استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

نیمه شب نوشت

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ نیمه شب نوشت از بلاگ نیمه شب نوشت دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



دغدغه ذهنی

درخواست حذف اطلاعات
همیشه از جملات کلی و بدون نتیجه بیزار بودم. از قانون راز و کتابهای برایان تریسی و آنتونی ر نز. اعتقاد داشتم و دارم این کتابها برا اینجا با این قانون نوشته نشده. مثل راه رفتن روی ماه که با قانون زمین فرق داره، مثل اتمسفر مریض که به جای نیتروژن و ا یژن دی ا ید کربن داره. تو بدترین شرایط روحی یه شخص مثلا وقتیکه ی رو از دست داده میگیم بیخیال غصه نخور میگذره. وقتی ی ورش ت شده و پولش رو از دست داده و طبیعتا زندگیشو میگیم ای بابا زندگی دو روزه. جمع کنی مال دنیا رو که چی بشه. آ ش میری زیر یه وار خاک. به ی مریضه و مثلا بیماری گرفته که خودش و خانوادش رو به زحمت انداخته میگیم خدا بزرگه ایشالا شفا پیدا می کنه و بدتر از همه به ی که ناراحتی روحی داره مثل افسردگی میگیم تو میتونی‏، تو چیزیت نیست نگاه کن فلانی از تو بدتره ولی داره فلان کارو میکنه. همیشه جملات کلی و کلیشه ای. به خدا ایمان نداری، توکل نمی کنی، اراده نداری، تمرکزت کافی نیست، باید م کنی، ذهنت باید باز باشه و هزار تا اصطلاح مس ه دیگه. این پست چند وجهیه. اولش اینکه هنوز نفهمیدم چطور میشه به تموم زندگی مثبت نگاه کرد؟ (انگ منفی باف بودن جواب نمیده. دلیل لازمه) یعنی چطور میشه همیشه دهن تا بناگوش باز باشه حتی برای بدترین مسائل. درک ی نیست. دوم اینکه وقتی راه حلی برای مشکل خودمون و بقیه نداریم سعی داریم راه حل بدیم در صورتیکه لازم نیست. به یکه عزیزشو از دست داده چیزی نمیشه گفت باید فقط ابراز ناراحتی و همدردی کرد. سوم اینکه اگر راه حلی بلد نیستیم سکوت کنیم‏، حالا چه اصراریه در مقابل مشکلات بقیه خودمون رو دانای کل جا بزنیم و بگیم من میدونستم یا باید اینطوری می کردی یا باید فلان نصیحت من الان عمل کنی. اگر ی راه حلی داره باید واضح بگه. اگر میتونی غم و غصه ی رو کم کنی انجامش بده اگر نه خیلی اوقات سکوت و بسته نگه داشتن دهنمون خیلی بهتر از راه حلهای فیلسوفانه و جملاته قصار. تا یادم نرفته، با جملات قصار هم مشکل دارم حالا میخواد از هر ی باشه. نمیشه تو یه جمله نیم خطی فلسفه دنیا رو خلاصه کرد.

میخواستم این دغدغه ذهنیم رو باز کنم، حلاجیش کنم و شایدم بتونم برای خودم راه حلی بدم اما به نظرم نشد. شاید به این خاطر که مطالعه م کم شده.


بعدا نوشت: #خوش _بینی
به نظر من خوش بینی هنگامی که چیزی نباشد جز حرافیِ بدون فکر انی که پشت پیشانی کوتاه شان چیزی جز الفاظ را پرورش نمی دهند، نه فقط یک شیوه ی تفکر نادرست بلکه یک طرز فکر واقعا شرارت آمیز است.

اگر متحجرترین و سنگدل ترین خوش بینان را به میانِ بیمارستان ها، درمانگاه ها، و اتاق های مجاور جراحی ببریم، و از میان زندان ها، شکنجه گاه ها، و برده خانه ها، و از فراز میدان های نبرد و عبور دهیم، اگر تمامیِ گوشه های تاریکِ رنج را، مکان هایی را که نگاه خیره ی خودسرانه به آنها ممکن نیست، به او نشان دهیم و سرانجام، اگر بگذاریم تا به درون سیاه چالِ اوگولینو که زندانیان در آن از گرسنگی جان می دادند نگاه کند، او نیز به روشنی می بیند که این "احسنِ عوالمِ ممکن" چگونه دنیایی است. زیرا اگر دانته مصالحِ دوزخ خود را از دنیای واقعیِ ما نیاورده، از کجا آورده؟
#جهان_همچون_اراده_و_تصور #شوپنهاور



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/08/09/post-94/دغدغه-ذهنی




پاییز

درخواست حذف اطلاعات
بحثمون این بود که باید اینقد پول داشته باشم که بهترین دوربین و لنز ممکن رو ب م و پاییز زرد و نارنجی تو پس زمینه آبی آسمون امروزها رو ثبت کنم. دوستم گفت: برای اینکه اون اندازه پولدار بشی باید پاییزهای زیادی رو از دست بدی و اون روزی که اینقدر پولدار شدی لذت پاییز رو نمیفهمی.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/08/13/post-95/پاییز




پاییز 2

درخواست حذف اطلاعات
شما پاییز رو دوست دارید ، من پاییز رو دوست دارم اصلا همه پاییز رو دوست داریم. برگها زرد میشن، عاشقانه ها و این ادا اطوارا بیشتر میشن البته با احترام به همه اییکه تو این فصل عاشق میشن (حیف بهار نیست واقعا :دی) هوا خنک میشه و تیپ قیافه مردم به خصوص خانوما عوض میشه و خیلی چیزای دیگه همه دوست دارن ولی باید قبول کرد یه چیزاییش خوب نیست. مثال: شما جرات داری به عنوان یه انسان سالم و عاری از بیماری یه قسمتی از مسیر رو با اتوبوس طی کن. به ضرس قاطع میشه گفت بیماریها و ویروسهایی رو با خودت به خونه میبری و بقیه و خودت رو مریض می کنی که تو هیچ جای دیگه نمیبینی. سرماخوردگی که انگار یه چیز عادیه در حد جوش زدن، همه الا ماشالا دارن و اونیم که داره ملاحظه نداره که موقع سلام و خداحافظ ماچ و بوسه نکنه، حالا شما بیا ادم متشخصی باش و بگو باهات دست نمیدم چون ممکنه مریض شی طرف یه طوری نگات میکنه که انگار بهش گفتی ببخشید شما مبتلا به ابولا و ایدز هستید طرفتون نمیام. ضمن اینکه الان ویروسها وارداتی شده به لطف رفت و آمد زیاد مردم به کشورهای دوروبر. یعنی قدیما سرما میخوردیم یه چند روز درگیرش بودیم تموم میشد الان سرمامیخوریم دو هفته از کار و زندگی میفتیم. سر همین بیماری ساده مثل سرماخوردگی با این همه پولی که میدیم به پزشکان محترم و چهارتاقرص تکراری و امپولهای تکراری تر میگیریم کلی ج میفته رو دوشمون و نتیجه هم همیشه خوب شدن نیست حالا. یعنی انتی بیوتیک رو میزنیم عفونت خشک بشه میزنه کل باکتریهای مفید و غیرمفید رو هم نابود می کنه و ازونطرف مشکلات گوارشی و چیزهای دیگه. و را ارهای اساتید طب سنتی که فلان چیز رو بخور و نخور و اسامی عجیب. حالا از کجا گیر بیاریم دقیقا همون باشه و دقیقا همون رو بهمون بدن دیگه بحثش جداست. آ ین نسخه ای که گرفتم این بود. مدفوع الان ماده ای که ازدواج نکرده و البته در فصل بهار جمع اوری شده رو دود کنیم بلکه خوب شیم. یه اسم قشنگم دادن بهش. عنبرنساراآ شم میرسم به حرف قدیمم. هیچی فصلی بهار نمیشه. از شمال جمع کنیم بریم جنوب :))



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/08/16/post-96/پاییز-2




دغدغه ذهنی

درخواست حذف اطلاعات
همیشه از جملات کلی و بدون نتیجه بیزار بودم. از قانون راز و کتابهای برایان تریسی و آنتونی ر نز. اعتقاد داشتم و دارم این کتابها برا اینجا با این قانون نوشته نشده. مثل راه رفتن روی ماه که با قانون زمین فرق داره، مثل اتمسفر مریض که به جای نیتروژن و ا یژن دی ا ید کربن داره. تو بدترین شرایط روحی یه شخص مثلا وقتیکه ی رو از دست داده میگیم بیخیال غصه نخور میگذره. وقتی ی ورش ت شده و پولش رو از دست داده و طبیعتا زندگیشو میگیم ای بابا زندگی دو روزه. جمع کنی مال دنیا رو که چی بشه. آ ش میری زیر یه وار خاک. به ی مریضه و مثلا بیماری گرفته که خودش و خانوادش رو به زحمت انداخته میگیم خدا بزرگه ایشالا شفا پیدا می کنه و بدتر از همه به ی که ناراحتی روحی داره مثل افسردگی میگیم تو میتونی‏، تو چیزیت نیست نگاه کن فلانی از تو بدتره ولی داره فلان کارو میکنه. همیشه جملات کلی و کلیشه ای. به خدا ایمان نداری، توکل نمی کنی، اراده نداری، تمرکزت کافی نیست، باید م کنی، ذهنت باید باز باشه و هزار تا اصطلاح مس ه دیگه. این پست چند وجهیه. اولش اینکه هنوز نفهمیدم چطور میشه به تموم زندگی مثبت نگاه کرد؟ (انگ منفی باف بودن جواب نمیده. دلیل لازمه) یعنی چطور میشه همیشه دهن تا بناگوش باز باشه حتی برای بدترین مسائل. درک ی نیست. دوم اینکه وقتی راه حلی برای مشکل خودمون و بقیه نداریم سعی داریم راه حل بدیم در صورتیکه لازم نیست. به یکه عزیزشو از دست داده چیزی نمیشه گفت باید فقط ابراز ناراحتی و همدردی کرد. سوم اینکه اگر راه حلی بلد نیستیم سکوت کنیم‏، حالا چه اصراریه در مقابل مشکلات بقیه خودمون رو دانای کل جا بزنیم و بگیم من میدونستم یا باید اینطوری می کردی یا باید فلان نصیحت من الان عمل کنی. اگر ی راه حلی داره باید واضح بگه. اگر میتونی غم و غصه ی رو کم کنی انجامش بده اگر نه خیلی اوقات سکوت و بسته نگه داشتن دهنمون خیلی بهتر از راه حلهای فیلسوفانه و جملاته قصار. تا یادم نرفته، با جملات قصار هم مشکل دارم حالا میخواد از هر ی باشه. نمیشه تو یه جمله نیم خطی فلسفه دنیا رو خلاصه کرد.

میخواستم این دغدغه ذهنیم رو باز کنم، حلاجیش کنم و شایدم بتونم برای خودم راه حلی بدم اما به نظرم نشد. شاید به این خاطر که مطالعه م کم شده.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/08/09/post-94/دغدغه-ذهنی




حس نصف شبی ۲

درخواست حذف اطلاعات
راستش قرار بود هفته پیش بالای یال کوه به این فکر کنم که حس خوب و آرامش رو میشه تو اون شرایط داشت. خب جواب سوال منفی بود، وقتی به بالای اون دشت رسیدم و منظره پاییزی کوهستان رو دیدم متوجه شدم هنوز به آرامش در هر شرایطی نرسیدم. هفت و نیم کیلومتر کوهنوردی بعد از مدتها تمرین نداشتن این حس رو از آدم میگیره. ولی الان که یک هفته گذشته و منظره پرتگاه و کوهستان و دشت رو به خاطرم میارم چرا فکر میکنم آرامش همونجا بوده؟ فرمولش زیاد سخت نبود. باید میموندم. سرد بود، خطرناک بود ولی هر چیزی هزینه ای داره، باید میموندم و بعد خستگی به خودم اجازه پیدا "آرامش" رو می دادم. کاش این دفعه بشه. ولی جواب منفی بود، نصف شبی خل نشده بودم، اون "آرامش " وجود داره.




منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/08/08/post-92/حس-نصف-شبی-۲




هارمونیکا

درخواست حذف اطلاعات
یه دوست قدیمی برای جشن تولد چهارسال پیش یه هارمونیکا یا همون سازدهنی هدیه داده بود. همیشه دلم میخواست یاد بگیرم. یه مدت دنبال ش گشتم. ی رو تو این شهر پیدا ن که بگن خوبه. بعضی وقتها نگاش می کنم میگم مگه چیکار داره خودت بشینی یاد بگیری. نمیشه واقعا؟ یه اراده میخواد دیگه. یه جورایی حس میکنم بد ار ی هستم که اینو یده و من گذاشتم گوشه کمد دیواری لای وسایل بماند که کتاب آموزشی هم یده بود اما بعدش به این نتیجه میرسم که با این زندگی شلوغ و به هم ریخته خالی یه وقت برای این یه کار خیلی سخته. اگه شروع هم کنم مثل خیلی کارهام وسط کار ولش می کنم و خودخوری و دلسردی بازم. پس تصمیم گرفتم به جای اینکه نوازنده بشم و نوازنده خوبی بشم شنونده خوبی باشم .
+ cavatina + time to say goodbye+ feelings+ summertime



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/08/08/post-93/هارمونیکا




حس نصف شبی

درخواست حذف اطلاعات
دارم به این فکر میکنم که چرا حس الان نصف شبی رو نمیشه وسط شهر مثلا توی ترافیک و هم همه ی آدمها با خودم داشته باشم. همین الان، الان که وسط مزرعه گندم زرد ایستادم و تا دورتر تا هر جایی که چشم ببینه رو میشه دید. سوال خودمم هست. نصف شبی خل شدم؟ احتمالا فردا که روی یال کوه حرکت میکنم و به دشت بالای کوه برسم جوابم همینه، آره خل شده بودی. ولی این سوال باقی میمونه که چرا نمیشه حسهای خوب رو تو موقعیتهای دیگه بدست آورد. مثل آدمهایی که خواب راحت دارند نه اینی که ساعت دو شب تو مزرعه گندم خارج از روستا رها شده.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/07/27/post-91/حس-نصف-شبی




تکرار و تکرار

درخواست حذف اطلاعات
همه رو مرور می کنم حتی اون راننده تا ی که چند بار باهاش هم مسیر شدم. اول از قدیمیا شروع به نتیجه ای نرسیدم. از بچه های ‏ ولی همه گرفتارن هیشکی دم دست نیست. از مغازه دارهای پایین هم نه. اینقدر راحت نیستم. خانواده؟ نه واقعا. هیچوقت حتی به اندازه سیگار فروش کنار خیابون به اینا نزدیک نبودم. دوستهای قدیمی. اینایی که هنوز میان. نه! واقعا نه. هیشکی حرف تازه ای نداره و هیشکی حوصله حرف زدن و حرف شنیدن بدون تکرار مکررات از سیاست و اقتصاد و دین و مذهب رو نداره. هیشکی نمیخواد در مورد اینکه تابستون رفت و داریم وارد پاییز میشیم حرف بزنه. هیشکی نمیخواد در مورد اینکه هنوز هم شکل های عجیب ابرها می تونه باعث سرگرمی بشه و در مورد اینکه اسمشون چیه و تازگیا چند مورد جدید کشف حرف بزنه. ی نیست بدون اینکه اول ناسزا نگه به وضعیت الان و وضعیت ارز و این چیزا رو وسط بکشه بحثی رو شروع کنه. هیشکی قرار نیست وسط یه گپ دوستانه ازون لبخندهای نازک بزنه و دستشو زیر چونه ش بگیره یعنی دارم لذت میبرم ازین لحظات. کجا رو میشه گشت همچین آدمی رو پیدا کرد؟ شاید این شهر نیست، شاید تو یه روستا دشت یا حتی بیابون احتمال پیدا ش باشه. شاید برم دنبالش ...



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/06/27/post-90/تکرار-و-تکرار




بی عنوان

درخواست حذف اطلاعات
این خیلی خوبه که بیشتر انی که از وبلاگ استفاده می کنن میتونن اون لحظه که پنل کاربریشون رو باز شروع کنن به نوشت از زندگی و اتفاقاتی که افتاده . اگه اتفاقی هم نیفتاده باشه باز هم میتونن بنویسن. حالا میخواد سلام علیک با یه راننده تا ی باشه ، ید روزانه از ی محل باشه، پیاده روی توی یه پارک باشه یا هر چیز دیگه ولی اگه این اتفاقها هر روز بیفته ارزش نوشتن نداره . به نظرم فقط باید شیفت دیلیت بشن که حافظه رو نکنن. اگه خدا برنامه نویس میشد باید این رو تو کدهای آدمها میذاشت بصورت آپشنال :دی الان تقریبا دو ساعتی هست روبروی مانیتور عذاب به چشمهام میدم که بلکه نوشتنم بیاد ولی نه خبری نیست. حس میکنم دور مغزم یه لایه فویل آلومنیوم کشیده شده که با بیرون ارتباطی نداره. هر روز توی این شهرم ، با آدمها سر و کله میزنم، با راننده اسنپ و تا ی هم صحبت میشم، از ی ید می کنم ولی انگار نیستم. فرقی با اون چوپانی که روی ارتفاعات و کوهها زندگی می کنه و هر دو ماه میاد پایین ندارم. بودن و نبودن آدمها زیاد فرقی نداره و اینکه ی زنگ می زنه پیشفرضم اینه که کاری داره حتما و همینطورم هست . خب ازین ها که نمیشه حرف زد. واضحه! گفتنش نه چیزی رو عوض می کنه نه حالی رو. تازه امروز بود که تونستم بفهمم اینایی که تو پیاده رو هندزفری گذاشتن توی گوششون و حواسشون به هیچ جا نیست دقیقا تو چه حالین. اینا همین یه ذره ارتباط به دنیای بیرون رو هم نمیخوان. حق هم دارند.
قبول نیست، سهم نوشتن از بیداری نصف شب نباید این چیزا میشد ولی شد.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/06/04/post-87/بی-عنوان




آقا و خانم بزرگتر

درخواست حذف اطلاعات
شدیدن به یک نظریه -حالا اثبات شده یا نشده- اعتقاد پیدا که آدمها در سنین کم مثلا 5-6 سالگی بهانه گیر و نق نقو و پر از رفتارهای عجیبند که پدر و مادها و فامیلها خیلی ازین رفتارها خوششون میاد و ازونطرف یعنی سن بالا میره یعنی بالای شصت باز هم همون رفتارهای عجیب و غریب ظهور پیدا می کنه. بهانه گیر میشن‏ مشکلات شخصی رو به بقیه انتقال میدن‏ غر میزنن یه چیزی رو بخوان ده بار تکرارش می کنن. تو خیلی ها ازین رفتارها دیدم. پیش خودم حدس میزنم آدمیزاد تا بچه ست این رفتارهاش برای اینه که اون چیزایی که میخواد رو بدست بیاره ولی اگه تو این همه سال به هدفهاش نرسیده باشه باز هم همون رفتارها حالا به شکلهای دیگه تکرار میشه. واقعا درک ‏ ، بیان و اینکه چطوری برخورد کنم با این معضل سواله برام. اینکه به بعضی ها باید گفت شما قبل از برخورد با بقیه از خودتون یه دفترچه راهنما بدید بی راه نیست. این مشکل رو برای یه دوستی تعریف می و اون فقط یه جمله گفت. گفت ببین دور و برت کی رفتارش صد در صد بدون مشکله که همچین توقعی داشته باشی. حتی خودت! هیچی نگفتم. چیزی نمیشه گفت. سعی می کنم سنم که بالا رفت برا اونایی که نمیشناسمشون دفترچه راهنمای خودمو تهیه کنم.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/05/27/post-86/آقا-و-خانم-بزرگتر




...

درخواست حذف اطلاعات
بعد چند هفته درگیری با کارهای همیشگی نصف شبی الان و بی خو باعث شد بتونم بیام. همیشه برام سوال بود مردم چطوری وقت نمیکنن حداقل بیان کامنت جواب بدن الان طوری شده که وقت نمیشه مرورگر رو باز کنم. ازونجایی که نتیجه این همه دویدن چیزی نیست ، نه پولی جمع میشه با این وضعیت اقتصادی نه لذتی داره کار اضافه تر پس به عقب برمی گردم جایی که حداقل نیمه شبهاش مال خودم بود...



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/05/23/post-85/-




چرا؟

درخواست حذف اطلاعات
چرا وقتی میرید همه چی رو نابود می کنید؟ حالا اگه مثه من نمیاد سر بزنید حداقل بذارید نوشته هاتون بمونه. چی میشه مگه؟ حتما باید همه رو شیفت دیلییت کنید بره؟



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/03/25/post-81/چرا؟




هنر تنهایی

درخواست حذف اطلاعات
از سی سالگی که رد میشی دوستهای زیادی برات باقی نمونده. اکثرن یا ازدواج د یا ازین شهر رفتند یا روابط سرد شده و دیگه هر کی رفته پی کار خودش. اما یه چند تایی باقی میمونند. یه جایی خونده بودم دوستهایی که بعد از سی سالگی دوستی رو با شما ادامه میدن تا آ ش با شما هستند. اما اینم ازون جملات گنده یه خطیه که فقط به درد محیط های مجازی یا آدمهای عینک زده کافه نشسته میخوره، واقعیت چیز دیگه ایه. بعد یه سیگار دود و یه چایی نبات خوردن گفت که برای عروسی داداشش من رو دعوت نکرده. من که همسایه ش بودم و هر دو اینها رو می شناختم. من که رفیق هر جا و مکان و هر عمل درست و خلاف اینها بودم چرا؟ قرار بوده یه مجرد پارتی بگیرن و ده پونزده از دوستاش دعوت بشن قبل از مراسم عروسی . همه بودن جز این. چرا؟ دلیلی نداشت برای خودش برای همین هم پک های سیگارش عمیقتر شده بود و چایی نباتی که تا آ ش رو بالا رفته بود. با اینکه برای خودش معشوقه ای پیدا کرده بود و ماشینی داشت که پخش صداش تقویت شده بود اما ازینکه جز دارودسته همیشگی حسابش نکرده بودن شاکی بود. من هم همینطوری ام. این چیزی بود که بهش گفتم. دو سه سالی میشه که بی علت و بی بهانه بعضی از قدیمی ها بی خداحافظی رفتن. حتی اونهایی که قصه خوابهای شبها رو شنیده بودن. برای من عادت شده بود که دیگه با وضعیت بی پولی دیگه نتونم قدیمی ها رو دور هم جمع کنم و سفره بندازم. احتمالا همینه. دلیل اینکه آدمها ترکت میکنن. این چیزی بود که بهش گفتم و این شاید دلیلش باشه. آدمها میان و میرن. سالها پدر مغازه ش رو اجاره میده. هر سال یا هر دو سه سال یه نفر یا یه خانواده. با بعضی ها دوست شدم و با بعضی ها نه وجه اشتراک همه اینها این بود که رفتن با اینکه باهاشون دوست بودم. رفتم و دیگه نیستن. عادت دارم به نبودن اونی که سالها بوده و الان نیست. بعد از سی سالگی و حالا توی سی و چهارسالگی به بودن ، به نبودن ، یه رفتن یا موندن ، به خداحافظی های بی دلیل و رفتن های خداحافظی عادت . این بهترین هنریه که یاد گرفتم.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/04/14/post-83/هنر-تنهایی




تناقض واره

درخواست حذف اطلاعات
یه سری سررسید قدیمی هست که شاید هر ده برگش یه صفحه ش سیاه شده باشه. قبل ترها هر وقت حس می که حرفی دارم که باید نوشته بشه آ شب توی برگه همون روز می نوشتم. دو سالی هست که این کارو ن . شاید به این خاطر که نیمه شبهام بیشتر مجازی شده. باید با صدای کیبورد نوشت. این چند وقت دنبال کتاب بودم. کت که ذهن و وقتم مشغولش بشه. میگن دنبال هر چی باشی آدمهای اون صنف و کار دوروبرت زیاد میشن. همینطورم شد. بیست تا کتاب قدیمی و معروف رو از یه آشنا به قیمت دو تا بستنی چوبی یدم. رمانهایی که هر کدومش دنیاییه. با جلدهای قدیمی و رنگ و رو رفته و فونتهای چاپی قدیمی. حالا من موندم و یه جعبه پر کتاب قدیمی و کاغذ و خ ر و این وسط تناقضی هست به نام کیبورد و دنیای مجازی. شاید بشه با هر دوش کنار اومد.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/06/04/post-66/تناقض-واره




کمبود انتخاب

درخواست حذف اطلاعات
فرض کنیم برای ادامه مسیر پیش رو دو یا چند راه مختلف وجود داره و این راهها، راههای دلخواه نیست. حالا برای ادامه مسیر باید چه کرد؟ یا باید یکی از این راهها انتخاب بشه و مسیری رو انتخاب کرد یا باید صبر کرد تا شاید مسیر دیگه ای که مورد دلخواه هست پیدا بشه یا شایدم باید ایستاد و هیچکاری نکرد. کمبود انتخاب. این اسمیه که گذاشتن روی این نمیدونم پدیده، مرض اجتماعی یا هر چیز دیگه. جامعه شناس ها میگن شما اگه مجبوری یکی از راههای غیردلخواه رو انتخاب کنی دلیل نمیشه که راه درستی باشه و البته کمبود انتخاب های شما باعث ن یتی از مسیری که درش قدم گذاشتید خواهد شد و طبیعتا پایین اومدن بهره وری و آرامش شغلی و البته بعضی ها اعتقاد دارند تو شرایط کمبود انتخاب نباید تصمیم گرفت. یاد اون موقع افتادم که از سر بیکاری و نبودن موقعیت درست حس رو به یک شرکت صنعتی تولید کننده سرسرنگ آوردم و قرار شد پای خط تولید بایستم . با حقوق چهارصد تومن بدون بیمه و ساعت کاری از هفت صبح تا شیش بعدازظهر. از شرکت برای پاسخ دادن دو روز مهلت خواستم. دو روزی که با هاب و ناراحتی سپری شد. اینکه اگه همین جا هم نرم کجا باید برم و اگه برم این شرایط واقعا ظالمانه ست. بعد دو روز با استرس به شرکت زنگ زدم و گفتم به آقای بفرمایید بنده شرایطش رو ندارم. چیزی که امروز به چشم میاد سواستفاده از شرایط جامعه ست. کارفرماها و روسای شرکتها و کارخانه ها میدونن اوضاع بیکاری چطوریه و شرایط حقوق و کار رو اونها تعیین می کنند و اون بنده خ که از سر ناچاری گذرش به کارخانه ای با بیست کیلومتر فاصله افتاده مجبوره شرایط رو بپذیره. باید قبول کرد تصمیم گیری تو این موقعیت ها خیلی سخته و اضطراب و استرسی که به شخص وارد میشه قابل تصور نیست و این چیزیه که حتی دم دست ترین آدمهای اون شخص قابلیت درکش رو ندارن مگه اینکه توی اون موقعیت قرار بگیرند.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/06/06/post-68/کمبود-انتخاب




پروفایلی که آپدیت نشد

درخواست حذف اطلاعات
از اینکه تکنولوژی وارد نوشتنم بشه خوشم نمیاد. باعث میشه نوشته، پست، داستان یا هر چیز دیگه ای تاریخ مصرف داشته باشه اما نمی تونم از این یه مورد بگذرم. امشب از سر بیکاری پروفایل خیلی ها رو تو گوشی نگاه . هیچوقت برام مهم نبوده که فلانی چه ع ی گذاشته یا اینکه باید توی گروهها عقب نیفتم از بحثها. اما اینکه واقعا اینقدر زندگی سریع جلو میره تعجب . قیافه خیلی ها عوض شده بود. یکی موهاشو از ته زده بود یکی مو کاشته بود. یکی ع ش با نامزدش یکی با پسرش، یکی دخترش تو بغلش توی یه کشور خارجی، بعضی ها از نوشته ها که (مثلا) خیلی احساسیه گذاشتن و نشون میده احتمالا ش ت عشقی خوردن یا خیلی تو حس هستند. خلاصه اینکه تغییرات خیلی پررنگ و واضحه. تنها چیزی که عوض نشده از قرار معلوم ع خودمه. خیلی گشتم دنبال یه ع بدردبخور اما پیدا ن . به این فکر افتادم که آ ین باری که از خودم ع گرفتم کی بوده اما اینم یادم نیومد. رفتم تو آرشیوم و گفتم از ع های قدیمیم یکی انتخاب کنم اما مشکل اینجا بود که واقعا شبیه الانم نبود و اگه بامزه میشدم و یکی از اون قدیمی ها رو می ذاشتم باید منتظر تیکه انداختن بقیه هم باشم. سر آ ی خودم رو مثل مورچه ای تصور که کنار رودخانه ایستاده و بقیه رو می بینه که سوار یه تیکه چوب روی آب با سرعت زیاد از جلوش رد میشن و همینطور دور و دورتر میشن و من با نگاهم تعقیبشون می کنم تا اونجایی که دیگه دیده نشن.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/06/14/post-69/پروفایلی-که-آپدیت-نشد




همه ی آدمهای دور و بر من

درخواست حذف اطلاعات
آقای میم . نباید آقا صداش کرد. مس ه ترین چیزی که به ذهن هر ی در برخورد با این شخص ممکنه خطور کنه همینه. آقا! یک موجود با روی تیره ،بدون دندان، سن حدود چهل، راننده تا ی، دارای دو زن و دوبچه، همه ی آدمهای پایین شهر و افراد درب و داغون شهر ایشون رو می شناسند. متخصص در بکار بردن اصطلاحات مس ه و مس ه همه آدمهای کره خاکی از زن و مرد و از هر تی با هر نوع شخصیت. تخصص ویژه در آروغ زدن و بعدش فیگور گرفتن مثل بدنسازها. خوردن چایی تلخ یخ کرده و کیک تاریخ گذشته را به شدت دوست دارد. نه اینکه دوست داشته باشه ولی مهم هم نیست که چی میخوره. کله ی بی موی این شخص مایه نشاط اطرافیانه و تو سری زدن بهش باعث شادی جمع میشه. آقای میم. این موجود با تعاریف بالا راننده تا یه که تقریبا هر جایی از این استان شاید کشور آدمی آشنا و شناس داره و محاله وقتی دربست گرفتیش حداقل با های خنده دار چند نفر توی خیابون مواجه نشید. به گفته خودش از یه سن به بعد لباس سیاه رو از تنش در نیاورد و حتی توی عروسیش هم تنش بوده. دلیلش هم هنوز نامعلومه. از زن اولش بچه دار نمی شد و زن دوم گرفت و دوتا دختر ازش داره. روزها بیشتر اوقات خوابه و از نیمه شبها تازه میاد تو دور. مشتریهاش معمولا کارگرهای شهرداری هستند که شب کارند و اون موقع شب ماشین گیر نمیارن و روستا زندگی می کنند. رانندگیش طوریه که مسافرهای تازه وارد ممکنه از ترس تصادف دچار جنون بشن. ممکنه در حین رانندگی با آدمهای بیرون سلام و احوالپرسی گرمی داشته باشه اما اگر بپرسین این که سلامش کردی کی بود میگه نمیدونم. نمی شناختمش. همیشه اگر جایی گیر کنم و نیاز به ماشین داشته باشم سریع خودشو می رسونه و علاوه بر این خیلی از وقتها، نیمه شبها می بینمش و غم و غصه ی روز رو فراموش می کنم. هر ی توی زندگیش یکبار باید آقای میم رو ببینه یا شاید یکی ازین آقای میم ها داشته باشه.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/06/27/post-70/همه-ی-آدمهای-دور-و-بر-من




پاییز

درخواست حذف اطلاعات
از اینجا شروع میشه که هر روز صبح زود ساعت شیش پا می شدیم و زنبیل به دست برای پنج نفر دیگه نون می یدیم. (فعل جمع برای من و برادر بزرگتره) من که ضعیفتر بودم و شکم خالی می رفتم بعضی وقتها از شدت ضعف از حال می رفتم . اینقدر صف نونوایی ها شلوغ بود که حتی چندباری که یه ساعت زودتر رفتم بازم چند نفر کلاه به سر و با شال گردن تو سرما قبل اینکه صفی تشکیل بشه ایستاده بودند. بعدم صبحانه و بعدش پیاده به سمت مدرسه که حداقل دو کیلومتری فاصله داشت با بیست تا تک تومنی که اون اوا به پنجاه تومن رسیده بود پول تو جیبی. مدرسه . تا اونجایی که یادمه هم کتک کم نخوردم. چه با چوب و ترکه چه لفظی و چه دو دست و یه پا بالا. حال بد اول صبح. درسهایی که علاقه ای پشتش نبود و آدمهای خشک و رسمی و معلمهای اکثراً عصبانی. یه بار به خاطر یه خنده چندتا کشیده پشت سر هم خوردم. موند تا بگذره و یادم بره که خاطره خوبی هم دارم . همه ش بد نبود. چند تایی شاید به اندازه دو یا سه نفر از اون موقع هستن که در ارتباطیم و خاطرات خندیدن اون موقع رو به یاد هم میاریم. اما یه چیزی بود که باعث شد این همه مدرسه و نظمش عذاب آور باشه. به خاطر انحراف بینی مادرزادی و سینوزیت و مشکلاتش پاییز و فصل سرما یعنی خود عذاب. تو این شیش ماهه چندباری سرما می خوردم و سرماخوردگی که برای اکثر آدمها یعنی مریضی که میشه در طولش کار هم کرد، مدرسه و هم رفت و ته تهش یه هفته بیشتر طول نمی کشه برای من بعضی اوقات باعث رو به قبله شدن می شد و حداقل دو هفته ای شدید درگیرش می شدم. ازونجایی که بسیار از دارو خوردن دوری می و آمپول هم که نمی زدم مدتش طولانی تر از ح عادی می شد. اما همه اینها به کنار . پاییز یعنی سایه های بلند، روزهای کوتاه. سردی و دوری. درختهایی که و جامد میشن. جنگلی که سرد میشه آ ش حالا قبلش هر چقدر هم رنگارنگ و دوست داشتنی به نظر بیاد. پاییز یعنی از دست دادن خیلی چیزها.

michael dulin - simply ie



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/07/22/post-71/پاییز




بدون عنوان

درخواست حذف اطلاعات
-راستی. شنیدم ازدواج کردی. مبارکه. چرا به ما خبر ندادی نامرد؟+همین چند روزه عقد کردیم . یه مراسم ساده گرفتیم. ی دعوت نبود.-خب به سلامتی. من و فلانی چند روز پیش با خانومت دیدیمت تو بازار. راستش من قبول ندارم حرف بقیه بچه ها رو . خانومت خیلی هم خوبه. بهت میاد. برازندته. اصلا هم بهتون نمیاد ازت بزرگتر باشه. خیلی هم خوش قیافه ست بر خلاف نظر بقیه. خب مثل بقیه دخترها نیست که عملی باشه و کوبیده باشه از نو ساخته باشه. من همیشه گفتم قیافه فابریک و ارژینال یه چیز دیگه ست. تازه فلانی می گفت این پسره برا پول طرف رفته خواستگاریش و دختره هم که گویا سنش بالا رفته قبول کرده. به نظر من همه شون چرند میگن. حسو ون میشه. میدونی هر ی لیاقت تو رو نداره. تازه من که رفیق چندین س م میدونم حقته سوار یه ماشین شاسی بلند و باکلاس بشی. حالا میخواد کادوی پدرزن باشه. خب باشه. کی اهمیت میده. یه چیز خنده دارم بگم. یکی می گفت این باید ازین به بعد از زنش حساب ببره و به زنش سواری بده. ملت داغونن. تو اهمیت نده ولی. اینا می بینن خودشون به جایی نمی رسن فقط دهنشون بازه که حرف درست کنن. زیاد وقتتو نمی گیرم. خلاصه که مبارکه و شیرینیشم فراموش نشه دیگه. مجردپارتی آ ت یادت نره. فعلا با اجازه .

* چرا نز . چرا با یه مشت نزدی تو فکش. لعنتی باید می ز



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/07/24/post-72/بدون-عنوان




تنهایی

درخواست حذف اطلاعات
هیچ اتفاقی توی زندگی یکهویی و یکباره اتفاق نمی افته. در مورد تنها حرف بودن حرف می زنم. دو هفته پیش به اصرار یکی از دوستهام سر صبح و بعد از یک هفته خستگی از جام بلند شدم و رفتم به دل طبیعت تا تنها نباشم. دقیقا اواسط مسیر و موقعی که قرار داشتیم همدیگرو جای خاصی از جنگل ببینیم با یه تماس ساده معلوم شد که ایشون تشریف نیاوردن اصلا و منظورش این بوده که دوستهای ایشون دارن اون مسیر رو میرن و من باهاشون برم. از شدت ضد حال تصمیم گرفتم برم پاتوق همیشگی. همونجایی که هر کی راه گم کنه میاد. نشستم و چایی درست و املت و غذایی رو که برای شاید چهار نفر بود رو تنهایی خوردم. موسیقی گوش و تنهایی رفتم هیزم آوردم. روی زمین دراز کشیدم و گذاشتم سرمای زمین توی تنم بیاد. بالای سرم فقط برگهایی دیده می شد که کم کم پاییز قرار بود رنگشون رو عوض کنه. ترکیب موسیقی و برگ های درخت و پرنده هایی که از دور و برم می گذشتند آرامش عجیبی داشت. توی این حال متوجه شدم این اولین باره که تنها میام و تنها برای خودم اومدم طبیعت. همیشه یکی یا چند نفر همراه داشتم یا من همراه چند نفر بودم. از خودم توقع داشتم که دلگیر بشم ازین وضع و از تنها بودنم اما نه تنها اینطور نشد که فهمیدم خیلی وقته وضعیت اینه. یعنی خیلی وقته مهم نیست که بعدازظهرها دنبال آدمهای سابق بیان دنبالم و بریم بیرون. شاید این هم دوره ای باشه و مقطعی و شاید ازین به بعد قراره اینطور بگذره. هر چی که هست تنهایی عذاب آور چند سال قبل جای خودش رو به تنهایی لذت بخش الان داده.
ennio morricone - falls



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/08/20/post-75/تنهایی




سفر

درخواست حذف اطلاعات
نمیدونم اولین بار کی این حرف رو به زبونش آورد که آدمها رو توی سفر باید شناخت اما اگه شخصیت شناخته ای نباشه و الان زنده باشه به خاطر همین یه جمله قصارش میتونه کلی جایزه ادبی و فرهنگی و هنری داشته باشه. یعنی لیاقتشو داره. دوست ایده آل گرایی دارم که همیشه بالاترین هر چیزی رو می خواد از علم و هنر گرفته تا شغل و حتی کل کل سر تیم مورد علاقه. در تازه ترین اقدام دوربین به غایت گرانقیمتی از پایتخت مملکت ید و با کلی تشکیلات دیگه امر کرد که خدمتشون راهی کوه و جنگل برای ثبت مناظر پاییزی بشیم. البته پاییز در پایین دستها هنوز نمود نداره و برای دیدن پاییز هزار رنگ باید رفت به ارتفاعات. دوست عزیز کلی غرغر د که چرا اینجا و اینجا چیزی نداره و من راضی نیستم ازین دوربین که نمیتونه اون چیزی رو که من می خوام برام در بیاره. خلاصه که از بیست کیلومتر مسیر جنگلی و کوهستانی نظرشون به تک درختی با برگهای زرد طلایی جلب شد و دوربین و لنز و کلی تشکیلات دیگه رو علم کرد و افتاد به جون اون تک درخت. بعد از نیم ساعت تلاش طاقت فرسا و کلی شات زدن قرار شد بریم به یه مسیر نزدیک اما توی مسیر قرار گذاشت که یه سفر باید بریم گیلان و لاهیجان و چی بهتر از سفر. منم گفتم هستم. اما یه جای کار ایراد داشت. از کجا باید می فهمیدم این آدم توی سفر ادا اطوار اینطوری نداشته باشه. به اول مسیر که رسیدم خواهش که مسیر خاکی رو بریم و اونم گفت باشه. وسطای مسیر کم کم غرغر ها از مسیر و چاله چوله شروع شد و اوا مسیر کار داشت به و بد وبیراه می رسید که خوشبختانه رسیدیم و قائله ختم به خیر شد .نتیجه اینکه بعضی ها توی بهشت هم از دمای هوا و آب و هوا و سایه و گرمی و سردی و وضعیت حوری ها ممکنه ایراد بگیرن و می گیرین. هر آدمی که داداش و نوکرتم و ازین حرفا میگه دلیل بر خاکی بودن و لوطی مرام بودنش نیست.قبل ازینکه به سفر برید با آدمی که سالها با اون دوستید سعی کنید ببینید کاسه صبرش کی لبریز میشه و حوصله و تحمل سختی ها رو داره یا نه. نتیجه آ اینکه میشه آدمها رو قبل از سفر شناخت.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/08/20/post-76/سفر




دوباره

درخواست حذف اطلاعات
ح ی که الان دارم مثل بچه همسایه ایه که خیلی با بچه های دیگه دوست بوده و بعد این همه سال دوستی یه دفعه میذاره میره و پشت سرش هم نگاه نمی کنه. بعد برگشتش مثل غریبه ها شده. توقع نداره ی تحویلش بگیره. این همه دوست و رفیق و خاطره رو با هم ترک کرده خیلی شانس بیاره دوباره راهش بدن.
بعد کلی دردسر سراغ کار تازه ای رفتم. قبل اینکه آفتاب بیاد بالا میرم و وقتی برمی گردم آفتاب رفته پایین. بعد از کار هم مشخصه اوضاع چطوریه. خواب و خواب و کارهای ناتموم. نوشتن ازون کارهاییه که نمیشه مثل موسیقی تو پس زمینه اجراش کرد. باید حواست جمع باشه و وقت بذاری. چیزی که تو این دو سه ماه نداشتم. خوشحالم که صفحه لاگین بلاگ اسکای پسوردم رو قبول کرد.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1395/11/10/post-78/دوباره




بعد مدتها، نیمه شب

درخواست حذف اطلاعات
میتونی روی یه ارتفاع بلند نشسته باشی و حرکت ابرها رو تماشا کنی و اون قله روبرو و اینکه آدمهایی که اون بالان چه منظره ای رو دارن میبینن یا اینکه تو حیاط خونه دوستت باشی و زیر درخت توت سیاه و گیلاسش به این فکر کنی که این گربه با این دو تا بچه ش چه بامزه ن و یا اینکه منظره دوردست یه مزرعه گندم که زرد شده و هوای گرم داره موج موج میزنه و تو توی سایه نشستی و داری لذت میبری از دوردست بودنش. همه اینها اینقدر خوب هست که نخوای هیچوقت تموم بشه اما همیشه گفتم و بازم میگم هیچی سکوت نیمه شب نمیشه. نیمه شبی که بتونی بخونی ، بنویسی و فکر کنی. بعد دو سال کاری که باعث شده زود خو دن و از دست دادن نیمه شبها رو تمرین کنم وقتشه یکم این ساعتها رو با خودم باشم. به دور از هر دنیای دیگه.



منبع : http://mnevesht.blogsky.com/1397/03/19/post-79/بعد-مدتها،-نیمه-شب