اونم جواب داد میخوام ببینم استوری منو از کجا پیدا کردین!هر جور فکر میکنم درک نمیکنم چرا باید آدمی که پیجش باز و پابلیکه بره تک تک ایی که استوریش رو میبینن چک کنه و بعد تازه بره دایرکت اونایی که نمیشناسه طلبکارانه پیام بده خودتو معرفی کن!! ینی واقعا دنبال چه انگیزه ای در من میگشت؟عاشق چشم و ابروش شدم ردش رو زدم استوریش رو کشف ؟!یا مثلا دنبال چیز خاصی بودم؟یا چی دقیقا؟! و تازه بعدش پیام های خودش رو حذف کرد!!ینی من نفهمیدم که چی شد که اصلا پیام داد و چی شد که پیاماشو کلا پاک کرد!حقیقتا هنگ از فاز عجیبی که داشتو این رو هم اضافه کنم طرف از این آدمای بود که کل پیجش پر بود از ع ای حسینیه روضه و از این چیزا...نمیخوام ربط بدم به مذهبی بودن ولی انصافا این آدمای خیلی ترسناکن..معلوم نیست از هر حرکت ساده ی آدم چه برداشت های عجیب غریبی میکنن یا چه برچسب هایی به آدم میزنن...دیروز داشتم با دیدگاه یه آدم مذهبی خودم رو نگاه می و خندم گرفته بود از تصور اینکه همچین آدم هایی مثلا از حرفای وبلاگم یا توییت هام یا کلا طرز فکرو کارهام چه برداشتی خواهند داشت :))



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/12/post-182/۴۵۳




....

درخواست حذف اطلاعات
خیلی دلم میخواد حرف بزنم اما هیچ نیست که باهاش حرف بزنم...یه وقتایی دلم میخواد مغزمو تخلیه کنم...یکی سکوت کنه و تمام افکار پراکنده مو براش بگم..تمام اتفاقای ساده ی روزمره و تمام افکار درب و داغونم و ذهن شلوغم رو توضیح بدم و خالی شم...یه وقتایی دلم با خیال راحت نان استاپ حرف زدن میخواد و اینکه حس نکنم مزاحمم...حس نکنم دارم حال ی رو بد میکنم یا درد ی رو اضافه میکنم...تو روزگاری که همه خسته و گرفتارن، هر کی به یه نحوی مشکل داره، دیگه کی حوصله شنیدن خزعبلات ذهن یکی دیگه رو داره!!



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/11/post-180/-




فانتزی۹۹

درخواست حذف اطلاعات
درسته که هیچوقت علاقه ای به بچه داشتن نداشتم و ندارم اما از یه چیز بچه داشتن خیلی خوشم میاد و اونم شیر دادنه!!بی نهایت دلم میخواست بچه میداشتم و هر روز بهش شیر میدادم..فقط همین! ایکاش میشد بدون بچه دار شدن، بدنم شیر تولید میکرد، بعد هر چند روز در میون میرفتم یه شیرخوارگاه و به یکی دوتا نوزاد شیر میدادم تا هم اونا از بدن یه آدم تغذیه کنن هم من لذت ببرم...شیر خشک خیلی نامردیه...اصن هیچ حسی نداره...دلم میسوزه برای این نوزادای توی پرورشگاه که هیچ حسی از تن مادرشون نمیگیرن..همش حس میکنم نسبت به اطرافشون خیلی احساس ناامنی و ترس میکنن چون هیچ تن آشنا و همیشگی ای دورشون نیست :(( خیلی غم انگیزه
+بعد حالا بعضیام هستن که به بچه خودشون، از شیر خودشون نمیدن!خیلی عجیبه هیچوقت درک ن چرا واقعا :/
+ فک کنم این فانتزی رو از وقتی ۱۳ ۱۴ سالم بود داشتم!
+ هر کی یه جور دیوانه س دیگه، منم اینجوری!



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/08/post-177/فانتزی۹۹




مغز

درخواست حذف اطلاعات
یه وقتا واقعا دلم میخواست امکانش بود مغزمو درمیاوردم میذاشتم تو آب سرد و تمام صداها قطع میشد...سکوت محض بدون هیچ فکری...همه ی دنیا ت میشد



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/08/post-174/مغز-خر




@_@

درخواست حذف اطلاعات
واقعا به این نتیجه رسیدم مهم ترین نیاز من آرامشه...میتونم شاد باشم تفریح کنم اما اگه این آرامشه نباشه بازم احساس خلا میکنم..ینی مثلا اینطوریه که بعد یه روز تفریح که اتفاقا خیلی هم خوب بوده و خوش گذشته بازم احتیاج دارم یه مدت سکوت داشته باشم، مامانمو بغل کنم باهاش تماس داشته باشم و نوازشم کنه تا تنظیمات بدنم به ح عادی برگرده و از اون ح تنش خارج شه!! دقیقا همینقدر عجیب :/



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/08/post-176/-




وقتی سائرون هنوز از بین نرفته

درخواست حذف اطلاعات
همه چیز از بین رفته بود...خونه ها، ساختمون ها ابه بودن...شاید مال یه دوره ی تاریخی بود..شایدم نه...تو یه قلعه ی بزرگ زندگی میکردیم...یه قلعه ی مخفی...ما بودیم، همه ی آدم های باقی مونده...مخفی زندگی میکردیم تا ارک ها پیدامون نکنن..اونا تو کل شهر پخش بودن و هر روز قدرتمندتر میشدن...بعد یه مدت از زندگی ترسو وارانه مون خسته شدیم و شورا تصمیم گرفت سواره نظام! رو بفرسته تا ارک هارو نابود کنن!
+ این کلیت خو بود که ب دیدم! ادامه ارباب حلقه ها بود یا حداقل من تو خواب حس می دارم ادامه اونو میبینم!واقعا خواب جالبی بود و الان اگه نویسنده بودم باید یه داستان جالب از این درمیاوردم!شایدم همون ادامه ارباب حلقه رو میساختم :)



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/07/post-173/وقتی-سائرون-هنوز-از-بین-نرفته




کارنت مود

درخواست حذف اطلاعات
الان دلم یه ای تو مایه های شکارچیان ذهن میخواد که در حین دیدنش از دلهره ی هر سکانس شرحه شرحه شم! حتی به دیدن کانجرینگ ۱ یا انابل ۲ هم فکر ولی مسئله اینه ترسناک حال نمیده من دلم جنایی و دلهره اور میخواد که در عین حال نامه هیجان انگیزی هم داشته باشه نه صرفا یه سری سکانس ابلهانه ی ترسناک! البته مثلا ترسناک -_- بعد تازه خوابای من به تنهایی کار ترسناک رو میکنن انقدر که بعضی وقتا وحشتناکنکلا خیلی وقته ی ندیدم که در همه ابعاد برام فوق العاده جذاب و هیجان انگیز باشه...واقعا چیکار میکنن این کارگردانا :/
+ برم بهش پیام بدم بگم بی خیال؟ ای بابا :(به این ساعتا که میرسه واقعا سخت تر میشه :(ینی توام به من فکر میکنی؟!



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/06/post-170/کارنت-مود




فانتزی ۱۰

درخواست حذف اطلاعات
تو دنیای موازی میتونستم یه رقاص باشم...یه رقاص خیابونی که فقط و فقط توی خیابون اجرا میکنه اونم یه نوع خاصی از که مثلا تلفیقی از حرکات موزون و مدیتیشنه...نمیدونم چطور ممکنه همچین چیزی ولی خب دنیای موازیه دیگه...تو دنیای موازی همه چی ممکنه...لباسی که تنم می برای ، اصلا شبیه لباسای قشنگ و جذاب رقاص ها نبود..احتمالها یه تاپ گشاد زیتونی بلند تا یه وجب بالای زانوهام که یه آستینش همیشه میوفتاد روی بازوم...همین! تنها لباسی که تنم می همین بود...با موسیقی زنده خیلی خوب میشد ولی تو این فانتزی خاص، میخوام تمام تمرکز بیننده فقط و فقط روی من باشه...در نتیجه یه ضبط میبردم با خودم...آهنگ های خاص خودم رو میذاشتم و پا با چشم های بسته می یدم...شاید حتی مثلا یه نوار باریک سیاه با خودم میبردم و چشم هامو باهاش میبستم...اره اینطوری باحال تر میشد...کل روز، کل هفته، از صبح تا شب رو همینطوری به خیابونی میگذروندم و عصرها، وقتی هوا تاریک میشد کارم رو تعطیل می و میرفتم تو اپارتمانم...پاهام رو میذاشتم تو آب گرم و مخدر همیشگیم رو تزریق می ...دقیقا تزریق...مخدری که یه ساقی خیلی خاص، فقط و فقط برای من میساخت...ترکیبی از چندتا گیاه خیلی قوی که هنوز شناخته نشده ولی اثر شگفت انگیزی داره و باعث میشه ذهنم حرکات جدیدی برای هام پیدا کنه که تو ح عادی ممکن نیست به ذهنم برسه...فقط تنها ب اینه که یکی دو ساعت اولیه تزریق، درد وحشتناکی تو قسمت مغز و پاهام داره که باعث میشه تمام مدت جیغ بزنم...به خاطر همین مجبور شدم کل خونه رو عایق کنم چون هیچ گوشی نمیتونه دو ساعت جیغ ممتد رو تحمل کنه...هیچ حنجره ای هم نمیتونه...به خاطر همین هیجوقت نمیتونم حرف بزنم...تنها کاری که میتونم انجام بدم یدنه



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/05/post-169/فانتزی-۱۰




...

درخواست حذف اطلاعات
اگه فرصتی شد، اگه دوباره با هم بودیم، حتما بهش میگم که چقدر ممنونم که انقدر خوب واکنش نشون داد...چقدر ممنونم که بهم عذاب وجدان نداد..دعوا راه ننداخت، باهام بحث نکرد و درکم کرد... حتما بهش میگم که اگه هر جور دیگه ای واکنش نشون میداد چقدر میتونست روم اثر بد داشته باشه...هر چقدرم دیر، ولی حتما از این بابت ازش تشکر میکنم...

+ بیایین دعا کنیم هیچ جوره نتونه فراموشم کنه :):



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/05/post-166/-




...

درخواست حذف اطلاعات
تصمیم گرفتیم تا کنکور من با هم ارتباطی نداشته باشیم...تصمیم خیلی منطقی و دردناکی بود..حتی همین الانم دلم براش تنگ شده و احتیاج دارم باهاش حرف بزنم...کاش میفهمیدم اون چه حسی داره...کاش میشد گاهی ذهن آدمارو خوند یا فهمید چی تو دلشون میگذره...ایکاش خیالم راحت بود که فراموشم نمیکنه...که همون اندازه که ادعا میکنه دوستم داره و علاقش تو این مدت به همون اندازه باقی میمونه...اینطوری روزا برام راحت تر میگذشت...حس بهتری میداشتم و حتی از این فاصله هم ازش اون حس امنیت رو میگرفتم...
اگه تا آ شب درسم تموم شد شاید اومدم بیشتر نوشتم...نمیدونم بنویسم که بمونه یا ننویسم که نمونه!نمیدونم کدوم باعث میشه راحت تر بگذره!



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/04/post-165/-




کارخونه هیولاها(این قسمت زامبی ها)

درخواست حذف اطلاعات
میتونستم امشب شام پاستا یا لازانیا داشته باشم ولی چون ناهار دیر خوردم و میدونم معده ی و بی جنبه ای دارم کلا شام رو منتفی و با توجه به اینکه من شام نمیخورم، مِنو به کتلت تغییر کرد! اره خواستم از میزان اهمیت غذا خوردنم در منزل و تاثیرش رو مِنوی غذای خانواده بگم، چطور؟کارخونه هیولاهارو یادتونه؟ میرفتن تو خواب بچه ها میترسوندنشون و به میزان ترسشون یه درجه داشتن که پر میشد؟ وضعیت خوابای من دقیقا همینه...هر شب یه سری هیولا میان تو خوابم از میزان ترسم تو خواب، کارخونه شون رو میچرخونن :|| مثلا ب فضای یه شهر متروکه که مردمش تبدیل به زامبی شده بودن رو بازسازی که البته با توجه به خواب های سابقم، خواب ب خیلی ملو محسوب میشد و احتمالا اون کپسول درجه بندی شدشون خیلی پر نشد...مثلا حدس میزنم یه سری خوابام که خیلی خبیثانه س احتمالا موقع شیفت اون ح ونه س(ح ون بود؟مار بود؟سوسمار بود؟) لامصب قیافه ش خیلی خبیث بود و گویا ارادت خاصی هم به خوابای من داره! تازه مطمئنم هر سری هم اون کپسول کوفتیش تا درجه آ پر میشه و وقتی از در اتاق من میره بیرون، بقیه هیولاها براش کف و سوت میزنن تشویقش میکنن...حالا هر چند تو کارتون خیلی هیولای موفقی نبود، تو خوابای من که خیلی موفق عمل میکنه!



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/02/post-164/کارخونه-هیولاها-این-قسمت-زامبی-ها-




فاک دیس ویک

درخواست حذف اطلاعات
هفته ی به غایب چیزشر و مز فی بود...هر شبش رو به یه نحوی نتونستم بخوابم و دهنم سرویس شد و هر روزشم یه موضوعی پیش میومد و از استرس دهنم سرویس میشد..یا درد بود..یا کابوس دیدم...یا استرس داشتم...ینی اینطوری بگم کل هفته رو از فشار خواب و استرس و درد بگا رفتم...بعد تازه سه چهار روزه معدم هم به کل یونم اضافه شده و کلا غذا کوفتم میشه...مامان میگه به خاطر استرس دو هفته پیش بود!کلا اعتقاد داره بدن نسبت به فشار وقتی واکنش نشون میده که اون موضوع تموم شده باشه! درست و غلطش رو نمیدونم ولی واقعا گزینه دیگه ای نمیمونه چون حتی اگه مریض شده باشم هم این همه بهم ریختگی اعصاب طبیعی نیست+ میخواستم طولانی تر بنویسم و توضیح بدم ولی حسش نیس



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/06/01/post-162/فاک-دیس-ویک




ماه و چشم

درخواست حذف اطلاعات
خیلی وقت بود که حس می چشمام ضعیف شده..اما شدت و عمقش رو ماه بهم نشون داد...یه شب عینک مامانو برداشتمو به اسمون نگاه و کیفیتی که دیدم باورن ی بود!سایه ی برگ های درخت ها رو دونه دونه روی دیوار ساختمون روبه رویی میدیدم...حتی خود برگ ها دیگه محو نبودن...همه شون دونه دونه بودن...پلاک ساختمون ها، تنه ی درخت، پیاده رو، نور لامپ های تو حیاط...همه چی به شدت زیبا و واضح بود...یه تصویر خیلی شفاف و تمیز...قضیه وقتی جالب تر شد که سرم رو بلند و آسمون رو دیدم...دیگه ماه یه دایره ی نورانی محو نبود...حتی سایه ها و لکه های روش رو هم میدیدم...حتی اون شعاع نور دورش رو تشخیص میدادم...بارها عینک رو برداشتم و دوباره گذاشتم و هر بار از تفاوت تصویر شگفت زده شدم...صحنه ی جالبی بود...کمی هم غم انگیز شایداره خلاصه...کیفیت چشمام اومده پایین...دارن مستهلک میشن! یادش بخیر یه زمان افتخارم این بود که من اول از همه تابلوهای اون دور دورای تو اتوبان هارو میخونم...
+ همیشه خلاقیتم در انتخاب عنوان به طرز باورن ی ای چندش اور میشه! نمیدونم چرا واقعا



منبع : http://rafteh.blogsky.com/1397/05/30/post-158/ماه-و-چشم