استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

پرسه در آرامش

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ پرسه در آرامش از بلاگ پرسه در آرامش دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۲۳

درخواست حذف اطلاعات
کار هرروزمان چیست؟ نوشتن موهبتهایی که داریم و اینکه چرا برای آنها سپاسگزاریم.خواندن آنها و بیان سپاسگزاری در پایان هر یک برای ۳ بار. امروز پنج بار در روز تان دست نگهدارید و تنها به هوایی که به درون میکشید بین ید. به دم و بازدمتان، در این پنج دم و بازدم به جریان هوایی که به درون میکشید و بیرون میدهید بی شید و برای آن سپاسگزار باشید. پس از این ۵ بار دم و بازدم بگویید برای هوایی که به درون میکشم سپاسگزارم و تا میتوانید برای این هوای گرانبها سپاسگزار باشید. فراموش نکنید پیش از خواب به سپاسگزاری برای بهترین پیشامد روز سپاسگزار باشید.
ساعت ۶.۴۵ دقیقه بیدار شدم و یکدور توی خانه زدم و رفتم دستشویی و آمدم توی تخت تا کمی بخوابم و تا ساعت ۹.۵ خو دم. ۹.۵ برای ایشان چای دم و کارهایم را و یک به یک روی یادداشتهایم خط میزدم. طالبی و ملون ب و توی با گذاشتم. سالاد الویه را توی دوتا ظرف کوچکتر گذاشتم و تا ساعت ۱۰.۵ کارهایم را انجام دادم. رویه مبلها را توی ماشین انداختم وشسته شد برای خودش.بلوزم را اتو و برای خودم یک آب طالبی درست که شد صبحانه ام و دوش گرفتم و آرایش . ایشان هم دوش گرفت و من دو بسته یخ توی کلمن گذاشتم و آبجوش توی فلاسکها(فلا ) ریختم و ایشان شسته ها را بیرون پهن کرد و همه چیز را توی ماشین جا داد. کلاه بزرگم را برداشتم و همه چیز را چک و رفتیم ساعت ۱۱.۵.ساعت ۱۲ و پنج دقیقه رسیدیم زودتر از همه و دوستم هم کمی پس از ما رسید ند و یک میز پیدا کردیم و نشستیم. کمی میوه خودیم و چیپس و آجیل و تا ۱.۵ نشستیم و دوستان دیگرمان آمدند. من سالاد الویه و دوست دیگرم جوجه و برنج و دیگری آش. ناها رخوردیم و پس از ناهار چای درست د و کیک و اینجور چیزها و رفتیم پیاده روی و کنار دریاچه نشستیم و دوباره راه رفتیم. خورشید آرام آرام پایین میرفت و آن دشت سبز بسیار زیبا بود. آش هم خوردیم.بودیم تا زمانی که هوا تاریک تاریک شد و برگشتیم خانه. ۹.۵ رسیدیم خانه و هر سه خسته بودیم. دوش گرفتم و خو دیم. شام هم نخوردیم چون بیش از اندازه خورده بودیم. بی اندازه بی انرژی بودم. الهی دلتان دشت سرسبزی باشد که نور خدا درخشانش میکند. الهی هرجا میروید زیبایی ببینید و شادی.خدایا سپاسگزارم برای دیدن زیباییهایت. خدایا سپاسگزارم برای هم دوستان خوبی که سرراهم میگذاری. خدایا سپاسگزارم برای نورت که دلم را همیشه گرم می کند.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/08/27/post-478/۲۸-روز-سپاسگزاری-روز-۲۳




پله پله تا آرامش

درخواست حذف اطلاعات
روزتان خوش، این پست بلند بالاست از خام گیاهخواری داریم تا مدیتیشن و روزانه نویسی و انتخابات.
من چند تا پست یادم هست که بنویسم، یکی درباره مدیتیشن و هیپنوتیزم که لادن عزیز پرسیده بود. دیگری درباره بازسازی هاله بدن و دیگری که مری عزیز یادم آورد برای ارتعاشات هست و دوست دیگری درباره خام گیاه خواری پرسیده بود که گفتم پس از پایان دوره سپاسگزاری مینویسم که چه میکنم که از امروز مینویسم. امروز نخستین روز چله خام گیاهخواری من بود. ایشان دوباره صبح زود بیدار شد و ما هم بیدار شدیم. کمی بهتر شده بود و دوش گرفت و گرم پوشید. توی تخت دراز کشیده بودم و پشتش به من بود و رو به آیینه میز تو بود. داشتم نگاهش می ، آدم خوبیست، خوشنام است، اعتباردارد پیش مردم، همه به او اعتماد دارند ، به درستکاریش، همه حرفش را قبول دارند. کاریست، باسواد است، کوشا و پویاست، از ۷ سالگیش تا همین الان درس خوانده، دست و دلباز است، همیشه آراسته و مرتب و تمیز است . جدی و مدیر است در کارش. ( حالم خوب بوده خوبیهاشو میدیدم، دور از شوخی چندیست بیشتر روی خوبیهایش انرژی میگذارم). هرچند ایشان خشم نهفته دارد و منفی ت که به دیگران نشان نمیدهد! روی هم رفته خوش درخشیده و خوب درآمده از آن خانه ای که تنها سیرشان میکرده اند و با آن کل یون بیماری های روحی ارثی که داشتند.
از توی آیینه نگاهم میکند و میگوید حزب کار گر هم یک چیزی پنهان کرده بود که رو کرده پیش از انتخابات که برای پرداخت هزینه یک پروژه بزرگ مالیات را بیشتر میکنند. خوب برای صاحبان بیزینس مالیات همیشه بالاست و این مالیاتها بخشیش به اینهایی میرسد که راست راست میگردند و کار نمیکنند! بااین همه ما به کارگر رای دادیم با اینکه گدا پرورست، تنها برای بهبود حال پناهندگان بلاتکلیف. مدییتشن ، وبلاگ خواندم، با فرشته تو بغل هم کردیم. ویدیو تماشا ، ایده گرفتم. ویدیوهای رندام که میایند در یوتیوب، یکی بود درباره خانه زنی که ۲۹ سال بود تمیز نشده بود. یکی از این قصرهای انگلیسی بود که تنها دوبارفرشش جارو شده بود و زنی مانند ماجی پیر در آن زندگی میکرد!! ساعت ۱۰ بلند شدم و دوش گرفتم و دو تا لیوان آب خوردم. یک خوشه انگور خوردم پس از آن. هویجها را آب گرفتم و همینطور کرفس و سیب. ۴ تا آناناس را برش زدم و توی ظرف دردار گذاشتم توی یخچال که همینجوری بخورم. اسفناج شستم آشپزخانه را پا ازی و سه سری هم ماشین راروشن و توی خانه پهن چون باران میامد. برای پرندهها غذا ریختم و کمی تی وی تماشا و یک قوری کوچک دمنوش سیب و دارچین درست و خوردم. ویدیویی از اکارت توله و اپرا تماشا و اتو کاری . رفتم سراغ لپتاپم که فایل هایش را راست و ریست کنم، تا ۳.۵ گرفتار بودم و انجام شد. سیم کارتم را اکتیو و هنوز شماره اش را ندارم! یک موز خوردم برای ناهارم و کمی بادام.کمی دل و سنگدان داشتم که گذاشتم بپزد برای ایشان سوپ درست کنم. برای خودم یک استکان توت و مویز ریختم توی ظرفی تا بخورم جای هله و هوله. چای دم ، ایشان آمد و بهتر بود. برای پرنده ها غذا ریختم و سروصداشون بالا گرفته بود. دوتا ما با کمی ارده خوردم و با فرشته لباس گرم پوشیدیم و رفتیم بیرون. یکباره خورشید درآمد و از لابلای درختان ما را گرم میکرد. آفتاب پس از باران و بوی اکالیپتوسها عصرم را دلنشین و زیبا کرده بود. خدایا سپاسگزارم که این ساعت در اینجا بودم و زیباییهایت را برایم ردیف کردی. زیبایی تنها با دیدن نیست زیبایی را باید به درون بکشیم و در تک تک یاخته هایمان جا بدهیم. خدایا سپاسگزارم. توی راه به مادرم زنگ زدم که نبود. زمانی که برگشتم کمی نودل و رب به سوپ زدم و یک سوپ بیمزه برای ایشان درست !!! برای خودم دوتا خیار و کمی سالاد می و چندتا گوجه گیلاسی و دوتا خیار د و شد شامم. ایشان هم بینیش را بالا میکشید و انتخابات را دنبال میکرد. انتخابات همه جای دنیا یکجور است، سوسیس باربیکیو میکرد و میداد دست مردم. پشت س س و سوسیس یک هدف هست و آن شیره بر سر مردمه، تنها برتری انتخابات اینور با آنور این است که حکم خ ندارد که نشود برش داشت. هروقت خوب کار نکرد خود حزب نخست را بر میدارد و رادیو و تلویزیون و رو مه ها هم رسوا میکنند. برای ما با سریش به صندلی چسبیده اند و اگر حرفی بزنی پایه های لق و تق نظام پوسیده فرو میریزند و تازه تو محارب با خدا و ی. مانند کلیسا درزمان رنسانسه داستان ما. داشتم شام میکشیدم که مادرم زنگ زد و نتوانستم حرف بزنم. آشپزخانه را ترو تمیز و یک لیوان بزرگ دمنوش گلسرخ درست .رفتم توی نشیمن دیگری، شمعی روشن و یک پتو روی پاهایم کشیدم و هدفونم را زدم و یک موسیقی آرام گوش دادم. کمی بادام شور هم خوردم . جایی که دیده بودم را دوباره چک تنها یکیش ساختمانش خوب بود؛ هر چند جایش خوب نبود و خلوت بود! شب هم درها را چک و شمع اتاق خواب را روشن و زیر پتویم خزیدم و خو دم.
آنچه که برای خام گیاه خواری انجام باید بدهم اینجوریست که روزم را با آب و چند قطره لیمو آغاز میکنم بین ۲-۴ تا لیوان. از صبح تا ظهر میوه های آبدار فصلی میخورم برای سم ز . هر یک ساعت یکبار از یکجور میوه میخورم. برای نمونه هلو میخورم چندتا و یک ساعت دیگر هندوانه میخورم. (اگر گرسنه شدم) چون زمان هضم اینها با هم یکی نیست. درهم خواری نباید باشد. من بیشتر آبمیوه میخوردم حالا میخواهم خود میوه رابخورم که ف رش را هم بخورم. تا ظهر میوه های آبدار میخورم و پس از ساعت ۱ تا ساعت ۶-۶.۵ برای ناهار میوه هایی مانند موز و سیب میخورم و پس از آن کمی خشکبار و میوه های خشک مانند مویز و توت، انجیر و ما چون بدن به قند نیاز دارد. شام هم سالاد میخورم یا اگر بشود سبزیجات بخار پز شده زیر دمای ۴۰ درجه ( همان سالاد بهتره) گاهی روی سالادم کردو و بادام و شاهدانه و کنجد میریزم. دوساعت پیش از خواب چیزی نمیخورم. برای دمنوش درست هم که با هرآنچه دارم درست میکنم نه دمنوش کیسه ای، آب جوشیده که به جوش رسید کمی میگذارم بماند و دمایش پایین که آمد دمنوش را درست میکنم. چیزی که خودم تازه یاد گرفتم این است که زمینی و درختی را نباید با هم خورد. من خودم کرفس و سیب آب گرفتم اینجور نباید باشد. قهوه، چای سیاه، الکل، سیگار در خام گیاهخواری نیست. حتی برخی چای سبز را هم از برنامه برداشته اند. خشکبار باید در آب ۲۴ ساعت خیس بخورند و پس از آن بخورید. من برای خودم گل سرخ یا زعفران و به بیشتر درست میکنم یا آبجوش میخورم. حالا هرروز مینویسم چی میخورم و برنامه من برای بیماری ام اس ه هست. چون زیاد خشکبار چرب نباید بخورم یا آواکادو ولی روزانه زیتون و انجیر باید بخورم ولی اگر ی بدحال باشد تا یکماه نخست هیچ چیز چربی در برنامه اش نباید باشد. برنامه ی که دیابت دارد یا خدای نکرده سرطان هم جور دیگریست. اگر دوست داشتید به وب سایت خانم زرین آذر سر بزنید، من کتاب آرشاویر آوانسیان را کرده ام که بخوانم.
این را یک سال پیش نوشتم و دوباره بازنویسیش . این ساده ترین راه مدیتیشن است. انجام مدیتیشن برای آرامش فکر و ذهن میباشد چون نزدیک به ۶۰۰۰ فکردر روز از ذهن ما می گذرند که خیلی از آنها تکراری هستند و بیفایده و حتی بسیار خطرناک. در مدیتیشن ذهن مانند یک میمون بازیگوش بالا و پایین میپرد؛ بارهای اول خواهید دید که ذهن چطور ازاین سو به آنسو میدود و به شما را به جاهای دیگر میبرد. من خودم پیشترها وقتی چشمم را میبستم هزارن تصویر مانند تند از جلوی چشمم رد میشدند. آدمهایی که ندیده بودم، جاهایی که نرفته بودم ، حوادث و خیابان ها، دریاها ا، آدمها و.... تند و پشت سرهم می آمدند و میرفتند. اینروزها همچین چیزی را ندارم و ذهنم آرام است. آرامش از درون به بیرون است؛ شما زمانی که از درون آرامید خواهید دید این آرامش به همه زندگیتان پرتو افکنی میکند. همه جا آرامش دارید؛ و انی که در کنار شما قرار میگیرند هم آرام میگیرند، به گونه ای مانند خنده و مهربانی مسریست. زمانی که روا ن آرام باشد جسم هم آرام میگیرد. مدیتیشن برای از بین بردن نگرانی و استرس و خستگی کمک بسیاری میکند همینطور برای درمان بیماریها و ذهن شما هدفمند و برنامه ریز میشود چون افکار مزاحم دیگر نیستند یا کمرنگ هستند. مدیتیشن گونه های زیادی دارد؛ برای آغازبهتر است ساده ترین را به کار بگیریم و با زمان کوتاه. ۱. یک جای آرام پیدا کنید و به ح نشسته چهار زانو یا خو ده یا حتی روی صندلی هر جور که راحتید. اگر روی صندلی مینشینید بدون کفش باشید و کف پاهایتان راروی زمین یا خاک یا چمن بگذارید. در طبیعت و جاهای بکر بهتر انرژی دریافت میکنید؛ پس هرجا چمن بود یا درخت و دریا و باغ و طبیعت بود کفشهاتون را ید و ۵ دقیقه مدیتیشن کنید. اینکه مردم چی فکر میکنند را بگذارید کنار! من بیشتر خو ده انجام میدهم چون کمرم باید داشته باش ی در پارک یا جنگل نشسته. کف دستانتان رو به بالا آسمان باشد. شما باید راحت باشید پس دستهاتان را آزاد بگذارید. لباس آزاد بپوشید کمربند، ساعت، زنجیر هیچ چیزی سر برتان نباشد. ۲.اگر در جای شلوغی هستید و سر و صدای دور و برتان هست یک هدفون بگذارید و به صداهایی مانند باران، پرندگان، امواج دریا، رودخانه گوش بدهید. صداهای طبیعت به شما آرامش میبخشد و آگاهی به شما سرازیر میکند. این یک پیشنهاد است. برخی موسیقی ریل یشن گوش میدهند که بهتر است صدای باران و دریا و نسیم باشد چون برخی موسیقی ها پیام پنهان دارند. میدانیم که موسیقی خداوند هیچ پیامی از پلیدی ندارد.
۳. چشمهاتون را ببندید.
۴. با ۴ شماره دم از راه بینی و ۲ شماره نگه دارید و با ۶ شماره بازدم از راه دهان. تلاش کنید دم شکمی داشته باشید تا مانند نظامیان. چون میزان بیشتری هوا در ریه های شما جا میگیرد. شما باید مانند بچه ها و نوزادان نفس بکشید؛ نگاه کنید ببینید نخودچی ها چطور شکمشان بالا و پایین میشود. آنها هنوز از منبع جدا نشدند و کار بلدترند فلفلی های عشق. دمتان را اینگونه ببینید که یک نور درخشان مانند نور ماه است که به درون میکشید و بازدمتان گرم و سنگین است و همه نگرانیتان را بیرون میدهید از بدنتان. آن نور از بینی شما به تنتان میرود و هرکجا که میرسد آنجا را آرام میکند؛ از سرتان میرود پایین یک به یک به پایتان میرسد . آلودگی ها را باخودش برمیدارد و با باز دم از بدنتان بیرون میرود. دم از راه بینی و باز دم از راه دهان.
۵. اگر افکار به ذهنتان بازگشتند نه غمگین شوید و نه خشمناک؛ تنها به دم و بازدمتان برگردید. تنها به دم و بازدم. بعد از چند بار به طور طبیعی نفس بکشید و همچنان به دم و بازدمتان فکر کنید. در ما یک هوشمندی الهی هست که هوا را به درون میکشد و بیرون می دهد و ما هیچ کنترلی بر تنفسمان نداریم. درست مانند یک کامپیوتر کار میکند برای خودش. میگویند که این کار مارا به آن هوشمندی الهی نزدیکتر می کند و برای همین آرامش پیدا میکنیم.
۶. پنج دقیقه مدیتیشن کنید و اگر شد روزی یکبار.
۷. اگر خوابتان برد هیچ اشکالی ندارد و اکر دوست داشتید بخو د هم ایرادی ندارد.
یادتان باشد شما باید احساس راحتی داشته باشید در مدیتیشن؛ قوانین سخت نباید حاکم باشند. اینهایی که من نوشتم ابت ترین در مدیتیشن است. من کم کم ۳۰ دقیقه مدیتیشن میکنم و برخی زمانها بیشتر. برای هیپنوتیزم من آنهایی که در یوتیوب هستند را انجام میدهم و خودم کاری نمیکنم.
خدایا سپاسگزارم که میتوان اندکی به دیگران کمک کنم. از خدا میخواهم کمکهایش را به تو بسپارد که به دیگران برسانی.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/09/03/post-484/




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۲۳

درخواست حذف اطلاعات
کار هرروزمان چیست؟ نوشتن موهبتهایی که داریم و اینکه چرا برای آنها سپاسگزاریم.خواندن آنها و بیان سپاسگزاری در پایان هر یک برای ۳ بار. امروز پنج بار در روز تان دست نگهدارید و تنها به هوایی که به درون میکشید بین ید. به دم و بازدمتان، در این پنج دم و بازدم به جریان هوایی که به درون میکشید و بیرون میدهید بی شید و برای آن سپاسگزار باشید. پس از این ۵ بار دم و بازدم بگویید برای هوایی که به درون میکشم سپاسگزارم و تا میتوانید برای این هوای گرانبها سپاسگزار باشید. فراموش نکنید پیش از خواب به سپاسگزاری برای بهترین پیشامد روز سپاسگزار باشید.
ساعت ۶.۴۵ دقیقه بیدار شدم و یکدور توی خانه زدم و رفتم دستشویی و آمدم توی تخت تا کمی بخوابم و تا ساعت ۹.۵ خو دم. ۹.۵ برای ایشان چای دم و کارهایم را و یک به یک روی یادداشتهایم خط میزدم. طالبی و ملون ب و توی با گذاشتم. سالاد الویه را ت ی دوتا ظرف کوچکتر گذاشتم و تا ساعت ۱۰.۵ کارهایم را انجام دادم. رویه مبلها را توی ماشین انداختم وشسته شد برای خودش.بلوزم را اتو و برای خودم یک آب طالبی درست که شد صبحانه ام و دوش گرفتم و آرایش . ایشان هم دوش گرفت و من دو بسته یخ توی کلمن گذاشتم و آبجوش توی فلاسکها(فلا ) ریختم و ایشان شسته ها را بیرون پهن کرد و همه چیز را توی ماشین جا داد. کلاه بزرگم را برداشتم و همه چیز را چک و رفتیم ساعت ۱۱.۵.ساعت ۱۲ و پنج دقیقه رسیدیم زودتر از همه و دوستم هم کمی پس از ما رسید ند و یک میز پیدا کردیم و نشستیم. کمی میوه خودیم و چیپس و آجیل و تا ۱.۵ نشستیم و دوستان دیگرمان آمدند. من سالاد الویه و دوست دیگرم جوجه و برنج و دیگری آش. ناها رخوردیم و پس از ناهار چای درست د و کیک و اینجور چیزها و رفتیم پیاده روی و کنار دریاچه نشستیم و دوباره راه رفتیم. خورشید آرام آرام پایین میرفت و آن دشت سبز بسیار زیبا بود. آش هم خوردیم.بودیم تا زمانی که هوا تاریک تاریک شد و برگشتیم خانه. ۹.۵ رسیدیم خانه و هر سه خسته بودیم. دوش گرفتم و خو دیم. شام هم نخوردیم چون بیش از اندازه خورده بودیم. بی اندازه بی انرژی بودم. الهی دلتان دشت سرسبزی باشد که نور خدا درخشانش میکند. الهی هرجا میروید زیبایی ببینید و شادی.خدایا سپاسگزارم برای دیدن زیباییهایت. خدایا سپاسگزارم برای هم دوستان خوبی که سرراهم میگذاری. خدایا سپاسگزارم برای نورت که دلم را همیشه گرم می کند.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/08/27/post-478/۲۸-روز-سپاسگزاری-روز-۲۳




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۰

درخواست حذف اطلاعات
یک سوم راه را پیمودیم. امروز مانند هرروز ۱۰ تا از داشته هایمان را توی دفتر خوشگلمون مینویسیم و یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم. گام دوم گرد جادویی سپاسگزاری است که در سرانگشتانمان داریم. از ۱۰ نفری که امروز برای ماکاری انجام میدهند و کمکمان میکنند سپاسگزاری میکنیم از ته دلمان نه تنها با زبانمان و کمی از این گرد نقره فام یا زرین جادویی را به روی آنها میریزیم.

گام سوم سنگ جادوییست در مشتمان برای بهترین چیزی که امروز روی داده. برای روز ۱۱ باید آماده باشیم؛ از زمانی که چشم باز میکنیم به هر آن چه دست میزنیم سپاس گزاری میکنیم. برای مسواک، تخت، دوش، کافی، صبحانه، لباس، موبایل و.......
ایشان آهنگ فردا تو میایی هوشنگ عقیلی را گذاشته، چه زیباست. امروز صبح ساعت ۸.۵ بود بیدار شدم و یکدور توی خانه زدم. با مادرم چت . باران آمده بود و زمینها خیس بودند. چای دم و ایشان تندی دوش گرفت. ایشان کمی به کارهایش رسید و من هم ۴ تا آناناس و چندتا پرتقال را پوست گرفتم و برش زدم و آب گرفتم. یک لیوان آب ولرم با لیمو خوردم. هرچی سیب هم داشتیم آب گرفتم. سبد میوه خالی خالی شد. حالا باید میوه های تابستانی بگیرم. چندروز پیش رفتم ید انار دیدم وخواستم بگیرم که به خودم گفتم میوه به فصلش. ایشان ۹.۵آمد و صبحانه اش را خورد و من آب پرتقال تازه خوردم و آبمیوه گیری را شستم وساعت ۱۰ دوش گرفتم و آماده شدم و۱۰.۴۵ دقیقه رفتیم برای کار ایشان. با خودم یک طرف میوه بردم.زود رسیدیم وایشان رفت پیش یکی از دوستانش و من توی ماشین نشستم و تمرین سپاسگزاریم را انجام دادم. دوباره آمد و گفت تو هم بیا بالا که گفتم نه توی ماشین میشینم.توی ماشین هیپنوتیزم و مدیتیشن و خو دم. ایشان ۱۰ دقیقه ۱۲ زنگ زد و گفت بیا بالا که گفتم نه راحتم و نشستم کتابم را خواندم. زنگ زدم دکوراتوری که چند هفته پیش آمد و گفتم ریز هزینه ها را ایمیل کنند برامون. نزدیک ۱ بود آمد و رفتیم دیدن یک دکوراتور دیگر که چیزهایی پسندیدیم و گفتند هفته آینده میایند اندازه گیری و هزینه را میگویند.آن یکی ۶۰۰۰ دلار گفت، ببینیم این چطور است. رفتیم ناهار خوردیم با ایشان و ساعت ۳ خانه بودیم. برای پرندها غذاریختم و همینطور به فرشته کوچولو غذا دادم. ایشان بستنی خورد و فرشته هم میخواست! هیپنوتیزم و خو دم کمی، بیدار شدم و کمی پاد ت گوش دادم. ظرف میوه را روی میز گذاشتم، چای دم . سرویسهای بالا را تمیز و اتاق کار خودم را جارو کشیدم. به مادرم زنگ زدم که پاسخ نداد. برای شام سبزی پلو با ماهی دودی میخواستم درست کنم. مادرم زنگ زد و تا ایشان بردارد رفت روی پیامگیرمان. نشد با پدرو مادرم حرف بزنم. ساعت ۷ رفتیم پیادهروی و برای پرنده ها دانه ریختم. ده دقیقه به هشت برگشتیم. ایشان رفت دوچرخه سواری و در گاراژ را باز گذاشتیم. در خانه مان را هم باز میگذاریم غروبهای روزهای گرم. اینجا بیشتر درهای خانه توری فولادی دارند. برنج را گذاشتم بجوشد که دیدم فرشتت به در میزند. فکر ایشان آمده و دررا باز که زد بیرون. صدایش نیامد. رفتم توی گاراژ دنبالش دیدم راه به جنگل را گرفته و میدود. بدون کفش با جوراب روی سنگریزه ها میدویدم که ایشان در پایان راه پدیدار شد و فرشته کوچولو ایستاد. از ایشان پرسیدم از جلوی خانه رد شدی که گفت نه ولی چون نزدیک بوده فرشته میدانسته دورو بر خانه است و حتی میدانسته از کجا میاید. برنجم داشت میجوشید، آبکش وگذاشتم دم بکشد با ته دیگ نان و ماهی هم توی تابه کوچک تا آماده شوند. شاممان را خوردیم و من نشستم به خواندن ی ری قرارداد و ایشان هم گوشه کاری را گرفت . ظرفها را توی ماشین گذاشتم و کمی بادام خوردم. صورتم را شستم و خواندنم را توی تخت انجام دادم.
توی بسته داروم یک فرم هست که میتوانم پر کنم و خدماتی دریافت کنم. مانند ی که کمک حالم باشد، نرس دارم ولی توی این همه سال یکبار هم بهش زنگ نزدم چون خداراشکر نیاز نداشتم. برای کارهای روزمره مانند ید اگر نیاز داشته باشم کمک میتوانم داشته باشم. برای پارکینگ میتوانم کارت داشته باشم جای مخصوص پارک کنم. برای رفتنهایم میتوانم درخواست تا ی کنم و از ت میتوانم تا سقف دوهزار دلار ماهیانه دریافت کنم. تا به امروز نه بهش فکر کرده بودم که یکی از این خدمات رابگیرم و نه میخواهم بگیرم. من حالم خوب است و میتوانم روی پای خودم باشم، کار کنم، ید کنم، رانندگی کنم و..... اینها باشد برای ی که نیازمند است و ناتوان.
الهی هیچکدامتان درمانده و دردمند نباشید. خدایا سپاس برا همه توانایی هایی که به من داده ای.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/08/14/post-465/۲۸-روز-سپاسگزاری-روز-۱۰




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۶

درخواست حذف اطلاعات
مانند روزهای پیشین ۱۰ تا موهبتی که خداوند به ما داده است را مینویسیم و یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم.سه باری را به یاد بیاورید که از شادی کامی هایتان انگار بر اریکه هستی سوار بودید و روی پا بند نبوده اید و برای آنها سپاسگزاری کنید. (شادی یادآوری آنها باید زیر پوستتان بدود)برای پنج تا از ارگانهای بدنتان که تندرست هستند سپاسگزار باشید. به یکی از ارگانهای بدنتان یا جایی از بدنتان که نیاز به بهبود دارد بی شید و آنرا به دور از بیماری ببینید و سپاسگزار باشید برای بهبودش. ( من یک گوی نورانی نقره فام میبینم که مغز و نخاعم را نورانی و درخشان میکند) سنگتا ن و بهترین پیشامد روزتان را فراموش نکنید پیش از خواب. امروز یک ربع به نه بیدار شدم، من جوری میخوابم که شب است و فردا صبح شد. ی ره میخوابم یا بهتر بگویم میمیرم و بیدار میشوم. دست و رویم را شستم و کتری را پر و دوبسته گوشت بیرون گذاشتم و یک پیاز ریز و قابلمه مسی را روی گاز گذاشتم و آشپزخانه جان گرفت. صبحانه راآماده و ظرفهای فرشته کوچولو را شستم و پر برایش. تا ایشان دوش بگیرد من قرمه سبزیم را بار گذاشتم؛ برنج هم خیس و کارهایم را . صبحانه خوردیم و ساعت ۱۰.۵ بود که دوش گرفتم و آماده شدم. ایشان برای پنده ها غذا ریخت و رفت دوچرخه سواری و من ی ری لباس توی ماشین ریختم و روشن برای خودم !! ساعت ۱۱.۱۵ آمد و من هم برنج را دم و روی شعله پخش کن هر دو را گذاشتم و فرشته را برداشتیم و رفتیم بیرون. از جلوی دریاچه که رد شدیم گریه میکرد که بایستیم و برود بگردد. رفتیم برای ید هرچند یکدور با فرشته زدیم و گذاشتیمش توی ماشین و رفتیم ید. دنبال پیاز لی لی بودم برای جلو خانه که نگرفتم. خیار کوچولو هم بوته اش بود نگرفتم. ایشان چیزهایی که نیاز داشت را برداشت. من دوتا سوسیس گرفتم و خوردیم و رفتیم آفیس ایشان و نابسامانی ها را سامان دادیم. یک کیسه رسید دارم که باید فایل کنم برای ایشان. ساعت ۱.۵ برگشتیم، سرراه بانک رفتیم و نزدیک ۲ خانه بودیم. دیدم یادم رفتت ماشین راروشن کنم که چه بهتر چند تکه لباس برای دیگر انداختم توی ماشین و روشنش . دوسری ماشین را زدم. ماست و خیار درست و ناهارمان را خوردیم. من هیپنوتیزم و خو دم نیم ساعت، پاد ت گوش دادم و به خودم استراحت دادم. برای پرندها غذا ریختم.هندوانه برش زدم و گذاشتم روی میز، میوه شستم و دل درد داشتم. زیر دلم درد میکند و هم نمیشوم! دلم حلوای تند میخواست! کمی میوه خوردم و رفتیم ۵۰ دقیقه پیاده روی، پیش از پیاده روی گندم برای پرندهایم ریختم. ایشان گلهایم را آب داد و من برای خودم یک لیوان بزرگ چای کمرنگ ریختم و کمی نوشتم. شسته ها را آوردم تو و چندتایی نم داشتند را و ی خانه پهن . چایم را خوردم و تا خشک شده ها را. گرسنه بودم و نان جو رژیمی و کره خوردم!! به مادرو پدرم زنگ زدم که پاسخی ندادند، به خواهر جانان زنگ زدم که در سفر بود.ایشان هم دوتا تلفن کاری داشت، مادر و خواهر و شوهر خواهرش هم پشت خط بودند. مادرم زنگ زد و کوتاه حرف زدیم، درراه شمال بودند. مادر ایشان زنگ زد و باهم حرف زدند. یک ایمیل کاری زدم و درباره کارم نوشتم. کلاس یو این هفته را رزرو ، شاید کلاس بو ینگ هم رفتم. این هفته نمیدانم میتوانم است بروم یانه! شب همان قرمه سبزی را گرم و خوردیم و خودم نان و کره و پنیر خوردم. ایشان ظرفها را شست و توی ماشین جاداد. من کتاب خواندم و خودم را در رویاهایم شناور .
چشمانت را ببند و هر آنچه آرزو داری در دستانت ببین، شورش را ببین ، شوقش را ببین و سپاسگزارش باش.

آسمانت فیروزه ای و پر نور تا ابد ایران من.





منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/08/20/post-471/۲۸-روز-سپاسگزاری-روز-۱۶




شکوفه های بهاری

درخواست حذف اطلاعات
دوشنبه صبح زود ایشان خواست که تا ایستگاه برسانمش چون دیر شده بود که با ماشین خودش برود. مسواک زدم و لباس پوشیدم و فرشته کوچولو را برداشتم و با هم ایشان را رس م. یکدور زدم و از خیابانهایی که دوست داشتم رد شدم. همه جا پر از شکوفه بود و هوا مه آلود بود و آفتاب خودش را نمایان میکرد. برگشتم خانه و ساعت ۷.۵ بود. با فرشته رفتیم پیاده روی تا ۸.۵. هوا بسیار سرد بود! دوش گرفتم و برای پرنده ها را غذا دادم و رفتم . همه چیز آزمایش خوب بود، کمی آهن پایین بود! نمیدانم چرادوباره شدم!!! خودم هم تا فوریه برنمیگردد!! حالا در هفته های آینده پیش خانم دیگری خواهم رفت. رفتم شاپینگ سنتر به دنبال سفارش خواهر جانان و از آنها ع فرستادم تا بگوید کدام را می خواهند. به دنبال لباسی رسمی بودم برای مناسبتی که هیچ چیز پیدا ن یا اگر بود تنم نمیرفت!! دست آ یک شیشه بزرگ زیتون یدم و یک شمع چوب صندل! برای خودم آبمیوه یدم و سوشی و برگشتم خانه. با فرشته سوشی خوردیم. کمی استراحت . مدیتیشن و کتاب خواندم. برای شام گفتم یا سالاد ماکارونی یا سالاد الویه درست کنم. چند تا سیب زمینی پوست گرفتم و توی آب گذاشتم. ایشان پیام داد که چه زمان میرسد تا با فرشته کوچولو دوباره برویم دنبالش. به پرنده ها شام شان را دادم. زود رسیدیم و با فرشته راه رفتیم ۱۵ دقیقه ای تا ایشان آمد. سرراه از نان یدیم و برگشتیم خانه. مرغ پختم با تخم مرغ و خیارشور ریز . نخود فرنگی نداشتم. سیبزمینی و تخم مرغ رارنده و مرغ هم ریش ریش. برای خودم و فرشته جدا گذاشتم و برای ایشان جدا. شاممان را خوردیم. ایشان صبحهای زود رفتن خیلی خسته اش کرده بود. سر کار میرفتم بنابر این خیلی از چیزها را برای صبح آماده .شاممان را خوردیم و شب زود خو دیم. امروز نیکل زنگ زد و گفت با همکار دوست ندارد کار کند و خوشش نمیاید از او. گفتم نیکل کارت دو ماه بیشتر نیست و هر روز هم که نیستی! گفت دوست ندارد با او کار کند!! صبح ساعت ۶.۵ بیدار شدم و فکر ۷.۵! دوباره توی تخت برگشتم و چشمانم را بسته بودم و برای هر ی که در یادم آمد دعا تا ۷. ۷ بلند شدم و آماده شدم. آرایش و لباس پوشیدم . برای ایشان اسموتی درست و با سالاد الویه و نان و یک کراسان کره و عسل و یک بطری آب گذاشتم ببرد. برای خودم میوه برداشتم و اسموتی و آب. کتابم را هم انداختم توی کیفم. ظرفهای فرشته را شستم و پر . ساعت ۸.۱۵ رفتم سر کار و ۳ برگشتم خانه. هوا آفت بود بدون باد و بهاری، تا رسیدم برای پرنده ها دانه ریختم و خانه فرشته را برداشتم و رفتیم پیاده روی. از لا به لای درختان پرشکوفه که میگذشتم خدارا شکر می که یک بهار دیگر دیدم.خدایا به اندازه شکوفه های درختانت سپاسگزارم که به من شانس زندگی در این دنیا دادی، خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم. بهارهای زیبایی را دیدم در عمرم و امسال هم روی آن. توی راه دوستم که پیش ایشان کار میکند زنگ زد و درباره برنامه ای که بهم ریخته بود از من پرسید! پیاده روی ما به درازا کشید و گذاشتم فرشته کوچولو هر جا دلش میخواهد برود. بیش از ی اعت راه رفتیم و خانه که برگشتم تنم را شستم و برای شام قورمه سبزی درست کرد همراه با سالاد . ایشان ساعت ۶ آمد خانه و من چای برایش دم و یک سبد میوه شستم. ۷.۵ شام خوردیم و با ایشان سریا ل تماشا کردیم. به ویویان پیام دادم که برای یوگا فردا(چهارشنبه) میروم. شب مانند همیشه خوب و آرام خو دم.چهارشنبه صبح ایشان که رفت با خودش ناهار نبرد چون سالاد الویه داشت توی آفیس. تنها آبمیوه و کراسان برد برای صبحا نه اش. خانه را گردگیری و سرویسها راتمیز و دوش گرفتم و برای پرندهها دانه ریختم و رفتم یوگا. ساعت ۹.۵ رسیدم و به زور ماشینم را جایی جا دادم. خودم بودم و ویویان توی کلاس و بسیار خوب بود. یک میس کال داشتم و آمدم بیرون زنگ زدم که از آفیس بود و برای کاری می خواستند با آنهادر پروژه ای همکاری کنم که گفتم نه! چون هنوز قول کار تازه ای که داده بودند روی هواست. خیلی راحت گفتم نه نمیتوانم. اگر بله میگفتم حس بی ارزش بودن داشتم! رفتم چند جا آبمیوه گیری دیدم و رفتم بانک برای کار ایشان.
داروخانه پیام داده بود که دارو آماده است و رفتم و گرفتم. نمیدانم تاکی باید این دارو را بگیرم زمانی که بیماری ۱۰ سال است که خاموش شده! خدایا سپاسگزارم که خوبم. سپاسگزارم که گزگز ندارم، که پاهایم سرد نیستند، که گرفتگی ماهیچه ندارم، که صورتم بیجان نیست، که دستانم نمیلرزند، که کامم بی حس نیست، خدایا سپاسگزارم که سرگیجه ندارم، که خستگی ندارم، سپاسگزارم که زانوهایم استوارند و نمیلرزند.خدایا سپاسگزارم که خوبم. خدایا سپاسگزارم که یاد گرفتم آنچه را که باید فرا می گرفتم و خوبم . خدایا سپاسگزارم که چشمانم را باز کردی و راه را نشانم دادی. خدایا سپاسگزارم که این بیماری به سر من آمد در خانواده مان، نه نزدیکانم یا دیگری . خدایا سپاسگزارم که همه خوب و تندرستند. خدایا هزاران بار سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم. از میوه فروشی پرتقال، کرفس، گوجه فرنگی، نخود فرنگی، لیمو، آناناس، قارچ صدفی ، ما، رول نارگیل یدم. پاستیل، آب نارگیل، غذا برای فرشته کوچولو، چوب شور با کره بادام زمینی، قارچ، پد، روغن لوندر، شاه بلوط و چشم بند یدم. رفتم آبمیوه گری را از جای اولی که دیده بودم یدم. برگشتم خانه و آن یکی آشپزخانه را تمیز و چیزهای اضافی را بیرون بردم. خانه را جارو کشیدم. فرشته کوچولو را بردم بیرون چون هوا آفت و خوب بود. چندین بار برای پرنده ها غذا دادم. همه درختهای جلوی خانه پر از پرنده است. به پدر و مادرم زنگ زدم و گفتگویی داشتیم. برای شام ماکارونی با سبزیجات درست . قارچ صدفی و قارچ دکمهای و فلفل دلمه و پیاز فراوان را تفت دادم و زود آماده شد با یک ظرف سالاد بزرگ. چای و میوه هم گذاشتم. یک شمع روشن و یک تشت آبگرم با نمک گذاشتم و پاهایم را توی تشت گذاشتم تا خستگیهایم آب شوند و بروند. موسیقی آرام هم گذاشتم ، نشستم به کتاب خواندن .برای خودم ریلا . یکبا ردیگر تشت را پر از آب داغتر ی با نمک دریا. جای خانم کارشناس سبز هرچند گلبرگ و گلاب نریختم توش!! ایشان که آمد پرسید آش درست کردی! شاممان را ه خوردیم که هم خوشمزه بود و هم سبک! پس از شام نشستیم به سریال و تی وی و خواندن.پنج شنبه ساعت ۷ بیدار شدم و آماده شدم. برای ناهار ایشان سالاد گذاشتم که ببرد همراه با اسموتی و کراسانش و برای خودم یکظرف میوه از شب پیش توی یخچال گذاشته بودم با آبمیوه تازه. رفتم سرکار و هیچ چیز سرجایش نبود. تا ساعت ۱.۵س ا بودم. از آنجا رفتم شاپینگ سنتر و ماسک صورت یدم و برای آفیس ایشان کاور پلاستیکی و خوشبو کننده یدم. از آفیس زنگ زدند که بیا چیزی را باید ببری، برگشتم آفیس و آنجا با همکارم رفتیم ناهار خوردیم که من آبمیوه گرفتم. توی آفیس کارم ۱۵ دقیقه ماندم و برگشتم خانه. سرراه رفتم ایکیا و شمع یدم برای خانه. سرراه رفتم آفیس ایشان که یدها را بدهم و یکی از دخترها گفت که پول نیاز دارند از بانک و دوباره رفتم بانک و پول گرفتم. خیلی خسته بودم. برگشتم خانه و یدها را جا به جا و با فرشته کوچولو رفتیم بیرون و دور کوتاهی زدیم. به پرندهها دانه دادم. پیش از رفتن یک بسته مرغ بیرون گذاشتم و با فرشته کوچولو رفتیم پیاده روی. برگشتم و مرغهار ا با دمای دمای کم سرخ و خودم دوش آبگرمی گرفتم. لباس راحت پوشیدم و پاهایم جان نداشتند از بس راه رفته بودم.چند تا کدو سرخ و برای خود کمی نخود فرنگی و قارچ صدفی تفت دادم و سالاد درست و با مادر و پدرم حرف زدم. برنج دم و چای هم دم . خونریزی زیادی هم داشتم و نشستم ودیگر نمیتوانستم از جایم بلند شوم. دراز کشیدم و مدیتشن و چرتی هم زدم. ایشان آمد وچای خورد و شاممان را خوردیم. کارهای روز کاریم(فردا) را انجام دادم و همه چیز را آماده . روز پرکاری بود. ساعت ۶.۵ بیدار شدم و آماده شدم. برای ایشان سالاد گذاشتم ببرد با موز و شیرموز ووتوت فرنگی، ظرفهای فرشته را شستم و پر . خودم دوتا موز، دوتا سیب و سه تا پرتقال برداشتم با چندتا ما و گردو. ساعت ۷.۵ نیکل و همکار آمدند و رفتیم سر سایت. نیکل خیلی قشنگ پیچاند و گفت با سوزان کار میکند و بعد هم از سوزان جدا شده بود و نشسته بود کارهای شخصیش را میکرد. زندگی بومرنگ است، آنچه پرتاب میکنی به سویت باز می گردد! تا ساعت ۳.۴۵ دقیقه کار کردیم هرچند سوزان زودتر رفت چون باید میرفت بیمارستان و ی ری ریپورت برد که از خانه بنویسد. برگشتیم به سوی خانه و نیکل گفت همکاررانمیرساند!! همکارر ا رساندم و نیکل من رارساند، حالا همه توی یک ماشین بودیم! توی راه برگشت به خانه من نیکل پشت سر همکار حرف زد و زد و زد و خوشحالم هفته آینده با من کار زیادی ندارد.ایشان رفته بود بیرون، برای پرنده ها گندم ریختم و چای دم . دوش گرفتم و ماسک روی صورتم گذاشتم، دراز کشیدم و مدیتیشنی انجام دادم و حالم خوب شد و خستگیم پر زدو رفت. ایشان هم آمد. برای شام کمی قرمه سبزی و مرغ و کدو داشتیم که گرم و خوردیم. ۱ ساعتی هم از خانه کار و چند ایمیل کاری فرستادم و شب زود خو دم چون خیلی خسته بودیم هر دو. شنبه صبح ساعت ۸ بیدار شدیم چون ایشان میخواست برود آفیس، من هم بلند شدم و به ایشان یک شیر موز و یک ساندویچ نان و پنیر ووخیار و رفت سر کار.میخواستم زودتر بروم برای ید ولی گفتم نخست خانه را پاک و پاکیزه کنم سپس بروم ید که ناهار هم ب م. تا ۱۲ کارهام را انجام دادم و ملافه و روبالشیها تمیز روی تخت کشیدم و ۳ سری ماشین راروشن . ۱ از خانه رفتم بیرون، نزدیک۲ رسیدم چون خیابانها پر از ماشین بود برای روز پدر. نان سنگک گرفتم، طالبی، گوجه، خیار، گل کام، سیب، بادمجان، نان تست، نان ساندویچی یدم. کمی به دنبال پیراهن گشتم که چیزی ندیدم. تخم مرغ، شیر، چیپس، دان برای پرندهها، غوره، سوسیس و کالباس و فیله مرغ، برنج دودی و آجیل هم یدم و در آ برای ناهار کباب یدم و برگشتم خانه و ۴.۱۵ رسیدم. برای پرنده ها از دانی که یده بودم ریختم. ایشان خو ده بود و با فرشته بیرون هم رفته بودند. ناهار و شام یکی خوردیم. یدها را جابه جا . دراز کشیدم برای مدیتیشن و خوابم برد تا ساعت یک ربع به هفت. (الان یادم آمد فیله مرغها توی آن یکی یخچال بود و نشستم، یکشنبه است). ایشان بیدار شد و چایی درست و هندوانه و طالبی و بزه و کمی خیار و توت فرنگی و بلو بری گذاشتم روی میز و با هم نشستیم چای و میوه خوردیم.خانه را طی کشیدم و کف خانه را روغن زدم که پاهام میچسبید به کف خانه. حالا فردا دوباره طی باید بکشم. شاممان میوه بود.شب دیر خو دم چون خوابم نمیبرد. بروم فیله هارا بشورم! الان ده قیقه به یک هست و روز دوشنبه آغاز شده! یکشنبه من تا ده دقیقه به نه خو ده بود، ایشان ۸ بیدار شد و توی تخت داشت فوتبال میدید و به شیرین کاریهای جناب خان میخندید. منم زیر چشمی نگاه می . فرشته هم که توی بغلمون ووول میخورد و خودشو لوس میکرد. ۹.۲۰ دقیقه بلند شدم و چای دم و نیمرو با روغن حیوانی درست با نان بربری و تافتون و کره و پنیر و عسل و مربا. خودم نیمرو با عسل خوردم، جا داشتم بازهم نیمرو بخورم که نخوردم. ایشان برای پرنده ها دان برد ریخت و ظرفها را توی ماشین گذاشت و برخی را با دست شست. رختهای خشک شده را جا دادم. امروز روز آرامش بود، آناناسها را برش زدم و پرتقال پوست گرفتم و توی تاپرور گذاشتم. کرفس شستم و توی سینک میوه شور توی سبد گذاشتم و رویش را پارچه گرفتم تا دوشنبه صبح آبگیری کنم روزانه به جای اینکه یکروز آب بگیرم همه چیز را.شمعی روشن و موزیک آرامی گذاشتم و دوش گرفتم.مادرم چند ع فرستاده بود.خدایا سپاسگزارم که پدرو مادرم بازنشستگی خوبی دارند و زندگی خوبی دارند. خدایا سپاسگزارم که بی نیاز ند. هوا بارانی بود و ساعت ۱.۵ ایشان با فرشته کوچولو رفتند پیاده روی و من یکدور طی کشیدم. من همینجور که کار میکنم کتاب صوتی یا سخنرانی گوش میدهم و یاد میگیرم.اینستا میروم و شگفت زده ام از این آدمهای متعصبی که به آدم های بی مایه تقدس میبخشند. اینهایی که پول میگیرند تا نفهمند. خدایا سپاسگزارم. یخچال را تمیز . ایشان برگشت و یکدست کباب مانده بود را گرم و خوردیم. سریال ممنوعه را تماشا کردیم! ایشان خو د و من کتاب خواندم. برای پرنده ها غذا بردم تا سیر باشند. دوست یکی از دوستانمان به ایشان پیام داد که اگر هستید بیایم کارت دارم. چای دم و میوه گذاشتم و آمد. من رفتم توی اتاق آفتابگیرم و این پست بلند بالا را نوشتم. بنده خدا کارش را از دست داده بود و به دنبال کار بود. از ایشان خواست اگر کاری دارد به او بدهد. خیلی ناراحت شد ایشان و من هم خیلی دلم گرفت. خانمش باردار است. هر بار یادم آمد برایش دعا .شام شیر و نان و پنیر خوردیم. کیفم را برای روز کاری آماده . کتاب و دفتر یاداشتم را هم گذاشتم توی کیفم. با ایشان سریال تماشا کردیم و ایشان ساعت ۱۲ خو د و من هم کمی کتاب خواندم و شکرگزاریهایم را انجام دادم.
خدایا برای تک تک ثانیه های این هفته و ماه و سالی که گذشت سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/06/09/post-441/




شکوفه های بهاری

درخواست حذف اطلاعات
دوشنبه صبح زود ایشان خواست که تا ایستگاه برسانمش چون دیر شده بود که با ماشین خودش برود. مسواک زدم و لباس پوشیدم و فرشته کوچولو را برداشتم و با هم ایشان را رس م. یکدور زدم و از خیابانهایی که دوست داشتم رد شدم. همه جا پر از شکوفه بود و هوا مه آلود بود و آفتاب خودش را نمایان میکرد. برگشتم خانه و ساعت ۷.۵ بود. با فرشته رفتیم پیاده روی تا ۸.۵. هوا بسیار سرد بود! دوش گرفتم و برای پرنده ها را غذا دادم و رفتم . همه چیز آزمایش خوب بود، کمی آهن پایین بود! نمیدانم چرادوباره شدم!!! خودم هم تا فوریه برنمیگردد!! حالا در هفته های آینده پیش خانم دیگری خواهم رفت. رفتم شاپینگ سنتر به دنبال سفارش خواهر جانان و از آنها ع فرستادم تا بگوید کدام را می خواهند. به دنبال لباسی رسمی بودم برای مناسبتی که هیچ چیز پیدا ن یا اگر بود تنم نمیرفت!! دست آ یک شیشه بزرگ زیتون یدم و یک شمع چوب صندل! برای خودم آبمیوه یدم و سوشی و برگشتم خانه. با فرشته سوشی خوردیم. کمی استراحت . مدیتیشن و کتاب خواندم. برای شام گفتم یا سالاد ماکارونی یا سالاد الویه درست کنم. چند تا سیب زمینی پوست گرفتم و توی آب گذاشتم. ایشان پیام داد که چه زمان میرسد تا با فرشته کوچولو دوباره برویم دنبالش. به پرنده ها شام شان را دادم. زود رسیدیم و با فرشته راه رفتیم ۱۵ دقیقه ای تا ایشان آمد. سرراه از نان یدیم و برگشتیم خانه. مرغ پختم با تخم مرغ و خیارشور ریز . نخود فرنگی نداشتم. سیبزمینی و تخم مرغ رارنده و مرغ هم ریش ریش. برای خودم و فرشته جدا گذاشتم و برای ایشان جدا. شاممان را خوردیم. ایشان صبحهای زود رفتن خیلی خسته اش کرده بود. سر کار میرفتم بنابر این خیلی از چیزها را برای صبح آماده .شاممان را خوردیم و شب زود خو دیم. امروز نیکل زنگ زد و گفت با همکار دوست ندارد کار کند و خوشش نمیاید از او. گفتم نیکل کارت دو ماه بیشتر نیست و هر روز هم که نیستی! گفت دوست ندارد با او کار کند!! صبحانه ساعت ۶.۵ بیدار شدم و فکر ۷.۵! دوباره توی تخت برگشتم و چشمانم را بسته بودم و برای هر ی که در یادم آمد دعا تا ۷. ۷ بلند شدم و آماده شدم. آرایش و لباس پوشیدم . برای ایشان اسموتی درست و با سالاد الویه و نان و یک کراسان کره و عسل و یک بطری آب گذاشتم ببرد. برای خودم میوه برداشتم و اسموتی و آب. کتابم را هم انداختم توی کیفم. ظرفهای فرشته را شستم و پر . ساعت ۸.۱۵ رفتم سر کار و ۳ برگشتم خانه. هوا آفت بود بدون باد و بهاری، تا رسیدم برای پرنده ها دانه ریختم و خانه فرشته را برداشتم و رفتیم پیاده روی. از لا به لای درختان پرشکوفه که میگذشتم خدارا شکر می که یک بهار دیگر دیدم.خدایا به اندازه شکوفه های درختانت سپاسگزارم که به من شانس زندگی در این دنیا دادی، خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم. بهارهای زیبایی را دیدم در عمرم و امسال هم روی آن. توی راه دوستم که پیش ایشان کار میکند زنگ زد و درباره برنامه ای که بهم ریخته بود از من پرسید! پیاده روی ما به درازا کشید و گذاشتم فرشته کوچولو هر جا دلش میخواهد برود. بیش از ی اعت راه رفتیم و خانه که برگشتم تنم را شستم و برای شام قورمه سبزی درست کرد همراه با سالاد . ایشان ساعت ۶ آمد خانه و من چای برایش دم و یک سبد میوه شستم. ۷.۵ شام خوردیم و با ایشان سریا ل تماشا کردیم. به ویویان پیام دادم که برای یوگا فردا(چهارشنبه) میروم. شب مانند همیشه خوب و آرام خو دم.چهارشنبه صبح ایشان که رفت با خودش ناهار نبرد چون سالاد الویه داشت توی آفیس. تنها آبمیوه و کراسان برد برای صبحا نه اش. خانه را گردگیری و سرویسها راتمیز و دوش گرفتم و برای پرندهها دانه ریختم و رفتم یوگا. ساعت ۹.۵ رسیدم و به زور ماشینم را جایی جا دادم. خودم بودم و ویویان توی کلاس و بسیار خوب بود. یک میس کال داشتم و آمدم بیرون زنگ زدم که از آفیس بود و برای کاری می خواستند با آنهادر پروژه ای همکاری کنم که گفتم نه! چون هنوز قول کار تازه ای که داده بودند روی هواست. خیلی راحت گفتم نه نمیتوانم. اگر بله میگفتم حس بی ارزش بودن داشتم! رفتم چند جا آبمیوه گیری دیدم و رفتم بانک برای کار ایشان.
داروخانه پیام داده بود که دارو آماده است و رفتم و گرفتم. نمیدانم تاکی باید این دارو را بگیرم زمانی که بیماری ۱۰ سال است که خاموش شده! خدایا سپاسگزارم که خوبم. سپاسگزارم که گزگز ندارم، که پاهایم سرد نیستند، که گرفتگی ماهیچه ندارم، که صورتم بیجان نیست، که دستانم نمیلرزند، که کامم بی حس نیست، خدایا سپاسگزارم که سرگیجه ندارم، که خستگی ندارم، سپاسگزارم که زانوهایم استوارند و نمیلرزند.خدایا سپاسگزارم که خوبم. خدایا سپاسگزارم که یاد گرفتم آنچه را که باید فرا می گرفتم و خوبم . خدایا سپاسگزارم که چشمانم را باز کردی و راه را نشانم دادی. خدایا سپاسگزارم که این بیماری به سر من آمد در خانواده و نزدیکانم و نه دیگری . خدایا سپاسگزارم که همه خوب و تندرستند. خدایا هزاران بار سپاسگزارم، سپاسگزارم، سپاسگزارم. از میوه فروشی پرتقال، کرفس، گوجه فرنگی، نخود فرنگی، لیمو، آناناس، قارچ صدفی ، ما، رول نارگیل یدم. پاستیل، آب نارگیل، غذا برای فرشته کوچولو، چوب شور با کره بادام زمینی، قارچ، پد، روغن لوندر، شاه بلوط و چشم بند یدم. رفتم آبمیوه گری را از جای اولی که دیده بودم یدم. برگشتم خانه و آن یکی آشپزخانه را تمیز و چیزهای اضافی را بیرون بردم. خانه را جارو کشیدم. فرشته کوچولو را بردم بیرون چون هوا آفت و خوب بود. چندین بار برای پرنده ها غذا دادم. همه درختهای جلوی خانه پر از پرنده است. به پدر و مادرم زنگ زدم و گفتگویی داشتیم. برای شام ماکارونی با سبزیجات درست . قارچ صدفی و قارچ دکمهای و فلفل دلمه و پیاز فراوان را تفت دادم و زود آماده شد با یک ظرف سالاد بزرگ. چای و میوه هم گذاشتم. یک شمع روشن و یک تشت آبگرم با نمک گذاشتم و پاهایم را توی تشت گذاشتم تا خستگیهایم آب شوند و بروند. . موسیقی آرام هم گذاشتم ، نشستم به کتاب خواندن .برای خودم ریلا . یکبا ردیگر تشت را پر از آب داغتر ی با نمک دریا. جای خانم کارشناس سبز هرچند گلبرگ و گلاب نریختم توش!! ایشان که آمد پرسید آش درست کردی! شاممان را ه خوردیم که هم خوشمزه بود و هم سبک! پس از شام نشستیم به سریال و تی وی و خواندن.پنج شنبه ساعت ۷ بیدار شدم و آماده شدم. برای ناهار ایشان سالاد گذاشتم که ببرد همراه با اسموتی و کراسانش و برای خودم یکظرف میوه از شب پیش توی یخچال گذاشته بودم با آبمیوه تازه. رفتم سرکار و هیچ چیز سرجایش نبود. تا ساعت ۱.۵س ا بودم. از آنجا رفتم شاپینگ سنتر و ماسک صورت یدم و برای آفیس ایشان کاور پلاستیکی و خوشبو کننده یدم. از آفیس زنگ زدند که بیا چیزی را باید ببری، برگشتم آفیس و آنجا با همکارم رفتیم ناهار خوردیم که من آبمیوه گرفتم. توی آفیس کارم ۱۵ دقیقه ماندم و برگشتم خانه. سرراه رفتم ایکیا و شمع یدم برای خانه. سرراه رفتم آفیس ایشان که یدها را بدهم و یکی از دخترها گفت که پول نیاز دارند از بانک و دوباره رفتم بانک و پول گرفتم. خیلی خسته بودم. برگشتم خانه و یدها را جا به جا و با فرشته کوچولو رفتیم بیرون و دور کوتاهی زدیم. به پرندهها دانه دادم. پیش از رفتن یک بسته مرغ بیرون گذاشتم و با فرشته کوچولو رفتیم پیاده روی. برگشتم و مرغهار ا با دمای دمای کم سرخ و خودم دوش آبگرمی گرفتم. لباس راحت پوشیدم و پاهایم جان نداشتند از بس راه رفته بودم.چند تا کدو سرخ و برای خود کمی نخود فرنگی و قارچ صدفی تفت دادم و سالاد درست و با مادر و پدرم حرف زدم. برنج دم و چای هم دم . خونریزی زیادی هم داشتم و نشستم ودیگر نمیتوانستم از جایم بلند شوم. دراز کشیدم و مدیتیضن و چرتی هم زدم. ایشان آمد وچای خورد و شاممان را خوردیم. کارهای روز کاریم(فردا) را انجام دادم و همه چیز را آماده . روز پرکاری بود. ساعت ۶.۵ بیدار شدم و آماده شدم. برای ایشان سالاد گذاشتم ببرد با موز و شیرموز ووتوت فرنگی، ظرفهای فرشته را شستم و پر . خودم دوتا موز، دوتا سیب و سه تا پرتقال برداشتم با چندتا ما و گردو. ساعت ۷.۵ نیکل و همکار آمدند و رفتیم سر سایت. نیکل خیلی قشنگ پیچاند و گفت با سوزان کار میکند و بعد هم از سوزان جدا شده بود و نشسته بود کارهای شخصیش را میکرد. زندگی بومرنگ است، آنچه پرتاب میکنی به سویت باز می گردد! تا ساعت ۳.۴۵ دقیقه کار کردیم هرچند سوزان زودتر رفت چون باید میرفت بیمارستان و ی ری ریپورت برد که از خانه بنویسد. برگشتیم به سوی خانه و نیکل گفت همکاررانمیرساند!! همکارر ا رساندم و نیکل من رارساند، حالا همه توی یک ماشین بودیم! برگشتن به خانه من نیکل پشت سر همکار حرف زد و زد و زد و خوشحالم هفته آینده با من کار زیادی ندارد.ایشان رفته بود بیرون، برای پرنده ها گندم ریختم و چای دم . دوش گرفتم و ماسک روی صورتم گذاشتم، دراز کشیدم و مدیتیشنی انجام دادم و حالم خوب شد و خستگیم پر زدو رفت. ایشان هم آمد. برای شام کمی قرمه سبزی و مرغ و کدو داشتیم که گرم و خوردیم. ۱ ساعتی هم از خانه کار و چند ایمیل کاری فرستادم و شب زود خو دم چون خیلی خسته بودیم هر دو. شنبه صبح ساعت ۸ بیدار شدیم چون ایشان میخواست برود آفیس، من هم بلند شدم و به ایشان یک شیر موز و یک ساندویچ نان و پنیر ووخیار و رفت سر کار.میخواستم زودتر بروم برای ید ولی گفتم نخست خانه را پاک و پاکیزه کنم سپس بروم ید که ناهار هم ب م. تا ۱۲ کارهام را انجام دادم و ملافه و روبالشیها تمیز روی تخت کشیدم و ۳ سری ماشین راروشن . ۱ از خانه رفتم بیرون، نزدیک۲ رسیدم چون خیابانها پر از ماشین بود برای روز پدر. نان سنگک گرفتم، طالبی، گوجه، خیار، گل کام، سیب، بادمجان، نان تست، نان ساندویچی یدم. کمی به دنبال پیراهن گشتم که چیزی ندیدم. تخم مرغ، شیر، چیپس، دان برای پرندهها، غوره، سوسیس و کالباس و فیله مرغ، برنج دودی و آجیل هم یدم و در آ برای ناهار کباب یدم و برگشتم خانه و ۴.۱۵ رسیدم. برای پرنده ها از دانی که یده بودم ریختم. ایشان خو ده بود و با فرشته بیرون هم رفته بودند. ناهار و شام یکی خوردیم. یدها را جابه جا . دراز کشیدم برای مدیتیشن و نوابم برد تا ساعت یک ربع به هفت. (الان یادم آمد فیله مرغها توی آن یکی یخچال بود و نشستم، یکشنبه است). ایشان بیدار شد و چایی درست و هندوانه و طالبی و بزه و کمی خیار و توت فرنگی و بلو بری گذاشتم روی میز و با هم نشستیم چای و میوه خوردیم.خانه را طی کشیدم و کف خانه را روغن زدم که پاهام میچسبید به کف خانه. حالا فردا دوباره طی باید بکشم. شاممان میوه بود.شب دیر خو دم چون خوابم نمیبرد. بروم فیله هارا بشورم! الان ده قیقه به یک هست و روز دوشنبه آغاز شده! یکشنبه من تا ده دقیقه به نه خو ده بود، ایشان ۸ بیدار شد و توی تخت داشت فوتبال میدید و به شیرین کاریهای جناب خان میخندید. منم زیر چشمی نگاه می . فرشته هم که توی بغلمون ووول میخورد و خودشو لوس میکرد. ۹.۲۰ دقیقه بلند شدم و چای دم و نیمرو با روغن حیوانی درست با نان بربری و تافتون و کره و پنیر و عسل و مربا. خودم نیمرو با عسل خوردم، جا داشتم بازهم نیمرو بخورم که نخوردم. ایشان برای پرنده ها دان برد ریخت و ظرفها را توی ماشین گذاشت و برخی را با دست شست. رختهای خشک شده را جا دادم. امروز روز آرامش بود، آناناسها را برش زدم و پرتقال پوست گرفتم و توی تاپرور گذاشتم. کرفس شستم و توی سینک میوه شور توی سبد گذاشتم و رویش را پارچه گرفتم تا دوشنبه صبح آبگیری کنم روزانه به جای اینکه یکروز آب بگیرم همه چیز را.شمعی روشن و موزیک آرامی گذاشتم و دوش گرفتم.مادرم چند ع فرستاده بود.خدایا سپاسگزارم که پدرو مادرم بازنشستگی خوبی دارند و زندگی خوبی دارند. خدایا سپاسگزارم که بی نیاز ند. هوا بارانی بود و ساعت ۱.۵ ایشان با فرشته کوچولو رفتند پیاده روی و من یکدور طی کشیدم. من همینجور که کار میکنم کتاب صوتی یا سخنرانی گوش میدهم و یاد میگیرم.اینستا میروم و شگفت زده ام از این آدمهای متعصبی که به آدم های بی مایه تقدس میبخشند. اینهایی که پول میگیرند تا نفهمند. خدایا سپاسگزارم. یخچال را تمیز . ایشان برگشت و یکدست کباب مانده بود را گرم و خوردیم. سریال ممنوعه را تماشا کردیم! ایشان خو د و من کتاب خواندم. برای پرنده ها غذا بردم تا سیر باشند. دوست یکی از دوستانمان به ایشان پیام داد که اگر هستید بیایم کارت دارم. چای دم و میوه گذاشتم و آمد. من رفتم توی اتاق آفتابگیرم و این پست بلند بالا را نوشتم. بنده خدا کارش را از دست داده بود و به دنبال کار بود. از ایشان خواست اگر کاری دارد به او بدهد. خیلی ناراحت شد ایشان و من هم خیلی دلم گرفت. خانمش باردار است. هر بار یادم آمد برایش دعا .شام شیر و پنیر خوردیم. کیفم را برای روز کاری آماده . کتاب و دفتر یاداشتم را هم گذاشتم توی کیفم. با ایشان سریال تماشا کردیم و ایشان ساعت ۱۲ خو د و من هم کمی کتاب خواندم و شکرگزاریهایم را انجام دادم.
خدایا برای تک تک ثانیه های این هفته و ماه و سالی که گذشت سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/06/09/post-441/




مهربان دوست

درخواست حذف اطلاعات
صبح ایشان ساعت ۸ رفت سر کار، ناهار برایش میوه گذاشتم و آب پرتقال تازه دادم برد و من در تخت ماندم تا ۹. درد داشتم و خوشبختانه شدم. شیر جوشاندم و ماست درست و ی ری ماشین را روشن و بیرون پهن . فرشته من را برد توی باغ و یک پرنده مرده را نشانم داد که با این چه کنیم. کیسه ای آوردم و برداشتمش.فرشته را شستم و خودم هم دوش گرفتم و موهایم رادرست و کادوها و گوشت دوستم رابرداشتم و ساعت ۱۱.۳۰ رفتم بیرون. چیزی را فراموش و دوباره برگشتم خانه. ساعت ۱۲.۵ رسیدم خانه نازنین دوستم و دوتا از دوستان خودم هم بودند. چند تااز دوستان دیگرش هم بودند که من رفت وآمدی ندارم. فرشته را هم به خاطر بچه ها بردم و خوشحال بود. هرچند که یکی از مهمانها میترسید و بالای مبل میرفت و جیغ میزد!! همه مهمانی فرشته توی بغلم بودو روی دستم خو ده بود چون اگر روی زمین بود اون خانم جیغ میزد. دوستم به خانم گفت شما توی خیابان میروید چه میکنید!به هرروی به من که خوش گذشت چون دوستانم را دیدم. نازنین دوست زرشک پلو با مرغ درست کرده بود و خورش کرفس که بسیار خوشمزه بودند. همراه با سالاد و ترشی و ماست. ساعت ۴.۵ رفتند و من تا ۵.۵ ماندم. درراه بازگشت مادرم زنگ زد و تا خانه با هم حرف زدیم. از جلوی آفیس ایشان ردشدم و ایشان داشت هنوز کار میکرد. رسیدم خانه و چای دم و کمی برنج دم . از شب پیش خورش کرفس داشتیم که گرم برای شام و برای ایشان حلوا درست که آمد خانه. ایشان چای خورد با حلوا! زمان شام کمی سبزی خوردن و ماست کنارغذا گذاشتم و شاممان را خوردیم. آشپزخانه را سامان دادم و تنم را شستم.خیلی خسته بودم و بی انرژی و شب هم بیدار نمانم و ۱۱.۵ خو دم. امروز به پرنده هایم غذا ندادم! شنبه صبح ایشان که رفت برایش دو تا تست کره و عسل و موز دادم برد. خودم دوش گرفتم و ی ری ماشین راروشن و هوا آفت بود. برای پرندهها غذا دادم. رختها ر ا بیرون پهن و ۹.۵ رفتم مارکت. خیلی خلوت بود و جا پارک گیر آوردم. پیاز، سیبزمینی، کرفس، هویج، خیار، اسفناج، نعناع، ریحان، دو جور ملون، پرتزل، لیمو ترش، گریپ فروت و دو تا گلدان یدم، یکی برای توی خانه و یکی برای بیرون. از آنجا رفتم و ران مرغ و بال و بازو یدم با برنج و روغن حیوانی و از نانوایی هم نان لواش یدم. هوا آفت بود و گفتم فرشته را میبرم بیرون. موبایلم را چک و دیدم دوستم زنگ زده، زنگ زده بود که برایم کوفته بیاورد.حالا از من نه و از او که باید بیاورد. سر راه از دم خانه شیر و خامه و کافی یدم و نامه ای پست و برگشتم خانه. آنچان باد و بورانی شد که بیرون رفتن ایده خوبی نبود. دو تا سیبزمینی آبپز و یدها را سامان دادم و دوستم ۱ آمد و برایم یک قابلمه بزرگ کوفته آورد که چون میدانستم ایشان دوست ندارد برایش مایه کتلت درست . دوستم نیم ساعتی بود و رفت . کمی یخچال را مرتب . نانها را برش زدم. ایشان ۳ رسید و داشتم کمی سبزی پاک می و گفت همان کوفته را میخوریم و من هم کتلت را گذاشتم برای شب. کوفته خوردیم با سبزی و ترشی و سه تای آن ماند چون خیلی زیاد بود و همانطور که میدانستم ایشان خوشش نیامد! به پرندها غذا دادم و غذاها را جابه جا کردیم و مادرم برای کاری زنگ زد که گفتم انجام میدهم. کار مادرم را انجام دادم و خو دم چون سرگیجه داشتم. باران سیل آسا میبارید و باد چنان میوزید که میگفتم سقف را بلند خواهد کرد.بلند شدن و کتری را پر آب و رفتم گلهایم را کاشتم و آبشان دادم و یکی را توی آفیس ایشان و دیگری را توی آلاچیق گذاشتم. باید درختان لیمو را هم کود بدهم. چای دم و میوه شستم و توی ظرف روی میز گذاشتم. مرغها روی توی آن یکی یخچال گذاشتم تا فردا سامانش بدهم. مادر ایشان زنگ زد و با هم حرف زدند. من هم کتلتها را سرخ . با سبزی خوردن و خیار شور و گوجه و پیاز و ماست و خیار خوردیم. روی ک نتهای آشپزخانه و گاز و دریخچال فریزر و ماشین ظرفشویی را اسپری زدم و تمیز .نشستیم به سریال دیدن با ایشان و حرف زدن با هم. من و ایشان با هم خوبیم و همه چیز خوب است. کمتر بینمان درگیری هست درست مانند سالهای اول ازدواجمون که دوست داشتن و احترام با هم بود. خدایاشکرت. دلم مدیتیشن میخواهد و نمیدانم وقتم کجا میرود که اینهمه کم میاورم. دوروزه فرشته کوچولو را بیرون نبردم چون هوا سرد و طوفانی بوده است.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/05/27/post-438/




کافه من

درخواست حذف اطلاعات
دوشنبه دوشنبه باید فکر کنم چه کارهایی . یادم آمد! ایشان اسموتی و شیرینی برد برای صبحانه اش و میوه برای ناهارش و ۸.۵ رفت سر کار. پرنده ها یم را غذا دادم و ظرفها را برگرداندم سرجاشون و کمی خانه را مرتب و چندین لیوان آب خوردم و میوه برای خودم د . لباسهای شسته هرا جادادم. ساعت ۱۰ رفتم آزمایش خون دادم و رفتم شاپینگ سنتر. توی را ه میوه آن هام را کم کم خوردم. نازنین دوست ناهار مهمانمان کرده و با دوست دیگر قرار شد برایش کادو بگیریم. رفتم و همه جارا گشتم و چیز خوبی پیدا ن . کتاب فروشی رفتم و خانم فروشنده چند کتاب خوب نشانم داد هرچند که من به دنبال هدیه برای نازنین دوست بودم و آنها را در لیست خواندنیهایم میگذارم. هم اکنون سه کتاب روی پاتختی جا خوش کرده اند که شبها چند صفحه میخوانم. کتاب را گرفتم و یک شامپو هم برای خودم یدم.رفتم کافه خودم و یک اسموتی سفارش دادم و نشستم و کارهایم را نوشتم. هرزمان نیاز به برنامه ریزی دارم به این کافه میروم.کارم که تمام شد رفتم پی ید، ۳ تا لگو یدم یکی را خودم به پسرش هدیه بدهم و دیگری را دوستم و یکی هم برای دختر دوستم. فراموش پول کیسه را بدهم حالا چهارشنبه میروم و پول کیسه را میدهم.سه تا ژاکت بهاره یدم برای خودم. ازمیوه فروشی کرفس، توت فرنگی، گل ، انگور، کدو سبز، هندوانه، موز، فلفل دلمه ای، خیار یدم. یک اسنک هم برای ایشان و رفتم آفیس برایش که خیلی کار داشت. سرراه دوتا بطری آب گرفتم برای خودن وایشان و یک قابلمه بزرگ هیتی تفلون برای مهمانیها.برگشتم خانه و یدها را جا به جا و با فرشته کوچولو رفتیم پیاده روی. برای شام کاری نداشتم و خودم هم تنها میوه خورده بودم. به مادرم زنگ زدم و ایشان هم آمد، نشد با پدرم حرف بزنم. چند تا ژاکتم را توی کیسه خیریه گذاشتم. برای شام آلبالو با مرغ گرم همراه با سبزی و دوغ. خودم که یک هویج خوردم و چند قاشق برنج و یک لیوان دوغ. آشپزخانه را دستی کشیدم و ماشین پر پر شد. برای ایشان چای ریختم و برای خودم زعفران دم و خوردم. شب به خواندن و تماشا گذشت. دلم میخواهد یک فرشته دیگر بگیرم و کمی ع هایشان را دیدم. ایشان ۱۱ رفت برای خواب و من هم توی تخت کتابم را خواندم و از کارهای فرشته کوچولو میخندیدم. نیمه شب به اندازه ای در باغ سر و صدا کرد که رفتم دنبالش و آوردمش و خو دیم. شمع اتاق خاموش شده بود! دوباره خو دم تا ۸ که با صدای زنگ ساعت ایشان بیدار شدم.اسموتی های ایشان را درست . یک شیرینی و ناهارش و بطری آب برایش گذاشتم . ظرفهای فرشته را پر و پیامهای سوزان را پاسخ دادم و راهنماییش .۸.۵ دوش گرفتم و یکربع به نه آمدم بیرون. بطری آبم را برداشتم و ضد آفتاب زدم و ۸.۵۵ دقیقه ازخانه آمدم بیرون آمدم و نه و ده دقیقه رسیدم . همیشه یکجای پارک رو به روی ساختمان هست. هر بار که میرسم یک ماشین بیرون میاید و جایشرا به من میدهد. تنها شاگرد کلاس بودم و ۱ ساعت کار کردیم. انگار خصوصی است برایم. میخواستم بروم ماساژ که پشیمان شدم و برگشتم خانه. وزش بادها و طوفانهای این چند وقت برای ما خاک به ارمغان میآورد. خانه را باید تمیز می و آبمیوه هم میگرفتم. نخست آب پرتقال و گریپ فروت و لیمو گرفتم و توی شیشه ای ریختم و درش را بستم. سپس آناناسها را برش زدم و د . انگور دانه شد هر آنچه بود شستم. سیبها را برش زدم و نیمی از کرفس را هم شستم. از صبح آب زیادی نوشیدم و صبحانه ۴ تا خیار با گوجه گیلاسی خوردم و ساقه کرفس. تا ۱۲.۵ کار آبگیری به پایان رسید. سینک را تمیز ، خانه را گردگیری و سرویسها را شستم. دو سری هم ماشین راروشن و بیرون در باد پهن کرد م. غذای پرندهها را دادم. ساعت ۲.۵ با فرشته کوچولو رفتیم پیاده روی و تا ۳.۵ راه رفتیم. برگشتیم خانه و جارو کشیدم. به مادرم زنگ زدم و ماشین را خالی . دوباره نشد با پدر نازنینم حرف بزنم. یک ظرف بزرگ سالاد درست و برای شام هم ماکارونی برای ایشان درست با ته دیگ سیب زمینی و خودم چند تا تکه سیب زمینی خوردم با کمی اندازه دو قاشق ماکارونی . خانم زنگ که دیر دیدم و فردا زنگ میزنم. با دوستانم چت میکنم کمی.
چیزی آزارم میدهم یا بهتر بگویم ی آزارم میدهد. برایم دعا کنید اگر ازاینجا میگذرید! خدایا خودم را به تو سپردم و تو نگهدارم باش.
الهی هرگز در زندگیتان گیری نباشد و اگر هست خیرش زودتر نمایان شود. دروازه خیر را به رویت باز میخواهم خواننده عزیز.




منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/05/23/post-436/




شلوار رنگ رنگی

درخواست حذف اطلاعات
چهارشنبه به ایشان نان شیرمال دادم برای صبحانه با اسموتی و ناهارش هم که قرمه سبزی بود و با خودش برد. دوش گرفتم و یک کیف کوچولو با بطری آب برداشتم و شلوار رنگ رنگی یوگام را پوشیدم و روش شلوار جین پوشیدم. دم رفتم و برگشتم و حوله هم برداشتم که شاید نیاز بشود عرق از جبین بگیرم و زدم بیرون ساعت ۹! برای پرندها غذایشان را ریختم و سوار بر ماشین شدم. ترافیکی بود آنچنانی که درست ساعت ۹.۲۵ دقیقه رسیدم بماند که جای پارک پیدا و پیدا ساختمان هم کار سختی بود. حالا هی میگردم شماره کلاس در طبقه اول را پیدا نمیکنم!ته یک راهرو رفتم و یک در بود ودیدم آنجاست. در راخواستم باز کنم که بسته بود! کارت و برنامه شان و تلفنشان هم آنجا بود ولی خبری از خودشان نبود. یک پیام به شماره ا ی دادم و توی آسانسور بودم که زنگ زد به من و گفت ما دوتا هم اسم هستیم در این کلاس و به آن یکی باید بگویی. به آن یکی پیام دادم که زنگ زد و گفت برای بیا. من هم با دوتا شلوار روی هم رفتم شاپینگ سنتر و کمی چرخیدم و دوتا حوله دستی سفید یدم چون بیشتر حوله هایم را بخشیدم به حمایت از حیوانات! یک سمبوسه یدم و خوردم رفتم ماساژ برای خودم چون دلم میخواست به خودم برسم. ماساژ خیلی خوب بودو آمدم سوار ماشین بشوم که دیدم عینک آفت را جا گذاشتم و بهشون زنگ زدم و گفتند همین جاست و عینکم گرفتم و رفتم آفیس ایشان چون چیزی اب شده بود و ایشان صبح ساعت ۹ پیام داده بود که بیا واینرا چک کن و درستش کن که رفتم و انجام دادم. برگشتم خانه و فرشته کوچولو را بردم بیرون. زمانی که پیاده روی انجام شد و برگشتم یک تخته گذاشتم و آناناسها را برش زدم و پوست گرفتم. هرچی پرتقال و نارنگی بود هم پوست گرفتم و ریختم توی ظرفی. سیب و کرفس و انگور را هم شستم وآماده . روز آبگیری بود و چندین شیشه آبمیوه تازه گرفتم و خودم هم یک لیوان آب پرتقال خوردم. همه ها رار یختم توی سطل کمپوست و به پرندها ها غذایشان را دادم. داشتم آشپزخانه را پاک می که ایشان زود آمد و ناراحت بود. یکی از دوستانش به ناگاه فوت کرده بود و ایشان بسیار گریه کرده بود. توی خودش بود و با چند تا از دوستانش هم گفتگوی تلفنی داشت. خدا رحمتش کند مرد بسیار خوبی بود.ایشان شام نخواست و گفت املت میخورد. این شد که املت با گوجه ریز شده و کمی رب درست و یک تخم مرغ هم آب پز سفت و این شد شام ما. خودم یک لقمه خوردم ا ز املت و چند تا لقمه هم تخم مرغ و کره! مانند هر شب رفتیم توی اتاق گرم و دنجمون که تنها نور آباژور روشنش میکرد و با ایشان حرف زدیم وچای خوردیم. تی وی دیدیم، کتاب خواندم و ساعت ۱۰ گرسنه بودیم و کمی میوه خوردیم. آ شب یک ایمیل نا امید کننده داشتم و خو دم.
میدانم در پس شب روزی پرنور و پر بار خواهد رسید. آرزو میکنم یکی از این روزها آرزوی بزگت را در آغوش بکشی. الهی آمین



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/05/10/post-431/




نو ر و طلا

درخواست حذف اطلاعات
شب رسیدیم خانه مان و دلم خیلی برای فرشته و خانه و زندگیم تنگ شده بود. لباسها را جا دادیم و ریختم برای شستن و دوش آبگرمی هم گرفتم و شام هم ایشان سوسیس خواست! به خانم هم پیام دادم بیاید برای چهارشنبه که گفت میآید ساعت ۹.۵. هم ایشان و هم من هردو ح سرماخوردگی داشتیم. چهارشنبه ساعت ۸.۵ ایشان رفت سر کار و میوه برد و آب پرتقال. به پرنده هاغذا دادم و دلم برای صدا و هیاهویشان تنگ شده بود. من هم فرشته را برداشتم و بردم پیاده روی و نه و ده ای برگشتیم خانه. دوش گرفتم و دیدم خانم پس زنگ زده بود. زنگ زدم و گفت دیر میاید و توی راه بود وگرنه میگفتم نیاید. همه پرتقالها را آب گرفتم. خانم ساعت ۱۰ رسید و کار سه ساعته من دوساعته شد.برایم دوجور شیرینی آورده بود. گفتم تنها پایین را جارو بکشد و طی و سرویسهای پایین و سرویس اتاق مهمان را تمیز کند. هوا هم آفت شد و چند سری لباس شستم. موهایم را درست و اتاقم را خودم جارو . برای خانم یکظرف میوه د . ساعت ۱۲.۵ بود که رفتیم شاپینگ سنتر و خانم هم با من آمد و رفت ید کرد. من دوتا بانک و پستخانه رفت. از داروخانه برای ایشان دارو یدم و برس آرایش برای خودم و کانتور هم گرفتم! میوه فروشی هم رفتم. نارنگی، سیب سرخ، کلم سفید، کلم قرمز، گوجه فرنگی ، سیبزمینی، گیلاس، آب پرتقال تازه یدم و هم کراسان، نان، خوراکی برای فرشته کوچولو، خامه،کراکر، اسکاچ واسفنج گرفتم تا ساعت ۲ یدم را انجام دادم و به خانم زنگ زدم که بیاید.برایش خوراکی هم گرفتم. خودم از صبح گردو و ما و بادام خوردم و یک شیشه آب پرتقال تازه. خانم آمد و برای خودش ید کرده بود که نشانم داد. رساندمش خانه اش و شیرینی های را که آورده بود بردم آفیس ایشان تا خانه نباشد.با دخترها حرف زدم کمی و شیرینی ها را خوردند. شاگرد ایشان هم آمد و گفت مسافرتتون خوب بود آیا که گفتم بله. گفت "فان"نداشتین، اونجا جای"فان" داشتن نیست!!گفتم من همیشه"فان" دارم هر جا که برم. سرراه ی ری لباس بردم برای خیریه و برگشتم خانه. خانمی برای کارهای فرشته قراربود ساعت ۳ بیاید و من ۵ دقیقه به سه رسیدم و دیدم پیام داده بود که ساعت ۳.۱۰ دقیقه میرسد. تا یدها را جا به جا کنم او هم رسید و فرشته را سپردم بهش و خودم شام درست . سوپ و کباب تابه ای و به مادرم زنگ زدم. با خواهر جانان هم حرف زدم، به دوست دیگری هم زنگ زدم. لباسها رابردم توی اتاق آفتابگیر پهن . برای پرنده ها غذا ریختم تا غم نان نداشته باشند در این روزهای سرد. کار فرشته انجام شدو چای دم و شمعهایم را روشن و خانه بوی زندگی و گرما گرفت. کارهای پنجشنبه ام را انجام داد م چون صبح باید میرفتم سر کار. برای شام سوپ و کباب تابه ای درست ، یک قوری کوچک چای درست روی وارمر و میوه هم شستم. ایشان آمد و شاممان را خوردیم. خودم سوپ و گوجه و پیاز خوردم و کارهای فردایم را انجام دادم. شب دیر وقت خو دیم. پنجشنبه ایشان مانند همیشه رفت و زیاد حالش خوب نبود. برای ناهار کباب تابه ای برد با آبپرتقال و کراسان. به پرنده ها دانه دادم.خودم دوش گرفتم و آماده شدم و با یک شیشه آب پرتقال و کمی ما و مویز رفتم سرکار. زود رسیدم سر کار م ولی رفتم نشستم و کمی با دیگران گپ زدم. کار ساعت ۱۰ آغاز شد و میتینگ بود برای ۳ ساعت! ولی ساعت ۱.۵ به پایان رسید. یک شیشه شور و یک برس صورت و شوینده برای برسهای آرایش یدم و کمی شاه بلوط برای خودم که شد ناهارم. برگشتم به سوی خانه و نان سنگک یدم و برنج، پسته، ران مرغ، ما، گندم و ساعت از ۳ گذشته بود که رسیدم خانه. قیمه درست ، به مادرم زنگ زدم. میوه شستم و برنج خیس . برای پرنده ها غذا ریختم و فرشته کوچولو را بردم بیرون و ۵ و ده ای بود که برگشتیم خانه. سیبزمینی د و سرخ . ماست و خیار با کیل درست . چای دم . مادر و خواهر ایشان زنگ زدند و من رفتم دوش بگیرم. کلاه روی سرم بود و موهایم خیس بودند. مهمانها ساعت ۸.۵ رسیدند، وسایلشان رابردند توی اتاقهایشان و چای خوردند و کمی پس از آن شام خوردیم. ایشان و آقای مهمان باید سمیناری میرفتند و من و دوستم با هم کمی حرف زدیم برای برنامه فردای خودمان. خیلی خسته بودم و خو دیم همگی. صبح با صدای دوش گرفتن مهمان بیدار شدم ساعت ۶ و ده ای بود! فرشته هم یادش آمد مهمان داریم وبدو بدو رفت پشت در اتاقهایشان. کوتاه کنم همه هفت صبح بیدار بودیم.دوستم رفت دوش بگیرد و من هم چای گذاشتم و خودم هم تنم را شستم و ساعت ۸.۵ صبحانه خوردیم. خودم کمی ما و کنجد و ارده خوردم و کمی کره و عسل. به فرشته و پرندهها هم غذادادم . به دوستم که پیش ایشان کار میکند زنگ زدم و گفت ی برای درست چیزی میاید و باید خانه بماند. فرزند دوستم را بردیم خانه اش تا بچه ها بازی کنند و خودم و دوستم با هم رفتیم نانوایی و نان یدیم. از ایرانی من هم گوشت خورشتی یدم و برگشتیم شاپینگ سنتر نزدیک خانه، من یک یقه سه سانت گرم گرفتم با یک بلوز خالخالی سرمه ای و از داروخانه پد و دارو برای ایشان گرفتم.دوست دیگرم هم آمد با بچه ها وهمه با هم ناهار خوردیم. من سالاد گرفتم با کروکت سیب زمینی که همان کوکوی خودمان بود! بعد هم رفتم شیرینی ب م که نداشتند و گفتیم بهتر! رفتیم کافی شاپ خودمان( من و این دوستم سالها ها با هم این کافی شاپ را میرفتیم وقتی اینجا بودند) که گفتند ۲۰ دقیقه زمان میبرد که گفتیم خداحافظ و برگشتیم خانه. دوستم همه نانها را برش زد و بسته بندی کرد و گذاشت توی آن یکی فریز. یک چای درست با ک مغزدار(گردو و دارچین) و شهد هم روش ریختم و نان تازه و پنیر هم گذاشتم. دوست دیگرم هم آمد چون برای او هم نان گرفته بودم. چای و میوه خوردیم. دوستم فرزندش را برد است و من و مهمان با فرشته و فرزندش رفتیم پیاده روی. پرنده ها را پیش از پیاده روی سیر . هوا سرد و تاریک و بارانی بود و یاد شبهای تابستانی کردیم که با دوستم تا ۹.۵ شب راه میرفتیم توی جنگل. دوستم گفت آرزو دارد برگردد به این محله و دوباره اینجا زندگی کند. به امید خدا به آرزویش برسد. شب شام مهمان دوست دیگرشان بودند که ما هم دعوت بودیم ولی ایشان خوب نبود و نرفتیم. کلید هم بهشان دادیم که خودشان بیایند توی خانه. ایشان شام همان قیمه را خورد و ساعت ۸.۵ خو د چون حالش هیچ خوب نبود! من هم مثنوی خوانی سروش گذاشتم آرام و لباسهای خشک شده را تا و خانه را طی کشیدم چون کلی رد پا و گل توی خانه آمده بود و آشپزخانه را مرتب .ساعت۱۱ آمدند و من هم رفتم توی اتاق خواب و مسواک زدم و خو دم. شنبه صبح ایشان رفت سر کار و برایش کمی میوه و کراسان و آب پرتقال گذاشتم. به پرنده ها غذا دادم و خودم دوش گرفتم و کتری را پر . داشتم کارهای صبحانه را می که دوستم آمد و گفت ایوا صبحانه برویم بیرون. میدانم بیشتر برای خاطر من گفت که کار نکنم و خسته نشوم. موهایم را درست و ۹.۵ با همسرش و دوستم و فرشته رفتیم یک کافه و نشستیم و صبحانه سنگینی خوردیم. من آب پرتقال خوردم با املت اسفناج و قارچ! فرشته هم تخم مرغ کوچولو کوچولو میخورد و روی پای من نشسته بود! ازاینکه خیلی جاهامیتوانم ببرمش خوشحالم. ازاینکه روی درهای کافه و رستوران و هتلها دو تا پنجه هست خوشحالم. از اینکه میپرسند برای "بهترین دوستتان" چی بیاوریم خوشحالم. از اینکه ظرف آبی کنار ورودی رستوران و کافه هست خوشحالم. بهترین دوست و یار باوفا از بودنت در زندگیم هم خوشحالم. خیلی چیزها از تو بی زبان و پاک یاد گرفتم فرشته زمینی.صبحانه را خوردیم و رفتیم دنبال فرزند دوستم و مارا با تعارف کشیدند تو و فرشته هم آمد و خوشحال بود رفتیم مهمانی. در آ یک کیسه پرتقال و لیمو و نارنگی هم به ما دادند. شب هم قرار شد برویم شام بیرون. ساعت ۱ من را خانه گذاشتند و خودشان رفتند بیرون، دوستم رفت پیش دوستان دیگرش و همسرش هم رفت آفیس ایشان. یکدور جارو شارژی راکشیدم. یک مشت برنج، یک مشت ماش و یک مشت عدس توی قابلمه ریختم و توی زودپز هم گوشت گذاشتم و یک آش من درآوردی درست . گشنیز و شنبلیله خام هم داشتم و ریختم توی آش و گذاشتم جا بیافتد و گوشت و آب گوشت را ریختم توی آن و کمی کوبیدم و پیاز داغ هم ریختم و گذاشتم روی دمای کم. همسر دوستم و دوستم آمدند.برای آنها چای ترش درست !دوستم رفت همکار پیشینش را ببیندو ما آش خوردیم که خیلی خوب شده بود. دوستم رفت همکار پیشینش راببیند. اهل خانه استراحت د. من که نخو دم با اینکه میخواستم. برای پرنده ها غذا ریختم.چای درست و به دوستم زنگ زدم که با فرشته اش برویم که گفت نیم ساعت دیگر. توی این بین سه تا به د و شکرو آب ریختم رویش و گذاشتم روی گاز تا مربا شود؛ یاد گرفتم دم کنی برای مربای به بگذارم پس از اینکه به جوش آمد تا زودتر قرمز و خوشرنگ شود. دوستم ۴ و پنج دقیقه بود که آمد پارک و فرشته ها با هم بازی د و هر دو را آوردم خانه خودم که باز هم بازی کنند ودوستم۱ ساعت بعدآمد دنبالش. چای خوردیم و کمی دیدند و دوست مهمانم هم برگشت ویک کاسه کوچک آش خورد.من هم کارهایم را و مربا را خاموش چون قوام یافته و قرمزشده بود. ساعت ۸.۵ آماده شدیم و رفتیم رستوران. منو رستوران مانند گذشته نبود و چیزهایی که من دوست داشتم در منو نبود. یک چیزی با سالاد سفارش دادم که غذای دریایی بود با سالاد و تند!ساعت ۱۱ از رستوران آمدیم بیرون و میخواستند بروند دنات بخورند که دنات فروشی گفت شرمنده و داریم میبندیم. هرکاری هم کردیم دوستم نگذاشت ما پول غذا را بدهیم و مارامهمان کرد و همه دوستان دیگر هم مهمانشان بودند. مسواک و صورت شستن و خو دن آ ین کارروز من بود.یکشنبه روز دور همی بود، صبحانه چای دم و دو مدل نان گذاشتم ، پنکیک درست با خامه و کره و دوجور مربا(به و شاهتوت)، پنیر و عسل. دور هم صبحانه خوردیم و حرف زدیم و پس از صبحانه دوستم آهنگ رفتن زد و وسایلشان را بستند و ۱۰.۵ رفتند. دوتاچیز جا گذاشتند که یکی راباید بدهم خیریه و دیگری را پست کنم برایشان. برای پرنده هایم غذا ریختم، بین کارهای زیادی که دارم غذا دادن به این پاکان زمینی را فراموش نمیکنم. از بالا تمیز تا پایین و ساعت ۲.۵ کارم به پایان رسید، ایشان بدحال و بیهوش بود. برایش شیر گرم که نخورد و خو د و شلغم درست که کمی خورد. دوستم همه ملافه ها و رو لحافی ها را درآورده بود و ۳سری ماشین راروشن و همه شسته شد و توی باد و آفتاب می یدند. صورتم را اسکراب زدم و دوش گرفتم و ایشان گفت ناهار همان آش را میخورد که خوردیم. فرشته را بردم بیرون خودم با اینکه هوا سرد بود؛ به پرندهها غذا دادم. توی این روزهای سرد بیشتر هواشون را دارم. ایشان برای شام گفت نان و پنیر و چای میخورد که خوردیم وشب آرامی داشتیم. همه شمعها را روشن و خانه ام را نورانی . هزاران بار خدارا سپاس که آرامم، که خوشبختم، که همه چیز روبه راه است. الهی دل همه مان خوش باشد، همه آرامش داشته باشیم. الهی غم در خانه ها و دلها نباشد. الهی روزی برسد که تک تکمان بگوییم خدایا سپاسگزاریم که روز خوش داریم. الهی در سرزمینم نور جاری شود و مهربانی، الهی به زودی رخت شادی تن کنیم و جُل سیاهشان را بزنند زیر لباس درازشان و بروند دوردستها. الهی گرد شوند و ناپدید شوند. الهی دوباره شادی ببینیم در دلهایمان و ایران را سبزو پرنور و سربلند ببینیم. الهی آمین
با خود بگو از آسمان نور و طلا میبارد و خدارا سپاس، نه یکبار هزاران بار بگو.







منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/04/31/post-425/




کار و گردش

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/04/25/post-423/کار-و-گردش




مهمانی

درخواست حذف اطلاعات
جلوی مارکت گروه های زیادی را میبینی که ایستاده اند. مردی سیاهپوست جلوی در به مردم کاغذهایی را میدهد از آموزه های ، کمی آنطرفتر پیرمردی انجیل را مانند نذری پخش می کند. یک گروه ی با بروشورهایشان ایستاده اند تا مردم را هدایت کنند، گاهی بینشان ایرانی هم هست. یک گروه کارکنان سازمان ملل هم هستند با دفتر و دستکشان؛ زنی دارد درباره کیس فامیلش میپرسد و نمیداند اینها تنها پول میگیرند برای کمک به مردمی در کشوری قحطی زده یا جنگ زده. مردمی که تاوان زیاده خواهی و بیعرضگی و وحشیگری ت خود و همسایگانشان را میدهند مردمانی مانند خودمان! مرد جوان درشت اندامی با لباسهای مندرس ساز دهنی میزند و من فکر میکنم چقدر میتواند در آمد داشته باشد. تنها برای یک ناهار یا برای اجاره اتاقی شاید. اینجا زندگی و مردم جریان دارند در کنار هم و دور از همند انگار. از دردهای هم بیخبرند. برای هر که میبینم آسایش و آرامش خواهانم. ایشان که رفت من دوش گرفتم و موهایم را خشک . به دوستم پیام دادم چون شب پیش گفته بود نمیتواند بیاید و با هم کافی بخوریم. یدهای ایشان را بردم آفیس، یک لیوان بزرگ آب پرتقال هم با خودم بردم. ۱۰ بود که از خانه زدم بیرون، یدها را توی آفیس و آشپزخانه شان جا دادم و رفتم مارکت. نارنگی، گل ، انگور و جعفری یدم. رفتم از فروشگاه گوشت خورشتی، مرغ ، ماهیچه، ماست، ما، قیسی، بادام شور، بادام خام، عناب، ماست موسیر، گردو، لواشک یدم و از نانوایی هم دوتا نان سنگک گرفتم. از توت فرنگی، گیلاس، بلوبری، تمشک یدم و برای ایشان یک کباب ترکی یدم و برای خودم گُزلمه که همان خمیر نان لواشه و توی آن اسفناج و پنیر است و همه را تا ته خوردم. ساعت ۲ غذای ایشان را بردم برایش و دوستی هم زنگ زد توی راه و حرف زدیم. لباسم را عوض و یدها را جا به جا . یک کلاه هم روی سرم بود و کارهام را انجام میدادم. گوشت و مرغها را شستم و قورمه سبزی را بار گذاشتم. مایه مرغ شکم پر را درست . مرغها را پیاز و ادویه زدم و گذاشتم توی یخچال.کرم کارامل را درست و گذاشتم سرد بشود و تیرامیسو را هم درست و توی یخچال گذاشتم. ایشان ۴ آمد وکمی خو د و با فرشته رفتند پیاده روی. ظرفهای پذیراییم را شستم و گذاشتم خشک شوند. جعفری را پاک . میوه ها را شستم و برنج دم و ایشان قورمه سبزی خورد و خودم سوپ خوردم. شب هم کتاب خواندم ویک خانه کثیف را به حال خود گذاشتم تا شنبه صبح ساعت ۸.۴۵ دقیقه بیدرا شدم و نشستم به کتاب خواندن تا ۱۰!! کتاب ملت عشق تمام شد. بلند شدم و چای دم . یکی از مهمانها زنگ زد که نمیاید.۱۰ پیمانه برنج خیس و هزاران کار ریز و درشت انجام دادم. ایشان گیر داد دکور خانه را عوض کنیم و میز را جا به جا کردیم. حالا بماند که میا آن همه کار میگفت بوفه را ببریم توی تی وی رووم و میز آنجا را ببریم بالا و کاناپه بالا را بیاوریم پایین که تکان دادن بوفه کار حضرت فیله. چون باید خالی شود و خودش هم سنگین است. آ سر گفتم درست روزی که من این همه کار دارم تو کار زیادتر میکنی و ایشان رها کرد کار را. خمیر شیرینی را درست . کرمش را هم درست و گذاشتم سرد شود. صبحانه خوردیم و من مرغها را سرخ درسته که خیلی زمان برد و مواد را توی شکمشان گذاشتم و توی پیر ی گذاشتم. پایین راگردگیری و سرویسها را شستم و ایشان جلوی خانه را تمیز کرد و پایین را جارو کشید. یک ترمه روی میز انداختم و ظرفهای مسی آجیل و میوه روی میز گذاشتم و رویشان را پوشاندم. هوا بسیار سرد و بارانی بود. ایشان به پرنده ها غذا داد و من یک کله کار داشتم. سبزیهای سوپ را د و گذاشتم کم کم بپزد. ناهار نخوردیم و تنها میوه خوردیم.جعفری شستم و د برای سوپ. بالا را تمیز و جارو هم کشیدم. شیرینیها را درست . بشقابها را روی میز چیدم. توی سینی چوبی یک ظرف بابا غنوش با کراکر و پنیر یک ظرف چیپس فلفلی گذاشتم و روی تخته گرد چوبی گیلاسها را گذاشتم با یک سفید و یک قرمز که اگر ی خواست بنوشد. ساعت شد نزدیک ۴. ایشان کمی کمک کرد و بعد دوش گرفت چون برای کاری باید میرفت آفیس و مهمانان هم از آنراه میامدند تا کارشان را انجام بدهد. خانه را طی کشیدم. ساعت یک ربع به پنج دوش گرفت و من هم دوش گرفتم و ۵ از بیرون آمدم. یک موزیک آرام گذاشتم برای خودم. آبجوش گذاشتم و مرغها را توی فر گذاشتم و موهایم را خشک و سشوار کشیدم و ساعت شد ۵.۱۵ و من آرایش و آماده بودم. چای دم . روی دانمارکی ها پودر قند زدم و توی ظرف چیدم. برنح را دم . توت فرنگی و گیلاس هم شستم و ظرفهای مسی را پر . کارهایم به پایان رسید و شمعهایم را روشن . برای دوستی پیام می گذاشتم که مهمانها درست سر ساعت ۶ رسیدند. رفتم در را باز کنم و روی میز هال دسته نرگش بیجانم را دیدم، دیروز یادم رفته بود گل برای خودم ب م! مهمانها برایمان ش-ر-ا-ب آوردند و شکلات که من بیشتر گل و شیرینی دوست دارم برایم بیاورند، چای با شیرینی خوردیم و خیلی خوششان آمد از شیرینی. از مهمانهام ۴ نفرشان نیامدند. . من از اینجا بود که نشستم و فرشته هم دلخوش مهمان نوازی میکرد و خودش را لوس میکرد. ساعت ۷.۵ رفتم دیدم زیر برنج خاموشه و دم نکشیده!!!که روشن و کره و زعفران زدم بهش. جعفری سوپ رار یختم و ساعت ۸ شام را کشیدم ولی ته دیگ نداشتم. دور میز نشستیم و بیشتر از یک ساعت حرف زدیم و خندیدیم و گفتیم. با اینکه بار دوم بود میدیدمشان بسیار با آنها راحت بودم. ظرفها را جمع کردیم و توی ماشین گذاشتم و بزرگها را توی آن آشپزخانه و غذاها را جمع کردیم. خیلی راحت گفتند از مرغ شکم پر میبرند و برایشان گذاشتم. چای دم و روی تیرامیسو را بلوبری و توت فرنگی ریختم. کرم کارامل را برگرداندم و رویش را تمشک ریختم. یک چای هل دار با دمنوش به و زعفران درست و روی وارمر سر میز گذاشتم. با شیرینی ومیوه و دسر دور هم نشستیم و جای ریختیم و حرف زدیم و خوردیم. از بی تجربگی های مهاجرت گفتیم برای هم. شب خوبی بود. به نظرخودم سوپ و قرمه سبزی خوب نشده بودند! ایشان گفت خوب بودند ولی مزه به من نداد. برنج هم زیاد آمد. قرمه سبزی ها ۳ بسته شدند که دوتارا توی فریزر گذاشتم برای روزهای بیحالی. دو بسته سوپ ماند که رفت توی فریزر برای شبهای بیشامی. مهمانها ساعت ۱۱ رفتند و ایشان تند تند جمع میکرد وتوی ماشین میگذاشت و من بزرگها را شستم با دست. ایشان مسواک زد و خو د و من آشپزخانه را تمیز . دستشویی را شستم چون تو من است ومهمانها از آن استفاده د و کل خانه را طی کشیدم و رومبلی ها را پهن و روی میوه هارا پارچه کشیدم. ساعت۱ بود که صورتم را پاک و مسواک زدم و دراز کشیدم توی تخت. تازه فهمیدم چقدر خسته ام! وباگ خواندم و کامنت گذاشتم کمی کتاب خواندم. ساعت ۲ خو دم.
خداوندا هر چه بیشتر سپاسگزاری میکنم بیشتر روانه میکنی. هر چه ایمانم بیشتر میشود بیشتر میبینم.من از تو نور و انرژی و عشق میگیرم و به هیچ چیز دیگرنیازم نیست.
در وجود هر تنها عشق الهی را میبینم و هرکجا میروم با عشق. الهی رو به روهستم.ثانیه های زندگیتان پر از آرامش و خبرهای خوش به امید خدا.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/04/10/post-415/




بهترم

درخواست حذف اطلاعات
برنامه زندگی اشان به روال برگشت و رفت سر کار.یک لیوان آبمیوه دادم با نان شیر و کوفته هم برای ناهارش. خودم برگشتم توی تختم و هیپنوتیزم را انجام دادم و خو دم و پست طولانی نوشتم و دوباره چرت زدم تا ساعت ۱۱؛ دیگر بلند شدم و دوش گرفتم و کمی مرتب و یک لیوان آب میوه خوردم. ۳ سری ماشین راروشن و پرند هایم را سیر . همه شیروانیهای را گرفته اند و چشم به در پشتی باغ دارند که زنی الان میاید. برایم پیام آمد که ید دیروز آماده است و بروم و بگیرم. دوستی که برای کار به او گفتم زنگ زد که رزومه را فرستاده و برای اینترویو باید برود. خدا را شکر. ی که دلم میخواست را خواندم حالا بماند فرشته چادرم را میکشید و از زیر چادر میرفت و از آنور بیرون میامد و هر رکوع و سجود برایش بازی بود. اذان موذن زاده هم گذاشتم برای خودم. فکر نمیکنم تاکنون نوایی دل انگیزتر از این اذان به گوشم خورده باشد؛ چرا راستی دعای سحر هم همین حال را به من میدهد. رفتم یدم را گرفتم و برای آفیس ایشان بیسکوییت بردم و رسید بانکیشان را. لیست یدهاشان را برداشتم تا هفته آینده انجام بدهم. سرراه از نزدیک خانه نان همبرگری گرفتم و سبزیجات گریل شده که شب برگر برای ایشان درست کنم و خودم سبزیجات را بخورم. برگشتم خانه و غذای پرندهها را دادم و با فرشته رفتیم راه برویم. ۴ تا فیله مرغ هم گذاشتم تا مرغ برگر درست کنم. سرکوچه خلوت ما یک دختر و پسر با لباس مدرسه هم دیگر را تنگ در آغوش کشیده بودند و میبوسیدند. ما چقدر از این آغوشها و بوسه ها ی عاشقانه به زندگیمان بد اریم؛ چقدر دوستت دارمها بد اریم. ما حتی نگاه کی هم بد اریم. نسل ما تنها دل شان لرزید و خواست و نداشت. برگشتم خانه به مادر و پدرم زنگ زدم، هیچگاه نشد توی عمرم به پدرم اول سلام کنم. همیشه گوشی را که برمیدارد سلام میکند. همیشه دررا برای ما باز میکند چه در ماشین، چه در خانه، چه دراتاق. حتی کفشهایمان را جفت میکند برایمان! هیچ چیز سنگینی را به دست ما نمیدهد، هیچ کاری از ما نمیکشد، هرگز دعوا نکرده است، هرگز صدایش را بالا نبرده است. هرگز مقایسه مان نکرده است. حتی با ناخشنودبودن از کارهایمان همیشه ملایم و آرام بوده است، به انتخابهایمان احترام گذاشته است، همه کار برایمان کرده است و از همه مهمتر مادرم را عاشقانه دوست داشته است و ما در محیطی پر از حس دوست داشتن و با ارزش بودن و احترام بزرگ شده ایم. من خیلی خوشبخت بوده ام چون کمتر از شمار انگشتان دستم اختلاف پدرو و مادرم را دیده ام. بودن در دهه چهارم زندگیم سبب نشده که پدرم حس کند من زن شده ام. هربار از کنارش می گذرم دستی به سر و موهایم میکشد و پیشانیم را میبوسد. چهار تا فیله را برش زدم و برآن شدم که رشته پلو درست کنم با مرغ! فیله ها را با پیاز داغ فراوان سرخ و برنج هم دم و میوه شستم و چای دم . کشمش و ما هم برای خودم سرخ . ایشان هم ساعت ۷ آمد. داشتم یو شبانه انجام میدادم. شام ۷.۵ خوردیم. یک خوب تماشا کردیم. کتا ب خواندم و ۱۲.۵ خو دم. نوشیدن لیوان لیوان آبگرم و دمنوش حالم را کمی بهتر کرده است. خدارا سپاسگزارم که بهترم. از خدا میخواهم شما هم هر روزتان بهتر از پیش باشد، زیر لب بگو "من امروز بهترم و بهتر از این هم خواهم شد"



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/03/29/post-410/




نترس

درخواست حذف اطلاعات
پنج شنبه آفت ایشان گفت تنها موز و نان شیرمال میبرد و اسموتی، ساعت ۸.۳۰ رفت. من دوش گرفتم و غذای فرشته را دادم و آبم را برداشتم. یک ما خوردم و غذای پرندگان را دادم. رفتم دنبال دوستم و با هم رفتیم سر کا ر من. کارهام را انجام دادم توی ی اعت؛ دوستم هم رفته بود برای کاری که آن بود.سوییت هفته پیش را پس دادم و یک لیوان آب آناناس یدم و خوردم. یدهایی که هفته پیش فراموش کرده بودم را از گرفتم و دوستم زنگ زد که کارش انجام شد و با هم برگشتیم. سرراه دوبسته شمع و شیشه پاکن یدم، میخواستم ۱۲تا بشقاب سفید برای مهمانی بگیرم که پشیمان شدم. واز چیپس و کراکر و پنیر یدم. از شاپینگ سنتر نزدیک خانه شلوارم را گرفتم و یک آب پرتقال تازه هم یدم. به دوستم زنگ زدم که فرشته اش را بیاورم خانه تابا فرشته بازی کندو رفتم و گرفتمش و با هم برگشتیم خانه ساعت ۲ بود. حالا فرشته کوچولو عصبانی که تو با ایوا کجا بودی و بهش غرش میکرد. درها را باز و تا جایی که جان داشتند بازی د و دویدند. من هم چندتا ما و قیسی خوردم و ک نتها را دانه دانه تمیز ، آن یکی آشپزخانه را هم تمیز . بشقابهایی که داشتم را گذاشتم توی بوفه و یک سرویس سفید هدیه آورده بودند را باز و شستم که توی دستم باشد. کف خانه پراز ده و رد پای گلی بود. با پدر و مادرم حرف زدم. فقط کفشم را پوشیدم و بیخیال راه میرفتم! ساعت ۴ فرشته دوستم را برگرداندم و شیشه هایی که جلو چشمم بودند را از تو و بیرون تمیز . فرشته هم میزد به در که برویم بیرون، رفتیم پیادهروی و توی تاریکی برگشتیم. هوا خیلی سرد بود! فرشته را بردم و شستمش. رویه مبلها را عوض . چای دم و ایشان آمد و گفت قرمه سبزی میخواهد!! ساعت ۷ رفتم از بیرون مرغ گرفتم برایش و شام را ۸ خوردیم از بس که رستوران شلوغ بود نیمساعت طول کشید. برنجش هم دم نکشیده بود که گذاشتم دم بکشد!خوردیم و جمع .یک شیشه آب پرتقال گرفتم. جلوی تی وی دراز کشیدم و هی آب گرم خوردم تا این سرماخوردگی برود دیگر. ملافه و روبالشی تمیز کشیدم و شب توی تخت تمیزم کتاب خواندم، پیش از خواب سپاسگزاری و دعا برای همگان.
امروز به ایشان یک ساندویچ مرغ دادم با آب پرتقال و کره عسل برای صبحانه اش. ۸.۵ دوش گرفتم و کمی آرایش و خانم هم ۹.۴۵ دقیقه. سرویسها را تمیز کرد و من هم بالا را گردگیری و اون بالارا جارو کشید. چندتا در شیشه ای دارم توی خانه که خودم تمیز و خانم درهای ک نتها را برایم تمیز کرد. جارو کشید و مبلها را جابه جا کرد و زیرش را جارو کشید. ۵ سری لباس توی ماشین ریختم. الان سبد لباسم خالیه خالیست. خانم طی کشید، من ک نتهای لاندری را تمیز و تنها گازم مانده! برای ناهارش یک ساندویچ همبرگر و یک ساندویچ مرغ درست و ساعت ۳ رفت. برای شام خورشت قیمه درست . لباسها را از روی بند برداشتم و آلاچیق را تمیز و ۳ تا شیشه را از بیرون با آب و کف شستم. لباسها را بالا پهن چون نم داشتند. امروز بیشتر آبلمیو و عسل و آبگرم خوردم از صبح. عصرگرسنه بودم ما و گردو و ارده خوردم با چند تا قیسی و کمی بادام و مویز. به پرنده ها تنها عصر غذا دادم و با فرشته ۱ ساعت راه رفتیم. تنها بالکن مانده و شیشه تی وی روم از داخل و ک نتهای ها که رو هم ۴۵ دقیقه کار ندارد. آخیش راحت شدم. خانه تکانی سبکی .چای دم و برنج هم دم . ماست و خیار و کیل درست و سبزی شستم و ۷.۵ شام خوردیم. ظرفها را توی ماشین جا دادم و یک لیوان آبگرم برای خودم ریختم و لم دادم روی تل نها و استراحت . ایشان فوتبال دید و من هیپنوتیزم را انجام دادم و چرت زدم.صورتم را ماساژدادم و مدیتیشن . یک هم تا نیمه دیدیم که دیگر دنباله اش را ندیدیم. برای آ هفته میخواهم مهمان دعوت کنم، فردا باید زنگ بزنم که ببینیم میتوانند بیایند. احتمالا بگویم خانم و شنبه به کمکم بیاید. ساعت الان ۱.۱۰ دقیقه است، چرت شبانه خواب از سرم برده است و گلویم هم کمی درد میکند، عطسه هم میکنم. پیش از خواب یک موسیقی آرام گذاشتم و مسواک زدم، فرشته روی تخت خو ده بود و نور شمع اتاقم را نورانی کرده بود. از ته دلم خدارا شکر که آرامش دارم. امروز من روز پرکار و بسیار بسیار خوبی بود. از خدا میخواهم تک تکتان در آرامش باشید و بگویید که امروز روز بسیار خوبی بود. هر بار که دلشوره گرفتی چند نفس آرام بکش و با خودت بگو همه چیز خوب است و روبه راه، من خوبم.
فراموش نکن همه چیز زمانی در جای خود قرار میگیرند که تو آرامش داشته باشی، آرامش از ایمان میروید. میدانی در پی نفست نفس دیگری میاید و برای نفس دیگرت نه پافشاری میکنی و نه دخ . تنها میدانی که میاید و تو با آن زنده هستی.به کارهایت هم همینطور بنگر، ایمان داشته باش که آنچه برایت بهتر است می آید. از دست و پای خدا کنار برو و بگذار به کارش برسد. نترس تنها به او بسپار. شمایی که از اینجا گذر میکنی، تو را در هاله نور خدا میبینم. همه چیز روبه راه است تنها در دریای نا آرام سکان را به ناخدا بسپار.
این لینک را ببینید.کتابهای بسیار خوبی را دوستمان گذاشته است.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/04/01/post-412/




سمت چپی

درخواست حذف اطلاعات
پنج شنبه که ایشان رفت و صبحانه و ناهارش را برد با خودش. من هم یک قابلمه سیب زمینی پختم و همینطور تخم مرغ و مرغ و نخود فرنگی. خودم هم آماده شدم و دوش گرفتم. بلانکتهامون را که توی ماشین صبح ساعت ۸ انداخته بودم را بیرون پهن . سالاد الویه را ساعت ۹ درست و سس زدم و گذاشتم توی یخچال . آرایش و ساعت ۱۰ رفتم بیرون و ۱۰.۴۰ دقیقه رسیدم.چند تا ریمل یدم با کرم دست و رفتم سر کار. ساعت ۱۱ آغاز ، برای خودم سالاد و آب پرتقال و ما و کردو برده بودم. ساعت ۲.۱۵ کارم به پایان رسید و با یکی از مدیرها میتینگ داشتم که کاری که دوست داشتم را به من دادند. یادتان هست روزی که آمدم و گفتم که برای کار خودم اینترویو شدم و خورد توی ذوقم! همانجا گفتم ایمان دارم چیزبهتری در انتظارمه و دیگرغصه نخوردم و حتی فکر هم ن . تنها گفتم ایمان دارم که یک چیز خوب به سوی من میاید.این هم پیامد ایمان من به خداوند، نه نذر و نه دعایی خواندم. تنها خودم را به خواستش سپردم.خواست من چطور برابری کند با خواست و نقشه بی همتای تو؟شاد و خوش رفتم برای خودم ۴ تا پلیور یدم و ۳ تا سوییت برای ایشان و یک سوغاتی برای شیرین عسل . سرراه از شاپینگ سنتر نان و خیارشور، سس مایونز، شیرینی، خامه، پنیر خامه ای، ماست و چیپس یدم. یک چیزی هم ایشان نیاز داشت که من چندتا یدم برایش.توی راه خانم هم زنگ زد و گفت نمیاید.ساعت ۵ خانه بودم و بلانکتها را آوردم توی خانه و فرشته را بردم بیرون با هم پیاده روی کردیم. پیاده روی کوتاهی بود و نیم ساعته برگشتیم خانه. چای دم و یدها را جا به جا . میوه شستم و دوش گرفتم. ایشان ۷ و نیم رسید و چای خورد.مدیتیشن و یو شبانه را انجام دادم. موهایم را درست . عزیز راه دور نزدیک ۱۰ رسید و شاممان را خوردیم و حرف زدیم و ساعت ۱۲ خو دیم. باید عزیز راه دور را بیرون میبردم و خانه را باید تمیز می . ساعت ده دقیقه به هفت که بیدار شدم از جا بلند شدم و گردگیری و سرویسها را تمیز . هوا بارانی بود و سرد. ایشان هم بیدار شد که سر کار برود، یک ساندویچ سالاد الویه و لقمه کره عسل دادم به ایشان ولی آب میوه را فراموش ! عزیز راه دور بیدار شد و من هم آماده شدم و ساعت ۹.۱۵ از خانه رفتم بیرون که یادم آمد نامه و پول را خانه جا گذاشتم و دوباره برگشتم خانه. با عزیز راه دور رفتیم پیش ایشان چون چیزی را فراموش کرده بود ببرد. بعد رفتیم فروشگاه ایرانی و من شنبلیله، کشک، زولبیا بامیه، سوسیس یدم. از نانوایی هم سنگک و بربری گرفتیم و رفتیم بانک و پست و من دوتا بوم کوچک هم گرفتم با رنگ.برای ناهار سالاد یدم و خوردم و عزیز راه دور کباب ترکی. عزیز راه دور را جایی رساندم و دو برگشتم خانه. یدها را جا به جا و قورمه سبزی برای شام درست و خانه راجارو کشیدم و طی کشیدم. با فرشته رفتم بیرون.ایشان هم آمد. هیپنوتیزم و یوگا را انجام دادم. چای دم کردیم و دورهم خوردیم با هم دیدیم و قورمه سبزی را هم برای شام خوردیم و شب توی تخت دور از هیاهو کتاب خواندم.شنبه ایشان که رفت و عزیز راه دور بیدار شد و صبحانه اش را خورد. میخواست برود به دنبال یدهای شخصیش و من گفتم نمی آیم چون خسته میشدم. رویه های پتوها را شستم و دوتا پتو هم انداختم توی ماشین با ملافه ها و هوا گرم و آفت بود. با فرشته رفتیم بیرون و دوش گرفتم و خودم رفتم و برای مهمانی شب یک کیک یدم و موهام را درست و آرایش هم کم کم . رویه لحافها را کشیدم و شسته ها را تا و جا دادم. ساعت ۴.۵ ایشان آمد و خو د و ساعت ۵ بلند شدو دوش گرفت. ۵.۵ رفتیم به سوی خانه میزبان و ی اعت توی راه بودیم. جا خوردند که چرا فرشته کوچولو را نیاوردیم! تا ۱۲ بودیم و برگشتیم خانه. هوا سرد و مه آلود بود. من کمی کتا ب خواندم و خو دم.یکشنبه دورهم صبحانه خوردیم و برای ناهار شیشلیک گذاشتم و کاری نداشتم. دوش گرفتم و پرنده هایم را غذا دادم. ایشان و عزیز راه دور رفتند و چراغ مطالعه را پس دادند و ماشین منرا بنزین زدند و برگشتند. برنج دم و با ایشان و فرشته و عزیز راه دور رفتیم کناردریاچه و از هوای گرم و آفت لذت بردیم.ایشان کبابهارا درست کرد با دوغ و من هم کمی کتاب گوش دادم. ناهارمان را خوردیم و جمع کردیم و خو دیم. من مدیتیشن و غذای غروب پرنده ها را دادم. دوستم زنگ زد و گفت که برایم دلمه باورد. میزبان شب پیش هم به ما آش ترخینه داده بود و شام درست ن . همه تا ۵.۵ خو ده بودند. چای دم و با هم تی وی دیدیم. ایشان وعزیز راه دور فوتبال بازی د و من کتاب خواندم و پاد ت گوش دادم. شام را گرم و خوردیم و دیروقت خو دیم. دوشنبه ساعت ۸ بیدارشدم و خانه را گردگیری . گفتند ناهارمیرویم بیرون و رفتند سراغ باغبانی و زدن چمنها و جمع برگها. هرچی به ایشان میگویم بگذاربرگها ریخته باشند چون قشنگند گوش نمیدهد. سرویسها را تمیز و دوشم را گرفتم. ایشان به پرنده ها غذا داد و جارو را گذاشتم زمانی که مهمان رفته باشد.نان شیرمال درست .آب پرتقال گرفتم. قشنگ مهمان تا ۱.۵ داشت آرام آرام کارهاش را انجام میدادو من منتظر بودم. ناهار بیرون نرفتیم چون مهمان گفت با دوستش قرار دارد و میرود پیش او و ساعت ۱.۵ رفت. جنگی جارو کشیدم بالا و پایین را. ایشان گفت ناهار یک زرشک پلویی درست میکردی که گفتم وقتی قرار بود برویم بیرون زرشک پلو چه میگوید! گفت حالا که نرفتیم. برایش سوسیس تخم مرغ درست و برای خودم دوتا کدو را رنده با تخم مرغ و شوید و توش پنیر فتا هم زدم, ناهارمان این شد. مدیتیشنم را انجام دادم و خو دم. ایشان غروب فرشته را نبرد بیرون و من خسته تر از آن بودم که ببرمش پیاده روی بنابراین توی خانه توپ بازی کردیم! شام هم نان و پنیر خوردیم و دیروقت خو دیم. صبح کاری توی خانه نداشتم و باید می رفتم شاپینگ سنتر و بانک و ید! یک چیزی را اینترنتی یده بودم و آنرا پیش از ۱۰ باید میگرفتم. ایشان رفت سرکارش و برای ناهارش سالاد درست با تن ماهی و اسموتی و نان شیرما ل برای صبحا نه اش. یک تلفن داشتم.از آنها که زمانی که گوشی را برمیدارم میگویم اشتباه .غذای پرندها را دادم و دوش گرفتم و رفتم دنبال یدم، جی پی اس از جای دیگری سر درآورد و آدرس جدید را قبول نمیکرد!!!بانک رفتم و از دستمال کاغذی، پد، غذای برای فرشته کوچولو، تخم مرغ، سیبزمینی فری، ما، پاکت کاغذی ساندویچ، شکر، آرد و کره گرفتم. دوتا رنگ آکرلیک هم گرفتم با نودل ساز سبزیجات. رفتم یک فروشگاه دیگر وونودل سازهاشو حراج کرده بود که یدم و آن یکی را پس دادم. دوتا بانک رفتم و با یک کیسه پارچه ای پول بیرون آمدم. یاد د ونها افتادم! ساعت ۳ و ده ای بود که برگشتم خانه و یدها را جا به جا و بافرشته رفتیم پیاده روی و پرنده ا را غذا دادم. برای شام زرشک پلو با مرغ و سبزیجات درست . با مادرم حرف زدم و با پدرم هم. با ایشان و سریال دیدیم و هر ی به کار خودش سرگرم شد که کتاب خواندن بود. آ شب اینترنت نداشتیم! چهارشنبه ایشان که رفت برای ناهارش زرشک پلو دادم و صبحانه هم آب پرتقال و نان شیرمال! گفتم خیلی خوبه که کاری ندارم و رفتم بشینم پای مدیتیشن و هیپنوتیزم! اینترنت نداشتیم. دوش گرفتم و پرنده ها را غذا دادم باز هم قطع بود. تی وی و تلفن هم قطع بود! هیچ کاری نمیشد کرد! رفتم زنگ بزنم که کمک بگیرم دیدم چت دارند توی وبسایتشون نشان به آن نشان تا دو پس از ظهر سرگرم بودیم. در پایان هم گفتند که کاررا باید یک جای دیگر انجام بدهد. من هم تنها توانستم کمی کتاب بخوانم و فرشته را بیرون ببرم. به دوستی که آ هفته مهمانشم زنگ زدم و قرار شد برایش سبزی خوردن ببرم. وقت گرفتم برای وا ن سرماخوردگیم. توی راه پی ای( ) زنگ زد و گفت که فردا منجمنت میتینگه فراموش نکنی! که برای شام پاستا با ماهی و میگو و قارچ و سیر و پیاز درست و یک ظرف بزرگ سالاد!امروز میوه هم ورقه و گذاشتم خشک بشوند. ( مالو، گل ، آناناس و سیب)مربای آلبالو هم درست . غروب اینترنت وصل شد! شاممان را خوردیم و ساخت ایران تماشا کردیم. شدم! این نودل ساز سبزیجات هم به دردم نخورد و باید پس بدهم. پنجشنبه ایشان ناهار نبرد و موز برد و گفت پاستا را شام میخوریم، تنها اسموتی و نان شیرما ل کره عسلی برد. من ۹ رفتم و تا ۹.۵ نشستم تا نوبتم شد و وا ن زدم. برگشتم خانه و فرشته کوچولو را بردم راه برود. برای پرند ها دانه ریختم. دوباره برگشتم خانه و دوش گرفتم و موهام را درست و آرایش . رفتم شاپینگ سنتر و نودل ساز را پس دادم، یک پرتزل زیتونی برای ایشان و یکدانه فلفلی برای خودم یدم و بردم برای ایشان و رفتم سر کار. اول یدهای ایشان که پلیور و سوییت بود را پس دادم و یک سوییت دیگر گرفتم. رفتم برای میتینگمان که به خوبی و خوشی انجام شد. ساعت ۴ از کار زدم بیرون و یک چاپر و سه تا ظرف پیر دردار برای ناهارهای ایشان یدم و از غذا برای فرشته و دانه برای پرنده ها یدم. رنگ مو هم یدم و خانه برگشتم هوا کمی تاریک شده بود و نتوانستم شام پرنده هارا بدهم و همه رفته بودند. فرشته را بردم پیادهروی و توی تاریکی و سرما برگشتیم خانه. یدها که زیاد هم نبودند جا به جا و غذای فرشته کوچولو نبود! زنگ زدم و گفتند اینجا هم نیست چیزی ولی به هر روی هفته آینده بیا و ببر دوباره! خیلی عجیب بود چون همه را توی یک پلاستیک گذاشت ولی نبود که نبود! برای شام ایشان پاستا بود و برای خودم کال جوش درست .ایشان هم ساعت ۶.۵ آمد و ۷ شام خوردیم. خیلی خوب شده بود. ایشان برای ۴ روز سمینار دارد و این یعنی مرخصی برای من.
ایشان صبح زود رفت و تنها آبمیوه برد.خانه را گردگیری و سرویسها را تمیز و ۴ سری ماشین راروشن .موهام رارنگ و دوش گرفتم. هوا خیلی سرد بود و ۱۰.۵ رفتم بیرون. بیشتر رفتم نازنین دوستم را ببینم. زنگ زد و گفت کجا هم راببینیم و وقتی رسیدم دیدم پیاده داده آنجا نرویم چون خانواده شوهرش آنجا هستند. پیاده رفتم جایی که گفته بود و کمی ید .گوجه فرنگی، مالو، توت فرنگی، پرتقال، به و سبزی خوردن یدم و بردیم توی ماشین گذاشتیم و رفتیم یک کافه و نشستیم. بعد هم رفتیم شاپینگ سنتر و دوستم کمی ید داشت و من هم یک شلوار و غذای فرشته و چیپس یدم. برگشتم سوی خانه و بانک رفتم و از میوه فروشی نزدیک خانه دودسته ریحان هم یدم.سرراه دوسه جا ایستادم ولی چیزی ن یدم. یدها را جا به جا که خانه راجارو زدم و برای شام کتلت درست .مادر ایشان زنگ زد و حرف زدیم. فرشته را بردم بیرون و طی هم کشیدم. چای دم و ایشان ساعت ۶.۵ آمد و چای خوردیم و کتلتها را سرخ و همه سبزیها را پاک و توی کیسه گذاشتم و کمی برای شام شستم.امروز به دوستم یک پیشنهاد کاری دادم که رزومه بدهد و کار را آغاز کند برای کمپانی ما که گفت میگوید به من که میتواند یانه چون همسرش سختگیر است. شب زود رفتیم توی تخت چون ایشان صبح زود میرود. شنبه که ایشان رفت من هم بلند شدم و چندین لیوان آب خوردم و به ها را برش زدم و توی قابلمه ریختم برای مربا. پرنده هایم را دانه دادم؛ صبحها با صدای زیبایشان بیدارم میکنند. با خودم میگویم من بسیار خوش شانسم که با نوای دلنشین قمری ها و پرنده ها بیدار میشوم. چند شیشه آبمیوه گرفتم، سیب و آناناس و پرتقال و انگور. ماسک به صورتم زدم، دوش گرفتم و فرشته رابردم بیرو ن سر ظهر. برای ایشان سوپ درست برای شام و خودم خو دم و استراحت . مدیتیشن و هیپنوتیزم هم انجام دادم. موهایم را درست و آرایش و چند لباس پوشیدم تا یکی را که بهتر بود گذاشتم بپوشم.مربای به خیلی خوب شد تنها فراموش آبلیمو بزنم. گذاشتم سرد بشود و توی ظرف ریختم برای دوستم. سبزیها را هم شستم و توی یک سبد بزرگ حصیری گذاشتم و کادوی دوستم آماده گذاشتم جلوی در. ساعت ۶ ایشان آمد و من هم حاضر بودم. باران زیادی میبارید و هوا سرد بود. ۶.۲۰ دقیقه دوست دیگرم آمد و رفتیم خانه دوست و همکار قدیمی.شب خوبی بودو میزبان غذاهای خوشمزه درست کرده.بود باقالی پلو با گوشت و کباب کوبیده با برنج سفید و مرغ و سوپ جو و سبزیجات بخار پز. دو تا از دوستان هم سالاد آورده بودند و من هم که سبزی خوردن. شام خوردیم و خانمها آمدند توی آشپزخانه برای کمک!! تنها ایستاده بودند میان راه و بلند بلند حرف میزدند!! غذاها را جا دادیم و من بشقابها و لیوانها را توی ماشین گذاشتم. یکی از خانمها پیر های غذا را آورد و کنار سینک گذاشت و گفت اینها هم هست و گفت یادم باشد از این دستکش خوشگلها ب م مهمانهایم برایم ظرف بشورند. میزبان خیلی ناراحت شد و همه را جمع کرد و برد گذاشت توی سینک لاندریش و شوهرش ایستاد و لیوانها را برای چای شست! من به دوست خوبم کمک ولی دوستم از حرف آن خانم ناراحت شد. شب خیلی خیلی خوبی بود و من ۱ برگشتم خانه. فرشته آنچنان خوشحالی کرد و از سرو کولم بالا میرفت نصفه شبی.صورتم را شستم و مسواک زدم و خو دم ساعت ۱.۵.راستی به آن دوستی که دنبالم آمده بود هم پیشنهاد کاری دادم. یکشنبه ایشان مانند روزهای دیگر زود رفت و من مدیتشن و هیپنوتیزم را انجام دادم و تا ۱۰.۵ خو دم. بلند شدم و دوش گرفتم و کمی آبمیوه خوردم. یک دمنوش به و زعفران درست و رفتم توی اتاقم و یک کتاب هم گوش میدادم و ساعتها طرح زدم و نقاشی کشیدم تا ساعت ۳، پیش از باران فرشته کوچولو را بردم پیاده روی و هوا سرد بود و من هم کمی گلو درد داشتم. کمی قیسی و مویز و ما خوردم. شام هم داشتم و به خودم رسیدم. شام سوپ و باقالی پلو و کباب گرم و خوردیم. دلم میخواهد بخوانم. راستی فطریه ندادم امسال! دیگر فرعیات دین برایم چندان اهمیتی ندارند، از این مرحله گذر کرده ام! به حرف دلم و آگاهی ها و شهود گوش میدهم تا قصه های دست ساز و روایتهای بی اساس. خیلی سال پیش زمانی که پا فراتر از شناخت کورکورانه دین گذاشتم یک آقایی بود که دستی در این امور داشت و راهبر شاگردانش بود. من جور دیگری و برای مشکلاتی که داشتم این آقا رامی دیدم و همیشه به من میگفت در این راه اگر راهبر نباشد راهنمای شماست. آن آقا خودش از هر ی تر بود؛ بی شک به او سجده میکرد. خدا من را ۲۸ سال پیش را نجات داد. حالا میبینم سکوت و تنهایی بهترین راهبر است.ملت عشق را میخوانم و برمیگردم و دوباره میخوانم و میخوانم انگار در یاخته هایم ته نشین میشوند.
هرروز صبح توی تخت اتاق خانه ای در نیمکره جنوبی دو نفر بیدار میشوند و هردو پا برروی زمین میگذارندیکی از سمت چپ میگوید خدایا سپاسگزارم که روز خوب دیگری را آغاز و دیگری از سمت راست که میگوید اه یک روز دیگر.روزهای سمت راستی پر از استرس و گرفتاری وخا تری رنگند و روزهای سمت چپی رنگین و پر از نور است. من آن سمت چپی هستم و از خدا میخواهم به سمت راستی خیلی خیلی کمک کند. روزهایتان رنگین و پر نور باد. خدایا برای همه درهایی که پیشاپیش باز میکنی سپاسگزارم، با تو هیچ دری نیست، هیچ قفلی نیست، هیچ چاهی نیست، با تو هیچ سدی نیست، هیچ دشمنی نیست. با تو تنها عشق است و عشق است و عشق.
یک دسته کلید است به زیر بغل عشق



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/03/27/post-408/




ایمان

درخواست حذف اطلاعات
ساعت درست ۱۰ شبه و من دارم کتاب میخوانم و خمیازه میکشم. تلویزیون روشن است و هیچ چیزی پخش نمیکند، یکی ازشا ارهای رنگ روغن هنری هی روی صفحه تلویزیون ایستا مانده. نه اینکه من بشناسمش نه؛ اسمش را زیر تابلوش نوشته بود. ایشان برای خودش چای ریخت و نشستیم کنار هم و فرشته هم بین ماست. امروز صبح ساعت ۳.۵-۴ بیدار شدم. تنها شمع اتاق روشن بود.فرشته را بغل و دانه دانه استخوانها را ناز . توی تاریکی برایم ناز میکرد. بعد توی تاریکی مدیتیشن ، دعا برای هر ی که به فکرم آمد. خوابم برد و ۶.۴۵ دقیقه بیدار شدم. برای ایشان یک کره عسل با نان شیرمال خانگی درست و غذایش را گذاشتم با سالاد و اسموتی صبحانه اش. برای خودم یک ظرف پر از میوه و اسموتی و همینطور گردو و ما و قیسی گذاشتم با آب وچای سفید. ساعت ۸.۲۰ رفتم دوش گرفتم و ی ری لباس توی ماشین ریختم. موهام را درست و آرایش . غذای فرشته را دادم و چراغی برایش روشن گذاشتم. لباسها را بیرون پهن . ۴ لیوان آب ولرم خوردم. ۹.۲۰ دقیقه رفتم سر کار و ۱۰ رسیدم. خیلی دوست دارم که تنها کار میکنم و ی دورو برم نیست. آرامش دارم و کارم را دوست دارم. تنها زیاد میخوانم و مانیتور چشمهایم را آزار میدهد. خدایا شکرت برای کارم. کار روی هم زیاد و من هم زیاد نشستم پای کار، ساعت ۳.۱۵ رفتم ناهار. البته میوه ها و خوراکیهام را خوردم و رفتم راه رفتم و یک چای لاته یدم که گرم شوم. نان ساندویچی هم یدم برای شام و ما برای خودم.دوباره نشستم سر کار و ۴ بستم و برگشتم خانه. ۵ و ده دقیقه رسیدم خانه. بوی نرگسها به پیشوازم آمدند، برای پرنده ها غذا ریختم و بعد با فرشته رفتیم پیاده روی.به عزیز را دور زنگ زدم. یک ربع به ۶ برگشتم و کتری را گذاشتم روی گاز و چایم را دم . شمعها را روشن . کراکر با کره بادام زمینی خوردم و ما و ارده و چند تا پسته و بادام زمینی. ظرفهای شسته را سرجاشون گذاشتم. شام حاضری بود بسته به دل ایشان. ظرف میوه را روی میز گذاشتم و کمی آب خوردم. تنم را شستم.شسته ها را از روی بند برداشتم و توی خانه پهن و خشک شده ها را ریختم تو سبد تا تا کنم. کتاب صوتی گو ش دادم. ۱۰ دقیقه یوگا و ده دقیقه مدیتیشن انجام دادم.توی ۱۰ دقیقه مدیتیشن خوابم برد. ایشان ۷ آمد و کمی به کارش رسید. من هم شسته ها را تا و جا دادم.نرم کننده صورتی بسیار خوشبوست. شام خوردیم. برای فردا خودم سالاد گذاشتم که ببرم و ایشان ساندویچ میبرد. فردا شب مهمان دارم که دیر وقت میرسد ولی غریبه نیست. صبح پیش از رفتن سیبزمینی و مرغ و تخم مرغ میپزم برای سالاد الویه. خانم زنگ نزد و نمی آید. باید خانه را تمیز کنم یا شاید فردا پیش از رفتن سر کار.یادم باشد فردا خیار شور هم بگیرم و نان. هر شب بین ۱۵ تا ۳۰ دقیقه کتاب میخوانم. لیست کارهایم را پیش از خواب مینویسم.
ساعت ۸ بیدار شدم و ایشان راراهی ، آب ولرم خوردم و هیپنوتیزم خودم را و نیم ساعت بعد بیدار شدم. دوش گرفتم و کمی دورو برم را مرتب و صبحانه آب سیب خوردم. ساعت ۱۰.۵ از خانم رفتم بیرون. دوستم زنگ زد و تا آفیس ایشان با هم حرف زدیم. رفتم آفیس ایشان و کمی از کارها را را انجام دادم و از یازده گذشته بود که رفتم ید. از دفترم زنگ زده بودند و خواستند که فردا بروم سر کار! از میوه فروشی هویج، کاهو، خیار، کدو، گل کلم، نارنگی، مالو، گوجه گیلاسی، اسفناج، سالاد می ، گل ، موز، انجیر، ریحان، لوبیا، قارچ و دوتا دسته گل نرگس و یکدسته گل لیلیوم برای نودم یدم. نودل ساز سبزیجات را پس دادم چون ایراد داشت، ظرف غذا برای فرشته گرفتم. میخواستم بوم نقاشی بگیرم که یادم رفت. دو تا بانک رفتم و برای ایشان چیزی گرفته بودم که سرراه گذاشتم آفیس. از برای فرشته غذا گرفتم با دانه برای پرنده ها، انگور، تخم مرغ، بادام زمینی مایع دستشویی، مام برای ایشان، اسپرینگ رول، جوانه گرفتم و دوتا ظرف دردار برای میوه و سالاد خودم که توی کیفم جابشوند. دو جای دیگر هم باید میرفتم که جان نداشتم و ساعت ۴.۲۰ دقیقه رسیدم خانه. یدها را گذاشتم و آباژورها را روشن . دو بسته گوشت چرخکرده بیرون گذاشتم و برنج خیس . فرشته را بردم بیرون. بیش از ۱۵۰۰۰ گام برداشتم امروز! تازه با فرشته کمی هم دویدیم. برگشتیم خانه تنم را شستم و رفتم توی آشپزخانه، در حالی که یک بخش دیگر از کتابم را گوش میدادم. چای دم و کمی میوه شستم. ماشین را خالی و کشوهای یخچال را تمیز و مرتب و یدها را جا دادم. یک ظرف بزرگ سالاد برای خودم درست و برنج را دم و کباب تابه ای هم درست و غذای فرشته را هم. ایشان آمد و مانند همیشه کار داشت. رفتم سراغ یوگا و مدیتیشنم و جان گرفتم دوباره. شامرا کشیدم و سریال و بفرمایید شام دیدیم با ایشان. برا ی خودم گوجه و پیاز توی تابه گذاشتم و بیشتر سالاد خوردم با چندتا قاشق برنج وته دیگ خوش مزه دوست داشتنی را هم خوردم! تا آ شب چند لیوان آبگرم خوردم. دیدیم با سریالمان را. چیزهایی که نیاز داشتم برای فردا را آماده . یکظرف کوچک ما و گردو و قیسی و بادام زمینی برای اسنک، یک ظرف میوه موز، انگور، انجیر و خیار برای ناهار و یک بطری آب. دوتا موز و توت فرنگی و شاهتوت و تمشک را توی ظرف می ر ریختم و گذاشتم توی یخچال که فردا صبح آب نارگیل بریزم توش و اسموتی درست کنم برای خودم و ایشان. حتی ظرفهای فرشته را شستم که فردا کمتر کار داشته باشم. کیفم را هم آماده و دفترچه هایم را تویش گذاشتم. مسواک زدم، کتاب خواندم و خو دم ساعت ۱۲. خدایا برای این همه توانایی وانرژی که به من داده ای سپاسگزارم.
دوشنبه ایشان خانه بود، من صبحانه یک گل خوردم و کمی آبگرم با لیمو ترش. آب سیب و انگور گرفتم. خانه را تمیز ، ایشان رفت میزش را ید. برای ناهار لوبیا پلو برای ایشان درست و برای خودم سالاد. ایشان فرشته را برد بیرون، ی ری لباس شستم. ناهار سالاد خوردم با دوسه تا تکه ته دیگ سیبزمینی. پس از ناهار مدیتیشن . خمیر نان شیرمال درست و ایشان با بوی نان شیرمال گرم از خواب عصرش بیدار شد. چای خوردیم و من دیگر کاری نداشتم انجام بدهم. ایشان امروز به پرنده ها غذا داد. یک گلدان و یک چراغ خوشگل روی میز ایشان گذاشتم. با پدرو مادرم حرف زدم و راهی شمال بودند. عزیز راه دور زنگ زد و کلی از دستش خندیدم. باید توی خانه خلا ایجاد کنم. باید ی ری از وسایلم را بدهم بروند تا جا برای چیزهای نو باز شوند. همین چندی پیش قابلمه هایم را دادم رفت و مدل به مدل قابلمه جای آنها آمد. شام که ایشان لوبیا پلو خورد و من سالاد. شبهایم آرام است و کتاب میخوانم.از ایران که آمدم به اینجا انگار از بازار میوه فروشها به کتابخانه ای آرام رفته بودم. زندگیم پرهیاهو و بدون آرامش و پر جنجال بود و من غرق شده بودم در زنکی ها و نفرت و حرص و جوش. اینجا تنهایی و آرامش و البته بیماری از من یک انسان دیگر ساخت. انگار پشتم به کوه است، انگار هیچ چیز مرا نمیلرزاند. انگار زندگی را تازه آغاز کرده ام. خدایا سپاسگزارم که برایم فراهم کردی اینجا زندگی کنم.ایمان دارم فردایم از امروزم بسیار بهتر و پربارتر است. ایمان دارم همه چیز در راستای خیر و برکت بیشتر و بیشتر زندگیم است. از زمانی که تسلیم تو شدم روزگارم بهتر شد. از زمانی که دریافتم آداب مسلمانی چیست. تو نیز بسپار به دستانش، مهر خاموشی بر لبانت بزن و شکیبا باش و ایمان داشته باش که مهره هایش را بد نمیچیند. باور کنید و ایمان داشته باشیدتا ببینید.ایمان داشته باشید.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/03/16/post-406/ایمان-داشته-باشیم




ملت یا ت عشق

درخواست حذف اطلاعات

چند تا با ظروف قرمز رنگ روی ک نت از دیروز مانده که هنوز جاشون ندادم. دسته گل نرگس خشک شده هم کنارشونه و ظرفهای گوش فیل پزون هم آواره کنار سینک و یک سبد انگور دان کرده و سیب توی آن یکی آشپزخانه منتظر آبگیری و من حال سامان دادنشان را ندارم. دیروز دوستم برایم هلیم و شیرینی کشمشی و ۴ تا ظرف دردار کوچک برای ته چین یا لازانیا تک نفره ید و آورد با یک تابه چدنی سنگین دردار. من هم دیروز صبح ساعت ۶.۵ بیدار شدم و کت وشلوار ایشان را بخار زدم. همه جا در مه فرو رفته بود. از بالا تمام پارک و باغ زیر مه ه بودند. صدای بخار و سرما منرا یاد مادرم انداخت که بیدار میشد زودتر و آن مانتوهای طوسی و سرمه ای را اتو میزد. صبحانه درست میکرد و خوراکی برایمان آماده میکرد.بعد دستهای خنکش را به آرامی روی صورتمان میگذاشت و با آرامش بیدارمان میکرد. هر زمان هم که دوست نداشتیم مدرسه برویم میگفت بمان خانه. به همین راحتی! اینترنت خانه قطع بود و من کتاب خواندم. ۸.۲۰ دقیقه بیدار شدم و دوش گرفتم ۸.۴۵ دقیقه رفتم ید و ۹.۵ خانه بودم. دوستم زنگ زد که برایم هلیم بیاورد. اول خمیر گوش فیل درست و خانه را تمیز . دوسری لباس شستم. هفته پیش چیزی را پسندیده بودم آنلاین و با فروشنده قرار گذاشته بودم که بروم و بگیرمش. رفتم و نبود، وقتی برگشتم بهم زنگ زد که مریض بوده و دارو خورده بوده و اصلا متوجه تلفن و آمدن من نشده بود وگفت خودش برای من میاورد حالا با هم تعارف که نه یکجا بین ن ببینیم هم را و او هم که نه میخواهد بیاورد چون حس بدی داشته که من رفتم و او متوجه نشده البته که لطف بزرگی بود و او هم میخواست بیاید. برای شام فسنجان توی فریزر داشتم.(بلند شدم آشپزخانه را سامان دادم و شام هم خوردیم و سریالی هم دیدیم و حالا دنباله اش را مینویسم.)خانم فروشنده ساعت ۱۲ رسید و با خوشنودی و معذرت خواهی با ها را با ش آوردند. ش با ها را توی خانه آورد و از من پرسید شما کجایی هستیم گفتم ایرانیم. به خانم فروشنده گفت که این هم ایرانیست و من فهمیدم با یک هموطن مهربان روبه رو هستم. کمی گپ وگفتگو کردیم از اینکه چه میکنیم و چند ساله اینجا هستیم و بعد هم رفتند. در آ هم را در آغوش گرفتیم مانند دو دوست و به خدا سپردمشان.موهایم را درست و خانه را طی هم کشیدم. ساعت ۱.۵ گوش فیلها را سرخ و ۲.۵ دوستم آمد با هدایا که مناسبتش را نمیدانم و شیرینی و هلیم. یدها را دید و با هم رفتیم بالا و توی کمد جا دادیم. یک چای سبز درست و نشستیم حرف زدیم و حتی یادم رفت برایش میوه بیاورم! ساعت ۴.۱۵ فسنجان را روی دمای کم گذاشتم و رفتیم پیاده روی و هوا بسیار سرد بود. برگشتن دوستم رفت خانه اش و من و فرشته هم توی خانه میچرخیدیم. برنجم را دم . با خواهر جانان حرف زدم دل سیر.انگور دان و سیبها را توی سبد گذاشتم تا آب بگیرم. لباسها هنوز رطوبت داشت داشت و بردم بالا پهن و لباسهای خشک شده را جمع و داشتم تا می که دیدم ایشان در خانه را باز کرد و گفت چرا در پارکینگ باز مانده بود!نگفتی ی بیاید!!نگو فراموش ببندم در را چون فرشته را بغل تا دست و پایش را بشورم و یادم رفته بود در را ببندم. ایشان ۷و ده ای بود که رسید.شاممان را خوردیم و سریال دیدیم. ایشان ۹ خو د و من ۱۱.۵.
امروز ۸.۵ با صدای قمری ها بیدار شدم و خدا را شکر که با این نوای زیبا بیدارم میکند. ایشان و فرشته کوچولو خو ده بودند. چای دم و هلیم هم گرم . کمی توی آشپزخانه چرخیدم.کتاب صوتی گوش دادم تا بیدار شدند و صبحانه خوردیم. کمی یخچال را تمیز و دوش گرفتم.ایشان فرشته را برد پیاده روی. آماده شدم و رفتیم بیرون میز ب یم که نداشتند! من یک قاشق چوبی و یک دستگاه که نود ل سبزیجات درست میکند یدم و برگشتیم خانه و ناهار سبزی پلو با تن ماهی درست و خوردیم. بفرمایید شام تماشا کردیم و ۴۰ دقیقه هیپنوتیزم انجام دادم و در پایانش بیدار شدم. کمی خمیر گوش فیل مانده بود که درست و چای دم . ایشان با صدای زنگ تلفنش بیدار شد و به پرنده ها گندم داد. با عزیز را دور تلفنی حرف زدم و کار چندانی نداشتم. کتاب خواندم و کمی وب گردی . توی چند هفته گذشته با ایشان درگیری داشتیم ولی حالا همه چیز خوب است.
چه زمان ما میخواهیم تابوهای جامعه را بشکنیم؟ ما داریم بر میگردیم به زمان قاجار انگار!!این چه فرهنگیه که م نمیترسد و شده میترسد!توی کامنتها یکی از عرزشی ها نوشته بود این همه میگوییم حجاب حجاب و شما روسری از سر برمیداریدهمین میشود جامعه!!گاهی دهان باز میماند از این اندازه نادانی و از این استدلال! کاش م ین بیایند و بگویند از چه خانواده هایی هستندو خواهیم دید از چه خانواده هایی هستند! آنوقت معلوم میشود کجای کار ایراد دارد. هرچند که در آ همه تبرئه میشوند و تازه در جای دیگر پست بهتر میگیرند. اساس کار اینها این است که هرکی فاسد تر بهتر چون بیشتر به لجن میکشند جامعه را، جامعه ی را!امروز کامنتهایی را میخواندم که خانمی تعریف کرده بود بدون روسری از آرایشگاه بیرون آمده و توی ماشین نشسته و تازه فهمیده روسری ندارد، به راننده آژانس گفته که برود روسریش را بیاورد چون آبرویش رفته است. آبرو! اینقدر القا شده که روسری اجباری شده معیار آبروداری!! نه این فقط اهرم فشار بر روی ن است و بس و هیچ ارزش دیگری ندارد. خدا به ما دانایی ببخشد، خیلی سقوط کردیم ما ایرانیان. دوستی به من کت معرفی کردکه بخوانم و من شنیدم از ت عشق و کتاب را پیدا و خواندم یکبار ولی دورغ چرا خیلی نگرفتم.بنابراین یکبار دیگر خواندم و بعد هم نسخه انگلیسی را پیدا و تازه فهمیدم داستان چیست چون فارسی آن سخت بود فهمیدنش ولی نسخه اصلی برایم راحت تر بود.حالا دوباره دارم میخوانم. به دوستم گفتم کتاب خوبیست و درباره اش حرف زدیم. آنچه من میگفتم با آنچه دوستم میگفت یکی نبود. تازه فهمیدیم دوستم ملت عشق را میگفت و من از ت عشق میگفتم! من باید این کتاب را میخواندم چون به آن نیاز داشتم. چون چیزهایی بوده که باید یاد میگرفتم. باید این کتاب را میخواندم. خدایا سپاسگزارم. حالا ملت عشق را هم میخوانم و یکجور دلچسبی به آن وابسته شدم.حالا هم بروم صورتم را بشورم و مسواک بزنم.ساعت ۱۰.۲۳ دقیقه شب ایوا از نیمکره جنوبی.
آرزوهای خوبی برایتان دارم که به خدا میسپارمشان. دلتان شاد و روزهایتان پر از عشق خداوند.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/03/13/post-405/




من را ناز کن

درخواست حذف اطلاعات
توی یک دهه گذشته زندگیم تلاش تا جایی که میتوانم از سرزنش آدمها دوری کنم. نه اینکه نکرده نباشم ولی خیلی کم و کمترش اما تو ی دلم برای زندگیشونو حرفهاشون غصه خوردم. توی ۵ سال گذشته هر بار چیزیم می شنوم به جای سرزنش و غصه خوردن درجا دعا میکنم برای آن آدم که خیر و رفاه و راحتی سرراهش قرار بگیرد. همیشه هم دعا میکنم که به خیر خدا آگاه بشوند نه با قهر خدا. چرا از سرزنش دست برداشتم چون هر چه درباره دیگران گفتم در جا سرم آمدو من که خیلی حواسم هست زود آگاه میشدم که این بازگشت کار خودمه. پس دست برداشتم از این کار ناپسند.حالا راحتم با دعا برای دیگران هم خودم ایمن هستم و هم انرژی مثبت برای دیگران میفرستم و دوسر سوده! پنج شنبه خانم نیامد. اول از همه به پرند ها غذادادم چون چشم انتظارند. خودم کارهای خانه را انجام دادم و تمیز کاری . صبحانه یک کاسه اوت میل با دارچین و عسل خوردم و یک لیوان آب پرتقال تازه. دوستی زنگ زد برای مهمانی شام که نمی دانستم ایشان نمیتواند بیاید یا نه و قرار شد که خبر بدهم به دوستم. ۳ سری لباس توی ماشین ریختم. به خانم یکی از دوستان ایشان زنگ زدم برای سفارش سبزی چون پیشتر به من گفته بود که خانمی را میشناسه که این کارها را می کند. سبزی قورمه و پلو، ترشی، بادمجان کب و پیاز داغ سفارش دادم و گفت اگر مهمان داشته باشی غذا هم میپزد.خانمیست که بچه هایش اینجا درس میخوانند و اجازه کار ندارد و فرهنگی بوده و همسرش هم در ایران فرهنگیست و هزینه زندگی بچه هایش را با حقوق دبیری باید بدهد. این است که خانم اینجا دست به کار شده است تا سهمی داشته باشد. پدرو مادر یعنی فداکاری. الهی بچه هاشون زنده و تندرست باشندو مادر و پدرشان بالندگی آنها را ببینندو کیفش را ند. خانم دوست ایشان بسیار خوش صحبت است و ما نزدیک به دوساعت حرف زدیم البته ایشان بسیار بیشتر تا نادره خانم بفرمایید شام هم آمد توی حرفهاش!! تو این بین من یخچال را تمیز و دستی به درو دیوار خانه کشیدم چون نمیتوانم بشینم یکجا! تلفن به پایان رسید و خانه را جارو کشیدم و نشستم پای مدارک؛ همه مدارک را در فولدر های نو گذاشتم و مرتب شدند فقط باید اتیکت بزنم که بدونم چی کجاست. صورتم را اسکراب و ساعت ۳.۵ دوش گرفتم و برای شام هم میخواستم پاستای سبزیجات درست کنم. ساعت ۴.۱۵ غذای پرنده ها را دادم و با فرشته توی هوای سرد و باران پودری رفتیم بیرون.۵ خانه بودیم و سبزیجات رار یخته بودم روی ک نت تا از هر کدام تکه بردارم که ایشان ۵.۵ آمد. کتری را پر و میوه شستم. ایشان نگاهی کرد به آشپزخانه و گفت سبک میخورد. املتی یا نان و پنیر و در آ گفت سوسیس میخورد. همه برگشتند داخل کشوی یخچال. باید شنبه آبمیوه بگیرم چون انگور ها دان شده اند. کار چندانی نداشتم. تی وی دیدم. دوست در بلا افتاده پیام داد و با او حرف زدم. گفت به پیشنهادت فکر و رفتم پیش مشاور و حرفهایی از این دست. تنها تشویق به آرامشش و اینکه کار را بدتر نکند.شام خوردیم و ساخت ایران تماشا کردیم و من هم تی وی تماشا . کمی خو دم جلوی تی وی و بعد هم یک ایمیل به همکاری که از پیش ما رفته زدم و ۱۱.۵ خو دم تا ساعت ۸. شب خواب دیدم رفته ام ابروهایم را هاشور بزنم!!! خوب من هیچوقت از این کارها نکرده ام و نمیکنم برای همین به خانم آرایشگر گفتم به جایش بیا ابروهام را بردار. بعد هم با خواهرم توی ماشین بودیم و خواهرم پرسید چرا با ازدواج نمیکنی که گفتم اخلاقش بده و عصبانیه!!!! یکجا به همان میگفتم بیا پیشم بشین!!! یکجا هم با دوستم توی لایگون استریت بودیم و میگفت بیا زود بریم چون صاحب کارم من را میبینه. گفتم کجا کار میکنی گفت برونتی!بهش گفتم اتفاقا من باید برم حتما آنجا شیرینی ب م! خانم آرایشگر و ی که نمیشناسم توی خواب من چی میکردید. شیرینی فروشی هم فکر کنم دوروز شیرینی ن یدم این خواب را دیدم. ولی شب خواب خوبی داشتم. ایشان ناهار میآمد برای همین دوتا کراسان و شیر موز نارگیل بهش دادم. پرنده ها سهمشان را گرفتند و با سرد شدن هوا بیشتر و بیشتر میشوند. خودم دوش گرفتم و چند تا لیوان آب گرم خوردم و ما و موهام را خشک . شلوار صورتی کمرنگم را پوشیدن و کلاه صورتیم را سرم کشیدم. راحت شدم از زمانی که موهایم را کوتاه . ساعت ۱۱ آمدم بیرون و نازنین دوست پیام داد یکی از بستگان همسرش فوت کرده و نمیتواند بیاید برای کافی و گپ هفتگی. توی راه یک موز خوردم. رفتم سروقت یدهایم، نان بربری، برنج، دلستر، گندم، گردو، پسته، بادام خام، تخم کدو، سوسیس، کالباس، زولبیاو بامیه، نان همبرگری، پنیر، تخم مرغ، پیازچه ، جعفری، انگور سبز و قرمز، سالاد، گوجه فرنگی، خیار، نان همبرگری، بروکلی، کرفس، نارنگی، موز، گوجه چری، لیمو ترش یدم و ۱.۵ کارم تمام شد و برگشتم به سوی خانه. سرراه رفتم پیش ایشان که کارش تمام شده بود و داشت ریپورت مینوشت. دوستم هم دیدم آنجا که بد جور سرما خورده بود. شاگرد ایشان هم کارش تمام شده بود و از این اتاق به آن اتاق میرفت. تا من آمدم رفت توی آشپزخانه و وسایلش را جمع کرد ولی ماند تا ما آمدیم بیرون. من و ایشان با هم حرف زدیم که برای ناهار چه کنیم و او هم سر توی صندوق ماشینش بود و ایستاد تا من راه افتادم. برای ناهار همبرگر و مرغ سوخاری گرفتم و ایشان زودتر از من رسیده بود و سطلها را شسته بود. همه یدهارا آورد تو و ناهارمان را خوردیم و یدها را جا به جا و بقیه کارها را رها و رفتم برای مدیتیشن. فرشته کوچولو با سرش میزد به موبایلم و وقتی میگذاشتم کنار سرش را میاورد زیر دستم که ناز کن. تا موبایل رادست می گرفتم با سر هلش میداد که این را بنداز زمین و من را ناز کن. بودنش توی زندگیم یکی از بزرگترین نعمتهای خداست. چرتی هم زدم و بلند شدم. غذای پرنده ها را ریختم و سرو صدایشان بالا گرفت. ظرفهای شسته را از ماشین بیرون آوردم و کتری را پر که ایشان گفت برویم پیادهروی. آباژورها راروشن و رفتیم. شام هم همبرگر من که مانده بود با مرغ سوخاری پس کاری نداشتم. میوه و چای گذاشتم روی میز. مادر ایشان زنگ زد و حرف زدیم با هم. شام هم که از ظهر بود و خودم نان و پنیر خوردم. ساعت ۱۱با فرشته رفتیم توی تخت و ایشان هم کمی بعد آمد. کمی گز گز. در پای چپ و دست چپم داشتم. من کمی کتاب خواندم وایشان خو د.پیش از خواب یادم اومد افتاد توی یکی از اتاقها یک میز بزرگ دارم که وسایل خیاطی روی آن هست و اتاق اتو و این کارهاست بهتره آنجا را برای کار نقاشیم باشد. فردا صبح که خورشید دمید برنامه ام را پیاده میکنم. پرنده ها را یواشکی تماشا میکنم، یکی هست که میپرد روی ظرف غذا و بقیه را نوک میزند. یکی هست که غذا را میبیند بلند بلند جیغ میزند تا بقیه برای خوردن بیایند. یکی فقط با یکی لج است و نمیگذارد غذا بخورد. یکی از گوشه کنارها چند تا دانه بر میدارد و منتظر میماند تا بقیه بروند.اینها توی تاریکی هنوز هستند تا شکمشان را سیر کنند برای همین من غروب هم غذا میریزم. برای اینکه دعوا نشود روی زمین چند جا هم میریزم. یکی هست که با نوک به شیشه میزند که ما اینجاییم غذا چی شد. یک دسته بزرگ هم هستند که به همه جا میدهند تا سهمی داشته باشند. ما آدمها بیشتر به داشتن این گروه آ نیازمندیم چون از بقیه خیلی داریم.

برایتان آرزو میکنم شعله عشقتان پایدار باشد و هرگز خاموش نشود. برایتان آرزو میکنم دوست داشته شوید و دوست بدارید. برایتان سایه امن زندگی از خداوند خواهانم. برایتان پرتو نور خدا خواهانم در زندگی و دلهای پاکتان.
با دنیا مهربان باش تا دنیا با تو مهربان باشد.من روزه نمیتوانم بگیرم ولی زبانم و نگاهم و افکارم را کنترل میکنم.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/02/28/post-401/




فرداهای بهتر

درخواست حذف اطلاعات
پیش از آنکه خوابم ببرد روزنگارم را بنویسم. امروز هوا سرد و آفت بود و من هم کار چندانی نداشتم. بهتره از دیروزم بنویسم. دیروز ساعت ۷.۵ بیدار شدم و آرام کارهامو را انجام دادم. خانه را گردگیری و سرویسها را تمیز و ۳ سری ماشین را روشن . هوا هم خوب بود. ساعت ۹ که ایشان بیدار شد من کارم تمام شد و تنها جارو برقی مانده بود. صبحانه خوردیم و ایشان رفت پیاده روی و آنی که به بلا گرفتار شده زنگ زد. ایشان برگشت خانه و رفت با دوستش بیرون و من همچنان داشتم حرف میزدم. از روز پیش خورشت کرفس داشتیم و من دال عدس برای خودم درست . یکچیزی بالای دوساعت با تلفن حرف زدم. ساعت ۱۲ بود که قطع کرد و من جارو را کشیدم. مادر ایشان هم زنگ زد که کمی حرف زدیم و برنج را دم و جارو تمام شد و دوش گرفتم. ایشان زنگ زد که گفتم یدی برای فرشته د. ماست موسیر و سالاد درست و ناهارمان را خوردیم. من که نخو دم تنها مدیتیشن و بعد همه لباسها را آوردم توی خانه و خشکها را تا و جا دادم. پرنده ها را دانه دادم و طی کشیدم. چای دم و با ایشان رفتیم راه برویم که مادر ایشان زنگ زد و تا برداریم قطع شد و ما رفتیم پیاده روی و هوا تاریک بود برگشتیم خانه. توی تاریکی پرندهها جاجا می د. چای با زولبیا خوردیم. بفرمایید شام تماشا کردیم. برای شام کمی غذا مانده بود و نیمرو درست و شام ۸ خوردیم. ایشان همه ظرفها را شست. کتابم را خواندم، گاهی میخوانم و فکرم جای دیگر است و دوباره میخوانم. من الان بیشتر از یکماه است یوگا را انجام نداده ام! ولی متم توی جیم پهن است که به من میگوید بیا! مادر ایشان زنگ زد و با هم حرف زدند. من زنگ زد و با هم حرف زدیم. یکی دیگر از هایم با پیام پر مهرش من را شاد کرد. از پدر و مادرم خبر ندارم. کمی کار برای ایشان انجام دادم. شب رفتیم بخو م که من تا ۱ کتاب میخواندم. امروز دوباره ۷.۵ بیدار شدم و مسواک زدم و چای دم و با ایشان ۸.۵ صبحانه خوردیم. گوشت قلقلی و سرخ و کلم و پیاز داغ سرخ شده هم چند روز پیش درست و برنج خیساندم. ایشان و فرشته کوچولو رفتند بیرون و من دوش گرفتم. ایشان میخواست برود بیرون که من ۱۰.۵ آماده شدم و ۱۱ رفتیم بیرون. ایشان یدش را کرد و رفتیم برایش کت و شلوار بگیریم که اینقدر ناز کرد و ن ید. کراسان و موز و آب پرتقال تازه و کرفس یدم و ماهی و میگو سوخاری خوردیم و ۱ برگشتیم خانه. دوست بلا زده دوباره زنگ زد که گفتم بعد جواب میدهم. دوست دیگری هم صبح زنگ زد که نفهمیدم.کارهای آفیس ایشان را انجام دادم و مدیتیشن و بیهوش شدم توی آفتاب و تنم گرم شد. ایشان صدایم زد و میخواست برای فرشته چیزی سفارش بدهد و خودش هم آمد توی اتاق آفتابگیر روی زمین خو د. فرشته هم البته روی تخت خودش توی آفتاب خو د. موبایلم زنگ خورد و دیدم از آفیس خودمه؛ گفتند چهارشنبه بیا تا برای سمت جدید حرف بزنیم! قرار بود تنها کمکشان کنم، به هرروی چهارشنبه میروم. به دوست گرفتار زنگ زدم و پاسخ نداد. ایشان بیدار شد و میوه روی میز گذاشت و من چای دم . هوا کم کمک سرد میشد و پرنده ها سهم غروبشان را گرفتند. چی بهتر از خدمت به فرشتگان خدا در دنیا؛ فرشته های بیزبان دعاگو. کمی بیشتر میوه شستم و ظرف را پر و یک جام هم پر دان انار و روی میز گذاشتم. دوست گرفتار زنگ زد و کمی حرف زدیم.با فرشته دوتایی رفتیم پیاده روی؛ از خوشحالی میپره بالا و می خواهد صورتم را به مدل خودش ببوسد. ایشان هم به کارهایش میرسید و ما برگشتیم و خانه ام تاریک بود. جلو در را تمیز و پاهای گلی فرشته راپاک . چراغها را وشن و شمعها را هم همینطور. ایشان گیر کاری بود که کمی کمکش و ساعت ۶کلم پلو درست با سالاد و ۶.۵شام خوردیم. بفرمایید شام و شهرزاد تماشا کردیم و چای کمرنگ خوردیم و حرف زدیم و آشپزخانه را مرتب و ساعت تازه ۹ بود و من همه شبم برای خودم بود. به کارهایم رسیدم، پاسپورتهایمان را باید نو کنم. دلم میخواهد بهار ژاپن را ببینم. راستی گفتم برای خودم نقاشی میکنم و با رنگها زندگی می کنم! لیست کارهای فردا را مینویسم. ایمان دارم فردا از امروز بهتر خواهد بود، خدایا سپاسگزارم. ایمان دارم فردای شما نیز میتواند بهتر از امروزتان باشد، تنها بخواهید و از دست و پای خدا بروید کنار. فرداهای بهتر در راهند.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/02/24/post-399/




گذشته در گذشته

درخواست حذف اطلاعات
چندی است ننوشتم! کارم را آغاز دوباره هرچند هرروز نمیروم و تنها از خانه کار میکنم و بیشتر ریپورت میخوانم و مانیتور میکنم تا کم کم رسمی آغاز کنم. یک بلانکت دور خودم پیچیدم و تی وی روش است، ایشان اسکایپ کاری دارد! فرشته هم برای خودش میچرخد. امروز صبح که ایشان رفت و گفت ناهار نمیاید و من هم توی تخت ماندم و کتاب خواندم. ساعت ۱۰ تخت نازنین را رها و کمی روغن نارگیل به موهایم زدم. موهایم ریزش زیادی پیدا کرده و میریزند مانند برگهای پاییزی، باید وا ن سرماخوردگی هم بزنم هرچند هوا بیشتر بهاریه تا پاییزی. خانه که دمر شده و فردا باید تمیز کاری کنم چون دوشنبه ید هفتگی دارم. قرار بود هفته آینده برویم سفر که جا پیدا ن و خوب نمیرویم.امروز چند لیوان آب ولرم خوردم و ملافه تخت را هم انداختم بشورم و ملافه تمیز کشیدم. دوش گرفتم و سرم را با شامپوی جدیدی که ًدیروز گرفتم شستم. برای پرنده ها دانه ریختم و دوسری ماشین را روشن . هوا خوب بودو در خانه و در رو به باغ را باز گذاشتم تا هوا و انرژی توی خانه بپیچد. یک ظرف توت فرنگی با یک نارنگی خوردم. کمی گندم و گوشت جدا گذاشتم بپزند برای هلیم فردا. یک دستمال بزرگ پهن روی ک نت و یک کاسه بزرگ با آردهام کنار دستم گذاشتم و خمیر نان درست . چندبار ورز دادم و گذاشتم تا پف کنند. تمرینات شکرگزاریم را انجام دادم . برای شام قیمه درست و سیب زمینی ها را هم خلال . و همه چیز برای شام آماده بود. ایشان ساعت ۴ آمد و نانها راگذاشته بودم توی فر. یک چیز کوچکی خورد و خو د. پرنده های گرسنه را سیر و چای دم و لباسها را آوردم توی خانه و نانهای خوشبو و گرم از توی فر آوردم بیرون. خیلی خوب شده بودند. گرم با کره و مربای توت فرنگی خوردم و خیلی خوب بود. این را برای فردا صبحانه پختم. گاهی بد نیست پختن نان؛ انگار مهربانی در خانه جریان پیدا میکند. سیب زمینی ها را سرخ . ایشان بیدار شد و چای ریخت و ی زنگ زد و رفت پای تلفن. میوه هم شستم و نشستم کمی. ساعت ۶.۵ شام خوردیم و ۷ و نیم نشستیم به دیدن و با مادر ایشان هم حرف زدم. بلا ه "هیس دختران فریاد نمی زنند" را دیدم! زیر بلانکتم خودم مچاله و گرد کرده بودم!انرژیم ته کشیده بود. برای بهتر شدنم کراکر خوردم و خوردم و خوردم تا شاید حالم خوب شود. کتاب خواندم و چای خوردم. به مادرم زنگ زدم که بی پاسخ ماند. کمی با دوستانم چت و با فرشته بازی . توی این چند هفته ای که گذشت با چند تا ازدوستانم بیرون رفتم. وسوسه یدن میز و ماشین لباسشویی و یخچال نو دارم ولی انگار یکی میگوید دست نگه دار برای خانه نو!
آرزو میکنم هیچ کودکی در هیچ جایی اسیر هیچ آدم نادان و گمراهی نشود. از خدا میخواهم فرزندانتان و عزیزانتان از گزند آسیبها به دور باشند. خداوندا دنیا را آرام کن. خداوندا ما را آگاه و مهربان کن. آرزو میکنم هر دم از درو دیوار برایتان فراوانی و پیروزی ببارد. هر بار نگرانی به سراغت آمد با خودت کن که"من بی همتا هستم"، "من خوب هستم"، " خودم را دوست دارم و تایید میکنم"با خودت بیش از همه مهربان باش.برای هیچ چیز خودت را سرزنش نکن؛ گذشته در گذشته! خدایا سپاسگزارم برای خانه امن و پر نورم.خدایا سپاسگزارم برای بینشی که دارم. خدایا سپاسگزارم که با تو هستم.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1397/02/04/post-394/




کت با جلد بنفش

درخواست حذف اطلاعات
خانه بوی سیب و دارچین میدهد، بوی وانیل و کیک، بوی خوشبختی زیر پوستی. هفته ای که گذشت برو و بیا زیاد داشتم. دوشنبه ایشان خانه بود و بیدار که شد رفت سراغ یکی از دستشویی ها که آبش چکه میکرد. بیدار شدم و صبحانه را درست . از ایشان پرسیدم چه کار میکنی گفت همش بدبختی!!! یکی بیاد فرهنگ عمید را برای ایشان بیاورد تا بهتر واژه بدبختی را درک کند! خودم آبمیوه خوردم. ایشان بسیار بداخلاق و گرفته بود مانند همیشه. با هم رفتیم بانک و یک چیزی میخواست ب د که نداشتند و رفتیم برای دستشویی یدی کرد. من کمی ده ید داشتم.، پیاز، کراسان، شیر، کره، ماست، آلو و غذای فرشته یدم. ایشان برای خودش سوشی ید و من یک رول پیتزا. برگشتیم خانه و برای نهار سبزی پلو با ماهی و کو کو سبزی درست . عصر شیرینی کشمشی از روی دستور لیلا درست که بیشتر به کوکی می ماند تا شیرینی کشمشی ووخوشمزه هم بود. دوشنبه شب رفتیم ماشین سواری تا دل فرشته کوچولو باز شود. از جلو خانه دوستش رد شدیم و برای دوستش گریه کرد که دوستم من توی ماشینم جلو خانه اتان ولی تو را ندیدم! این از دوشنبه! ایشان را با چند تا کوکو سبزی و سبزی خوردن و ماست موسیر و صبحانه اش راهی رفت و خودم نشستم به فکر که از کجا آغاز کنم. دوش گرفتم و چندین لیوان آب خوردم. خانم و همسرش ساعت ۹.۳۵ آمدند و از بالا شروع د. همه کرکره ها و توری ها را در آوردند و شیشه ها را پاک د و خانم جارو هم کرد اتاق به اتاق. من هم پایین را تمیز مانند همیشه. داشتند مبلهای بالا را جا به جا می د که صدایشان میامد که همسرش به خانم میگفت تو هل نده به شکمت فشار میاید. برای پایداری عشق و محبتشان از ته دل دعا . الهی همیشه هوای هم را داشته باشند و یکدل باشند. برای ناهارشان ماهیچه پختم که همسر خانم گوشت قرمز نمیخورد و مرغ برایش درست . بین باقالی پلو و لوبیا پلو بودم که براشون لوبیا پلو درست و کارشان که تمام شد دادم با قابلمه درسته بردند خانه که دور هم با بچه ها بخورند. تنها کاری که مانده بود جاروی پایین بود که انجام دادم و ساعت ۳.۵ رفتم لیزر. ترافیک زیادی بود! کارم انجام شد و برگشتم خانه. هم خسته بودم و هم کارهای بالا مانده بود. کم کمک انجام دادم و برای ایشان باقالی پلو درست و سالاد . به دوستم زنگ زدم که اگر هست فرشته برود خانه شان که خودش نبود ولی شوهرش بود که نرفتم. غروب فرشته را بردم پیاده روی کوتاه و شاممان را خوردیم. روزها کوتاه شده اند و شبها انگار خانه ها آرامش بیشتری دارند.چهارشنبه که ایشان رفت و برای ناهارش یک ظرف پر میوه دادم با آبپرتقال و کراسان پنیری. من دوشم را گرفتم و فرشته را بیدار با کلی ماساژ و ناز که پاشو برویم . ساعت ۹ از خانه رفتیم بیرون و یک آمپول خورد و برنامه ای هم ش داد که باید پیاده شود! برگشتیم خانه و صبحا نه اش را دادم و آب پرتقال خوردم و کارهام را انجام دادم و آشپزخانه را کمی سامان دادم و به پرنده هایم غذا دادم. آرایش و ساعت ۱۰.۵۰ از خانه زدم بیرون به سوی م. چند جا بین راه این جی پی اس بازی در آورد! نشسته بودم بودم تا نوبتم بشود و کتاب میخواندم. جای خوب و شیکی گرفتند. از چهارچوب در راهرو سرش را بیرون آورد و با خوشحالی گفت ایوا! کجایی تو! به اتاقش رفتیم و کمی حرف زدیم. توی همان راهرو بدون کفش و جوراب راه رفتم. و دوباره راه رفتم. گردو ش تم رفتم. حرکت چشمام را دید. قدرت ماهیچه ها را آزمود. واکنشهای بدن و تست سرما و....همه را انجام داد و گفت همه چیز عالیست. از ده سال پیش هیچ حمله ای نداشتی. و این خیلی خوبست وشگفت زده بود! آزمایشهام را دید و گفت تنها آهنت خیلی پایینه و ویتامین b12؛ همه چیز خیلی خوبه. گفتم این wbc چی پس که گفت نرماله! گفتم این بیماری زندگیم را دگرگون کرد. پرسید خوب یا بد و گفتم خیلی خوب، خیلی خیلی خوب شد. بهترین پیشامدی بود که داشتم توی راه زندگیم. من آدم ده سال پیش نیستم، حتی مانند ۱۰ روز پیش هم نیستم. بهترین درس زندگیم بود و همیشه خدارا شکر میکنم برای این تجربه. گفت تا به حال هیچ بیماری به من نگفته از داشتن این بیماری خوشنوده و ایوا تو تنها ی هستی که می گویی. گفتم شاید برای همین من خوبم! با چشمانی باز نگاهم میکرد و من چشمم به کتابهای پشت سرش افتاد؛ من به چیزهایی رسیدم که توی هیچ کدام از آن کتابها نوشته نشده و یاد داده نشده! گفت ولی قرصهات را باید بخوریااااا! گفتم باشه میخورم و برای سال آینده هم وقت گرفتم. م مرد قد بلند و لاغری است که همه عمرش را لا به لای آن کتابهای قطور گذرانده، کم حرف و با آرامش خاص خودش و دوست داشتنی. حتی دیدنش هم حال آدم را خوب میکند. ۱۰ سال پیش گفتم در چاه افتادم نگو که در اقیانوس بیکران خ شناور شدم و خدا را سپاسگزارم. خوشحال و خندان و سپاسگزار از کلینیک آمدم بیرون و رفتم پیش ایشان. ایشان پولی به ایران فرستاده بود که نرسیده بود و باید پی کار میرفتم. رفتم شاپینگ سنتر و برای آفیس ایشان بیسکوییت، شیر، دستمال آنتی باکتریال یدم و برای خود ایشان هم یک جعبه بیسکوییت که روی میزش بگذارد گرفتم.برای خانهدستمال آنتی باکتریال، جلو دری و تو ، غذا و اسباب بازی برای فرشته کوچولو هم گرفتم.پس از این همه سال گشتن چیزی پیدا که به جای نعلبکی استفاده کنم آنهم با نقشهای ایرانی که ۶ تا یدم و اگر خوب بود بیایم و ۶ تای دیگر ب م. برای خودم یک جفت کفش مشکی یدم. انگور قرمز و انجیر، آلو، دراگون فروت هم یدم. سرراه دارو و قرص آهن هم گرفتم و رفتم برای پول ایشان که کار به انجام نرسید و افتاد به شنبه. خانه که رسیدم یدها را جا به جا و به فرشته غذا دادم. برای شام کمی اسپاگتی درست با سالاد کاهو و ایشان هم ۶ رسید. فرشته را بردم بیرون که یکراست رفت در خانه دوستش چون خیلی دلتنگ بود! ۱۰ دقیقه بازی د و برگشتیم خانه. غذا را کشیدم و ایشان خورد و خودم به فرشته غذا دادم. ایشان جمع کرد و شست ظرفها را و من کمی سالاد خوردم جلوی تلویزیون و دو تا ته دیگ سیبزمینی. فرشته هم با من سالاد خورد. سریال ایرانی دیدیم، چقدر کل کل و پنهانکاری!!!کتابم را خواندم و خیلی خسته بودم و خو دم. فردا روز خودمه! پنجشنبه از هفته پیش به نازنین دوستم گفتم صبحانه برویم بیرون که دوباره زنگ زدم و یادآوری و رفتنی شدیم. ایشان اسپاگتی برد برای ناهارش با کراسان و اسموتی برای صبحانه. ی ری لباس توی ماشین ریختم. دوشم را گرفتم و چندین لیوان آب خوردم و ساعت ۹.۲۰ دقیقه از خانه بیرون رفتم و ۱۰.۵ دقیقه رسیدم. نازنین دوستم از ۹.۵ رسیده بود و رفتیم با هم صبحانه من خوردیم و حرف زدیم. دختر بسیار خوبیست، بسیار بسیار برای همین نازنین دوست میگویمش! بعد هم رفتیم ایکیا و من شمع یدم و شیشه پاک کن و با دو تا رویه لحاف که پشیمان شدم! با دوستم خداحافظی . برگشتم پس بدهم دیدیم رسیدش نیست، گفتم میبرم خانه و فکرام را میکنم و بعد پس میاآورم. سر از عتیقه فروشی در آوردم و یک اتوی ذغالی داشت! خواستم ب م ولی ۴۰ دلار نمیارزید! این بود که به نفسم نه گفتم و برگشتم سوی خانه و سرراه گوشت خورشتی و عناب و نان لواش یدم و ۶ تا نعلبکی دیگر هم یدم ۱۷ دلار!!یک قابلمه خال خالی لع هم یدم برای سوپ و خورشتهای کوچولو. بنزین هم زدم. یدها که جا به جا شد و دور دیگر لباسها هم شسته شد. من نشستم پای کشوهای دراورو پا تختی ها. همه را تمیز و یک کیسه بزرگ برای بیرون دادن از توی کار درآمد. برای شام سالاد سیبزمینی و تن ماهی درست برای ایشان و ساعت ۷ با دوستم قرار پیادهروی با فرشته ها گذاشتیم. رفتیم پیاده روی. چند تا فرشته بودند توی پارک و بازی د و پیاده روی کوتاهی رفتیم و آقای همسایه هم با فرشته اش رسید توی پارک که باز فرشته ها بازی د و برگشتیم خانه. ایشان آمده بود و باغها را حس آب داده بود. شیپوریهایم بیجان شده اند و برگهایش ریز شده اند، تنها شمعدانی ها سرزنده اند. ایشان شامش را خورد و من هم سالاد کاهو خوردم با یک قاشق سالاد سیبزمینی. ایشان غر میزند که به خاطر فرشته نمیتواند خوب غذا بخورد چون دوست دارد سرغذا ببیند و حالا به خاطر فرشته باید نیم ساعته غذا بخورد. حوصله ناز و اداها و خودخواهی های ایشان را ندارم! غذای فرشته را میدهم و خودم بعد غذا میخورم. آ شب ایشان گفت ایوا امروز روز زن بوده یادم بیاور به مادرم باید زنگ بزنم. خوب من هم تغییر ت داده بودم و نگفته بودم! من سالهاست زن نیستم! خواهر و خواهر زاده های ایشان مانند همیشه پیام پر مهرشان را فرستادند. پنجشنبه ما بدینسان گذشت!
باید خانه را تمیز می . سرویسهای پایین و گردگیری و جارو و چند سری لباس شستن. شستن رویه لحافها . خود لحافها، تشک و پتوی فرشته و ۴ سری ماشین راروشن . کارم ۱تمام شد و دوش گرفتم و یک ظرف میوه برای خودم گذاشتم و رفتم پای کارهای اداری. کارم را انجام دادم. از خستگی روی تخت مهمان دراز کشیدم و مدیتیشن و خو دم . فرشته هم توی بغلم خودش را جا داد. نیم ساعت بعد بلند شدم و خانه را طی کشیدم. یک کیک سیب و دارچین درست و میوه شستم و چای دم . ایشان خسته رسید و خو د و بوی سیب و دارچین خانه رابر داشته بود. ایاشن بلند شد. آبپاشهای حیاطراروشن کرد و به مادرش زنگ زد. من هم شسته هارا آوردم توی خانه و ریختم روی کاناپه. با مادر ایشان حرف زدم؛ هر که من ربط مناسبت های مذهبی را با روزها نمیدانم و دل خوشی هم از این اداها و مولودی ها و خانم جلسه ایها و حدیث و روایات ندارم باینحال یکروز باید روز مادر باشد در تقویم ما! به مادر خودم زنگ زدم که خواب بود. با ایشان و فرشته رفتیم پیاده روی کوتاه! هوا تاریک شده بود که برگشتیم و شام درست ن و به ایشان گفتم نیمرو بخوریم که با بغضی سنگین قبول کرد. درست و خورد و من هم به فرشته غذا دادم و خودم هم خوردم. ایشان ظرفها را میشورد! به مادرم زنگ میزنم و ایاشن با مادرم حرف میزند.
رفتم پای چرخم و چند تا شکاف را دوختم و رویه لحاف و بالشها را کشیدم. دانتان تماشا . شب خسته بودم و نتوانستم کتابم را بخوانم و خو دم تا خود صبح.
توی تمیزکاری های خانه یک کتاب جدید توی کتابخانه پیدا ! نه هیچ وقت داشتمش، نه نویسنده را میشناسم، نه اسم کتاب برایم آشناست و به طرز ناشیانه ای لا به لای کتابها جا شده! چون کتابهای ما بر اساس محتوا در کتابخانه جا میگیرند. از همه جالبتر این کتاب به زبان فارسی در این سرزمین چاپ شده است پس از ایران آورده نشده است و روی برگ نخست نوشته شده تقدیم به شما هموطن عزیز!ایشان هم که بیخبر است؛ کتابهای ایشان هم که همه برای کارش میباشند و من ماندم و یک کتاب با جلد بنفش و این پرسش که از کجا آمده ای تو.
یک هفته ای میشود که یوگا کار نکرده ام، بیشتر از یک هفته است پیاده روی هرروزه نمیروم. هرروز به پرند هایم غذا میدهم. راستی گندم هم خیساندم برای سبزه، دو سه تا نهالچه دارم که باید توی جنگل بکارم. همه این سالها که اینجا هستم برای عید شیرینی پخته ام و سمنو درست کرده ام. امسال به این خانم گفته ام برایم شیرینی درست کند. سمنو را هم ودو پیمانه گندم خیس کرده ام ولی نمیدانم بپزم یا نه! شاید خودم قطاب درست ! نوروز دارد آرام آرام میاید. سال آینده پر از خوبی و برکت است میدانم چون از پروردگار چیزی جز این ندیده ام. روزهای شلوغتان پر از همدلی و همراهی و عشق باشد. آرزو میکنم باران بهاری پاک کند دلتان را. آرزومیکنم هرروز چشمانتان پر از اشک باشد؛ اشک شادی و شوق.خدایا برای سرزمینم برکت و تندرستی آرزو میکنم و مهربانی با غلظت بالا.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/12/18/post-387/




بوی سبزی

درخواست حذف اطلاعات
دستهام بوی سبزی میدهند. ساعت ۱.۳۰ و توی تخت نشستم. انزوا را تماشا کردیم با ایشان و ایشان الان خو ده. دنیای ما بدون غم و تهمت و افترا و بدگمانی و بدبختی جور دیگری انگار نمیتواند باشد. یک بسازیم درباره زندگی یک انسان موفق؛ نه از این موفقهای گر! از این موفق ها که نام ایران را زنده میکنند و خودشان زنده به گور میشوند! از آنهایی که آبرو داری میکنند نه از بی آبروهاکه فکر میکنند ژن بقیه ناخالصی داشته!! بله! که ایشان رفت و ناهار نبرد و تنها اسموتی برد چون غذا داشت! من پرندهام را نان دادم و دوش گرفتم و به دوستی زنگ زدم. دوستم در حال اسباب کشیست چند ماهه و من هم میخواهم برای شام بگویم بیایند که خوب خیلی کار دارند. دوسری لباس توی ماشین ریختم که تنها ی ری را بیرون پهن چون ماشین هنوز داشت کار میکرد. از خانه ۱۰.۵ میایم بیرون و میروم بانک و پست و یک سر به آفیس ایشان میزنم و میبینم که چیزهایی نیاز دارند که توی لیست یدم مینویسم. صبح برای خودم اسموتی درست با موز و شاهتوت و کیل که توی راه میخوردم! میروم مارکت و سبزی پلویی، سبزی خوردن، اسفناج، بادمجان، نان ساندویچی، گوجه و خیار، فلفل، سیب، موز ، لیمو ترش گرفتم و رفتم شاپینگ سنتر که یادم آمد دوست نازنین منتظر پیامی از من است. نشستم روی مبل تا پیام را برایش بفرستم. بلند شدم و سرم رابرگرداندم و دوست نازنین جلوی در فروشگاهی بود. دیروز میخواستم زنگ بزنم که هم را ببینیم که یادم رفت و خدا را شکر دیدمش! با هم رفتیم یک کافه و چای سبز خوردیم و حرف زدیم و برای ۵ شنبه هفته آینده هم برای صبحانه گفتیم برویم بیرون. شماره خانم را هم بهش دادم که برای کار خانه اگر میخواهد برود کمکش و شیرینی هم برای نوروز سفارش دهد.من همیشه از دوست خوش شانس بوده ام؛ دوستان خوبی دارم. چیزی برای آفیس ایشان یدم و رفتم فروشگاه ایرانی. گردو، بادام هندی، نبات، گندم، گوشت چرخکرده، ماهیچه، شیشلیک، مرغ، کالباس پنیر، آلبینو یدم و از نانوایی هم ۳ تا نان گرفتم. ید ایشان را سرراه دادم به دخترها وبرگشتم خانه و ساعت ۴ شده بود. یدهار ا جا به جا و گوشتها را شستم و یک چای دم و رفتم توی اتاق آفتابگیرم و یک سریال گذاشتم و سبزیها را پاک و توی کیسه گذاشتم و توی یخچال. گندم و گوشت هم برای هلیم فردا پختم. فریزر را مرتب و پاک . ایشان آمد نزدیک ۶ و چای با هم خوردیم. باغ را آب دادو آب تانکها کم و کمتر میشود و به امید بارش هستیم. با ایشان رفتیم پیاده روی و فرشته شاد و خوش بود. ایمیلهای آفیس را چک و دیدم که شکایت آمده که به ایشان گفتم. ایشان هم دید و کاری بوده که شاگرد ایشان انجام داده و این دومین بار است که شاگرد ایشان ابکاری میکند و برای اعتبارشان خیلی بد است. ایشان خیلی عصبانی شد. گوشتها را بسته بندی و توی فریزر گذاشتم. شاممان را خوردیم و سریال تماشا کردیم. لباسها را تا و ایشان جا داد و انزوا را هم نیمه دیدیم و چون خسته بودیم رفتیم که بخو م. هلیم را گذاشتم توی یخچال برای فردا صبح.
شنبه من ۸.۵ بیدار شدم و کمی کتاب خواندم. هلیم را گرم و چای دم . سبزیها را شستم توی حیاط و آبش را پای درختها میدادم.ایشان بیدار شد و دوش گرفت و میز آلاچیق را تمیز کرد و صبحانه بیرون خوردیم. برای ناهار میخواستم کباب درست کنم که ایشان گفت برویم بیرون چون ید دارد. بنابراین گوشتها رفت توی یخچال برای فردا. چند بار سبزیها را شستم و رویش را پارچه کشیدم و گذاشتم آبش برود. آشپزخانه را دستی کشیدم و غذای پرند ها را دادم. ساعت ۱۱.۵ دوش گرفتم و ۱۲رفتیم بیرون. ایشان هم چمنها را زد تا من دوش گرفتم. رفتیم ذغال یدیم و کار خیر هم انجام دادیم. صندلی کامپیوتر را دادیم خیریه و رفتیم شاپینگ سنتر. بانک رفتیم و پستخانه؛ ایشان رفت سلمانی و من هم برای خودم چرخیدیم و دستشویی رفتم و رفتم بادی شاپ کرم بگیرم چون دستهام خیلی خشک بودند. یک کرم زدم به دستهام تا ببینم چطور کار میکند تا بیایم ب م. رفتم پیش ایشان و کمی نشستم تا کارش انجام شد، با هم رفتیم یک بانک دیگر و پول به حساب ریختیم. از ایشان خوشبو کننده برای آفیس ید و من هم اسپری و تخم مرغ یدم. ناهار برگر خوردیم یک جای که تازه باز شده بود، من برگر گیاهی خوردم و ایشان گوشت خورد. سیب زمینی خیلی خوبی داشت. برگر من بد نبود هرچند ایشان خیلی خوشش آمد!سرراه ایشان چوب برای باغ ید و برگشتیم خانه. من خیلی خسته بودم و مدیتیشن و خو دم. زمانی بود که در برابر خواب ایستادگی می و میخواستم بیدار بمانم. اینروزها هر زمان بدنم بخواهد میخوابم حتی هنگام ام آر آی!! عصر برای پرنده ها هندوانه گذاشتم و غذا به پرنده ها دادم و میوه روی میزگذاشتم و چای هم دم که با ایشان خوردیم. دوستی از ایران زنگ زد که بیماری گرفته و کمک میخواست!! خیلی کم حرف زدیم و حالش خوب نبود؛ به اندازه ای بد بود صدا که نفهمیدم بیماریش چی بود. ساعت ۸ با ایشان و فرشته رفتیم ماشین سواری چون فرشته زیاد نباید راه برود. سر کوچولوش را لب پنجره میگذارد و بیرون را تماشا میکند. ایشان گفت برویم آفیس که رفتیم. داشتم به ایشان کمک می که برای اشتباه دخترها به من پرید. گفتم دیگری ابکاری میکند وتو به من میپری. برو و بگذار کارم را م و رفت پی کارش تا کارمان را انجام دادیم و نه و نیم برگشتیم خانه. برای شامش سالاد درست و سبزیها را کاردی و ریختم توی دستگاه در چند نوبت تا د شوند و ۱۱تا بسته سبزی پلویی دارم حالا! ایشان همه ظرفها را شست و سبدها و همه سینک را تمیز کرد و این یعنی ببخشید. توی فکر دوستم بودم. یک زن تنها و دو فرزند و همسری که رها کرده و رفته و حالا بیماری! باید دوباره زنگ بزنم و ببینم چطور است.
خیلی خسته بودم و آ شب کمی نان و پنیر و گرده خوردم، سریال و انزوا را هم دیدیم با ایشان و دیر وقت خو دیم.
دستهایم بوی سبزی میدهند، بوی نوروزی که در راه است.
خدایا برای همه روزهای خوبی که پر از خوبیند سپاسگزارم. خدایا برای زندگی سالم و ساده ای که دارم سپاسگزارم. خدایا برای روزهای خوبی که میآیند سپاسگزارم.









منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/12/12/post-384/




نگران باشم یا نباشم!

درخواست حذف اطلاعات
رفتم مامو!خوب آنقدر هم که میگفتند دردناک نبود؛ خانم مهربانی کارهام را انجام دادو بغلم کرد و رفت. رفتم برای اولترا سوند که انجام دادند؛ آقایی که انجام میداد رفت بیرون به بهانه ای و برگشت با یک خانم که گفت این خانم کارهای خانمها را انجام میدهد و تشخیصش درسته. خانم انجام داد و گفت نه توده نیست!!!حالا من هم آنجا دراز کشیده ام! ها را دادند دستم و آمدم بیرون. رفتم شاپینگ سنتری که زنگ زدند دوباره بیا و نگران نباش و هیچ چیزی نیست و میخواهد مطمئن باشد. برگشتم خانه و روی تخت دراز کشیدم و مدیتیشن . توی سرم هزار چیز میچرخید. کمی بعد رفتم برای مامو وواینبار کمی دردناک بود و از قسمتهای بالایی هم گرفتند آنهم تنها یک !! خوب چطور نگران نباشم. خانم میرفت بیرون و میامد و من نگران و چیزی گلویم را فشار میداد. انجام شد کارم و گفتند میفرستند برای م ولی هاشو به خودم دادند. توی ماشین نگاه ولی نه چیزی دیدم و نه چیزی فهمیدم. برگشتم خانه، جلو در دیدم چند تا کلاغ از گرما له له میزنند. برایشان یخ و هندوانه گذاشتم. مسواک زدم و دوش گرفتم و حالم بهتر شد. پیراهن هفت رنگم را پوشیدم برای کمک به چاکراهای بدنم. دفتر آرزوهایم را برداشتم و لیسم را بلندتر . خدایا شکرت، فدای نامت که داروی درد است و یادت درمان درد. میخواهم ی ری از وسایل خانه را بدهم برود. صندلی و لباس و وسایل آشپزخانه، خ ر و دفتر و.......چیزهایی که انرژی را بلاک میکنند و بخشیدنشان دوباره به زندگی انرژی میدهد. بیجهت نبود حکم خمس و ذکات خداوند بزرگ.هنوز نمیدانم برای شام چی درست کنم! هوا گرم است و من خودم سالاد میخورم.
ساعت یک ربع به دوازده است. شام برای ایشان کشک بادمجان درست و برای خودم آلو پاراتا. همینطور نان جو هم درست ! با مادرم حرف زدم و دوست دارم از مهر طلبیش دست بردارد. خودش از این رفتارش هم آزرده است. دوستم فرشته اش را آورد و حس با فرشته کوچولو بازی د. این چند روز یوگا را انجام ندادم و رژیم هم جسته گریخته بود.
میترا جان دستور آلو پاراتادوتا پیمانه آرد (سبوسدار)را با یک قاشق چایخوری نمک قاطی و دوتا قاشق غذا خوری روغن هم زدم و کم کم آب ریختم تا به شکل خمیر نرم در بیاد ولی نه شل. و گذاشتم ۲۰ دقیقه ای استراحت کند و روش را با دستمالی نم دار پوشاندم. بعد خمیر را ورز میدهیم ۷-۸ دقیقه. ۴ -۵ تا سیب زمینی کوچک را پوست گرفتم و با آب کم گذاشتم بپزند. وقتی که پختند و نرم شدند کوبیدمشون حالا با پشت چنگال هم میتونید. نیم قاشق غذاخوری زیره را توی روغن گرم ریختم و روی حرارت کم گذاشتم تا بویش در بیاد ولی نسوزد. یک پیاز کوچک ریز و توی روغن ریختم. دوتا فلفل قرمز تازه د و ریختم. نمک و زردچوبه کمی زدم. گرم ماسالا نداشتم ولی اگر داشتم کمی از آن هم میزدم. و سیبزمینی ها را هم ریختم و هم زدم تا ی ان شوند و کمی کره هم ریختم و خاموش زیرش را؛ دست آ گشنیز تازه د شده هم ریختم توش و هم زدم تا یکی شوند. بگذارید کنار سرد شود.از خمیرتون یک گلوله بردارید طوری که کف دستتون جا بشود. دو طرفش را آرد بزنید و با وردنه آرام باز کنید به شکل دایره.اگر بتونید خمیرتون بهتره بیش از نیم سانت قطرد اشته باشد خیلی خوب است؛ خمیر را نازک نکنید. تنها به شکل دایره با قطر ۱ سانت بازش کنید. باید یک گلوله از مایه در مشت بسته شما جا بشود و آنرا میان خمیر بگذارید. به آرامی گوشه های خمیر را به هم برسانیدو مانند بقچه سرش را جمع کنید و به هم بچسبانید و شکل توپ بدهید به آن. کمی آرد بپاشید و با آرامی با وردنه باز کنید. کم کم خمیر را باز کنید تا نشود؛ گرد شبیه نان میشود. تابه را از پیش گرم کنید و یک قاشق چایخوری روغن بریزید و خمیررا به آرامی توی تابه بگذارید. تا حباب های قهوه ای بزند و برگردانید تا دوطرفش بپزد. کمی کره روی آن بگذارید و تا داغ است نوش جان کنید، خودشان با ماست و چاتنی میخورند ولی من با ماست میخورم. اشتباهات من؛ خمیر را نازک گرفتم و شد. مایه گرم بود و خمیر را ذوب کرد. فلفل کم بود. اگر خمیر شل است آرد را بیشتر کنید.اگر سفت است آب ر ا بیشتر کنید.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/11/18/post-376/




نگران باشم یا نباشم!

درخواست حذف اطلاعات
رفتم مامو!خوب آنقدر هم که میگفتند دردناک نبود؛ خانم مهربانی کارهام را انجام دادو بغلم کرد و رفت. رفتم برای اولترا سوند که انجام دادند؛ آقایی که انجام میداد رفت بیرون به بهانه ای و برگشت با یک خانم که گفت این خانم کارهای خانمها را انجام میدهد و تشخیصش درسته. خانم انجام داد و گفت نه توده نیست!!!حالا من هم آنجا دراز کشیده ام! ها را دادند دستم و آمدم بیرون. رفتم شاپینگ سنتری که زنگ زدند دوباره بیا و نگران نباش و هیچ چیزی نیست و میخواهد مطمئن باشد. برگشتم خانه و روی تخت دراز کشیدم و مدیتیشن . توی سرم هزار چیز میچرخید. کمی بعد رفتم برای مامو وواینبار کمی دردناک بود و از قسمتهای بالایی هم گرفتند آنهم تنها یک !! خوب چطور نگران نباشم. خانم میرفت بیرون و میامد و من نگران و چیزی گلویم را فشار میداد. انجام شد کارم و گفتند میفرستند برای م ولی هاشو به خودم دادند. توی ماشین نگاه ولی نه چیزی دیدم و نه چیزی فهمیدم. برگشتم خانه، جلو در دیدم چند تا کلاغ از گرما له له میزنند. برایشان یخ و هندوانه گذاشتم. مسواک زدم و دوش گرفتم و حالم بهتر شد. پیراهن هفت رنگم را پوشیدم برای کمک به چاکراهای بدنم. دفتر آرزوهایم را برداشتم و لیسم را بلندتر . خدایا شکرت، فدای نامت که داروی درد است و یادت درمان درد. میخواهم ی ری از وسایل خانه را بدهم برود. صندلی و لباس و وسایل آشپزخانه، خ ر و دفتر و.......چیزهایی که انرژی را بلاک میکنند و بخشیدنشان دوباره به زندگی انرژی میدهد. بیجهت نبود حکم خمس و ذکات خداوند بزرگ.هنوز نمیدانم برای شام چی درست کنم! هوا گرم است و من خودم سالاد میخورم.
ساعت یک ربع به دوازده است. شام برای ایشان کشک بادمجان درست و برای خودم آلو پاراتا. همینطور نان جو هم درست ! با مادرم حرف زدم و دوست دارم از مهر طلبیش دست بردارد. خودش از این رفتارش هم آزرده است. دوستم فرشته اش را آورد و حس با فرشته کوچولو بازی د. این چند روز یوگا را انجام ندادم و رژیم هم جسته گریخته بود.
میترا جان دستور آلو پاراتادوتا پیمانه آرد (سبوسدار)را با یک قاشق نمک قاطی و دوتا قاشق روغن هم زدم و کم کم آب ریختم تا به شکل خمیر نرم در بیاد ولی نه شل. و گذاشتم ۲۰ دقیقه ای استراحت کند و روش را با دستمالی نم دار پوشاندم. ۴ -۵ تا سیب زمینی کوچک را پوست گرفتم و با آب کم گذاشتم بپزند. وقتی که پختند و نرم شدند کوبیدمشون حالا با پشت چنگال هم میتونید. نیم قاشق غذاخوری زیره را توی روغن گرم ریختم و روی حرارت کم گذاشتم تا بویش در بیاد ولی نسوزد. یک پیاز کوچک ریز و توی روغن ریختم. دوتا فلفل قرمز تازه د و ریختم. نمک و زردچوبه کمی زدم. گرم ماسالا نداشتم ولی اگر داشتم کمی از آن هم میزدم. و سیبزمینی ها را هم ریختم و هم زدم تا ی ان شوند و کمی کره هم ریختم و خاموش زیرش را؛ دست آ گشنیز تازه د شده هم ریختم توش و هم زدم تا یکی شوند. بگذارید کنار سرد شود.از خمیرتون یک گلوله بردارید طوری که کف دستتون جا بشود. دو طرفش را آرد بزنید و با وردنه آرام باز کنید به شکل دایره.اگر بتونید خمیرتون به اندازه ۱ سانت قطرد اشته باشد خیلی خوب است؛ خمیر را نازک نکنید. تنها به شکل دایره با قطر ۱ سانت بازش کنید. باید یک گلوله از مایه در مشت بسته شما جا بشود و آنرا میان خمیر بگذارید. به آرامی گوشه های خمیر را به هم برسانیدو مانند بقچه سرش را جمع کنید و به هم بچسبانید و شکل توپ بدهید به آن. کمی آرد بپاشید و با آرامی با وردنه باز کنید. کم کم خمیر را باز کنید تا نشود. تابه را از پیش گرم کنید و یک قاشق چایخوری روغن بریزید و خمیررا به آرامی توی تابه بگذارید. تا حباب های قهوه ای بزند و برگردانید تا دوطرفش بپزد. کمی کره روی آن بگذارید و تا داغ است نوش جان کنید، خودشان با ماست و چاتنی میخورند ولی من با ماست میخورم. اشتباهات من؛ خمیر را نازک گرفتم و شد. مایه گرم بود و خمیر را ذوب کرد. فلفل کم بود. اگر خمیر شل است آرد را بیشتر کنید.اگر سفت است آب ر ا بیشتر کنید.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/11/18/post-376/




تنها عشق

درخواست حذف اطلاعات
این آیین و باور من ایواست.
عشق جذب می کند همه چیزهایی راکه از جنس وحس خودش باشد!هرچقدر زیباتر شوی ی زیباتر را پیدا می کنی ...وهرچقدر مهربانتر شوی وعاشق تر مهربانترین وعاشق ترین را جذب خواهی کرد !!!وهرچقدر آرامتر باشی این آرامشت را به عشقت نیز منتقل خواهی کرد ...آن چه از جنس افکارتوست به سمت تو درحال حرکت است .همانطور که تو به سمت آن درحرکتیپس آرام وآسوده باش وبگذار هستی کار خودش را درزمان خودش د ...
کافیست انسان باشیم و عاشق...مهرورزیم و دستی بگیریم.آنگاه میبینی که دنیا برایت میشود بهشتهر چه در زندگی بیشتر شاد باشی؛ درهای موفقیت بیشتری به رویت باز می شود. و موهبت های بیشتری نصیبت می شود...

«خیره به خورشید» اروین_دی_یالوم
پ.ن.تارا جان کجایی



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/11/08/post-372/تنها-عشق




بومرنگ

درخواست حذف اطلاعات
از سال پیش هربار که صدای آژیر آتشنشانی را میشنوم دلم هری میریزد و چشمانم اشکی میشوند؛ نمیدانستم که با دیدن هر کشتی میتوانم آتش هم بگیرم. زیاد حال نوشتن نیست از درد؛ از بی کفایتی مترسکها و از بی اعتباری ایران در دنیا. یک پلانر یدم برای کارهایم و از همانسور سرجایش باقیست و رسیدش هنوز لای برگه هایش جا خوش کرده است.
تو را به هر که میپرستید دعاهایی نخوانید که لعنت و مرگ در آنها گنجانده شده است. به هر که میپرستید از شعار مرگ بر این و آن دور باشید.درگیر تسویه حسابهای شخصی دیگران و بیزاریهای بی دلیل موروثی و تاریخی نباشید. به هر که میپرستید با موجودات خداوند مهربان باشید. رنگ سیاه نپوشید؛ رنگ سیاه نپوشید و سیاه نپوشید!! از رنگ سیاه یک عده حراف و لاف زن نان میخورند؛ به خدا قسم اگر از طرب و شادی نان میخوردند عزاداری را حرام اعلام می د.از افه پرستی و بت پرستی دور باشید. اعتقاداتتان را برای خودتان نگاه دارید؛ نیازی نیست دنیا را با خودتان به بهشت وعده داده شده ببریدو زندگیشان را جهنم کنید.
از به کار بردن واژه هایی مانند سرزمین نفرین شده، بلا گرفته و اب شده و... دوری کنید. نفت بلای ایران نیست؛ نعمت خداست دست ما. چطور برای کشورهای دیگر برکت دارد و برای ما بلاست! تزریقات روانی را پس بزنید و خودتان و داشته هایتان را بد نبینید. به هر چه بیشتر بی شیم بیشتر آنرا خواهیم دید. به خدا هر چه کنیم به خودمان بر میگردد؛ افکار و گفته های ما بومرنگند و به سوی خودمان برمیگردند.بومرنگتان پر از دعای خیر و مهربانی و نیکی باشد. در پناه خدا باشید و به دیگری پناه نبرید چون باقی بنده بودند و هستند.
**تنها به سه منظور جرات کنید کلامتان را بکار ببرید: برای طلب شفا و برکت و سعادت.**فلورانس اسکاول شین



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/10/25/post-365/




نگهدارش باش

درخواست حذف اطلاعات
امروز سحر نشده بود بیدار شدم و کمی شکرگزاری را انجام دادم و برای هر ی در فکرم آمد دعا . کم کم که خورشید بالا آمد و آواز پرندگان بلند شد خوابم برد. ساعت ایشان زنگ و چشمام را باز . دلم میخواست توی تخت بمانم ولی یادم آمد امروز خانمی برای کمک میاید این شد که بلند شدم و ایشان رفت به همراه کمی میوه و سالاد ماکارونی و کراسان کره عسل و آب پرتقال. لباسم را عوض و یک لیوان آب خوردم و ک نت های آشپزخانه را ریختم بیروم و از بیخ و بن تمیز شون و کارم ۹ تمام شد!خانم ساعت ۹ آمد و خوشبختانه با فرشته مشکلی نداشت. تا ساعت ۱۲ میتوانست بماند و کارش را شروع کرد. آلبالوها را توی حیاط شستم و کمد خودم را گردگیری .دوتا در شیشه ای توی خانه را تمیز . همه آشپزخانه را تمیز خودم و ۳ سری امروز ماشین را روشن . کار خانم ساعت ۱۲ تمام شد ولی کار خانه نه؛ تنها یکی از سرویسهای پایین را تمیز کرد و اتاق خواب خودم را تنها گردگیری کرد و طی هم که نکشید. بالا را هم خودم تمیز ! خوب اینجوری برای من فایده ای ندارد چون بیشتر کار را خودم انجام دادم.حالا اگر هفته آینده بیاید گردگیری را خودم انجام میدهم و بقیه کارها را به آن خانم میدهم. چون من میخواهم خودم کمتر کار کنم. تجربه ای بود. تا ۳ کار می و دوش گرفتم.یک لقمه نان و پنیر و کره و مربا درست برای خودم. یک چرت زدم چون خیلی خسته شدم؛ توی آفتاب روی زمین دراز کشیدم. جورابم را درآوردم و روی شکمم گذاشتم.داشت خوابم میبرد که حس فرشته آمد و خیلی آرام جورابم را برداشت و فرار کرد. همه خستگیم از بین رفت با این شیرین کاریش.خو دم و ساعت ۴.۵ بیدارشدم و حس خستگیم دررفت. دوستی صبح زنگ زد و دعوت کرد برای فرداشب که میرویم. آلبالوها را بسته ی بندی و کمی فریزر را مرتب و جا دادم. مایه شامی برای شام درست و سالاد هم درست . چای هم دم . لباسها را جمع از روی بند و کشوهای یخچال ها را تمیز و ها را یکجا و ریختم بیرون. آلبالو، قطره طلا و انگور شستم و روی میز گذاشتم. سیبزمینی آب پز برای پوره و شامی ها را سرخ . چای سبزبرای خودم درست و باغ را هم آب دادم و سطلها را بیرون بردم و ۷.۵ فرشته رابردم بیرون چون حوصله اش سررفته بود. نیمه راه دوستم را دیدم با فرشته اش و رفتیم پارک نشستیم و فرشته ها بازی د. ۸.۵ خانه بودم و ایشان هم رسیده بود و داشت حقوق کارکنان را میداد و گفت ساعت ۹ شام بخوریم. من هم کاری نداشتم. شامی را روی کم گذاشتم و ۹ کشیدم و خوردیم. سریال دیدیم و ایشان شیشه سرکه را انداخت و ش ت و کف آشپزخانه سرکه ای شد. ظرفها را توی ماشین جا دادم و نشستم. امروز نه یوگا و نه ورزش و نه تمرین شکرگزاری را انجام دادم!!الان ساعت ۱۱ شب برای خودم چای سبز درست و نشستم. ایشان پی برنامه نود است و من از احوال ایرانم خبر میگیرم. به آرایشگرم پیام دادم که فردا بروم برای ابروهایم که گفت بیا. خدایا مردم کشورم را نگهدار باش. خدایا دنیا را از تعصبات دینی، فرقه ای، قومی و ملیتی نجات بده.
آرزو میکنم شما هم هرروزتان بهتر و زیباتر از روز پیش باشد.

دو روز گذشته را بنویسم.
پریروز که باشد ایشان قرار بود از زندگیش لذت ببرد این بود که صبح بلند شد و دست و رویش را شست و رفت بیرون و چهترچوبهای چوبی را رنگ زدن!! ساعت یک ریع به نه بیدار شدم و چای دم . صبحانه را آماده ؛ دیدم ایشان نمیاید این شد که رفتم سراغ یوگام و انجامش دادم.آ اش بودم که ایشان آمد و صبحانه خوردیم. کار چندانی نداشتم، برای ناهار کباب آماده کرده بودم، تنها برنج خیس . به ایشان گفتم برویم باغ آلبالو گفت فردا خودت برو! آمدم حرص بخورم که به خودم گفتم خوب حتما نباید بروم امروز! این شد که دستکش پوشیدم و چندین گلدان با خاک آوردم و ۶ تا نهال کوچک لیمو را در گلدان زدم و همینطور ۲ تا گلدان حسن یوسف زدم. بعد هم دو تا میز رنگ زدم؛ برنج دم . ۲.۵ ایشان آتش به پا کرد و کبابها را درست کرد و ۳ ناهار خوردیم. بعد هم بادمجانها رار وی ذغال چیدم تا کب شود و ایشان چکشان میکرد و آ سر آوردشان تو، مدیتیشن و خو دم؛ بیدار شدم کمی آب و کیک خوردم البته جدا جدا؛ بزه و هندوانه با گیلاس گذاشتم و چای دم . ایشان باغ را آب داد و غروب یک پیاده روی طولانی رفتیم. شام میوه خوردیم و ۱۲ شب گرسنه بودیم و گردو و بادام خوردیم! ایشان فتوا داد هفته ه ای یکبار پلو بخوریم شبها و اگر میشود غذاها نانی و بدون گوشت. دست آ گفت تورا خدا هفته ای یکبار پلو خورشت باشد!!
دیروز چی کار ؟ صبح رفتم پیاده روی و برگشتم خانه و یوگا و نرمش انجام دادم. گلهام را هم آب دادم. حسن یوسفم کم بیجان است.برنامه داشتم بروم آلبالوهام را بگیرم صبح. ساعت ۱۰ بود دوستم زنگ زد که بروم پیششان که در جا گفتم میایم. دوش گرفتم و آرایش و رفتم. یک بسته زعفران برای خودش و یک خوراکی برای فرشته اش بردم و با فرشته کوچولو پیاده رفتیم خانه اشان ساعت ۱۲.۵ و نشستیم و حرف زدیم. نزدیک دو خداحافظی و برگشتم خانه و آدرس را زدم توی گوگل مپ و رفتم سراغ باغ آلبالو.
هوا داغ و صدای سیرسیرکها بلند بود. توی این جاده ها هیچ ماشینی نبود و من بودم و سر نترسم. درختهای کوچک کاج برای کریسمس سال آینده توی خاک جا گرفته بودند. خانم مزرعه دار توی سوله بزرگش با یک ترازو در انتظار مشتری بود. موهایش مدل پارسال بود هنوز ولی رنگش را مشکی کرده بود. هنوز چتری هم داشت؛ همان صورت آفتاب سوخته که خورشید چروکهایش را بیشتر کرده بود. کارشان کاشت و برداشت است؛ کار شیرین و سختی است. لب تپه میایستم و به دره سبز نگاه میکنم؛ حصارهای مزرعه ها توی سبزی دره رد گذاشته اند. چه دلنواز است این شا ار خدا. هیچ ص جز نسیم نوازشگر و پرنده ای تک خوان نیست.بعد از ظهر داغ تابستانی میان مزرعه ها و سر این تپه سبز تک و تنها ایستادم و احساس خوشبختی دارم. در سوله قژ قژی میکند و خانم با جعبه آلبالوهای گوشتی میاید. ۱۵ کیلو می م و اسمم را توی لیستش پیدا می کند و خط میزند.
برمیگردم سوی خانه؛ همیشه راه برگشت نزدیکتر است! سرراه شاپینگ سنتر میروم؛ یک تاپ و شلوار آناناسی برای خوابم میگیرم. از میوه فروشی هندوانه، آب پرتقال تازه، طالبی، قطره طلا و انگور، اسفناج و سالاد می می م و از هم مایع ظرفشویی و دستشویی خوراکی برای فرشته، اسفنج، اسکاچ معمولی، چیپس، آدامس، می م و ۵.۱۵ میرسم خانه. یدها را جا به جا میکنم و چند سیبزمینی میپزم برای سالاد. به پدر و مادر زنگ میزنم و حرف میزنیم. پدر از اوضاع شاکیست و میترسم چون سر نترسی دارد. همیشه مرد شجاعی بوده است.آلبالوها را پاک میکنم و میگذارم کنار. چند کیلو هم برای خوردن میگذارم توی یخجال. میوه میشورم و روی میز میگذارم. کاش بیشترآلبالو یده بودم! چند تا تخم مرغ هم میپزم. مواد را د میکنم با کرفس و خیارشور و ما کارونی فرمدار و توی یخچال میگذارم. با فرشته میرویم پیاده روی و بر میگردیم. ایشان کمی بعد میرسد خانه؛ سس سالاد را میزنم وشام ساعت ۸ میخوریم. بعد از شام کمی تی وی میبینم و ساعت ۱۱ توی تختم. در حالی که لرز کرده ام و خسته ام. زود خوابم میبرد.
روزگارتان خوش!



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/10/14/post-362/




خوش آمدی ۲۰۱۸

درخواست حذف اطلاعات
چهارشنبه ایشان رفت سر کار و برای ناهارش نان و پنیر و خیار دادم و یک لیوان شیر انبه و کراسان؛ ما هم برنامه پیاده روی را اجرا کردیم. هوا بدک نبود؛ گلهام را آب دادم و بادوستانم چت . خدا را شکر به خیر گذشت. رفتم مت یوگا را پهن و نیم ساعتی کار . بعدش هم نرمش و به پرندهها غذا دادم. یک یک ظرف آب تازه هم گذاشتم برایشان. باید یکروز سرحال باشم و دستهام را خاکی گلی کنم و نهال هام را توی گلدان بزرگ بزنم. باید یکروزدر موود باغبانی باشم. باید ید میرفتم چون چند تا چیز نیاز داشتیم هوا خیلی گرم بود؛ از آن گرمهایی که انگار خورشید توی زمینه تا توی آسمان. یکدور ماشین راروشن . به خاطر داروم باید میرفتم چون یک هفته آن تمام شده بود و برای هفته دوم باید می یدم. ولی رفتم سراغ آبمیوه گیری! آب هویج گرفتم و همینطور سیب و کرفس و تا ظهر سرگرم بودم. دیگر حتما باید میرفتم چون کرفس تمام شد. کرفس اگر توی خانه نباشه من انگار چیزیگم کرده ام. نزدیک ۱ دوش گرفتم و کمی کارهای خانه را انجام دادم و ۲.۵-۳ رفتم سراغ یدهام. پیشترها از هر چیزی چندتا می یدم ولی حالا بیشتر یکی می م و تا تمام شدنش نمیگیرم. رفتم و چیپس و کراکر، روغن زیتون، کراسان، پنیر، قارچ، پنیر ورقه ای، خامه کم چرب، سس مایونز، دیپ زیتون، زیتون، کلینر دستشویی، نان باگت گرفتم و از میوه فروشی یک هندوانه، دوتا کرفس، سیبزمینی، خیار، آبپرتقال، سیب، یدم. از داروخانه هم داروم، شامپو، تلفست چون حس آلرژی بدی دارم. برای خودم دامپلینگ یدم و خوردم. پنج و نیم برگشتم خانه و به پدرو مادرم زنگ زدم. با یک دوست قدیمی نزدیک به دو ساعت تلفنی حرف زدم. برای شام سالاد الویه درست و آفتاب که پایین آمد آب پاشهای حیاط را زدم و گلهام را آب دادم. ۷.۴۵ با فرشته رفتم پیاده روی و فرشته همسایه با فرشته کوچولو بازی کرد. ایشان هم آمد خانه؛ برگشتن دوباره دوش گرفتم تا خنک بشوم و ساعت ۸.۵ شاممان را خوردیم. نمیدانم چرا دستم نمک ندارد؛ غذاهام همه کم نمکند! با ایشان یک سریال جدید ایرانی به نام سایه بان تماشا میکنیم. داستان گرفتاری و بی پولی مردم!
پنج شنبه به فرشته گفتم دیر برویم بیرون و سرش را به چپ و راست تکان میداد که نگرفتم چی گفتی! این شد ساعت ۹ رفتیم و هوا با اینکه ابری بود گرم بود! قرار بود باران ببارد ولی نمیدانم کجا جا مانده بود!؟ یوگا و ورزشم را انجام دادم و با فرشته بازی . خانه را باجارو شارژی یک دور کشیدم. دوش گرفتم. به دوستی زنک زدم که بگویم برای مهمانیش نمیایم. خانمی که قرار بود برای تمیز بیاید خبری ازش نبود پیام دادم و زنگ زدم که جواب نداد. ماشین ظرفشویی را روشن .به دوست دیگرم که از ایران برگشته زنگ زدم. باید میرفتم بانک و پست برای کارهای ایشان و بلا ه ساعت دو همت و رفتم؛ آن خانم زنگ زد که نمیاید. کارها را انجام دادم.برای خودم سوشی هم یدم! و ۳.۵ خانه بودم و خانه را تمیز تا ۵.۵ چون خیلی کثیف و بد شده بود. خانه تمیز شد و حالم خوب شد؛ در یخچال را باز و دیدم بطری آب هویج درش باز شده و یک طبقه یخچال نارنجی شده!!حالا یکروز باید طبقهای یخچال را اساسی بشورم؛ از پاک با دستمال خوشم نمیاید. با خواهر جانان هم حرف زدم. ؛ برای شام اسپاگتی درست و سالاد!چای هم دم . ۸ فرشته را برداشتم و رفتیم راه برویم؛ برگشتن با همسایه کمی حرف زدم. سطلها را هم بیرون گذاشتم.باران نم نم گرفت و هوا کمی خنکتر شد. شاممان را ۸.۵ خوردیم و تا جمع شد و شسته شد ساعت ۹.۵ بود با ایشان سریال تماشا کردیم. یک پیام از عزیزتر از جان داشتم! لیست ید فردا را مینویسم؛ دوستم پیام میدهد که میتواند فرزندش را فردا بیاورد که میگویم بله و قرار شد ۸.۵ بیاید و من ۱۱ که میروم ید بگذارمش آفیس ایشان پیش مادرش.
ایشان ۸.۱۵ رفت و تنها دو تا کراسان دادم با آبمیوه تازه. ساعت ۸.۵ دوستم آمد و فرشته کوچولو از خوشحالی چند بار طول خانه را دوید! با هم کمی بازی د و اسباب بازیهاش را برای فرزند دوستم میاورد. من هم نه پیاده روی رفتم و نه ورزش و نه یوگا انجام دادم. به جاش با دوستانم چت ! ورزش ذهنی بود خاطره بازی . ۱۰.۵ خداحافظی و دوش گرفتم و ۱۱.۵ رفتیم سوی آفیس ایشان. همه سر کار خودشان بودند؛ من توی یکی از دفترها رفتم که چیزی روی میز ایشان بگذارم و ایشان در اتاق دیگر داشت کار انجام میداد، شاگرد ایشان از اتاقش آمد بیرون و توی اتاقی که ایشان بود داشت سرک میکشید و همان موقع من از اتاق ایشان بی هوا آمدم بیرون و رو در رو شدیم؛ جا خورد من را دید. سلام کرد و رفت توی اتاقش! رفتم به سوی مارکت؛ توی را دوستی که دو ماه پیش با هم ناهار رفتیم بیرون زنگ زد بعد از دو ماه؛ گرفتار جا به جایی بزرگی در زندگیش است. خدا کمکش کند. از مارکت بلا ه سبزی پلویی یدم! بادمجان، هویج، بامیه، لیمو هم یدم؛ از فروشگاه قیسی، برنج، رب گوجه فرنگی پودر کاری سحرخیز، فیله مرغ و گوشت چرخکرده و سوسیس یدم و از نانوایی هم نان لواش. دوباره بانک و پست رفتم و برای ایشان سوشی یدم و برای خودم سمبوسه سبزیجات که رفتم آفیس ایشان تا بچه دوستم را ببرم خانه که مادرش گفت با خودش برمیگردد. ناهار ایشان را روی میز کارش گذاشتم و خودم برگشتم خانه. باران گرفت و همه جا خیس و دم کرده شد. انگار شمال ایران عزیزم! دغدغه شام نداشتم؛ تنها یدها را جا به جا . یک پیام از نازنینم داشتم. نانها را که برش میزدم یک ایرانی دیدم از مردسالاری و تعصب و....! بعد هم آذر را گذاشتم و نشستم به سبزی پاک که ایشان آمد ساعت ۴.۵ و رفت خو د تا ۶! را ندیدم کامل! قوری را پر میکنم و روی وارمر میگذارم! گیلاس هم میشورم و یک طالبی هم برش میزنم.با ایشان غروب توی نم نم بارون رفتیم پیاده روی و حرف زدیم از کار و بیزینس و.. ایشان دوست دارد ها من بروم آفیس! ایشان شام اسپاگتی خورد و من هم کمی خوردم.
شنبه ایشان رفت سر کار و من رفتم پیاده روی و یوگا را انجام دادم با ورزشم و حس میکنم حالم خوبتر میشود. هوا خنک و خوب بود و برای ناهار آش رشته درست کرد م با کوکو سیب زمینی؛ همینطور حلوا که سری اول آردش سوخت. سرس دوم آرد نداشتم و آرد کیک رسختم که خوب نشد پس از حلوا درست پشیمان شدم. ایشان ۴ آمد و ناهارمان را خوردیم. غروب رفتیم جنگل نزدیک خانه و از جلوی مزرع ها رد شدیم۰؛ صدای طبیعت مستم میکند. نازنینم برایم پیام داده و همینطور مادر ایشان. گاهی اوقات هیچ نیست و گاهی همه با هم هستند. ایشان گفت فردا برویم آفیس را کمی پا ازی کنیم و بعد ناهار برویم بیرون. زیاد روی حرفهای ایشان حساب باز نمیکنم چون آ ش را میدانم. شب چند قسمت سریال را باهم تماشا میکنیم.
یکشنبه بیدار شدم و خانه را تمیز که کار بیهوده ای بود؛ نه پیاده روی رفتم و نه یوگا ونه ورزش!سبزیها را شستم. کارهام ۱۰.۳۰ تمام شد و دوش گرفتم و رفتیم آفیسش ایشان. قرار بود کاغذها را بررسی کنیم و با های اضافی را بریزیم دور ولی کارمان جور دیگری شد و از بیخ و بن همه چیز را زیرورو کردیم. پرینترها و اسکنرهای اضافی را گذاشتیم توی انباری حتی تغیر دکوراسیون دادیم و تمیز هم کردیم!! چندین کیسه و کاغذ ریختیم بیرون و همی چیز مرتب شد. دستور کار برای دخترها پرینت و برایشان گذاشتم روی میزهاشون و طبقات اتاق را مرتب با برچسبها ی بزرگ که بدانند چی کجاست و ساعت شده بود ۴ و ده ای و من فکر می هنوز ۲ است ! یک دنیا چیز هم آوردیم خانه جا بدهیم! برای سال جدید آماده اند. امیدوارم سال پرباری برایشان باشد و همه موفق باشند. دوستم زنگ زده بود که فرشته اش را بیاورد که گفتم بیاورد. آمدیم بیرون و ایشان گفت باید بروم ید باتری! گفتم برویم ناهار چون من گرسنه هستم، تعجب کرد!گفت اول یدم را م ؛ گفتم نه اول ناهار و ید من و بعد ید باتری قلمی شما. ۵ بود و من دوتا برش پیتزا سبزیجات گرفتم که سرد بود و سمبوسه هندی هم گرفتم. ایشان یک نصف مرغ با سیب زمینی و کوکا. از برای آفیس ایشان شیر و سفیدکننده یدیم و برای خانه آرد، شوینده، کراسان، ماست، دستکش، اسکاچ یدیم و همینطور باتری برای ایشان از جای دیگر برای ایشان. خسته برگشتیم خانه و دوش گرفتیم چون گرد و خاکی بودیم و استراحت کردیم. ایشان فکر میکند من وومن هستم!! برای خودم حلوا درست . چای دم و طالبی و بزه هم گذاشتم روی میز؛ دوستم ۷.۵ آمد و فرشته اش را گذاشت و یک کیک خوشمزه هم برای من آورد. ز له توی خانه ام به پا شد و خانه به هم ریخت.هیچ چیز سر جایش نبود. با مادر و پدرم، خواهر جانان، قند عسل خواهرکم و خواهر ایشان تلفنی حرف زدم. شام درست ن و ایشان میوه خورد و من چند تا گردو؛ حالا از کیک و چایی هایی که خوردم و تنقلات هیچی نمیگویم!! تا ۱.۵ بیدار بودیم چون آتش بازی شب سال نو بود و فرشته ها هراسان. ما آدمها برای لذت خودمان حیوانا ت و موجودات دیگر دنیا را آزار میدهیم!! تا ۲.۵ ایشان غر زد تا خوابش ببرد و نبرد و فرشته ها دعوا می د. آ سر ایشان رفت توی اتاق مهمان و ما کنار هم راحت خو دیم.
تعطیلات که تمام شود میروم برای تستم! را هم دوست دارم عوض کنم باید یک بهتر پیدا کنم. کی پاییز میاید؛ دلم روزهای کوتاه و شبهای بلند میخواهد! دلم برای شوریدگی پاییز تنگ شده است!
دعا میکنم توی این روزهای سخت و پر تنش خودتان و عزیزانتان و عزیزان همه خوب باشند. دعا میکنم حال ایران و ایرانی خوب باشد. دعا میکنم دوستی و مهربانی میانمان جریان داشته باش و روزهای بهتری را در کنار هم ببینیم با هر باوری که هستیم. با هم مهربان باشیم چون فردا را ی ندیده؛ جوری باشیم که بعد از دهه ها از ما هم به خوبی یاد کنند! خدواندا امروز و هرروز برای این دنیا و مردمانش و موجوداتش و ذراتش آرامش درخواست میکنم. خدایا چنان کن سرانجام کار که تو راضی و ما رستگار.
در پناه خدای مهربان باشید.



منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/10/08/post-359/




دریا

درخواست حذف اطلاعات
امروز همه میرفتند برای ید چون حراجه همه جا ولی ما گفتیم نمیرویم چون چیزی نیاز نداریم بعد هم مانند همه جا جنس خوبها همان قیمتند و جنسهای نه چندان خوب هستند که ارزان میشوند. کمی شکیبا باشیم همان جنس خوبها ارزان خواهند شد. من که تا ۸.۵ خواب بودم و نه بلند شدم. ایشان کتری را پر کرد و رفت دوش بگیرد. من هم چای دم و برای ناهار خورشت کرفس درست .بادمجانها را پوست گرفتم و توی آب نمک گذاشتم. صبحانه را بیرون خوردیم و من نیمرو هوس کرده بودم که درست . ایشان گفت برویم دریا چون هوا گرم است. بادمجانها را یکجا توی قابلمه ریختم و دوتا قاشق روغن روشون ریختم و درش را گذاشتم تا بپزند. این روش برای کشک بادمجان و هلیم بادمجان خوب است چون کم روغن است. یک کارگر ساده نیازمندیم را هم تماشا می . از توی حیاط کرفس چیدم؛ اول کرفسم را ناز و ازش اجازه گرفتم و چیدم و در آ تشکر از بوته کرفسم. یکدور لباس توی ماشین ریختم و یک لیوان آب پرتقال خوردم و یک لیوان به ایشان دادم که توی آلاچیق نشسته بود دادم. به صورتم ماسک زدم و دوش گرفتم. ساعت بیست دقیقه به یک بود که خورشتم جا افتاده بود و من هم آماده؛ کمی میوه و آب برداشتیم و رفتیم سوی دریا. باید جایی میرفتیم که فرشته اجازه آمدن داشته باشد که دور بود وگرنه از خانه ما تا یک ساحل خلوت و تمیز نزدیک ۱۵ دقیقه رانندگیست. رسیدیم آنجا و دیدم ایشان چیز مهمی برای فراموش را کرده. هیچی نگفتم چون کاری نمیتوانستیم . خود ایشان گفت تو بزرگواری اگر تو این کاررا کرده بودی تا خانه غر میزدم به جونت.با این حال به سختی رفتیم کنار دریا و فرشته کمی آب بازی کرد و ما هم توی ساحل راه رفتیم. ایشان با فرشتگان دیگر کمی بازی کرد ساعت ۳.۳۰ خانه بودیم. ایشان فرشته را شست و من هم ناهار را آماده . خوردیم و جمع همه چیز را و رفتم سراغ هیپنوتیزمم. کمی هم خو دم و با صدای تلفن دوستم بیدار شدم که در پارک بود و گفت اگر میشود با فرشته بروم تا فرشته ها بازی کنند.چه پیشنهاد خوبی؛ فرشته را برداشتم با دو شیشه آب برای فرشته ها. با دوستم روی چمنها نشستیم و حرف زدیم و نیم ساعت بعد برگشتم خانه. ایشان چای دم کرده بود. چای تو ی حیاط خوردیم و ایشان آب پاشها را باز کرده بود و بوی چمن خیس دلم را شاد میکرد. به مادر ایشان زنگ زدم چون بسیار تنهاست؛ همه ازش کناره گرفتند.خیلی خوشحال شد؛ دروغ چرا من هم سالهاست کناره گرفتم چون وقتی ایران بودم همیشه حس زیادی بودن و اضافه بودن توی جمعشون داشتم برای اینکه همیشه ندید گرفته میشدم. میدانم چه حس بدیه برای همین نمیخواهم این حس را درش ایجاد کنم از جانب خودم. سالهاست خودم را جای دیگران میگذارم و میپرسم اگر من جای آنها بودم دوست داشتم چطور با من رفتار میشد. شبی که مهمان داشتم دوستم درباره ترنسها و هم-جنس-گراها حرف میزد با تنفر. گفتم من رفتاربد با آنها ندارم و همیشه از خودم میپرسم اگر من یک ترنس یا هم -جنس- گرا، مهاجر، سیاهپوست، لهجه دارو..... دوست داشتم مردم با من چطور رفتار می د و خودم با آنها همین رفتار را خواهم داشت. زمانیکه از پارک برگشتم ایشان داشت باغ را آب میداد و من هم توی ماشینم را تمیز و بعد ایشان هم ماشینش را شست و ماشین من را هم باهم شستیم و من توی ماشین ایشان را جارو . پروژه ای بود برای خودش! کمی تی وی تماشا ؛ یک خنده دار که بارها دیدم ولی همچنان برایم خنده دار است. برای خودم یک کاسه چیپس و ماست و موسیر هم گذاشتم و خوردم. ایشان هم برای خودش برنج و خورشت کرفس گرم کرد و خورد. پنجره اتاق خواب را باز گذاشتیم و بوی گلها توی اتاق میدوید. هوا خنک بود و نیمه شب بیدار شدم از سرما و دیدم فرشته از سرما خودش را توی بغلم جا داده بود.
برایت آرزوی روزهای پربارتری دارم. خداوندا برای تک تک داشته های زندگیم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم. پ.ن. دریا به من آرامش میدهد.





منبع : http://mysecretdiary.blogsky.com/1396/10/05/post-358/