استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

دختر شیشه ای

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ دختر شیشه ای از بلاگ دختر شیشه ای دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



گذر از دوره خشم به بخشش

درخواست حذف اطلاعات
این عالم خیلی عجیبه و خیلی پیچیده ست. واقعا پیچیده ست. به این فکر می که چرا سرو جواب پیامک تبریک تولدش که بهش داده بودم رو هم نداد! ناراحت بودم. هنوزم سختمه. یاد باران افتادم. اینکه اونم نتونسته بود نمیدونم کدوم کارای منو ببخشه! به ذهنم انداختن شاید اینا برام پیش میاد که بهم نشون بده چقد کینه و چقد خشم بده و چقد اطرافیان رو اذیت می کنه... اینا برام پیش میاد که زودتر کمک کنه خوب شم به امیدخدا. إن شاءالله. با این که از بی مهری این دو دوست دلم گرفته اما اینم بخشی از زندگی و روزگاره. شاید باید دوستای جدیدم رو با دقت بیشتری انتخاب کنم. و اینکه دوست کلا یه نقطه ست توی دنیا در مقابل رسیدن به پروردگار. إن شاءالله. خدا جونم فقط خودت.... فقط خودت مهربون ترینم.... دوستت دارم یا الله... عاشقتم یا الله.... عمر منی یا الله... جون منی یا الله....❤❤❤
اینم حتما بخشی از مسیر رشد بنده ست. هرچی تو بگی، هر چی تو بخوای...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/07/08/گذر-از-دوره-خشم-به-بخشش




about ..

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/07/01/About




یا هادی...

درخواست حذف اطلاعات
خودمو به خودت میسپارم خدا اگه قراره این روزا رو ببینم، خودت کمک کن آروم بشم به نور خودت و هدایت حسین علیه السلام. اگه قراره همینطوری پیش بره و بدترم بشه، خودت نذار خدا...
یا هادی، انت الهادی و انا عبدالذلیل.. . ارحم ضعفی... یا غیاث المستغثین.. . یا معین الضعفا... ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده.... گوشه ای از کربلا جا و مکانم بده .....
یا سیدی یا مولا... مولا جانم ...یا سیدی یا مولای یا مظلوم...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/06/27/یا-هادی




میدونم حق ندارم ولی گله دارم..

درخواست حذف اطلاعات
میدونم خدا بد شدم و ناشکریه... ولی تو بگو دلمو به چی خوش کنم؟ تو اوج جوونی، نه یه همدم، نه یه رفیق، نه حتی یه ماشین که یکم حالمو خوب کنه این استقلال و خلوتش، نه یه ازدواج خوب به خاطر شرایطم، نه حمایت خانواده، نه یه حال خوب... هیچی هیچی هیچی... تو بگو دلمو به چی خوش کنم؟ تو بگو دلمو به چی این زندگی بند کنم؟ تو بگو چجوری خودمو بکشونم واسه ادامه زندگی؟ اونم با این شرایط اعتیاد و مسائلش... با اون پی تی اس دی ِ یادگاریش برای من.... تو بگو چجوری به خودکشی فکر نکنم خدا؟ تو بگو یه دختر تنهای ضعیف کم تجربه چیکار می تونه ه وسط این همه حال بد؟ دیگه کم آوردم. کم آوردم خدا. می خوام بشینم ببینم تو برام میخوای چیکار کنی.... خسته شدم خدا. روحا و جسما عمیقا خسته ام. دستمو بگیر. کمکم کن... یا جبار، یا رفیق، یا طبیب...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/05/18/میدونم-حق-ندارم-ولی-گله-دارم




این روزها که می گذرند

درخواست حذف اطلاعات
حالم خیلی بده و به شکل مس ه ای ناخودآگاهم داره انکارش میکنه. یه جوریم که میدونم اگه یه چیزی دیگه پیش بیاد، مث این دوتا شرایط ا ی، تولد خواهر زاده و اون پول پارتی مس ه! دیگه یهو می برم. میدونم یه جوریم که منتظر تلنگرم که درد این چند وقت رو بریزم بیرون. دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم. به طرز مس ه ای کاملا عادی جلوه میدم همه چی رو. کاش تموم شه بالا ه.
+ دیروز خونه سودابه بودیم با مرجان. حالش خوب نبود. و عجیب بود که حالشو می فهمیدم خیلی! خیلی از حس و حالش رو. اون تنهایی عمیقش رو منم درک میکنم عجیب.... عجیب...اون نگاه غمگین و ماتش... خیلی چیزا... الحمدلله که خدایا اینجور آدما رو سر راهم گذاشتی... ک بهتر همو درک کنیم. الحمدلله الحمدلله الحمدلله.
+ ب توی نجوای تلگرام یه کلیپ داد از اون کتاب مورد علاقه آقای ابراهیمی! دوسش داشتم. کیف داد... وقتی حس می کنی بالا ه یکی یه جایی حواسش به تو هست، وقتی که فکرشم نمیکنی. :) خدایا کاری کن خوب شه حال ما....❤



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/04/31/این-روزها-که-می-گذرند




pool party اجباری!

درخواست حذف اطلاعات
توی همین روزا ک یکی از دغدغه هام آروم بودن و انزوای زیاد از حد خودمه، مجبوری باید برم به قول غزل پول پارتی! اینکه به من نگن برنامه مشروب خوری دارن، تا یکم میریم توی آب بعدش بفهمم. مشروب سرو کنن، همه بخورن، حتی اون دخترک متولد ۷۷. و تو هی فاصله بگیری و بچسبی به دیواره ی انتهایی است . وقتی هیییی بهت تعارف میکنن بیا تو هم بخور، اینکه خدا می دونه چقدررررر توی دلم هی یکی میگه برو بخور، یکم بخور که یکم شاید بهتر سه ح ، بعد اون یکی بهت نوید بزنه که اونوقت دو هفته دیگه که میری مشهد با موسسه چی؟ چجوری میخوای بری پیش رضا؟ یاد حرفای پدر دوست فاطمه... هی هی هی هی اون لحظات سعی کنم پررنگشون کنم که مبادا برم سمتش. کمک خواستن از خودشون... چقدر خوب شد که نشد الحمدلله. بعدش دیگه چقد حالم بد شد. دست خودم نبود. مستیاشو که می دیدم... اینکه منو گول زدن و بهم نگفتن و به زور بردنم... اینکه چقدر حضور من هم اونا رو اذیت کرده و هم خودمو. اینکه همه جا اضافیم. اینکه من می خوام تو جمعا باشم، می خوام تلاش کنم منزوی نباشم، ولی نمیشه. این مشروب لعنتی سایشو انداخته رو زندگی م وحشتناک... اینکه اینطوری خودمو دلداری داده بودم که چهارشنبه ست و بابا میخواد بخوره مست کنه، حداقل میرم اونجا و تا آ شب نیستم و کمتر اذبت میشم و کلاس آرام فردا هم سرحال تر باشم. اونوقت میرم اونجا و اینطوری، اون همه و حرف بد شمیدن، توی اون فضا بودن، مردن و مردن و مردن.... بعد اومدن خونه و دیدن مستی بابا.... نمیتونم بگم چقدر خسته م از اینهمه انرژی گذاشتنم و حس پس زده شدنم... نمیتونم بگم چقدر درد داره دلم... نمیتونم بگم... در واژه نمیگنجه... نمیگنجه....



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/04/28/Pool-party-اجباری




آب میوه.....

درخواست حذف اطلاعات
نمیخوام خودخواه و ناشکر باشم.فقط وقتی از بیرون اومدیم با مامان، و دیدم که آبمیوه ای که عمو برای عیادتم آورده بود رو باز کردی و شده مزه ی بساطت .... + میام اتاق و بغضمو میشکنم، صورتم خیسه و این روزا بهونه ی قطره ی چشمام منو مرخص می کنه از جواب دادن به چراها........ آخ آخ آخ... + آ قصه من نزدیکه... اینطوری پیش بره فکر کنم واقعا نزدیک باشه. با وجود هجوم اینهمه فکر و اینهمه حال بد و این سردرد، سکته هم این روزا برام چیز عجیب و دوری نیست حتی....



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/04/14/آب-میوه




افطاری، تولد و ..

درخواست حذف اطلاعات
دیروز با آذر افطاری بیرون. دم اذان زاده صالح علیه السلام. اونجا. بعدش زی ون. یهو آذر آروم گفت دلم مشهد میخواد. گفتم منم. خانمه کنار آذر شنید حرف آذر رو و گفت کربلا بخواید ازش. مشهد رو بخواید ولی کربلا هم می ده. بعد بغضش گرفت. گفت کربلا بگیرید.... عجیب بود. ک خانمه کنار آذر بود. ک آذر اینو گفت. ک شنید. یا صالح بن موسی الکاظم.... کربلا مون رو میدی آقا؟ دارم می میرم واسه یه لحظه دیدن ایوان نجف .... آخ آخ آخ..... دلم میخواد داد بزنم اسمتو فریاد بزنم تو کوچه پس کوچه شهر عشق تو رو جار بزنم.....
سخت ترین روزای عمرم و میگذرونم خدا جونم. خودت نور باش برام. یا نور....... یا نور............. یا نور................

+ بعدش با آذر رفتیم اش سیدمهدی. چای یدیم. کیک پخته بود و برای آذر آورده بود. با هم با چای خوردیم. بعدش آش خوردیم. بعدش دوباره دم مترو چای یدیم تو مترو با کیک خوردیم :) . بعدش آذر فهمید. توی راه برگشت گفت خواهرت داره میره؟ گفتم آره. گفت اذیتی؟ گفتم آره. دیگه حرف زدیم یکم. گفت از کنار هم گذاشتن یه سری چیزا فهمیدم. اینکه توی راه رفت گفتی که خدا داره دست می ذاره رو حساس ترین نقطه ضعفت که وابسته نباشی و .. . شبش یکم براش حرف زدم. از بابا. خیلی اذیت بودم ب دوباره.
دیروز بعد کلاس داشتم توی حسینیه می خوندم که نمی دونم سودابه بود یا آذر یه قاب گذاشتن کنارم. بعدش دیدم. اون ع ی بود ک عید با هم بیرون بودیم ازم انداخته بودن. تکی. خیلی ناز بود... واقعا خداروشکر. چقد خوبن... چقد شرمنده شدم.
واسه تولدم مرجان گفته بود بریم موسسه پشت بوم ک یکم حرف بزنیم. تولدم بود و ما یکشنبه ش رفتیم موسسه. بعدش یکم پشت بوم بودیم، اومد، بعد مرجان یه دقیقه رفت پایین و بعد با آذر و بادکنک اومدن و گفتن تولدت مبااارک. نمیتونم بگم چقدر ارزشمند بود برام محبتشون. اینکه آذر از سرکار و زبون روزه اومده بود. مرجان از و روزه و امتحان . اینکه سودابه می خواسته بیاد با وجود بچه ش. اینکه وقت گذاشته و واسه پایان نامه م کلی پرس و جو کرده که چه کت و اینا خوبه. از گروه پژوهش و مشاور موسسه و ... . نمیتونم بگم چقدر ارزشمند بود کارشون برام. هدیه شون. فوق العاده. بی نظیر. جالبیش برای جای کار بابا بود! انتشاراتیش! اینکه مرجان زودتر اومده بوده و بادکنک باد با خانم فاطمی. اینکه آذر روز قبلش اون همه کتاب ک ۶ جلد بوده رو آورده موسسه. زبون روزه. اینکه مثلا حتی دیروز مسوول آموزش باران اینا رو ببینم و هنوز یادش باشه و بگه تولدت مبارک و ما اون روز گفته بودن بهت تبریک نگیم. نمیتونم بگم چقد چقد چقد شرمنده و خج زده م. خیلی. خیلی خیلی خیلی زیاد..... محدثه هم ک اونجوری با محبتش......... چی بگم خدایا.... الحمدلله. الحمدلله. الحمدلله. قربونت بشم خدا ک انقد بنده هات خوبم دیگه خودت چی هستی آخه.... هایت روی زمین ... تو خوب نیستی خدا. خوبی از توئه. هرچی خوبیه منشأش تویی خدا جون دلم... بی نهایت ممنونتم❤❤



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/03/05/افطاری،-تولد-م.




تاریخ نگاری

درخواست حذف اطلاعات
۱۹ اردی بهشت بود تصمیم شوم قطعی شد و فردا یعنی ۲۲ اردی بهشت هم قراره قرارداد ببندن احتمالا.
+ ۲۱ اردی بهشت، آ ین شعبان، اونم ، دیدن کاغذ کادو می آید مهربان ترین تو کیف جلویی م توی کلاس فاطمه طور و ف و م. مدارس ی. پیام به و ص :) عیدی حضرت... نگاهشون.... می آید مهربان ترین... این چند روز هم دوشنبه ک محدثه از حرم پیام داد یا عسل زنگ زدن چهارشنبه شیدا زنگ زد پنجشنبه عاطفه پیام داد تازه لایو از اینستا هم بود. اصن عجیب غریب رار علیه السلام حرف میزنن باهام. پنجشنبه ۲۰ اردی بهشت هم توی مشترک گفتن إن شاءالله امسال می برنمون... اگه حضرت بطلبن. إن شاءالله



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/02/22/تاریخ-نگاری




صحبت با خود خودت بابا جونم

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/02/13/صحبت-با-خود-خودت-بابا-جونم




مهربونی

درخواست حذف اطلاعات
امروز با سارا داشتیم کار میکردیم یهو اومدن پشت ما و دستاشونو انداختن دور گردنمون. حس خوبی بود. یا مثلا وایساده بودم یهو گردنمو بوسیدن گفتن برو جلو. توی دوشنبه موسسه مراسم ک بودن. ولی فکرشون مشغول بود. خب کلاس داشتن. آی دونت نو. الحمدلله. خدا جونم شکرت. قرص هم خوردم. دیگه نمیتونم بیدار باشم. الحمدلله. خدا جونم ممنونتم دوستت دارم ربی..دوستت دارم یا الله...❤



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/01/27/مهربونی




اولین کلاس موسسه ۹۷

درخواست حذف اطلاعات
دیروز صبح زاده الحمدلله. اون خانمه ک شیطونه و پر انرژی رو دیدیم. گفت کنار ضریح حسین علیه السلام یادتون بودم! خیلی عجیب بود. الحمدلله......... یا حسین... حسین من.... بعدش برگشتنی اون خانمه ک مسوول هم هستن، فهمیدن ک صبحانه نمی مونیم. همین که فهمیدن هم خودش عجیب بود....یعنی قطعا یه اراده ای در کار بود. پارچه متبرک حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رو دادن بهمون. گفتن انگار عید اونجا بودن و حتما قسمت بوده که روز شهادت پدرشون بهمون برسه.... عجیب بود. الحمدلله. خدایا شکرت. بعدشم موسسه و درس رفق و مدارا. اینکه چون صبحش اونجا بودم. دیر رسیدم اما شروع نشده بود. تا رسیدم سلام اینا شروع شد. الحمدلله. بعدشم پشت بوم چند تایی. اینکه وقتی ب لطیف بودن مثلنی م می خندیدن، سر جریان ایده های تولد , ک در جریان نبودن، ای جانممم یهو ب قول آذر جدی دفاع می د. اینک خودش می دونه خط قرمز است کجاست. قبلشم درباره روحیه کتمانم صحبت می ک انگار نمیخوام نالطیفی م رو نشون بدم. نمی دونم. فکر کنم. بعدشم شهر کتاب و پارک دمش با آذر... صحبتای دیروز کلاس ک چقد بهم میخورد. و حتی همون حرفی ک روز قبلش تلگرام بهم گفته بودن. تا ابراهیم نشدی تو آتیش نپر... هی بحث همین چیزا. حس چقد میخورد بهم. و دوباره بیان شدن این جمله..... الحمدلله. + یه حال خنثی ای دارم! یعنی حوصله جمع ندارم. ولی بی حوصله هم نیستم. دقیقاااااا حس میکنم لطافتم کم شده. ب خاطر شرایط و کم شدن معنویتم از اون قبلی که بوده شاید.... خدایا کمک کن... م... م به حق این عید عزیز ک امشب شبشه....شب مبعث... به به.... الحمدلله. خدایا کمک کن از فردات به بهترین شکل ممکن استفاده کنیم. إن شاءالله. الحمدلله. خدا جونم.... فردا قبل جشن دقیقا، وقت مشاوره دارم. خدایا خودت کمک کن. کمک کن هرچی خیره جاری شه بر قلب و فکر و زبانم...کمک کن خوب پیش بره خدا. کمک کن بعدش از جشن بتونم استفاده کنم. یا رسول الله مدد....



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/01/24/اولین-کلاس-موسسه-97




یا زینب سلام الله علیها

درخواست حذف اطلاعات
کتاب جنگجوی عشق رو دارم می خونم خداروشکر. امشب یه چند خطی بود درباره زن بودن... درباره جنگجو بودن زن. یاد حضرت زینب سلام الله علیها افتادم. شب وفاتشونه امشب. اینکه همچین شبی باید این چند خط خونده بشه... مثل روزی آدم می مونه . . .خدایا شکرت. شکرت یا زینبم... توی آرام هم گذاشته شد. سودابه بعدش کلی متن و ع و موسیقی و فایل فرستاد. درباره صبورترین بانو ی عالم... درباره ی مرد ترین زن عالم.... یا الله... یا زینب.... دستمون رو بگیرید حضرت. صبر می خوام ازت. صبورم کن.... صبورم کن... صبورم کن.... صبورم کن اما نه در مورد فراق مهدی م.... که من صبر تو ندارم یا زینب. یا زینب شفاعت ما رو کن که پدر عالم زودتر ظهور کنن... شما که معلم خصوصی تون خدا بوده. عالمه غیر معلمه رو بهتون گفتن. پس یعنی علم لدنی. یعنی شاگرد خصوصی خدا بودید یا زینب.... زینب من... شفاعتمون کن و ظهور رو بخواه.... یا زینب. صبر می خوام ازت صبر می خوام ازت صبر می خوام ازت.. یا الله یا حبیبی یا مولا یا مهدی... مٙهدی من... یا مولا.... یا زینب... م تسلیت میگم بهتون...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/01/13/یا-زینب-سلام-الله-علیها




بازگشت ِ همون حالا

درخواست حذف اطلاعات
هی دلم میخواد گریه کنم حتی بی بهونه قبلا زیاد گریه نمی . حتی شاید دوماه یا بیشتر می گذشت و گریه اساسی نمی گردم اما این چند وقت اخیر، نیاز دارم بهش هی... و چون شاید یه مدت نتونستم اونطور که می خوام گریه کنم، نمیدونم یعنی فکر کنم از مشهد به این طرف شاید، برای همین الان سرریز شده و منتظر اشاره. خدایا خودت کمکم کن. بیشتر عید رو حالم خوب بود حتی با وجود اون اتفاقا که روحم رو میخورد. یعنی حالم بد میشد اما میانگین ش که خوب بود. اما دوباره حس میکنم مودم به شدت داره میاد پایین. دوباره همون ح ا که حوصله انجام کاری ندارم. اشتیاق به چیزی ندارم. دلم چیزی نمیخواد. افسردگیه انگار داره برمیگرده. خدایا پیش کدوم مشاور برم بعد عید....




منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1397/01/12/بازگشت-همون-حالا




نیاز ِ تنهایی؟!

درخواست حذف اطلاعات
نمیدونم چمه ولی دلم میخواد تنها باشم دوباره یه مدت.دلم مثلا میخواد تلگرام رو پاک کنم دوباره. سرم گیجه. معده م هم اذیته.
امروز تابلو رو تحویل دادیم. حس خوبی ندارم بهش با اینکه با عشق بود. نمی دونم چرا هرکار می خوام م نمیشه... نمی دونم. بعدش اینکه دم آموزش کلاس شیدا بود............... هیچی. همین :) . بعد ترش اینکه امتحان غ مهلتش تموم میشه و واقعا نخوندم هیچی!!! حوصله هم ندارم بخونم واقعا ! چیکار کنم خدایا... خودت کمک کن خدا. یه همت و اراده ای خودت بهم بده لطفا.... دوستت دارم خدا.... دوستت دارم مهدی م....



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/12/07/نیاز-تنهایی




کمک ... پدرم... م...

درخواست حذف اطلاعات
می ترسم.می ترسم که دارو لازم بشم. می ترسم از این ح ام. از اینکه امروز انقد بی پروا می رفتم جلوی ماشین ها، که ماشینه یهویی جهتشو عوض کنه با اون سرعتش... می ترسم از خودم. می ترسم. می ترسم از این بلند بلند گریه ا و هق هقا وسط خیابون توی روز. می ترسم از اشکایی که تو مترو همینطوری می ریزه. می ترسم از حالم که جلوی رییس هم بد می شه و گریه م می گیره. می ترسم انقد حالم بد می شه که نمیتونم راه برم. می ترسم وقتی وسط گریه می بینم دستمالم قرمزه و می بینم بینی م خون میاد. می ترسم از این روزام. از این لحظه لحظه عوض شدن ح ام. مودم. واقعا می ترسم. می ترسم از اینکه وقتی روشا رو میبرم دستشویی، یهو کلافه میشم و قاطی می کنم و می زنم ب سر و صورت خودم. می ترسم. من می ترسم خدا. من میترسم زمان. بابای مهربونم. زمانم. می ترسم. بیشتر از همیشه. بی پناهم. به خدات قسم بی پناهم...... کمکم کن. مثل همیشه. این بار شاید یکم بیشتر.... کنار اومدن با خاطرات اعتیاد و دیدن شدت گرفتنش توی این روزا واقعا آسون نیست واسه به روح خسته و زخمی مث من... من قوی نیستم مث هواداراتون. خودتون کمکم کنید. که عاجز و ناتوان و مستأصل روی به خودتون آوردم. + من از به جهان آمدنم دلگیرم آماده کنید جوخه را, می میرم . . .
+ حس یه دختر دبیرستانی عاجز و ناتوان رو دارم. مثل همون روزا. همون حسا. با این تفاوت که الان ترم آ ارشدم نه یه دختر دبیرستانی. اما چرا؟ چرا نمی تونم حل کنم این قضیه لعنتی رو؟ وای که چقدر حالم بده. دارو نمیخوام. واقعا دارو نمیخوام.



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/29/کمک-پدرم-امامم




تئاتر

درخواست حذف اطلاعات
تئاتر امشب خیلی خوب و جالب بود. بارون. کوچه خلوت. و مسجد و تابلو حرم.... قتلگاه از نگاه حضرت زینب سلام الله علیها.... گریه های آذر... بغل مون. حرف زدنش. گریه هاش... بارون.... تئاتر با مخاطب دو نفری! خودم و آذر. بعدش تحلیل ها. بعدش برگشتنی. پیاده تا مترو. حرف زدنا. تحلیل ها. حس حال بدی که به اون دختره داشتم. تپش قلبی که بهم میداد. حس غم و درموندگی ش.... چهره ش. چشماش. غمش... فرارش از خونه... و .... حرف زدنا با آذر تو مترو. خوب بود خداروشکر. الحمدلله .



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/27/تیاتر




انکارر

درخواست حذف اطلاعات
اینکه حتی نمیتونم گریه کنم، و نمیتونم با حال بدم مواجه شم خودش بدتره. خودش انکاره و سرکوب. خودش عامل مزیدی هست بر بدتر شدن حالم. اینکه الان این جوری ام، خودش بدتره.



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/27/انکارر




شکر خودت که دارمت...

درخواست حذف اطلاعات
ممنون که هستی خدا جونم..... تو همین سکوت شب... حرف زدن برای خودت.... دوستت دارم.... چقدر آرامش بخشه این سکوت وقتی برای تو بگذره..... دوستت دارم خدا..... دلم میخواد انقد بزرگ شم که بتونم بمیرم برات.... کمترین کاری که از دستم برمیاد برای این همه جمال و جلال ِ بی نهایتت ... ❤ + داری منو با قرآن ت دوست می کنی. دوستت دارم. ممنونتم... ای که مرا خوانده ای را نشانم بده...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/21/شکر-خودت-که-دارمت




سفر فوق العاده.... به قم. الحمدلله.

درخواست حذف اطلاعات
باورم نمیییییشه امروز رو .... خدایا ممنون. خدا جونم کلی کلی کلی ممنونتم عزیزم. صبح. قم. اومد دم ماشین مامان سلام کرد. خانم فاطمی و حسینی هم پیاده شدن بندگان خدا. بعدش دنبال آذر. بعدش یهویی از نزدیک مزار حاج محسن رد شدن و پیدا مزارش و رفتن سر مزارشون... مداح اهل بیت علیهم السلام. فکر نمی انقد جوون بوده باشه! ۳۹ سال.... یه مداحی شون رو پلی کرد و گذاشت رو مزارشون..... وای خدایا.....حس و حال عجیبی بود. میگفتم فقط که: ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده... حال عجیبی بود. سکوت بهشت زهرا سلام الله علیها. اینکه آدم به این عاشقی، مداح هم.. می ره. در واژه نمی گنجه. انگار اون همه عشق اون آدم به اهل بیت علیهم السلام با زیرخاک بودن نمیخوند. کربلا... کربلا... کربلا... داشتیم می رفتیم سمت ماشین یه بار تو گل ها زمین خوردم و افتادم روی یه سنگ قبر. بعدش دوباره یه جا یخ و برف بود داشتم می خوردم زمین. عالی بود. کلی خندیدیم به یاد اون روز برف لازی و اینکه هی با آذر و محدثه میافتادم زمین:)). کیک تولد محدثه و ... :)). یاد اون روز افتادیم. بعدش سوار ماشین و حرکت به سمت قم.... مداحی گوش ا... علی علی علی.... حرف کربلا زدن.... خاطرات کربلا.... بعد خانم حسینی ازم پرسیدن تو چی ترانه؟ رفتی تا حالا؟ گفتم نه. آذر هی بهم نگاه میکرد حالمو ببینه. فهمیده چقد دلم میخوادش... بعد داشتم فکر می که قربونت بشم خدا جونم. همه جا پیش میاری برام. همش برام حرفه. از کلاس زبان و درسش گرفته تا اینجا. دست بذارن رو نقطه ضعف دلت. و عجیبه. که توی مدت کوتاه هی پیش بیاد برات.... سامرا و زاده ی خوبش که میگفتن. کربلا و حس و حالش.... حرم... آرامش... نجف و ابهتی که همه حسش میکنن... الحمدلله. همه از خاطراتشان میگفتن. وقتی حرم بودیم آذر گفت دیگه نوبتشه بری کربلا... مشهد، قم، بعدی إن شاءالله کربلا. گفتم إن شاءالله. هرچی خودشون بخوان. از وقتی توی حرم به رضا علیه السلام سپردم، دلم آرومه. میدونم بهترین وقتش پیش میاره برام إن شاءالله. بعدش ادامه راه یه کوچولو موسیقی و بعدش کتاب صوتی مربوط به آقای ملکی تبریزی... که هم دارن کاراش رو انجام میدن. و هنوز بیرون منتشر نشده. تا خود قم گوش می کردیم. خیلی خوب بود. قشنگ. کلی. یه جاهاییش چشمام نم نم بارون می گرفت... الحمدلله. واقعا روزی های ناز و ن بود. بعدش رفتیم یه جا گ ار . دوتا زاده هم بود که داخلش نرفتیم. دلم میخواست اما خب نمیشد گفت چیزی به نظرم. رفتیم سر مزار آقای انصاری. کتاب سوخته. بعد فهمیدیم همسر ص هم از نویسندگانش بودن. فهمیدیم که یک ماه تمام توی حسینیه بودن و خونه نرفتن! و حدود ۱۵_۱۶ نفر همینطور. مصاحبه ها قبلا انجام شده بوده تازه. میگفتن اون موقعی که هنوز قهر بودن این اولین کت بوده که هدیه گرفتن از موسسه. بعدش رفتیم حرم. پارکینگ حرم. بعدش از یه جایی رفتیم که اولش رفتیم سر مزار آقای ملکی تبریزی. همون که کتاب صوتی شون رو برامون گذاشته بودن. خالی نمی موند. هی میومدن سر مزارش. بوسه می زدن... خیلی ساده بود مزارشون. چقد حرم زوایای مختلف داشت و نمی دونستم و نمیدونم هنوز هم. بعدش رفتیم حرم. وای که چه حس و حالی بود. باورم نمیشد اینجوری بطلبن. اینجوری این آدما رو سر راهم بذارن.... واقعا نعمت های خاصی هستن.... خدایا شکرت.... واقعا واقعا واقعا ممنونتم..... .... آذر.... اصن عجیب...... الحمدلله. بعدش جدا شدیم و من و آذر رفتیم سمت ضریح و سه نفر دیگه هم طبقه بالای حرم و .... . وای که بغضم ش ت. اشک می ریختم.... با صدا... گریه.... از خودشون خواستم.... یه جا بهم دادن حضرت و نشستم الحمدلله رو به روی ضریح. حرف زدم. بعدش یه خانمه اومد با دوتا بچه که یکیشون خیلی کوچیک بود شاید اندازه روشا. بعد گفت میشه نگهش دارید برم زیارت؟ بغلی ها میگفتن چجوری اعتماد کرد. خانمه خنده کرد گفت خودت نبریش. به من بود فکر کنم. خندیدم. دختر کوچولو اومد رو پاک نشست. آرامش عجیبی داشت. خیلی عجیب. یه چیز عجیبی. در حد نوشته شاید... از آرامش زیادش و این روزی ناز دوباره گریه م گرفت. حواسم نبود رو پامه. دیدم برگشته داره صورتمو نگاه می کنه. فوری گفتم شکلات میخوری؟ و تا دادم دیگه مامانش اومد. گفت چه آروم هم نشسته. الحمدلله. بعدش قرار توی حیاط. تشکر از . رفتیم سمت مزار آیت الله بهجت. علامه طباطبایی. آیت الله بهاء الدینی. آقای بهجت. اومدن کنارم. اشاره به مهر العبد روی مزارشون. گفتن واسه کتاب آیت الله بهجت، موسسه نمی دونسته چه اسمی بذاره. یه اسم دیگه انتخاب کرده بودن. شب قبلی که صبحش می خواسته کتاب بره برای چاپ، یکی از اعضای موسسه خواب دیده که العبد بذارن. و اومدن به اینجا هم گفتن و الان روی مزارشون بود اون مهر. چیزی که متوجه شدم. انگشتر رو متوجه نشدم. بعدش رفتیم بیرون. توی راه رفتم دست رو گرفتم. تشکر . گفتم ب حالم بد بود و همش ذوق امروزو داشتم. گفت چرا ح بد بود؟ ووی واقعا به زبونم نمیومد بگم چی! بگم خوردنش! گفتم خونه یا یه همچین چیزی. گفت آهان خونه. گفتم آره. بعد سراغ خواهرم رو گرفت. بعد گفت ولی مامانتم خوبه ها. فکر کن امروز صبح آورده ت رسونده ت تا مترو که بیای قم! اونم با موسسه. گفتم موسسه رو دوست داره. گفتم اون جور دیگه جبران می کنه. گفتم موسسه رو دوست داره و یکی از دلایلش هم اینه که شما چادر ندارید. نمیدونم حرف درستی بود زدم یا نه. گفتم اون موقع شما می گفتید که اونا اذیت میشن از اینکه تو اینطوری هستی، خب میشن، قبلا گفتن و حتی چند روز پیش سه تایی میگفتن که ما دوست نداریم اینطوری باشی و چادر بذاری و ... . بعد یه وقتایی فکر میکنم که از بد بودن خودمه. چون میدونن حرف حرف خودمه از پسم برنمیان، مجبورن تحمل کنن. با خنده گفت تو این مورد اشکالی نداره. خیالم راحت شد. و الان به این فکر میکنم که چرا قبلش خیالم ناراحت بود؟! بعد رو گفتم. موضعش نسبت به موسسه. دختر ی جیگر عشق. اینکه امروز جواب سفارت رو گرفت و به امیدخدا رفتنی شد واسه دوماه و دختر گرامی مهمان بنده هستن إن شاءالله. به خنده گفت ببینم این سه ماه چه می کنی :)) . باید ازشون کمک بگیرم جدا . توکل به خدا. إن شاءالله. بعدش گفتم ولی درباره بابا کمکم کنید، واقعا اذیت میشم. دستمو فشار داد و گفت که باشه، حرف می زنیم درباره ش. گفتم ممنون. گفت مشهد چطور بود؟ دیگه دم صندوق ماشین بودیم. گفتم که با مامان و بابا بودم. برای اولین بار در عمرم. گفت چقد عاااالییی. گفتم البته بابا حرم نیومد یعنی در حد یه بار ده دقیقه شاید. گفت بااااشه اشکال ندااااره. گفتم مشاور که می ره، مثل اینکه بهش گفته چی خوشحالم می کنه اونو انجام بده. به شوخی گفت چه مشاور خوبی، کاش بابای منم بره پیشش... و بعدش دیگه بقیه رسیدن. خداروشکر خیلی خوب بودش. الحمدلله. بعدش اومدیم یه جا ی و دم ماشین کباب زدیم. نون باگت و پنیر و گوجه و زیتون. که از کباب بهتر بود واقعا. بعدش راه افتادیم. موسیقی های عالی. اتوبان نسبتا خلوت. باند پشت گوش ت. صدای بلند. موسیقی های عاشقانه و عارفانه برای خدا و زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و علی علیه السلام. بعد همون حال های به وجد اومدن... دست ها... خوندن ها... مولا صدا ها... علی علی گفتن ها.... اینکه محرم دونستن ما رو. خدایا شکرت واقعا. الحمدلله. اصلا خیلیییی خوب بود. هرچی بگم بازم کمه..... بعدش مهتاب نگه داشتیم. چای خوردیم. ص اسمارتیز هدیه داده بودن بهمون نفری یه بسته. خیلی جذاب بود. بعدش تو راه میوه پوست کندن های خانم حسینی.... حس و حال خانم فاطمی و ... اصن نبودن اینجا. بعدش بلافاصله اومدن تو جمع بعد اون موسیقی مثلا. بعدش حس آذر حالش خوب نیست، مثلا بر میگشت بهش میگفت خو ؟ قشنگ یاد نیمه شعبان افتادم. کلاس مشترک. جلوم نشسته بود هی برمیگشت به یه بهونه. می گفت آب بیارم سرفه میکنی؟ بیداری؟ و ... مشخص بود نگرانه. این سری هم. بعد دیگه موسیقی رو قطع کرد و گفت هرکی یه قصه بگه. بعد دیگه رسید به آزمون تی ای تی که داده بود و اینا. جذاب بود. حرف زدیم. بعد خانم حسینی درباره رسول ترک گفتن. که توی قبرستان نو هست. بعد درباره چیزی که مشهد تعریف می کنن. و گفتن خلاصشو برامون. اینکه طرف مشروب خور بوده و می ره حرم و از رضا علیه السلام چی میخواد و بعد چی میگیره و بعد دوستش متحول شده بوده می ره خونه ش می بینه، که برای این آدم یه پیک آورده و گفته این سفارش ... هست و بعد اون آدم هم متحول میشه.. خیلی داستان عجیبی بود برام اینی که شنیدم. اینکه بابا تازه رفته مشهد. از مهربون بودن رضا علیه السلام.... اینکه اینجا باید بشنوم این رو.... الحمدلله. عجیب رفتم تو فکر. عجیب. دست خودم بود شاید گریه هم می . ولی بازم فکر کنم متوجه شد و شروع کرد از کربلا خاطره خنده دار تعریف . بنده خدا هی میدونست و هی نمیتونست کاری کنه و باید مدیریت میکرد فضا رو. آذر اونطور. بعدشم این. جالبیش این بود که وقتی خانم حسینی تعریف میکرد خیلی عادی برخورد می کرد. حالا یه پیکی هم بده و اینا. اصطلاحاتی که شاید همه ندونن ولی واسه خودم و خودشون آشنا هست حداقل. موقع وج از حرم هم که خانم فاطمی از اون شکلات جرقه ای ها خورده بود با آذر. بعد شوخی می . بعد به گفتن که ما یه چیزی زدیم. با تعجب بهم نگاه و دیدم میخندم و بعد گفتن گرفتتون ها. این اصطلاحات.... چجوری می تونه انقد راحت بگه؟ چرا من انقد اذیت میشم؟ تحلیل تی ای تی. ترحیح مدرنیته ب سنت . اینکه می گفت یه وقتا که چیزی اذیتم می کنه میگم کاش خانواده م سنتی بودن که دچار این کشاکش نمیشدم. خانم فاطمی میگفتن که ته فکرت مدرنیته ست چون که ازمون لحظه رو بررسی نمیکنه. گفتن که پس حتما لحظه ای هست... اینکه این حرف رو بهم زده بود قبلا و شاید دوباره از عمد داشت برام می گفت. و اینکه جلوی خانم حسینی و فاطمی ، ب من و آذر می گفتن انگاری. یعنی انگار خانم حسینی و فاطمی متوجه بشن که شاید یه کوچولو از شرایطش گفته بهمون. عجیب بود..... عشق چه قدرتی هست در عالم.... بعدش دیگه رسیدیم. با آذر پیاده شدیم. خداحافظی کردیم. همینطوری یهویی با آذر تصمیم گرفتیم پیاده بریم. بعد کل اون خیابون رو تا میدون پیاده رفتیم و برگشتیم. حرف زدیم با آذر. گریه ش گرفته بود. منم بغض می یه جاهایی. از حالش که خوب نبود. از ترسش برای اینکه به بقیه پناه می بره و انتظارش که بهویی خوب باشه. خدا کنه حالش بهتر شده باشه. انگار خدا کلمات رو جاری میکرد بر زبانم... انگار خدا میخواست اون حرفا به آذر گفته بشه. خدایا کمک کن در عمل هم بتونم انجام بدم. فقط حرفشو نزنم. عامل هم باشم بهش .... بعدش خونه مامان بزرگ و خوشحال شدن عجیب مامان بزرگ. وقتی همو بغل کرده بودیم، دستشو باز نمی کرد. واقعا خوشحال شده بود. هی میگفت. با ذوق. حسش می . خدا جونم توفیق بده زود به زود ببینمشون. خدای نکرده کوتاهی نکنم.
+ داشتیم ناهار می خوردیم، به آذر آروم گفتم ریخت، ماشین کثیف شد. آذر آروم گفت کثیف بود. یهو برگشت همینطوری نگاه کرد با جدیت ِ شوخی طور. خندیدیم. شوک شدم و خندههه. آذر گفت یعنی شنیدید؟ بعد بهم گفت آروم ما هم بلنده. وای خیلی با مزه بود :)). الحمدلله. خدا جونم شکرت. الحمدلله.
++ دلم بسی جمکران هم میخواست. ولی نمیشد. تو برنامشون نبود. ما هم مهمون بودیم. نشد. الخیر فی ما وقع...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/19/سفر-فوق-العاده-به-قم-الحمدلله




بر دلم ترسم بماند آررزوی کربلا...

درخواست حذف اطلاعات
محدثه برام کلیپ آقای پناهیان رو داد... از تجربه شون که میخواستن برن کربلا و نشده و یکی خوابشون رو دیده و تعبیرش....
کربلا.....
ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده گوشه ای از کربلا، جا و مکانم بده.........
+ مث آتیش زیر خا تر، دلم یهو آتیش گرفته....دلم سوخته.... کاش ب یش مولا..... من ک لیاقت ندارم.... کاش شما مثل همیشه نظر کنید.....
+ من که مردم آخه کرب و بلا تو نشون بده.... / با همه بغضی که هست.... + نمیدونم گلوم از بغض درد می کنه یا واقعیه. باید بخوابم... پس فردا آ ین امتحان ارشد... به امید خدا. و بعدش هم برنامه ای به شدت فورس... به امیدخدا فردا برم کتاب خونه.... بلکه کار مقاله هم تموم شه إن شاءالله.



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/03/بر-دلم-ترسم-بماند-آررزوی-کربلا




کاش می شد بیام به کربلات و برنگردم...

درخواست حذف اطلاعات
امروز.... روز ولادت حضرت زینب سلام الله علیها... امروز یه روز عادی نبود برام... الان که می نویسم، یاد اون روز افتادم که واسه کفش ندا رفته بودم سمت زاده صالح علیه السلام. دندون پزشکی هنگامه. روشا. وای. اون حجم از گریه و حال بد تا آ شب... زاده، توی بی آرتی، سر کلاس غ، توی ماشین الناز، سر مزار ی شبش.... امروز.... امروز صبح با سروناز زاده... روز تولد حضرت زینب سلام الله علیها و نظافت زینبیه........... به جارو نرسیدیم، به جاش کتابخونه رو دادن بهمون همونجا... تا دم اذان.... با خانم سومی که دوستمون شده.... الحمدلله. خوب بود چقدر.... بعدش زاده... ضریح خلوت... حس و حال خوب و آرامش... بعدش... مزار رفیق شهید... گریه.... بعد اون یکی شهید دانشمند عزیز... هوای زاده که دلت نمی خواست دل ی ازش............ صبحش توی راه، دادن یه سری پیامای ب سروناز که بخونه، ک به حالش کمک می کرد... گریه ش گرفت... چشماش خوب نبود حالش.... حقم داره.... همچین روزی.... سالگرد عقدشون پارسال همچین روزی..... امسال.... دورش بگردم آخه.... خدایا پناه و مرهم قلبش باش❤. بعد توی راه برگشتن از زاده به مترو، یه لحظه نت گوشیمو وصل که واسه سروناز اون گروه استخدامی پیاماش بیاد.... وقتی توی راه کلاس زبان از سروناز جدا شدم, ایستگاه میدون جهاد, پیام گروه تولد آذر رو باز و خوندم. دیدم یه پیامی گذاشته. که مسافره به دیار عشق...... فکر مشهد... یعنی در باورم نمی گنجید کربلا بخوان برن.... دیدم ادامه ش سودابه گفته کربلا؟ و گفتن آره.... باورم نمیشد. از پله برقی های مترو جهاد میومدم بالا. بغض کرده بودم . به دم در مترو که رسیدم بغضم ترکید. پیاده میرفتم تا کلاس زبان. گریه می . با صدای بلند گریه می تو خیابون. با همون ترانه سالار عقیلی.... دلم میخواست یه خیابون خیلی طولانی رو برم.... برم و نرسم و ببارم.... رسیدم کلاس زبان. با چشمای اشکی. حتی نمیتونستم از پله های ساختمون برم بالا... به هر نیم طبقه وای میستادم و یه هق.... رفتم داخل کلاس. ساناز فهمید فکر کنم. رفتم اون کنج نشستم. در یه زاویه ای که نبینتم... گریه می ... سر کلاس هم ... یکم گذشت, بعد خودش صندلیش رو جوری گذاشت ک در زاویه دیدش باشم.. بعد یکم گذشت و گفتن که صندلی ها رو گرد بچینیم... بازم من گریه م می گرفت هی .... یهو وسط اسپیکینگ یکی دیگه، برگشت رو بهم گفت وای آر یو کرایینگ؟ کام آن... اشکام رو صورتم بود..... پاک و گفتم نه.... خندیدم و گفتم حساسیته.... رد شد ازم خداروشکر، و ادامه دادن بحث قبلو... گذشت. دوباره من اشکام میومد.... محدثه دستمو گرفت... مهربون... بعد استراحت بین کلاس... از محدثه پرسیدم کی میره؟ گفت کجا؟ گفتم کربلا دیگه... تعجب کرد که دونستم.... گفت فردا.... بعد فهمید از این ناراحت بودم.... بعد یهو گفت که منم هفدهم دارم می رم..... یهو یه جیغ خوشحالی کشیدم... بغلش محکم.... می خندیدم بلند.... یهو وسطش هق هق.. اما نفهمید.... بعد از استراحت.... اومدیم لغت ها رو بخونیم... همه درباره حرم و عد و اینا... از حرم حسین علیه السلام می گفت... منم می رفتم.... می رفتم.... یه دفعه که چشمام پر اشک شد با یه لحن با مزه وسط انگلیسی یهو فارسی گفت این امروز هرچی من میگم گریه میکنه؟ خندیدم... بعد در ادامه بحث از تک تک مون پرسید آیا تا حالا کربلا رفتید؟ نمیدونم چه حالی بودم و کی بود، ولی محدثه گفت شی لای تو بی کربلا تودی... بعد درباره عد حضرت المومنین علیه السلام بود...ساناز داشت تعریف میکرد. وسطش سخت شده بود. گفت ادامه ندم. گفت بگم گریه می کنه ها. خندیدم. گفت نه این فقط با من گریه می کنه. شوخی می . میگفتن پامنبری خوبی هستی. ما روضه می خوانیم و اینا. بعد محدثه از مسجد کوفه می گفت... وسطش گفت قیافه ترانه رو ببینید. دقیقا در حال بغض بودم :| :)) دوباره کلی چیز دیگه محدثه گفت. بعد یهو دستمو گرفت گفت الان سکته می کنه این. گفتم نه راحت باشید. معذب شده بودم. دلم می خواست توی حال خودم با دل ش ته م هی اشک بریزم.... بعد کلاس رفتم به درباره امتحان گفتم. گفت نمیخواد بدی. عزیزم. چقدر نازه این جان ماه.... خودش عزاداره اما چجوری می گردونه کلاس رو... هزار ماشاءالله. گفت چرا امروز همش ناراحت بودی؟ گفتم که قبل کلاس یه خبر شنیدم که هیجان زده شدم و نیاز به زمان داشتم. گفت خوب یا بد؟ یادم نیست ولی فکر کنم گفتم هردو... نمی دونم. قطعا خوب و بی نظیر و بی نهایت عالی واسه خود ... و دل سوخته بودن واسه ترانه.... + انقد واسه ذوق که حتی اولش نمی دونستم دارم واسه اشک شوق می ریزم یا واسه خودم هق هق... بعد کلاس فاطمه اومد و گفت از کدوم مسیر میری... گفتم پیاده میرم سمت بالا، دلم میخواد خیلی پیاده برم... بعد محدثه گفت پیاده می ره اونم. ولی سمت پایین. گفتم میام. بعد قرار شد چهار تایی با دوتا فاطمه با هم بریم. بعد به محدثه گفتم می خواستم تنهایی برم بالا و گریه کنم. و گفتم باورم نمیشه انقد برونگرا بودم امروز! لحظه آ هم می خواستم جدا شم ولی محدثه گفت نمی ذارم تنها بری... پیاده اومدیم و زود رسیدیم! اومدیم دم ساختمون قبلی کلاسمون. های مهدوی... چای ترش... کتاب رو گرفتیم. بعد از محدثه جدا شدیم و با فاطمه رفتیم سمت مترو. مامانش اومد. بعد از قطار پیاده شدیم که خط عوض کنیم. بعد فهمیدم جایی می خوان برن که هم مسیریم. همون ایستگاه خونه ما پیاده شدن! سوار تا ی شدم. مامان زنگ زد. گفت اومدم بیرون بیام دنب . وسط کوچه جایی که از تا ی پیاده میشم قرار گذاشتیم. و حتی اون یه تیکه هم پیاده نیومدم. و واقعا واسم عجیب بود که میخواستم تنها باشم اما تا دم خونه تنها نبودم :| نمیدونم چه حکمتی داشت... + امروز توی زاده هم دوست سومی مون، از کربلا و اربعین و پیاده روی گفت... چقدر امروز دلم رفت... چقدر.... چشمام می سوزه هنوزم... گریه و اشک.... هنوزم حتی بهش فکر کنم اشکام می ریزه... ب پیام دادم که سلاممو میرسونید؟ گفت تو دلم هستی یا نه؟ بعد گفت حتی باور هم نمیکنی، ع داد... ک از موسسه پرینت گرفته... گفت فردا شب إن شاءالله کل آرام توی بین الحرمین هست..... وای خدایا.... وای خدایا.... وای خدایا.............. گفت ع اتونو میرم حرم جلو خودشون.... واسه خودشون .... وای خدایا..... + یاد این میفتم که چقدر این چند شب اخیر دلم هوای محرم رو داشته..... ++ محدثه هوامو داشت... عزیزم چقدر مهربونه... دوست داشتنی❤. +++ دود این شهر مرا از نفس انداخته است به هوای حرم کرب و بلا محتاجم ............



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/03/کاش-می-شد-بیام-به-کربلات-و-برنگردم




نیمه شب :))

درخواست حذف اطلاعات
نیمه شب بیدار شدم خودمو تو آینه دیدم ترسیدم :| پف صورت، برای حساسیت به تیکه از صورتم باد کرده بود. لبم هم که از روز قبلش می سوخت، خون اومده بود و باد کرده بود. بعد با چشمای پف کرده از خواب :)) + مسوولین چیکار میکنند پس؟
++ کلیپ اولیه آذر... چقدددددددر خوبههعع. خدایا شکرت. ویدئو خودمو دوست ندارم. نمیدونم اعتماد ب نفسه یا واقعا خوب نیست



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/03/نیمه-شب




درد..

درخواست حذف اطلاعات
امروز خوندم خونه درس خوندم خداروشکر. خوب خوندم خداروشکر. الحمدلله.
+ حدسم درست بود.... اون ی که تو روزای شونزده هفده سالگی دوسش داشتم, اون ی که توی هجده سالگی خواستگارم بود و با اوج درد ردش , اون ی که اولین روزای نوزده سالگی ع داما رو دیدم، حالا... زمستون ۹۶, داره بابا میشه... دخترش تا قبل عید به دنیا میاد..... + ناراحت نشدم. اما خوشحالم نشدم. رفتم به گذشته.... رفتم به ذوق اون روزا.. که آلبوم فلان خواننده تازه اومده بود تقریبا. و من دائما گوش می ... به این زودی نگو بدرود.... تا به اعجاز تو تکیه می کنم.... اوا دی بود.... پنج سال پیش. خیلی زود گذشت, نه؟ نمیدونم چم شد... ولی یاد حرفای دیروز مریم میفتم :) . که درباره فاطمه و مریم سادات می گفت. که ... که من در خودم جمع شوم ولی هیچ به رویم نیاورم... که زیر لب فقط صدایش کنم.... یا جبار.... ای جبران کننده.... ای پناه قلب های ش ته... ای ملجأ هر مطرود.... فقط صداش کنم.... و مریم به صبحتش ادامه بده... بدون هیچ قصدی.... که مثلا فکر کنم به غزل... بگذریم.... این وسط فکر به حرفای آرومم می کرد... و هنوزم آرومم می کنه... حتی همین الان... یاد اون پیامش... از بزرگان... بلا.. هرروز.. عشق بازی بنده با خدا... می باره... آخه میاد سمتم....
+ امشب، درد کشیدم.... و دردم گرفت از اینکه دردم مادی بود.... من واسه کی درد کشیدم؟ چرا باید مٙهدی م... زنده م رو ول کنم و واسه یه چیز خیلی پیش پا افتاده که یک اپسیلون حسی هم بهش نداری درد بکشی؟ چرا به جای دلتنگی برای چشمای مهدی م، باید دلتنگ روزای رفته بشم؟ دردم در کمال نبود... و این دردم رو بیشتر می کرد... مردم پی چین ... و من کجا.... چقدر پایین.... + یهو موسیقی ای ک بهم داده بود پلی شد... یهو بغضم ترکید... ریز ریز .... باران باران.... یهو دلم لرزید.... برای خدا..... برای مٙهدی م.... + اللهم عجل لولیک الفرج... ++ مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/11/02/درد




تئاتر.... خدا.....

درخواست حذف اطلاعات
خیلی دعا می ... عمیقا از خدا می خواستم که کمک کنه چیزی نشه.... لج نگیره خواهرزاده... خواهر عصبانی نشه... و .... و کلا خوب پیش بره.... از صبح استرس ناخودآگاه و دل پیچه داشتم! خداروشکر.... واقعا دست خدا رو می شد حس کرد.... ممنون خدا جونم... قربونت بشم، گل قشنگ نازم... دوستت دارم خدا جون گل دلم.... صبح خونه مینا دوست هنگامه. خداروشکر روشا خوب بود. بعدش تئاتر. اونم خداروشکر خوب بود. بعدشم چیز فود. اونم خداروشکر خوب بود. اومدیم دم خونه هنگامه اینا. خودم تا خونه اومدم. حدود ده شب بود فکر کنم. یه مسیر کوتاه... ولی چقدر دلم تنگ شده بود برای رانندگی.... بعد از چندماه نشستم؟ چقدر حس خوبیه خدا..... اگه خسته نبودم میرفتم تا خونه افسانه اینا که مامان اینا اونجان امشب.... دقیقا اون سر شهر.... رانندگی و شب.... خدایا.... کاش اگه خیره روزی بنده هم کنید...... إن شاءالله..... توی تئاتر... مهسا و ریحانه و آذر و و سمیه سادات و عالیه. چقدر آذر خوبه. ولی نباید خیلی بزرگش کنم برای خودم. تخم مرغ شانسی و پاستیلی که دادن... اومدم خونه دعای یستشیر...و چقدر این دعا خوبه. ممنون خدا جونم. ممنون واقعا. الحمدلله. بغضم ترکید... بغضی که نمی دونم از چی بود... شاید از شدت خوب پیش رفتن امروز... شاید از دلتنگی برات... دلم گرفته برایت ها... از اینکه چقدر به دل این حقیر راه میای خدا جونم.... از اینکه وقتی هدفت خدا باشه، چقدر عجیب راه می ندازه کارا رو.... چقدر خوب همه چیز خوب پیش می ره... الحمدلله... بعد دعا، ویولن تمرین . یکم دمو ضبط ! خداروشکر بهتر یاد گرفتم بزنم اینی که مد نظر هست رو... نمی دونم کار درستی هست یا نه کلا.... حالا ضبط میکنم و از م سودابه می پرسم.... هرچی که خیره.... هدف خداست.. و هدف خوشحال بنده مهربون و عزیز خداست..... . دوستت دارم خدا جونم.... دوستت دارم یا الله... یه چیزایی هست که باید ادامه مطلب طور نوشته بشه!



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/10/29/تیاتر-خدا




بلا تکلیف!

درخواست حذف اطلاعات
میخوای چیکار کنی لعنتی؟ زودتر تکلیفم رو مشخص کن. آی هیت یو ات ونزدی...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/10/27/بلا-تکلیف




ویولن . . .

درخواست حذف اطلاعات
نمی تونم بگم چقد ذووووق دارم که ویولنم رو برداشتم... چقدر دلم براش تنگ شده بود.... چقدر حالمو خووووب کرد... هرچند خوبی موقت و کاذب.... اما چقدر حسش خوووب بود... آهنگ تولدت مبارک رو دارم تمرین می کنم برای آذر بزنم، هرچند حرفه ای نیست! ولی خب دلیه.... هر چی خدا بخواد.... چقدر خوشحالم براش... هرچند به قول حاج آقای دوست فاطمه, کاذب باشه و موقت.... ولی فقط همین یکم... الحمدلله...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/10/27/ویولن




خاطرات...

درخواست حذف اطلاعات
تقریبا دارم یه زمانی از شبانه روز رو اختصاص میدم به خلوت درباره اون خاطرات پس زده شده... به احساسم فکر میکنم.... می خوام بیارمش رو... هرچند حالم بد میشه. اما لازمه. واسه خوب شدن حالم، این حال بدی ها لازمه....+ دیدی گفتم از اینکه پنجشنبه مهمون دعوت کرده بودیم واسه این ناراحت شده که نمیتونه بخوره؟ مامان میگفت واسه کار ه. اما امشب خودش به حرفم رسید. چون خود شخص مورد نظر گفته بود که پنجشنبه که نمیشه خورد... دلم یه خوردن اساسی میخواد. احتمالا فردا شب.... وای خدایا که چقدر می تونه حالم بد بشه.... عیب نداره... باید باهاش رو به رو بشم.... باید....



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/10/27/خاطرات




هرساله که می گذرد...

درخواست حذف اطلاعات
توی این چهار ساعت دوتا ژلوفن خوردم.فشارم پایین نیست اما حس میکنم هی سرم گیج می ره. هرچی سن آدم می ره بالاتر بدن آدم ضعیف تر می شه. آدم حس می کنه این تحلیل رفتن رو... هرچند توی اوج جوونی باشه, ولی با قبل که مقایسه می کنی .... مثلا با روزهای پر شور هیجده و نوزده سالگی .. خدایا شکرت بابت تن سالم... خدایا همه بیماران رو شفا بده. اللهم عجل لولیک الفرج...



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/10/24/هرساله-که-می-گذرد




مشهد......حاجت.......

درخواست حذف اطلاعات
یکی از عجیب ترین اتفاق های عمرم داره میوفته!!! بابا دیروز مشاوره بود دوباره. امروز همو دیدیم، می گفت کی بریم مشهد؟! من فیس بودم رسما. چشمام هم داشت در میومد از کاسه.... من هیچ وقت تا حالا توی تمام این بیست و چند سال عمرم، با بابا نرفتم مشهد.... اولین بار دوم راهنمایی با مدرسه رفتم.... هیچ وقت بابا نمیومد. وقتی حالا خودش این پیشنهاد رو بده . . . . . همین الآنم که می نویسمش چشمام اشکی میشه... بعد این حسهای متناقض که لحظه لحظه درونم بیشتر میشه هی بیشتر اذیتم می کنه...... یا الله...
+ یاد آ ین سفر مشهد... با زینب... اونقدر یهویی بودنش.... اون شب... صحن انقلاب.... گریه و گریه و گریه..... وقتی آرزو می که یه روزی منم مثل بقیه با خونواده م بیام . . . . . . . . رضا علیه السلام.... چقدر شرمندتم آقا....... چقدر شرمنده تونم.............



منبع : http://naghse-sokout.blog.ir/1396/10/21/مشهد-حاجت