استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

دفتر هذیان تب عشق

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ دفتر هذیان تب عشق از بلاگ دفتر هذیان تب عشق دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



چراغ راه

درخواست حذف اطلاعات
از برکات دیگر سفرمان این بیت است ... که شعر کامل اش را در انتهای متن می آورم. رندان تشنه لب را آبی نمی دهد گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت خاصه که در این سفر سخت درگیر لغتی شدم که بنظر می رسد رموز پنهانی را درون خود دارد. حق رموزی که به همین راحتی بدست نمی آیند ولی ردپای خود را در تک تک لحظات زندگی مان می گذارد. علی و مع الحق والحق مع علی رابطه ی ائمه اطهار و حق رابطه ی حسین و حق کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که یا رب مباد را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/394




شمع جماعت

درخواست حذف اطلاعات
نمی دانم تکنولوژی را باید قدر دانست یا سرزنش کرد... اگر نبود؛ خیلی از این اتفاقات را تجربه نمی کردیم و خیلی دیگر از این صحنه هارا ب فراموشی می سپردیم ... حالا ک هست؛ یادش را همیشه کنار خودت می بینی و حس می کنی اما تعارف ک نداریم، یادش مهم تر تر است یا خودش؟ حالا هزاری هم یاد یار او باشی، چ فایده کند؟ اصلا یاد او چون از خود او سرچشمه گرفته تسکین می دهد و اگر به او منجر شود مطلوب است والًا ک حکماً مثل خاراندن زخم است. بازهم نمی دانم؛ تکنولوژی را باید قدر دانست یا سرزش کرد؟ این هارا گفتم ک این را ثبت کنم: حالا بزرگ شده برای خودش ... مردی شده



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/395




ریزش پاییزی

درخواست حذف اطلاعات
=)) خوابشو دیدم. بعد تازه توی خوابم بهم گفت ک خوابتو دیدم. منم چون خوابشو دیده بودن بهش گفتم اتغاقا منم خوابتو دیدم. برگ هامون ریزان شد از خواب دیدن هامون. [ قیافه ی متعجب اش رو هنوز در ذهن دارم] بعد من ک از خواب بیدار شدم و فهمیدم خودمم خواب بودم، دوباره برگام ریخت... :)) :(( این حجم از رددادگی بی سابقه بوده ...




منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/396




اکثرهم لا یعملون

درخواست حذف اطلاعات
فضای اسفناکی است. بوی تعفن می آید. به مثال آبی راکد. به مثال مدعی بی عمل. به مثال من. مگر داریم اصلا ؟ عالم ب خود ندیده شیعه ای چنین. امشب در جلسه ی ، موضوع "درس آموزی از سیره ی حسن عسکری (ع)" بود و مهر تائیدی شد بر نالایقی های من. یا جایی نگو مرید و شیعه ی مولایم یا ک جریانی در خود ایجاد کن تا از این رکود تعفن برانگیز خارج شوی. حرف از رندان تشنه لب و ولی شناسان هم نزن؛ لطفا.


پ.ن: خدایا! کمک.



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/397




چراغ راه

درخواست حذف اطلاعات
از برکات دیگر سفرمان این بیت است ... که شعر کامل اش را در انتهای متن می آورم. رندان تشنه لب را آبی نمی دهد گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
خاصه که در این سفر سخت درگیر لغتی شدم که بنظر می رسد رموز پنهانی را درون خود دارد. حق رموزی که به همین راحتی بدست نمی آیند ولی ردپای خود را در تک تک لحظات زندگی مان می گذارد. علی و مع الحق والحق مع علی رابطه ی ائمه اطهار و حق رابطه ی حسین و حق کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که یا رب مباد را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت





منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/394




حتی وقتی نیستی

درخواست حذف اطلاعات
چرا از عطر استفاده می کردید و بعضا می کنید ?! چرا عذاب می دهید مرا ? حتی وقتی نیستید .. چهارشنبه های این ترم، ترم پنج را می گویم، از صبح که می روم سرکلاس بوی عطر می آید. نه آن عطر های معمولی که همیشه هستند. بوی عطر اوو می آید. نه فقط در کلاس اول ... در تمام کلاس های چهارشنبه، از صبح تا بعد از ظهر، بوی عطر او می آید. چند هفته اول شک داشتم ک نکند خیالاتی شده ام اما دیگر مطمئن ام. هنوز پیدا ن که کیست آن شخص ... نه که پیدا ش سخت باشد ها ... بحث این است ک نشناسم اش بهتر است ... چهره اش را نبینم بهتر تر است. مطمئن ام شبیه او نیست... فقط برحسب اتفاق عطرش را شبیه او انتخاب کرده... همین. گفتم بر حسب اتفاق ... =)) یاد اولین روز سال سوم دبیرستان افتادم... وقتی خیلی خیلی اتفاقی فردی به نام حقیرمددی با آن شباهت اتفاقی را دیدیم :)) اتفاق است دیگر ... منتهی نمی دانم چرا اندکی با ما عناد دارد. اصلا بیا خوش بین باشیم خان، نیمه پر لیوان را نگاه کنیم... اینها موهبت اند ... موهبت فراموش ن . حتی وقتی نیستی ...







منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/391




ثمره جوانی

درخواست حذف اطلاعات
یک فرد، یک گروه، یک تیم، یک ارگان و یا حتی یک ستادی باید باشد تا این را به من نوجواان بفهماند. تاکید می کنم به من نوجوان. اصلا کاری به فلان رفیق شفیق ام ندارم. اصلا کاری به بچه های هم ندارم. اصلا به هیچ یک از این جوان هایی که هر روز دز کوچه و خیابان می بینم کاری ندارم. فقط له خودم کار دارم؛ که نکناد یک روزی این مرز زا گم کنم. اقبال لاهوری از جانب ایجاز و اختصار چنین می گوید: هردو به منزلی روان هر دو کاروان عقل به حیله می برد عشق بَرَد کشان کشان



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/392




نشانه

درخواست حذف اطلاعات
ایران _عراق_ _فرانسه کار مشترک ارائه شده. تا بعد ...



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/393




حتی وقتی نیستی

درخواست حذف اطلاعات
چرا از عطر استفاده می کردی ?! چرا عذاب می دهی مرا ?



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/391




حتی وقتی نیستی

درخواست حذف اطلاعات
چرا از عطر استفاده می کردی ?! چرا عذاب می دهی مرا ?



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/391




بی شمار را چه نویسم

درخواست حذف اطلاعات

با تشکر از آقای رحیم نواز



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/390




من آ

درخواست حذف اطلاعات
با این شعر سعدی یاد " من او" افتادم.
"من عَشَق فَعَف َّ ثم ّ مات َ، مات َ شهیداً."
ی که عاشق شود و عفت و پاکدامنی پیشه کند سپس بمیرد همانند شهید از دنیا رفته است.




منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/388




لوپ

درخواست حذف اطلاعات
هنوز که هنوز است بعد از گذشت این همه روز باز هم گاهی اوقات دلم می خواهد ببینمش. اگر نشد صدایش را بشنوم. گوشی را بر می دارم که کاری م. شماره ها را یکی پس از دیگری وارد می کنم. خیلی به این فکر نمی کنم که چه می خواهم بگویم. بیشتر این قضیه درگیرم می کند که چرا زنگ می زنم ? فکر ... فکر ... فکر ... _ خب معلوم است دیگر ... احوالش را می پرسی و تمام ... _احمق خان .. ک. ادم ک نمی خواهی بکشی ... فقط صدایش را می خواهی بشنوی... تماام _ کار دل است دیگر... الاان زنگ نزنی ... فردا می زنی ... من می شناسمت تورو... تمااام. _ مشخصه که دلتنگی بی تاب ات کرده حاج ... تو رنگ را بزن خدارا چه دیدی شاید اصلا همین امروز هم دیدی اش ... تمااااام. _هی احساسی باز دوباره تو هوایی شدی واسه ملت ... جمع کن بابا این لوس بازیا رو ... تماااااام. _ تا آ عمر هی تو ازون خبر بگیر ... باشه ?! ... یکی دو تا هم نیستن که ... کاروان سراست... تماااااام. _این بود بندگی بندگی ات? اینگونه از هر تعلقی ? ... فقط معبود معبود که می گفتی؛ همین است ? چقدر تو وارسته ای بابا ...
فکر است دیگر نه مرز و محدوده دارد ... نه حرمت و شعور ... از محل تماس گوشی می روم سری به گالری می زنم ... ع ی چند را مرور می کنم و چندی بیت ...
چه آفریدی آ خدا !!




منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/389




لم تکن

درخواست حذف اطلاعات
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع) إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ فَکَأَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلَامُ.» این را که می خوانم گریه ام می گیرد. علی الظاهر به خاطر است اما واقعا دلم به حال خودم می سوزد. هرچه بیستر فکر می کنم راجع به این جمله، بیشتر گیج می شوم. یا ا ... خودت راه را روشن کن، خودت دستگیری کن. دعای کمیل اللَّهُمَّ عَظُمَ بَلاَئِی وَ أَفْرَطَ بِی سُوءُ حَالِی وَ قَصُرَتْ (قَصَّرَتْ) بِی أَعْمَالِی وَ قَعَدَتْ بِی أَغْلاَلِی وَ حَبَسَنِی عَنْ نَفْعِی بُعْدُ أَمَلِی (آمَالِی) وَ خَدَعَتْنِی الدُّنْیَا بِغُرُورِهَا وَ نَفْسِی بِجِنَایَتِهَا (بِخِیَانَتِهَا) وَ مِطَالِی یَا سَیِّدِی فَأَسْأَلُکَ أَنْ لاَ یَحْجُبَ عَنْکَ دُعَائِی سُوءُ عَمَلِی خدایا! بلایم بزرگ شده و زشتی حالم از حدّ گذشته و کردارم خوارم ساخته و زنجیرهای گناه مرا زمین گیر نموده و دوری آرزوهایم مرا زندانی ساخته و دنیا با غرورش و نفسم با جنایتش و امروز و فردا م در توبه مرا فریفته، ای سرورم از تو درخواست می کنم به عزّتت که مانع نشود از اجابت دعایم به درگاهت.



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/387




من آ

درخواست حذف اطلاعات
با این شعر سعدی یاد " من او" افتادم. من عَشَق فَعَف َّ ثم ّ مات َ، مات َ شهیداً. ی که عاشق شود و عفت و پاکدامنی پیشه کند سپس بمیرد همانند شهید از دنیا رفته است.




منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/388




لم تکن

درخواست حذف اطلاعات
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع) إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ فَکَأَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلَامُ.»
این را که می خوانم گریه ام می گیرد. علی الظاهر به خاطر است اما واقعا دلم به حال خودم می سوزد.
هرچه بیستر فکر می کنم راجع به این جمله، بیشتر گیج می شوم.
یا ا ... خودت راه را روشن کن، خودت دستگیری کن. دعای کمیل
اللَّهُمَّ عَظُمَ بَلاَئِی وَ أَفْرَطَ بِی سُوءُ حَالِی وَ قَصُرَتْ (قَصَّرَتْ) بِی أَعْمَالِی وَ قَعَدَتْ بِی أَغْلاَلِی وَ حَبَسَنِی عَنْ نَفْعِی بُعْدُ أَمَلِی (آمَالِی) وَ خَدَعَتْنِی الدُّنْیَا بِغُرُورِهَا وَ نَفْسِی بِجِنَایَتِهَا (بِخِیَانَتِهَا) وَ مِطَالِی یَا سَیِّدِی فَأَسْأَلُکَ أَنْ لاَ یَحْجُبَ عَنْکَ دُعَائِی سُوءُ عَمَلِی خدایا! بلایم بزرگ شده و زشتی حالم از حدّ گذشته و کردارم خوارم ساخته و زنجیرهای گناه مرا زمین گیر نموده و دوری آرزوهایم مرا زندانی ساخته و دنیا با غرورش و نفسم با جنایتش و امروز و فردا م در توبه مرا فریفته، ای سرورم از تو درخواست می کنم به عزّتت که مانع نشود از اجابت دعایم به درگاهت.



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/387




آ شب

درخواست حذف اطلاعات
بسم رب الحسین شب آ ؛
از برکات ابن ده شب این که کمی با خودم جنگیدم. خوبیه مغلوب شدن و ش ت خوردن اینه که برای پیروزی حریص تر میشی و بیشتر تلاش می کنی، بهتر از اون اینکه در این گونه جنگ ها دشمنت خودتی و باید با بخشی از خودت مقابله کنی. امیدوارم این ممارست هارو بتونم ادامه بدم. از برکات دیگر این ده شب کتاب "مسأله ی شناخت" اثر آن گرانقدر بود ک انشالله بزودی خلاصه اش رو هم ارائه می کنم. یه مساله ی دیگه هم هست که به عنوان رزق مطرح میشه و خودش خیلی شب منبر داره ولی در همین حد بگم که رفیق خوب هم جزو رزق های بسیار ارزشمنده محسوب میشه. مخصوصا این که دستتو بگیره و مجلس ای بهت معرفی کنه که محتوا داره.
امسال به لطف این رزق رفتیم پیش یه ی مثل آقای زرین و کلاس قران شان ... یک آیه را انتخاب کرده و 10 شب را حول اش بحث می کنند ... بسطش می دهند و گریزی هم به آیات دیگر قران یا روایات متعدد می زنند. آیه ای که من حداقل خیلی خاطره دارم باهش :) مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا شایان ذکره که اسدی گرمارودی هم شاگرد آن گرانقدر بوده اند. سعی می کنم که خلاصه ی این ده شب رو هم کامل کنم و بذارم اش یه جایی. در این چند جلسه با شاعری جدید آشنا شدم به نام عمان سامانی. فعلا در همین حد ! یکی دو تا مثال هم دارم برای بحث جنگ درونی که اول متن درموردش گفتم ...
اولیش این بود که می گقتن عمر سعد در جواب نامه ی گفته: حسین! من می دونم تو برحقی .. من حقانیت تو برام مثل روز روشنه ولی نمی تونم از ملک ری بگذرم. می گفتن که همه ی ماها یه ملک ری در زندگی مون داریم. باید جدا شد! دومیش هم حاج آقای عالی تو چیذر گفتن در مورد اینکه در تنگنا های زندگی کم نیاورید: حاج اسماعیل می گفت: خدا یک تار، یک تور و یک تیر دارد. با تار، تیر و تور خودش، آدمها را جذب می کند . مجذوب خودش می کند . تار خدا ، قرآن است . نغمه های آسمانی است . خیلی ها را از طریق قرآن جذب خودش می کند . خیلی ها را با تور خودش جذب میکند . مثل مراسم اعتکاف و مراسم ماه رمضان و شب قدر . تیر خدا همان بارهای مشکلات است . غالب آدمها را از این طریق مجذوب خودش می کند . اولیاء خدا برای این مشکلات لحظه شماری می د.




منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/385




صیدی

درخواست حذف اطلاعات
چه کرده ای که من تیز چنگ چشم دریده میان این همه آهو دل شکار ندارم



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/386




اللیل

درخواست حذف اطلاعات
لیلی ((اللیل تاریخ الحنین,وأنت لیلی)) ــ
قلتَ لی,وترکتنی
وترکت لی لیلی ولیلک باردین ...
وسوف یوجعنی الشتاء وذکریاتک
سوف یوجعک الهواء معطراً ب بقی لا بأس!
سوف أحب أول عابر
یبکی على امرأة رمته إلى الهباء کما فعلت
سنعتنی أنا والغریب بلیلنا ونضیئه.
سنؤثث الأبد الصغیر... سننتقی
أنا والغریب سریرنا وشعورنا بعنایة
ولربما نتلو معاً أنا والغریب
قصیدة الحب ی أهدیتنی:
((واللیل تاریخ الحنین وأنا لیلی))



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/382




اول شب

درخواست حذف اطلاعات
بسم رب الحسین
شب اول؛ مرز بین پیروزی و ش ت یک لحظه است. لفظ غلبه یا مغلوب شدن را هم می توان بکار برد اما برای آن "لحظه" جایگزینی ندارم. شاید بتوان حرکت بر روی لبه ی تیغ را مشابه این اتفاق قلمداد کرد اما باز هم بنظرم تمام اتفاقات در همان یک لحظه می افتند. تمام ک در واقع یعنی بقیه ی ماجرا می شود نتایج آن یک لحظه و وای بحال انی که ... چرا ان !! ... وای بحال ی ک در آن یک لحظه اشتباه انتخاب کند. بنظرم سالها تلاش باید تا بتوان در این تصمیم گیری های لحظه ای پیروز میدان شد. سالها باید تمرین کرد تا به موقع و در لحظه ی مناسب بر خودمان غلبه کنیم. و چقدر شیرین است طعم این پیروزی. باید اعتراف کنم شب اولی را مغلوب بودم؛ و ب همین واسطه مغموم.



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/383




علی الباطن

درخواست حذف اطلاعات
الان در خوشحال ترین و سرحال ترین ح مم ... یه زنگ گاهی وقتا می تونه تمام زندگی رو زیر و رو کنه ... یه تی مثلا برگردوندنم ب خونه شاید یه بعضا ... intouchables این ک کجا پرشده بود و زبانش مال کجا بود و موسیقی های متن اش و حال خوب و ۲۰۶ های توی و کارای غیر منتظره ی شخصیت اصلی و ب بیانی کله بازیاش ... اینا همه اش دست بدست هم می دن تا شاکر مسروری باشم. ولی کاش او هم بود ... کاش می شد دنبال او هم برویم ... برویم درب خانه ی شان ... بیاید درب خانه ی مان ... سوارش کنیم ... سوارمان کند... بیرونی ... فوتبالی ... کوهی ... کاش مثل شش سال یا هفت سال پیش بود ... با هم بحث می کردیم ... به هم تیکه می نداختیم ... اون می گفت یادته فلانجا در فلان صحنه جلوش فلان جور رفتار کردی ... و بعد با هم نمادین اظهار تنفر می کردیم ... هم او دوستش داشت ... هم من دوستش داشتم ... هردو هم این موضوع را می فهمیدیم ... ولی غرورمان نمی گذاشت ک ب زبان بیاوریم ... کتمان می کردیم =))) کاش او هم بود ... الان کمتر خوشحالم ... ولی وقتی به یاد می اورم قدیم را و این که نمی دانستم اینده چ می شود ... امید وار می شوم ... نمی دانم شاید هفت سال دیگر ... خدارا چ دیدی ... شاید شد ... =) :)



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/381




علی الظاهر

درخواست حذف اطلاعات
ناراحت نیستم ولی خب اگر ظاهرم را ببینید با اندکی دقت می فهمید ک سرحال و قبراق هم نیستم ... گیج شده ام ... سر در گم ... پریشان .... مستأصل ...



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/380




کارارزنده

درخواست حذف اطلاعات
پیروی اون ماجرای ماه و نگاه، یه سری کارهای ارزنده رو پیدا همون شب و حیفم امد ک اینجا نباشن. شایان ذکره ک اینها احتمالا هیچ کدومشون از دست إدیت در امان نموندن و بازهم با این وجود قابل ستایش اند بنظرم. ماه۲ماه۱ماه۳ماه۵ماه۶ماه۴ماه۸ماه۷۰ماه۱۲ماه۱۱ماه۱۴ماه۱۳ماه۱۰



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/378




غریب

درخواست حذف اطلاعات
همیشه احساساتی در طول زندگی وجود دارند که تجربه ی اونها برای آدم حیرت انگیزه. اما چندیست فارغ از این حیرت دچار احساسی شدم که غم انگیزه بیشتر برام. وجود این احساس رو جدیدا خیلی زود متوجه می شم و من رو خیلی سریع درگیر خودش می کنه. میشه نام غربت رو روی این قضیه گذاشت. اما آن بخش از کار ک غم را وارد داستان می کند اهمیت اش خیلی بیشتر است. من چندیست ک در بین نزدیک ترین آشنایانم احساس غربت می کنم. غربت از نظر لغوی یعنی دور افتادن از شهر و دیار خویش. بازهم نظرم همان است که بود. وقتی میان جمع هایی که برایم نزدیک ترینند احساس تنهایی می کنم معنی اش می شود همین دیگر ... غربت ! احساس فاصله ای بسیار دورتر از قبل نسبت به خیلی ها پیدا کرده ام که ناجوانمردانه در حال مکیدن خون رابطه هایم با آنها است. در یافتن علل این حال غریب باید بگم که وقتی زندگی ام رو کندوکاو می کنم و سعی می کنم به شالوده ی اون دست پیدا کنم متوجه یک خط راهنما می شم؛ یه خط پیش فرض که فعلا برای توصیف اش خیلی واژه ی مناسب تری ندارم. من با مقایسه ی نه چندان عمیق خودم، خط راهنمام و احتمالا دیگران دچار این غریبی می شم .البته ناگفته نماند که ظهور و نمود اینگونه حالات درونی - خواه ی ویه و فقط از طرف من و خواه از هر دو طرف- در رفتار فی ما بین من و دیگران قابل مشاهدست و وما این گونه نیست که رابطه ای بدون نمود های ظاهری و فقظ برمبنای اختلاف در خطوط فکری، کم رنگ و کم رنگتر شود. نمی دونم برای رفع این واژه های غربت و غریبی باید کجای مرز بایستم و پافشاری کنم. باید بر کدام لبه ی این واقعه حرکت کنم که کمتر ... که بیشتر ... که هرچه من کمتر ... که هرچه او بیشتر ...


شعر این ماجرا هم اینجوری به دست حقیر رسید،
خیره ام به قاصدک! این گیاه غریب که پس از مرگ به راه می افتد ... . . شاید جواب هم همین است! قاصدک



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/375




اشتراک صدساله

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه ب لطف گردش این به دور آن و آن به دور آن یکی مطمئن ام که او هم ب کمی به ماه خیره شده. امیدوارتر می شوم به زندگی وقتی به این ماجرا فکر می کنم. همین که ما، در زمان ی ان ولو مکان غیر ی ان، به یک نقطه خیره شدیم روح می بخشد کالبدم را. :) حتی این نکته ک تا سالها بعد دیگر اینقدر طولانی ما باهم به یک نقطه خیره نخواهیم شد شوق برانگیز است. ب امید آنکه بعدی ها این هارا بخوانند و بفهمند ک پدرشان، پدر بزرگشان و یا حتی پدر پدربزرگشان؛ چه دیده و با چه انی دیده و انتظار بکشند ک آنها را هم این اتفاق بیافتد. حالا فرقی نمی کند ماه می خواهد سرخ باشد ... سفید باشد ... تیره تر باشد .. اصلا نباشد ... فرقی بحال من نمی کند وقتی مطمئنم ک او هم دارد همانی را می بیند ک من ... او هم همان نوری را دریافت می کند ک من ... او هم کنار ماهش، مریخی را دارد ک من ... اما اما مطمئن نیستم وقتی به ماه نگاه می کند، همانی را بخاطر می آورد ک من ?!

هست از پس گفتگوی چون برافتد نه تو مانی و نه من





منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/376




حمق عیان

درخواست حذف اطلاعات
شمارا نمی دانم. اما من از اینکه ی روبه رویم به گونه ای باشد و پشت سر من گونه ای دیگر رفتار کند، خیلی بیش از حد عصبانی می شوم. بدتر از این هنگامی است که عزیزان مارا برابر با آن حیوان نجیب فرض کرده و متصوراند ک این فهم فقط متعلق ب خودشان است. هرچه من با صداقت بیشتر ... این جماعت لازم الشعور دریده تر ... برنمی تابم چنین خودخواه بودنت را مرد ... برنمی تابم این ک خودخواهی تان را به نمایش می گذارید. یاد آن زمان افتادم ک برادر عزیرمان ع های چنین و چنانش را به انضمام اخبار مربوطه پخش می کرد. این کاری ک شما کردید هم کم ندارد از آن. کی می خواهیم یاد بگیریم ک نباید با کارهایمان دیگران اذیت کنیم .... ?! کی می خواهیم یاد بگیریم ک نباید دیگران را فرض کنیم و احساسات مان را اینقدر بی مهابا ب اشتراک بگذاریم ?! کی میخواهیم این سوگلی پروری را کنار بگذاریم ?! کی احمقانه تبعیض قائل نخواهیم شد ?! و با اصرار بر این حماقت پافشاری نخواهیم کرد ?! کی برابری را دنبال خواهیم کرد بی ان که شعارش را بدهیم و ادایش را در بیاوریم ?!
پ.ن: هر بار ک چنین می کنید، فرقی در علاقه ام ایجاد نمی شود. فقط از چشمم می افتید ... کمی پایین تر :|||



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/377




آهار و شکراب نود و هفت

درخواست حذف اطلاعات
اتفاقه دیگه می افته ... اونم دوربینه دیگه می ندازه ... نمی فهمه ک ... من یه چرتی گفتم ... یه تیکه ی یخ انداختم ... فقط او شنید و نمی دانم چرااا ولی شروع کرد به خنده شدید ... نگاش و از خنده اش خندم گرفت ... یه ح ی داشتم ... شایدم داشتیم ... بالاتر هم این اتفاق افتاد، دم آبشار ... باز هم فقط او فهمید ک چ گفتم :)
خیلی وقت ها ممکنه من یه چرتی بگم ... یه چرتی ک هیچ نفهمه ... ولی وقتی می فهمن خیلی جالب انگیز میشه.
ما
ما

خدا این برنامه های پر جمعیت رو افزایش بده انشالله ... بقیش اضافیه ... والا
آهار شکراب 97



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/374




امتحان

درخواست حذف اطلاعات
سوال اول چندگزینه ای الف) احتمالا در هر نفس من حکمتی هست.ب) به قطع در هر نفس من حکمتی هست.ج) باید در هر نفس من حکمتی باشد.د) کاش در هر نفس من حکمتی باشد.سوال دوم تشریحی از چه ی بخواهم که نفس ها و لحظه هایم را مراقبت کند?



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/363




داغ دوستان

درخواست حذف اطلاعات
ماجرای امروز در واقع از دیروز شروع شده بود و امروز به پایان رسید.دیروز ختم پدر یکی از هم دوره ای ها بود. یه قرار نسبتا دست جمعی برای حضور در مسجدی که چندی قبل ختم پدر آی بهیزاد رو تجربه کرده بود، گذاشتیم و با معدودی دیگر از عزیزان رفتیم تا بلکم در غمش سهمکی داشته باشیم. از صبح اش در گیر این مسئله بودم که چرا و چگونه بزرگترها به این راحتی صحنه رو ترک میکنن.در تنگناهای ذهنی خودم به این نتیجه رسیده بودم که کم کم باید یه پاسخ مناسب برای این شرایط پیدا کرد و به بیان دیگه جبرا محکومیم به عادت ... توی ماشین به محمد مهدی ملک گفتم و اونم اظهار داشت که به همین نتیجه رسیده !! عصبی تر شدم، حقیقتا ناخودآگاه من نمی خواست ... نمی خواد .. باور کنه که مرگ فرایندیست م م به اجرا و غیر قابل انکار. رفتیم تو مسجد البته که نه در فضای مسجد به معنای عام، به نوعی وارد سالن امفی تئاتر شدیم و بعد از کلی ارائه حزانت و قرائت صفحاتی چند از کلام الله مجید کناار دستیمون زد تو پهلوم که حاجی، ممد امد. امد نشست کنار ما ... سلام و احوال هارو که رد و بدل کردیم زد ب سرم با او هم دغدغه رو مطرح کنم،ب امید آنکه که او کمی ترمیم کند اقبال را ! گفتم مث که کم کم باید عادت کنیم به این اتفاقات. _ به چی !؟_ به رفتن بزرگترا ... _ من که همچین قصدی ندارم ... فلذا آروم تر شدم ... ریسپانس عادی داشت محمد بر ع قبلی. خلاصه این فکر مرگ و میر نامردی نکرد و نه تنها ب حاضر بود که صبح امروز هم با ما بیدار شد. سکانس دوم از اونجا شروع میشه که سه چهار ماه پیش مهدی موحدخواه یه لطفی کرد ای اسکار رو ریخت تو این کوفتیا داد دست ما. منم ریختم رو ناکجاآباد درایو کامپیوتر... آ ین ی که ازونا مونده بود همین امروزیه بود که دیدیم. امروز به من س بودن تمام ایمیل های یه نفرو که فایل اتچ دارن باز کنم و فایل هاشو کنم، سرعت اینترنت هم پایین در حد اعشار کیلوبایت. خب قبول کنیم موقعیت مناسبی بود که در لا به لای این های فوق پر سرعت منم رو ببینم. حتی از موضوع هم خبر نداشتم و همین جوری این بیل بیلک موس رفت رو فایلش.still alice جالبیه کار اینجاست که دیدن این همراه شد با مراسم تولد آی طبسی. که توسط عزیزان ما در صحنه به طور "برخط" گزارش می شد. ووای وای ... چشمتون روز بد نبینه. فکرای دیروز یه طرف این ه یه طرف دیدن ع های جناب طبسی هم یه طرف.طاقت نیاوردم و همون جا دم ب دم دامنم از دست برفت. های های گریه بحال مسجودی، alice ، آی طبسی و احتمالا خودم ... نمی تونستم کنترل کنم خودمو ... ذهنم نمی تونست هضم کنه تاثیر زمان و متعلقات شو بر انسان ها ! بعدشم یه سر درد حرفه ای امد سراغ م و در نهایت سرمو گذاشتم رو میز و خو م... یه خواب پر تلاطم در امواج تفکرات طوفان زده ماجرای امروز ساعت چهار چهار ونیم با خوردن یه لقمه نون و یه شکر ناقص به خاطر حداقل های سلامتی تموم شد. لکن هنوز می ترسم ...به جان رساند مرا داغ دوستان دیدن چه دلخوشی خضر از عمر جاوران دارد ؟



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/365




قالوا سلاما

درخواست حذف اطلاعات
یک روز می رسد که می آیم کنارت می نشینم یک دنیا باهم می خندیم بپاس تمام مرا فهمیدن هایت بعد از آندرآغوشت می گیرم و یک دل سیر گریه می کنم بشکایت از تمام مرا نفهمیدن هایشان بارالهی مرا ب خودت برسان



منبع : http://memorabilia77.blog.ir/post/366