استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

هشت بهشت زندگی

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ هشت بهشت زندگی از بلاگ هشت بهشت زندگی دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



بی احترامی

درخواست حذف اطلاعات
اینقدر بدم میاد از رفتار اونایی که رمزدار می نویسند و رمز قبلیشونو بهت دادن بعد اتفاقا تو آ ین پست با رمز قبلیشون هم نظر دادی اما رمز رو عوض می کنن و به روی خودشون نمیارن که یک احترامی هم باید برای خوانندشون قائل شن و منتظر می مونند عین گداها دوباره بری طلب رمز کنی. در حالیکه خودشون یک بارم برات نظر ندادن.اصلا بعضیا انگار رمزدار می نویسن و هی رمز عوض می کنند که مجبور باشی براشون نظر بزاریچند هفته ای بود این حرفا تو مغزم بود. گفتم بنویسم بلکه مغزم تخلیه شه :)



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/08/25/post-616/بی-احترامی




روزانه 1

درخواست حذف اطلاعات
شب ساعت 12کارها همه روی هم جمع شدند. به خاطر اینکه زمان هایی که ماه اک خوابه زمانم برای ترجمه ها رفته. خونه یک رسیدگی اساسی لازم داره و امشب... از اون شبهایی هستش که خیلی خسته و بی انرژی هستم و یک عالم کار مونده اما توانی برای انجامشون نیست. دلم میخواد همین حالا بخوابم. هنوزم فقط بهنام بانی و فقط دل نکن گوش می کنم و غم توی آهنگ من رو زیر و رو می کنه.
شنبه صبح ساعت 7باز هم هوا سرد شد و شوفاژها دو شبه خاموش میشن. ازوقتی بیدار شدم سرم به دلیل تنفس هوای سرد ناراحته. ب نتونستم بیدار بمونم. ظرفهای باقیمونده رو چیدم تو ماشین و زدم بشوره. کمی کانتر اپن رو مرتب و تمیز ؛ ساعت رو برای 5:30 تنظیم و خو دم. الان ولی ناراحتی سرم و البته خوااااب نمیذاره کار کنم. دلم بخاری می خواد با شعله کم که مثل قدیم ها کنارش دراز بکشم و گرم بشه وجودم.نمیدونم چرا این متن تازه یک جوریه که سه روزه هنوز جلو نرفته.خوابم میاد



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/08/26/post-617/




حس

درخواست حذف اطلاعات
+ بعد از اون دعوای کذایی یک ماه قبل و مذاکرات متعاقبش؛ توافق !!! نه... نمیشه اسمش رو توافق گذاشت چون همسر معتقده مبلغی که من میگم زیاده اما حرفی که خودش زده شده جز قرار. البته من هم کوتاه نیومدم و گفتم اون حرف تو هم جز قرار محسوب نمیشه مثل حرف من :)) باید از ح.ت هم سهم داشته باشم. حالا اون روزا به خاطر دلتنگی و عدم هماهنگیمون تو مسائل مالی خیلی عصبی بودم که سخت بحثمون شد اما بعد از مذاکرات و موقع عمل که فهمیدم میخواد چقدر بهم بده قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم من اگر میخواستم اینقدر باشه که اونقدر خودمو اذیت نمی و دعوا راه نمی نداختم :)) اینو که قبلا میدادی فقط یک جا و چند ماه یک بار بود. در هر صورت فعلا فقط ماه به ماه بودنش به خواست من شده اما مبلغش خیر ولی...بعد از هفت سال دوباره احساس مالی دارم. مثل اون سالهای اولِ کار م. نه اینکه تا قبل از این تو این هفت سال هیچ پولی نداشتم. تا پارسال کار می و درآمد داشتم؛ همسر هم بعد از عروسی چند ماه یک بار یک مبلغ کلی بهم میداد اما تمام این سالها درگیر هزینه های کلاس و رفت و آمد به تهران و بعدش ید ج ه و سیسمونی و خون بند ناف بودم. همین بود که امکان آزادانه تصمیم گرفتن و برای خودم دلی و با آرامش یدی را نداشتم. حالا اما ج های بزرگی که از سمت من و خانواده ام باید انجام می شد تمام شدند. زندگی به یک ح پایدار رسیده و لازم نیست نگران یدهای اساسی باشم. حالا با خیال راحت می توانم بزنم بیرون و اگر چیزی چشمم دید و دلم خواست؛ دائم فکر نکنم نیاز هست یا نه؟! با همسر هماهنگ کنم یا نه؟ آیا قبول می کنه ب م یا نه؟! و ... خودم برای دلم ید کنم. اصلا یک حس قشنگی دارم که اگر هر ببینه فکر می کنه من هیچوقت پول نداشتم. دقیقا شبیه اون بچه هایی که تو خونه هم نوشابه میخورن ها اما وقتی میرن جشن؛ بعد برای دوستاشون میگن تو جشن نوشابـــــه خوردیم. انگار پدر مادرشون نوشابه بهشون نمیدن :))یک کار جدید هم که تصمیم گرفتم م اینه که هر ماه لیست ضرویات مورد نیاز را تهیه کنم و بدم به همسر تا با هم اولویت بندی کنیم و زمان تعیین کنیم برای یدشون تا گره ای که با دست باز می شود را با دندان باز نکنیم
+ مادر همسر و نسرین اجازه ندادند تو کارهای آماده سازی مهمانی کمک کنم. حتی اجازه ندادند برنج ها رو پاک کنم یا تو درست سالاد یا خاگینه کمک کنم. از یک جهت خیلی خوبه که بری بخوری و بخو . اما از اون جهت که علت ماجرا رو بدونی ته دلت یک جوری میشه. این که مادر همسر به جز خودش و دخترش اصلا ی رو قبول نداشته باشه. قضیه کمک به جاری بود که مادر همسر یک جوری گفت فقط نسرین بلده تو ک نتی ها رو ببُره انگار که چه کار تخصصی و سختی هستش. یک جوری شدم. مثل اینکه کلا دیده نمی شم. یک روز که گذشت با خودم به این نتیجه رسیدم که خوبه مادرها کارهای کوچیک بچه هاشون رو هم اینقدر ارزشمند بدونند و فکر کنند همین کار ساده، خیلی هم بزرگه و خیلی هم مهمه که بچه اشون می تونه انجام بده. یاد افتادم که همیشه با بهترین واژه ها بچه هاش رو توصیف می کرد. اون وقت من در مورد خودم و کارهای تخصصی که می تونم انجام بدم بلد نیستم به خودم بنازم. نه که مغرور باشم. فقط در این حد که خودم رو خیلی قبول داشته باشم چون توانایی اش رو دارم. نسبت به قبل بهتر شدم اما تصمیم دارم نوازشگرانه تر و منطقی تر با توانایی هام برخورد کنم تا به قدرتی برسم که بتونم این رو به ماه اکم انتقال بدم و یادش بدم که یک آدم منحصر به فرده و قطعا مجموعه تواناییهاش هم منحصر به خودش خواهند بود. یادش بدم که خودش رو با دیگران مقایسه نکنه و خودش رو باور داشته باشه.دلم میخواد توی آشپزی و پذیرایی خودم رو به جایی برسونم (غذاهایی متفاوت از غذاهای اونا و خیلی خوشمزه درست کنم) که دوست دارم و یک روزی یک جایی بهترین پذیرایی ممکن رو از خانواده همسر م و بهشون نشون بدم که من هم توانایی های مختص به خودم رو دارم.
+ ترجمه ها که تمام بشه تا وقتی مطمئن نشم من و ماه اک به لحاظ وقت و وابستگی میتونیم از پس یک کار خارج از کارهای خونه و با هم بودن بر بیایم؛ دیگه هیچ کاری رو با ددلاین کم قبول نمی کنم. این مدت از نظر فکری اذیت شدم. ماه اک عین بومرنگ هر جا بگذارمش برمیگرده به من و اصلا وقتی بیداره مجال کار بهم نمیده. برنامه های قشنگی برای خودم و ماه اک دارم که باید ذهنم از این کار آزاد بشه و خونه به نظم قبلش برگرده تا شروع کنیم به کارهای متفاوتتو دلم داشتم فکر می کاش ماه اک کمی دست از سرم برداره و بزاره آزاد باشم که یادم به قدیمها افتاد. به اون روزایی که ته دلم به مامانها غبطه میخوردم که خوش به حالشون که بچه هر جا هم بره باز برمیگرده پیش خودشون. حالم بهتر شد.
+ ماه اک این روزها به قدری شیرین شده که دلم میخواد درسته قورتش بدم. خیلی باهوشه، خیلی کنجکاوه اگرچه گاهی کلافه میشم چون دست تنهام
+ این روزها خودم رو بیشتر از قبل دوست دارم و ایمان دارم کارهای بزرگی میتونم انجام بدم.
+ برای نوشتن هر پاراگراف این پست ده بار ماه اک رو بردم گذاشتم کنار اسباب بازیهاش تا بتونم چندتا جمله بنویسم. :))



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/08/27/post-618/




یک مادر ضعیف شاید!

درخواست حذف اطلاعات
از بس ب موقع آشپزی گریه کرد و خواست بهش توجه کنم؛ امشب قید شام رو زدم و نشستم کنارش. صبح ساعت هشت یعنی یک ساعت زودتر از همیشه بیدار شده و بعد از ظهر بر خلاف همیشه که دو تا سه ساعت میخوابه یک ساعت و ربع خو ده. اینقدر که من یک دوش بگیرم. یک سری لباس بشورم و ناهار بخورم. حالا اومده سر کشوی روسریهام و یکی یکی داره میریزه شون بیرون. همینطور که با مامان حرف میزنم روز و شبم رو مرور می کنم. ب یک و نیم خو دم. صبح قبل از شش بیدار شدم و به جز دو ساعت صبح فرصتی برای خودم و کارهام نداشتم. یکهو اینقدر احساس عجز می کنم واسه اینکه نمیتونم مدیریت کنم رابطه خودمو ماه اک رو یک جوری که کمی زمانم بیشتر بشه که اشک می شم و با چشم خیس روسری ها رو بر میگدونم تو کشو
یکی از آرزوهام اینه که همسر وقتی می گم زیاد چسبیدن ماه اک به من گاهی کلافه ام می کنه؛ به جای این که بگه خوب منم کار می کنم یک جور دیگه خسته میشم بهم بگه آ هفته یک ساعت ماه رو نگه میدارم تو فقط خودت باش. یکی دیگه اش اینه که از راه برسه و ببینه خسته و کلافه ام و نتونستم غذا درست کنم. بدون سوال و حرف بگه بپوش بریم. و برم و کنار یک غذاخوری پیادم کنه و بگه امشب مهمون من. ولی همسر در عین مهربون بودنش به شدت منطقی تصمیم میگیره نه احساسی و اینه که خیلی از چیزایی که خیلی هاشونم کوچیکن و من آرزوشو دارم همیشه آرزو بمونه
دلم نمیخواد باز فردا شب مجبور شم تا صبح بیدار بمونم



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/08/29/post-619/یک-مادر-ضعیف-شاید-




یادداشت منتشر نشده 1 (یک روز قشنگ)

درخواست حذف اطلاعات
اپیزود1 : با اینو اینو گفتن ماه اک بیدار میشم. به جز روزهایی که همسر هست و دو نفری از هیچ تلاشی برای له و اذیت من برای بیدار شدن فرو گذار نمی کنند؛ بقیه روزها اگر زودتر از من بیدار بشه همین که میدونه نزدیکش هستم؛ تو اتاق با خودش بازی می کنه و بعد میاد منو بیدار میکنه لم داده ام روی کاناپه. ماه اک سطل اسباب بازیهایش را خالی کرده و وارونه گذاشته. پدر سوخته همه اش یک هفته است که بدون تکیه دستش به در و دیوار روی پاهای کوچکش می ایستد. آنوقت دارد تلاش می کند از سطل بالا برود و روی آن بایستد.پذیرایی پر از اسباب بازیست. جاروبرقی هم آمده به کمک ریخت و پاشی های ماه اک که من هم سهمی در این بازار شام داشته باشم. انباشتگی های زیادی را باید جمع کنم.آمده ام روی تخت و صدای ف شومینه می آید. باز چشم من را دور دیده. یک مس ه در تنم خودنمایی می کند. دوباره خواب ماه اک بهم ریخته و من شبها خواب درستی ندارم. بهم ریختگی خواب و گرمای خونه باعث شده خیلی ل شوم. امسال به خاطر ماه اک شوفاژها را زودتر روشن کرده ایم. من البته همه را بسته ام اما گرمی لوله های کف خانه را گرم کرده. ماه را از کنار شومینه بر می دارم و اسباب بازیهایش را جمع می کنم. چرخی در خانه میزنم و به خودم میگم کی میخوای یاد بگیری ریخت و پاشیهای کوچولو را نذاری بمونه و سریع جمعشون کنی؟ یادم به گل کلم های داخل یخچال می افتد که باید زودتر به دادشان برسم. دیروز برای پیتزا فلفل دلمه ای خواستم. به خاطر ماه اک همراه همسر شدیم. بین راه حس ایز شدم وقتی فهمیدم قصد نهالستان تهران کرده، وقتی رسیدیم از همیشه شلوغ تر بود. هوای بارون زده همه را از خانه ها کشیده بود. فکر کنم تنها جایی باشه که روز هم میشه سبزی تازه تهیه کرد. با دیدن آن همه گل کلم به سرم زد که ترشی درست کنم. خیلی دلم از آن ترشی سبزیجات مادر همسر میخواست اما وقتی زنگ زدم و فهمیدم هفت تا سبزی لازم است؛ کلا منصرف شدم. من با این ماه اک جوجه زرد که زیاد به من می چسبد؛ ترجمه های عقب افتاده و کارهای منزل باید یک ترشی ساده درست کنم. همین شد که فقط جعفری یدم. هویج، سیب زمینی ترشی هم به اضافه گل کلم. وقتی رسیدیم خونه و چشمم به پیازهای ریز قرمز افتاد؛ یاد ترشی پیازهای آقاجون افتادم و به همسر گفتم این پیازها حیفه برای خوردن.
اپیزود2 :روفرشی فرش گرد و جمع می کنم و با زور هولش میدم داخل ماشین ظرفشویی. بعد از پاک واشر ماشین که روفرشی بهش کشیده بود و همه میگن خشکه طوری نیست اما من بدم میاد لباسهای شسته بخوره به این واشر اگر تمیز نکرده باشم؛ میرم سراغ ماشین ظرفشویی. مایع و نمکش رو میریزم و ش رو در میارم که بشورم. یاد حرف مادر همسر می افتم که با افتخار می گفت من چون ظرفهامو تمیز می کنم میزارم تو ماشین اصلا نیازی نیست ش رو تمیز کنم و من که اوایل تعجب می از این کارشون و پیش خودم می گفتم خوب این که دیگه صرفه جویی در آب و وقت نمیشه. اگر آدم ظرفها رو آب بگیره خوب کلا خودش میشوره؛ به مرور و ناخودآگاه به اون سمت کشیده شده بودم و ظرفها رو میذاشتم تو سینک تا آب شستشوهام بریزه روش و خورده های غذاها جدا شه بعد بزارم تو ماشین و همین باعث میشد اغلب مواقع سینک سفید نباشه. خانم همسایه که گویا خودش یکی از این مارکهای کره ای رو داره با فهمیدن مارک ماشین ظرفشویی ام؛ پرسید ازش راضی هستی؟ گفتم آره. من مامانم هم بوش داشت و تو تحقیقاتم واسه ج ه گفتن بوش از همه بهتره. اما وقتی منظورش رو از رضایت گفت تصمیم گرفتم ظرفهامو در کثیف ترین ح ممکن تو ماشین بزارم و نتیجه رو بهش خبر بدم. کفگیرم پر از پنیر پیتزا بود و شاید کمی خورده غذا به بعضی ظرفها حتی خشک شده بود اما... نتیجه عالی بود. از اون روز دیگه ظرفها رو تو سینک نمیذارم. یک راست میذارم تو ماشین و هم آشپزخونه مرتب تره هم سینک از چربی ظرفها هی تیره نمیشه که مجبور باشم سفید کننده بزنم. نهایتش هر سه چهار بار ش رو می شورم. زحمت شستن از هر بار آب گرفتن ظرفها خیلی کمتره. میرم ماه رو از اتاقمون که درش رو بسته بود بردارم که می بینم گوشی منو رو تخت پیدا ش همانا و ج سیب از قاب همان. این بار عصبانی نمیشم. دعواش هم نمی کنم. فقط یک هویی گوشی را از دستش میگیرم بدون اینکه حرفی بزنم.
اپیزود3: وضع دستهام خیلی ابه. ی منو نشناسه فکر می کنه یا یک جایی شبیه تعویض روغنی کار می کنم یا خیلی کثیفیم که رگه های انگشتام و دور ناخنهام و زیر ناخن هام سیاهه. اما حقیقت اینه که بعد از تولد ماه پوست دستهام بشدت حساس تر شده و به خاطر سهل انگاری دو ماه قبل که بدون دستکش با سفید کننده سینک رو شستم حال دستام ناخوش شد و هنوز خوب نشده. تازه یک هفته است که سیاه سیاه هم شده
اپیزود4:شب شده. همسر برای ناهار رسید. پرم از حال خوب، هیجان برای چیزهایی که رویای داشتنشان را در سر می پرورانم. گویی همین لحظه تک تک شان را دارم. قبل ترها با خودم میگفتم لپ تاپ که باشه. گوشیت هم خوب باشه نقش تبلت چی می تونه باشه. اما این روزها یک جور عجیبی احساس نیاز می کنم به داشتن اش. خصوصا برای مطالعه . شاید هم بهتر باشه یک بوک ریدر بگیرم تا تبلت. شماها از بوک ریدر استفاده کردید که نظرتون رو بهم بگید؟
شنبه 5 ام آبان



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/09/01/post-596/




ای داد

درخواست حذف اطلاعات
کاش میدونست بعد از یک روز پر از مشغله که شاید فشار روانی بدی رو هم تحمل و اون ندونه؛ بعد از یک روز بچه داری و به من چسبیدن های ماه اک؛ چقدر نیاز داشتم کمی بغلم کنه که با همه خستگی هام کارهای باقیمونده رو ول رفتم کنارش. درسته منو تو بغلش جا داد و موهام رو نوازش داد اما همین که حرف زدم گفت صبر کن؛ داوری بازی دیروز رو داره بررسی می کنه. دو دقیقه صبر اما می خواست کلیپ رو کامل ببینه. پا شدم اومدم. گفت چرا زود رفتی؟ گفتم: "چون تو برات مهم نبود". صدام زد که بیا اما دل من ش ته بود از این که تو همه مشغله های امروزش، خودش زمانی برام نگذاشت جز دو تا تماس تلفنی. دلم ش ته که حتی نتونست پنج دقیقه صبر کنه و بعد کلیپ رو ببینه. دلم ش ت که موبایلش از من مهمتر بود. دلم ش ت که به خاطر خسته بودنش خودش نیومد پیش من وقتی من برگشتم سر کارمچرا یک وقتایی اینقدر بی رحم میشیم؟ چرا گاهی اینقدر ساده می گذریم از چیزهایی که ظاهرشون ساده است اما در باطن زخم عمیقی روی دل طرف مقابل میزاره که بی اختیار اشکهاش سرازیر بشه؟ چرا این روزا موبایل لعنتی از همه برامون عزیزتر و مهم تر شده؟ چرا باید اینقدر زندگی سخت بشه که آدمها تا آ ین توانشون باید کار کنند و وقتی میرسن خونه از خستگی جون ت خوردن نداشته باشن؟ فکر می اومدن ماه اک تاثیر بدی روی روابط ما نداشته اما کم کم دارم حس می کنم اینطور هم نبوده. حس می کنم خیلی وقتا یادمون میره یکی دیگه هم تو این خونه هست. و تعداد دفعاتی که دلخور می شم و ناراحت زیاد شده.همه چیز شاید مثل قبله اما من عوض شدم و شاید همسر خسته تر. نمیدونم!!!
غ ز ل واره:+ دوباره صورتم پر از جوش شده :((+ امشب منم و کار و هولم نکن. حیف که سیم هدفونم کوتاهه و نمی تونم با خیال راحت و بدون نگرانی تو دست و پا اومدن ماه اک باهاش قر بدم. م های وسطش خیلی خوبه :))



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/09/06/post-622/ای-داد




غیرمنتظره

درخواست حذف اطلاعات
هنوز شستنی های سفر هفته قبل تمام نشده که به طرز غافلگیرانه ای فهمیدم دوباره باید ببندم. رفتن و دیدن عزیزان خوبه اما از راه و جاده یک ترسی تو دلم میاد که نکنه زبونم لال اتفاقی بیفته؟!یکی از عزیزان همسر باید عمل کنه.مادر همسر می گه نیاید. راه دوره نگران میشم.خودم هم به خاطر راه دور و کار ترجمه که گیر افتاده تو این رفت و آمدها اصلا حس رفتن ندارم. بیشتر یک نگرانی ته دلمه که ان شالله بی دلیله و به خاطر فاصله کم سفرهاست.یک اشتباه بدی که من اینه که صندلی ماشین برای ماه اک ن یدم چون جاری گفته بود که بچه اش روی صندلی ماشین ننشست. اما الان می بینم اگر تمام روز هم گریه کنه تا عادت کنه باید می یدم تا تو راه رفت و آمدها اینقدر دلواپس نباشم. خصوصا که تو سه سفر آ هیچ جوری حاضر نیست از من جدا بشه و موقع خواب تو کریر (بماند که براش کوچک شده) بخوابه. حالا یک صندلی که با 1میلیون موقع ید سیسمونی میتونستم ب م رو باید 4 میلیون ب م. همسر هم ماشالله تو یدها دل گنده ای داره و صبر زیاد. برع من :( همسر میگه برای عیادت میریم. ت یک ربع زمان لازم داره اما نظر من این نیست.نگرانم بد قول بشم و کارم به موقع آماده تحویل نشه:((
یک چایی بخورم شاید بتونم یک قسمت کار نیمه کاره رو تموم کنم
+ سفر کنسل شد :)



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/09/06/post-625/




فقط 5 دقیقه

درخواست حذف اطلاعات
درست امروز که خییییلییی کارم واجب بود ماه از 8 صبح بیدار شد. ظهر یک ساعت خو د. شب هم مثلا 9:30 خو د. اما تا 1 چهار بار بیدار شد و شیر خورد و من الان از شدت خواب، خستگی، شیردادن زیاد در شرف بیهوشی ام اما با اینکه از عصر تا الان هر چه ماه اجازه داده بدون وقت تلف کار ؛ نشد. تمام نشد. سرعت عمل؟!!!!!!! خدایا کمک باید تمومش کنم و بخوابم. باید تحویلش بدم
+ همسر گفت ماه رو نگه میداره که کار کنم. اما از نظر من موفق نبود. سرش رو می گرفت چسبیده بود به من. تهش هم میگرفت بازهم چسبیده بود به من :((
بعد نوشت: سرم گیج میره از خستگی اونوقت همسر به جای اینکه شرایط پیش آمده را بپذیره که من با بچه و دو بار سفر کارم عقب افتاده که یکیش ایراد داره؛ نشسته فلسفه می بافه و ته مونده انرژیهامون رو به صفر رسوند. حالا منم و یک کار که باید تمام بشه و یک اعصاب خورد که نمیزاره همون یک ذره تمرکز رو هم داشته باشم و یک فردای بی خواب و گیج



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/09/09/post-627/فقط-5-دقیقه




چقدر خوبه....

درخواست حذف اطلاعات
چقدر خوبه که امروز تموم شد. چقدر خوبه که بالا ه ماه اک خو د. چقدر خوبه که صدای خواننده مورد علاقه ات تو گوشت بپیچه. چقدر خوبه که یک لپ تاپ داری که وسط یک خونه که توش سگ میزنه و گربه می ه همه کارها رو بیخیال شی؛ حتی میز غذا رو جمع نکنی و برای اینکه طنش های یک روز سخت بچه داری رو با نوشتن کم کنی. چقدر خوبه که همسر هم شامش رو خورد و خو د و وقتی حرص منِ خسته و بی اعصاب از گریه ها و بی ت های امروز ماه اک را با حرف هاش درآورد و در مقابل من عصبانی شدم و اون سکوت کرد. چقدر خوبه که وسط بی وقتی و بی ت های ماه اک تونستم یک غذا بپزم. چقدر خوبه که با وجود اینکه غذا نه مورد علاقه من باشه نه مورد علاقه همسر اما نیاز به زمان گذاشتن زیادی نداشته باشه و بتونم بازم ماه اک رو بغل کنم. چقدر خوبه که روزها شی میشن. چقدر خوبه که بعد از صبح تا حالا که له له میزنی واسه خواب، بالا ه زمان خو دن فرا رسیده. چقدر خوبه که بهنام بانی تو گوشم " آروم آروم اومدی به دلم.... نشستی و" می خونه و صدای موسیقی ی مثل سا یفون مغزم رو نوازش می کنه. چقدر خوبه که دستام توان نوشتن داره. چقدر خوبه که مست خوابم اما نوشتن حالم رو بهتر می کنه. چقدر خوبه که به همسر گفتم اینقدر راجع به غذای ماه اک حرف نزن، نپرس، مگه هر روز از من می پرسی چقدر غذا خوردم؟ خوب خوردم؟ چقدر خوبه که در مقابل اعتراض همسر به غذا گفتم که منم یک غذاهایی رو اصلا دوست ندارم اما گاهی چاره ای نیست. چقدر خوبه که جایی برای خواب هست و میتونم با خیال راحت سرم رو بزارم روی بالش و غرق شم تو رویاهای شبانه. چقدر خوبه که خونه پره از اسباب بازی ها و لباس های ماه اک و کف خونه پر از خورد نون و خوراکیه. اینا یعنی من یک دختر دارم که سالمه و میل به خوردن داره و اینقدرانرژی داره و یاد گرفته راه بره که همه جا راه می ره وقتی یک خوراکی میدم دستش که خودش بخوره. چقدر خوبه که اینقدر ظرف کثیف دارم چون یعنی غذایی داشتیم برای خوردن و آبی داشتیم برای نوشیدنچقدر خوبه که گوجه و خیار و سیب زمینی ها نشسته روی اپن موندن اینا یعنی پولی داشتیم که بتونیم ید کنیمچقدر خوبه که اتاق ماه اک پر از و وسیله است این یعنی که ما شرایطش رو داشتیم و رفتیم سفر و همچنین یک دختر بلا داریم که اجازه جمع هیچی تو این دو روز به من نداده و من هم به خاطر کار ترجمه فرصت های خواب ماه اک رو به اون کار اختصاص ندادمچقدر خوبه که تو فکرت بگی کاش ی هولم میداد تا دوباره سپاس گزاری رو شروع کنم و در همون حین با تمام خستگی هات و عصبیت هات تصمیم بگیری بنویسی که کمی غر بزنی از وضعیت امروز اما همش میشه حرفهایی که ازش بوی سپاس گزاری میاد و این یعنی خودِ خودِ خودِ خدا هولت داده جلو بدون اینکه خودت بدونیچقدر خوبه که لبخندی ناخودآگاه نشسته روی لبهام این بعنی من با همه خستگی هام راضی ام به رضای اوچقدر خوبه چقدر خوبهچقدر خوبه



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/08/22/post-612/چقدر-خوبه-




نگارا

درخواست حذف اطلاعات
ساعت از 12 شب گذشته. قصد که امشب یک بخشی از کار را تمام کنم با همه خوابالودگی و خستگی. دنبال ترفندی بودم برای بیدار ماندن که افتادم وسط شبهایی که باید بیدار می ماندم من بودم و هدفون و موزیک های شاد که اینقدر حس خوب توی وجودم میریختن که بتونم بیدار بمونم. "موزیک هیجان" سرچ می کنم. و حالا من و لرز از سرما و آهنگ نگارا که خیلی منو سر کیف آورده اگرچه که چشم هام داره بسته میشه.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/08/12/post-602/نگارا




منقضی جات

درخواست حذف اطلاعات
از اینکه وقتی مهمون میاد اینجا ( البته فقط فامیل من. شکر خدا خانواده همسر خیلی محتاطند و به ندرت اگر بیان) تفریح در طبیعت رو به خودشون واجب بدونند بدم میاد. حتی استرس می گیرم. از اینکه بوی دود بگیری و بگیرند بدم میاد. از اینکه بیان و نرن بدم میاد. از اینکه از راه برسن و دست نشورن بدم میاد. بعد اصلا دوست ندارم فردا ماه رو ببرم تفریح و کاپشنی که نو هست رو تنش کنم چون بعدش حتما باید بشورمشمادر میگه اینقدر تمیزکاری می کنی که موقع آمدن ما با هر کار نامطابق میل ما تنت میلرزه.شما وقت اومدن مهمان خونتونو برق نمیندازین؟!
با همه بد اومدن هام بر خلاف دفعات قبل پیشرفت بزرگی داشتم. امروز بدون ایراد گرفتن از بقیه هر چی برخلاف میلم انجام دادن بدون غر زدن اصلاحشون . خودم حرص خوردم اما اونا رو معذب ن .خدا تفریح فردا رو هم به خیر کنه صلوات :)٦



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/07/19/post-581/منقضی-جات




از دست و زبان که برآید

درخواست حذف اطلاعات

روز :حالم خوبِ خوبِ.با یک حس آرامش دلچسب و خوشبخت با ماه تو آشپزخونه نشستیم و بهش ناهار میدم. آهنگ "من هستم" جهانبخش داره پلی می شه. غرق شدم تو آهنگ و حس اش. تو دلم می گم دلم یک پست میخواد با یک کمی چاشنی غم. اما من که غمگین نیستم؟!به شب نرسیده بی دلیل دلم می گیره و یه غم بزرگ میاد تو دلم.
پنجشنبه:تصمیم دارم بیام از خوشحالیم بنویسم که "فقط یک مادر میدونه چه پیروزی بزرگیه گرفتن نمونه ادرار از دخترت اونم بعد از یک ماه که ذهنت درگیره ولی فرصتی برای آزمایشگاه رفتن با همسر دست نداده" اما بعد از آزمایشِ ماه اک هر دو یک جور بدی دپرسیم. " فقط یک مادر میدونه چقدر قلبت به درد میاد وقتی از بچه ات خون می گیرن و تو مجبوری محکم دست و پاشو بگیری ت نخوره به جای اینکه وقتی ترسیده و از درد و ترس گریه می کنه بغلش کنی" ماه خیلی مظلومه طفلکم اما خیلی گریه کرد. آروم که شد وقتی خانمِ اومد چسب بزنه با دیدنش باز زد زیر گریه. چرا؟! نمیدونیم اما تمام روز بی حالیم و یه گوشه کز کردیم. هر برای خودش تو سکوت و افکار و تلفن خودش غرق شده. با خودم می گم زود گذره. موقتیه.
:مادرجان می گه میایم. فلانی هم گفته به منم اطلاع بدید. بهش بگیم بیان؟! می گم خودتون میدونید که اذیت میشم اما وقتی گفته؛ بگید چاره ای نیست. ان شالله که نمیاد. برخوردی چنین شیک و مجلسی :)) . قبلا واکنشم به آمدن مهمان چند روزه خیلی شدید بود. چه در مقابل مادرجان چه در درون خودم. عصر همسر حرفی میزنه که من بهش می گم از الان تا فردا صبح با من حرف نزن اصلا. می پرسه چرا؟! می گم چون بی حوصله ام. می گه بپوش بریم بیرون. آماده می شیم. به نظرم هوا سرد نیست. بلوز تن ماه می کنم. در طول درست غذا نخورده.تو راه بیسکوییت بهش میدم. بی صدا و بی حرکت لم داده تو بغلم و بیسکوییت می خوره. این همه بی تحرکی از ماه بعیده. موقع پیاده شدن هوا کمی سرده. طفلی ماه با پاهای !!! چنین مادر هواشناسی هستم من. تمام راه برگشت بی حرکت تو بغلم لم داده.تو پله ها متوجه حرارت سرش میشم. به محض وارد شدن به خونه دنبال تب سنج می گردم. از دست این دختر کوچولو هر وسیله ای رو یک جا جا دادم که خودم هم پیدا نمی کنم. همسر بتورش نمیشه که تب داره اما تب سنج ٣٨.١ رو نشون میده. همسر میره و با یک قطره استامینوفن بر میگرده. ساعت ١٠ بهش ١٦ قطره میدم. به پیشنهاد همسر بین خودمون رو تخت می خوابونیمش. ساعت یک بیهوش میشم و با ت ها و غرغو ماه اک مثل جن زده ها می پرم بالا. ساعت نزدیک سه هستش. باز هم تب داره. ٣٨.٤ باز قطره و خواب

شنبه: ساعت ٧:٣٠ ماه باز تب کرده. قطره رو میدم و چون خوابم درست نبوده باز بیهوش میشم. به فلانی زنگ زدن خبر دادن و من از اون لحظه دست به دعام که بگه نمیان. انرژی هام گرفته شده از فکر چند نفر مهمون دیگه به جز خانوادم. در طول روز ماه اک خوبه اما من حس تخلیه انرژی شدم. ساعت پنج باز تب، باز قطره. تا وقتی بچه ات سالمه قدر نمیدونی. مریض که شد دلت ریشه از ناراحتیتا ساعت ٧:٣٠ شب دپرسم. همسر از ٦:٣٠ می خوابه و رسما از صبح تو خونه و کمنار من حضور نداره. حتی الان که برگشته. کنار ماه میشنم رو زمین و میزنم زیر گریه. ماه فکر می کنه مس ه بازی در میارم. میخنده. به ده دقیقه نمیرسه. به خودم میگم پاشو عوض کن جو خونه رو. مثلا اولین ساگرد تولد دخترمونه. این چه وضعشه؟! اشکامو پاک میکنم. افوض امری الی الله گویان همزن رو در میارم. مواد رو حاضر می کنم و میریزم تو قالب. پیرهن هامو از کمد می کشم بیرون و از بینشون پیرهن قرمز گل گلی که مادرجان دوخته رو می پوشم. مدل بامزه ای داره. رژ قرمز می زنم. یک لباس خاص تن ماه اک می کنم. ساعت ٩ کیکمون حاضره. همسر رو بیدار می کنم. میگه بزار بغلت کنم که کیک پختی. خوشحال شده. چندتا بادکنک میدم باد کنه. عروسکهای ماه رو میریزم رو تختش وماه رو میزارم رو تخت. عاشق بادکنک ها شده. هیجان زده و خوشحال بازی می کنه. ازش می گیرم. ع هم. دوتا سلفی هم باهاش می گیرم. تو اینستا اینقدر و و خانواده براش پست تولد گذاشتن که خج کشیدم منم بزارم و باز بقیه مجبور شن تبریک بگن. ع ا که تموم میشه خم میشم ماه رو از رو تخت بردارم. آه ه ه ه که ماه اک یک مرتبه صورتش رو برمیگردونه و ناخن نسبتا کوتاه و صاف من چنان کشیده میشه روی صورتش که طفلکم ریسه میره از درد. و نابود میشه تمام حس خوشحالی که فکر می تو خونه ایجاد . بچه ام بازی می کنه. می خنده اما دل من ریشه.آ شباز تب می کنه
یکشنبه؛ الان تقریبا یک هفته از خیال یک پست کمی غمگین گذشته و اون حس گذرا نبوده. هر چه هم می گذره داره بدتر میشه. فقط غم نیست. پُر شده ام از اضطراب و استرس. یک بار می گویم از دلتنگی است. یک بار می گویم اقتضای این فصل و آب و هوای ناگهان سرد این دو روز است که یک جور بدی مضطربم می کند اما هر چه فکر می کنم کدام اتفاق را این هوا در پس زمینه ذهنم تازه کرده که اینطور آشفته ام کرده؟! شاید خاطره فوت یا مادربزرگ ؟! شاید استرس روزهای اول تدریس. شاید؟!! شاید چه؟!شب از فکر زخم شدن بچه ام خیلییی بد خو دم. نوشتنم تمام نشده که همسر هشدار میدهد دیر می شود. آماده می شویم و بعد از گرفتن جواب آزمایش ماه به ملاقات می رویم. خیالمان را راحت می کند که همه چیز عالی است. در مورد تب می گوید الان که تب ندارد؟ و با جواب نه میگه پس بزارید راحت باشه. برای تولد ماه هدیه می یم و بعد از یک ید کلی و کرم آبرسان( مدتها بود یدنش بی دلیل عقب می افتاد) می رسیم خونه. یک گوشه نشسته ام و فکر می کنم که از یک هفته قبل تا امروز به یکباره چه بلایی سر من و آرامش قشنگم آمده. زیر و رو می کنم و میرسم به بعد از ظهر که ماری پیام داد. ماری بک دختر دارد. پارسال یک بار بعد از آمینیوسنتز و یک بار دیگر بی دی پزشک که هر دوبارش قصور پزشکی بود جنین هایش را از دست داده . ماری نوشته حتی حوصله بیرون رفتن نداره و من در جوابش یک عالم جمله قشنگ پر از احساس آرامشم براش مینویسم و درست کمی بعد از این مکالمه بهم ریختگی ها شروع شد. علت ؟! هنوز نمیدونم
دوشنبه:بعد از نزدیک یک هفته حال خوبی دارم اما ظهر بداخلاقیای خواهرک و غر زدنش به اینکه ما حال نداریم بریم تفریح باهاشون اعصابم رو بهم میریزه.یک هفته است ضعف اعصاب دارم. گاهی هم شبها با ماه دعوام میشه از بس غر میزنه،غذا نمیخوره و البته منم دیوونه شدم.مغزم سگینه. به قول ترکها حوصله ام یُخدِه. حس ام ناخوبه و حالا همش با هم یک ناخوشی روانی بهمراخ داره، خدا به هیر بگذرونه
غ ز ل واره:
+ قراره کنار عزیزانمون و کمی با تاخیر تولد بگیریم برای کوچکمان. +باخودم میگم نکنه چشم خوردی از بس از حال خوبت و خوش بودنت واسه بقیه (منظورم آدمای دنیای حقیقی) گفتی:)))
+کجایی ای آرامش بی نظیرم. بیا.
+ بالا ه بعد از چند روز تموم ای ن پست رو
+ همانا بد حال شدن و دچار اضطراب و استرس شدن از رگ گردن به شما نزدیک تر است



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/07/17/post-579/




عشق اگر عشق است آسان ندارد

درخواست حذف اطلاعات
دوباره نیمه دوم سال و ساعتهای طولانی تنهایی شروع شد. دوباره نیمه دوم سال و فاصله های طولانی بین تازه شدن دیدارهای یکی دو روزه . دوباره نیمه دوم سال و زود تاریک شدن هوا و تنهایی ها ی کشدار بعد از غروب. دوباره نیمه دوم سال و دلگیری غروبها و غربتی که بیشتر از هر زمانی خودنمایی می کند. دوباره نیمه دوم سال که قشنگی هایش زادروز های عزیزترین های زندگی ام ( ماه، پدرجان، مادرجان، همسر) است. دوباره نیمه دوم سال و خستگی های زیادتر از همیشه همسر و به نوعی عبور از شبها تنهای تنها دوباره... دوباره ... دوباره

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/07/12/post-572/




فال حافظ با سعدی

درخواست حذف اطلاعات
کلیات سعدی به دست اومدم که در سکوت شبانه کمی خلوت کنم. سعدی را دیده میگه می خوای فال حافظ بگیری؟! :)))شوخی شوخی کتاب را باز می کنم و عجب شعری!
١١٧-ط...بی دلان را عیب ، ل بی دل شدمآن گُنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست...ما زبان اندر کشیدیم از حدیث خلق و رویگر حدیثی هست، با یار است و با اغیار نیستقادری بر هر چه می خواهی مگر آزار منزان که گر شمشیر بر فرقم نهی، آزار نیست
١١٨-ط....درد عشق از تندرستی خوش تر استگرچه بیش ازصبر درمانیش نیستهر که را با ماه رویی سرخوش است تی دارد که پایانیش نیست
شعرخوانی هم یکی از گزینه های ج برنامه ریزی یا بهتر بگویم ج بهبودبخشی زندگی ام است. چقدر به دلم می نشیند این ات روان سعدی و گاه بعضی بیت ها چه جلا می بخشد حال دل را
بالا ه خط کش سبز و محبوب دوران پشت کنکور ارشد را به لطف شیطنت های ماه اک و بیرون ریخته شدن کشوی پاتخت پیدا . این خط کش یک دنیا خاطره و احساس است برای منِ خاطره باز. حالا راحتر ج هایم را خط کشی می کنم
حالا که ماه اک هست، خیلی دوست دارم از دنیا و افکار ک ن اطلاعات بیشتری داشته باشم. کاش همت کنم و کتاب " اتاق" را از انبار بیاورم و یک بار دیگر بخوانمش. همین که راوی داستان کودک است باید حسم به این داستان، با چند سال قبل خیلی فرق کرده باشد.
از شدت خواب چشمانم به زور باز هستند و عین باز بودن چشمهایم سرم هر چند دقیقه به یک سمتی ول می شود. اما باید ج را رسیدگی کنم، مسواک بزنم، ماشین ظرفشویی را تکمیل کنم و استارت بزنم تا مجال خواب فرا رسد
دور جدیدی از تغییرات مثبت، شاد و دل انگیز در درون من و زندگی ام در حال آغاز شدن است و این معجزه همان شکرگزاریهاست. دوباره از نو شروع می کنم و این بار متعهدانه تر تمرینهایم را انجام خواهم دادچه هیجان شیرینی برای تغییر در درون من است



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/07/07/post-567/فال-حافظ-با-سعدی




پاییزمون مبارک

درخواست حذف اطلاعات
"زخم های خود را به دمندی تبدیل کنید"این جمله اُپرا تمام امروز در گوشم تکرار می شد. روم به دیفال داخل دستشویی یاد تمرین امروز می افتم. برای بدترین اتفاق و بحرانی ترین شرایط زندگیم انجامش میدم. یاد صبح می افتم. وقتی داشتم تمرین رو می خوندم. با خودم می گفتم اون اتفاق وحشتناک چه نقطه مثبتی دلست که برلش سپاس گزار باشم؟ اونوقت حالا!!! بیشتر از ده تا ویژگی مثبت واسه اون اتفاق به ذهنم میرسه. کاش بتونم همیشه این تمرین رو در موقعینهای سخت انجامش بدم. با همین افکار کارهای باقیمانده رو انجام میدم. سرنگ قطره های ماه اک،آ ین چیزی ِ که میشورم. با یک چایی لب سوز میشینم پایین پای ماه و تکیه میدم به تخت. نسیم هوای ملس شبهای مهر که گاهی دست کمی از ملسی اردیبهشت نداره؛ پوستم رو نوازش می کنه و همراه خودش بوی سیرهایی که هفته قبل ترشی انداختم و گذاشتم توی بالکن توی فضا پخش می کنه که یک جورایی تو ذوق می زنه. قند دارچینی رو میزارم تو دهنم و تا چایی برسه به لبم به خودم می گم عجب این همسر منِ تَرکِ چایی رو چایی خور کرده!! البته هنوزم تنها باشم چایی دم نمی کنم. شاید کلا دوبار تو عمرم برای خودم تنها چایی دم کرده باشم.کتاب معجزه ی سپاس گزاری رو گذاشتم کنار دستم که اگر چشمام و مغزم یاری کنه تمرین فردا رو بزارم. غرق می شم تو مرور امروز و ایمان دارم که سپاس گزاری ها داره هر روز معجزه های بیشتری بهم نشون میده. امروز یک روز فوق العاده بود. از اون روزایی که عاشقشونم. از اون روزایی که خستگی معنی نداشت. از اون روزایی که تمام لحظه هاش پر از انگیزه بود. از اون روزایی که من و ماه هم تیمی شده بودیم. از اون روزایی که ماه اک بازی می کرد، من کمدش رو تمیز می .ماه اک با خودش حرف میزد من یک کشو برای جا ها خالی و یک انباشتگی دیگه رو حذف . ماه اک خو د و من کمی گوشیم رو خالی ، سرکه ها رو جمع ؛ با مادرجان حرف زدم و به سیر ترشی ها کمی سرکه اضافه که یهو برگشتم دیدم رو تخت نشسته و با من حرف میزنه. ماه اک وسایل کشوی پاتخت رو زیر و رو می کرد و من لباسهای نیمه چرک داخل کمد رو ریختم تو ماشین. ماه اک با توپ بسکتبال بازی کرد و من اتاقش رو جارو . ماه اک با بند بازی کرد و من لباس پهن . ماه هی دوید سمت کشوی پای تخت و من یک کم اتاقمون رو گردگیری می یا جارو میزدم؛ یک کم بدو بدو میرفتم ماه رو از سر کشو بر میداشتم. ماه کشوی آشپزخونه رو بیرون می ریخت من آشپزخونه رو جارو میزدم و میگفتم بزار جارو تمام شه بعد. ماه موز می خورد و من پذیرایی رو جارو میزدم. ماه ادای منو در میاورد و لبه رو فرشی رو میگرفت اینطرف اونطرف می کرد و من پذیرایی رو مرتب می . ماه شیطونی می کرد من ظرف می شستم. ماه گریه می کرد و من دست کار می کشیدم. ماه شیر می خورد و من یک دستی با حرکات ژانگولری ماه رو با دست چپ نگه داشته بودم و با دست راست تی می کشیدم. ماه از این مدل آکروباتیک شیر خوردن یک قلپ میخور یک کم می خندید؛ من می نشستم و بوسه بارونش می و قهقه می زدم. من میوه می شستم و ماه کنار باباش گل می خورد. من میوه می شستم و ماه به کمک باباش غذا می خورد.امروز معجزه تمرین دیروز بود. معجزه پیامدهای شگفت انگیز وقتی گفتم: " خدایا شکرت که نظم تو خونمون موج می زنه". دارم از تمرینها در راستای اون چیزهایی که نیاز دارم یا آررزشو دارم کمک می گیرم. خدایا این یک معجزه است.ماه و همسر که می خوابند میز رو جمع می کنم. لیموهای ی باغ وحش رو روی دستمال پهن می کنم تا فردا به پیشنهاد مادر همسر بریزم تو آبمیوه گیری. یک کم دلم می گیره وقتی یادم میاد لبه داخلی در رویی آبمیوه گیری یک تکه اش ش ته. نمیدونم ارجینالش گیر میاد؟! و دعا می کنم برای لیموها که نسبت به بقیه میوه ریزند کار ساز باشه. انگورها رو میزارم داخل یک ظرف در دار و امتحانی زیر و روی انگورا رو پارچه میندازم. نمیدونم چرا یخچالم مدتهاست داخلش مرطوبه. یک شیشه از یخچال در بیارم چند دقیقه بعد زیرش خیسه از رطوبتی که داخل یخچال داره. انارها رو که داخل جامبوه ای می گذارم یاد دو سال پیش می افتم که از خونه پدر بعد از همسر برگشتم و وقتی در خونه رو باز یک کیسه بزرگ انار جلوی چشمام خودنمایی می کرد. حس ایز شده بودم. چقدر دوست دارم این ایزهای شاید معمولی اما به شدت دلچسب رو. چایی تمام شد و جای رژ لب قرمزم روی استکان مونده. چشمهایم از خواب تار شده. نسیم مهر همچنان در حال دلربایی است. ماه اک به جای اینکه زیر پتو باشد روی پتو است.امروز تا همین لحظه که با چای و کتاب روی زمین نشستم احساس خستگی ن . همسر که ٩ شب با میوه ها رسید یک لحظه حس ن که خسته ام و توان شستن نیست . امروز یک روز پر از نور و معجزه بود. امروز یک روز فوق العاده بود. نسیم پاییزی سرد شده و تنم مور مور میشه از سرما. چقدر مچاله شدن از سرما زیر پتو می چسبه
ماه نوشت:همسر که رسید مثل دو سه هفته گذشته ماه با نهایت سرعت خودشو چهار دست و پا به همسر رسوند تا بره تو بغل باباش. من هم یک دستمال خیس دستم بود و سنگ جلوی دستشویی روپا می . کارم که تمام شد دیتمال رو شستم و گذاشتم کنار پادری دستشویی. چند دقیقه بعد دیدیم رفتن دستمال رو برداشته و می کشه رو پادری. بردمش داخل آشپزخونه و گفتم اینجا رو تمیز کن. مشغول میوه شستن بودم که دیدم دستمال رو می کشه رو سرش. بعد هم با عجله خودش رو رسوند نزدیک دستشویی. فکر می کنه چون من اونجا رو دستمال کشیدم اونم اونجا رو باید دستمتل بکشه
ظرف می شستم که دیدم صدای گریه اش از یک حای دور میاد اما ما که جای دور نداریم. گریه لش که زیاد شد دویدم. می بینم سرش رو مرده زیر ویترینش و نمیتونه در بیاره. هم می خندیدم هم میترسیدم. با کلی احتیاط و تلاش از اون زیر درش آوردن



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/07/04/post-564/پاییزمون-مبارک




روی ابرها

درخواست حذف اطلاعات
با صدای تیز و بلند رعد بعد از نیم ساعت برق زدن آسمون می پرم بالا. صدای بارش بارون بعد از چند ماه گرما و خشکی، آوای دلنوازی است. همسر میگه نی نی نترسه؟! به بهانه ماه از تخت میام پایین. سرم رو از پنجره میبرم بیرون و بوی خاک بارون زده؛ این عطر نوستالژیک زیباترین حس های دنیا تمام مشامم را پر می کند. هنوز یک ساعت نیست که پاییز از راه رسیده با این حال بارون رو با خودش هدیه آورده. قدمش مبارک. قسمت حیف شده این هوای دلپذیر هوای صبح سحر هست که به خاطر ماه اک و اینکه پتو روی تنش نگه نمی داره مجبور میشم پنجره رو ببندم و بخو م که کوچکمان سرما نخورد.حالا روز دوم مهر است. بعد از دو هفته که به احترام دهه عزاداری تعطیل بود، باز آهنگ "تویوز مبارک" ریتم تنظیم حرکاتم می شود. همین دو هفته چه فراموشی از حرکات آذری به بار آورده. مدتی است ریتم م عوض شده. شاید سه ماه. من که یک روز یدن با موزیکهای ملایم برام حوصله سر بر بود الان فقط دوست دارم با آهنگ تو بهترینی عارف و آهنگهایی تو این سبک ب م. اونم نه با حرکات قبلیم. یک مدل خیلی یواش و متفاوت. هنوز نفهمیدم این تحول از کجا نشات گرفته. شاید این هم تاثیر وصلت با ترکهاست :)). خوبه که خانواده همسر به جز جاری هیچکدوم اهل نیستن و جاری هم یواش نمی ه :)). حالا که فهمیدین من چقدر دوست دارم و چطوری می م :))) باید بگم همه اینها رو گفتم که بگم اینقدر برای حرکت حال دلم در بالای محور ای ها و حذف این موجهای سینوسی در صفحه مختصات تز دادم و نظریه پردازی تا این یکی کمی موثر افتاد.بعد از بی ت های ماه و صبحانه ای که یک ساعت طول کشید تناول کنم اینقدر که یک لقمه خوردم چند دقیقه ماه رو آروم و ننه به قربونت بره گریه نکن گفتم؛ بعد از خورده فرمایش های همسر و عصبی شدن های لحظه ای و پشیمون شدن های بعدش؛ شال و کلاه کردیم و من برای انجام یکی از گزینه های ج که استفاده از دستکش بود و الان یک ماهه گزینه اش خالی مونده؛ نه که دستکش نداشتم!! چون همت استفاده ش رو نداشتم؛ رفتم یک جفت دستکش زرد یدم که سایزش اشتباهی مدیوم شده و چون بازش دیگه نمی تونم عوضش کنم. با این حال برخلاف گذشته ها که اگر یدم کوچکترین ایرادی داشت حالم اب میشد الان از یدن یک جفت دستکش زرد که برام گشاده بسیار مشعوفم و بلافاصله ازش استفاده .ویترین مغازه ها توجه ماه رو جلب می کرد و اونم طبق عادت این روزهاش با انگشت اشاره کوچکش به اون سمت موردنظرش اشاره می کرد و می گفت: "اینو اینو". فکر نمی کنم بدونم اینو واقعا کاربردش همینه که ازش استفاده می کنه. کلا این روزها یا میگه "اینو" یا "ژیه" و وسط گریه هاش هم یه آوایی شبیه مامان ادا می کنه. در واقع تو خیابون قدم میزدم اما رو ابرها بودم از واقعیت این روزهایی که آرزوی سالهای گذشته ام است. از این که دخترم تو آغوشم هست و هر جا میرم دیگه تنها نیستم. اینقدر اینو اینو می کنه که میرم داخل مغازه عروسک فروشی. از عروسک جوجه و جغد خوشش میاد. من اینقدر عاشق جغد میشم که تصمیم میگیرم نه برای ماه که برای خودم یکیش رو ب م به جای اون عروسک هدیه ام که همسر بدون اجازه من و به زور بخشید به بچه دوستش. خانم فروشنده اونقدر براش ذوق کرده که یکی یکی عروسک ها رو نشونش میده. وقتی دستکش رو یدم یک آب نبات چوبی برداشت. اما همین که رسیدیم خونه ارج و قربش تموم شد. پرتش کرد و اومد پیش من و گفت اینو اینو (بغل کن) در این حد علاقه داره به ی که براش می کنم. :)) یکی دیگه از این تزها اضافه گزینه های خاصی مربوط به ماه اک در دفتر برنامه ریزی هست. موردهایی که قطعا به بهبود شرایط من و ماه بسیار کمک خواهد کرد. باید بیشتر بهشون فکر کنم. من از این بحران به بهترین شکل رد میشم.به خودم زمان میدم و خودم را دوست دارم و خواهم داشت. برای دختر لوس خونه که دست به سیاه و سفید نمیزد تا همین جا هم یعنی خیلی تلاش. پس صبوری می کنم تا برسم به نقطه ایده آل

غ ز ل واره:* بعد از مدتها چقدر تایپ با لپ تاپ چسبید و زود تمام شد نوشتنم
*نوشتن انگار یادم رفته. فعلا فقط می نویسم که بعدها حسرت ننوشتن و یادگاری نموندنش رو نداشته باشم
* ستاره جون در مورد اینکه یک اتاق واسه ریخت و پاشی ها باشه باید بگم من اینقدر کمال طلبم که باز اگر یک اتاق شلوغ باشه به نظرم به خونه ام نمی تونم بگم منظم. باز غر میزنم که نا مرتبه خونه.

بیکرانه:خدایا سپاس که هستم و زندگی می کنم و دوباره ماه ام را دیدم. خدایا سپاس که می تونم برای بهتر شدنم تلاش کنم. خدایا سپاس که تمرین های سپاس گزاری رو دارم تمام می کنمخدایا به خاطر نظمی که در خونه روحم رو نوازش می کنه سپاس گزارم.خدایا به خاطر انتخاب همسر به عنوان عضو هیت نظارت سپاس گزارم.خدایا به خاطر رفع کامل کیست لثه خواهر ازت سپاس گزارم.خدایا از اینکه اینقدر نعمت و موهبت هر لحظه به ذهنم میرسه برای سپاس گزاری، ازت سپاس گزارمخدایا سپاس که تصمیم دارم به محض تمام شدن از اول شروع کنم. هر روز و هر روز از اول شروع خواهم کرد





منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/07/02/post-563/




روی ابرها

درخواست حذف اطلاعات
با صدای تیز و بلند رعد بعد از نیم ساعت برق زدن آسمون می پرم بالا. صدای بارش بارون بعد از چند ماه گرما و خشکی، آوای دلنوازی است. همسر میگه نی نی نترسه؟! به بهانه ماه از تخت میام پایین. سرم رو از پنجره میبرم بیرون و بوی خاک بارون زده؛ این عطر نوستالژیک زیباترین حس های دنیا تمام مشامم را پر می کند. هنوز یک ساعت نیست که پاییز از راه رسیده با این حال بارون رو با خودش هدیه آورده. قسمت حیف شده این هوای دلپذیر هوای صبح سحر هست که به خاطر مله اک و اینکه پتو روی تنش نگه نمی داره مجبور میشم پنجره رو ببندم و بخو م که کوچکمان سرما نخورد.حالا روز دوم مهر است. بعد از دو هفته که به احترام دهه عزاداری تعطیل بود، باز آهنگ "تویوز مبارک" ریتم تنظیم حرکاتم می شود. همین دو هفته چه فراموشی از حرکات آذری به بار آورده. مدتی لست ریتم م عوض شده. شاید سه ماه. من که یک روز یدن با موزیکهای ملایم برام حوصله سر بر بود الان فقط دوست دارم با آهنگ رو بهترینی عارف و آهنگهایی تو این سبک ب م. اونم نه با حرکات قبلیم. یک مدل خیلی یواش هنوز نفهمیدم این تحول از کجا نشات گرفته. شاید این هم تاثیر وصلت با ترکهاست :)). حالا به خانواده همسر به جز جاری هیچکدوم اهل نیستن و جاری هم یواش نمی ه :)). حالا که فهمیدین من چقدر دوست دارم چطوری می م :))) باید بگم همه اینها رو گفتم که بگم اینقدر برای حرکت حال دلم در بالای محور ای ها و حذف این موجهای سینوسی در صفحه مختصات تز دادم و نظریه پردازی که بالا ه این یکی کمی موثر افتاد.بعد از بی ت های ماه و صبحانه ای که یک ساعت طول کشید تناول کنم اینقدر که یک لقمه خوردم چند دقیقه ماه رو آروم ؛ بعد از خورده فرمایش های همسر و عصبی شدن های لحظه ای و پشیمون شدن های بعدش؛ شال و کلاه کردیم و من برای انجام یکی از گزینه های ج که استفاده از دستکش بود و الان یک ماهه گزینه اش خالی مونده؛ نه که دستکش نداشتم!! چون همت استفاده ش رو نداشتم؛ رفتم یک جفت دستکش زرد یدم که سایزش اشتباه مدیوم شده و چون بازش دیگه نمی تونم عوضش کنم. با این حال برخلاف گذشته ها که اگر یدم کوچکترین ایرادی داشت حالم اب میشد الان از یدن یک جف دستکش زرد که برام گشاده خوشحالم و بلافاصله ازش استفاده .ویترین مغازه ها توجه ماه رو جلب می کرد و اونم طبق عادت این روزهاش با انگشت اشاره کوچکش به اون سمت موردنظرش اشاره می کرد و می گفت: "اینو اینو". فکر نمی کنم بدونم اینو واقعا کاربردش همینه که ازش استفاده می کنه. کلا این روزها یا میگه "اینو" یا "ژیه" و وسط گریه هاش هم یه آوایی شبیه مامان ادا می کنه. تو خیابون قدم میزدم اما رو ابرها بودم از واقعیت این روزها که آرزوی سالهای گذشته ام است. از این که دخترم تو آغوشم هست و هر جا میرم دیگه تنها نیستم. اینقدر اینو اینو می کنه که میرم داخل مغازه عروسک فروشی. از عروسک جوجه و جغد خوشش میاد. من اینقدر عاشق جغد میشم که تصمیم میگیرم نه برای ماه که برای خودم یکیش رو ب م جای اون عروسک هدیه ام که همسر بدون اجازه من و به زور بخشید به بچه دوستش. خانم فروشنده اونقدر براش ذوق کرده که یکی یکی عروسک ها رو نشونش میده. وقتی دستکش رو یدم یک آب نبات چوبی برداشت. اما همین که رسیدیم خونه ارج و قربش تموم شد :)) در این حد علاقه داره به ی که براش می کنم. :))
نوشتن انگار یادم رفته. فعلا فقط می نویسم که بعدها حسرت ننوشتن و یادگاری نموندنش رو نداشته باشم در دفتر برنامه ریزی باید گزینه هایی مربوط به ماه اک اضافه کنم. موردهایی که قطعا به بهبود شرایط من و ماه بسیار کمک خواهد کرد.




منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/07/02/post-563/




باز هم شروع معجزات

درخواست حذف اطلاعات
باز هم معجزه های سپاس گزاری یکی یکی در حال رخ دادن هستند و من با دیدن و شنیدن هر کدام غرق در شور و شعف این معجزه ها به ادامه گزاری می پردازم. ساده ترینش مطرح قضیه رفتن به یک سفر سه نفره از طرف همسر بود. ما از زمان ازدواج تا الان ماه عسل نرفتیم. تنها یک سال بعد از عقد یک سفر شمال به اسم من ( چون همسر ویلا گرفته بود به قول خودش به خاطر من که ببرم سفر) با خانواده خواهر همسر رفتیم که در مجموع بد نبود اما به دل من نچسبید. من و خواهر همسر صحبت مشترک زیادی نداشتیم. به اضافه اینکه من یک آدم شلوغ و برونگرام و خواهر همسر یک آدم خیلی ت و درونگرا است که باید دوتا بچه کوچکش رسیدگی می کرد و زمان زیادی ازش می گرفت. همه اینها به کنار ترکی حرف زدنشان برای منی که بعد از شش سال هنوز درست زبانشان را مترجه نمیشوم برای خودش نور علی نوری بود. تمام سفرهای ما خلاصه می شود به دیدار خانواده هایمان. همسر زیادی اهل کار است و همین کار زیادش باعث شد زمانی برای سفرهای غیر خانوادگی نماند. حالا این پیشنهاد سفر حتی اگر عملی نشود برای من حدیث عشق استچند مدتی است که به درآمدهای متفاوتی (ایده های خاص) فکر می کنم. امروز بعد از دوسال خبر رسید که استانداردهای پیشنهادی تایید شده و این یعنی فرصتی برای دست در جیب داشتن من تا برسد روزی که به آن نوع درآمد خاص دست بیابم.
از شماها ی به من فیدبکی از تمرینات سپاس گزاری نداد. اما برای من زندگی رو به تغییرات دلنشینی پیش می رود.ان شالله به زودی اک هم کاممان را شیرین می کند.
دندونم دردش خوب شده اما هنوز نمی توانم یزی با سمت راست دهنم بخورم. ماه خواب است و ما هم ناهار نخورده از شدت خوابالودکی رو تخت ولو شده ایم شاید بخو م



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/06/30/post-558/باز-هم-شروع-معجزات




یک روز شگفت انگیز

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه بعد از سه هفته برگشتن از سفر ماه ب فقط ساعت٤ بیدار شد و این یعنی خوابش داره تنظیم میشه دوباره. طفلکی بخاطر سفر رفتن های طولانی و اجباری کل سیستمش بهم میریزه. مثلا من از شش ماهگی جای خوابش رو از خودم جدا اما یک ماه سفر و کنار من خو دن تمام زحمتهامون رو به باد داده بود.این میگرن لامصب دست بردار نیست. نمیدونم کی تموم میشه برای همیشه. یکی از بدترین حسهای دنیا اینه که صبح چشماتو باز کنی و ببینی سرت درد می کنه. ساعت چهار که بیدار شدم دیدم سرم چقدر درد می کنه. چند وقتیه که زیاد سردرد دارم. یادش بخیر نیمه دوم بارداریم که کلا میگرن محو شده بود. دلم نمیخواد هی مسکن بخورم اما هم کل سیستمم رو بهم میریزه این دردها و حال تهوع بدی میگیرم. هم از کار و زندگی می افتم هم اصلا تحمل درد ندارم این روزا. خدایا میشه کل دردای دنیا رو حذف کنی و به جز بیماری های جزیی و درمانپذیر بیماریه خاصی رو زمین وجود نداشته باشه؟وقتایی که درد می کشم دیگه نه لذت می برم از زندگی، نه حرص می خورم از اتفاقای دوروبر مثل گرونیهای الان و بهم ریختگی اوضاع. فقط به یک چیز فکر می کنم؛ اینکه چه کار کنم این درد لامصب از بین بره و دوباره احساس سلامتی کنم. اینجور وقتا می فهمم این که بهترینها را داشته باشی یا نداشته باشی اصلا فرقی نمی کنه چون درد کشیدن نمیگذاره از هیچ چیز زندگیت لذت ببری. اصلا گرونی باشه یا نباشه. اصلا خیلی چیزها اهمیتشون رو از دست میدن چون تو اون لحظه ها فقط بدست آوردن سلامتی برات مهمه.تنها حسن دلچسب این دردها، حس شیرین بعد از تمام شدن دردهاست. وقتی دردهام تموم میشن یک حس خوشبختی بی انتهایی سرازیر میشه تو وجودم. یک حس عجیب و بشدت دوست داشتنی. یک حسی که دلم میخواد تک تک عزیزانم رو محکم در آغوش بکشم و بگم چقدر خوشبختم از اینکه کنارم هستن و دوست داریم همدیگه رو. یک حس دلنشینی که احساس می کنم تمام دنیا مال دستای من ِ . یک خوشبختی شیرین از اینکه فقط سرم درد می کرده و دردم درمان داشته و با خوب شدنش نگرانیم بابت سلامتیم رفع شده. یک حس عمیق از اینکه چقدر خدا دوستم داره و من چقدر عاشق اش هستم. یک حس پر از هیجان که دلم میخواد می تونستم تو تمام لحظه های زندگیم تو وجودم حفظش کنم . حس این که چقدر برای چیزای کم اهمیت فکر می کنیم و غصه میخوریم و سلامتیمون را با افکار ناخوشایند پایین میاریم. خیلی از حسهای خوبی که در درونم دارم رو مدیون همین حال خوب بعد از درد هستم. با این حال دوست دارم نه من نه هیچ دیگه ای تو این دنیا درد نکشه.لامصب دم کرده پونه و پولک که دیروز خوردم چنان حرارت بدنم رو بالا برده که تو شب خیس عرق شده بودم. فکر کنم باید دست به دامن خاکشیر و تخم ریحون امثال اینها بشم تا بهتر شم،ماه خوابش برده. میام تو پذیرایی که یک فکری به حال ناخوشم م. چشمم می افته به قِی ساوا ( تخم مرغ و ما) یی که برای ماه درست و نخورد. زیر کتری رو روشن می کنم. از سرِ کم تحملی آ ش مسکن می خورم. یک قاشق عسل، کمی دارچین و کمی زنجبیل داخل لیوان می ریزم. کمی آب داغ روش می ریزم. با لیوان معجون رفع تهوع ام میشینم سر میز و شروع می کنم به خوردن قیساوا و نوشتن. همسر زنگ می زنه. از حالم می پرسه. میگم کلا از کار و زندگی افتادم. تا بود بدن درد داشتم حالا هم سردرد. بعد از مهربونی به سبک خودش می گه "ولبهمن" رو فروخته. شرایط یک سرمایه گذاری رو برام توضیح میده و میگه به نظرت چکار کنیم. بهش می گم بد هم نیست ها! از قضیه همه تخم مرغ هاتو تو یک سبد نزار رو استفاده کن. از مهر سرت خیلی شلوغ میشه و فرصتت برای بورس بازی خیلی کم میشه. با شنیدن این جمله انگار تازه یادش میاد که همینطوره. میگه پس همین کار رو می کنم. میخواد خداحافظی کنه که میگم "همسر!" میگه "جونم" می گم:" میدونستی چه حس بی نظیری بهم میدی که باهام م می کنی واسه انجام کارها؟!" با مهربونی خاص خودش میگه:"عشقمی" مکالمه که تمام میشه سرم بهتر شده و حس آرامش قشنگی از این همه مهم بودن تو زندگی مشترکمون توی وجودم وول می خوره.
غ ز ل واره:+ اینجا زیاد از تفاوتهای فکریم با همسر نوشتم اما همونقدر که یک جاهایی متفاوتیم همونقدر هم یک جاهای دیگه ای شبیه هستیم. الهی همه زوجها خوشبخت و شاد کنار هم لخظه هاشونو بسازند.
+ هورا بالا ه یک پست که به دلم بشینه نوشتم. برم تا ماه اکم خوابه یک کم به کارهام برسم. امروز چی بپزم؟ :))
+ با انجام تمرینهای سپاس گزاری تغییری تو خودتون وزندگییتون حس کردید؟



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/06/20/post-553/




یک روز شگفت انگیز

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه بعد از سه هفته برگشتن از سفر ماه ب فقط ساعت٤ بیدار شد و این یعنی خوابش داره تنظیم میشه دوباره. طفلکی بخاطر سفر رفتن های طولانی و اجباری کل سیستمش بهم میریزه. مثلا من از شش ماهگی جای خوابش رو از خودم جدا اما یک ماه سفر و کنار من خو دن تمام زحمتهامون رو به باد داده بود.این میگرن لامصب دست بردار نیست. نمیدونم کی تموم میشه برای همیشه. یکی از بدترین حسهای دنیا اینه که صبح چشماتو باز کنی و ببینی سرت درد می کنه. ساعت چهار که بیدار شدم دیدم سرم چقدر درد می کنه. چند وقتیه که زیاد سردرد دارم. یادش بخیر نیمه دوم بارداریم که کلا میگرن محو شده بود. دلم نمیخواد هی مسکن بخورم اما هم کل سیستمم رو بهم میریزه این دردها و حال تهوع بدی میگیرم. هم از کار و زندگی می افتم هم اصلا تحمل درد ندارم این روزا. خدایا میشه کل دردای دنیا رو حذف کنی و به جز بیماری های جزیی و درمانپذیر بیماریه خاصی رو زمین وجود نداشته باشه؟وقتایی که درد می کشم دیگه نه لذت می برم از زندگی، نه حرص می خورم از اتفاقای دوروبر مثل گرونیهای الان و بهم ریختگی اوضاع. فقط به یک چیز فکر می کنم؛ اینکه چه کار کنم این درد لامصب از بین بره و دوباره احساس سلامتی کنم. اینجور وقتا می فهمم این که بهترینها را داشته باشی یا نداشته باشی اصلا فرقی نمی کنه چون درد کشیدن نمیگذاره از هیچ چیز زندگیت لذت ببری. اصلا گرونی باشه یا نباشه. اصلا خیلی چیزها اهمیتشون رو از دست میدن چون تو اون لحظه ها فقط بدست آوردن سلامتی برات مهمه.تنها حسن دلچسب این دردها، حس شیرین بعد از تمام شدن دردهاست. وقتی دردهام تموم میشن یک حس خوشبختی بی انتهایی سرازیر میشه تو وجودم. یک حس عجیب و بشدت دوست داشتنی. یک حسی که دلم میخواد تک تک عزیزانم رو محکم در آغوش بکشم و بگم چقدر خوشبختم از اینکه کنارم هستن و دوست داریم همدیگه رو. یک حس دلنشینی که احساس می کنم تمام دنیا مال دستای من ِ . یک خوشبختی شیرین از اینکه فقط سرم درد می کرده و دردم درمان داشته و با خوب شدنش نگرانیم بابت سلامتیم رفع شده. یک حس عمیق از اینکه چقدر خدا دوستم داره و من چقدر عاشق اش هستم. یک حس پر از هیجان که دلم میخواد می تونستم تو تمام لحظه های زندگیم تو وجودم حفظش کنم . حس این که چقدر برای چیزای کم اهمیت فکر می کنیم و غصه میخوریم و سلامتیمون را با افکار ناخوشایند پایین میاریم. خیلی از حسهای خوبی که در درونم دارم رو مدیون همین حال خوب بعد از درد هستم. با این حال دوست دارم نه من نه هیچ دیگه ای تو این دنیا درد نکشه.لامصب دم کرده پونه و پولک که دیروز خوردم چنان حرارت بدنم رو بالا برده که تو شب خیس عرق شده بودم. فکر کنم باید دست به دامن خاکشیر و تخم ریحون امثال اینها بشم تا بهتر شم،ماه خوابش برده. میام تو پذیرایی که یک فکری به حال ناخوشم م. چشمم می افته به قِی ساوا ( تخم مرغ و ما) یی که برای ماه درست و نخورد. زیر کتری رو روشن می کنم. از سرِ کم تحملی آ ش مسکن می خورم. یک قاشق عسل، کمی دارچین و کمی زنجبیل داخل لیوان می ریزم. کمی آب داغ روش می ریزم. با لیوان معجون رفع تهوع ام میشینم سر میز و شروع می کنم به خوردن قیساوا و نوشتن. همسر زنگ می زنه. از حالم می پرسه. میگم کلا از کار و زندگی افتادم. تا بود بدن درد داشتم حالا هم سردرد. بعد از مهربونی به سبک خودش می گه "ولبهمن" رو فروخته. شرایط یک سرمایه گذاری رو برام توضیح میده و میگه به نظرت چکار کنیم. بهش می گم بد هم نیست ها! از قضیه همه تخم مرغ هاتو تو یک سبد نزار رو استفاده کن. از مهر سرت خیلی شلوغ میشه و فرصتت برای بورس بازی خیلی کم میشه. با شنیدن این جمله انگار تازه یادش میاد که همینطوره. میگه پس همین کار رو می کنم. میخواد خداحافظی کنه که میگم "همسر!" میگه "جونم" می گم:" میدونستی چه حس بی نظیری بهم میدی که باهام م می کنی واسه انجام کارها؟!" با مهربونی خاص خودش میگه:"عشقمی" مکالمه که تمام میشه سرم بهتر شده و حس آرامش قشنگی از این همه مهم بودن تو زندگی مشترکمون توی وجودم وول می خوره.
غ ز ل واره:+ اینجا زیاد از تفاوتهای فکریم با همسر نوشتم اما همونقدر که یک جاهایی متفاوتیم همونقدر هم یک جاهای دیگه ای شبیه هستیم. الهی همه زوجها خوشبخت و شاد کنار هم لخظه هاشونو بسازند.
+ با انجام تمرینهای سپاس گزاری تغییری تو خودتون وزندگییتون حس کردید؟



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/06/20/post-553/




چالش و عملکرد مع

درخواست حذف اطلاعات
+ خدمتتون عارضم که من در چالش "خانواده شاد" شرکت . درست از روزی که شروع چنان حماسه های شادی آفرینی در خانواده خلق نمودم که قبل از شرکت در این چالش بروز این حجم از حماسه آفرینی در چند روز متوالی اتفاقی بسیار نادر بود. :))))از این رو بطور خودسر نام چالش را از "خانواده شاد" به "خانواده ناشاد" تغییر نام دادم باشد که این تغییرِ نام نوع حماسه ها را هم به سمت مع تغییر دهد و بطور زی وستی و نامحسوس شادی در خانواده جریان یابد :)))
+ سیاست رفتاری چیز خوبی است اگر داشته باشیم و استفاده کنیم. من ندارم و نه گاهی خاطر هست که چیزی به این نام اصلا وجود دارد و بد نیست همان مقدار نداشته را استفاده کنم. اما خوب معمولا دیر یادش می افتم.
+ بعد از ظهر روز دعوا که ماه خواب بود منم رفتم روی تخت و پست گذاشتم. بعدش ماه بیدار شد و من به هاطر کمر درد ت نخوردم. همسر خودش ماه رو برداشته بود و بدون حرف غذا داد و بازی و منم کمی خو دم. وقتی پاشدم کتری را گذاشته بود. منم چایی رو دم و بی حرف براش بردم. برخلاف بی تفاوتی همیشه این بار تشکر کرد.



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/06/11/post-546/




چالش و عملکرد ع

درخواست حذف اطلاعات
+ خدمتتون عارضم که من در چالش "خانواده شاد" شرکت . درست از روزی که شروع چنان حماسه های شادی آفرینی در خانواده خلق نمودم که قبل از شرکت در این چالش بروز این حجم از حماسه شادی آفرین در چند روز متوالی اتفاقی بسیار نادر در طبیعت بود. :))))از این رو بطور خودسر نام چالش را از "خانواده شاد" به "خانواده ناشاد" تغییر نام دادم باشد که این تغییرِ نام نوع حماسه ها را هم تغییر دهد و بطور زی وستی و نامحسوس شادی در خانواده جریان یابد، :)))
+ سیاست رفتاری چیز خوبی است اگر داشته باشیم و استفاده کنیم. من ندارم و نه گاهی خاطر هست که چیزی به این نام اصلا وجود دارد و بد نیست همان مقدار نداشته را استفاده کنم. اما خوب معمولا دیر یادش می افتم.
+ بعد از ظهر روز دعوا که ماه خواب بود منم رفتم روی تخت و پست گذاشتم. بعدش ماه بیدار شد و من به هاطر کمر درد ت نخوردم. همسر خودش ماه رو برداشته بود و بدون حرف غذا داد و بازی و منم کمی خو دم. وقتی پاشدم کتری را گذاشته بود. منم چایی رو دم و بی حرف براش بردم. برخلاف بی تفاوتی همیشه این بار تشکر کرد.



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/06/11/post-546/




اکنون

درخواست حذف اطلاعات
+ همراه اول ده گیگ اینترنت تا ساعت ٧ هدیه داده. می خواستم برنامه های "حال خوب" در مورد شناخت تی بچه ها را کنم اما امان از دست این ماه کوچولو که زمان استفاده از لپ تاپ بهم نمیده.
+ تو اسنپ نشستم برم کلاس. این جلسه سوم هستش. مربی بهم میگه تو عالی هستی. البته که خودم در این مورد شک ندارم. یکی از معدود استعدادهاییم هست که بی تردید خودم رو درش قبول دارم و یکی از لذتبخش ترین فعالیتهای زندگیمه. کاش تو همه زمینه ها با خودم مهربون بودم و خودم رو باور داشتم.
+ زمان کمه و نمیرسم کلاس رو تمام کنم. چند روز دیگه باید برگردیم. چقدر دلم میخواد تکمیل میشد و برمیگشتم. کاش چهارشنبه تعطیل نبود و یک جلسه بیشتر میرفتم
+ ماه!!! بی اغراق شیرین ترین موجود دنیاست. از ١٩ مرداد میشینه بدون کمک بدون تکیه گاه. اوایل به دقیقه نمیرسید اما الان دو سه دقیقه ای میشینه



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/05/27/post-539/اکنون




پراکنده های ذهنی

درخواست حذف اطلاعات
+ ماشالله اوضاع مملکت همه گل و بلبل بود به سبزه قطعی اینترنت هم آراسته شد. اونوقت پست دل نوشت من همش تو ذهنم پودر شد و نتونستم بنویسم اش
+ می خوام فردا سبزی ب م و با خورد کن مامانجون خورد کنم و ببرم خونه
+ مهمونی پاگشای عروس و داماد یک دلی از عزا درآوردم و حس یدم. اونم با یک آهنگ آروم که قبلا یدن با این سبک ها خیلی سخت و حوصله سر بر بود و الان با اینجور آهنگها حس عشق می کنم. خودنمایی نباشه چنان حماسه آفرینی که خواهر داماد گفت: " تو عروسی گفتی پنج ساله میرم عروسی اما نمیشد ب م. همون ن یدن ها و نگاه بقیه باعث شده الان اینقدر قشنگ ب ی" اما خودم می دونم علاقه ام به آذری سبک م را تغییر داده. :))
+ مهمونی پاگشا با همه شیرینی اش یک جوری بود که امروز حسم خوب نبود چون خواهر به شدت حساس داماد الکی دلخور شد و تا آ ش با همه خوش اخلاقی های بقیه و خصوصا عروس و خواهرش و نازکشیدن های ما همچنان تو همون فاز تلخ موند و جو یک جور مس ه ای شد با اینکه زدیم به در بیخیالی و تا نفس آ یدیم. ای ایمان آوردندگان بدانید و آگاه باشید یک جاهایی از حساسیتهای مس ه مان باید بگذریم و وقتی توهین یا عمدی در کار نبوده آنقدر قبافه نگیریم و تلخ نشویم تا مهمانی و زحمتهای میزبان طفلک به کام بقیه تلخ نگردد و خستگی در تن میزبان نماند
+ ماه اک عجیب دلبری می کند و عجیب به پدر جان و مادر جانوابسته شده. آنها هم. نمی دانم بزرگ تر شود بحران زمانهای خداحافظی و چند روز بعدش را چطور باید مدیریت کرد.
+ بعد از دو سال با دوتا رفیق جان در یکی از خانه های زیبای میراث فرهنگی دور یک میز نشستیم و عصرانه ای دلچسب در گرمی عصر تابستان نوش کردیم. آسی می گفت هنوز ازدواجت را نمی توانم متصور شوم چه برسد به مادر شدنت. لحظه های آ مادر جان آمد و ماه را آورد تا تصویر را زنده ببینند. خندید گفت منیر خاطرت هست غزل عاشق آدمهای و چشم روشن بود؟ :)))
+ برای زهرا رومیزی قلمکار یدم. جای پهن ش را نداشتم اما چقدر دلم می خواست. حیف که حریف همسر نشدم که برای دلم ب م
+ هوا ناجوانمردانه گرم است. دلم خنکی می خواهد و سکوت. خنکی جنگل کنار یک رود یا شاید دریا.
+ این بار که تر تان بروم حتما کلاس آذری را باید بروم. پنج سال ایت که دنبال یک فرصتم
+ چقدر حرف زدم!! خوشحالم که اگر سخت بود آمدیم. خوش گذشت. به دلشان هم چسبید.
+ از آرایشگاه نگفتم. به خاطر ماه راه دور نرفتیم. زنک ش ه هم با دو تا بچه قد و نیم قد چنان حماسی در سرهایمان آفرید فراموش نشدنی. آنقدر که بعدن وقتی ع پشت سرم را دیدم آنقدر صحنه دل اش بود که باورم نشد :)) به عمرم شینیون به این زشتی و ش گی ندیده بودم. خودم به کلیپس و بدون سشوار قشنگ تر موهایم را می بستم:)) به قدری چسب مو زده بود که پنج بار سرم را شستم و چنان چسب مژه اش لامصب خوب بود :)) که بعد از پنج روز با ناخن و عیچ گونه پاک کننده دیگری پاک نشده. توصیف روز آرایشگاه در یک خلاصه نمی گنجد اما حکایتی بود بس رنج آور و خنده دا
+ از هول قطع نشدن نت از یک خطی با یک نگارش نامزون با دیگری نوشته شد شما ببخشید. وقتی از صبح نت نیست حق دارم نه؟



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/05/16/post-534/پراکنده-های-ذهنی




لعنتی

درخواست حذف اطلاعات
چه متن دلچسبی شده بود. تمامش پرید :(



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/04/27/post-526/لعنتی




دلا خو کن به تنهایی

درخواست حذف اطلاعات
اپیزود ١: عادت کرده ام به تنهایی، به سکوت، به حرف نزدن، به اینکه تمام فرصتم برای حرف زدن همان چند دقیقه تلفن باشد. اینقدر عادت کرده ام که وقتی امروز طبق عادت گذشته و پر حرفیهای قدیم از هر دری سخنن گفتم یکهو به خودم آمدم و دیدم چقدر آشفته ام از حرف زدن. از همین حرفهایی که گفتن و نگفتن شان تفاوتی ندارد. از اینکه مبادا حرفی ناخواسته به دل ی بیاید. اینقدر این آشفتگی هویدا بود که مادر پرسید. گفتم پشیمانم از حرف زدن. گفت مگر حرف بدی زدی؟ و من هنوز در حال محاکمه خودم هستم
اپیزود ٢: از شدت دلخوری از همسر به مادر گلایه . اما ناراحتم. همسر فرشته نیست. مثل همه ایرادهایی دارد. اما حسن هم زیاد دارد. یک فقره به خصوص اش اینکه هرچقدر بین مان شکراب شود هرگز به خانواده اش از من گلایه ای نمی کند و نکرده. حتی در جمع خانواده من تا وقتی بحث پیش نیاید و من چیزی نگویم و وم به دفاع یا زدن حرفی نبیند فقط شنونده است.



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/04/19/post-519/دلا-خو-کن-به-تنهایی




احساس گناه

درخواست حذف اطلاعات
رفتیم پارک. دارم از پله های سنگی میرم بالا. از مسیر سمت راست نمیرم چون دارن آب میدن و خیلی خیسه. از سمت چپ میرم. یک گوشه از دو سه پله بالاتر از من آب جمع شده. پسره ی نفهم پاشو میبره بالا و محکم میاره روی اون آبی که جمع شده. تمام آب می پاشه به من. عصبانی میشم و میگم چی کار می کنی احمق؟!پریشون می شم. فقط دلم میخواد برم خونه تا لباسهامو بشورم. بقیه میگن نجس که نیست. من میگم تمیز هم نیست. با اون کفشا حتما دسشویی هم رفته بعد هم آبها به من پاشیده.رسما زهرمارم شده. حتی ماه رو بغل نمی کنم مبادا بخوام بعدن اونو هم بشورمش.همسر که از بدو وج به من گفت تقصیر توعه که داریم دیر میریم!!! چهره گریون منو که می بینه می گه به حرف من گوش ندادی که گفتم اون طرفی بریم، این اتفاق برات افتاد. من که خیلی عصبانی ام از پاشیده آب می گم همه گفتن از این طرف بریم. من حرفی نزدم.به خواهر می گم به جای دلداری محکومم می کنه. لابد بسته بودن جاده چلوس هم تقصیره منه که مجبور شدیم بیایم اینجا. فقط روش نمیشه بگهخواهر که حق رو به من میده می گه خونه هر دیگه بود بر می گشتم خونمون. من تحمل بحث ای همسرت با تو رو ندارم. اون هر چی گفت تو فقط سکوت کن تا تموم شه وگرنه فردا ماه بدتر از اون باهات بحث می کنه.میام برای تهلیه ناراحتیم چیزی از همسر بگم. خواهر میگه غیبتشو نکن چون همونطور که ازش دلخور میشم که تو رو ناراحت می کنه با بحث هاش، دوستش دارم خیلی زیاد.ادامه نمی دم و دائم فکرم مشغوله. دیگه مثل قدیما به خاطر چنین اتفاقایی تنم تب نمی کنه ولی عصبی میشم. مجبوریم یک راه طولانی پیاده بریم. برای اینکه پایین مانتو و شلوارم به جایی نخوره روی لبه تخت می شینم.تو راه برگشت از مادر و خواهر می پرسم که من امروز شماها رو ناراحت ؟ می گن نه. میگم فکر به خاطر ناراحت شماها این بلا سرم اومدخواهر میگه این پای کنبر رفتنای بچگیمون!! این احساس گناهی که آ- خ.. دا نهادینه تو درونمون همیشه هست و نمیزاره لذت ببریم از خوشیها از ترس گناه بود
+ آ شبی یک چیزی دیدم که کاش ندیده بودم و حالا چون نمیتونم خودم حرفی بزنم یا کاری م بد عصبی ام چون این یکی رو هر باشه بدش میاد. ناراحتم خیلی



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/04/19/post-518/احساس-گناه




دلِ تنگ

درخواست حذف اطلاعات
قرار گذاشته بودیم دوشنبه بار و بندیل ببندیم و برویم ولایت پدری. اما یک آدم از خود راضی بدون هماهنگی با همسر و برخلاف گفته های قبلی خودش، برنامه کاری همسر را بهم ریخته و همسر مجبور است به جای شنبه، یک شنبه باید ، چهارشنبه برودمنِ بچه دار نمی توانم به سرعت برق آماده شوم چون همه چیز بستگی به ماه دارد. مثلا ب که من هلاکِ خواب بودم تا ساعت یک خندید و شیطنت کرد. منِ کم خواب که طاقتم تمام شده بود؛ نیم ساعت آ خیلی بهش غر زدم که بسه جان مادرت بخواب و طفل معصوم باز کار خودش را می کرد تا اینکه از ساعت یک یهو زد زیر گریه. طفلک به قدری خوابش می آمد که با چشم بسته گریه میکرد. من که خودم را نقصر آن حال ماه اک می دانستم، تازه آن لحظه فهمیدم چقدر ناشکری که طفلکم به سلامتی و حال خوش بیدار مانده و من را بی خواب کرده. دلم ریش شده بود و مثل سگ پشیمان بودم از اینکه چرا صبوری ن ؟ مگر تا کی طفلکم فرصت دارد از غم دنیا فارغ باشد و با فراغ بال بازی کند، جیغ بکشد، بخندد و یک لحظه آرام و قرار نداشته باشد؟ مگر تا کی فرصت دارد که برای شیطنت و بازی تا دیر وقت بیدار بماند؟مگر تا کی فرصت دارد که همیشه نزدیک من و پدرش باشد و هم دل ما از بودنش در کنارمان امن باشد هم او ما را تنها پناه خودش بداند؟مگر چقدر فرصت دارد که بدون نگرانی و هر وقت بخواهد ما را ببینید ؟دلم ش ته است از اینکه برای دیدن پدر مادرم باید بنشینم و حساب کتاب روزها را م!!!که چون همسر گفته تابستان فقط یک بار می رویم من بنشینم حساب کنم چه موقع می شود روزهای بیشتری آنجا بمانم؟ آنوقت منصرف شوم از رفتن الان چون فقط چهار روز می شود ماند؟بعد با خودم فکر کنم که وقتی بروم میخواهم سبزی هایم را درست کنم چون من اینجا با ماه و بدون دستگاه سبزی خورد کن امکانش را ندارم. چون همسر از سبزی های آماده بدش می آید. بعد فکر کنم که دلم می خواهد مادر برایم یک تاپ برای مانتوی جدید بدوزد و یک مانتو روشن! آنوقت حساب کنم که یک هفته ای که نمی شود!!! بعد یاد قدیم ها بیفتم که با دستان مهربانش برایم خیاطی می کرد و اغلب موقع پرو به قدری غر می زدم و ایراد می گرفتم که طفلک تمام انرژیهایش تخلیه می شد (آ خودش با ریز بینی هایش در مورد لباسها باعث شده بود سخت گیر شوم) و وقتی لباس تمام می شد همانی بود که باید. حالا برای دوختن یک تاپ ساده به دست مادر فقط حسرتش به دلم می ماند. برای اولین جشن، بعد ازعقدمان لباسی که عاشق اش بودم و مادر دوخته بود را برده بودم؛ چقدر ناراحت شدم که مادر همسر گفت چرا فقط همین لباس را آوردی؟! چون من عاشق لباسم بودم و مادر چیزی دقیقا مطابق میل من دوخته بود.. نمی دانم درکم می کنید! یک تعصب خاص روی چیزی که با دستهای مهربان مادرت آماده شده!!!بالا ه ش ت!! همین حالا ش ت این بغض پنهان شده توی گلویم که مدتهاست آرزوی ش تن اش را داشتم. تمام مدت دستهای زحمت کش مادر جلوی چشمانم است و دلم میخواست همین الان خودم را به اش می رساندم و میبوسیدم دستهای مهربانی که برایم از دل و جان هر کاری کرد. دلم میخواست بدون حساب کتاب و هر موقع اراده کنم بروم و صورت ماهش را ببینم. دلم میخواست هم حالا بروم هم مرداد.دلم می خواست بزرگ شدن ماه ام را ببینند که هر روز شیرین تر از دیروز می شود. که هر روز یک کار جدید می کند. که برای آمدن و بودنش چقدر حسرت داشتندآه مادر!!! در این لحظه فقط دستهای مادرم را نیاز دارم. بوسه های نرمی که با همه عشق اش روی گونه ام می کارد و دست مهربانی که مادرانه دور گردنم حلقه می شودماه اک به کاناپه ایستاده و روی پای من می زند و آواز می خواند. "رفتنت حالم و گرفت ..." در حال خواندن است. همسر داخل اتاق مشغول کارش است و من روی کاناپه با صورت خیس و چشمهای تار می نویسم. می نویسم که قلبم آرام شود.سپید را می خوانم و دلم پر می کشد تا ایوان طلا و پهنای رود اشکم گسترده تر می شود و از ته دل آرزوی رفتن دارم. ته ذهنم فکر می کنم اگر عروسی باشد؟!اگر اکم عروس شود؟اگر این دو جشن با فاصله باشند باز هم من را می برد؟!برایم ننویسید که خودم می توانم بدون همسر بروم که نه می توانم مسئولیت ماه ام را تنهایی به عهده بگیرم و بروم و نه بعد از فاصله طولانی موقع زایمان بین من و همسر، حاضرم تنها بماند.فقط دلم خواست حرف بزنم شاید کمی آرام شوم.
همین که ماه اک امان بدهد نظرات قشنگتان را تایید می کنم. نفهمیدم چی نوشتم از بس می خواهد نزدیکم باشد. فکر کنم راستی راستی قرار از مرواریدهایش پدیدار شوند آنقدر که دو روز است بی تاب است
نازلی ممنونم. هستم اما ماه امان نداد تمرکز کنم و حرف بزنم.سپیده جان زیارتت قبول. برایت نوشتم همه ماس دعاهایم را اما باز هم ثبت نشدمیخوانم همه تان را فقط تا برایتان بنویسم ماه امان نمیدهد



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/04/13/post-513/دلِ-تنگ




سینوهه

درخواست حذف اطلاعات
قدیم ها کتاب بخشی از جهاز دخترها بود. بخشی از جهاز من هم کتاب بود. البته اغلب شان کتابهای و کنکور بودند. چند رمان خوب که همه شان را خوانده ام و یک سوم کتابهایم، کتابهای وین دایر و برایان تریسی و مدیریت زمان و غیره بود که بیشترشان خوانده نشده بودند و خیلی هایشان نیمه کاره رها شده بودند چون همه شان ادعای تغییر داشتند اما من که هیچ گونه تغییری تا نیمه کتاب در درون حس نکرده بودم آن را نیمه کاره رها کرده بودم. متاسفانه روزگاری فکر می خواندن رمان جز کتاب خوان بودن حساب نمی شود و از جایی به بعد دنبال چنین کتابهایی رفتم. به دنبال شناخت خودم بودم اما نمی یافتم آنچه باید در نتیجه کتابها یا نیمه کاره ماندند یا کلا خوانده نشدند. حالا چقدر افسوس می خورم که آن روزها که کتاب آنقدر گران نبود! که آنقدر جم کم بود که یک بخش از پولم صرف ید کتابهایی می شد که خوانده نشدند؛ ای کاش راه را اشتباه نرفته بودم و هم انگ کتاب خوان نبودن به خودم نمی زدم هم کتابها و البته رمان هایی یده بودم که تا آ خوانده می شدند و حالا از دیدن آن همه کتاب خوانده شده به خودم افتخار می . راستش فقط دو رمان است که تمامشان ن "چراغ ها را من خاموش می کنم" بود. آن هم از نظرم آنقدر روزمره هایش کشدار شد که یک سوم آ کتاب را ول و چند صفحه آ را خواندم که بدانم ته داستان چه شد؟ و "صد سال تنهایی" که حجم اش خیلی زیاد بود و افتاد وسط یک ماجراهایی و آنقدر فاصله افتاد که رشته داشتان از دستم رفت و حوصله ن سیصد صفحه را دوباره بخوانم.آنقدر تعریف سینوهه را شنیده بودم که وقت آوردن جهاز، سینوهه را که ... گرفته بود که بخواند و عین خیالش هم نبود که پس بدهد انگار از اول مال خودش بوده، با هزار ترفند و کلک وادارشان پس بدهند و به پدرجان گفتم این هم سر جهازی من :))و امروز بعد از نزدیک سه سال که سینوهه سر جهازی من شده بود؛ تمام شددوستش نداشتموقتی مینا را ته آن غار هزار دالانِ خدای دروغین و مرده کرت پیدا د تا چند ساعتی از شدت جه مردم کرت! مردم فریبی کاهنان! و ماری که خدا انگاشته بودندنش به قدری حالم بد بود که نمی دانستم چطور خودم را تسکین بدهم و آرام کنم. وقتی به مریت گفت جان شما مهم نیست و چیزی نگذشت که مریت و تهوت کشته شدند چه حرصی به جانم افتاد. البته که مریت و کاپتا و موتی هم با نگفتن راز مقصر بودنداز باکتامون و کارش حالم به هم خورداز جنگ و خونریزی و هایش عصبی می شدم البته که نه به اندازه کتاب مز ف "شوهر آهو خانم" که با زجر تمامش و متاسف شدم از زمانی که براش گذاشتماما اجازه ندادم مثل قبل تر و مثل بعضی کتابها نیمه تمام بمانند. باید به خودم ثابت می که من هم اراده تمام کارها را دارمبا همه آن که کم انرژی ام می کرد؛ همراه لحظه هایی بود که ماه را شیر می دادم تا بخوابد. همدم تاریکی شبهایم بود و لالایی قبل از خوابم.اغلب قسمتهایش را نیمه شب خواندمسینوهه تمام شد. اگرچه دوستش نداشتم اما از عملکرد خودم راضی امزنده باد خودم



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/04/09/post-509/




سینوهه

درخواست حذف اطلاعات
قدیم ها کتاب بخشی از جهاز دخترها بود. بخشی از جهاز من هم کتاب بود. البته اغلب شان کتابهای و کنکور بودند. چند رمان خوب که همه شان را خوانده ام و یک سوم کتابهایم، کتابهای وین دایر و برایان تریسی و مدیریت زمان و غیره بود که بیشترشان خوانده نشده بودند و خیلی هایشان نیمه کاره رها شده بودند چون همه شان ادعای تغییر داشتند اما من که هیچ گونه تغییری تا نیمه کتاب در درون حس نکرده بودم آن را نیمه کاره رها کرده بودم. متاسفانه روزگاری فکر می خواندن رمان جز کتاب خوان بودن حساب نمی شود و از جایی به بعد دنبال چنین کتابهایی رفتم. به دنبال شناخت خودم بودم اما نمی یافتم آنچه باید در نتیجه کتابها یا نیمه کاره ماندند یا کلا خوانده نشدند. حالا چقدر افسوس می خورم که آن روزها که کتاب آنقدر گران نبود! که آنقدر جم کم بود که یک بخش از پولم صرف ید کتابهایی می شد که خوانده نشدند؛ ای کاش راه را اشتباه نرفته بودم و هم انگ کتاب خوان نبودن به خودم نمی زدم هم کتابها و البته رمان هایی یده بودم که تا آ خوانده می شدند و حالا از دیدن آن همه کتاب خوانده شده به خودم افتخار می . راستش فقط دو رمان است که تمامشان ن "چراغ ها را من خاموش می کنم" بود. آن هم از نظرم آنقدر روزمره هایش کشدار شد که یک سوم آ کتاب را ول و چند صفحه آ را خواندم که بدانم ته داستان چه شد؟ و "صد سال تنهایی" که حجم اش خیلی زیاد بود و افتاد وسط یک ماجراهایی و آنقدر فاصله افتاد که رشته داشتان از دستم رفت و حوصله ن سیصد صفحه را دوباره بخوانم.آنقدر تعریف سینوهه را شنیده بودم که وقت آوردن جهاز، سینوهه را که ... گرفته بود که بخواند و عین خیالش هم نبود که پس بدهد انگار از اول مال خودش بوده، با هزار ترفند و کلک وادارشان پس بدهند و به پدرجان گفتم این هم سر جهازی من :))و امروز بعد از نزدیک سه سال که سینوهه سر جهازی من شده بود؛ تمام شددوستش نداشتموقتی مینا را ته آن غار هزار دالانِ خدای دروغین و مرده کرت پیدا د تا چند ساعتی از شدت جه مردم کرت! مردم فریبی کاهنان! و ماری که خدا انگاشته بودندنش به قدری حالم بد بود که نمی دانستم چطور خودم را تسکین بدهم و آرام کنم. وقتی به مریت گفت جان شما مهم نیست و چیزی نگذشت که مریت و تهوت کشته شدند چه حرصی به جانم افتاد. البته که مریت و کاپتا و موتی هم با نگفتن راز مقصر بودنداز باکتامون و کارش حالم به هم خورداز جنگ و خونریزی و هایش عصبی می شدماما اجازه ندادم مثل قبل تر و مثل بعضی کتابها نیمه تمام بمانند. باید به خودم ثابت می که من هم اراده تمام کارها را دارمبا همه آن که کم انرژی ام می کرد؛ همراه لحظه هایی بود که ماه را شیر می دادم تا بخوابد. همدم تاریکی شبهایم بود و لالایی قبل از خوابم.اغلب قسمتهایش را نیمه شب خواندمسینوهه تمام شد. اگرچه دوستش نداشتم اما از عملکرد خودم راضی امزنده باد خودم



منبع : http://life-time.blogsky.com/1397/04/09/post-509/