استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

وبلاگ آپلود سنتر ویکی آپلود

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ وبلاگ آپلود سنتر ویکی آپلود از بلاگ وبلاگ آپلود سنتر ویکی آپلود دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



فاطی جون! گل طبیعیش قشنگه!

درخواست حذف اطلاعات
همیشه می گفت : فاطی جون ، گل طبیعی ش قشنگه ! این گل پراستیکیا که گل نیستن! و مادرم هم در جوابش می گفت: چشم ...
و او ، یک لبخند می نشاند روی لب های چروک افتاده اش و مثل همیشه این گونه تشکر می کرد : خدا خیرت بده!
از همان روز ها بود که مادرم ، تمام گل های سرخ و صورتی خانه را که نه رشد می د و نه پرمرده می شدند ، جمع کرد و در آغوش انباری خانه مان انداخت ... بعد ، دست های کوچک و سفید دختری به نام من را در دستش گرفت و برد بازار ... بازاری که پر بود از گل هایی که هم رشد می د هم پژمرده می شدند ...
در پایان ید ، چشمم افتاد روی گلدان کوچکی که یک گیاه تیغ دار ، درونش نشسته بود ... به زور مادرم را سمت مغازه کشاندم و با هزار بدبختی راضی اش آن را برایم ب د ...

دوستش داشتم چون مثل گل های دیگر ، ریا کار و رنگی نبود ... چون مثل آنها نمی شد راحت به آن دست زد .... چون هیچوقت از نبود آب گله نمی کرد و بی خیال بود ...
خلاصه اینکه ، الان ، سال ها از آن روز می گذرد ... مادرم همسن شده و در آسمان ، تبدیل به یک ستاره ی سبز شده که با گل های قرمزش ، آسمان را پر می کند از بوی رز...
و من ، کنار گلی زندگی می کنم که از جهان گل ها ، طرد شده است و در آغوش اتاقم ، نفس می کشد ...

* یه متن خوب واسه شما گل دوستا :)



منبع : http://maarja.blog.ir/post/فاطی-جون-گل-طبیعیش-قشنگه




یک ع بگیریم ؟ :)

درخواست حذف اطلاعات
دوربینم را دستم گرفته بودم و برای خودم میان خوشه های گندم ، قدم می زدم ...
بچه تر که بودم ، از این جور مزرعه ها می ترسیدم . دلیلم هم قانع کننده بود : معلوم نیست بین این خوشه های خوشگل ، چه ه ی زشتی پنهون شده!


اما حالا که بزرگ شده ام ، حالا که چشمم شده سوژه یاب برای عکاسی حالا که هیچ منظره ی زیبایی از نگاه تیزبین دوربینم ، پنهان نمی شود ...
دلم را می زنم به دریا ( شما بخوانید مزرعه) و از خوشه های طلایی که همیشه موضوع انشا کودکی هایم بودند ، ع یادگاری می اندازم و لبخندشان را در قاب کاغذ ، ذخیره می کنم ...
- تبسم!
صدایش ، از میان همهمه ی باد و قار قار کلاغ ها مثل یک موسیقی آرام روی گوشم نشست و تبسم روی لب های منی نشاند که نامم تبسم است ...
بر گشتم ... دستم را کنار لبم گذاشتم و داد زدم : جانم؟

لبخندش از همان فاصله هم معلوم بود ... - بیا ....کارت دارم ...
مگر می شد او بگوید کارم دارد و من بگویم ، نمی آیم!؟ بی خیال دوربین و منظره ! پیشش رفتم . یک لیوان چای دستش بود و یک لبخند روی لبش ...

-جانم؟
لیوان پراز چای را بالا آورد و مثل همیشه گفت : الان یه چایی داغ و لب سوز می چسبه . نه؟
خندیدم و گفتم : معلومه !.
دستم را سمت لیوان دراز تا بگیرمش ، که دستش را عقب کشید ... ابرویی بالا انداخت و گفت : نچ نچ نچ! اول ع ، بعد چایی لب سوز! هوم ؟ دست دراز شده ام را مشت و گفتم : آفرین! به تو میگن مرد زندگی!
خندید و دستش را دور کمرم انداخت ... با آن یکی دستش چای را بالا آورد وگفت : خانوم عکاس بجنب! سوژه می پره ها!

دوربین را بالاگرفتم . از آن لبخند های معروفم را زدم و دکمه اش را فشار دادم عمل نکرد ...

لبخندم را گشاد تر و دوباره امتحان ولی باز هم ... نه! لبخندروی لبم ولو شد ... پرسید : -چرا ع نمی گیره؟ - نمیدونم .... وایسا ببینم چشه!

دوربین را پایین آوردم و بارها امتحانش اما انگار لج کرده بود با ما ... نفسم را محکم بیرون دادم رو به او که منتظر بود گفتم : نه خیر! این باهامون لج کرده ...

خندید و گفت : غصه نخور خانوم ... درست میشه - نه بابا ... درست نمیشه ... اه . چاییمون یخ ک... خواستم جمله ام را تمام کنم که ناگهان آسمان غرید ...


هر دو سرمان را بالا گرفتیم ... نور رعد و برق روی صورتمان نشست ... همزمان با هم خندیدیم او گفت : بفرما اینم ع ! و من گفتم :و چه ع ی بهتر از ع ی که خدا انداخته؟! و بعد دوتایی ، زیر نم نم باران ، چای لب سوزمان را نوشیدیم...







منبع : http://maarja.blog.ir/post/یک-عکس-بگیریم




بیا در رویا غرقت کنم ! بیا!

درخواست حذف اطلاعات
فرض کن یک قایق چوبی _ از آنها که در ها دیده ای _داشته باشی وسط یک دریاچه ی وسیع که سطحش پر از برگ های سبز و نارنجی است و رنگش ، تیره و مخوف!
آن گاه ، هر وقت مادرت گیر داد : چرا دستاتو قبل غذا نشستی و یا پدرت گفت : پاشو برو سر درسِت بچه! و برادر بزرگت دستور داد : برو اون وسیله رو واسم بیار و خواهر کوچولویت به پاهایت آویزان شد و نغ ن گفت : علوسکمو بده! کوله ی شل و ول _ یا به قول مادرت زهوار دررفته_ ات را برداری ، و در چوبی خانه ای را که پر شده از حس زندان ، باز کنی و مثل یک زندانی باهوش و خبره _ ترجیحا مانند مایکل اسکافیلد! _لی لی کنان سمت جنگلی بروی که پدرت دقیقا وسطش خانه ساخته ...

بعد ، وقتی به دریاچه رسیدی ، دستی روی بدنه ی قایقت بکشی و بگویی : هی ! چطوری رِفیق! اجازه هست بیام بغلت؟ آن وقت ، خودت را پهن کنی وسط قایق ، دست هایت را پشت سرت گره کنی و همانطور که نگاهت به آسمان نیمه آفت ست و زنبور ها جلوی دیدت را می گیرند ، یک نفس عمیق بکشی و بگویی : آخیش! به این میگن زندگی!
حتی فرض ش هم حال ادم را خوب می کند. موافقی ؟ ( نگین نه که باور نمی کنم :) )
* میخواستم کوتاه تر بنویسم نشد :(



منبع : http://maarja.blog.ir/post/بیا-در-رویا-غرقت-کنم-بیا




بیا در رویا غرقت کنم ! بیا!

درخواست حذف اطلاعات
فرض کن یک قایق چوبی _ از آنها که در ها دیده ای _داشته باشی وسط یک دریاچه ی وسیع که سطحش پر از برگ های سبز و نارنجی است و رنگش ، تیره و مخوف!
آن گاه ، هر وقت مادرت گیر داد : چرا دستاتو قبل غذا نشستی و یا پدرت گفت : پاشو برو سر درسِت بچه! و برادر بزرگت دستور داد : برو اون وسیله رو واسم بیار و خواهر کوچولویت به پاهایت آویزان شد و نغ ن گفت : علوسکمو بده! کوله ی شل و ول _ یا به قول مادرت زهوار دررفته_ ات را برداری ، و در چوبی خانه ای را که پر شده از حس زندان ، باز کنی و مثل یک زندانی باهوش و خبره _ ترجیحا مانند مایکل اسکافیلد! _لی لی کنان سمت جنگلی بروی که پدرت دقیقا وسطش خانه ساخته ...

بعد ، وقتی به دریاچه رسیدی ، دستی روی بدنه ی قایقت بکشی و بگویی : هی ! چطوری رِفیق! اجازه هست بیام بغلت؟ آن وقت ، خودت را پهن کنی وسط قایق ، دست هایت را پشت سرت گره کنی و همانطور که نگاهت به آسمان نیمه آفت ست و زنبور ها جلوی دیدت را می گیرند ، یک نفس عمیق بکشی و بگویی : آخیش! به این میگن زندگی!
حتی فرض ش هم حال ادم را خوب می کند. موافقی ؟ ( نگین نه که باور نمی کنم :) )
* میخواستم کوتاه تر بنویسم نشد :(



منبع : http://maarja.blog.ir/post/بیا-در-رویا-غرقت-کنم-بیا




حرف هایی که هیچوقت به فامیلمان نگفتم :))

درخواست حذف اطلاعات
یک فامیل داشتیم ،عاشق هنر بود ....
صبح تا شب مجبور بودیم ژست هایی را که می گفت به خود بگیریم و وقتی نوک بینی مان خارید ، نخارانیمش! یک فامیل دیگر هم داشتیم ، تا برگه ی سفید و تر و تمیزی می دید که صاحب ندارد ، سمتش حمله می کرد و خزعبلات ذهنی اش را رویش می نوشت ...
و در گروه فامیلی مان ، همیشه متن های ادبی می فرستاد و ما مجبور بودیم مثل این محافل ادبی ، شمع روشن کنیم و عینک بزنیم
یکی دیگر هم بود عاشق عکاسی! صبح تا شب چیلیک چیلیک از ما بی ریخت ها ع می انداخت .... کارش به جایی رسیده بود که به کله ی کچل شوهر ام و پوشک خیس دختر ی ۱ ساله ام هم رحم نمی کرد ... همیشه هم یک شال بی خود ،دور گردنش می پیچاند ! ازآن طرف ، آن یکی فامیلمان هم بود که مارا با غذاهایش کشته بود! هی برای ما سوپ فلان و خورشت بیسار و هزار چرت و پرت دیگر می پخت و به خوردمان می داد ! غذاهایش مزه ی قرمه سبزی با تخم مرغ می دادند !
یک نفر دیگر هم بود که می خواست بازیگر شود ! از دار دنیا همه چیز را داشت الا استعداد بازیگری! صدبار به آقای فلان و خانم بهمان که جزو برترین کارگردانان بودند زنگ می زد و با هر جواب منفی و کوبنده ای ، جیغ بنفش کشان ، به اتاقش می رفت!
خلاصه بگویم ، در فامیل ما یک آدم با استعداد و درست حس هم پیدا نمی شود .... اگر یک نفر هم باشد ، آن یک نفر منم)
این بود انشای یک عدد منفی باف خودپسند!!
+ شماهم مثل این آدم منفی باف ، تو فامیلتون از این آدما دارین ؟




منبع : http://maarja.blog.ir/post/حرف-هایی-که-هیچوقت-به-فامیلمان-نگفتم




از زبان یک عاشق :)

درخواست حذف اطلاعات
قلبم را گرفته بودم کف دستم و زیر نور تیر چراغ برق ، ایستاده بودم ...
یک چشمم به پنجره ی خانه شان بود که از لای شاخ و برگ های درخت مالو به من چشمک می زد و آن یکی چشمم به قلبم بود که تا چند ساعت دیگر پژمرده می شد ...
انگشت شست و اشاره ام را زیر زبانم گذاشتم و همان تک سوت معروفم را زدم ... چند ثانیه بعد ، نور زرد رنگ از پنجره به بیرون ت د و او ، با آن چادر سفید و گل گلی اش آمد لب پنجره .
با دیدنش لب زدم : بیا پایین بی صدا خندید و پنجره را بست ...
لبخند آرامی روی لبم نشست . چند دقیقه بعد ، در سفید و زنگ زده ی خانه شان را باز کرد و همانطور که موهای بلند قهوه ای اش را زیر چادر می کرد، سمتم آمد ...
من با یک لبخند واو، در حالی که چادر را محکم زیر چانه اش گرفته بود در کوچه ایستاده بودیم داشتیم فکر میکردیم چه طور سلام کنیم ...
اول او سلام کرد ... یک سلام آرام و دخترانه ... از آنها که دوست داری ضبطش کنی و برای خودت نگه داری
من هم سلام یک سلام ساده و پسرانه ... از آنها که دوست داری هی بشنوی :)
و بعد ، هر دو سکوت کردیم وقتی دید من همانطور با لبخند خنگانه(!) ام نگاهش می کنم و چیزی نمی گویم ، با تعجب به دستم اشاره کرد و سکوت را ش ت : اِ! چرا قلبتو در آوردی ! یخ می کنه!
با حرفش سریع از ح خنگی بیرون آمدم و گفتم : اوه خوب شد گفتی . قلبمو آوردم بدم دستت ... فقط سریع بگیرش تا بابات نیومده با یک دست ، قلبم را گرفت و از زوایای مختلف نگاهش کرد ...
همانطور که او مشغول قلبم بود ، پچ پچ وار گفتم : فقط یادت باشه جلوش حرف از دوسِت ندارم نزنی ، اگه واسش بخندی تند تر می تپه ... اگه بغلش کنی هم رنگش قشنگ تر میشه ... با لبخند نگاهم کرد و گفت : چشم! فقط فردا شب بیا قلب منو ببر ... دیگه نمی تونم نگهش دارم .خب؟
سرم را تند تکان دادم و با لبخندی وسیع گفتم : به روی چِشم!
طره ای از موهایش از لای چادر بیرون زدند ... وسوسه شدم برای اولین بار آن موهای قهوه ای را لمس کنم ... دستم را سمتشان دراز اما با صدای پدرش که داد زد : حنانه! کجایی؟ از ترس رنگم پرید ... ریز خندید و گفت : برو ! مواظب خودت باش ...
بعد ، سریع دوید سمت در خانه شان و من را زیر تیر چراغ برقی که به ترسیدنم می خندید تنها گذاشت ...
این پست را هم بخوانید ... بد نیست :)



منبع : http://maarja.blog.ir/post/از-زبان-یک-عاشق




خانواده ای اینجا در جریان است

درخواست حذف اطلاعات
بی حوصله روی صندلی نشسته ام و به دنبال موضوعی برای نوشتن می گردم ....
، آقاجان همانطور که رو مه اش را می خواند ، از بالای عینکش به من نگاه می کند و می گوید: از سیاست بنویس !
پاهایم را روی میز می گذارم و انتهای خ رم را میان دندان هایم فشار می دهم ... کمی فکر میکنم و می گویم : نچ! بابارادیوی کوچک و درب و داغانش را به گوشش می چسباند و می گوید : نه بابا! از فوتبال بنویس! لپ هایم را پر از باد می کنم و ابرو بالا می اندازم .... مامان، همانطور که سفارش اقدس خانم ، صاحبخانه مان ، را می دوزد و صدای ویژ ویژ چرخ خیاطی اش به گوش می رسد ، می گوید ؛ نه مامان جان ،از سختی هایی که مامانا می کشن ، بنویس! لبخند می زنم و می گویم : نع! یاشارتوپ راه راهش را می زند زیر بغلش و با لپ های گل انداخته و صدای گرفته اش می گوید : آبجی ، از بچه های محل بنویس! موهایش را به هم می ریزم و می گویم : نه ! نه!
مادر جان با یک اخم گنده ، عصایش را روی زمین می کوبد و می گوید : خب ننه از یه چی بنویس دیگه! اصلا بیا از من بنویس! والا! می خندم و می گویم : نه مادرجون سرش را تکان می دهد و می رود سمت آشپزخانه ... نگاهی به همه شان می اندازم ... بوی خوش آبگوشت آ هفته را حس میکنم ، دستم ، خ ر را لمس می کند و گوشم صدای خش خش ورق زدن رو مه ، ویژ ویژ چرخ خیاطی و صدای ناهنجار رادیورا می شنود و نویسنده ای که گوشه از ذهنم نشسته ، بشکن ن روی کاغذ می نویسد : خانواده ای اینجا در جریان لست ...



منبع : http://maarja.blog.ir/post/انواده-ای-اینجا-در-جریان-است




خانواده ای اینجا در جریان است

درخواست حذف اطلاعات
بی حوصله روی صندلی نشسته ام و به دنبال موضوعی برای نوشتن می گردم ....
، آقاجان همانطور که رو مه اش را می خواند ، از بالای عینکش به من نگاه می کند و می گوید: از سیاست بنویس !
پاهایم را روی میز می گذارم و انتهای خ رم را میان دندان هایم فشار می دهم ... کمی فکر میکنم و می گویم : نچ! بابارادیوی کوچک و درب و داغانش را به گوشش می چسباند و می گوید : نه بابا! از فوتبال بنویس! لپ هایم را پر از باد می کنم و ابرو بالا می اندازم .... مامان، همانطور که سفارش اقدس خانم ، صاحبخانه مان ، را می دوزد و صدای ویژ ویژ چرخ خیاطی اش به گوش می رسد ، می گوید ؛ نه مامان جان ،از سختی هایی که مامانا می کشن ، بنویس! لبخند می زنم و می گویم : نع! یاشارتوپ راه راهش را می زند زیر بغلش و با لپ های گل انداخته و صدای گرفته اش می گوید : آبجی ، از بچه های محل بنویس! موهایش را به هم می ریزم و می گویم : نه ! نه!
مادر جان با یک اخم گنده ، عصایش را روی زمین می کوبد و می گوید : خب ننه از یه چی بنویس دیگه! اصلا بیا از من بنویس! والا! می خندم و می گویم : نه مادرجون سرش را تکان می دهد و می رود سمت آشپزخانه ... نگاهی به همه شان می اندازم ... بوی خوش آبگوشت آ هفته را حس میکنم ، دستم ، خ ر را لمس می کند و گوشم صدای خش خش ورق زدن رو مه ، ویژ ویژ چرخ خیاطی و صدای ناهنجار رادیورا می شنود و نویسنده ای که گوشه از ذهنم نشسته ، بشکن ن روی کاغذ می نویسد : خانواده ای اینجا در جریان لست ...



منبع : http://maarja.blog.ir/post/انواده-ای-اینجا-در-جریان-است




حرف هایی که هیچوقت به فامیلمان نگفتم :))

درخواست حذف اطلاعات
یک فامیل داشتیم ،عاشق هنر بود ....
صبح تا شب مجبور بودیم ژست هایی را که می گفت به خود بگیریم و وقتی نوک بینی مان خارید ، نخارانیمش! یک فامیل دیگر هم داشتیم ، تا برگه ی سفید و تر و تمیزی می دید که صاحب ندارد ، سمتش حمله می کرد و خزعبلات ذهنی اش را رویش می نوشت ...
و در گروه فامیلی مان ، همیشه متن های ادبی می فرستاد و ما مجبور بودیم مثل این محافل ادبی ، شمع روشن کنیم و عینک بزنیم
یکی دیگر هم بود عاشق عکاسی! صبح تا شب چیلیک چیلیک از ما بی ریخت ها ع می انداخت .... کارش به جایی رسیده بود که به کله ی کچل شوهر ام و پوشک خیس دختر ی ۱ ساله ام هم رحم نمی کرد ... همیشه هم یک شال بی خود ،دور گردنش می پیچاند ! ازآن طرف ، آن یکی فامیلمان هم بود که مارا با غذاهایش کشته بود! هی برای ما سوپ فلان و خورشت بیسار و هزار چرت و پرت دیگر می پخت و به خوردمان می داد ! غذاهایشمزه ی قرمه سبزی با تخم مرغ می دادند !
یک نفر دیگر هم بود که کی خواست بازیگر شود ! از دار دنیا همه چیز را داشت الا استعداد بازیگری! صدبار به آقای فلان و خانم بهمان که جزو برترین کارگردانان بودند زنگ می زد و با هر جواب منفی و کوبنده ای ، جیغ بنفش کشان ، به اتاقش می رفت!
خلاصه بگویم ، در فامیل ما یک آدم با استعداد و درست حس هم پیدا نمی شود .... اگر یک نفر هم باشد ، آن یک نفر منم)
این بود انشای یک عدد منفی باف خودپسند!!
+ شماهم مثل این آدم منفی باف ، تو فامیلتون از این آدما دارین ؟




منبع : http://maarja.blog.ir/post/حرف-هایی-که-هیچوقت-به-فامیلمان-نگفتم




انواده ای اینجا در جریان است

درخواست حذف اطلاعات
بی حوصله روی صندلی نشسته ام و به دنبال موضوعی برای نوشتن می گردم ....
، آقاجان همانطور که رو مه اش را می خواند ، از بالای عینکش به من نگاه می کند و می گوید: از سیاست بنویس !
پاهایم را روی میز می گذارم و انتهای خ رم را میان دندان هایم فشار می دهم ... کمی فکر میکنم و می گویم : نچ! بابارادیوی کوچک و درب و داغانش را به گوشش می چسباند و می گوید : نه بابا! از فوتبال بنویس! لپ هایم را پر از باد می کنم و ابرو بالا می اندازم .... مامان، همانطور که سفارش اقدس خانم ، صاحبخانه مان ، را می دوزد و صدای ویژ ویژ چرخ خیاطی اش به گوش می رسد ، می گوید ؛ نه مامان جان ،از سختی هایی که مامانا می کشن ، بنویس! لبخند می زنم و می گویم : نع! یاشارتوپ راه راهش را می زند زیر بغلش و با لپ های گل انداخته و صدای گرفته اش می گوید : آبجی ، از بچه های محل بنویس! موهایش را به هم می ریزم و می گویم : نه ! نه!
مادر جان با یک اخم گنده ، عصایش را روی زمین می کوبد و می گوید : خب ننه از یه چی بنویس دیگه! اصلا بیا از من بنویس! والا! می خندم و می گویم : نه مادرجون سرش را تکان می دهد و می رود سمت آشپزخانه ... نگاهی به همه شان می اندازم ... بوی خوش آبگوشت آ هفته را حس میکنم ، دستم ، خ ر را لمس می کند و گوشم صدای خش خش ورق زدن رو مه ، ویژ ویژ چرخ خیاطی و صدای ناهنجار رادیورا می شنود و نویسنده ای که گوشه از ذهنم نشسته ، بشکن ن روی کاغذ می نویسد : خانواده ای اینجا در جریان لست ...



منبع : http://maarja.blog.ir/post/انواده-ای-اینجا-در-جریان-است




یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ...

درخواست حذف اطلاعات
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم ... ***
گاه دلگیر از همه ی عالم ، گوشه ای از مامنت می نشینی و یک بیت شعر آنچنان روی سقف دلت لانه می سازد که انگار سالهاست آن را می شنوی ....
گاه ، یک آدم ، آنقدر خوب است که دوست داری همانجا به زمان بگویی بایستد تا محو شوی در لبخند آن یک آدم ....
گاه یک نفر یک سرنخ از کلاف درونت را دستت می دهد تا خودت را برسانی به انتهایش ... و برای خود شال گردنی از جنس آرامش ببافی و سرد غم ، خودت را با آن گرم کنی ...

*** این بیت شعر ، جزو تاثیر گذارترین اتفاقای زندگیمه ... دوست دارم صدها بار از روش بنویسم ...
من تو زندگیم اون یه آدمو دارم ... نه اینکه صب تا شب پیشم باشه ها! نه! بعضی وقتا برای دو سه دقیقه نگام تو نگاش میفته و بهش سلام میکنم ! همین ! اما همین "همین" هر روز کیلو کیلو انرژی میریزه تو کیسه ی دلم ! :) شاد باشین و خوب :)) اینم متن کامل شعر که خودم رفتم دنبالش :) : یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم گر که در خویش ش تیم ص نکنیم خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم جای پرداخت به خود بر دگران شیم شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم یاور خویش بدانیم خدایاران را جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پ ر شدنش ساز و نوایی نکنیم پر پروانه ش تن هنر انسان نیست گر ش تیم ز غفلت من و مایی نکنیم و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم مهربانی صفت بارز عشاق خداست یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم
میشه یه بیت شعر قشنگ و تاثیر گذار برام به یادگار بذارین؟ :)








منبع : http://maarja.blog.ir/post/یادمان-باشد-اگر-خاطرمان-تنها-ماند




یک خیال انشایی :)

درخواست حذف اطلاعات
نفس ها در حبس شده بودند و برگه های چرک نویس ، از عرق دست بچه ها ، خیسِ خیس .... سکوت در فضا خوب نمایش بازی میکرد ... صدای شرق شرقِ ورق زدن دفتر کلاسی در گوش کلاس پیچیده بود ... با هر ورقی که خورده می شد ، ده نفر سکته می د ...
معلم برای آ ین بار ، انگشتانش را با زبانش خیس کرد و دفتر را ورق زد ...
نگاه بی رحمانه ای به لیست یان ، نه ببخشید ، لیست کلاس انداخت و گفت : ملک نژاد!
از بین 31 نوجوان 15 ساله ، یک نفر ، نفس در گلویش گیر کرد ....
بالای سکو رفت . لب هایش خشک خشک بودند ... صدای قدم هایش اذیتش می کرد ... چهره ی بچه ها درست مثل های داخل انیمیشن ها شده بود ... و چهره ی معلم درست مثل چنگیز خان مغول ! فقط از نوع نه اش!
سر جایش ایستاد وبا تمام ترسش ، مقابل 30 دانش آموز تشنه ی نقد و توهین ، انشایش را خواند ... انشایی درباره ی انسان ها... انشایی که شب قبل برایش کیلو کیلو کاغذ نوشته و کرده بود ...
انشایش پایان یافت ... بچه ها خبیثانه ، نامردانه و نقدانه(!) لبخند زدند ... آب دهانش را قورت داد و گفت : " تموم شد ... " معلم گلویش را صاف کرد و پای روی پا انداخت . یک تای ابروی نازکش را بالا داد و گفت : " این چه انشایی بود دختر! همه ی جمله ها اشتباه بودن!تشبیه ها بد ! جمله بندیا بد! اه! " ملک نژاد مثل یک توپ ، پنچر شد ، و با تایید بچه ها که یک صدا گفتند " آره خانوم! " درست مثل توپ پنجری شد که زیر چرخ های یک کامیون له شده ...
معلم خواست نمره را در دفتر وارد کند که در کلاس باز شد ... چشم های بچه ها از شدت تعجب روی میز افتادند ... معلم خشکش زد ...
خب ، دیدن استیو تولتز در چارچوب در یک کلاس انشا ، که با لبخند می گفت : " این متن معرکه بود ! " تعجب هم داشت!

(( میدونم همتون زنگ انشا رو تجربه کردین و می فهمین این ملک نژاد چی کشیده! :) )) (( این داستان دیگه خیییلی تخیلی بود :))) میدونم! )) (( نظراتونو راجب این داستانِ خیلی مبتدی میشنوم :) ))




منبع : http://maarja.blog.ir/post/یک-خیال-انشایی




ستاره ای در چشم شما :)

درخواست حذف اطلاعات

زمان هایی در زندگی هستند که دوست داری یک نفر باشدتا برایش شعر بسرایی یک نفر باشد که بگوید : به به ! عجب چای خوش طعمی یک نفر باشد که غذای سوخته ات را هم نوش جان کند دوست داری بعضی شب ها کنار هم روی ایوان خانه بنشینین و آن یک نفر ، به ستاره ی پرنوری اشاره کند و بگوید : آن ستاره مال تو و تو بگویی : نه آن ستاره مال تو! بعد خدا ، ستاره را از آسمان بردارد دو تکه اش کند و هر تکه را در چشم یکی تان قرار دهد و بگوید: حالا بهتر شد .... دیگر دعوا نکنید :) و تمام شهر خواب ستاره ای را ببینند که در آسمان چشم شما جای گرفته ...
**** اگر قرار باشه یه اسم دیگه برای خودتون انتخاب کنین ، چیو انتخاب میکنین؟ خوشحال میشم باهم خلاقیت به ج بدیم و یکم لذت ببریم :)



منبع : http://maarja.blog.ir/post/ستاره-ای-در-چشم-شما




پنجره ای را بگشای ..

درخواست حذف اطلاعات
هیچ چیز بهتر از آن نیست که پنجره ی اتاقت روبه دیوار آجری سرخی باز شود که گیاه رونده ی سبزی آن را در آغوش کشیده .....


پنجره ی اتاق شما به سمت کجا باز می شود ؟



منبع : http://maarja.blog.ir/post/پنجره-ای-را-بگشای




نامم را غزل گذاشته بودند ...

درخواست حذف اطلاعات
نامم را غزل گذاشته بودند ...
موهایم بلند بود ...
عاشق شعر و غزل بودم ...
جان میدادم برای اشعار فاضل نظری
روزها و شب ها در اشعار حافظ غرق می شدم ...
همانطور که شعر سهراب را می خواندم ، چای می نوشیدم ... داغِ داغ !
لیست کتابهایم ، سربه فلک کشیده بود ...

روز ها داستان مردی به نام اوه را می خواندم و عصر ها کتاب بریت ماری اینجا بود ...
خلاصه تر بگویم
من بودم و دنیای غزل گونه ام ...
تا این که یک روز
چشم در چشم ی شدم که قلبم را ربود
از او شکایت
قلبم را بر نگرداند ولی تا ابد کنارم ماند و حبس شد تا ابد در زندان خانه ای که برایم ساخته بود ...
زندانیِ دوست داشتنی ای بود ... مرا به پارک می برد به من عشق می ورزید
و خلاصه باعث شده بود این غزل ، غزل بسراید و معنای تمام اشعاری که خوانده بود را درک کند ...
*****
یک لینک قشنگ : دخترکی بر روی تاب





منبع : http://maarja.blog.ir/post/نامم-را-غزل-گذاشته-بودند




یک رویای دخترانه :)

درخواست حذف اطلاعات
چه چیزی بهتر از این :روی لبه ی پنجره نشسته باشی و پاهایت آزادانه جلو و عقب تاب بخورند .... کتاب محبوبت دستت باشد و قهرمان داستان در بهترین ح ش به سر ببرد ..
باد بیاید و لای دامن پیراهن بلندت بپیچد و گل های ریز و سرخ روی لباست ، مثل موج های دریا حرکت کنند...
وگیسوی بلندت را س باشی دست باد تا برایت شانه اش کند ...
بعد ، هر از چندگاهی نگاهی به طبیعت بکر روبه رویت بیندازی و برای خورشید دست تکان دهی ... وگاهی هم ، یک جرعه از چای داغ را بنوشی و لبخند روی لبت بشود سوژه ی عکاسی خدا ....

****
یه سوال باحال! اگه زندگیتون کتاب بود ، اسمشو چی میذاشتین ؟



منبع : http://maarja.blog.ir/post/یک-رویای-دخترانه




یک رویای دخترانه :)

درخواست حذف اطلاعات
چه چیزی بهتر از این :روی لبه ی پنجره نشسته باشی و پاهایت آزادانه جلو و عقب تاب بخورند .... کتاب محبوبت دستت باشد و قهرمان داستان در بهترین ح ش به سر ببرد ..
باد بیاید و لای دامن پیراهن بلندت بپیچد و گل های ریز و سرخ روی لباست ، مثل موج های دریا حرکت کنند...
وگیسوی بلندت را س باشی دست باد تا برایت شانه اش کند ...
بعد ، هر از چندگاهی نگاهی به طبیعت بکر روبه رویت بیندازی و برای خورشید دست تکان دهی ... وگاهی هم ، یک جرعه از چای داغ را بنوشی و لبخند روی لبت بشود سوژه ی عکاسی خدا ....

****
یه سوال باحال! اگه زندگیتون کتاب بود ، اسمشو چی میذاشتین ؟



منبع : http://maarja.blog.ir/post/یک-رویای-دخترانه




دست نوشته های یک عدد دیوانه ( پایان! )

درخواست حذف اطلاعات
همیشه دنباله رو بودم.... همیشه توو مدرسه دنبال ی بودم تا سرگروهم باشه ... همیشه تو نظر دادنا ، میگفتم هرچی بقیه بگن .... و این بقیه ها کم کم پنجه هاشونو نشونم دادن .... کمکم ، با خنده های مز فشون انداختنم تو حاشیه ! انداختنم توی جاده خاکی کنار اتوبان ....
کم کم دم .... کم کم بهم دستور دادن .... کم کم گفتن اینجوری باش ، اونجوری نباش .... کم کم منو از زندگی روندن ....کم کم تنهام .... ازیه روزی به بعد ، من شدم یه آدم که همه به خاطر مطیع بودن ، دوسش داشتن .... شدم یه پسر ترسوی بی اراده ی غمگین ....
مامان بابام توی گوشم خوندن که باید مطیع جمع باشم .... بهم یاد دادن مسیری که همه دارن توش حرکت میکننن درسته ..... معلمام مجبورم به شبیه بقیه بودن .... به معمولی بودن .... به مطیع بودن.... رفته رفته ، بابام بهم گفت حق نداری بری رشته ی هنر چون اکثر آدما ا رو محترم می دونن ... کم کم مامانم اومد کنارم و گفت ، تو حق نداری با همه صمیمی بشی ، به همه لبخند بزنی ، تو اتوبوس برای یه نفر دیگه بلند شی .... کم کم ، همسایه ها پچ پچ پسری که تحصیلات کامل نداشته باشه ، یه بی سواد بی ادب وله! تو مهمونیامون بحث به وجود اومد سر اینکه هر چی مهریه بیشتر باشه ، بهتره .... اینکه عروسی خوب باید میلیاردی باشه ... اینکه ی ما خوشگله ، مبل ما خوشگله ، ماشین ما خوشگله! خلاصه بگم ، دنیام شده بود حرف مردم و حرف مردم و حرف مردم دنیام شده بود اکثریت و اکثریت و اکثریت! امایه شب ، وقتی توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و زل زده بودم به شهر مشکی پوش .... یه نفر از درون صدام زد و گفت : بس نیست اینهمه غم و استرس و ناراحتی ؟ بس نیست اینهمه تنهایی و زندگی واسه مردم ؟! بس نیست اینهمه دل ش تن؟! از اون شب ، بین خودم و اون صدا یه عهد به وجود اومد ... هر دو سوگند خوردیم دیگه هیچوقت دنبال آدما نباشیم .... و از اون شب ، یه پسر ۱۳ساله تبدیل شد به یه دیوونه ...
دیوونه ای که رفت و هنر خوند .... رفت و با دختری ازدواج کرد که مهرش یه سکه بود ، رفت و تو اتوبوس از جاش واسه یکی دیگه بلند شد ، رفت و لبخند زد .... آره، من ، دیونه ی ۳۰ ساله ی شهر ، الان ، شدم عاقلی که اکثریت دیوونه صداش میکنن ....
چون من کاری رو انجام دادم که دوست داشتم .... چون من فهمیده بودم ، دیوونه با نادون خیلی فرق داره! چون من دیوونه بودن رو به شبیه آدم های دیگه بودن ترجیح دادم ....



منبع : http://maarja.blog.ir/post/دست-نوشته-های-یک-عدد-دیوانه-پایان




کاش من باران شوم :)

درخواست حذف اطلاعات
دیگر از فکر خسته شده بودم برای همین ، دلم را به دریا زدم ... به باران بدل شدم ... روز ها ، صبر تا پاییزرسید ... از ابر ، به زمین چکیدم ... زمین مرا به آغوش کشید گیاهی مرا نوشید ... جوانه ای رشد کرد ... درختی تنومند در صفحه ی خاک ، حک شد ... و من ، گوشه ای از درخت ، چشمهایم را بستم و لبخند زدم ... تصمیمم عملی شده بود ... قرار بود باعث پیشرفت ی شوم ... و شدم ... سالهاست مردی به درختی که خانه ی من است تکیه میدهد و با خود می کند : چکار کنم ؟ اگر او را دیدید از طرف من به او بگویید : دلت را به دریا بزن ... یا درخت می پرورانی ، یا ی را عاشق می کنی ... ( چرت نویس داخل چرک نویس یک عدد paradox که دوست دارد به باران بدل شود :) ) **** + اگه دیدینش حتما بهش بگین :) :)




منبع : http://maarja.blog.ir/post/کاش-من-باران-شوم




نوا نگار

درخواست حذف اطلاعات
از شهر فرار کرده بودم ...
دوست داشتم خودم را در آغوش روستا رها کنم و گریه هایم حک شوند روی پیراهن طلایی اش ...
دوست داشتم ، جای دیدن نقاب هایی که برای آدم ها گشاد شده بودند ، موقع غروب ، بدوم سمت تپه ی کوچک انتهای روستا
نفس نفس ن ، چهره ی سرخ خواهر آسمان را تماشا کنم ...
دوست داشتم ، به یاد بوی خوش نارنگی ها ، به یاد دخترانه های نارنجی رنگِ آنه شرلی که خواهرم همیشه غرقشان می شد ، به یاد برگ های پاییزی_ که خوب بلدند گیتار بزنند _ چشم در چشم خورشید ، دست در دست آسمان ، پا به پای زندگی ، طبیعت را بنوشم ،
روزها مزرعه ی احساسم را نوازش کنم و به کلاغ ها یاد بدهم ، حتی بدون مترسک هم آنها نباید وارد مزرعه شوند ...
بعد ، میان خانه ی کاهگلی ، بوی خاک باران خورده را نوش جان کنم و لبخندم را تقدیم کنم به روستایی که به من یاد داد : زندگی همچنان زیباست ....و آسمان همچنان ستاره دارد ...
:)
( یک عدد تخیل شدییید :)) )

****
مرسی بابت دعوت جناب منزوی :)
ترک ششم / رادیو بلاگی ها
+ دعوت می کنم از : پرتو کیانی و اقلیما... که لطف کنن و شرکت کنن :)



منبع : http://maarja.blog.ir/post/نوا-نگار




بستنی قیفی ای که آب شده بود!

درخواست حذف اطلاعات
یک گربه پیدا کردیم خیلی ملوس بود ... خواهر کوچکم گفت : اسمشو بذاریم ملوسک ، هم قافیه ی لواشک ، زیبا مث علوسک ( همان عروسک خودمان! )
برادر کوچک ترم گفت : نه خیر ... اسمشو می ذاریم دیو! یا پلنگ نارنجی ه در صحرا! یا می ذاریم پدر پسر شجاع!
مادرم همان طور که ملاقه در دست داشت و مشغول چشیدن قرمه سبزی بود ، گفت : نه بابا! این اسما چین دیگه ! اسمشو بذارین فرزانه! ( ی بزرگم! ) بعد از مزه مزه قرمه سبزی با اخم گفت : نه! فرزانه مثل این ملوس نیست ! .... بذارینش فهمیه! ( آن یکی ام که ملوس تر از فرزانه است! )
دستم را روی موهای نرم سفیدش کشیدم ... گرم بود ... مثل پتو ... بین موهای سفیدش ، رگه های قهوه ای هم دیده می شدند ...
و اما چشمهایش ... راز چشمهایش! ... آبی بودند و دلبر ...درست مثل تیله هایی که مازیار ( همسایه ی طبقه بالایمان ، که می شود پسر ی دختر ی زن عمویم ! ) برای بازی با برادرم به خانه مان می آوَرَد ...
پنجه هایش تیز بودند و ساخته شده بودند برای چنگ انداختن روی صورت نوه ی ام !
بعد از کمی خیره شدن به موهایش که لای انگشتان کوچک خواهرم مثل بستنی قیفی شده بود ، داد زدم : یافتم ... یافتم ... اسمشو می زاریم بستنی قیفی!
همه سر تکان دادند .... لبخند ها عظیم شدند ... خواستیم هورا بکشیم که زنگ در به صدا در آمد ... بابا وارد خانه شد ... چشمهای قهوه ای اش در چشمهای آبی گربه قفل شدند ...
با انگشتانش ، موهای کم پشتش را خاراند ... سمت گربه آمد ، برش داشت و آن را به آغوش خیابان بازگرداند ... و ما سه تا م م و بستنی قیفی که آب شده بود ! ...

++++

( جدیدا هر وقت میام پست بزارم یه داستان کوتاه میاد تو ذهنم ! چرا؟! )
( ببخشید اگه چرت بود .. )



منبع : http://maarja.blog.ir/post/بستنی-قیفی-ای-که-آب-شده-بود




بستنی قیفی ای که آب شده بود!

درخواست حذف اطلاعات
یک گربه پیدا کردیم خیلی ملوس بود ... خواهر کوچکم گفت : اسمشو بذاریم ملوسک ، هم قافیه ی لواشک ، زیبا مث علوسک ( همان عروسک خودمان! )
برادر کوچک ترم گفت : نه خیر ... اسمشو می ذاریم دیو! یا پلنگ نارنجی ه در صحرا! یا می ذاریم پدر پسر شجاع!
مادرم همان طور که ملاقه در دست داشت و مشغول چشیدن قرمه سبزی بود ، گفت : نه بابا! این اسما چین دیگه ! اسمشو بذارین فرزانه! ( ی بزرگم! ) بعد از مزه مزه قرمه سبزی با اخم گفت : نه! فرزانه مثل این ملوس نیست ! .... بذارینش فهمیه! ( آن یکی ام که ملوس تر از فرزانه است! )
دستم را روی موهای نرم سفیدش کشیدم ... گرم بود ... مثل پتو ... بین موهای سفیدش ، رگه های قهوه ای هم دیده می شدند ...
و اما چشمهایش ... راز چشمهایش! ... آبی بودند و دلبر ...درست مثل تیله هایی که مازیار ( همسایه ی طبقه بالایمان ، که می شود پسر ی دختر ی زن عمویم ! ) برای بازی با برادرم به خانه مان می آوَرَد ...
پنجه هایش تیز بودند و ساخته شده بودند برای چنگ انداختن روی صورت نوه ی ام !
بعد از کمی خیره شدن به موهایش که لای انگشتان کوچک خواهرم مثل بستنی قیفی شده بود ، داد زدم : یافتم ... یافتم ... اسمشو می زاریم بستنی قیفی!
همه سر تکان دادند .... لبخند ها عظیم شدند ... خواستیم هورا بکشیم که زنگ در به صدا در آمد ... بابا وارد خانه شد ... چشمهای قهوه ای اش در چشمهای آبی گربه قفل شدند ...
با انگشتانش ، موهای کم پشتش را خاراند ... سمت گربه آمد ، برش داشت و آن را به آغوش خیابان بازگرداند ... و ما سه تا م م و بستنی قیفی که آب شده بود ! ...

++++

( جدیدا هر وقت میام پست بزارم یه داستان کوتاه میاد تو ذهنم ! چرا؟! )
( ببخشید اگه چرت بود .. )



منبع : http://maarja.blog.ir/post/بستنی-قیفی-ای-که-آب-شده-بود




منم و بارانی که پر از زیباییست....

درخواست حذف اطلاعات
باران می بارد قطره قطره ، چیک چیک
هوا بوی خنکی می دهد .... طعم عشق در رگ های شهر جاری است... من ، دست در دست خدا پامی گذارم روی خیابانی که انعکاس نور ، حک شده روی تن لرزانش... روی تن خیس از بارانش .... جاده، تنها ی است که در شهر من ، موقع باران، چتر همراهش نمی آورد ...



منبع : http://maarja.blog.ir/post/منم-و-بارانی-که-پر-از-زیباییست




منم و بارانی که پر از زیباییست....

درخواست حذف اطلاعات
باران می بارد قطره قطره ، چیک چیک
هوا بوی خنکی می دهد .... طعم عشق در رگ های شهر جاری است... من ، دست در دست خدا پامی گذارم روی خیابانی که انعکاس نور ، حک شده روی تن لرزانش... روی تن خیس از بارانش .... جاده، تنها ی است که در شهر من ، موقع باران، چتر همراهش نمی آورد ...



منبع : http://maarja.blog.ir/post/منم-و-بارانی-که-پر-از-زیباییست




دست نوشته های یک عدد دیوانه!

درخواست حذف اطلاعات
همیشه بهم میگن : دیوونه!چون ، خودم انتخاب این اسمو ..... به نظرم دیوونه ی این دوره زمونه ، همون آدم عاقل سالهای قبله! آقای ملکی همیشه بهم میگه: تو رو باید ببرن بستری کنن! بی عقلیت مسریه!
خب یکی نیست بهش بگه دختر خودت رو ببر بستری کن که صب تا شب ، سرش توو گوشیشه و داره ع ای شخصیشو واسه عموم پخش میکنه ....
عموی ساسان هم همیشه با صدای بلند داد میزنه : تو یه احمقی! یه احمق به تمام معنا!
حالا انگار خودش خیلی سالمه ! زنش که داره توو خونه ش از شدت تنهایی دق میکنه ... پسراشم که .... هیچی نگم بهتره!!! جالب اینجاست صمیمی ترین دوستم (قبل از اینکه دیوونه باشم ) هم با اونا هم عقیدست و با پوزخند بهم میگه: بیچاره مامان بابات که بچه شون تویی! یه دیوونه ی واقعی!

شاید براتون سوال پیش بیاد که آیا واقعاً من از همون اول دیوونه بودم ... یا چی شد که من دیوونه نام گرفتم ، یا چرا دارم چرت و پرتامو براتون می نویسم یا اینکه من کیم! جواب هموشونو میگیرین فقط الان همین رو بدونین که : همه ی آدما ، دیوونه شدن رو توی وجودشون دارن ....
و این دیوونگی زمانی خودشو نشون میده که یه اتفاق بزرگ براشون بیفته .... اتفاق بزرگ زندگی من زمانی افتاد که ....
( ادام داره ... )



منبع : http://maarja.blog.ir/post/دست-نوشته-های-یک-عدد-دیوانه




شبی که هیچوقت تکرار نشد ...

درخواست حذف اطلاعات
روز های زیادی از عمرم می گذشت و من هرروز بهتر از دیروز در آب ، شنا می و موجب تحسین اکرم خانم ، زن مشت حسن ، دختر ی سکینه و نوه عموی حاج اکبر ، و سایر همسایگان محله مان می شدم ....
همیشه ، دختر شش ساله ی سعید ، می آمد و از نزدیک نگاهم می کرد و با لبخندی که دندان های شیری یکی در میانش را نشان میداد ، می گفت : چقدر خوشگلی تو!
و من ذوق زده ، چپ و راست می رفتم و طرح خودم را روی بوم آبی کف حوض می کشیدم ...
زندگی من دغدغه ای جز تعریف شنیدن و شمردن تعداد به به و چه چه همسایگان و ، گربه ی محله مان نداشت تا اینکه ... یک شب ، همانطور که روی کاشی فیروزه ای لم داده بودم و باله هایم را پشت سرم به هم قفل کرده بودم ، نگاه تیزبینم ، افتاد در نگاه شیٔ سفید و درخشانی که با موج آب ، تکان می خورد و کج و معوج می شد ...
دلم لرزید .... خیلی هم لرزید .... آنقدر لرزید که مرا به حرکت واداشت ....
به پشت بامِ آب رفتم .... سرم را قدری بیرون بردم و به چهره ی گرد و سفیدی نگاه که پر بود از لک و پیس...
دلم از جایش کنده شد وتالاپی افتاد کف حوض!
باله ام را سمت آن گردی سفید دراز ولی ..... در کمال ناباوری نتوانستم بگیرمش .... باله ی دیگرم را امتحان و باز هم .... نتوانستم ....
مُشتی به آب کوبیدم وبا خود گفتم :چیکار کنم ؟
همان موقع ، یاد درخت بلند قد حیاط افتادم که مشت حسن همیشه پایش آب میریخت .....
آن درخت برای بالا رفتن و رسیدن به آن سفیدی درخشان خوب بود ولی مشکل من ، این بود که چگونه خودم را به درخت برسانم ؟
نگاه ناامیدم را به گل شمعدانی دوختم . غرق خواب بود ....
مُشتی آب برداشتم و ریختم رویش .... با هین بلندی از خواب پرید .... بعد از کمی مکث ، نگاه پرسشگرانه اش را به من دوخت و گفت : چیکار میکنی ؟
خواستم بگویم دلم برای آن جسم درخشان لرزیده و از تو کمک میخواهم .... اما حسی درونم به تکاپو افتاد و گفت : نه! بهش نگو! از کجا معلوم اونم دلش نلرزه و نخواد بگیرتش؟!
راست هم می گفت .... آن صورت زیبا فقط مال خودم بود.....خودِ خودم !
لبخندی زدم و گفتم : میشه کمکم کنی برسم به اون درخته؟
چشمهایش را باریک کرد : چرا اونوقت؟!
- یه کاری باهاش دارم ....
با دودلی سر تکان داد . دست هایش را پر از آب کرد و من را برداشت.... نفس عمیقی در آب کشیدم و آن را در ام نگه داشتم ....
آرام من را روی زمین پر از خاکی که درخت در آن ریشه دوانده بود انداخت ...
با دستم چند ضربه به بدن نیرومند درخت زدم تا متوجه حضورم شود ...
سرش را به کندی پایین آورد و با صدای مردانه اش گفت : چی میخوای ماهی کوچولو
از آنجا که نفسم را حبس کرده بودم و توان حرف زدن نداشتم ، باله ام را سمت آن شی ٔٔ درخشان که مرا اسیر خود کرده بود ،گرفتم و با چند حرکت ساده ، به درخت فهماندم مرا سمت آن گردی درخشان پرتاب کند ....
درخت ، لبخند عجیب و غریبی زد و سرش را بیشتر سمتم خم کرد ..... کمی مکث کرد .... بیشتر از آن نمی توانستم نفسم را نگه دارم .... هر چه زود تر باید به آن جسم می رسیدم .... اما انگار درخت این را درک نمی کرد .....
- میخوای به ماه برسی کوچولو؟
سرم را تکان دادم .... نگه داشتن نفسم خیلی مشکل شده بود ... خیلی !

- هه ! پس تو معشوقه ی ماهی!
نمی فهمیدم چه می گوید..... با خود گفتم : ماه دیگه کیه ؟ معشوقه یعنی چی!

ادامه داد : پس تو همون موجود دلنشینی هستی که ماه منو به خاطرش رونده .... پس این تویی که ماه هر شب براش میاد تو آسمون ..... پس این تویی که ماه عاشقشه ...... (داد زد : ) پس این تویی! !
نفسی برایم نمانده بود ... اما حرف های درخت آنقدر متحیرم کرده بودند که به مرگ گفتم دست نگه دارد .. کلمات را برای خودم تکرار : ماه ، صورت سفید ، معشوقه ، من ، عاشق ، شب ، درخت ، رانده شده .... اما فرصتی برایم باقی نمانده بود تا تعجب کنم ، حرف بزنم ، بپرسم یا پر شوم از شوق ...
آرام ، بدن بی حالم ، روی زمین افتاد .... نگاهم قفل شد در نگاه دختری با صورتی سفید ، به نام ماه و صدای جیرجیرک ها و زوزه ی باد ، در ذهنم به یادگار ماندند و حرف های درخت قاب شدند روی صفحه ی قلبی که ته حوض افتاده بود ، تا هر در آن حوض زندگی میکند ، این را به خاطر بسپارد ، که درخت ها قابل اعتماد نیستند ....
وقتی ، آ ین نفسم ، به هوای خنک پاییزی تقدیم شد ، فهمیدم چقدر خوب است که ما ماهی ها با چشم های باز می میریم ...
.... (خوشحال میشم باهم درباره ی این داستان گپ بزنیم :) )




منبع : http://maarja.blog.ir/post/شبی-که-هیچوقت-تکرار-نشد




عادت ها آدم ها را می سازند :)

درخواست حذف اطلاعات
عادت ها آدم ها را می سازند ... همه ی ما انسان ها دارای عادت هایی هستیم ... گاه این عادت ها فقط مخصوص خودمان اند گاه نه ...
بعضی از این عادت ها خوب اند و بعضی بد ... بعضی جدیدند و بعضی قدیمی ....
خلاصه اینکه همه ی ما مجموعه ای از عادت هایمان هستیم ...
زندگی ای که در آن عادت ها به روز نشوند و هرروز و هر روز تکرار شوند ، زندگی ای ، سخت و ناامید کننده می شود ...
عادت ها ، آدم ها را تربیت می کنند ...
****
شما چه عادتای خوبی دارین ؟ بیاین یکم باهم حرف بزنیم :)



منبع : http://maarja.blog.ir/post/عادت-ها-آدم-ها-را-می-سازند




گاهی :)

درخواست حذف اطلاعات
گاهی یه حرفیه آهنگ یه تصویر یه متن یه آدم اونچنان زندگیتو از این رو به اون رو و فوق العاده میکنه که با خودت میگی : ( چی شد الان ؟؟؟؟ ) :)



منبع : http://maarja.blog.ir/post/گاهی




اگر نامم مهتاب بود ...

درخواست حذف اطلاعات
(( حدود 28 سال پیش ، در واپسین دقایق دهه ی شصت ، پسری ، در بیمارستان نه چندان مجهزی زاده شد .... ))
این جمله همیشه شروع زندگی یک عدد من را نشان می داد تا این که همین دیروز ، همانطور که با پدربزرگ جان ، گوشه ی حیاط نشسته بودیم و چای را با صداهایی ناهنجار نوش جان می کردیم ، و نگاهمان خیره بود به افق ، پدر بزرگ ، نعلبکی اش را پر از چای کرد و همانطور که قند گوشه ی لپش مشغول آب شدن بود ، گفت : قرار بوددختر باشی .... و همین جمله برای گیر چای در گلویم کافی بود ....
از سر کنجکاوی ، حسادت ، ناامیدی رفتم واز پدرم پرسیدم حرف پدربزرگ صحت دارد یا نه ، آه غلیظی کشید و گفت : آره ... همه فکر میکردیم تو دختری ... آخه مامانت با سونوگرافی مخالف بود ... و ما از روی رفتارات فهمیده بودیم دختری ... حتی اسمتم انتخاب کرده بودیم ولی ... پسر شدی دیگه ...!!
-چه اسمی ؟
-مهتاب...
و پدرم آنچنان بعد از گفتن نام مهتاب غرق در فکر شد که سعی خیلی سریع و بی سر و صدا مکان را ترک کنم ...
حالا روی نیمکت پارک نشسته ام و تمام فکرم دور و بر مهت می گردد که زاده نشد ...
به خودم می گویم : اگه اسمم مهتاب بود ، چی جوری بودم الان ؟
و خودم جواب می دهد : یه دختر لاغر مردنی با موهای وزوزی و دماغ نه چندان قشنگ بودی ...
نگاهی به خودم می اندازم : اوهوم ... و همیشه هم موهامو پسرونه می زدم...
هر دو مکث میکنیم . من سکوت را می شکنم : به نظرت خاستگار داشتم ؟
خودم قاه قاه می خندد : چه خوش خیالیا! به تو که پسری و قیافت مهم نی زن نمیدن ، چه برسه به اینکه دختر باشی !
آرنج هایم را روی زانو هایم می گذارم : خب حالا! اصلا مگه قیافه مهمه ؟ مهم اخلاقه .. تازه من مطمئنا مهتابِ کدبانویی میشدم...نه؟
-ای! همچی بگی نگی !
- شاید اگه مهتاب بودم ، خیلی احساساتی تر از الان بودم ...شبا هم حتما میرفتم ماهو ببینم بعد بخوابم ! نظرت چیه ؟
- هیچی ... تازه درستم خوب نبود ... از اون دختر خنگا میشدی !
- مگه هر کی درسش بده خنگه ؟
-امممم....نه !
-خب پس دهنتو ببند !
- دهن من دست توئه!
-اووووف .... ولم کن ... ولی اگه مهتاب بودم ، هم مامان خیلی دوسم داشت هم بابا ... نه؟
-مگه الان ندارن ؟...
- نه زیاد!
- بی رحم ! مامان بابات که عاشقتن !...... اگه دختر بودی سربازیم نمی رفتی ، کارم نمی کردی .... صُبا هم نمی رفتی نون ب ی ....
- اوهوم ...
- میدونی چیه اگه اسمت مهتاب بود ، حتما یه شاعری چیزی میشدی ... آخه خیلی اسم باحالیه ...
- اوهوم ...
- سعید ؟
-هوم؟
- حالا که سعیدی چه گلی کاشتی ؟
- هیچی !
- پس دهنتو ببند ... اول یه سعید درست حس باش بعد پاشو بگو : اگه اسمم مهتاب بود ! اه! ( یک داستان تخیلی ، زاده ی ذهن یک عدد paradox )





منبع : http://maarja.blog.ir/post/اگر-نامم-مهتاب-بود




هر آدمی یه روزی درست میشه :)

درخواست حذف اطلاعات


جدیدا به درجه ای از بی توجهی به حرف آدما - یا هر چی که اسمشو بذارین - رسیدم که دیگه وقتی آدما حرفایی میزنن که دل میش ن ، جای ناراحتی واخم و غصه ، یه لبخند گَل و گشاد می زنم و می گم : هر آدمی یه روزی درست میشه !




منبع : http://maarja.blog.ir/post/هر-آدمی-یه-روزی-درست-میشه