استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2 از بلاگ پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2 دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



محبوب من

درخواست حذف اطلاعات

محبوبم ویژگی های خاصی دارد. گاهی بقدری حمایتگر است که خدا را شکر می کنم که دارمش.گاهی بقدری بی خیال و خُنَک است که در دل تابستان یخ می کنم.گاهی بقدری به جا و به موقع در آغوش می گیرد که جز اشک های داغ راه حلی برای ابراز هیجانم ندارم.گاهی بقدری خوب حرصت را در می آورد که راهی جز راه حل برخورد با قاشفچی در برابرش ندارم.گاهی بقدری بی دلیل با هرچیزی موافقت می کند که ترس برت می دارد که چقدر عوض شده .گاهی بقدری بی دلیل با هر چیزی مخالفت می کند که خی راحت می شود که نخیر...خودش خودش است.گاهی...گاهی...*اما تجربه نشان داده که هرچیزی را پیش بینی کند، به طرز حرص درآوری درست از آب در می آید. حتی اگر ده سال زمان برده باشد. در مورد آدم ها، در مورد آدم ها، در مورد آدم ها.و البته که آنقدر فروتنی ندارد تا سکوت کند که آدم در تنهایی خودش خج بکشد از مخالفت و خلاف جریان شنا ش. بلکه با اعتماد به نفسی فزاینده ، مدام می فرماد: ( دیدی گفته بودم. دیدی حالا. )




منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/19/post-745/محبوب-من




نظرش

درخواست حذف اطلاعات

-این وبلاگ توئه؟-بله-چقدر اسمش بده-چرا؟ اسم به این قشنگی!-اسمش آدمو یاد خودکشی میندازه-چرا؟؟؟-اصلا شانه هیچی ! پروانه آدمو یاد پاییز میندازه. اینم یه دلتنگی بزرگیه ! دلتنگی هم یه چیز خیلی بده! خیلی بده. اسمش خیلی بده!*پسرک لحظه ای کنارم نشست و سرک کشید توی لپ تاپ و نظر می دهد در مورد وبلاگم!



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/19/post-746/نظرش




پریباد

درخواست حذف اطلاعات

کتاب تمام شد. بغضی ته چانه ام نشسته که واقعا استخوان فکم را به درد آورده. این موقع نیمه شب، جان گریه ندارم. اما این بغض را باید خالی کرد.وقت نوشتن از کتاب نیست. بماند تا خوب ته نشین شود توی وجودم. فکری ام، بعضی خِرَدها را خدا چه اندازه سخاوتمندانه و عظیم به انسانی بخشیده تا بتواند ذهنش را از آن آکنده کند و شگفت تر، قلمش را به آن آب دهد و روی کاغذ چیزی بنویسد که درسرتاسر کتاب بغضی ازلی داشته باشی و بدانی که تاابد دچار این بغضی. به احترام آدمی که اینقدر بلد است، اینقدر خوب بلد است، اینقدر خوب می داند که بلد است و اینقدر خوب بلد است که بلدشده هایش را برای دیگران بنویسد، تمام قد می ایستم .من عاشق اسطوره ام، جانم در می رود برای اساطیر کهن. این را بیشتر از ده سال است که می دانم. اما عاشق بودن یک چیز است و برای زنده نگهداشتن عشق، کارستان ، چیز دیگری. من عاشقی معمولی ام. می خوانم که جانم را سیراب کنم. و عاشقی که می خواند و می نویسد که جانهای دیگر را از تشنگی نجات دهد، البته که شایسته ی تحسین و تقدیر و ستایش است.
پریبادمحمدعلی علومی



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/20/post-747/پریباد




ما را هم برق گرفت

درخواست حذف اطلاعات

و از عجایب و غرایب روزگار اینکه آقای بلند بالای این پست از پرتقال خونی خوشش آمده در حدی که باید آن را به همگان تدریس کرد.نیمساعتی وقت کلاس گرفته شد تا تحسین و ستایش هایش را بگوید و البته نیمه کاره ماند و باید فقط ی اعت وقت اختصاص بدهم به ایشن تا بقیه ی تعریف هایشان را مستند بیان کنند. و کلی سوال در مورد اینکه من در مورد بلوغ پسران از کجا می دانم. من در مورد باغ پرتقال از کجا می دانم. من در مورد....
و خب..البته که من هم باورم شد!!



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/20/post-748/ما-را-هم-برق-گرفت




نترسی

درخواست حذف اطلاعات

دوتا توده ی زیر پوست سرم توی یکماه اخیر به سرعت رشد کرده و بزرگ شده بودند. پانزده سال یا بیشتر است که با خودم دارم شان. ها گفته بودند چربی زی وستی ست و نباید دستکاری شود. ممکن است تحریک شده و بیشتر شوند. یا خطرناک شوند. من هم کاری شان نداشتم. تا یکی دوماه قبل که متوجه شدم دوسه برابر شده.سراغ پوست رفتم. همان ی که سالها پیش اگزمای دستهام را درمان کرد و برای قدردانی از او، توی داستان (پشت کوچه های تردید) ، در همان صفحه ی اول قصه نشاندمش.گفت:-پیلاره. چیزی نیست. نترس. -چرا بزرگ شده ؟ این همه سال چیزیش نشد الان چرا یکهو رشد کرده؟دردناک شده.-نترس! اینها خطرناک نیستن. اصلا خطری نداره. فقط مثل میوه ای که رسیده، الان وقت رسیدنش شده. باید برداریمش. اگر برنداریم، اونقدر رشد می کنه تا زیر پوست سر بترکه و تا مدتی چرک می زنه از پوست. برداریش بهتره.-باشه بردارین. ادامه داد:-نترس... خب!؟ اصلا نترس. خطرناک نیست.اصلا خطری نداره. کاملا بی خطره. مشکلی ایجاد نمی کنه برات حتی اگه دست نزنیم بهش. اما برداری بهتره تا خودش بترکه. اینا چربی نیست. غده ست. منشاء ش هم معلوم نیست. نترسی. خطرناک نیست.نفس بلندی کشید و انگار که بخواهد حرف آ را بزند گفت:-یعنی می خوام بگم سرطان نیست. نباید بترسی!خندیدم. خنده ام گرفت خب. سرطان!! فکر می کرد از سرطان می ترسم؟ برگشتنی به همسرم گفتم:- خبر نداره که سرطان دیگه یکی از اعضای خانواده ی منه. یک عضو فعال و اکتیو. میاد باهامون غذا می خورم، دوغ شو می نوشه ، می خوابه، سریال می بینه، اونقدر مقدمه چید که بخواد بگه نترس سرطان نیست. هه.. جان من از چیزهایی دیگه ای می ترسم. سرطان که مادر و پدر و خواهرمه و معلوم نیست کی خودم...هه..




منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/20/post-749/نترسی




یک بعلاوه یک

درخواست حذف اطلاعات

جاهایی از قصه گفته شده: خانواده این روزها شکل متفاوتی دارد. این یعنی فرزندان یک خانواده ا اما از همان مادر یا پدر متولد نشده اند. جس پسر شوهرش را در کنار دختر خودش س رستی می کند.برای تامین ج روزمره ی زندگی، از صبح تا شب بعنوان نظافتچی یا گارسن مشغول کار است. شوهرش از دوسال قبل، بعد از ورش تگی و ناکامی های پشت سرهم در کار، خانواده را به امان خدا رها کرده و گاهی با اسکایپ از خودِ بیمار و بی حالش، رونمایی می کند. جس علیرغم فشار جسمی و خستگی مفرط، روحی بزرگ و روانی خوش بین دارد. در ذهن او تمام مشکلات راه حلی دارند و حتی در بی چاره ترین مشکلات هم مرور زمان ، کلید گشایش است . همسفر شدن جس با مردی که در رابطه با زن ها شانسی نداشته و به طور جدی درگیر مسایل مالی ست و عنقریب است به زندان بیفتد، حس های جدیدی در هر دو بر می انگیزد. اد، تلاش بی وقفه ی زن را برای رشد دادن بچه هایش تحسین می کند و حلقه ی گم شده میان خود و خانواده اش را باز می یابد و زن، به خود فرصتی می دهد تا نوع دیگری از زندگی را تجربه کند . مادرانگی های جس برای پسر شوهرش، تحسین برانگیز و تاثیر گذار است. واکاوی نقش مادرحمایتگر در شکل گیری استقلال و اعتماد به نفس فرزندان، در بخش های مختلف کتاب، به ظرافت و زیبایی بیان شده . جس ارزشی انسان گونه برای سگ دخترش قائل است و در چالش هزینه های بالای درمان حیوان و بی پولی مفرط خانواده، او را مستحق برخورداری از حیات می داند و برای نجاتش دست را برای هر درمانی باز می گذارد. خانواده این روزها شکل متفاوتی دارد. پسر نوجوان خانواده بشدت آرایش می کند و مورد تمس هم سن و سالانش است و دختر خانواده از هر آرایش و آراستگی به دور است و عاشقانه به ریاضیات و اعداد علاقه دارد. طبق ساختار داستان های عامه پسند، کلیت داستان ، نمایی اغراق آمیز از ماجراهایی اتفاقی و نمایشی است که اگر یکی اتفاق نمی افتاد، سایر حوادث، خوبخود ایجاد نمی شدند، اما چینش هوشمندانه و خوب رفتارهای اجتماعی طبقات مختلف مردم در محور قصه، این اتفاق ها را پذیرفتنی و قابل باور نموده . مسلما نکات ظریف و کارآمد تربیتی ِ در بدنه ی داستان ، توجه مادران همیشه نگران را به خود جلب می کند.
یک بعلاوه یک جوجو مویز نشرآموت
-عضو افتخاری کتابخانه ای که در آن حافظ و شاهنامه و داستان نویسی تدریس می کنم، شدم. یک روز پنج تا کتاب گرفتم و نشستم یک بند به خواندن شان. یک بعلاوه یک، چهارمین کتاب بود. -حالم دل و روحم اصلا خوب نیست. اصلا خوب نیست. داستان های عاشقانه ، با اینکه هیجان دارند و خوش خوشان اند، اما حالم را خوب نکرد. مادرانگی بیشتر تاثیر می گذارد روی روان پریشانم. کتاب را دوست داشتم. مادرانگی هایش را دوست داشتم.-مادر خانم هایی که دغدغه ی تربیت صحیح دارید ، بخوانیدش . کیف می کنید. قول می دهم. -نفهمیدم مویز را به س (یا) بخوانم یا ر (یا) ؟ اشاره هم .اما از ناشر و مترجم، ی جواب نداد. مویس که به س (یا) ست. پائولین سارا جو مویس ! پس همان مویز خودم! به س (یا) !!





منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/04/post-735/یک-بعلاوه-یک




اسیر شدیما

درخواست حذف اطلاعات

زنگ زده و کلی حرف زده و دعوا کرده و دستور داده و ....حالا بعدا شاید در موردش گفتم.اما...عزیزمن...جیگر من... محبوب من...وقتی دم و دقیقه میری خونه ی ی و اون نمیاد خونه ت، وقتی فرت فرت تلفن می زنی به ی و اون بهت تلفن نمیزنه ، وقتی وار وار محبت زبونی ج می کنی برای ی و بازخورد نمی بینی ، با خودت نمی گی شاید طرف از من خوشش نمیاد... شاید منو نمی پسنده... شاید دوست نداره با من رفت و آمد داشته باشه. خب لامصب، یعنی یکبار هم این فکر به ذهنت خطور نکرده؟ واقعا نکرده؟ آخه مگه میشه؟شما یاد نگرفتی که این خیابون دوطرفه ست؟ که باید هر دو طرف باشن تا بشه؟ یک نکته ی دیگه:اینکه به ی ( فرضا به من) زنگ بزنی و پشت سر اون یکی کلی حرف بزنی و قصه ببافی و آ ش هم بگی( بخدا من خیلی دوستت دارم ها. هیچ رو اندازه ی تو نمی خوام . اما فلانی خیلی نامرده. خیلی ها!! اصلا جواب محبت آدمو نمیده)، با خودت نمیگی که کمترین فکری که به ذهن من بیاد اینه که ، پشت سر من هم همینها رو به فلانی میگی؟خب قشنگ جان! وقتی عینا بهت میگن که( لابد در مورد من هم به فلانی همین ها رو میگی) و بعد تو هر هر می خندی، ...بگذریم...از من بر نمیاد بهت بگم ، اما خودت هم همتی بنما. اصرارت برای رفت و آمد و دوستگانی با دیگران رو بگذار کنار خواست و سلیقه ی همون دیگران. جایی که نمی پسندن و نمی خواهنت، اینقدر بیخود اصرار نکن.قبل تر از اون، اینقدر پشت سر مردم حرف بیخود نزن. نزن. نزن. نزن!






منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/04/post-736/اسیر-شدیما




سرده

درخواست حذف اطلاعات

امسال به طرز غریبی پاییز و سرما را دوست دارم. اگر چه که پادرد و رنج زانوی ناسورم را زیادتر می کند، اما سرما طوری شده که کیف می کنم از لرزیدن و احساس خنکا .این تغییر عظیم برای منِ سرمایی شاید فقط یک دلیل داشته باشد:می خواهم تابستان داغ و تلخ و سیاهی را که از سر گذراندم، فراموش کنم.



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/04/post-737/سرده




به اون راه

درخواست حذف اطلاعات

فکر کن توی شهر به آن بزرگی، توی آن جمعیت چند ده میلیونی، توی آن ازدحام و همهمه ی دم غروب ، بین این همه آدم باید چه ی را ببینم؟؟؟؟گفت:-شوهرت منو دید !! تو هم دیدی..اما خودتو زدی به اون راه! خیلی کلکی! گفت: بعد از اون روز که تلفن زدم بهت، اونقدر بهت فکر ...اونقدر بهت فکر ...اونقدر بهت فکر که خدا امروز تو رو به من داد. ببین چقدر خدا منو دوست داره. اونقدر تو رو خواستم که بهم دادت. راستی اون روز طاقت نیاوردم به فلانی هم پیام دادم، گفتم خیلی نامرده که نمیاد خونه مون. تو کی میای پس؟
پانزده شانزده دقیقه ای حرف زد. نگاهم به آن سمت خیابان بود که ساختمان پزشکان را رد نکنم ، گم نکنم، مطب طبقه ی چندم بود ؟ آسانسورش درست بود؟-تو هم منو دیدی..اما خودتو زدی به اون راه...ای کلک!!!
*میگما خدا جان...شما که آرزوها رو اینقدر سریع اجابت می کنی... ماس دعا داریما ....
*آمدم از قرچ قرچ قیچی و سوزن بخیه بنویسم... او آمد نشست وسط حرفهام!!عجبا!



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/06/post-738/به-اون-راه




این هم یه مدلشه

درخواست حذف اطلاعات

کتابهای زیادی در مورد تربیت و پرورش کودک و نوجوان و ... خوندم و خوندیم. اما هیچ کدوم عملا به هیچ دردی نخورد. جز این که آدم رو سردرگم کنه که بچه ی من چه عیب و ایرادهای اساسی و لاینحلی داره. و خودم چه موجود مرخزف ناجوری هستم!از شوخی گذشته، فکر می کنم بجای اینکه در مورد تربیت کودک و فرزند در هر رده ی سنی، مطالعه کنیم،بهتره که اول در مورد خودشناسی و شناخت خودمون بعنوان بالغ و والد ، مطالعه کنیم. وقتی تونستیم خودمون رو مدیریت کنیم یا لااقل بپذیریم که روح و روان و شخصیت و ساختارمون ، چه کم و کاستی هایی داره، می تونیم ترمیمش کنیم و والدین بهتری باشیم. کتابهای (دانه) از موسسه انتشارات صابرین، اونوقتها که جوجه م تازه دنیا اومده بود، دم دست من و آقای همسر بود. عنوان هایی مثل( چگونه پدر بهتری باشیم، چگونه مادر بهتری باشیم، بازی های مخصوص ک ن و ...) .اما اگه فکر می کنین که خوندن این کتابها باعث میشه موقع عصبانیت ؛ خارجکی وار آرامش داشته باشین و فرشته خصال بمونید و با مهربانی و لبخند فرزند جان رو در آغوش بگیرین و مثلا بگین: ( عزیزم، ایرادی نداره که تلویزیون رو ش تی، پیش میاد دیگه. ما می تونیم یک تلویزیون ال ای دی دیگه ب یم. اما اگه داد بزنیم و روح تو مخدوش بشه، دیگه نمیشه از روح فروشی، یک روح ک نه ی دیگه ب یم برات) ، زهی خیال باطل! چرا که شما هم در پنهانی ترین زوایای روح و روان تون والد های خشن ایرانی و قلدری دارین که اول داد می زنه، بعد تهدید و تنبیه می کنه اون فرزند طفل معصوم تلویزیون شکن رو!القصه!با سرک کشیدن توی سایت رشد و امثالهم که کتب روانشناسی دارن، میشه عناوین متعددی برای مطالعه در باب فرزند پروری مشاهده کرد.
-منظورم از جوجه، پسرجانه که الان دیگه عق شده برای خودش.-تلویزیون معرف حضور هست دیگه؟!!



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/14/post-739/این-هم-یه-مدلشه




لوسِ ننر

درخواست حذف اطلاعات

پسر یکی از نزدیکانم چندروز قبل پیامی با این مضمون داد:سلام خانم سراوانی... حتمامنو نمیشناسی دیگه. کتاب داری دیگه.اونم چندتا. نباید هم منو بشناسی. فلانی و فلانی و فلانی( همسرجان و پسرها) چطورن. امیدوارم اونها منو بشناسن. حالا میگم بیا زندگی منو هم بنویس. کتاب پرفروشی میشه.
مضمون پیام این بود نه عین پیام.می خوام بگم چققققققققققققققققققدر متنفرم از این نوع پیام ها که نمیان نمیان نمیان، وقتی هم میان سراغ آدم با لحن طلبکار و حق به جانب، غیرمودبانه، حرف می زنن. گفتمش: مشناسو تره لله! دیگه نگفتم ( نیم وجبی!!! تا وقتی می دیدمت هربار دست و پاهای کوچولوت رو دراز می کردی و می گفتی ( بخار..بخار... یعنی بخارون) بس که پشه های شمال کبابش کرده بودند) حالا که تاج و کاکل درآوردی، دیگه ما شدین خانم فلانی!!!؟؟ )*جالبه که قبل تر هم همینجا پیامی داشتم شبیه این.میگم طوری نباشین که آدم مجبور بشه پیامتون رو حذف کنه و خودتون رو هم مورد عنایت قرار بده. ایشششش!




منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/14/post-740/




آبانی

درخواست حذف اطلاعات

آمار دخترای آبانی داره میره بالا.خیلی خیلی مبارکه.خواهر کوچیکه هم آ ای آبانه.ببینیم این دخترک آ آبانی، اسمش چیه و کی میاد.زنده و سلامت بمونه الهی.



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/14/post-741/آبانی




این هیولا تو را دوست دارد

درخواست حذف اطلاعات
روجا زن جوانی ست که با دنیا سرجنگ دارد. تقریبا هیچ از نیش زبان تند و تیر و طعن گویش در امان نیست. کودکی اش با خاطراتی ناگوار و تلخ پیوند خورده که تمام زندگی اش را تحت الشعاع قرار داده. در حالیکه در مراسم ختم، سرقب در تازه درگذشته اش نشسته، در ذهنش با او کل کل می کند و سنگ وا می کند. او را مسبب تمام تنهایی ها و رنج های کودکی تا الانش می داند و قصد بخشیدن و فراموش ندارد. آدمهای اطراف پدرش را می چزاند و می خواهد انتقام بی توجهی های پدر را از همه ی دنیا بگیرد . همراه شدنش با دخترک گمشده ای که حرف نمی زند و محتاج امنیت و پناه اوست، آن وجه لطیف و مادرانه ی روجا را نشان خواننده می دهد. روجا راحت دروغ می گوید.به گفته ی پدرش زندگی او اصلا با یک دروغ شروع شده. اما راست های فتنه انگیزی هم در چنته دارد. اسم های شمالی، خلق و خوی مردمان شمالی ، مختصات و ویژگی های شهر شمالی(انزلی) و دگرگونی های آب و هوایی اقلیم شمال ایران، داستانی باو ذیر و مقبول فراهم نموده . روابط داستان از طبیعت نگی و رئالیسم اجتماعی پیروی می کند . زن های قصه به اقتضای آفرینش شان، اغواگری، عاشقی، سر و گوش جنبیدن، خشم و ناباوری را در رفتارهاشان نشان می دهند و داستان هایی از جذ ت عشق های قدیمی و بی روحی عشق های جدید، رقم می زند. هیولایی که از حقارت و کینه و عقده های سرخورده در وجود انسان شکل گرفته، نیز می تواند آدمها را دوست بدارد و روحی ترس خورده و لطیف داشته باشد.
این هیولا تو را دوست دارد لیلی مجیدی نشرچشمه
-ونوشه را می توان وَنَوشه نیز خواند. شکل دیگری از بنفشه. این یکی از زیبایی های قصه بود. هرجا این اسم را دیدم، بر وزن بنفشه، خواندمش تا دلم پر از خیال بنفشه شود. -ای وای که بی توجهی به روح یک کودک چطور زندگی اش را ویران می کند. ای کاش که حواسمان باشد. ای کاش که حواسم باشد. -این هیولا را دوست داشتم.





منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/14/post-742/این-هیولا-تو-را-دوست-دارد




نبودنت

درخواست حذف اطلاعات

ع ش را هرجا ببینم، به شدت تکان می خورم.بلافاصله انگار دستی آهنین ، تا عمق ام فرو می رود، دل و جگرم را در حالی که چنگالش را در امعاء و احشایم می پیچاند ، فشار می دهد و بیرون می کشد. خون فوران می کند، فوران می کند، فوران می کند تا از درد ، لمس و بی حس شوم.نبودن پدرم یک همچین دردی دارد.کو آن چیزهایی که می گفتند غم سبک می شود، سرد می شود.کم می شود؟کو؟به هزار و یک غصه دچارم. به هزار و یک غصه!



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/14/post-743/نبودنت




دردی ست غیر مردن

درخواست حذف اطلاعات

بعضی وقتها درد نوشتن می گیردم. بدجوری. مثل درد زایمان. آنقدر که تا حوالی لپ تاپ قدم رو می روم و می روم و می روم تا بالا ه بازش کنم و آن فولدر نیمه کاره را ندیده بگرم و بیایم سراغ وبلاگ. حالا یا چیزی بنویسم، یا نوشته های قبلم را بخوانم و بخوانم و بخوانم تا گریه کورم کند و تمام!
چرا نمی خواهم بنویسم؟غلط زیادی . دل دادم به دل دیوانه ام. حرف از پدری بود که باید از خانه دور می شد، باید سخت می شد، باید نرم می شد، بی که بخواهم ، بابا را نشاندم توی قصه. نه دور شد، نه سخت شد، نه نرم شد. مردی شد بی شباهت با مردی که قصه می خواست و بی شباهت به بابا.هرچقدر هم که بی شباهت باشد، هرچقدر هم که ی قبول نکند ذره ای اشتراک و همانندی با بابا را، خودم که خوب می دانم چه کرده ام. خودم که می دانم بچه شدم و بابا را دیدم و از گذشته و دورنمای خاطره هایی که از بس دورند، بیشتر شبیه خیال اند، نوشته ام. خودم که می دانم.حالا جرات ندارم فولدر را باز کنم و بابای توی ذهنم را ببینم. اصلا مگر زور است. دوست ندارم با خیالاتی که با خاطره های محوم ساخته ام روبرو شوم. اصلا شاید شبی، بزند به سرم و تمام فولدر را حذف کنم.



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/08/18/post-744/دردی-ست-غیر-مردن




خواب عمیق گلستان

درخواست حذف اطلاعات

از جمله خوشبختی های ناگهانی و غیرمترقبه، رسیدن بسته ی پستی چاپ ششم پرتقال خونی و چند ساعت بعد ، دیدن پست تبلیغی کتاب جدید در صفحه ی اینستاگرام انتشارات ققنوس می باشد.کتاب جدیدم ( خواب عمیق گلستان ) به زودی با انتشارات هیلا از مجموعه انتشارات ققنوس منتشر می شود.جدای از ذوق و شوق زیادی که برای دیدنش دارم، ( قبلا چاپ شده ی بدون جلدش را برای تصحیح نهایی داشته ام و کلی ذوق مرگ هم شده ام)، آرزو می کنم که مهربانی و محبت خوانندگانم را همچنان داشته باشم . قصه ام مورد پسند و توجه شان قرار بگیرد.به امید خدا.
خبرش را ایـــــــــــنجا ببینید.





منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/25/post-732/خواب-عمیق-گلستان




آوار

درخواست حذف اطلاعات

واقعیت این است که حواسم اصلا پرت نمی شود. هرقدر هم که پشت سرهم کتاب بخوانم، پشت سرهم کار بتراشم برای خودم. هی جلسه ی مدرسه و قلمچی بروم و هی کلاس حافظ و شاهنامه و داستان، هی سریال نگاه کنم و هی دست و انگشتم را ببرم و ساق بافتنی روی پاهای سرمایی ام بکشم. باز هم حواسم پرت نمی شود.تا ع ت را جایی ببینم... خواهرها از آرشیو گوشی و ... فرستاده باشند، غریبه ترها توی کانال و جاهای دیگر گذاشته باشند، خودم توی فولدرهایم ببینم، فرقی نمی کند کجا، تا چشمم به ع ت بیفتد، ناگهان جای خالی ات درد می کند. دردش می زند پس چشم هام . می سوزد و خیس می شود. تنها که باشم هق هق می زنم. آنقدر که از نفس بیفتم. زیاد تنها نیستم اما. اینجا هم که تا چشمت خیس شود، چندنفر سراغت می آیند. اولی پسرک که دستمال به دست آنقدر زل می زند به چشم هایم که اشک رم می کند و فراری می شود .معنی و مفهوم خیلی چیزها عوض شده. خیلی چیزها از ارزش و اعتبار افتاده. خیلی چیزها از فرط بوی تعفن و گندیدگی ،انزجارآور شده اند . مانده ام که زندگی چه درس های دیگری دارد که به من بدهد . حرف از کم آوردن و ب و اینها نیست. مثل آدمی که زیرآوار ز له گیر کرده، لمس و ت، چشم باز و بسته می کنم که ببینم کی تمام می شود. می دانم دستی آوار آجرها را پس نمی زند. می دانم که چشمی اگر ببیند، تلی خاک و سنگ روی آوارم خواهد ریخت. چشم می کشم برای تمام شدن این سیاهی ناتمام.برای ختم این دایره ی باطل .



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/23/post-730/آوار




چاپ ششم پرتقال خونی

درخواست حذف اطلاعات

چاپ ششم پرتقال خونی جان منتشر شد.و بالا ه نشان جایزه ی ادبی جلال روی جلد کتاب درج شد. چقدر چشم به راه این نشان روی جلد کتاب بودم من!
#پرتقال_خونی#پروانه_سراوانی#نشرآموت#نامزد_جایزه_ی_ادبی_جلال_آل_احمد





منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/25/post-731/چاپ-ششم-پرتقال-خونی




پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت

درخواست حذف اطلاعات

سه پیرزن و دو پیرمرد بالای هفتاد سال، خسته و کلافه از قوانین سختگیرانه ی خانه ی سالمندان، دست به کارهایی می زنند که پلیس، مطبوعات ، موزه و فرزندان شان را به حیرت و شگفتی وا می دارد . قرص های قرمز خواب آور و آور را دور می ریزند. داروهای کم کننده ی اشتها را نیز . در گراند هتل سوئیت شاهانه می گیرند، تابلوهای رنوار و مونه را از موزه می ند، برای پس دادن تابلوها باج می گیرند، دست به سرقت صندوق های خودپرداز می زنند. مدت کوتاهی در زندان هستند و در نهایت با پرواز با کاراییب، پول های ربوده شده را صرف تفریح و خوشی های پیرانه سری می کنند . ناگفته نماند که سالمندان کشور و پلیس را نیز از لطف و مرحمت خود بی نصیب نمی گذارند و برایشان پول می فرستند . سالمندان به اقتضای تجربه های زندگی و کارآمدی ذهن و منطق شان، نقشه هایی بی نقص برای سرقت و تب اری طراحی و اجرا می کنند ، طوری که پلیس و دیگر افراد دخیل در ماجرا، قادر به پیش بینی اعمال شان نیستند . نکته ی جالب در داستان، شکوه و ن یتی افراد از سیستم حکومتی سوئد است که به رفاه وآسایش سالمندان اهمیتی نمی دهد. افراد بعد از پنجاه سالگی ، تحت عنوان بازنشسته و سالمند مجبور به زندگی در خانه سالمندان هستند که قوانین دست و پاگیری در مورد ساعات ورود و وج به بیرون، ساعت خواب و میزان و نوع غذا و نوشیدنی مصرفی در آن سختگیرانه تر از همان قوانین در زندان های کشور است . به همین دلیل سالمندان اقامت در زندان را به بودن در خانه ی سالمندان ترجیح می دهند و برای رسیدن به رفاه زندان، تب ار شده و دست به سرقت های عجیب می زنند.
پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت کترینا اینگلمن سوند برگ نشرآموت




منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/23/post-729/پیرزنی-که-تمام-قوانین-را-زیر-پا-گذاشت




محبوب زیبا

درخواست حذف اطلاعات

یک آهنگ م کشف کرده ام.حتما گوش بدهید. بنوشیدش.
محبوب زیبا از طاهر قریشی



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/19/post-728/محبوب-زیبا




اهل کلمه

درخواست حذف اطلاعات

اولین بار نیست که این حس قشنگ را تجربه می کنم، اما هر بار آنقدر کیف می کنم و دلم لب پر می زند از خوشی و می که حد ندارد.چه آن وقتی که شاگرد بی حس و حال و بی دقت در پاکیزگی و نظم و ترتیب شخصی ِ چند سال قبلم، با چند تا تکان و تشویق به داستان نویسی ،دل به دل کلمه ها داد و زبر و زرنگ، حتی از خواب ها قصه نوشت و پای ثابت فعالیت ادبی پژوهسرای اداره شد، چه وقتی در کارگاه داستان نویسی، دخترک کلاس پنجمی آنقدر عاقلانه و ماهرانه می نویسد ، چه وقتی مامان یک از هنرجوها که از سرکنجکاوی کنار دخترش توی کلاسم می نشیند و بعدتر می فهمم خودش هم میل سرکشی به قصه گویی دارد اما هرگز به آن مجال ابراز نداده و وقتی از او می خواهم که حتما برایم قصه ای بنویسد و بیاورد، با برق سوزاننده ی توی چشم هایش، پر اشتیاق گفت: (شما چکار می کنید با آدم؟ من همیشه می داونستم که بلدم قصه بسازم.اما هیچ وقت فکر نمی بخوام چیزی بنویسم. خیلی انگیزه می دین به من ). و قول می دهد که بنویسد و برایمان بخواند. چه وقتی اینجا پیام های شگفت انگیز می بینم.
هدای نازنین!
من آدم خیلی سعادتمندی هستم که این پیام ها را دریافت می کنم. خدا خیلی دوستم دارد.( درست در همین لحظه ای که این پیام ها را می خوانم یا می شنوم).می دانی که عشق به کلمه و قصه، ریشه کن شدنی نیست. اگر اهل قصه باشی، چه نویسنده، چه خواننده، قصه تا آ راه، در آدم می جوشد و همیشه این قصه است که ترا دیوانه وار به سمت کتابها و ها و ترانه های می کشاند.هرجا قصه ای باشد، تو نیز همانجایی.خوشحالم هدی. خوشحالم...
ه که همیشه می نویسد!
لطفا بنویس. ایده جمع کن و طرح بریز و کلمه بساز.خدات در همه حال ، از بلا نگه دارد!

- هدی، پیغام گذاشته و این یعنی می خواهد پیامش فقط برای من باشد. پیامش برای من.اما بازخورد حس و حالی که در من خلق شد، حالی باشد میان من و این خانه.
- به هدی:قبل تر هم گفتم. اینستاگرام برایم ویترینی جذاب و رنگ رنگی ست که بی نهایت چشم نوازی می کند. اما خانه ی اصلی و واقعی حرفهایم همینجاست. همین وبلاگ. حرفهایی که اینجا می زنم را، کمتر یا هرگز بتوانم در فضای اینستاگرام بزنم. اینجا راحتم. آسوده ام. و خیلی حسرت وبلاگهایی را دارم که در این یکی دوسال اخیر سوت و کور شده اند یا سالی یکی دوبار بیشتر حرف نمی زنند.



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/19/post-727/اهل-کلمه




محبوب زیبا

درخواست حذف اطلاعات

یک آهنگ م کشف کرده ام.حتما پیدا کنید و گوش بدهید. بنوشیدش.
محبوب زیبا از طاهر قریشی



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/19/post-728/محبوب-زیبا




راز

درخواست حذف اطلاعات

گردش کنار ساحل یک گروه یازده نفره در سال 1976 در خود رازهایی دارد که به سرنوشت پسرکی پنج ساله در سال 2015 گره می خورد . مردی در انفجار معدن کشته می شود و همسرش با رویای مادری، به زندگی ادامه می دهد. دختری بی اطلاع از بارداری و علایمش ، ناغافل زایمان می کند و گره ی زندگی آدمهای اطرافش را پررنگ تر می کند . مهاجرت به استرالیا و بازماندن در انگلستان دچار خش الی تابستانه، دو سوی ماجرایی ست که راز را شکل می دهد . نیاز به کلیه برای یک بیمار دیالیزیِ دسال، بهانه ای ست برای رمزگشایی ماجراهای چهل ساله . راز داستانی ست پر از هیجان و کشمکش . از آن کتابها که باید تمامش کنی تا بشود زمینش گذاشت . رفتار آدمهای (راز) ، مطابق فرهنگ و جامعه است . رفتن ها و ماندن ها، جای تعجب ندارد و برای همگان پذیرفته است . عشق های سرخورده و خیانت دیده و به کام رسیده، در موازات هم در زندگی آدم های داستان جاری ست و هرکدام فرجام مناسب خود را دارند .

راز کاترین هیوز نشرآموت
-آ های شهریور ماه برده بودمش تا توی راه گریه نکنم . دستم گرفتم و توی ماشین خواندم و خواندم و خواندم. گریه هم .





منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/19/post-724/راز




آسیاب به نوبت

درخواست حذف اطلاعات

هفت هشت تا کتاب هست که خواندم و باید معرفی شوند.روی هم تلنبار شده مطالب.به ترتیبی که خوانده شده اند، معرفی شان خواهم کرد.تا اینجا ( زلیخا چشم هایش را باز می کند) و ( کودک44 ) در صدر ج شگفت انگیز های ذهنم ایستاده اند. روس زده شدم



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/19/post-725/آسیاب-به-نوبت




سوال بیجا

درخواست حذف اطلاعات

آهای زمونه...گردونه ت رو کی داره می چرخونه؟



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/19/post-726/سوال-بیجا




راز

درخواست حذف اطلاعات

گردش کنار ساحل یک گروه یازده نفره در سال 1976 در خود رازهایی دارد که به سرنوشت پسرکی پنج ساله در سال 2015 گره می خورد . مردی در انفجار معدن کشته می شود و همسرش با رویای مادری، به زندگی ادامه می دهد. دختری بی اطلاع از بارداری و علایمش ، ناغافل زایمان می کند و گره ی زندگی آدمهای اطرافش را پررنگ تر می کند . مهاجرت به استرالیا و بازماندن در انگلستان دچار خش الی تابستانه، دو سوی ماجرایی ست که راز را شکل می دهد . نیاز به کلیه برای یک بیمار دیالیزیِ دسال، بهانه ای ست برای رمزگشایی ماجراهای چهل ساله . راز داستانی ست پر از هیجان و کشمکش . از آن کتابها که باید تمامش کنی تا بشود زمینش گذاشت . رفتار آدمهای (راز) ، مطابق فرهنگ و جامعه است . رفتن ها و ماندن ها، جای تعجب ندارد و برای همگان پذیرفته است . عشق های سرخورده و خیانت دیده و به کام رسیده، در موازات هم در زندگی آدم های داستان جاری ست و هرکدام فرجام مناسب خود را دارند .

راز کاترین هیوز نشرآموت
-آ های شهریور ماه برده بودمش تا توی راه گریه نکنم . دستم گرفتم و خواندم و خواندم و خواندم. گریه هم .





منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/19/post-724/راز




مُرواری

درخواست حذف اطلاعات

دلم گرفته ز عالمدلم گرفته ز عالمدلم گرفته ز عالمدلم گرفته ز عالمدلم گرفته ز عالملبم نمی خندد!
یک کتاب خیلی قدیمی بود با عنوان (مروارید خاتون) ، آن وقتها سن و سالم کم بود. مروارید خاتون آن کتاب مظهر بدبختی و فلاکت و تمام کمی و کاستی های دنیا بود برایم. با اینکه حتی یادم نیست خلاصه ی یک خطی قصه چی بود، اما اسم مروارید خاتون ، آن مظهر بی بدیل و بی مثال سردرگمی و پریشانی ، تا همین الان توی ذهنم هست.این روزهای سخت و تلخ، مروارید خاتون وجودم ، چنبره زده روی روح و روانم. تلخ است. سخت است. زهر هلاهل است.می دانم که می گذرد، مثل همه ی چیزهای گذشتنی. می دانم که سنگینی اش کمتر می شود، می دانم...می دانم...اما حالم بهم می خورد از لب و لوچه ی آویزانم، از ابروهای گره خورده ام، از بی حوصلگی هایم برای بچه ها، از بغضی که تا ه پیش روی کرده اما نمی ترکد.نه دلم جاده می خواهد، نه سفر، کتاب خواندن افراطی هم چاره ی دردم نشده.یک بند، بند شدن به تلویزیون هم کاری از پیش نبرده.دوست دارم بخوابم. طولانی و بلند. روزهای متمادی. سالهای متمادی حتی.بیدار نشوم. ی هم بیدارم نکند. حتی با صدای نعره های ترسناک.وقتی چشم باز کنم که همه چیز تمام شده باشد. همه ی دنیا و آدم ها و ماشین ها و خانه ها و حساب های بانکی و دوربین های برداری و لقمه های غ که شمرده می شوند.اما بیدارم. بیدارِ بیدار. بیدار تر از همیشه. با چشم هایی به غایت باز . کاش کور باشم. کاش کر باشم. چه ابله است آدمی که با علم به جاری بودن فتنه ی عالم و آدم، باز هم خیال پردازی می کند برای تمام شدن این نکبت عظیم.حال دلم اب است. اب!



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/18/post-723/مُرواری




مگر می شود ق ل، ه ل را کشته باشد

درخواست حذف اطلاعات

کتاب به سه بخش تقسیم شده. بخش اول داستان هایی مربوط به دیار هرات و قندهار و سبک زندگی مردمانش ، که پر است از لطیفه های زندگی اجتماعی و فرهنگی ن و مردانش از نوع پوشش و زیورآلات تا مراسم و مهمانی هاشان . راوی این بخش اغلب ک نی اند که ناظر و شاهد عمل و ع العمل بزرگترها بوده اند و تاثیر آن را در در روح و روان شان در سالهای بعد می بینیم. بخش دوم حیرانی آدمهایی ست که نمی دانند کجای زندگی ایستاده اند و گیج بین تشخیص زمان و مکان و هویت ، در کلانتری، بیمارستان و خیابان های شهر ، محکومند به سر با توهمات درونی شان . مثل نوجوانی که یک دنیا کلمه و آگاهی به نابالغی اش تزریق شده و فردای متفاوتی پیش راهش قرار گرفته . بخش سوم سرگردانی آدم بزرگهاست که پای تدبیرشان برای جمع و جور زندگی لنگ می زند و به تصمیماتی که می گیرند، تمام و کمال ایمان ندارند . کتاب در دسته ی مجموعه داستان طبقه بندی شده، اما ارتباط بین داستان ها در بخش سوم ، تصویری از یک داستان مستقل را پیش روی خواننده می گذارد . گسست زمان در روایت این بخش ، شاید سردرگمی شخصیت های قصه ها را بیشتر القا می کند و بعد از پایان کتاب متوجه می شوی که می شود داستان های بخش سوم را از آ به اول خواند . مگر می شود ق ل، ه ل را کشته باشد عالیه عطایی انتشارات هیلا -ار عالیه عطایی، نوشته ای در همشهری داستان خوانده بودم. مطلبی در مورد آشپزی. چنان شیفته و شیدای مدل نوشتنش شدم که کتابهایش را هم یدم. هنوز یادآوری آن چند بند برنج و ادویه های کابلی که نام های دخترانه دارند، جانم را جلا می دهد. -داستان بی بیَک را عاشق شدم -زبان داستان ها را بسیار دوست داشتم -داستان اول بخش سوم را دوست تر دارم از باقی قصه های این بخش . معلوم است که می میرم برای ادبیات اقلیمی و هر آنچه به اقلیم و جغرافیای داستان مربوط است .نیست؟ اصولا پیراهن های بنفش و آبی گلدار و النگوهای قرمز و زرد ( بالأخص که ی در جایی و زمانی ،چوری صدایشان کند) قابلیت ذوق مرگ منِ خواننده را دارد. -باید برون کشید از این ورطه ی داستان معاصر، رخت خویش! پیش به سوی ادبیات اقلیمی!





منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/16/post-721/مگر-می-شود-قابیل،-هابیل-را-کشته-باشد




به دوستی که قبلا می نوشت

درخواست حذف اطلاعات

سلامبه خواست خودتان ، پیامتان خصوصی ماند.به آقایی که داستان سورئال نوشته بود گفتم وقتی بلدی به این خوبی بنویسی اینجا چکار می کنی؟ من قرار است چی یادت بدهم که خودت بلد نیستی؟جواب داده بود: برای اینکه نوع نگاه و دیدم به هستی داستان نویسی عوض شود، آمده ام. از این نگاهی که الان دارم رضایت ندارم.بعدها، باز هم برایمان داستان های خوبش را خواند.

و حالا شما:اگر نوشتن ، دغدغه ی روح و روان تان است، هیچ مانع و دیواری را جدی نگیرید. شما برای حوزه و انجمن و ... نمی نویسید. برای خودتان می نویسید.پس تنش های رایج در این محافل را ( که در همه جا هست، تهران و تمام ایران!! ) ، در مدت کوتاهی ، از سربگذرانید و فراموش کنید. این نوع روابط در همه جای این کشور گل و بلبل، مرسوم است. غصه نخورید که فقط در محدوده ی جغرافیایی شما وجود دارد.بنویسید و بنویسید و بنویسید. وقتش که رسید، خیال تان تخت شد که نوشته هاتان خواندنی شده اند، با ناشران، از طریق اینستاگرام یا سایت مربوط به انتشارات مورد نظرتان ارتباط بگیرید. مسلما از آنجا راهنمایی می شوید به تحویل اثر و مراحل بعدی که بررسی اثر و جواب مثبت یا منفی در مورد کارتان است . از جواب های منفی هم خسته نشوید. همه ی ما جواب های منفی زیادی را تجربه کرده ایم.قبول دارم که درگیری های ذهنی، آدم را خیلی عقب می اندازد و دل و دماغ نوشتن را از بین می برد.اما بالا ه این دوره ی تلخ تمام می شود.خودتان هم برای تمام شدنش تلاش کنید.موفق باشید و این بار برایم پیام بگذارید با عنوان: ( ی که هنوز هم می نویسد!)



منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/16/post-722/به-دوستی-که-قبلا-می-نوشت




مگر می شود ق ل، ه ل را کشته باشد

درخواست حذف اطلاعات

کتاب به سه بخش تقسیم شده. بخش اول داستان هایی مربوط به دیار هرات و قندهار و سبک زندگی مردمانش ، که پر است از لطیفه های زندگی اجتماعی و فرهنگی ن و مردانش از نوع پوشش و زیورآلات تا مراسم و مهمانی هاشان . راوی این بخش اغلب ک نی اند که ناظر و شاهد عمل و ع العمل بزرگترها بوده اند و تاثیر آن را در در روح و روان شان در سالهای بعد می بینیم. بخش دوم حیرانی آدمهایی ست که نمی دانند کجای زندگی ایستاده اند و گیج بین تشخیص زمان و مکان و هویت ، در کلانتری، بیمارستان و خیابان های شهر ، محکومند به سر با توهمات درونی شان . مثل نوجوانی که یک دنیا کلمه و آگاهی به نابالغی اش تزریق شده و فردای متفاوتی پیش راهش قرار گرفته . بخش سوم سرگردانی آدم بزرگهاست که پای تدبیرشان برای جمع و جور زندگی لنگ می زند و به تصمیماتی که می گیرند، تمام و کمال ایمان ندارند . کتاب در دسته ی مجموعه داستان طبقه بندی شده، اما ارتباط بین داستان ها در بخش سوم ، تصویری از یک داستان مستقل را پیش روی خواننده می گذارد . گسست زمان در روایت این بخش ، شاید سردرگمی شخصیت های قصه ها را بیشتر القا می کند و بعد از پایان کتاب متوجه می شوی که می شود داستان های بخش سوم را از آ به اول خواند . مگر می شود ق ل، ه ل را کشته باشد عالیه عطایی انتشارات هیلا -ار عالیه عطایی، نوشته ای در همشهری داستان خوانده بودم. مطلبی در مورد آشپزی. چنان شیفته و شیدای مدب نوشتنش شدم که کتابهایش را هم یدم. هنوز یادآوری آن چند بند برنج و ادویه های کابلی که نام های دخترانه دارند، جانم را جلا می دهد. -داستان بی بیَک را عاشق شدم -زبان داستان ها را بسیار دوست داشتم -داستان اول بخش سوم را دوست تر دارم از باقی قصه های این بخش . معلوم است که می میرم برای ادبیات اقلیمی و هر آنچه به اقلیم و جغرافیای داستان مربوط است .نیست؟ اصولا پیراهن های بنفش و آبی گلدار و النگوهای قرمز و زرد ( بالأخص که ی در جایی و زمانی ،چوری صدایشان کند) قابلیت ذوق مرگ منِ خواننده را دارد. -باید برون کشید از این ورطه ی داستان معاصر، رخت خویش! پیش به سوی ادبیات اقلیمی!





منبع : http://pari-parsa2.blogsky.com/1397/07/16/post-721/مگر-می-شود-قابیل،-هابیل-را-کشته-باشد