استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

خاطرات زندگی یک نویسنده

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ خاطرات زندگی یک نویسنده از بلاگ خاطرات زندگی یک نویسنده دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



عصر خنک پاییزی کجایی؟؟

درخواست حذف اطلاعات
یه اعتراف کلی پست ذخیره دارم و میترسم منتشرشون کنم نه اینکه از نگاه ها بترسم نه اینکه از نظرا بترسم...نه!! میترسم به خاطر خوب شدن حال خودم حال خیلیا رو اب کنم و منم نمیخوام دلیل حال بدتون باشم بیخیال... یه جا خوندم نوشته بود هر وقت خسته شدی استراحت کن عقب نکش به شدت نیازمند یک عصر پاییزی خنک و یک فنجان هات چاکلت و کتاب و جزوه هستم ولی این دوستای سمج!!نمیزارن تو حال خودم باشم...لعنتیای وقت نشناس -___-

لوکیشن:سایت ...کنار یک عدد ترم بالایی مغرور و به شدت روی مخ -_______-



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/14/عصر-خنک-پاییزی-کجایی




ناگهانی آمد...

درخواست حذف اطلاعات
کنار پنجره خیس یک کافه دنج نشسته بود و به رفت و آمد مردم خیره نگاه میکرد ته چشمهای قهوه ای رنگش هیچ حسی نبود.نه خوشی و نه دیگر غم.دستش را زیر چانه اش زده بود و عطر گرم فضای کافه را آهسته میبلعید.هجوم خاطرات به ذهنش باعث شد قطره اشکی از گوشه چشمش بی اختیار بلغزد و پایین بیفتد.با نگاه بی حس افتادن قطره اشک روی سطح بخار گرفته دمنوشش را دنبال کرد و دوباره بی هدف به پیاده روی شلوغ و آدم هایش زل زد.گوشه دیگر کافه پسری جوان لیوانها را با دستمالی سفید رنگ برق می انداخت و زیر چشمی دختر مو مشکی که کنار پنجره نشسته بود را نگاه میکرد.احساس کرد چشمهایش خیس شده.دستش از حرکت ایستاد و دخترک را نگاه کرد اینبار مستقیم و بی خج .بعد از مکثی کوتاه سرش را پایین انداخت و به سمت گرامافون قدیمی رفت حلقه کاست را رویش گذاشت و سر کارش برگشت.دختر سرش را آهسته به پنجره تکیه داد و نوای دل انگیز آهنگ در فضا پیچید...
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا شد...
پسر کافه چی با دیدن لبخند محو دختر لبخندی زد و زیر لب آهنگ را کرد:
روزی تو هم آغوش گلی بودی...دلداده و مدهوش گلی بودی...
چشمه اشکهای دخترک دوباره جوشید.همچنان بی حس هیچ غمی در قلبش به شیشه خیس نگاه میکرد و آهنگ را میکرد:
رفت آن گل من از دست...با خار و خسی پیوست...من ماندم و صد خار ستم این پیکر بی جان
پسر کافه چی نفهمید کی آهنگ تمام شد...وقتی به خودش آمد که میز کنار پنجره خالی شده بود...فنجان دمنوش سرد شده بود.دخترک رفته بود و یک لبخند آ ین چیزی بود که از او در یادش مانده بود.
لبخندی زد و فنجان را برداشت.زیر فنجان یک کاغذ کوچک بود که رویش نوشته بود:
ناگهانی آمد
مرا عاشق و دیوانه کرد
و باز ناگهانی رفت
به ناگهانی ها شک کن
قطعا یک روز
در غیر ممکن ترین ح ممکن
تو را خواهد کشت!
این میز که روزی ناگهانی خالی شد و صاحبش دیگر برنگشت امروز دوباره پر شده بود...و گوشه ای از قلبش که آن روز جدا شد...امروز اندکی یام یافت....
پ.ن: به دعوت از چالش رادیو بلاگیها دعوت مینمایم اززززز::: آقای احسان...لیمو جان...دوچار...آرام...آقای سر به هوا امیدوارم لینکام درست باشه :/



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/15/ناگهانی-آمد




چرا تنهاییم؟

درخواست حذف اطلاعات
چه قشنگ گفته شاملو:
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز نیست یک فریاد
چون شبان بی ستاره
قلب من تنهاست...!
ما تنهاییم...ما داریم چوب بی اعتمادیمون به آدما رو میخوریم. ترسیدیم از رفتن به سمت آدما...ما تنهاییم چون دور خودمون حصار کشیدیم مبادا صدمه ببینیم. بیاید روراست باشیم با خودمون...ما اونقدرام شجاع نیستیم که با شرایط جدید خو بگیریم.تلویزیون خاموش!مبادا اخبار ناراحتمون کنه...سفر؟نوچ الان نه!گرفتارم...کتاب جدید؟گرونه بابا نمیتونم از پسش بر بیام.تجربه جدید؟اگه ش ت بخورم همه تلاشام هدر میره. شجاع باشید ؛) +کمی انرژی مثبت:) چون میگذرد غمی نیست :)



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/19/چرا-تنهاییم




مسابقه داریم چه مسابقه ای!!

درخواست حذف اطلاعات
سلام سلام سلام!!بابت این حجم از کم کاری واقعا... چیزی ندارم بگم کلی کار دارم قول میدم بیام بازم (اگه ا بزارن -_-) خب اینا رو بیخیال تد رو که میشناسید...نه؟نمیشناسید؟! خب برید اینجا و بشناسید یه مسابقه باحال گذاشتن که جوایز نفیسی!! هم داره البته باید بگم اونقدرام آسون نیست!! من خودمم شرکت و این یکی از پروژه های این ماهمه. برید به وبلاگ ایشان و بقیه ماجرا رو ببینید. داستان خودم رو بعد از تموم شدن مسابقه می زارم تو وب. فایتینگ!!



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/13/مسابقه-داریم-چه-مسابقه-ای




بیایید حال خوبمان را با هم شریک شویم❤

درخواست حذف اطلاعات
مثل تمام این سالها که با آمدن مهر غر غر میکنیم بیایید امسال مهر را با این حرفها تلخ نکنیم البته نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم و بچه مدرسه ای های فامیل را اذیت نکنم :) اما در این مورد با دانشجوهای عصبانی که یک شهر دیگر می روند نمیتوان شوخی کرد. آنها در روزهای سرد که می رسند خانه بوی غذایی فضای خانه شان را پر نکرده. ی هم منتظرشان نیست و خسته نباشید بهشان نمیگوید به شکل خیلی غریبانه قیمه ی سلف را گرم میکنند کنار بخاری میشینند و به تنهایی گاهی هم کنار هم اتاقی های جیغ جیغو و نق نقویشان قیمه می خورند... میدانم خیلی شاعرانه نیست... اما فکر کن بعد از یک روز خسته کننده رفیق همیشه همراهت بعد از آ ین کلاس موقع غروب بگوید: پایه ای برویم همان جای همیشگی؟ و تو کمی فکر میکنی و در دلت گور بابای هر چی درس و دانشگاس نثار میکنی و می روید همان جای همیشگی.یک نوشیدنی گرم می خورید و به ترمک هایی که پاتوقتان را روی سرشان گذاشته اند می خندید و مس ه شان میکنید. با خودت فکر می کنی اوایل که اینجا می آمدید تعدادتان بیشتر بود مجبور می شدید دکور کافه را به هم بزنید تا همتان کنار هم جا شوید اما حالا از آن جمعیت فقط یک نفر باقی مانده همان یک رفیق هم کافی ست! میدانی! این حرفها نه خیلی شاعرانه است نه نیازی به تشبیه و استعاره دارد. اینکه کنار رفیقت راه رفته را برگردی و کل راه را بخندید در شهری غریب واقعا نعمت است!



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/10/بیایید-حال-خوبمان-را-با-هم-شریک-شویم❤




مبادا گرفتار شوی...

درخواست حذف اطلاعات
زندگی بی عشق بیهوده ست
و با آن دردناک ...
مبادا گرفتار شوی!

آدم هایِ امروز، دفتر خاطرات ندارند! درد دل ها، مجازی شده، ما درد دل هایمان را برایِ هم "پست" می کنیم! ما حرف هایمان را تویِ صفحات چتِ عزیزترین هایمان می نویسیم و به در و دیوارش ع و شعر و نوشته های قشنگ می چسبانیم! دفترِ خاطراتِ آدم هایِ امروز، یک صفحه ی لمسیِ چند اینچی است با کوله بارِ سنگینی از حسرت و حرف و خاطره هایِ تایپ شده ...
قبل تر ها ، برای فراموشی ، دفترهایِ خاطراتمان را سر به نیست می کردیم. این روز ها ولی ، هر بار که کم آوردیم ؛ می افتیم به جانِ سوابقِ چت هایمان و ی چه می داند چه اندازه درد دارد ، بعضی از همین سر به نیست هایِ بی بازگشت! در روزگاری که آدم ها در یک پروفایل خلاصه می شوند و فراموش شان به یک لمسِ چند ثانیه ای بند است!
آدم هایِ وفاداری نیستیم ، زود دل می بندیم و زود فراموش می کنیم. کاش در دورانِ همان دفترخاطره هایِ قفلی ، جا مانده بودیم!
#کپی شده است



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/07/مبادا-گرفتار-شوی




وقتی دلتنگی و تنها( و همه هم اتاقیات مثل س خوابن :| )

درخواست حذف اطلاعات
خیلی سخته دلیل حال خوبه خیلیا باشی
ولی حال خودت همیشه اب باشه... _:چرا انقد پنچری؟(لعنتیا من همه انرژیمو گذاشتم واسه شما دیگه باتری خودم داره تموم میشه) نیازمند یک فری هاگ(free hug) هستیم...:(



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/08/وقتی-دلتنگی-و-تنها-و-همه-هم-اتاقیات-مثل-خرس-خوابن




قرار بود ننویسم...

درخواست حذف اطلاعات
قرار بود دیگر ننویسم
نه متن عاشقانه نه داستانهای تخیلی ام را
قرار بود از همه جا خداحافظی کنم
میخواستم از همه جا بروم
بعد رفتنت تازه فهمیدم چقدر وابسته ات بودم و
چقدر منتظر ماندن سخت است
اما...
:)))))
خدایا شکرت که دوباره net ام درست شد
وای ram گوشیم سوخته بود نتمم اب بود خیلی سخت بود این چند روز
خدایا شکرت!!!!
+من هیچ وقت ادم نمیشوم میدونم
واقعا راستی عاشقی چجوریه؟



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/05/قرار-بود-ننویسم




من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش...(+بعدانوشت)

درخواست حذف اطلاعات
هوا گرم بود.حوصله منتظر موندن برای اتوبوس رو نداشتم.
برای اولین تا ی دست بلند و سوار شدم.
صدای نوحه اش بلند بود و اذیتم میکرد.گرما کلافه ام کرده بود.
گفتم:میشه لطفا صداشو کم کنید؟
از داخل آیینه یه نگاهی بهم انداخت و کم کرد.تمام مسیر هر از گاهی از آیینه
یه نگاهی مینداخت بهم.یکم خودمو نگاه .
قضیه چیه؟مقنعه ام که خوبه...مانتومم که کثیف نیست...
دستی به موهام کشیدم و به راننده نگاه .پیرهن مشکی...ریش بلند...
عجب...
رسیدم خونه کرایه که معمولا ۳۵۰۰میشد دادم به راننده و خواستم پیاده شم
که گفت : خانوم کجا میری؟کرایه ۵۰۰۰ تومنه...
از لحنش خوشم نیومد...گفتم : من دیروزم اومدم همین بود...
راننده گفت :امروز شده این.
دو تومن دیگه دادم و منتظر موندم که بقیه شو بده که گاز داد رفت...
نه پیراهن مشکی که مثلا عزاداری رو بپوش...نه نوحه گوش بده...که شعور درک هیچکدومو نداری.فقط یاد میدی میشه راحت ریا کرد و مسلمان موند.
اون پونصد تومن برام ارزشی نداشت ولی واسه اونایی که خیلی ادعاشون میشه مسلمونن و ما به خاطر دو تار موی بیرونمون گنا اریم...خیلی افته حق الناس به گردنش باشه...
دین جای شعورو نمیگیره...

بایزید بسطامی ها انگار لای صفحه های کتاب فارسی گم شدن...موندن تو همون قصه ها
+ﺑﺎ ﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﺭﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﻎ ﻫﻤﻨﺎﻥ ﺁﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑ ﺭﺍ ﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺎﺩ ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﻫﺮﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨ ﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ، ﻣﻬﺮﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ . ﻫﻤﻮ ﻭﺍﻋﻆ ، ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﻦ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑ ﺧﺒﺮ ﻭ ﺑ ﺳﺮ ﻭ ﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/06/21/من-اگر-نیکم-و-گر-بد-تو-برو-خود-را-باش




چرا دنیا اینجوری شده؟؟

درخواست حذف اطلاعات
این بیانم واسه من داره بازی در میاره -_-
چهار ساعت تایپ میکنم دستم به paste میخوره همش میپره.
به درک!!
حالم خوب نبود داشتم ازین میگفتم که...
حس میکنم حال و احوالم ملتهب شده...بین یه عالمه اتفاق
ناگهانی گیر افتادم...تصادف...دلتنگی...آدمایی که دیر جواب پی و میدن
منم هی حالم بدتر میشه...هیچ جدیم نمیگیره. میگن چرا انقدر عصبی شدی...چرا بداخلاقی غر میزنی
چون هیچ نمیدونه من این سه ماه چقدر استرس تحمل .
هر ی جای من بود دیوونه میشد ولی من...
قضاوت شدم...بهم خندیدن...دوستیایی که فهمیدم یه رابطه سودجویانه
بیشتر نبوده...لحظه های پر تنش که فقط خودم بودم و خودم... تو این سه ماه بزرگتر شدم
عاقل تر و صبورتر شدم...به لطف همون آدمایی که زندگی رو برام تو یه دوره ای سخت و طعنه های بعضیاشونو هنوزم دارم میشنوم...
شاید بزرگترین درسی که گرفتم همین بود که
خیلیا تو لباس بره...گر بی رحمین
یا به عبارتی من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا(که الان میشه گفت آن آشنایان د)کرد.
و به خودم میگم نباید دوباره اشتباه کنم... اگه برای ی مهم باشی
حتی قبل حرف زدن میفهمه باید شونه هاشو بیاره جلو تا بهشون تکیه بدی
ی که خوابه رو میشه بیدار کرد...ولی وای به ی که خودشو به خواب زده



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/06/22/چرا-دنیا-اینجوری-شده




خداحافظ بیان(آقای رمانتیک و اغواگر حتما بخونن)

درخواست حذف اطلاعات
سلام خداحافظ بیان!؟حتی فکر بهش هم ناراحتم میکنه.
بی مقدمه و ادبی بازیای همیشگی میرم سر اصل مطلب
من یه بار وبمو حذف اونم از دست چند تا آدم بیشعور که واقعا ارزششو نداشتن و الان دارم غصه میخورم که چرا به خاطر آدمای بی ارزش تمام اون خاطرات رو پاک
دوستای خوبمو دوباره پیدا و دیدم بعضیا رفتن
بعضیا هم هنوز موندن
اما از دیروز دو نفر که وب هاشونو خیلی دوست داشتم انگار رفتن از بیان
یکی آقای رمانتیک یکی هم وب اغواگر
واقعا ناراحت شدم که اتفاق من واسه دیگران دوباره تکرار شده
واقعا بعضی آدما ارزش ندارن به خاطرشون حذف کنیم همه خاطراتمونو یا کم بیاریم و ناامید بشیم.
من که تنها دلخوشیم همین بیانه.یعنی نباشه من از غصه افسرده میشم
تنها جاییه که هیچ ازش خبر نداره و من راحت میتونم افکارمو با دیگران به اشتراک بزارم.و خب یاد هم گرفتم شجاع تر باشم گاهی بیخیال تر و آزاد تر باشم.انقدر خودمو سرزنش نکنم و وقتمو با افراد بیهوده تلف نکنم.
آقای رمانتیک اغواگر و خیلیای دیگه که فکر کنم حذف مثل دلژین و شاتوت و منصوره و آندرومدا...خیلی بچه های خوبی بودن حیف شد واقعا رفتن.از ب ذهنم درگیره.چرا همیشه در برابر حرفای دیگران کم میاریم؟
چرا به جای چسبیدن به اصل زندگی خودمونو درگیر حواشی میکنیم؟
واقعا ناراحت شدم...
امیدوارم افرادی که نام بردم بخونن اینو مخصوصا آقای رمانتیک و اغواگر امیدوارم برگردید یه روز .دلم براتون تنگ میشه :( +خودمم نمیدونم چرا ع پوکمون گذاشتم :||



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/06/24/خداحافظ-بیان-آقای-رمانتیک-و-اغواگر-حتما-بخونن




!!!happy my birthday

درخواست حذف اطلاعات
شهریوری که باشی
روز تولدتو باید خودت به خودت تبریک بگی
چون همه یادشون میره
یک شهریوری میخنده حتی اگر غم داشته باشه
یک شهریوری دوست خواهد داشت حتی اگر ش ت خورده
یک شهریوری اعتماد میکنه حتی اگر خیانت دیده باشه
یک شهریوری رفیق میمونه با همه نارفیقی ها
یک شهریوری دستت رو میگیره حتی اگر تو اوج رهاش
یه شهریوری سرش تو کار خودشه
ولی هیچ وقت فک نکن سر از کارات درنمیاره !
تک تک حرکت اطرافیانشو میبینه و تجزیه تحلیل میکنه ! حتی کوچیکترینشو !
ولی چون نمیخواد ابت کنه به روت نمیاره …!
یه شهریوری بی دریغ مهر میورزه،
مهربونیو جوری در حقت تموم میکنه که ندونی چه جوری جبران کنی،
اما لازم نیست کار سختی انجام بدی، فقط کافیه خوبیاشو ندیده نگیری و ترکش نکنی امروز تولدمو ایی بهم تبریک گفتن که...عجب...
+فقط تبریک گوگل!!عاشقتم!!



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/06/25/Happy-my-birthday




فقط خودت باش :)

درخواست حذف اطلاعات
همه این دورانو داشتن
استرس و افسردگی بعد از ج از والدین برای رفتن به
از بابام که داره بازنشسته میشه تا م حتی خودم
عادیه...
شما از یه محیط با برنامه مشخص وارد یه محیط جدید شدید که اصلا
برنامه و نظم خاصی نداره. :)))
تنها چیزیش که رویه نظمه ثبت نامه که متاسفانه نمیتونن تغییرش بدن. سردرگم میشیم...بارها به انتخابمون شک میکنیم و دودل میشیم...
نمیدونیم به حرف عقلمون باید توجه کنیم یا به ندای دلمون...
خلاصه هر چی به زمان رفتن نزدیک بشید استرستونم بیشتر میشه
و این دلهره تا یک هفته بعد از مستقر شدن تو خوابگاه ادامه پیدا میکنه
بعد از یک هفته کم کم میفتید رو روال کار...این مدل زندگی کم کم
براتون عادی میشه و شرایط رو راحت میپذیرید.
اما اینو بدونید هر چقدر بیشتر به خودتون سخت بگیرید و فک کنید
یه چیز خاصه و باید جور خاص رفتار کنید سخت تر میشه براتون
رمز موفقیتتون فقط یه چیزه : خودتون باشید.
اگه درس خوندنو دوست دارید بیفتید دنبال درس.اگه کارای هنری دوست دارید برید دنبالش. چون به هر حال این دوران میگذره.نکنه یه وقت واستون پشیمونی بمونه!
خلاصه...راز موفقیتو گفتم بهتون دیگه...خیلی هم استرس ندید به خودتون همه چیز حل میشه...زمان خیلی چیزا رو درست میکنه.
+از اندک ترم بودن شرمسار نباشید...ما همه یک روزی اندک ترم بوده ایم :)



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/06/31/فقط-خودت-باش




دو مصرع عشق

درخواست حذف اطلاعات
هرکه دو پیمانه زد همره مستان عشق
سر نکشد تا ابد از سرِ پیمان عشق



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/07/02/دو-مصرع-عشق




من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش...

درخواست حذف اطلاعات
هوا گرم بود.حوصله منتظر موندن برای اتوبوس رو نداشتم.
برای اولین تا ی دست بلند و سوار شدم.
صدای نوحه اش بلند بود و اذیتم میکرد.گرما کلافه ام کرده بود.
گفتم:میشه لطفا صداشو کم کنید؟
از داخل آیینه یه نگاهی بهم انداخت و کم کرد.تمام مسیر هر از گاهی از آیینه
یه نگاهی مینداخت بهم.یکم خودمو نگاه .
قضیه چیه؟مقنعه ام که خوبه...مانتومم که کثیف نیست...
دستی به موهام کشیدم و به راننده نگاه .پیرهن مشکی...ریش بلند...
عجب...
رسیدم خونه کرایه که معمولا ۳۵۰۰میشد دادم به راننده و خواستم پیاده شم
که گفت : خانوم کجا میری؟کرایه ۵۰۰۰ تومنه...
از لحنش خوشم نیومد...گفتم : من دیروزم اومدم همین بود...
راننده گفت :امروز شده این.
دو تومن دیگه دادم و منتظر موندم که بقیه شو بده که گاز داد رفت...
نه پیراهن مشکی که مثلا عزاداری رو بپوش...نه نوحه گوش بده...که شعور درک هیچکدومو نداری.فقط یاد میدی میشه راحت ریا کرد و مسلمان موند.
اون پونصد تومن برام ارزشی نداشت ولی واسه اونایی که خیلی ادعاشون میشه مسلمونن و ما به خاطر دو تار موی بیرونمون گنا اریم...خیلی افته حق الناس به گردنش باشه...
دین جای شعورو نمیگیره...

بایزید بسطامی ها انگار لای صفحه های کتاب فارسی گم شدن...موندن تو همون قصه ها



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/06/21/من-اگر-نیکم-و-گر-بد-تو-برو-خود-را-باش




من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش...

درخواست حذف اطلاعات
هوا گرم بود.حوصله منتظر موندن برای اتوبوس رو نداشتم.
برای اولین تا ی دست بلند و سوار شدم.
صدای نوحه اش بلند بود و اذیتم میکرد.گرما کلافه ام کرده بود.
گفتم:میشه لطفا صداشو کم کنید؟
از داخل آیینه یه نگاهی بهم انداخت و کم کرد.تمام مسیر هر از گاهی از آیینه
یه نگاهی مینداخت بهم.یکم خودمو نگاه .
قضیه چیه؟مقنعه ام که خوبه...مانتومم که کثیف نیست...
دستی به موهام کشیدم و به راننده نگاه .پیرهن مشکی...ریش بلند...
عجب...
رسیدم خونه کرایه که معمولا ۳۵۰۰میشد دادم به راننده و خواستم پیاده شم
که گفت : خانوم کجا میری؟کرایه ۵۰۰۰ تومنه...
از لحنش خوشم نیومد...گفتم : من دیروزم اومدم همین بود...
راننده گفت :امروز شده این.
دو تومن دیگه دادم و منتظر موندم که بقیه شو بده که گاز داد رفت...
نه پیراهن مشکی که مثلا عذاداری رو بپوش...نه نوحه گوش بده...که شعور درک هیچکدومو نداری.فقط یاد میدی میشه راحت ریا کرد و مسلمان موند.
اون پونصد تومن برام ارزشی نداشت ولی واسه اونایی که خیلی ادعاشون میشه مسلمونن و ما به خاطر دو تار موی بیرونمون گنا اریم...خیلی افته حق الناس به گردنش باشه...
دین جای شعورو نمیگیره...

بایزید بسطامی ها انگار لای صفحه های کتاب فارسی گم شدن...موندن تو همون قصه ها



منبع : http://misswriterslife.blog.ir/1397/06/21/من-اگر-نیکم-و-گر-بد-تو-برو-خود-را-باش