استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

پیله دَر

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ پیله دَر از بلاگ پیله دَر دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



عاقبت به خیری روشن or عاقبت به خیری سخت و کشنده؟

درخواست حذف اطلاعات
مامان با هیجان صدایم میزند: بیا بیا بیا! با نگرانی دوان دوان میروم بیرون، میبینم دوتایی خیره شده اند به تلوزیون، مامان میگوید: ما اینجا عقد کردیم، رو به روی همین کتابخانه.. ببین! همین حاج آقا.. ع هم داریم رو به روی این کتابخانه ! ببین این آقاهه.. نفس راحتی میکشم و برای اینکه نزنم در ذوقشان نمیگویم که : ترسیدم! فکر چی شده! شروع کرده اند به مرور خاطرات.. حال و روزشان برایم عجیب است، اصلا نمیتوانم درک کنم چطور یک محبت میتواند انقدر عمق و دوام داشته باشد که بعد از بیست و چند سال هنوز هم با دیدن جایی که عقد کرده اند عروس خانم هول بشود. هر چند به نظرم مامان و بابا آنقدر ها هم زوج ایده آل و موفقی نیستند اما همینش هم عجیب است، کلا عجیب است! از آن عجیب تر این پیرمرد ها و پیرزن هایی هستند که هنوز به هم عاشقانه نگاه میکنند، از آن عجیب تر تر مثلا مامانجون است که هر وقت زندگی سخت میشود یک دفعه آه میکشد و اسم باباجون خد امرز را صدا میکند. ( تا یک سال بعد از رفتن باباجون ، مامانجون تقریبا هر وقت تایم مناسبی پیدا میکرد میزد زیر گریه.. ) دارم به این فکر میکنم که عاقبت به خیر شدن یک مفهوم خیلی کلی است، آدم میتواند با یک همسر وحشی بداخلاق معتاد و دست بزن دار بی محبت هم عاقبت به خیر شود، چون با تحمل ظلم های همسرش آنقدر رشد کرده که عاقبتش به خیر شده است. چون برای مومن هیچ بن بستی وجود ندارد که بتواند مانع رشدش شود. اما خدایا! لطفا عاقبت مرا طوری به خیر کن که دختر جوانم را در حال سکته بکشانم پای تلوزیون و با لبخند بگویم: وای ببین :)))) ما هزار و هشتصد و چهل و نه سال پیش اینجا عقد کردیم ! :||||
پ.ن: دوم بهمن ماه پارسال، خو دیدم.. و آنقدر همه چیزش برایم غیر قابل باور و ناگهانی بود که وقتی نوشتمش کنارش هشتگ زدم #رویای_ناصادق! ولی صادق و ناصادق بودنش را خدا تعیین میکند ، نه ما..! ولی کلا " هذا شیء عجیب!"
ببخشید انقدر ازدواجی شد وبلاگ :| تقصیر من نیست که عاقد مامان بابارو امشب نشون داد خب :/ ولی خیلی بامزه بودن ! :)



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/27-2




خانوم :)

درخواست حذف اطلاعات

من "خانوم" را زیاد شنیده ام، مثلا از زبان ها یا هم کلاسی هایم، خانوم را میچسباندند پشت فامیلی ام و خطابم می د، خودم هم این کلمه را برای خودم زیاد نوشته ام، مثلا اینطرف و آنطرف در فضای مجازی با اسمِ خانومِ میم کامنت گذاشته ام، خانومِ میم را زیاد دوست دارم، احساس قرابت عجیبی بین ماست، بعدها احتمالا در روزگاری تبدیل میشوم به یک عروس "خانوم" که عاقد از او میپرسد : آیا م؟ ، بعد ها شاید اویی که دقیقا نمیدانیم کیست شبیه من بیاید جلویم بایستد و بگوید: خانوم! بازم شام رو از جزغاله شدن نجات دادم! و من همانطور که کتاب در دستم را میبندم و به طرف آشپزخانه میدوم دلم برایش بسوزد که چنین " خانوم" سر به هوا یا سر به کت دارد. میخواهم بگویم من زیاد در معرضِ این کلمه بوده ام، بعدها هم خواهم بود. اما این اولین بار است که وقتی این کلمه را میشنوم احساس میکنم شوق و خوشبختی شبیه ذرات کوچک پرشیطنتی در خونم جریان میگیرند. خودشان نمیدانند، طبیعی است که ندانند، مگر خودم وقتی هم سن و سالشان بودم میدانستم اصلا؟ مگر میدانستم یک کلمه میتواند اینقدر روح و عشق و آبرو داشته باشد؟! دیروز برایشان از کلمات کمی گفته ام، بازهم برایشان از کلمات خواهم گفت؛ اما بعید میدانم تا آ ین روزی که قرار است معلمشان باشم برایشان بگویم چقدر هر لحظه مشتاق شنیدن این کلمه از زبانشان بودم؛ که روز اول وقتی با این لفظ صدایم نمی د چقدر ناراحت بودم .. که چکیده ی تمام لذت معلم بودن را انگار خدا جمع کرده است توی همین یک کلمه، مثلا شبیه کل قرآن که میگویند جمع شده در نقطه ی بسم اللهِ سوره ی حمد.
این همه آسمان ریسمان بافتم که بگویم به شاگردهایم بگویید با این اسم دعایم کنند، بگویند " خدایا! خانوم را ببخش! برای ما خانومِ خوبی بود" بگویید بگویند " خدایا از خانوم بگذرد، به خانوم آسان تر بگیر" . اگر خیلی مهربان بودند که من توقعش را ندارم بگویید در شب اول دفن هم به جای "فلان ابن فلان" مرا توی ذهنشان بیاورند و بگویند " خانوم" .. کلمات روح دارند، عزت و آبرو دارند، خدا روحشان را میبیند، خدا "خانوم" را که از زبانشان بشنود دلش به رحم می آید، راحت تر میگذرد.. "خانوم" نزدِ خدا وجیه من خواهد بود.. به گوش بچه ها برسانید که برای "خانوم" با همین کلمه که در تلفظش ماهرند دعا کنند. به بچه ها بگوئید " خانوم" منتظر است.

پ.ن: راستی خانم خیلی توفیر دارد با خانوم... خانوم صمیمی تر و خاکی تر است! یک چیزی شبیه فرق "hello" و " hi" :))
+ فاتحه ای بخوانیم برای رفتگانمان و برای دلمردگی های خودمان..




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/26-2




سادیسمِ جاماندگی

درخواست حذف اطلاعات
اشک نریز، اشک نریز، اشک نریز بیا خاموش کن آن اینترنت لعنتی را!



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/27-1




لطفا مرا هم نزنید، من آش نذری نیستم!

درخواست حذف اطلاعات
یه بزرگواری همین الان ( و کلا این مدت) ح مخفیانه اینترنتش رو روشن کرده و داره پست های من رو از اول میخونه.. با جزئیات..
خب بزرگوار سلام! :) خداقوت.. اول میخواستم بگم من متوجه حضور گرمتون هستم! میشه بگید این چه کاریه میکنید؟ من از زیر و رو شدن خوشم نمیاد .. از اینکه یه آدم ناشناس بخواد منو زیر و رو کنه دیگه بدتر! یه کاری میکنید آدم همه ی پست قبلی هاشو پاک کنه :| :(
وقتتون با ارزش تر از این حرف هاست.. لطفا تلفش نکنید!



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/27-2




خانوم :)

درخواست حذف اطلاعات

من "خانوم" را زیاد شنیده ام، مثلا از زبان ها یا هم کلاسی هایم، خانوم را میچسباندند پشت فامیلی ام و خطابم می د، خودم هم این کلمه را برای خودم زیاد نوشته ام، مثلا اینطرف و آنطرف در فضای مجازی با اسمِ خانومِ میم کامنت گذاشته ام، خانومِ میم را دوست داشتم، احساس قرابت زیادی با لحن و مدلش داشتم، بعدها احتمالا در روزگاری تبدیل میشوم به یک عروس "خانوم" که عاقد از او میپرسد : آیا م؟ ، بعد ها شاید اویی که دقیقا نمیدانیم کیست شبیه من بیاید جلویم بایستد و بگوید: خانوم! بازم شام رو از جزغاله شدن نجات دادم! و من همانطور که کتاب در دستم را میبندم و به طرف آشپزخانه میدوم دلم برایش بسوزد که چنین " خانوم" سر به هوایی دارد. من زیاد در معرضِ این کلمه بودم، بعدها هم خواهم بود. اما این اولین بار است که وقتی این کلمه را میشنوم احساس میکنم شوق و خوشبختی شبیه ذرات کوچکی در خونم جریان میگیرند. خودشان نمیدانند، طبیعی است که ندانند، مگر خودم وقتی هم سن و سالشان بودم میدانستم اصلا؟ مگر میدانستم یک کلمه میتواند اینقدر روح و عشق و آبرو داشته باشد؟! دیروز برایشان از کلمات کمی گفته ام، بازهم برایشان از کلمات خواهم گفت؛ اما بعید میدانم تا آ ین روزی که قرار است معلمشان باشم برایشان بگویم چقدر هر لحظه مشتاق شنیدن این کلمه از زبانشان بودم؛ که روز اول وقتی با این لفظ صدایم نمی د چقدر ناراحت بودم .. که چکیده ی تمام لذت معلم بودن را انگار خدا جمع کرده است توی همین یک کلمه، مثلا شبیه کل قرآن که میگویند جمع شده در نقطه ی بسم اللهِ سوره ی حمد.
این همه آسمان ریسمان بافتم که بگویم به شاگردهایم بگویید با این اسم دعایم کنند، بگویند " خدایا! خانوم را ببخش! برای ما خانومِ خوبی بود" بگویید بگویند " خدایا از خانوم بگذرد، به خانوم آسان تر بگیر" . اگر خیلی مهربان بودند که من توقعش را ندارم بگویید در شب اول دفن هم به جای "فلان ابن فلان" مرا توی ذهنشان بیاورند و بگویند " خانوم" .. کلمات روح دارند، خدا روحشان را میبیند، خدا "خانوم" را که از زبانشان بشنود دلش به رحم می آید، راحت تر میگذرد.. به گوش بچه ها برسانید که برای "خانوم" با همین کلمه که در تلفظش ماهرند دعا کنند. به بچه ها بگوئید " خانوم" منتظر است.

پ.ن: راستی خانم خیلی توفیر دارد با خانوم... خانوم صمیمی تر و خاکی تر است! یک چیزی شبیه فرق "hello" و " hi" :))
+ فاتحه ای بخوانیم برای رفتگانمان و برای دلمردگی های خودمان..




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/26-2




رونوشت به: هر که دارد هوس کرب و بلا

درخواست حذف اطلاعات
نه از ی خداحافظی کرده ام نه ماس دعا گفته ام، نمیدانم چه لجبازی ای است که وقت رفتن آدم ها به جاهای خوب دلم را میگیرد، با خودم لج میکنم شاید. یک چیزی در دلم قل قل میکند که نمیدانم چیست، یک حس عجیب، دلم با یک ماس دعا گفتن ساده آرام نمیشود، یعنی از بچگی همینطور بودم، از آن روزی که مامان و بابا، داداش کوچیکه را برداشتند و رفتند مکه و من ماندم همینطور بودم، هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم، حرف هایم را گفتم برایم بنویسد و بعد گذاشتم توی کیفشان، لای لباس ها! بعد از آن هم رسمم همین بود، برای خانواده، همکلاسی ها،رفقا! نامه مینوشتم و میگذاشتم در کیفشان. باید زیاد مینوشتم تا شعله ای که زیر کتری دلم گذاشته اند آرام بشود ، تا حس کنم ذره ای از دلتنگی و حسرت و غبطه و بغض و اشتیاق و محتاج دعا بودنم را فهمیده اند، مگر نه آن دو کلمه ی بر سر همه ی زبان ها دل مرا آرام نمیکرد . ماس و دعا! نزدیک اربعین میزند به سرم، تصمیم های عجیب و غریب میگیرم ، مثلا فکر میکنم تا بعد از اربعین گوشی ام را خاموش کنم، غایب های کلاس ها را نبینم، از مطیعی متفر باشم و هر جا صدایش را شنیدم فرار کنم، اصلا به خواب انجمادی فرو بروم و تا بعد از اربعین بیدار نشوم. چه میگویم؟ حجم رفتن ها و خداحافظی ها و سکوت و سکوت و سکوتم، عجیب و عجیب ترم میکند. لج کرده ام با خودم.. خدا به داد دلم برسد تا برگشتن آدم ها.

آی آدم ها که در ساحل اربعین نشسته، شاد و خندانید، دلتان می آید برای ما که در دریای جاماندگی دست و پا میزنیم دعا نکنید؟

پ.ن: چقدر صفر سخت و سنگین میگذرد، چقدر نمیگذرد، کاش چند روز رجب میشد!



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/25




رونوشت به: هر که دارد هوس کرب و بلا

درخواست حذف اطلاعات
نه از ی خداحافظی کرده ام نه ماس دعا گفته ام، نمیدانم چه لجبازی ای است که وقت رفتن آدم ها به جاهای خوب دلم را میگیرد، با خودم لج میکنم شاید. یک چیزی در دلم قل قل میکند که نمیدانم چیست، یک حس عجیب، دلم با یک ماس دعا گفتن ساده آرام نمیشود، یعنی از بچگی همینطور بودم، از آن روزی که مامان و بابا، داداش کوچیکه را برداشتند و رفتند مکه و من ماندم همینطور بودم، هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم، حرف هایم را گفتم برایم بنویسد و بعد گذاشتم توی کیفشان، لای لباس ها! بعد از آن هم رسمم همین بود، برای خانواده، همکلاسی ها،رفقا! نامه مینوشتم و میگذاشتم در کیفشان. باید زیاد مینوشتم تا شعله ای که زیر کتری دلم گذاشته اند آرام بشود ، تا حس کنم ذره ای از دلتنگی و حسرت و غبطه و بغض و اشتیاق و محتاج دعا بودنم را فهمیده اند، مگر نه آن دو کلمه ی بر سر همه ی زبان ها دل مرا آرام نمیکرد . ماس و دعا! نزدیک اربعین میزند به سرم، تصمیم های عجیب و غریب میگیرم ، مثلا فکر میکنم تا بعد از اربعین گوشی ام را خاموش کنم، غایب های کلاس ها را نبینم، از مطیعی متفر باشم و هر جا صدایش را شنیدم فرار کنم، اصلا به خواب انجمادی فرو بروم و تا بعد از اربعین بیدار نشوم. چه میگویم؟ حجم رفتن ها و خداحافظی ها و سکوت و سکوت و سکوتم، عجیب و عجیب ترم میکند. لج کرده ام با خودم.. خدا به داد دلم برسد تا برگشتن آدم ها.

آی آدم ها که در ساحل اربعین نشسته، شاد و خندانید، دلتان می آید برای ما که در دریای جاماندگی دست و پا میزنیم دعا نکنید؟

پ.ن: چقدر صفر سخت و سنگین میگذرد، چقدر نمیگذرد، کاش چند روز رجب میشد!



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/25




دِ مِیْز رانر ۱

درخواست حذف اطلاعات
معلمی شبیه " دونده هزار تو" بودنه! هی از یه چالش رهایی پیدا میکنی، با چالش بعدی مواجه میشی! مثلا اول ترس از پذیرفته نشدن داری، از اون خلاص میشی، بعد دردسرهای پذیرفته شدنت شروع میشه.. اینکه چطور میزان اعتماد و محبت بچه ها رو کنترل کنی، بعد دوباره کلی چالش جدید.. بعد فکر نکنین که مثلا راه حل عبور از یه چالش رو اگه یاد گرفتین سال دیگه م همون راه حل جواب میده، اصلا فرد به فرد ممکنه فرق کنن! راه حل هاشونم فرق میکنه.. من اگه مدیر مدرسه باشم حتما حتما از معلما در بدو ورود چنتا تست میگیرم که یکیش انسان شناسیه!
ولی خیلی باحاله :))) یعنی من از حل هر مرحله ش دارم کیف میکنم! خوبیش اینه که شغل راکدی نیست، هر روزش یه مسائل جدیدی داره که باعث تنوع و شکوفایی و رشد و خلاقیت و صبور شدن و یادگرفتن معلم میشه!

به شدت توصیه میکنم قبل از اینکه مادر یا پدر بشید یه سال معلم بشید قشنگ میسازتتون :| اینو من میگم که تجربه بزرگ داداش کوچیکم رو داشتم. معلمی خیلی بیشتر بزرگتون میکنه.. چون اولا یه بچه نیستن و کلی مدل های مختلفن.. بعدم اینکه خواهر و برادر و فامیلتون نیستن که مجبور باشید باشون بسازید و مدارا کنید.. اینجا میتونید ازشون متنفر باشید، بد اخلاق باشید، چون لجتون رو یطوری در میارن بالا ه :)) ولی این شمایید که سعی میکنید بهترین رفتار رو نشون بدید. کلا آدم با مدارا تری میشید.. خیلی..
الهی شکر!



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/26




دِ مِیْز رانر ۱

درخواست حذف اطلاعات
معلمی شبیه " دونده هزار تو" بودنه! هی از یه چالش رهایی پیدا میکنی، با چالش بعدی مواجه میشی! مثلا اول ترس از پذیرفته نشدن داری، از اون خلاص میشی، بعد دردسرهای پذیرفته شدنت شروع میشه.. اینکه چطور میزان اعتماد و محبت بچه ها رو کنترل کنی، بعد دوباره کلی چالش جدید.. بعد فکر نکنین که مثلا راه حل عبور از یه چالش رو اگه یاد گرفتین سال دیگه م همون راه حل جواب میده، اصلا فرد به فرد ممکنه فرق کنن! راه حل هاشونم فرق میکنه.. من اگه مدیر مدرسه باشم حتما حتما از معلما در بدو ورود چنتا تست میگیرم که یکیش انسان شناسیه!
ولی خیلی باحاله :))) یعنی من از حل هر مرحله ش دارم کیف میکنم! خوبیش اینه که شغل راکدی نیست، هر روزش یه مسائل جدیدی داره که باعث تنوع و شکوفایی و رشد و خلاقیت و صبور شدن و یادگرفتن معلم میشه!

به شدت توصیه میکنم قبل از اینکه مادر یا پدر بشید یه سال معلم بشید قشنگ میسازتتون :| اینو من میگم که تجربه بزرگ داداش کوچیکم رو داشتم. معلمی خیلی بیشتر بزرگتون میکنه.. چون اولا یه بچه نیستن و کلی مدل های مختلفن.. بعدم اینکه خواهر و برادر و فامیلتون نیستن که مجبور باشید باشون بسازید و مدارا کنید.. اینجا میتونید ازشون متنفر باشید، بد اخلاق باشید، چون لجتون رو یطوری در میارن بالا ه :)) ولی این شمایید که سعی میکنید بهترین رفتار رو نشون بدید. کلا آدم با مدارا تری میشید.. خیلی..
الهی شکر!



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/26




لن تنالوا البر!

درخواست حذف اطلاعات
وای :)))) تا به حال انقدر خودم رو این مدلی مستاصل ندیده بودم :)))) نشستم روبه روی قفسه کتابهای نوجوان کتابخونه م! میخوام یه کتاب انتخاب کنم و فردا هدیه ببرم برای کتابخونه هفتمی ها.. هی نگاه میکنم به کتابام میبینم دلم نمیاد ازشون بگذرم! میگم اینو که خیلی دوس دارم.. اون یکیم که هدیه ست، این یکیم که یادته چقدر سخت یدی؟ اینم که کلی پولشو دادم.. اونم که یادش بخیر نمایشگاه فلان سال با فلانی یدیم خیلی خوش گذشت..اینم که نصفه خوندم.. اون قطعا لازمم میشه بعدا.. اون یکیم که الان بخوام ب م خیلی گرون شده!!! بعد به حال خودم تاسف میخورم :| :| :| فردا یه قسمتی از درس هشتمیا ربط پیدا خواهد کرد به آیه " لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون" و من به این فکر میکنم که چطور میتونم از این آیه براشون بگم در حالی که خودم نمیتونم از یه کتاب از محبوب ترین طبقه کتابخونه م بگذرم؟ :| از طبقه های دیگه خیلی راحت تر میتونم بگذرم، این طبقه دقیقا انگار یه تیکه از قلبمه،میدونم شاید براتون غیرقابل درک و عجیب باشه، ولی من انقدر خاطرات قشنگی با هر کدوم از این کتابا دارم که الان جدی جدی حس استیصال گرفتم که چطور میتونم بگذرم ازشون؟ از کدومشون میتونم بگذرم؟! یعنی دارم با تمامِ وجود حس میکنم این عبارت رو .. "مما تحبون" .. از آنچه دوست دارید.. از آنچه بسیار دوست دارید!
پ.ن: من اگه شهید نشدم بدونید تقصیر کتابامه :( چون آیه میگه " لن تنالوا البر" و شهادت هم یجور "بِرّ" یا نیکی محسوب میشه ... پ.ن۲: ذکر امشب: کتابارو که نمیتونی با خودت به گور ببری خانوم میم! بذار چارنفر بخوننش خب :(



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/24-3




اندر احوالات مصائب

درخواست حذف اطلاعات
از صبح بچه های اکیپ نهم گیر دادن که خانوم آدرس اینستاتون رو بگین.. هی پیچوندم، پیچوندم، پیچوندم، گفتن خانوم پیداتون میکنیم :) و الان که تازه رسیدم و آنلاین شدم میبینم پیدام !
از صبح رفتم تو فکر! با مدیر حرف زدم و گفتن عیبی نداره بگید بهشون! از یه طرف دوس دارم بچه ها رو فالو کنم تا دنیاشون رو بهتر بفهمم، تو پیجمم چیز خصوصی و بدی ندارم فقط الان مسئله م یچیزیه .. اونم اینکه میترسم و خیلی میترسم از اینکه زیر و بم پیج و کامنت ها رو در بیارن و بعد از دیدن دو تا کامنت خیلی معمولی بگن خب خانوم تو پیجش با آقایون در ارتباطه :/ اوکی پس مشکلی نیست ما هم هر پسری رو خواستیم فالو کنیم و بذاریم فالومون کنه! نمیگن مثلا شاید شه، داداششه، همکارشه، هم یشه یا هرچی! از الگو گیری اشتباهشون میترسم! :/ مگر نه با پیجم اوکی ام ! اصلا بدم نمیاد نوشته هامو بخونن! از یه طرف الان دارن دایرکت میدن و خودشون رو معرفی میکنن و خب اثر قبول ن شون بدتره فکر کنم ! حالا ای خدا چه کار کنم؟
خدایا خودت خیرش کن :)

بعدا نوشت: الان باز پستامو چک ، به نظرم اوکی بودن، اصلا چیز خاصی نبود نمیدونم چرا نگران بودم :) فقط استوریا رو یحتمل هاید کنم دیگه..



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/25




این دمِ آ ی!

درخواست حذف اطلاعات
یک. پاوربانک را گذاشتم در کوله و اشک ریختم، در خانه را بستم و اشک ریختم، رسیدم سر خیابان و اشک ریختم، اشک هایم را پاک که راننده تا ی نبیند، رسیدم. پشت چراغ قرمز به یک دیگر رسیدیم! پاور و تسبیح فیروزه ای رنگ را سپردم به دستش، چراغ سبز شد، ماشین ها دستشان را چسباندند روی بوق. گفتم خداحافظ، رفت، اشک ریختم.
دو. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد..
نه ما را خواستید، نه لابد میلتان به ما بود، در بی لیاقتی ام شکی نداشتم، حالا شدم یقین! :) داشتم فکر می از یک پاوربانک هم برایتان به دردنخور تر هستم لابد که او را دوبار طلبیده اید پیش خودتان، من را نه!

سه. شهر کم کم دارد خالی میشود، کلاس ها، مدرسه ها، مجازآباد حتی.. من مانده ام، من میمانم، میتوانم بنشینم چشم در انتظار و حسرت بخورم، از حسرت بمیرم، در چشم انتظاری بال بال بزنم، وزن کم کنم اصلا، بروم افسرده شوم و بگویم دلتنگم و با هیچ م میل سخن نیست. دلم نمیخواهد اما؛ از اولش هم از آدم های فقط چشم بر در خوشم نمی آمد از آن کتاب هایی که قصه ی همسران شهیدایش در چشم انتظاری و دلتنگی خلاصه میشد دلِ خوشی نداشتم. از ویلایی ها هم که نهایت زندگی همسران را چشم انتظاری میداد. زندگی شان "زینب" بودن کم داشت، رس شان آنطور که باید پیش نمیرفت انگار، اربعین یعنی ادامه.. یعنی رفتن.. یعنی فقط در انتظار ننشستن، یعنی چیزی فراتر از یک سوگوار ساده بودن. اینکه برای پیاده روی طلبیده شده باشیم یک نوع رس بر دوشمان میگذارد، اینکه طلبیده نشده باشیم یک رس دیگر. مهم این است که همه ما در ظرفیت عظیم اربعین سهمی داریم، برویم دنبال اینکه امسال چه کاری بر دوش ماست. کاش وظیفه ی امسالم را پیدا کنم، منِ از پاوربانک کمتر :)
چهار. اینجا، اعتکاف، شب رحلت حضرت زینب (س) ( ناخودآگاه نوشتم شهادت. شهادت که به تیر و شمشیر خوردن نیست، چه ی میتواند بگوید زینب (س) از شهیدان کربلا نیست؟) .. صدایِ اعتکاف برای من از قشنگ ترین ملودی های دنیاست، نجوای هزاران آدم از گوشه گوشه ی مسجد، صدای ذکر ها و آیه ها، گریه ها و خنده ها، صدای حاج محمود اینجا افتاده روی صدای اعتکاف. مثل ع رخ مهتاب که افتاده در آب!
پ.ن: ولی اون قسمتی که میگه " چرا منو نمیبری؟" خیلی سوال خوبیه.. :(
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/24-2




من طاقت شنیدن حقیقتو دارم :|

درخواست حذف اطلاعات
وقتی یه عده آدم با یه صفت مشترک یدفه فالوم میکنن جدا برام سوال میاد که از کجا با پیج من آشنا شدن یدفه؟ و چرا انقدر ناگهانی همه با هم؟



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/23-2




الهی شکر

درخواست حذف اطلاعات
لحظه هایی که وسط این همه گیر و گرفتاری ، همه با هم میزنیم زیر خنده :) همین که هنوز در و دیوار خونه با صدای خنده مون غریبه نشدن.. همه اینا ینی الهی شکر! بقیه شم چهارتا مشکلِ خوشگله که داریم دورهمی تحمل میکنیم دیگه ..



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/23-3




گیاهِ اعتراض

درخواست حذف اطلاعات
من تازه متوجه شدم یه سری از معلم ها تحصن راه انداختن ! ولی هنوز نفهمیدم سرِ چی؟ و اونایی که افتادن زندان دلیلش چی بوده؟ من نهایتِ حرکت اعتراضیم تو مدرسه تا الان این بوده که روز جلسه شورای دبیران با شلوار لی برم مدرسه که بگم " معلم میتواند در مدرسه شلوار لی بپوشد!" و خب واقعا میخوام سر یه فرصت برم بپرسم دلیل ممنوعیت شلوار لی چیه؟ مگه لی چشه؟ بنظرم هم خیلی قشنگه، هم جنس بامزه ای داره، هم خوب تره دیگه.. من وقتی غیر لی میپوشم حس میکنم با خودم غریبه م! ولی باور کنید گیراشون خیلی الکیه! شما جلوی شخص اول مملکت هم برید با شلوار لی تدریس کنید نه تنها بهتون چیزی نمیگه ، بلکه تشویقتون هم میکنه.. ر.ک کتاب داستان سیستان اون بخشی که اون پسر عکاسه با تی و فکر کنم شلوار لی میره جلوی آقا!
داشتم میگفتم : تحصن :) ما دبیرستان بودیم سرِ گرم بودن کلاس و کولر تحصن کردیم، نشستیم تو سالن، معلممون اومد گفت بریم کلاس! گفتیم نمیایم! رفت پایین به ناظممون گفت! ناظممون خیلی عصبانی از تو راه پله ها شروع کرد سرمون داد زدن، نود درصد بچه ها با همون اولین داد فرار تو کلاس و بقیه هم به دنبالشون .. :) ولی تحصن و کلا فاز اعتراض و مخالفت و انتقاد یه حس خیلی خوبی داره که در موافقت نیست :| چون معترضان در اکثر موارد جزو اقلیت هستن، پس بیشتر و بهتر تو چشم خواهند بود و مورد توجه قرار میگیرن! و یه عده زیادی دقیقا به خاطر همینه که هر جایی جزو مخالفان .. اصلا هم نمیدونن با چی مخالفن! ولی مخالفن! کلا مخالفن.. حالا اگه تحصنش خوب بود بگید ما هم تحصن کنیم :)



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/23-4




نیم ساعت درباره اینکه ک نت چه رنگی باشه که لک نگیره مباحثه داشتن :|

درخواست حذف اطلاعات
من هیچ وقت دوست ندارم وقتی با اکیپ دوستام میرم بیرون از جمعشون جدا بشم! یعنی همیشه آ ین نفرم که میرم خونه! و اکثرا جزو اولین نفراتی هستم که میام! امروز برای اولین بار در عمرم زودتر از همه بلند شدم و رفتم؛ از بس که درباره جهاز و جهاز و جهاز و جهاز و جهاز و جهاز و جهاز حرف زدن! :|
و فکر جدی جدی چقدر دنیای بعد از تاهل فرق داره، حرفاش، دغدغه هاش، خوش گذشتن هاش و کلا سبک زندگیش ! چقدر بعضی قسمتاش مس ه و بد و سطحی و بیخود و سخته واقعا! مثل همین جهاز :/ :( :| خدایا! عمر و جوونی ما رو انقدر تباه نخواه..



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/24




اون رو بر وزن نیمرو :)

درخواست حذف اطلاعات
ح خسته، بی حوصله، بدخلق، دلگرفته، پر استرس، بی اعصاب و داغدار آدم ها خیلی حالات عجیب و مهمیه که برای نزدیکان آدم ها به خصوص خانواده به وفور قابل مشاهده و مواجهه ست! به شدت فکر میکنم آدم وقتی قراره با یه نفر یک عمر زندگی کنه حداقل باید یکبار اون آدم رو در این موقعیت ها ببینه، یا ازش بخواد کامل و صادق مدل رفتاریش در این موقعیت ها رو شرح بده .. گاهی خیلی با خودِ روال و خوشحالمون فرق داریم! خیلی خیلی خیلی زیااااد! و غالبا چون فقط حالِ خوب و خوشحالی و خوش برخوردی طرف مقابل رو میبینیم یدفه که با خُلقِ تنگ و روی ترش و عصبانی میبینیمش کلا به خودمون و انتخابمون شک میکنیم! فکر میکنیم این اصلا و ابدا اونی که قبل از زندگی نشون میداده نبوده! در حالی که دقیقا همون بوده، این اون روی سکه ست فقط..
خلاصه "اون روی" افراد رو سعی کنید ببینید، درباره ی "اون روشون" ازشون سوال کنید، درباره "اون روشون" تحقیق کنید، "اون روشون" رو امتحان کنید! و در نهایت اگه تحمل "اون روشون" رو با سی درصد شدتِ بیشتر داشتید برید سرِ زندگی! خواهشا!
پ.ن: متقابلا در مورد "اون روتون" هم باشون حرف بزنید صادقانه! اصلا یه وقت که ح ون بده برید بیرون ببینتتون با همون ریخت و قیافه! مهمه.. واقعا مهمه!
+ شاعر میگه" گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام! " .. دقیقا همین حال رو میگم! من همیشه وسط حالِ خیلی داغونم به این فکر میکنم که آیا انسانی در زمین میتونه در موقعیتی که خودمم برای خودم غیر قابل تحمل میشم تحملم کنه؟! :|




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/22-2




ده ریزهای یکشمبه

درخواست حذف اطلاعات
امروز اتفاق زیاد افتاد و از بس خسته م نمیتونم تمامش رو بنویسم، این مختصر ها باشه تا بعد. (نخونیدش.. برای به یاد خودم موندنش نوشتم)
جلسه قرآن / سبا سبا سبا/ کتابخونه خودجوش هفتما/ اشک شوق/ شاگرد جدید وارد میشود/ خانوم میشه این جلسه درس ندیم و معارفه داشته باشیم؟.. نه نه! بذاریم برای زنگ زبان که امتحانه!/ همه عزیزند و برخی عزیز تر/ یعنی طبیعیه؟/ بعضیاشونو بیشتر دوست دارم و عذاب وجدان دارم بابتش! / مگه دستِ منه؟ / خدایا ببخش/ کلاس نهما برام میزان اعماله/ اگه خوب برگزار بشه خوبم و از خودم راضی ام/ اگه بد باشه بدم/ چون بقیه شون اصلا معیار سنجش نیستن! / هفتما از بس حرف گوش کنن کلاسشون خوب پیش میره/ هشتما از بس شیطونکن معمولا کلاسشون رو هوا و آسمونا برگزار میشه/ نهما قشنگ معیارن برام/ شایدم چون دوسشون دارم/ مسابقه ضرب المثل نگاری / تمساح رو هر وقت از آب بگیری تازه ست/ هشتمای انرژی بر منحصر به فرد معلم کش شلوغ ولی خب جذاب/ معلمی هنرِ تعامل و تحمله/ با هزارگونه مختلف جاندار زنده با انواع و اقسام مدل ها/ دیدار با دو تا از ماماناشون/ درس دختر ما چطوره خانوم میم؟/ دوس داره زبان فارسیش بهتر بشه (مامانِ شاگرد عربم) / برق تو چشماشون وقتی از بچه شون تعریف میکنی/ ولی خ خوب بودن/ یه بچه تم داره فعال میشه، مث جوجه ای که تازه داره از تخم بیرون میاد! منم قدر یه مادر پرنده خوشحالم/ ایده اجرای تئاتر دارن با نمایشنامه خودشون/ خانوم ما میخوایم نقش گریم رو بر عهده بگیریم! باشه .. چرا حالا؟ چون میخوایم وسایل آرایشمانو بیاریم مدرسه/ ^_^ / خانوم من جای شما بودم میزدم تو گوششون/ خانوم چرا همش سر کلاس ما پروژکتور اب میشه؟/ خانوم نسکافه ش نسکافه نیست که آبه! / فک کنم اولین معلمی که maze runner اکران کرده../ نصفه موند مون/خانوم خودمون بقبه شم دان میکنیم میبینیم/ یا خدا! / میشه جذاب و هیجان انگیز و کم خطر معرفی کنید؟ نسخه سانسور شده میگیریم( این واقعا درخواسته)/ اولین بار بود نهمیا سر زنگ کافه و کتاب جیک نمیزدن! / میخواستم برم کارگردان و نویسنده رو در آغوش بکشم بخاطر لطفشون به کلاسم/ بچه ها نیتمون آشنایی با سینماست و اینکه یاد بگیریم سطحی نبینیم/ انقدر ه خفنه ما نمیتونیم عیباشو ببینیم دیگه/ چی ببینیم دیگه؟ / نصف ه موند/ میگه ان دریایی کارائیب ببینیم! اون قسمتی گلشیفته فراهانی توشه/ من خودم خودشیفته شونم در خدمتتون/ فقط قسمت تاریک کلاس با چادر! / به خمیر چسبون ساخته بودن خیلی سبز و خوش رنگ بود! میگرفتی تو دست دیگه جدا نمیشد / با هشتمیا فقط باید بازیای جذاب کرد مگر نه خوابشون میبره/ آیدا، سبا، بهار، فرزانه، زینب، نازنین، زهرا، مبینا و حتی فرینوش/ کاش میشد به فرزندی قبولشون کنم/ کاش خواهرم بودید مثلا/ میشه بعد از اینکه دیگه دانش آموزم نبودید تبدیل بشید به خواهرم؟/ باورم نمیشه از بس حرف زدم صدام گرفته/ معلمی حنجره میخواهد، بلی/ امروز یچیزی گفتم و همون لحظه فهمیدم چه گندی زدم/ دعایی نداریم بخونیم از ذهنشون پاک شه؟ / خدایا اثرِ سوءِ حرفمو ببر! / خانوم به ما رای بدید/ دلم برای اونایی که غیبت میکنن تنگ میشه، حتی اگه شیطون ترین باشن/ خانوم نارنیا جلد یک رو یه روزه خوندیم جلد دو و سه رو میارید برامون/ خانوم فهمیدیم چندس ونه!/ خانوم خوش گذشت ممنون ../ واقعا اونایی که معلم نیستن با چه امیدی زنده ن؟ / در سخت ترین شکلی و بامزه ترینی! / حالا بریم کنفرانس روانشناسی اجتماعی/ به عنوان اولین کنفرانس بعد از معلمی تازه فهمیدم چقدر بهم اعتماد به نفس و جرئت خلاقیت داده/ یجوری با مخالفت گفت پودرم کردید خانومِ میم! ولی خیلی خوب بود/ خب خودت ببین وسط موضوع من چه سوالات بی ربطی میپرسی/ شاید برا همین اخلاقاته/ ولی پودرِ بسیار مودبانه ای بود/ متاسفانه یا خوشبختانه خیلی شیک و مجلسی میکوبم ملتو، خودشون یه مدت بعد میفهمن/ خدایا ببخش/ اینم ناخودآگاه بود/ ولی فاز این کنفرانسه خیلی خوب بود بعدا باید بنویسم./ خدا کنه خوابم ببره از خستگی / تا باشه از این خستگیا ولی :)



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/22-3




یک عرض خالصانه

درخواست حذف اطلاعات
چندتا ایده ی متن عاشقانه از اول پائیز اومد تو ذهنم، هی خواستم بنویسمش اینجا هی گفتم نه! شاید برداشتای خوبی نشه ازش! الان اومدم بنویسمشون.. دیدم یادم نیستشون :( میخواستم بگم قانونِ "از راه رفتن مورچه روی آسف و اینا .. " هنوز برای نوشته های من صدق میکنه. اصلا جدی حساب نکنیم هیچی رو.. همش کلمه پردازی های ذهنِ نویسنده ست! یه سوژه یافته و اینگونه پرداخته بهش.. همین دیگه.. پس من با خیال راحت عاشقانه هایی که به ذهنم رسید هرجایی مناسبش بود مینویسم بچه ها! ممنون :)



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/23




چندگانه سوزی

درخواست حذف اطلاعات
روزهای اولِ هفته آنقدر برایم پر از رفت و آمد و کار و فعالیت است که شب ها از شدت خستگی خوابم نمیبرد! اما حقیقتِ جالبِ ماجرا این است که این روزها برایم دلپذیر تر از روزهای آ هفته است. یک خستگیِ خوشایندِ دلچسب، حاصل از تباه نشدنِ یک روز از عمر پاشیده رویشان که عجیب دوست داشتنی شان میکند.. الحمدلله!
خدایا! بنزین های ما را جز در راه خودت نسوزان. با تشکر میم



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/22




چندگانه سوزی

درخواست حذف اطلاعات
روزهای اولِ هفته آنقدر برایم پر از رفت و آمد و کار و فعالیت است که شب ها از شدت خستگی خوابم نمیبرد! اما حقیقتِ جالبِ ماجرا این است که این روزها برایم دلپذیر تر از روزهای آ هفته است. یک خستگیِ خوشایندِ دلچسب، حاصل از تباه نشدنِ یک روز از عمر پاشیده رویشان که عجیب دوست داشتنی شان میکند.. الحمدلله!
خدایا! بنزین های ما را جز در راه خودت نسوزان. با تشکر میم



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/22




دم گرفتن با ترک های روی دیوار

درخواست حذف اطلاعات
مشهدِ آ از عزیزترین مشهدهایی بود که تا به حال رفتم، به چندین و چند دلیل! یکی از دلایلش محل اسکانمان بود، یک خانه ی خیلی خیلی خیلی قدیمی پر از اتاق های ریز و درشت که هر لحظه بیمِ فروریختنشان بود، مثلِ شهری که به روی گسل ز له هاست. یک روز وقتی در حیاط منتظر مادربزرگم ایستاده بودم تا به حرم برویم، روی بنر کنارِ حیاط دیدم نوشته است : آماده پذیرایی از هیئات و زائرانِ مستضعف :))) آنقدر دلم شاد شد که حد نداشت!
استحکامِ خانه به قدری بود که نیمه شب با لرزش دیوارهای اتاق از صدای وپف همیفرمان بیدار میشدم و احساس می اگر ولتاژ وپفش کمی، فقط کمی بالاتر برود، قطعا فروخواهیم ریخت :) روزِ دومِ اسکانمان یک هیئت نمیدانم از کدام شهر در اتاقِ کنار ما مستقر شدند، هر شب که از حرم می آمدند یک دور در اتاق کوچکشان هیئت میگرفتند، یک هیئت با صفای کوچکِ یک ساعته. آن شب از حرم آمده بودیم، داشتند یکی از نوحه های مورد علاقه من را میخواندند، نوحه ای که هر وقت احساس میکنم تمامِ غم های دنیا به قلبم هجوم آورده میگذارم و اشک میریزم، نوحه ی عمو. ضبط گوشی را روشن و دلم میخواست همه ی هم اتاقی هایمان را ت کنم اما خب قطعا نمیشد. امشب اتفاقی صدایش را پیدا و میبینم چقدر این تلفیق خوب و م و دوست داشتنی شده است، تلفیقِ این نوحه با حرف های همسفران درباره اربعین! از ملودی های هایلایت شده ی عمرِ من + برای اینکه بین این همه صدا گمش نکنم :) دلم برای روزگاری که زائرِ مستضعف و خوشبخت و دلخوشِ مشهد بودم تنگ است، خیلی تنگ.

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

پ.ن: یادم باشد روایتِ آن سفر و آن روزها و آن آدم ها را تا هنوز در ذهنم جان دارد بنویسم.




منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/20-3




یکیشونم کوتاه نمیاد متاسفانه!

درخواست حذف اطلاعات
اون پسره هنوز این دختره رو میخواد و دختره اسکله که میگه نه بابا! مثل برادرم بهم نگاه میکنه! :|
▪ شایدم مثلِ برادرِ ناتنی! ▪ برادرم نگاهت :)))



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/21




وقتی به اب بودن اوضاع پی میبرید :|

درخواست حذف اطلاعات
امروز فهمیدم اینکه از "ریا ن " دچارِ "عُجب" نشیم چقدر سخت تر از اینه که ریا نکنیم :/
بیاید ریا کنیم اصلا! وقتی ریا میکنیم لااقل مغرور نمیشیم! بعدا حتی به خودمون میگیم: خاک بر سرت ! چقدر کوچیک و ریاکاری! خج بکش! خیلی بهتر اینه که ریا نکنیم و فکر کنیم " واااااوووو! ما چقدر خوبیم که ریا نکردیم! ماشالااااا! بح بح! چه گمنام! چه مبارز با نفس .. چه سری چه دمی عجب پایی!"
وای واقعا خیلی حقیقتِ سهمگینی بود :| خدایا بابتِ ریاهایی که نکردیم و به خاطرش مغرور شدیم مارو ببخش .. :(



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/20-2




بوی بارون گرفته خونه ی ما :)

درخواست حذف اطلاعات
سلام آقا.. لطفا بازم تشریف بیارید خونمون.. خیلی نور و صفا آوردید.. خیلی.. اگه بطلبید ما هم خدمت میرسیم.. :)



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/20




فان میِّت :)

درخواست حذف اطلاعات
چون شب ست .. یه یادی از "رفتن" کنیم! میتونید به عنوان خیرات از این فان کیک های درنا پخش کنید برام که شبیه کوالاست! با شیر کاکائو عم باشه که چه بهتر... البته اگه همینطوری وسط قبرستون اینا رو پخش کنید فکر میکنن از شدت غم خل شدین! ولی ببرید یتیم خونه ها مثلا! ببرید مدرسه ابت ، مهد ک .. :)))
ایده هایی که من برای خیرات پیشنهاد میدم فک کنم گاهی انقدر دل شاد کنه که بعضی وقتا فکر میکنم اگه بمیرم احتمالا انسان مفیدتری در هستی خواهم بود! ولی واقعا .. یطوری زندگی کنیم که بعد از مرگ، هم برای دنیا قشنگیاشو داشته باشیم هم برای آ ت! خدا رفتگان همه ی مومنین و مومنات رو بیامرزه و.. فکر کنم یه صلوات حداقل خوبی ای هست که میتونیم در حقشون کنیم!
پ.ن: به نظرم باید یه بار موضوع انشاء بگم به بچه ها با این مضمون که دوست دارید بعد از مرگتون براتون چکار کنن! یا بگم وصیت نامه بنویسن؟ :) بنظر من که از جذاب ترین چیزاییه که میشه نوشت! ببینم ظرفیتش رو دارن یا نه! میره در بخش انشاهای آ سال! دمِ عید البته..
+ از اتاق فرمان اشاره میکنن فردا بزرگداشت حافظه، به همین بهانه فال بگیریم تو خونه هامون یا برا رفقامون! نذاریم فراموش بشه.. هر چند حافظ خیلی وقتا بامون لج میفته چرت و پرت میاد فالامون ولی دلیل نمیشه بذاریم فراموش بشن که!



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-5




فان میِّت :)

درخواست حذف اطلاعات
چون شب ست .. یه یادی از "رفتن" کنیم! میتونید به عنوان خیرات از این فان کیک های درنا پخش کنید برام که شبیه کوالاست! با شیر کاکائو عم باشه که چه بهتر... البته اگه همینطوری وسط قبرستون اینا رو پخش کنید فکر میکنن از شدت غم خل شدین! ولی ببرید یتیم خونه ها مثلا! ببرید مدرسه ابت ، مهد ک .. :)))
ایده هایی که من برای خیرات پیشنهاد میدم فک کنم گاهی انقدر دل شاد کنه که بعضی وقتا فکر میکنم اگه بمیرم احتمالا انسان مفیدتری در هستی خواهم بود! ولی واقعا .. یطوری زندگی کنیم که بعد از مرگ، هم برای دنیا قشنگیاشو داشته باشیم هم برای آ ت! خدا رفتگان همه ی مومنین و مومنات رو بیامرزه و.. فکر کنم یه صلوات حداقل خوبی ای هست که میتونیم در حقشون کنیم!
پ.ن: به نظرم باید یه بار موضوع انشاء بگم به بچه ها با این مضمون که دوست دارید بعد از مرگتون براتون چکار کنن! یا بگم وصیت نامه بنویسن؟ :) بنظر من که از جذاب ترین چیزاییه که میشه نوشت! ببینم ظرفیتش رو دارن یا نه! میره در بخش انشاهای آ سال! دمِ عید البته..
+ از اتاق فرمان اشاره میکنن فردا بزرگداشت حافظه، به همین بهانه فال بگیریم تو خونه هامون یا برا رفقامون! نذاریم فراموش بشه.. هر چند حافظ خیلی وقتا بامون لج میفته چرت و پرت میاد فالامون ولی دلیل نمیشه بذاریم فراموش بشن که!



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-5




لطف ها کرده ای ای خاکِ درت تاجِ سرم

درخواست حذف اطلاعات
به عنوانِ آ ین پستِ امشب! امیدوارم بعدش دوباره وسوسه نشم برای نوشتن!
فردا خونه مون هیئته .. البته باعث و بانیش ما نیستیم جناب همسایه ست.. ولی مهم اینه که هیئت قراره توی این قوطی کبریت برگزار بشه.. از ظهر یه عده مشغول شست و شوی پارکینگ و پهن فرش و سیاه پوش ن! تا الان که چندتا آقا اومدن دارن کار میکنن با آقای همسایه.. صدای نوحه حاج محمود هم میاد! دلم میخواست پسر باشم، محرم و صفر خیلی دلم میخواد پسر باشم راستش.. چند روزه دنبال یه کاروان امنم که خانوم ها رو ببره اربعین! که نیست.. که چیز مامان و بابا پسندی نیست.. اصلا مگه اعتماد میکنن؟ ِ هم که با مُهرِ "ویژه برادران" روی اطلاعیه ها، چشم ما رو کووور کرده! :(
از اول این پائیز داره آرزوهای این چند وقتم برآورده میشه.. مثلِ اومدن بارون، معلم شدن، برگزار شدن هیئت تو خونمون، گلِ نرگس هم همین روزا میاد، فقط نمیدونم چرا.. کربلا راهم نمیدن .. شایدم میدونم چرا و نمیخوام قبول کنم. ولی دلم تنگه براتون.. شاید باورتون نشه ولی حتی دلِ سیاهِ به دردنخور و قل و زنگ زده و ناپاک و شلوغ و بد و خودخواهِ منم تنگه براتون .. ممنونم که دارید اجازه میدید تو خونه ای که منم هستم اسمتون بیاد.. خیلی ممنونم.. ببخشید.



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-6




لطف ها کرده ای ای خاکِ درت تاجِ سرم

درخواست حذف اطلاعات
به عنوانِ آ ین پستِ امشب! امیدوارم بعدش دوباره وسوسه نشم برای نوشتن!
فردا خونه مون هیئته .. البته باعث و بانیش ما نیستیم جناب همسایه ست.. ولی مهم اینه که هیئت قراره توی این قوطی کبریت برگزار بشه.. از ظهر یه عده مشغول شست و شوی پارکینگ و پهن فرش و سیاه پوش ن! تا الان که چندتا آقا اومدن دارن کار میکنن با آقای همسایه.. صدای نوحه حاج محمود هم میاد! دلم میخواست پسر باشم، محرم و صفر خیلی دلم میخواد پسر باشم راستش.. چند روزه دنبال یه کاروان امنم که خانوم ها رو ببره اربعین! که نیست.. که چیز مامان و بابا پسندی نیست.. اصلا مگه اعتماد میکنن؟ ِ هم که با مُهرِ "ویژه برادران" روی اطلاعیه ها، چشم ما رو کووور کرده! :(
از اول این پائیز داره آرزوهای این چند وقتم برآورده میشه.. مثلِ اومدن بارون، معلم شدن، برگزار شدن هیئت تو خونمون، گلِ نرگس هم همین روزا میاد، فقط نمیدونم چرا.. کربلا راهم نمیدن .. شایدم میدونم چرا و نمیخوام قبول کنم. ولی دلم تنگه براتون.. شاید باورتون نشه ولی حتی دلِ سیاهِ به دردنخور و قل و زنگ زده و ناپاک و شلوغ و بد و خودخواهِ منم تنگه براتون .. ممنونم که دارید اجازه میدید تو خونه ای که منم هستم اسمتون بیاد.. خیلی ممنونم.. ببخشید.



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-6




از اینجا که منم!

درخواست حذف اطلاعات
قبل ترها بعضی از آشناهای خانوادگی مان که که معلم بودند، بعد از اینکه از آینده شغلی که دوست داشتم داشته باشم میپرسیدند، یا همانطور که نشسته بودیم خیلی بی مقدمه میگفتند: ولی معلم شو.. معلمی بهترین شغله برایِ زن! من نسبت به این جمله به شدت گارد داشتم. هنوز هم به ابعادی از آن تقریبا گارد دارم اما الان از اینجا که ایستاده ام میتوانم بفهمم چرا بی ربط و با ربط و مداوم این جمله را تکرار می د. من از یک راه طی شده با شما سخن میگویم! :)) خیلی شهید آوینی وار! اما بدون شوخی! تا به حال بین چیزهایی که زندگی و فکر و ذکر و وقتم را با آنها پر و موقعیت هایی که در آن قرار گرفتم هیچ وقت انقدر آرام و مطمئن نبودم! در جلسات و اردوهای شعر، وسط نوشتن نامه ، سر کلاس های که برایش جنگیدم ، و همه چیزهایی که بسیار بسیار دوستشان داشته ام ، بارها و بارها و بارها موقعیت هایی پیش آمده که از خودم پرسیدم: جای تو واقعا اینجاست؟ و هیچ وقت نتوانستم با اطمینان و آرامشِ کامل بگویم: بله! اینجاست! معلم بودن اولین موقعیتی است که وقتی از خودم میپرسم : جایِ تو اینجاست؟ خیلی محکم به خودم جواب مثبت میدهم: بله دقیقا همین جاست!
چیزی که امروز از هویت و ت و فطرت خودم به آن رسیده ام این است که : زن مربیِ جامعه است. مظهر "ربوبیت" خدا روی زمین. از پروراندن جنین در وجودِ خود گرفته تا همه ی حرکات فرهنگی و اجتماعی د و کلان در عالم هستی.. همه و همه وقتی موجب آرامش و آسایش زن است که با صفت ربوبیت خداوند هم جهت و سازگار باشد. در مرحله ی اول هم این "تربیت" باید برای شخص زن اتفاق بیافتد، یعنی تربیتِ خود.. بعد هم تربیت فرزندانخودِ آن زن هست که به هر امر فرهنگی و اجتماعی دیگری اولویت دارد، و "هیچ" حرکت فرهنگی ای هم موثر تر و بزرگ تر و شریف تر از "مادری " برای زن نیست. نیست.. واقعا گشتم و نبود! ( من قبلا مادر بودن را یک تشریفات دست و پا گیر برای رشد و موثر بودن زن تصور می .. که اشتباه بود!) بعد از تربیت فرزندان هم نوبت به تربیت جامعه میرسد، تربیت جامعه با هر رشته و شغلی میتواند اتفاق بیفتد، اصلا بدون هیچ سواد و شغلی هم میتواند اتفاق بیفتد اما بعضی از موقعیت ها درصد بسیار بالایی با این "ربوبیت" مطابق و هم جهت هستند. مثلا معلم بودن، مشاور بودن، در بعضی از زمینه ها محقق بودن، حتی نوشتن که میتواند روح ها را تربیت کند و هر چیزی از این سنخ.
(اینکه میگویم "بعد از" به معنی ترتیب زمانی نیست، منظور اولویت بندی است.. یعنی تربیت فرندان خود به تربیت فرزندان دیگران اولویت دارد و اینکه مادر اگر خودش را تربیت نکرده باشد هیچ وقت نمیتواند فرزندانش را هم به خوبی تربیت کند.)
مخلص کلام اینکه: معلمی برای زن یک فعالیت عبادی_ _فرهنگی_اجتماعی خیلی خیلی مناسب است. نه به این دلیل که زن باید درآمد داشته باشد (که به نظرم این گزاره اشتباه است) ، نه به این دلیل که در معلمی نسبت به شغل های دیگر با مردان کمتری در ارتباطیم، نه به این دلیل که تعطیلات قابل توجهی دارد.. بلکه چون با هویت و فطرت مقدس وجودِ زن مطابق و سازگار است.
پ.ن: گفتم فعالیت.. و نگفتم شغل! چون اصلا دوست ندارم به شکل یک عملِ اقتصادی به معلم بودن نگاه کنم، و به طور کلی به نظرم زن نباید دغدغه ی پول در آوردن داشته باشد، باید شعور و قدرت مدیریت اقتصادی داشته باشد، اما اینکه خودش به خاطر احتیاج خانواده یا حتی استقلال مالی مشغول به کار بشود به نظرم ظلم به شخص زن و خانواده زن و نسلی است که به دست آن زن پرورش پیدا میکنند. چه بسیار معلمانی که فقط به خاطر درآمد معلمی معلم شدند، نه به خاطر تربیت! مع الاسف!

الان اگه بهم بگن میخوای چه کاره بشی؟ میگم یه "مادر" که به نوشتن و کارهای تربیتی میپردازد.



{ فقط خدا میدونه چند سال دیگه چطور فکر میکنم. امیدوارم در جهت درست تر فکر و عمل باشم. }



منبع : http://piledar.blog.ir/1397/07/19-2