استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

کیوسک شماره هشتاد و سه

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ کیوسک شماره هشتاد و سه از بلاگ کیوسک شماره هشتاد و سه دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



دود دیدگانت را آزار می دهد..

درخواست حذف اطلاعات
نه دلش ته ام نه غمگین نه عصبی نه مغموم. من فقط خسته ام. از آدمها خسته ام. از آدمهایی که نمی توانند دیگری را، بی نیش و کنایه، فارغ از تمایز عقایدشان قبول داشته باشند خسته ام. از یا رومی روم یا زنگی زنگ هایی که از قضا هم رومی و هم زنگی هاشان آزارم می دهند خسته ام. از میانه روی از بلاتکلیفی خسته ام. فکر می کنم شاید کار درست را همان ها می کنند. همان ها که حداقل اش تکلیفشان را می دانند. اما من از اشتباه ، از اشتباه بودن، خسته ام. من فقط می خواهم بخوابم. آن قدر طولانی که بیدار شدن را میانه ی رویاها فراموش کنم.. فقط می خواهم بخوابم. این اولین پُستیه که کامنتاشو می بندم.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/06/21/دود-دیدگانت-را-آزار-می-دهد




قافیه یا صافیه؟

درخواست حذف اطلاعات
دبیر ادبیات درباره ى نظم و شعر و تفاوتشون صحبت می کرد که میون ِ توضیحاتش جمله ای گفت به این عنوان که مقفّىٰ یعنی دارای قافیه؛ که لوب " تولید محتوای کمیک استریپ از بدیهی ترین و بی مززه ترین مسائل روزمره" و اون یکی لوب "ریشه ی ناخودآگاهانه ی انواع افعال ثلاثی و رباعی و مزید و یزید و وزید" ِ مغزم به طور همزمان فعال شدن که در نتیجه نوروگیلیاهاشون به آ ونای همدیگه اتصالی کرد و ماحصل اینکه اگه مقفّی یعنی دارای قافیه پس احتمالاً مصفّی هم یعنی دارای صافیه. پس شعر مقفّی یعنی شعر قافیه دار و علی مصفّی یعنی علی صافیه دار. بعد از اینکه وسط کلاس بارها از بی مزگی خودم در خودم لولیدم و جان دادم و با تشر معلم مواجه شدم که "انتهای کلاس" (بله من دقیقا در انتهایی ترین گوشه ی کلاس جای دارم؛ خصوصا زنگ ادبیات، انقدر که می تونم توی لیست حضور غیاب کلاس بغلی هم حضور داشته باشم)؛ شباهنگام که داشتم داستان بی مززگی خودم رو برای خودم بازنویسی می ، ترجیح دادم حالا که انقدر بی مزه ام حداقل دماغْ سوخته هم باشم؛ فلذا جستجو "صافیه" که از بی معنایی واژه ی ابداعیم حصول ِ اطمینان کنم و از دماغ سوختگی ِ خودم در خودم بلولم و بله؛ #برگهایم_کو ؛ صافیه واقعا معنی داشت !! :)))) شعر مقفی= شعر دارای قافیه و وزن علی مصفی= علی دارای صافیه و خلوص ( علی خالص ) ( این پُستمو لیلا فقط بخونه ، ببخش اگه بی مزه م و دیوونه :))) ) فکر کردین بعد از اینهمه مدت حرف مهمی برای گفتن دارم؟ دست پر اومدم؟ #هارهورهیر :))))



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/08/13/قافیه-یا-صافیه




ناشناس

درخواست حذف اطلاعات
١٣٩٧/٨/١۵ ناشناخته ها همیشه باو ذیر تر اند. در هر زمان، بی هیچ محدودیتی در هر قالبی می گنجند. با تمام چشم ها می نگرند، با تمام صداها سخن می گویند، از تمام صداها شنیده می شوند، از تمام راه ها می رسند، با تمام راه ها دور می شوند. و من، تمام این مدت با ناشناخته ات زندگی کرده بودم؛ ناشناخته ات را با هزاران چهره، هزاران نام، هزاران هویت مجسم کرده بودم. اشک هایش را دیده بودم، و لبخندهایش را، حرف هایش را شنیده بودم و این ندانستن، اگرچه به افسوس وادار و به کاوش ترغیبم کرده بود اما، هرگز مرا چنان که شاید نیازرده بود. و تو، ناشناخته ترین ِ مرا از من گرفتی و عزیزترینت را از خودت. و گا هردو می دانستیم روزی می رسد که ناشناخته ترین ها و نزدیک ترین هایمان را از دست خواهیم داد.
رازهای تو که آهسته سر از مُهر بر می دارند
و جهان، که پیوسته دور ِ سرم می گردد.
و من، که بی وقفه سقوط می کنم.
و حقیقت، و گیجی ِ ادراک ِ حقیقت، که تمام وجودم را در بر می گیرد.
و نگاهم، ناباورانه و مبهوت، مثل عکاسی که می داند از خواب بیدار شده اما نمی تواند چشمانش را باز کند. به یاد ندارد کجا چشمانش را جا گذاشته.. توی آلبوم ع هایش یا پشت لنز دوربین، شاید هم چشمانش در منظره ای بی نظیر حل شده اند، وقتی که سخت مشغول کار بوده. نمی داند، یا می داند، اما نمی خواهد، نمی تواند باور کند که حالا، به جز خاطره، این دردناک ترین خاطره ی روزهایی که چشمانش را به همراه داشت، چیزی برای قاب به دیوار ندارد..
و تو، و درد تو،
و من، و دوری من،
که سرم را از سرب داغ پر می کند، و تنم را، و قلبم را..
و درد تو، که تا دورترین نقطه ی وجودم را می سوزاند.
و دوری من، که لحظه ای رهایم نمی کند. سال قبل بود، همین روزها. که ابهام و ناباوری خار می شد و در چشمم فرو می رفت، اشک می شد و از چشمم فرو می چکید. یک سال گذشته. من دوباره همانم. مبهوت و ناباور، اما بدون اشک، بدون خاری در چشم. تو دوباره همانی. آنگاه با درد بودن، این بار با درد دوری. "جغرافیای ما کجاست؟"



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/08/16/ناشناس




ما کاشفان کوچه های بن بستیم

درخواست حذف اطلاعات
وقتی نمی میرم هم دردسرساز ام هم دست و پا گیر ام اما، به هر تقدیر باید تحمل کرد سربار بودن را. [ پ.ن: آهنگش رو فعلاً نمی ذارم. همراه ِ خاک ارّه - محسن چاوشی. ] گفتی و عَسَی اَن تُحِبّوا شَیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم و فهمیدم آرزوهایم چه قدر شرارت بار اند که برایم نمی خواهی شان یا که من چه قدر شرورم که آرزوهای بی پناهم را از دسترسم مصون داشته ای همیشه. گفتی لَقَد خَلَقنا الانسانَ فی کَبَد که تازه فهمیدم سیب ها چه قدر به دهانم طعم زهر می دهند. گفتی و دردهایم را بغل . گفتی و مطمئن شدم از میان ِ تمام چیزهایی که به دست نیاورده ام، حداقل، سهم ام از "درد" را از همان ابتدا کنار گذاشته ای برایم مبادا از این یکی هم بی نصیب بمانم. گفتی و یادم آمد از اینهمه، جز درد مگر می مانَد جز واژه ی "برگرد!" مگر می مانَد.. گفتم "این بار ی بفرست که تنها گوش کند" و یادم نمانده چه گفتی. کاش که " (ما) هُوَ شرٌّ لَنا " .. کاش.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/06/13/باید




شب/داخلی/تاریک ِ روشن.

درخواست حذف اطلاعات
دنیا شبیه ِ ی شده که چراغ های خانه را خاموش می کنی و بعد، راه ِ رسیدن به تخت خوابت را کورمال کورمال، افتان و خیزان طی می کنی. به هرچه دست ات می رسد چنگ می زنی، آهسته و با تردید قدم بر می داری مبادا گرفتار ِ مغلطه ی ششمین حس ات شوی که شاید این بار، از مسیر ِ انحرافی راه می برد ات.
شاید سرنوشت ات را باید جای دیگری پیدا کنی. اسیر ِ دست ِ روزگار. دنیا، دنیای تردیدهاست رفیق! دنیای بی دست و پا طی ، بی پا و سر یدن. تو اما به تاریکی خو بگیر و به تاریکی اعتماد نکن. چندی از چُرت پاسبانی ِ مهتاب که بگذرد، از چشمانت نور می بارد به اتاق ، از اتاق نور می بارد به چشمانت. دستان خسته ی شب هم تاریک ِ روشنش را با تو قسمت می کند.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/06/19/شب-داخلی-تاریک-روشن




باید

درخواست حذف اطلاعات
وقتی نمی میرم هم دردسرساز ام هم دست و پا گیر ام اما، به هر تقدیر باید تحمل کرد سربار بودن را. [ پ.ن: آهنگش رو فعلاً نمی ذارم. همراه ِ خاک ارّه - محسن چاوشی. ]



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/06/13/باید




زادروز/خارجی/اتاق ضروریات.

درخواست حذف اطلاعات
بهش می گم چرا همه چیز انقدر عجیب بود؟
می گه عجیب بودنش بخاطر این بود که توی اتاق ضروریات بودیم. یادته هرکی هرچی لازم داشت توی اتاق واقعی می شد؟! من لازم داشتم که تو بخندی. و من نیاز داشتم که "آدمام" رو ببینم. دیدم. حواسم بهش بود تمام مدت. دلم رفته بود حتی برای استرس شیرینش. برای محبتش. عشقی که از عمق وجودش بی توقع نثار آدما می کنه. شرمنده بودم و الکن در برابرش. و در مواجهه با اینهمه لطفی که نمی دونستم چه طور باید جبرانش کرد. تموم آدمای اون جمع زحمت کشیدن واسه م. حضورشون یه دنیا واسه م ارزشمند بود. یه دنیا شوکه م کرد. یه دنیا سپاسگزاری رو ریخت توی وجودم. تک تک سلولام فریاد تشکر سر می دادن با اینکه خودم آروم و شاید کم ع العمل نشسته بودم. حضور همه شون، یک جا، اتفاقی بود که فراموش اش نمی کنم.
و تو، عطیه، رفیقِ بی تکراری هستی برای من. نگاه و اضطرابت، لحنت، سکوتت، هنوز توی ذهنمه. توجهت رو یادمه. جنس محبتی که مانوس تمام کلماتت بود رو یادمه، کلافگیم از ناتوانی در ابراز حسی که توی وجودم کاشتی هنوز هم همراهمه. رفیق کمیاب من. ممنونتم. ممنونتم که انقدر حواست هست.
( یه جمله ای هست که، واضح نمی شه که بگم ولی تو می فهمی: دقیقا شبیه ترین به نقشت بودی.) + فاطمه، ممنون تو هم هستم. بابت تمام فهمیدنات. همه ی حرفایی که می دونی.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/05/09/زادروز-خارجی-اتاق-ضروریات




نیمه شب/داخلی/کابوس ِ طولانی

درخواست حذف اطلاعات
میگم : حرف نمی زنی؛ اما تا ته وجود آدمو می سوزونی با این لبخندات. میگه : خنده ی بدی نیست. فقط .. خسته ست یه کم. باید بخوابه. یه مدت ِ طولانی. میگم : نه. باید بیدار شه. از این کابوس ِ طولانی.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/05/03/نیمه-شب-داخلی-کابوس-طولانی




برای تو؛ کوچک ِ نیامده ام.

درخواست حذف اطلاعات
این ها را، می نویسم که یادم بماند، بعدها، حال ِ این آ ین روزهای چهارده سالگی ِ دختری را که از تمام ِ جهان، از وسعت بی انتهای ک شانش، در پس ِ تمام آرزوهای کوچک و بزرگی که هر روز پیش چشمانش کم رنگ تر می شدند، گیج تر می شدند، دورتر می شدند، دورتر می شدند..، در پس ِ تمام حرف ها، اشکها، فریادها و کلافگی هایش، فقط حقیقت را می خواست از این دنیای وامانده. که یادش نبود دست ِ خودش را کجا رها کرده که حالا هر چه قدر نام ِ خود را در خیابان ها و پیاده رو ها صدا می زند جو نمی شنود.. یادش نبود خودش را کجا گم کرده که حالا هیچ کجا پیداش نمی کرد. می ترسید، می ترسید که همین های باقی مانده از تصورات و تفکرات ِ ملولش را لا به لای ازدحام ِ آدمهای شهر برای همیشه گم کند. می ترسید زندگی را از یاد ببرد، به زنده بودن اکتفا کند و در نهایت ِ زنده بودن هم، بدون ِ گمشده اش برود، بدون ِ گمشده اش بمیرد. تمام کوچه ها برایش بن بست بود تمام واژه ها برایش تردید بود.. تمام زندگی برایش کابوس بود به چشمش هر قدم فقط سقوط بود.. خسته بود از تکرار مدام ِ بیدارخو های زجرآور. خسته بود از آشفتگی از سرگیجه از باورهایی که به تردید بدل می شدند. از سوالهایی که هیچ برایشان جو نداشت. از آدمهایی که حتی ذره ای برای فهمیدن اش تلاش نمی د. مرز بین گمان و یقین، بین خواب و بیداری، بین سفید و سیاه را گم کرده بود. خسته بود از گم شدن. از گم . از سرگیجه های مکرر. از تردید. از تردید.
می نویسم که یادم بماند، دختری که واپسین روزهای چهارده سالگی اش را پشت سر می گذاشت، فقط حقیقت را می خواست از این دنیای وامانده. فقط می خواست ثابت کند انسان بوده. می خواست نزد خود اش سرافکنده نباشد.
می خواهم یادم بماند به خودم قول دادم به فرزندم بیاموزم آدمها را، فرای مرزهای پیش پا افتاده ی تنگ نظرانه دوست بدارد. یاد بگیرد جهانش را زیباتر ببیند از آنچه خستگی ِ روزمرگیهای دنیای ماشینی به او تحمیل می کند. نه فقط بخاطر اینکه دیدگاهش دیگری را نیازارد، می خواهم بداند نادیده گرفتن پلشتی ها و زیبایی ها را دقیق تر دیدن، زیبایی را در روح ِ خودش متجلی می کند. روحش آرام می گیرد، سیراب می شود. می خواهم بداند روزهای خیلی سختی در پیش دارد، روزهایی که اشک می ریزد، می شکند، از نفس می افتد. می خواهم بداند حق دارد خسته شود ، حق دارد بغض کند، حق دارد کم بیاورد. ولی باید بلند شدن را یاد بگیرد. از نو ساختن را یاد بگیرد. می خواهم بداند نباید به هیچ تردیدی اجازه ی زیر سوال بردن باورهایش را بدهد. نه با انکار ، نه با سرکوب، نه با فرار از حقیقت؛ بالا ه یک روز ، تردیدی که لباس حقیقت به تن دارد یا حتی حقیقت ِ محض، میان هزارتوی بزرگترین دغدغه هایش، مهم ترین تصمیماتش، گیرش می اندازند. باید یاد بگیرد برای تردیدهایش به دنبال جواب باشد، جو که حداقل، آرامش روحی اش را تضمین کند، و در برابر منطق ِ محکم و سمج اش، اگر به مادرش رفته باشد، درهم نشکند. یاد بگیرد هر چه قدر آدمها، حتی مهمترین آدمهای زندگی اش، در سددِ سرکوب ِ منطق اش بودند، کم نیاورد. آدم بزرگها گاهی وقتها حرفهای ک نه ای می زنند که برای او غیرمنتظره و شوکه کننده خواهند بود. خیلیها سعی می کنند با ندانم کاری و نادیده گرفتن مهمترین سوالهایش، از زیر بار سوالهای او شانه خالی کنند، قسر در بروند، فقط چون جو ندارند. باید بداند آدم بزرگها، برخلاف او، می ترسند از کم آوردن، از اقرار به ش ت، از ش ت. اما او باید بداند هرچقدر هم که ش ت بخورد، هرچقدر هم که کم بیاورد، هرچقدر هم که نداند، هیچ عیبی ندارد، اما اگر در برابر ش تهایش، در برابر سوالهای بی جوابش به زانو در بیاید، چرا. باید روح تشنه اش را سیراب کند، باید برای تمام باورهایش استدلالی بیاورد که منطق اش را کند. باید پاسخ اش را بیابد، هرچقدر هم که سخت باشد، هرچقدر هم که گیج شود، هرچقدر هم که کم بیاورد. می خواهم بداند و دانستن ِ این، هر وقت هر کجا، حتی اگر سخت ترین ها را هم کم آورد، گره ی امیدش باشد، که خدای او، آدمهایی را که به دنیال ِ حقیقت اند، دوست دارد.
من اگر روزهای پانزده سالگی ام را ترسیدم، کم آوردم، پا پس کشیدم، رنجیدم از حرف ِ آدمها، ترسیدم از منطقی که لاینفک ِ شخصیت ِ من بود و ترسیدم از سوال هایی که حق داشتم جوابشان را بدانم، ترسیدم از اظهار ِ فکرم، قضاوتم، خسته شدم، بُ از فروخوردن ِ حرفها و سوالاتی که انگار ی مایل به تحملشان هم نبود، چه رسد به اینکه جو برایشان مهیا کند؛ من اگر خسته بودم از تکاپوی بیرون کشیدن ِ خودم از منجل که برای دیگران رنگ عادت گرفته بود، من اگر خسته بودم از روزمرگی، از تکرار طوطی وار ولی شنونده ی حرفهای نو را، پذیرنده ی فکر های نو را نیافتم، من اگر نداشتم ی را که از منطقم نرنجد و پس اش نزند، کمی مرا گوش کند کمی مرا تحمل کند.. من اگر پرهیاهو ترین روزهای زندگی ام را تنها سپری ، اگر مجبور بودم بار مهم ترین دغدغه های نوجوانی و چه بسا زندگانی ام را به تنهایی به دوش بکشم، می خواهم روزهای مادرانگی ام، یادم بماند با خودم عهد بسته بودم که به فرزندم بیاموزم نشود روزهای پانزده سالگی اش را پا پس بکشد، خسته شود، کوتاه بیاید. نشود فکرهایش را تلنبار کند توی تنش. نشود ناگفته ها توی قلبش ریشه کنند، بپوسند، بگندند. نشود بترسد از بی حوصلگی ِ آدم بزرگها. اگر روزی از دغدغه هایش، با من حتی گفت، و کلافگی ِ روزمرگی را از چشمانم خواند، بی حوصلگی را، غضب را از لحن کلامم شنید، نشود نا امید شود، نشود کم بیاورد. می خواهم بداند روزهای خستگی، روزهای دلتنگی، روزهای تنهایی را، باید که تاب بیاورد، باید که بهترین ِ خودش باشد. زمین می خورد اما باید که دوباره روی پاهای خودش بایستد. گم می شود اما باید که حقیقت ِ خودش را پیدا کند. باید به خودش ایمان داشته باشد، حقیقت ِ خودش را به خوشایند ِ دیگران نفروشد. می خواهم بداند زیبایی هیچ معیاری ندارد، دوست داشتن هیچ قانون و دلیلی نمی پذیرد، می خواهم بداند زیبایی چیزی ست که از روح او بیرون می تراود و به پدیده های اطرافش رسوخ می کند، بداند که نباید در قالب ِ کوته نظرانه ی معیارهایی که رنگ روزمرگی دارند، آدمهایی که رنگ روزمرگی دارند بگنجد. باید زیبایی را برای خودش بخواهد، برای تمام آدمها بخواهد. می خواهم بداند باید قوی باشد . نشود بترسد از ذات خودش، نشود رنگ رکود بگیرد. نشود خودش را گم کند توی هیاهوی بی حوصلگی ها.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/31/برای-تو-کوچک-نیامده-ام




روز/خارجی/پاریس و باران و گم شدن.

درخواست حذف اطلاعات
به وقت هفده ژوئیه این را برای تو می نویسم. جایی میان کوچه پس کوچه های باریک و بی انتها و نمناکی که دلتنگی، باران ِ آسمانشان می شود و سنگفرش ها را خیس ِ رفتن می کند. که دلخوشی گلبرگ تمام گلهایی می شود که برایت نیاورده ام؛ پیش چشمانم می خشکد، پژمرده می شود، می میرد. نبودنت قهوه می شود، تلخی اش توی پلکهام ریشه می کند، توی دستهام، توی رگهام.. لبخندت، عطر یک رهگذر می شود، هر لحظه دورتر، هر لحظه کم رنگ تر، به یاد آوردنش هر لحظه دشوار تر می شود.. جزئیاتش رنگ می بازد ولی لطافت اش، خاطره اش، شیرینی اش هرگز از یادم نمی رود انگار.
نمی دانم تو دلتنگی را چه قدر می شناسی. نشد، نم ، نبودی که بپرسم شده هیچوقت دلتنگ ِ من باشی؟ خوب شد که نشد، نم ، نبودی که واژه های تو، واقعیتهای تلخی را به صورتم بکوبند که تصورشان هربار تازیانه می شود و بر قلبم فرود می آید. می دانم هیچکدام از نامه ها را نمی خوانی، می دانم دلتنگ ِ حضور من نیستی. می دانم ولی تا هرکجا که نفس کم بیاورم از حقیقت روزگارم فرار می کنم. تو را همه جای این شهر جا گذاشته ام و از تو به هرکجا که فرار می کنم به تو می رسم. تو را توی خط به خط ِ رو مه ها جا گذاشته ام. تو را توی قطره های باران جا گذاشته ام، توی فنجان های خالی ِ کافه ها جا گذاشته ام، تو را توی پلّکان ِ ایفل جا گذاشته ام.. تو را در بطن ِ دریا جا گذاشته ام در تک تک ِ آجرها جا گذاشته ام..
هر وقت، هرکجا، اگر این نامه ها را می خو ، بدان که یک نفر، میان ِ آدمهای این شهر تو را جا گذاشته، خودش را گم کرده. بدان که شبهای بدون ِ تو را آن قدر باریده که پاییز شده، آن قدر پاییز بوده که بهار را از یاد برده. آن قدر باران بوده که بند آمده آن قدر بند آمده که آفتاب چشمش را خشک کرده دستش را خشک کرده قلبش را خشک کرده.. آن قدر فرو ریخته که اشک شده آن قدر گرفته بوده که بغض شده، آن قدر بغض بوده که درهم ش ته آن قدر ش ته که هرکجا پا می گذارد تنش از تکه های د شده اش زخم می خورد.. آن قدر آرام گرفته که نجوا شده آن قدر نجوا بوده که حتی طنین کرکننده ی دلتنگی های شبانه اش به گوش هیچ نمی رسد. آن قدر نیامدی که صبر شده صبر شده صبر شده.. آن قدر واژه کم آورده که سکوت شده آن قدر سکوت بوده که ناگفته مانده. آن قدر ناگفته مانده که موسیقی شده آن قدر ناگفته داشته که ِ صامت شده. آن قدر بعید بوده که معجزه شده آن قدر معجزه داشته که ِ دلتنگی شده. آن قدر فرار کرده که گم شده و آن قدر گم شده که تو را هیچ کجای این پاریس ِ غریب پیدا نمی کند.
تو را لای سطر به سطر ِ رو مه ها جا گذاشته، روی صندلی های سینما جا گذاشته، توی پایان ِ قصه ها جا گذاشته، در تمام خاطره ها جا گذاشته. با تمام سازها تو را نواخته، از تمام صداها تو را شنیده.
خوب شد که نشد، نبودی، نم ولی، نگاه ات هنوز پشت ِ پلکهای من جا مانده. تو را در تمام ِ دقیقه ها جا گذاشته ام ولی هر دقیقه بیشتر ندارم ات. #شایا . شاید خیلی جاها بهتر می بود که اسمی از پاریس و متعلقاتش نمی آوردم؛ ولی، خیلی رنگ و بوی پاریس می داد. حتی کوچه هایی که توی ذهنم می دیدم، حتی هوای بارونی ش.. حیفم اومد اشاره نکنم به محل وقوع حادثه. :))



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/26/روز-خارجی-پاریس-و-باران-و-گم-شدن




دوتا چشم.

درخواست حذف اطلاعات
همیشه یک امید، دوتا چشم. دوتا چشم ِ امیدوار به بودنت که آ ِداستان نگاه ِ نا امیدشان را از راهت بر می دارند. دوتا پلک ِ خسته که های سینما می شوند برای آ ین نمایش ِ مردمک های منتظر؛ چشم به راه ِبازیگری که تو بودی و نیامدی. که شاید، فقط شاید انتظارشان جایی میان ِ رویا به پایان رسید برای همیشه. شاید که خواب ِ ایستگاهی را دیدند، که قطاری سوت کشید و پیش ِ پایشان ایستاد. که طرح لبخندت رفته رفته لا به لای سفیدی ِمطلق ِ بخار ِ غلیظ قطار نمایان شد. که پیکر ِچمدان به دست ات، از هیاهوی ابهام و گیجی ِ ایستگاه دور شد و صدای سوت قطار به خاموشی گرایید و صدای تو تنها صدای جهان شد که می گفت برای نرفتن آمده است. که می گفت چمدانش را باز می کند و از هرچه نبودن است خالی اش می کند. شیشه ی عطر ِ رفتن را می شکند و به جایش خانه را پر از بهارنارنج می کند، بوی دارچین و پونه می پاشد به دیوارها. چرک مُردگی ِ انتظار را از تار و پود ِ فرشها و فکرها و چشمها می شوید.. می گفت پایان ِ تلخ ِ قصه ها هذیان بوده فقط.
شاید ی که تو بودی این ها را می گفت به چشمانی که حتی خوابهاشان لبریز از ترس بود. ترسی که سوغات نیامدنت بود. ریشه ی درختی که کاشته بودی. ریشه ی انتظار چشمانی که خستگی را بغل کرده بودند. خب، همیشه هم که قرار نیست حرفهای وبلاگ، مصداق ِ حقیقی داشته باشند. ها؟



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/15/دوتا-چشم




تصادف خاطره و آرزو

درخواست حذف اطلاعات
دمغ و غصه دار و بی حوصله، روسری کوچکی به سر زده بودم که حتی نصف موهام را هم به زور می پوشاند. از اتاق بیرون آمدم، و دیدم اش. نه توی ع های یادگاری بود و نه های کپچر شده از نگاتیو های قدیمی. از نزدیک دیدمش این بار. از نزدیک ِ نزدیک. چیزی که همیشه آرزویش را داشتم؛ آرزوی سورئالی که از تمام آرزوهای بچگانه ی دیگرم نشدنی تر می نمود همیشه. انگار از عدم، از گذشته، از بهشت آورده بودند اش وسط ِ خانه. بانمک بود و آرام، با لبخندی شیطنت آمیز و در عین حال مظلوم و دوست داشتنی. می خواستند بهم ثابت شود عادت هایی که از همان ابتدای عمر داشته ام حالا توی ناخودآگاهم خانه کرده اند و تکرارشان می کنم بی اینکه بدانم چرا. بی اینکه حتی از خودم بپرسم چرا؛ و آن بچه، سراپا ادله بود برای ادعاشان، با آن روسری ِ کوچکی که با بی دقتی زیر چانه اش گره زده بود. شاید صدای خودم را شنیدم که گفتم « عزیز دلم. » و در آغوشش گرفتم، با چشمان خیس. و او همچنان لبخند می زد، با چشمان آرام و بانمک. دیدمش، و نه توی ع یادگاری بود و نه توی های کپچر شده از نگاتیو های قدیمی. جایی که بُعد ِ ناشناخته ی حقیقت بود، جایی همه ی ابعاد ِ جهان را به هم گره زده بود. بهم خوردن ِ زمان و مکان و خاطره بود.. خاطره بود. شایای کوچک را از گذشته، از آینده، از بهشت، از لای ع های یادگاری و نگاتیو های کپچر شده بیرون کشیدم و در آغوش گرفتم. وسط ِ جهانی که جایی میان ِ نقطه ی تصادف ِ خاطره و آرزو پدید آمده بود. و بیدار شدم از خواب. کاش می شد تا همیشه خواب می ماندم. : خب، بالا ه میان سیل ِ یکی یکی خط خوردن ِ بزرگترین آرزوهای زندگی ام هم، یک جایی، یک آرزویی باید برآورده شود که توان ِ هیجانزده ِ آدم را داشته باشد بعد از این همه کابوس و نا امیدی. حتی اگر خواب باشد. حتی اگر تمام شود..



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/18/تصادف-خاطره-و-آرزو




ای از دیگری

درخواست حذف اطلاعات
می گفت دردسر ِ زیادتر از حد فهمیدن است که تو، به ای از غم ِ دیگری بدل می شوی. من اما، فکر می کنم شاید همین به ای از غم دیگری بدل شدن هم، از معدود نقاط ِ دوست داشتنی ِ تقدیر ِ این روزهام بوده. اینکه از صمیم ِ قلب، چیزی را نه برای خودت، که برای دیگری بخواهی. روزی ده بار. صد بار. هر دقیقه. « شریک ِ مهم ترین دغدغه ی این آدم ِ خیلی مهم بودن ». برای من که فقط می خواستم از خودم رها باشم. خودی که حتی به سختی می توانم پیداش کنم این روزها میان ِ خودم. از خودم رها نشدم اما، ای از دیگری شدم. و این یکی را راستش، بیشتر دوست دارم؛ هرچند درد داشت و غم. و دارد. هنوز هم دارد. دردی که از غصه ی دیگری به ی وصله شده ات سرازیر می شود و بعد، تمام وجودت را در بر می گیرد، تمام تنت را به درد می آورد، هزار بار سنگین تر است. هزار بار سخت تر است ولی باز هم، یک درد ِ زیباست. یک همدردی ِ دوست داشتنی ست.
حالا یک راز ِ بزرگ توی قلبم دارم، توی قلبی که ای از دیگری ست و رازی که حالا بزرگ ترین راز ِ من است. رازی که راه رفتن، نگاه ، لحن حرف زدن، لبخندها و اشکهای من را جلوه ی دیگری می بخشد. انگار پشت ِ هر لبخند، پشت هر قطره ی اشک، پشت هر جمله، هر نگاه، رازی نشسته باشد که برای تو و تنها برای تو دست تکان می دهد. راز ِ تو به تنهایی، هزاران حرف است برای نگفتن، هزاران قصه برای ننوشتن، ای از توست که خانه ای ابدی دارد میان ِ قلبم، و ای از من است که خودش را برای همیشه متعلق به تو و راز ِ تو می داند.
راز ِ تو یک تراژدی ِ زیباست، مثل ِ اتللو ی ش پیر. نمایشنامه ای ست که شمار ِ اجراهایش از دستم در رفته. که شاید تو، تماشاگر ِ یکی از هر هزار اجرایی که هر روز، هر ساعت، هر لحظه دارد باشی. و، بله، من از این اجراهای بی تماشاگر ِ بی شمار ِ بی دیالوگ خسته نمی شوم- حداقل تا روزی که این راز هنوز برای ما زنده باشد، فارغ از جهان ِ خاطرات؛ هنوز دغدغه باشد. من از تکرار هزارباره ی این تنها دیالوگ ِ نمایشنامه ام خسته نمی شوم: « کاش بلد بودم بمیرم اما خستگی ِ غم انگیز ِ تو را هم به جان ب م. بروم و نبینم و نبینی روزهای مثل امروز را. مثل هر روز را. »
تو هم مثل ِ من، می دانی روزی خواهد رسید که دیگر این راز را زندگی نخواهیم کرد. شاید آن روز حتی نشود خاطره اش را، مثل مکالمات ِ این روزها، صریح و رُک بازگو کرد. شاید مرور ِ خاطره اش، زخم ِ کهنه ای را به سر باز تحریک کند که مدتهاست جوش خورده و جز رد ِ رنگ و رو رفته ای از آن به جا نمانده است. شاید هربار که حرفی، عطری، نگاهی، پرتمان کرد میان ِ هزارتوی خاطرات ِ این روزها، هربار که نگاهت به زخم ِ سربسته ی کم رنگی افتاد که از سختی های امروز به جا مانده، فقط چشمانت را ببندی، تکان ِ کوچکی به سَرت بدهی و برگردی به روزی که شاید دنیا برایت رنگ زیباتری داشته باشد. به لبخندهایی که درد ندارند.
اما هرکجا که بودی، هرقدر که دور بودیم یا نزدیک، هرقدر که به یادم داشتی یا نداشتی، این را بدان که ای از تو برای همیشه، کنار ِ همان زخم ِ کهنه، همان جایی که خانه ی راز ِ تو بوده است میان ِ قلبم خواهد ماند. آنقدرها هم نمی شود به حرفهای من اعتماد کرد البته. به جای این حرفها آهنگ بشنویم کمی. میلاد باقری - آسمان برف



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/11/پاره-ای-از-دیگری




دوتا چشم.

درخواست حذف اطلاعات
همیشه یک امید، دوتا چشم. دوتا چشم ِ امیدوار به بودنت که آ ِداستان نگاه ِ نا امیدشان را از راهت بر می دارند. دوتا پلک ِ خسته که های سینما می شوند برای آ ین نمایش ِ مردمک های منتظر؛ چشم به راه ِبازیگری که تو بودی و نیامدی. که شاید، فقط شاید انتظارشان جایی میان ِ رویا به پایان رسید برای همیشه. شاید که خواب ِ ایستگاهی را دیدند، که قطاری سوت کشید و پیش ِ پایشان ایستاد. که طرح لبخندت رفته رفته لا به لای سفیدی ِمطلق ِ بخار ِ غلیظ قطار نمایان شد. که پیکر ِچمدان به دست ات، از هیاهوی ابهام و گیجی ِ ایستگاه دور شد و صدای سوت قطار به خاموشی گرایید و صدای تو تنها صدای جهان شد که می گفت برای نرفتن آمده است. که می گفت چمدانش را باز می کند و از هرچه نبودن است خالی اش می کند. شیشه ی عطر ِ رفتن را می شکند و به جایش خانه را پر از بهارنارنج می کند، بوی دارچین و پونه می پاشد به دیوارها. چرک مُردگی ِ انتظار را از تار و پود ِ فرشها و فکرها و چشمها می شوید.. می گفت پایان ِ تلخ ِ قصه ها هذیان بوده فقط.
شاید ی که تو بودی این ها را می گفت به چشمانی که حتی خوابهاشان لبریز از ترس بود. ترسی که سوغات نیامدنت بود. ریشه ی درختی که کاشته بودی. ریشه ی انتظار چشمانی که خستگی را بغل کرده بودند.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/15/دوتا-چشم




ای از دیگری

درخواست حذف اطلاعات
می گفت دردسر ِ زیادتر از حد فهمیدن است که تو، به ای از غم ِ دیگری بدل می شوی. من اما، فکر می کنم شاید همین به ای از غم دیگری بدل شدن هم، از معدود نقاط ِ دوست داشتنی ِ تقدیر ِ این روزهام بوده. اینکه از صمیم ِ قلب، چیزی را نه برای خودت، که برای دیگری بخواهی. روزی ده بار. صد بار. هر دقیقه. « شریک ِ مهم ترین دغدغه ی این آدم ِ خیلی مهم بودن ». برای من که فقط می خواستم از خودم رها باشم. خودی که حتی به سختی می توانم پیداش کنم این روزها میان ِ خودم. از خودم رها نشدم اما، ای از دیگری شدم. و این یکی را راستش، بیشتر دوست دارم؛ هرچند درد داشت و غم. و دارد. هنوز هم دارد. دردی که از غصه ی دیگری به ی وصله شده ات سرازیر می شود و بعد، تمام وجودت را در بر می گیرد، تمام تنت را به درد می آورد، هزار بار سنگین تر است. هزار بار سخت تر است ولی باز هم، یک درد ِ زیباست. یک همدردی ِ دوست داشتنی ست.
حالا یک راز ِ بزرگ توی قلبم دارم، توی قلبی که ای از دیگری ست و رازی که حالا بزرگ ترین راز ِ من است. رازی که راه رفتن، نگاه ، لحن حرف زدن، لبخندها و اشکهای من را جلوه ی دیگری می بخشد. انگار پشت ِ هر لبخند، پشت هر قطره ی اشک، پشت هر جمله، هر نگاه، رازی نشسته باشد که برای تو و تنها برای تو دست تکان می دهد. راز ِ تو به تنهایی، هزاران حرف است برای نگفتن، هزاران قصه برای ننوشتن، ای از توست که خانه ای ابدی دارد میان ِ قلبم، و ای از من است که خودش را برای همیشه متعلق به تو و راز ِ تو می داند.
راز ِ تو یک تراژدی ِ زیباست، مثل ِ اتللو ی ش پیر. نمایشنامه ای ست که شمار ِ اجراهایش از دستم در رفته. که شاید تو، تماشاگر ِ یکی از هر هزار اجرایی که هر روز، هر ساعت، هر لحظه دارد باشی. و، بله، من از این اجراهای بی تماشاگر ِ بی شمار ِ بی دیالوگ خسته نمی شوم- حداقل تا روزی که این راز هنوز برای ما زنده باشد، فارغ از جهان ِ خاطرات؛ هنوز دغدغه باشد. من از تکرار هزارباره ی این تنها دیالوگ ِ نمایشنامه ام خسته نمی شوم: « کاش بلد بودم بمیرم اما خستگی ِ غم انگیز ِ تو را هم به جان ب م. بروم و نبینم و نبینی روزهای مثل امروز را. مثل هر روز را. »
تو هم مثل ِ من، می دانی روزی خواهد رسید که دیگر این راز را زندگی نخواهیم کرد. شاید آن روز حتی نشود خاطره اش را، مثل مکالمات ِ این روزها، صریح و رُک بازگو کرد. شاید مرور ِ خاطره اش، زخم ِ کهنه ای را به سر باز تحریک کند که مدتهاست جوش خورده و جز رد ِ رنگ و رو رفته ای از آن به جا نمانده است. شاید هربار که حرفی، عطری، نگاهی، پرتمان کرد میان ِ هزارتوی خاطرات ِ این روزها، هربار که نگاهت به زخم ِ سربسته ی کم رنگی افتاد که از سختی های امروز به جا مانده، فقط چشمانت را ببندی، تکان ِ کوچکی به سَرت بدهی و برگردی به روزی که شاید دنیا برایت رنگ زیباتری داشته باشد. به لبخندهایی که درد ندارند.
اما هرکجا که بودی، هرقدر که دور بودیم یا نزدیک، هرقدر که به یادم داشتی یا نداشتی، این را بدان که ای از تو برای همیشه، کنار ِ همان زخم ِ کهنه، همان جایی که خانه ی راز ِ تو بوده است میان ِ قلبم خواهد ماند.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/11/پاره-ای-از-دیگری




» حالا چی فکر می کنن درباره ی الی ..؟ «

درخواست حذف اطلاعات
1397/4/2
05:32
درباره ی الی را شاید مدتها ته دلم می دانستم که باید ببینم- دقیق تر و موشکافانه تر و عمیق تر. از آ ین و تنها دفعه ای که دیده بودم اش چیزی جز چند سکانس مبهم به یاد نداشتم؛ و طبعا تحلیل درستی از داستان و جزئیاتش - که بعداً فهمیدم چه قدر دقیق و فکر شده چیده شده اند - هم نداشتم. درباره ی الی را، بهترین زمانی که ممکن بود پیدا ، و حالا برای همیشه با من است.
درباره ی الی، بیشتر از چیزی که فکر می و بارها و بارها بیشتر از بیشتر از چیزی که فکر می ذهنم را درگیر قصه ی ساده ی پیچیده ی خودش کرد. درباره الی ساده است- به سادگی زندگی؛ و بی نهایت پیچیده است- به پیچیدگی زندگی. روایت ِ تمام و ناتمامی از سادگی و پیچیدگی مطلق زندگی انسان است. درباره ی مرگ الی، درباره ی خود الی ست، و درباره ی تمام ما ست. الی انسانیت ِ دور افتاده ست.
تمام حرفهای من فقط ماحصل ِ یک زندگی ِ کوتاه پا به پای الی اند. الی- ی که هر چه قدر با داستان پیش می رویم، بیشتر می فهمیم که چه قدر از الی هیچ چیز نمی دانسته ایم و گمان می کردیم چه قدر خوب قصه اش را می دانیم. با ناپدید شدن ِ الی، انگشتان اتهام همه به سمت الی کشیده می شوند، شک ها و تردید ها، قضاوت ها، تهمت ها، دروغ ها.. همه گریبانگیر ِ الی می شوند- ی که نیست، نیست تا دفاعیه ای در برابر اتهاماتش ارائه دهد. نیست تا بغض کند، اشک بریزد، بشکند .. نیست تا تمام چیزی که روی قلب اش سنگینی می کرده را بیرون بریزد به جای فرو خوردن. الی رفته؛ و در نبود ِ الی ی نیست که به فکر هویتش باشد؛ چیزی که بارها از پیکر ِ گمشده اش با ارزش تر است. الی، نه الهام است، نه الناز، نه المیرا، نه الهه.. صفحه ی شناسنامه ی الی، فقط یک مشخصه دارد: الی. الی، مهم ترین اسرار اش را با خود به دریا برد، و به دریا سپرد، و با دریا رفت.. و میان ِ بحبوحه ی پیدا ِ جسدش، ی سراغ سر به مُهر ترین اسرار الی را از دریا نگرفت.. ی نفهمید رازی توی قلب ِ این دریا هست، که وسیع تر از دریاست. الی رفت و شخصیت ِ مرموزش را با خودش برد، و دنیایی از سوال برای دیگران به میراث گذاشت، سوالاتی که در گیر و دار ِ لاپوشانی ها و افترا ها، میان تقلای بی گناه جلوه ، حتی به چشم ِ ی نیامدند. سوالاتی که با تهمتها عجین شدند و رنگ باختند، چرا که ی، به آبروی یک مفقود، یک قربانی، یک مُرده، حتی اهمیتی نمی داد.
الی رفت و با اینکه شخصیت اش، اه ش و آرمان هاش، مثل اسمش، مرموز باقی ماند، اما قلب ِ من به الی ایمان دارد. الی با هیچ از رفتنش نگفت، هیچ رفتن ِ الی را ندید، فکر ِ الی را وقت ِ رفتن نخواند، اما قلب من ایمان دارد که الی از همه اتهامات و دروغ ها مبرّاست. قلب من ایمان دارد یا حداقل دوست دارد باور کند که الی حتی اگر ش ته و خسته و زخمی باشد، باز هم به وسوسه ی ارجحیت و برتری پایان ِ تلخ به تلخی بی پایانی که شاید خودش را دچارش می دانسته، به آغوش دریا نرفته است. الی، معلم مهدکودک است- و شاید شنیدن جیغ و تماشای غرق شدن بچه ای را تحمل نکرده باشد، و قبل از وقوع هر تصمیم عاقلانه و منطقی، بی گدار برای نجات جان اش به دریا زده باشد. الی رفت؛ و هیچ به آبروی الی و اینکه " حالا چی فکر می کنه درباره الی...؟" فکر نکرد و حتی اگر فکر کرد، پس اش زد- زمانی که آبروی خودش را در خطر دید. الی پیدا نشد و نشد- دقیقا تا زمان دروغ ِ بزرگ. دروغی که همه چیز را درباره ی که رفته بود، تغییر داد و ی برای هویت ِ متز ل ِ ی که دست اش کوتاه بود، ارزشی قائل نشد. از لحظه ای که دروغ ِ بزرگ اتفاق افتاد، الی پیدا شد، و الی رفت، الی تمام شد. الی حالا برای همه تمام شد، هرچیزی که روزگاری به الی متصل بود تمام شد، الی حتی برای مردی که عاشقانه دوستش داشت تمام شد، و ی فکر نکرد که این دروغ ِ بزرگ، الی را برای همیشه، برای ابد، در خاطر ِ مردی که عاشق اش بود ویران و نابود کرد، ی فکر نکردکه بعد از این دروغ ِ بزرگ، تکه ای دست نیافتنی از روح ِ آن مرد، ش ت و فرو ریخت. تکه ای از قلبش، گم شد و الی برای همیشه برایش تمام شد. همه، پشت ِ نقاب راستگویی ِ دروغین پنهان شدند، و هیچ به فکر الی و انسانیت ِ از دست رفته نبود. انسانیت رنگ باخت میان ِ تلخیهای زندگی، میان تقلای دوام آوردن.الی قربانی ِ قضاوت و قساوتمندی آدمهایی شد که هرگز تلاشی برای شناختن اش ن د. پایان ِ الی، مرثیه ای برای پایبندی بود و انسانیت- الی آواز ِ ققنوس بود.
الی رفت اما، حالا انگار الی ای از وجود من و فکر من شده. الی پیچیده ترین وجود من شده است، الی یک سوال ِ خیلی بزرگ است برای من. سوالی که جواب اش را در قلبش دارد برای ی که دنبال ِ حقیقت الی باشد، اما باز هم، و برای همیشه، سوال باقی می ماند. الی یک معمای بی انتهاست، معمای زندگی ست، معمایی که قرار نیست جواب داده شود انگار، فقط قرار است زندگی ش کنی.مثل روزی که ترانه گفت: " یادم هست روزی را که مان پایانی نداشت، از ترس اینکه تمام شود و توی دل آدمهای خیالی اش حرف ناگفته ای مانده باشد هنوز" . الی، تمام نمی شود هیچ وقت، حداقل برای من؛ چرا که راه رسیدن به زندگی ِ ورای ی سینما و نگاتیو پیدا کرده است. الی حالا همراه من است، در فکر و میان ِ قلب من است، همه ی سوالات ِ من و و تمام پاسخ های من است، یادآور انسانیت ِ از دست رفته است. الی پیچیده ترین و ناگفتنی ترین روح من شده است، پر از سوال و پر از سکوت و پر از دلیل و برهان؛ پر از ناگفته هاست.الی پر از لبخند است، الی پر از دریاست و به وسعت دریاست. الی جدانشدنی ترین و سر به مهر ترین راز ِ دریاست و دریا را با خود به وجود من آورده است. الی، نه الهام است، نه الناز و نه الهه، برای من الی، فقط و فقط الی ست. الی تمام ِحقیقت است، و من دوست دارم تمام مردم دنیا را از حقیقت الی باخبر کنم، بگویم که الی خیانتکار نیست، الی بی فکر و بی رحم نیست.. الی حتی هیچ وقت، از هیچ بابت هیچ حرفی ناراحت نشد- نه از خنده ها نه از نقشه ها نه از حرفها.. الی فقط احساس گناه داشت، از تصمیمی که ناچار پذیرفت، و تمام مدت احساس گناه آلودگی راه ِ نفس کشیدن اش را تنگ کرده بود. الی عذاب وجدان داشت، عذاب وجدان از ارتکاب خیانتی که هرگز باعثش نبود. الی اسیر ِ احساس گناه ِ از دست رفتن ِ عشقی بود که حالا نخ نما و پوسیده شده بود اما نمی شد ازش رهایی یافت. اما هنوز زندانی بود، لبه ی پرتگاه ِ شکافی که هر لحظه از فرط علاقه عمیق تر می شد؛ اسیر ِ ی بود که خودخواهی ِ عاشقانه اش، دردناک ترین شکنجه برای الی بود. الی از بی رحم شدن، از خیانت می ترسید، با اینکه فرسنگها دورتر از عاشقش ایستاده بود و این انزجار ِ ناخواسته، تاوان ِ عشق ِ از دست رفته اش را به دوش می کشید، با اینکه مدتها قبل همه چیز برایش تمام شده بود، نمی خواست دلیل ِ دلش تگی ِ ی باشد که هنوز دوستش داشت.شاید، شاید که رفتن ِ الی، نه فداکاری بود و نه برای رهایی از اسارت ِ عشق ِ یک طرفه. شاید که فقط، تلاشی برای نفس کشیدن بود، برای رهایی از احساس ندامت و عذاب وجدانی که داشت خفه اش می کرد، ترس و عذ که وجودش را لبریز کرده بود، ترس اینکه مرتکب ِ خیانتی شده باشد.. الی مدتها قبل از غرق شدن در دریای چالوس، در دریایی غرق شده بود که میان آنها بود.
الی برای من، یک راز ِ خیلی بزرگ است. یک راز ِ خیلی بزرگ و دوست داشتنی؛ و حالا یک سوال ِ خیلی پررنگ، خیلی مهم، خیلی همیشگی با من است : حالا چی فکر می کنن درباره ی الی..؟ بعداً نوشت: + بله، می دونم درباره ی الی مال یک دهه پیش ئه، ولی خب چی کار کنم. فنچی بودم اون زمان. ملتفت نمی شدم که. عوضش حالا پیداش ، خیلی هم درگیرم، خیلی هم سوال تو سَرم ه، و خیلی هم خوشحالم. حالا یه راز بزرگ دارم که می تونم ساعتها بهش بپردازم و زندگی کنم باهاش. + ترانه؛ یه روز می بینمت، و اون قدری وقت خواهیم داشت که بابت ِ تمام لحظه هایی که باعث شدی خودم رو بیشتر دوست داشته باشم تشکر کنم. هرچند کم، هرچند کوتاه.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/03/حالا-چی-فکر-می-کنن-درباره-ی-الی




برای هیچ نخواستن.

درخواست حذف اطلاعات
خیلخب. این هم یک آرزوی دوردست دیگر که از حالا می دانم قرار است برآورده نشده بپیوندد به اوراق باطله ی آن دیگری ها.
برای خواستن و نرسیدن است که اینجایم. می دانم. از اول هم می دانسته ام. حالا دیگر آرزو که می کنم منتظر برآورده شدنش نمی مانم. می دانم که انتظار دردی ازم دوا نمی کند همانطور که هرگز نکرده. فقط زندگی اش می کنم. آنقدر که سودایش از سرم بپرد. شوق دیگری به دلم بنشیند. رویای فریبنده تری برای دل بستن بیابم. رویای دیگری برای نداشتن. برای هیچ نخواستن.
حالا بنشین آنقدر آرزوهایت را زندگی کن تا در بطن یک رویا بمیری. من آمده ام آنقدر آرزو کنم تا رنگ ببازم. زنده بودن را برای مُردن می خواهم و این نه معنای بدی دارد و نه ربطی به حرفهای دیگرم.
کاش می شد بدست آوردت اما، من خیلی وقت است می دانم آرزوهایم برای نرسیدن اند. برای ابطال. برای آموختن ِ جبر ِ زندگی: زیستن به شوق ِ مُردن. می دانم که به ای حقیقت ِ روزگارم نخواهند شد اما، زندگیشان می کنم. و با لبخند زندگیشان می کنم. و با لبخند و ان می گویم. و با لبخند به خاک می سپارمشان، آن زمان که شوق رسیدنشان در دلم بمیرد. مثل تو که می دانی خواهی مُرد، اما صبر می کنی برای مُردن. صبر می کنی و زندگی. نه زندگی ات سد ِ صبوری ات می شود و نه انتظار ِ مُردن، سد ِ زندگی ات. شاید هیچ نداند اما، همه زندگی را برای مُردن می خواهند. مثل من. مثل آرزوهایم. مثل لبخند ِ پس از خا پاری شان.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/09/برای-هیچ-نخواستن




» حالا چی فکر می کنن درباره ی الی ..؟ «

درخواست حذف اطلاعات
1397/4/2
05:32
درباره ی الی را شاید مدتها ته دلم می دانستم که باید ببینم- دقیق تر و موشکافانه تر و عمیق تر. از آ ین و تنها دفعه ای که دیده بودم اش چیزی جز چند سکانس مبهم به یاد نداشتم؛ و طبعا تحلیل درستی از داستان و جزئیاتش - که بعداً فهمیدم چه قدر دقیق و فکر شده چیده شده اند - هم نداشتم. درباره ی الی را، بهترین زمانی که ممکن بود پیدا ، و حالا برای همیشه با من است.
درباره ی الی، بیشتر از چیزی که فکر می و بارها و بارها بیشتر از بیشتر از چیزی که فکر می ذهنم را درگیر قصه ی ساده ی پیچیده ی خودش کرد. درباره الی ساده است- به سادگی زندگی؛ و بی نهایت پیچیده است- به پیچیدگی زندگی. روایت ِ تمام و ناتمامی از سادگی و پیچیدگی مطلق زندگی انسان است. درباره ی مرگ الی، درباره ی خود الی ست، و درباره ی تمام ما ست. الی انسانیت ِ دور افتاده ست.
تمام حرفهای من فقط ماحصل ِ یک زندگی ِ کوتاه پا به پای الی اند. الی- ی که هر چه قدر با داستان پیش می رویم، بیشتر می فهمیم که چه قدر از الی هیچ چیز نمی دانسته ایم و گمان می کردیم چه قدر خوب قصه اش را می دانیم. با ناپدید شدن ِ الی، انگشتان اتهام همه به سمت الی کشیده می شوند، شک ها و تردید ها، قضاوت ها، تهمت ها، دروغ ها.. همه گریبانگیر ِ الی می شوند- ی که نیست، نیست تا دفاعیه ای در برابر اتهاماتش ارائه دهد. نیست تا بغض کند، اشک بریزد، بشکند .. نیست تا تمام چیزی که روی قلب اش سنگینی می کرده را بیرون بریزد به جای فرو خوردن. الی رفته؛ و در نبود ِ الی ی نیست که به فکر هویتش باشد؛ چیزی که بارها از پیکر ِ گمشده اش با ارزش تر است. الی، نه الهام است، نه الناز، نه المیرا، نه الهه.. صفحه ی شناسنامه ی الی، فقط یک مشخصه دارد: الی. الی، مهم ترین اسرار اش را با خود به دریا برد، و به دریا سپرد، و با دریا رفت.. و میان ِ بحبوحه ی پیدا ِ جسدش، ی سراغ سر به مُهر ترین اسرار الی را از دریا نگرفت.. ی نفهمید رازی توی قلب ِ این دریا هست، که وسیع تر از دریاست. الی رفت و شخصیت ِ مرموزش را با خودش برد، و دنیایی از سوال برای دیگران به میراث گذاشت، سوالاتی که در گیر و دار ِ لاپوشانی ها و افترا ها، میان تقلای بی گناه جلوه ، حتی به چشم ِ ی نیامدند. سوالاتی که با تهمتها عجین شدند و رنگ باختند، چرا که ی، به آبروی یک مفقود، یک قربانی، یک مُرده، حتی اهمیتی نمی داد.
الی رفت و با اینکه شخصیت اش، اه ش و آرمان هاش، مثل اسمش، مرموز باقی ماند، اما قلب ِ من به الی ایمان دارد. الی با هیچ از رفتنش نگفت، هیچ رفتن ِ الی را ندید، فکر ِ الی را وقت ِ رفتن نخواند، اما قلب من ایمان دارد که الی از همه اتهامات و دروغ ها مبرّاست. قلب من ایمان دارد یا حداقل دوست دارد باور کند که الی حتی اگر ش ته و خسته و زخمی باشد، باز هم به وسوسه ی ارجحیت و برتری پایان ِ تلخ به تلخی بی پایانی که شاید خودش را دچارش می دانسته، به آغوش دریا نرفته است. الی، معلم مهدکودک است- و شاید شنیدن جیغ و تماشای غرق شدن بچه ای را تحمل نکرده باشد، و قبل از وقوع هر تصمیم عاقلانه و منطقی، بی گدار برای نجات جان اش به دریا زده باشد. الی رفت؛ و هیچ به آبروی الی و اینکه " حالا چی فکر می کنه درباره الی...؟" فکر نکرد و حتی اگر فکر کرد، پس اش زد- زمانی که آبروی خودش را در خطر دید. الی پیدا نشد و نشد- دقیقا تا زمان دروغ ِ بزرگ. دروغی که همه چیز را درباره ی که رفته بود، تغییر داد و ی برای هویت ِ متز ل ِ ی که دست اش کوتاه بود، ارزشی قائل نشد. از لحظه ای که دروغ ِ بزرگ اتفاق افتاد، الی پیدا شد، و الی رفت، الی تمام شد. الی حالا برای همه تمام شد، هرچیزی که روزگاری به الی متصل بود تمام شد، الی حتی برای مردی که عاشقانه دوستش داشت تمام شد، و ی فکر نکرد که این دروغ ِ بزرگ، الی را برای همیشه، برای ابد، در خاطر ِ مردی که عاشق اش بود ویران و نابود کرد، ی فکر نکردکه بعد از این دروغ ِ بزرگ، تکه ای دست نیافتنی از روح ِ آن مرد، ش ت و فرو ریخت. تکه ای از قلبش، گم شد و الی برای همیشه برایش تمام شد. همه، پشت ِ نقاب راستگویی ِ دروغین پنهان شدند، و هیچ به فکر الی و انسانیت ِ از دست رفته نبود. انسانیت رنگ باخت میان ِ تلخیهای زندگی، میان تقلای دوام آوردن.الی قربانی ِ قضاوت و قساوتمندی آدمهایی شد که هرگز تلاشی برای شناختن اش ن د. پایان ِ الی، مرثیه ای برای پایبندی بود و انسانیت- الی آواز ِ ققنوس بود.
الی رفت اما، حالا انگار الی ای از وجود من و فکر من شده. الی پیچیده ترین وجود من شده، الی یک سوال ِ خیلی بزرگ است برای من. سوالی که جواب اش را در قلبش دارد برای ی که دنبال ِ حقیقت الی باشد، اما باز هم، و برای همیشه، سوال باقی می ماند. الی یک معمای بی انتهاست، معمای زندگی ست، معمایی که قرار نیست جواب داده شود انگار، فقط قرار است زندگیش کنی.مثل روزی که ترانه گفت: " یادم هست روزی را که مان پایانی نداشت، از ترس اینکه تمام شود و توی دل آدمهای خیالی اش حرف ناگفته ای مانده باشد هنوز" . الی، تمام نمی شود هیچ وقت، حداقل برای من؛ چون راه رسیدن به زندگی ِ ورای ی سینما و نگاتیو پیدا کرده است. الی حالا همراه من است، توی فکر و قلب منه، همه ی سوالات ِ من و و تمام پاسخها ی من است، یادآور انسانیت ِ از دست رفته ست. الی پیچیده ترین و ناگفتنی ترین روح من شده، پر از سوال و پر از سکوت و پر از دلیل و برهان؛ پر از ناگفته هاست.الی پر از لبخند است، الی پر از دریاست و به وسعت دریاست. الی جدانشدنی ترین و سر به مهر ترین راز ِ دریاست و دریا رو با خودش به وجود من آورده است. الی، نه الهام است، نه الناز و نه الهه، برای من الی، فقط و فقط الی ه. الی تمام ِحقیقت است، و من دوست دارم تمام مردم دنیا را از حقیقت الی باخبر کنم، بگویم که الی خیانتکار نیست، الی بی فکر و بی رحم نیست.. الی حتی هیچ وقت، از هیچ بابت هیچ حرفی ناراحت نشد- نه از خنده ها نه از نقشه ها نه از حرفها.. الی فقط احساس گناه داشت، از تصمیمی که ناچار پذیرفت، و تمام مدت احساس گناه آلودگی راه ِ نفس کشیدن اش را تنگ کرده بود. الی عذاب وجدان داشت، عذاب وجدان از ارتکاب خیانتی که هرگز باعثش نبود. الی اسیر ِ احساس گناه ِ از دست رفتن ِ عشقی بود که حالا نخ نما و پوسیده شده بود اما نمی شد ازش رهایی یافت. اما هنوز زندانی بود، لبه ی پرتگاه ِ شکافی که هر لحظه از فرط علاقه عمیق تر می شد؛ اسیر ِ ی بود که خودخواهی ِ عاشقانه اش، دردناک ترین شکنجه برای الی بود. الی از بی رحم شدن، از خیانت می ترسید، با اینکه فرسنگها دورتر از عاشقش ایستاده بود و این انزجار ِ ناخواسته، تاوان ِ عشق ِ از دست رفته اش را به دوش می کشید، با اینکه مدتها قبل همه چیز برایش تمام شده بود، نمی خواست دلیل ِ دلش تگی ِ ی باشد که هنوز دوستش داشت.شاید، شاید که رفتن ِ الی، نه فداکاری بود و نه برای رهایی از اسارت ِ عشق ِ یک طرفه. شاید که فقط، تلاشی برای نفس کشیدن بود، برای رهایی از احساس ندامت و عذاب وجدانی که داشت خفه اش می کرد، ترس و عذ که وجودش را لبریز کرده بود، ترس اینکه مرتکب ِ خیانتی شده باشد.. الی مدتها قبل از غرق شدن در دریای چالوس، در دریایی غرق شده بود که میان آنها بود.
الی برای من، یک راز ِ خیلی بزرگ است. یک راز ِ خیلی بزرگ و دوست داشتنی؛ و حالا یک سوال ِ خیلی پررنگ، خیلی مهم، خیلی همیشگی با من است : حالا چی فکر می کنن درباره ی الی..؟ بعداً نوشت: + بله، می دونم درباره ی الی مال یک دهه پیش ئه، ولی خب چی کار کنم. فنچی بودم اون زمان. ملتفت نمی شدم که. عوضش حالا پیداش ، خیلی هم درگیرم، خیلی هم سوال تو سَرم ه، و خیلی هم خوشحالم. حالا یه راز بزرگ دارم که می تونم ساعتها بهش بپردازم و زندگی کنم باهاش. + ترانه؛ یه روز می بینمت، و اون قدری وقت خواهیم داشت که بابت ِ تمام لحظه هایی که باعث شدی خودم رو بیشتر دوست داشته باشم تشکر کنم. هرچند کم، هرچند کوتاه.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/03/حالا-چی-فکر-می-کنن-درباره-ی-الی




» حالا چی فکر می کنن درباره ی الی ..؟ «

درخواست حذف اطلاعات
1397/4/2
05:32
درباره ی الی را شاید مدتها ته دلم می دانستم که باید ببینم- دقیق تر و موشکافانه تر و عمیق تر. از آ ین و تنها دفعه ای که دیده بودم اش چیزی جز چند سکانس مبهم به یاد نداشتم؛ و طبعا تحلیل درستی از داستان و جزئیاتش - که بعداً فهمیدم چه قدر دقیق و فکر شده چیده شده اند - هم نداشتم. درباره ی الی را، بهترین زمانی که ممکن بود پیدا ، و حالا برای همیشه با من است.
درباره ی الی، بیشتر از چیزی که فکر می و بارها و بارها بیشتر از بیشتر از چیزی که فکر می ذهنم را درگیر قصه ی ساده ی پیچیده ی خودش کرد. درباره الی ساده است- به سادگی زندگی؛ و بی نهایت پیچیده است- به پیچیدگی زندگی. روایت ِ تمام و ناتمامی از سادگی و پیچیدگی مطلق زندگی انسان است. درباره ی مرگ الی، درباره ی خود الی ست، و درباره ی تمام ما ست. الی انسانیت ِ دور افتاده ست.
تمام حرفهای من فقط ماحصل ِ یک زندگی ِ کوتاه پا به پای الی اند. الی- ی که هر چه قدر با داستان پیش می رویم، بیشتر می فهمیم که چه قدر از الی هیچ چیز نمی دانسته ایم و گمان می کردیم چه قدر خوب قصه اش را می دانیم. با ناپدید شدن ِ الی، انگشتان اتهام همه به سمت الی کشیده می شوند، شک ها و تردید ها، قضاوت ها، تهمت ها، دروغ ها.. همه گریبانگیر ِ الی می شوند- ی که نیست، نیست تا دفاعیه ای در برابر اتهاماتش ارائه دهد. نیست تا بغض کند، اشک بریزد، بشکند .. نیست تا تمام چیزی که روی قلب اش سنگینی می کرده را بیرون بریزد به جای فرو خوردن. الی رفته؛ و در نبود ِ الی ی نیست که به فکر هویتش باشد؛ چیزی که بارها از پیکر ِ گمشده اش با ارزش تر است. الی، نه الهام است، نه الناز، نه المیرا، نه الهه.. صفحه ی شناسنامه ی الی، فقط یک مشخصه دارد: الی. الی، مهم ترین اسرار اش را با خود به دریا برد، و به دریا سپرد، و با دریا رفت.. و میان ِ بحبوحه ی پیدا ِ جسدش، ی سراغ سر به مُهر ترین اسرار الی را از دریا نگرفت.. ی نفهمید رازی توی قلب ِ این دریا هست، که وسیع تر از دریاست. الی رفت و شخصیت ِ مرموزش را با خودش برد، و دنیایی از سوال برای دیگران به میراث گذاشت، سوالاتی که در گیر و دار ِ لاپوشانی ها و افترا ها، میان تقلای بی گناه جلوه ، حتی به چشم ِ ی نیامدند. سوالاتی که با تهمتها عجین شدند و رنگ باختند، چرا که ی، به آبروی یک مفقود، یک قربانی، یک مُرده، حتی اهمیتی نمی داد.
الی رفت و با اینکه شخصیت اش، اه ش و آرمان هاش، مثل اسمش، مرموز باقی ماند، اما قلب ِ من به الی ایمان دارد. الی با هیچ از رفتنش نگفت، هیچ رفتن ِ الی را ندید، فکر ِ الی را وقت ِ رفتن نخواند، اما قلب من ایمان دارد که الی از همه اتهامات و دروغ ها مبرّاست. قلب من ایمان دارد یا حداقل دوست دارد باور کند که الی حتی اگر ش ته و خسته و زخمی باشد، باز هم به وسوسه ی ارجحیت و برتری پایان ِ تلخ به تلخی بی پایانی که شاید خودش را دچارش می دانسته، به آغوش دریا نرفته است. الی، معلم مهدکودک است- و شاید شنیدن جیغ و تماشای غرق شدن بچه ای را تحمل نکرده باشد، و قبل از وقوع هر تصمیم عاقلانه و منطقی، بی گدار برای نجات جان اش به دریا زده باشد. الی رفت؛ و هیچ به آبروی الی و اینکه " حالا چی فکر می کنه درباره الی...؟" فکر نکرد و حتی اگر فکر کرد، پس اش زد- زمانی که آبروی خودش را در خطر دید. الی پیدا نشد و نشد- دقیقا تا زمان دروغ ِ بزرگ. دروغی که همه چیز را درباره ی که رفته بود، تغییر داد و ی برای هویت ِ متز ل ِ ی که دست اش کوتاه بود، ارزشی قائل نشد. از لحظه ای که دروغ ِ بزرگ اتفاق افتاد، الی پیدا شد، و الی رفت، الی تمام شد. الی حالا برای همه تمام شد، هرچیزی که روزگاری به الی متصل بود تمام شد، الی حتی برای مردی که عاشقانه دوستش داشت تمام شد، و ی فکر نکرد که این دروغ ِ بزرگ، الی را برای همیشه، برای ابد، در خاطر ِ مردی که عاشق اش بود ویران و نابود کرد، ی فکر نکردکه بعد از این دروغ ِ بزرگ، تکه ای دست نیافتنی از روح ِ آن مرد، ش ت و فرو ریخت. تکه ای از قلبش، گم شد و الی برای همیشه برایش تمام شد. همه، پشت ِ نقاب راستگویی ِ دروغین پنهان شدند، و هیچ به فکر الی و انسانیت ِ از دست رفته نبود. انسانیت رنگ باخت میان ِ تلخیهای زندگی، میان تقلای دوام آوردن.الی قربانی ِ قضاوت و قساوتمندی آدمهایی شد که هرگز تلاشی برای شناختن اش ن د. پایان ِ الی، مرثیه ای برای پایبندی بود و انسانیت- الی آواز ِ ققنوس بود.
الی رفت اما، حالا انگار الی ای از وجود من و فکر من شده. الی پیچیده ترین وجود من شده، الی یک سوال ِ خیلی بزرگ است برای من. سوالی که جواب اش را در قلبش دارد برای ی که دنبال ِ حقیقت الی باشد، اما باز هم، و برای همیشه، سوال باقی می ماند. الی یک معمای بی انتهاست، معمای زندگی ست، معمایی که قرار نیست جواب داده شود انگار، فقط قرار است زندگیش کنی.مثل روزی که ترانه گفت: " یادم هست روزی را که مان پایانی نداشت، از ترس اینکه تمام شود و توی دل آدمهای خیالی اش حرف ناگفته ای مانده باشد هنوز" . الی، تمام نمی شود هیچ وقت، حداقل برای من؛ چون راه رسیدن به زندگی ِ ورای ی سینما و نگاتیو پیدا کرده است. الی حالا همراه من است، توی فکر و قلب منه، همه ی سوالات ِ من و و تمام پاسخها ی من است، یادآور انسانیت ِ از دست رفته ست. الی پیچیده ترین و ناگفتنی ترین روح من شده، پر از سوال و پر از سکوت و پر از دلیل و برهان؛ پر از ناگفته هاست.الی پر از لبخند است، الی پر از دریاست و به وسعت دریاست. الی جدانشدنی ترین و سر به مهر ترین راز ِ دریاست و دریا رو با خودش به وجود من آورده است. الی، نه الهام است، نه الناز و نه الهه، برای من الی، فقط و فقط الی ه. الی تمام ِحقیقت است، و من دوست دارم تمام مردم دنیا را از حقیقت الی باخبر کنم، بگویم که الی خیانتکار نیست، الی بی فکر و بی رحم نیست.. الی حتی هیچ وقت، از هیچ بابت هیچ حرفی ناراحت نشد- نه از خنده ها نه از نقشه ها نه از حرفها.. الی فقط احساس گناه داشت، از تصمیمی که ناچار پذیرفت، و تمام مدت احساس گناه آلودگی راه ِ نفس کشیدن اش را تنگ کرده بود. الی عذاب وجدان داشت، عذاب وجدان از ارتکاب خیانتی که هرگز باعثش نبود. الی اسیر ِ احساس گناه ِ از دست رفتن ِ عشقی بود که حالا نخ نما و پوسیده شده بود اما نمی شد ازش رهایی یافت. اما هنوز زندانی بود، لبه ی پرتگاه ِ شکافی که هر لحظه از فرط علاقه عمیق تر می شد؛ اسیر ِ ی بود که خودخواهی ِ عاشقانه اش، دردناک ترین شکنجه برای الی بود. الی از بی رحم شدن، از خیانت می ترسید، با اینکه فرسنگها دورتر از عاشقش ایستاده بود و این انزجار ِ ناخواسته، تاوان ِ عشق ِ از دست رفته اش را به دوش می کشید، با اینکه مدتها قبل همه چیز برایش تمام شده بود، نمی خواست دلیل ِ دلش تگی ِ ی باشد که هنوز دوستش داشت.شاید، شاید که رفتن ِ الی، نه فداکاری بود و نه برای رهایی از اسارت ِ عشق ِ یک طرفه. شاید که فقط، تلاشی برای نفس کشیدن بود، برای رهایی از احساس ندامت و عذاب وجدانی که داشت خفه اش می کرد، ترس و عذ که وجودش را لبریز کرده بود، ترس اینکه مرتکب ِ خیانتی شده باشد..
الی برای من، یک راز ِ خیلی بزرگ است. یک راز ِ خیلی بزرگ و دوست داشتنی؛ و حالا یک سوال ِ خیلی پررنگ، خیلی مهم، خیلی همیشگی با من است : حالا چی فکر می کنن درباره ی الی..؟ بعداً نوشت: + بله، می دونم درباره ی الی مال یک دهه پیش ئه، ولی خب چی کار کنم. فنچی بودم اون زمان. ملتفت نمی شدم که. عوضش حالا پیداش ، خیلی هم درگیرم، خیلی هم سوال تو سَرم ه، و خیلی هم خوشحالم. حالا یه راز بزرگ دارم که می تونم ساعتها بهش بپردازم و زندگی کنم باهاش. + ترانه؛ یه روز می بینمت، و اون قدری وقت خواهیم داشت که بابت ِ تمام لحظه هایی که باعث شدی خودم رو بیشتر دوست داشته باشم تشکر کنم. هرچند کم، هرچند کوتاه.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/04/03/حالا-چی-فکر-می-کنن-درباره-ی-الی




عشق

درخواست حذف اطلاعات
بدون ِ اینکه حتى عاشق باشم، عشق رو بهتر از همیشه مى فهمم. حتى قلبم مى لرزه گاهى از مراتب درک عمق اش، و فکر کنم اینو تو یادم دادى- با عاشق بودنت. من فکر مى کنم دنیا جاى قشنگ ترى مى شه از حضور ِ آدمایى که عشق رو بدونن. « یادت باشه که توى این روز، آدم خیلى تنهاست.. این یه بار مُردن نیست، هزار بار مُردنه. سالها مردنه.. » سه سال و نیم گذشت ازش؟! قد کشیدیم باهاش انگار.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/03/25/عشق




گره کور ِ کائنات

درخواست حذف اطلاعات
با من بگو که چرا این قدر خسته ایم پگاه؟ خسته ی کدام بنی بشری، کدام نامعادله ای شدیم؟ روح ِ من خستگی ِ که را به دوش می کشد وقتی از وجود ِ خود هیچ دردی ندارد؟ بیا و فقط با من بگو که مسبب تمام ِ این خستگی ها، یک روز ِ نزدیک تقاص اش را پس می دهد ! بیا و بگو که روزی، ی، تقاص ِ تمام ِ خستگی هایی که حق ِ من نبود و سهم ِ من شد را به جان می د. بگو که بی گناه نمی سوزم .. خستگی ِ تمام ِ آدم های دنیا را از شانه های بی رمق ِ من بردار .. همان جایی که تمام معادلات ِ کائنات به هم می ریزند، همان جایی که منطق ِ ش ت ناپذیر ِ جهان، وارونه می شود، که چرخه ی حقیقت و طبیعت، از مسیر دایره وار ِ خود منحرف می شوند، آن گره ِ کور ِ کور ِ کور را از قلب ِ من باز کن. گره ی کائنات را از قلب ِ بی گناه ِ من باز کن. قلب ِ بی گناه ِ من! تو قربانی ِ خستگی های ناگزیر ِ منطقی ترین چرخه های معیوب ِ جهان شدی. قربانی ِ خستگی های ی که حواس اش نیست. تمام غصه ی تو از همان جایی آغاز می شود که شانه های ریاضیات از هق هق ِ خفه و بی ص به لرزه می افتند. همان جایی که نور، همپای پیرمرد ِ هشتاد ساله ی فرتوتی قدم می زند. همان جایی که دیگر ع العمل ها به پاسخ ِ هیچ عملی به پا نمی خیزند. همان جایی که برای آدم و حوا پشت چشم نازک می کند و به حال خود رها شان می کند تا برای خود در بهشت جولان دهند. همان جا که زمین از دور ِ خود چرخیدن سرگیجه می گیرد و یک گوشه کز می کند. همان جا که سیاه چاله ها هرچه فرو داده اند بالا می آورند. همان جا که خورشید قهر می کند و نمی تابد. از نفس افتادگی های یک جهان اشک می شود و بر گونه های تو می غلتد. خستگی های یک ابدیّت است که بر جان ِ تو سنگینی می کند عزیز ِ من.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/03/08/ابدیت-خسته-ی-خسته




ناگفتنی ها.

درخواست حذف اطلاعات
حرفها و فکرهای بی شماری هستند، که مطمئنم اگر هر وقت و هر جای دیگری - و منظورم از جا، وما موقعیت مکانی و جغرافیایی نیست؛ و بیشتر از موقعیت روحی و زمانی و اتمسفر حال ِ حاضر ِ زندگی ام حرف می زنم. - غیر از حالا و اینجا رخ داده بودند، خیلی، خیلی مفصل تر از اینها می نوشتمشان - حداقل برای خودم. اما، بی رغبتی مطلقم به بازگویی ِ تمام آنچه رخ داده بود و نداده بود، تعجبم را برانگیخت - تعجبی توام با بی خیالی. و آسودگی ِ عجیبی که شاید کمتر پیش می آمد در وجودم احساس کنم. مطمئنم اگر هر وقت و هرجای دیگری غیر از حالا و اینجا، چنین موقعیتی را تجربه کرده بودم، خیلی بیشتر از اینها به ش می پرداختم. اما خب، خاصیت ِ زندگی هم همین است دیگر. انحصار! انحصار ِ پدیده ها به لحظات. همین موقعیت، همین حال و همین عوارض جانبی اند که یک شرایط خاص و منحصر به فرد را رقم می زنند. خاصیت ِ این حرفها همین بود؛ که در همین شرایط رخ دهند. می دانی، حتی همان موقعی که خیلی، خیلی از افکارم لبریز شده بودم، تنها یک جمله برای خودم نوشتم. و همان یک جمله را هم، چند دقیقه بعد که آشفتگی ِ آنی ام فروکش کرد، پاک . و همه اینها از همان آسودگی ِ غریبی سرچشمه می گیرد که بعد از مدتها درگیر ِ این ماجراها و مشتقات شان بودن به آن دست یافته ام. و خیال ِ دستی به این آسودگی، ته ِ دلم را قرص می کند، اطمینانم می بخشد. اما وابستگی را، بیش از پیش در رفتار و ناخودآگاهم و تمایلاتم احساس می کنم، و همان قدر که آسودگی ام دلم را گرم می کند، فکر ِ وابستگی دلم را می لرزاند، می ترساندم. حالا هم، ترجیحم همین است که بیش از این، چیزی ننویسم. این را یاد گرفته ام که بعضی چیزها را نباید نوشت، نباید گفت .. طراوت و خاص بودنشان، خاص ماندنشان، « خوب » ماندنشان، به همین ناگفته ماندن است. از چاردیواری ِ خیال که بیرون بریزند، رنگ و بوی شان می پرد. سبکبالم - به سبکبالی ِ یک پروانه؛ و در عین حال، می ترسم. و همین حال ِ توامان ِ سیاه و سفید است که لبخند بر لبم می نشاند. لبخند ِ عمیق. زمان می برد تا جای خود را، در قلب ِ ی بی ، اما می شود. مطمئنم که یک روز، بالآ ه می شود.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/03/17/ناگفتنی-ها




روژند

درخواست حذف اطلاعات
مثل همیشه، پُست های وبلاگمو زیر و رو می . از بالا تا پایین می رفتم و دوباره بر می گشتم بالا. رفرش می ؛ ( انگار که ی غیر از خودِ من ای که اینجا نشسته ام و دارم مثل دیوونه ها مرور خاطره می کنم هم هست که بتونه تغییری ایجاد کنه و من با رفرش شاهدِ اون تغییر جدید باشم. ) با مرور هر پُست می گفتم دختر! دیدی دو ماه گذشت از اون گریه ها؟ دیدی الکی الکی نُه مااااه (!!) گذشت از اون تجربه ی نابِ عجیب؟ یادته خستگیا رو؟ صدا ها .. صدای حرفا .. قدم های اومدنا .. دور شدنا .. یدنا .. چشمم افتاد به ستون سمت راست. همون جایی که بازدید و نمایش و این قرتی بازیا رو می نویسه. دیدم روزشمارِ عمر وبلاگم از 340 رد کرده. گفتم ببین داره یک سالش می شه دختر! یک سالگی سال مهمیه. مثل پونزده سالگی، هجده سالگی، چهل سالگی، صد سالگی .. دست بنجبون پس! یه کاری کن! چی کار کنیم حالا پگاه؟! تولد بگیریم واسه ش؟ پُست بذاریم و لینک ع کیک با شمع " 1 " و متن لینکو بنویسیم " بفرمایید کیک " ؟ یا تولدت مبارک آپلود کنیم؟ پگاه می گه چرت و پرت نگو. تولدت مبارک؟ آپلود؟ مس ه کردی منو؟ عصبی نشو حالا. اون روحیه منطقیتو بیدار کن پگاه. نیاز دارمش. پگاه می گه تغییر! مگه نمی گن تغییرِ هرباره، تولدی دوباره است و نمی دونم چیچی؟ بکوب از نو بسازش. خوشم اومد دختر. هیچ جای این وبلاگ با حالِ یک سال پیشِ من سازگار نیست دیگه. بزن بریم بسازیمش. مگه نمی گن بهار فصل شروعی دوباره ست؟ طراوت و تازگی؟ بریم تازه شیم دیگه. آ ماشالا. پگاه با یه نگاه تحسین آمیزی نشسته بود بغل دستم.کلی شعر خوندیم. اسم پیدا کردیم. ع دیدیم. ببرها و بن بست های عاشق رو زیر و رو کردیم. راضی ایم از نتیجه ش. خوش اومدی روژند! خوش اومدی رفیق! دیدی حالا کل وبلاگ مال تو شد؟ دمت گرم پگاه. ________________ روژند یعنی آفتاب. ولی من هنوز از تلفظش مطمئن نیستم.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/03/01/روژند




دروغ و مکافات

درخواست حذف اطلاعات
شاید تمام ِ چیزی که از تو می دانستم ، دروغی بیش نبود. دروغی که آن قدر ماهرانه به خودم تحمیل کرده ام که حالا دیگر برای من دروغ نیست، یقین است. یقین ِ بی ثباتی که گاه گداری هم نقاب اش ناغافل کنار می رود تا تمام عقایدم را به تز لی شدید تر از همیشه و هرگز گرفتار کند. و فکر ِ سمج ِ لجوجی که دائم در جمجمه ام طنین انداز می شود: که تو که بودی؟ کجا بودی؟ چه طور آمدی؟ هنوز هستی اصلاً یا نه؟ یا میانه های ماجرا که حواس من، پرت ِ از جهان و جمع ِ اکتشاف ِ تو بود، رها کردی و رفتی؟ و آن قدر غرق ِ معنویت ِ حضور ِ تو بودم که نبودنت ات به چشم نیامد؟ حضوری که هرگز حتی حقیقتی نداشت؟ و من، تمام ِ روزهای سخت را، تمام روزهای نبودن و به گمان ِ من بودن ات را، به یاد ی سپری که خیلی، خیلی شبیه ِ تو بود. چشم در چشمانی به مهربانی ِ چشمان تو دوختم، غصه هایم را با قلب ِ پاک و بی کران ِ چون تو یی قسمت ، خیابان های دلتنگی و تنهایی ام را با ی قدم زدم که صدای قدم های آمدن اش، رسیدن ِ تو را مژده می داد، آهنگ ِ لالایی های شبانه ام ، سوار ِ طنینی به دلنشینی و شیوایی ِ لحن ِ کلام ِ تو بود، قلب ام از ضربان ِ تو در می تپید .. خاطرات ام را با ی رقم زدم که گمان می تو بودی، و چه گمان ِ واهی و ساده لوحانه ای بود .. فکر می تو را داشتم. فکر می تو را دوست می داشتم. ولی حالا می دانم، ی که دوست اش داشتم، تو نبودی. تصوری بود که از تو داشتم. و حتی همان ی که تو نبودی را هم به راستی نداشتم. دستانش را، به راستی در دست نمی گرفتم. به راستی در چشمانش در چشمانش نمی نگریستم و در عمق وجودش به جستجوی عمیق ترین نداشته هایم نمی پرداختم. حضور ِ غبارمانندی بود میان افکار ِ بی شمار ِ دیگرم که برای ناپدید شدن، برای رفتن، نبودن، وابسته ی کوچک ترین واکنشی بود.. حتی همان ی که تو نبودی را هم به راستی نداشتم. نه تو را داشتم و نه چون تویی را. چشمانش، می دانم، گمان می که مروّح بودند و چه خوش خیال بودم: گوی های بلورین ِ مینیاتوری. تصور ِ واهی و بنای یادبودی از ی که هرگز نبود. خاطراتی بودند - چه بسیار - که با تو رقم خوردند و چه بی خبر بودی از وجودشان. چه بی خبر بودی از من، که با تو زیستم، با تو بنا ، و با تو مُردم. چه قدر دروغین بودی. چه قدر بودم و چه قدر نبودی. به خودم قول دادم که تا وقتی دل ات تنگ نباشد، برای حرف زدن تلاشی نکنم. که این احتمالاً یعنی تا ابد. قول ِ من اما چه قدر دوام دارد؟! کمتر از یک روز. به دو روز که برسد، می شکنم. کم می آورم. می زنم زیر قولم. تا الآن، تقریبا یک روز می گذرد. فردا موعد ش تن است. تو از اینها، چیزی می فهمی؟ سه روز هم خبری نباشد کک ات می گزد؟ چهار روز؟ یک ماه؟ می توانی پوزخند تلخی را که همین لحظه کنج لبانم جا گرفته تصور کنی؟ چند روزه بدجوری داره می چرخه تو سرم! نمی دونم چرا. شاید اینجا بذارمش یه ذره رها کنه مغزمو. فکر کردی تمام ِ مشکلتو توو یه آغوش ِ گرم حل کردی نه عزیزم! کدوم آرامش؟! من ِ دیوونه رو بغل کردی. رستاک-منزوی



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/03/05/دروغ-و-مکافات




ابدیّت ِ خسته ی خسته

درخواست حذف اطلاعات
با من بگو که چرا این قدر خسته ایم پگاه؟ خسته ی کدام بنی بشری، کدام نامعادله ای شدیم؟ روح ِ من خستگی ِ که را به دوش می کشد وقتی از وجود ِ خود هیچ دردی ندارد؟ بیا و فقط با من بگو که مسبب تمام ِ این خستگی ها، یک روز ِ نزدیک تقاص اش را پس می دهد ! بیا و بگو که روزی، ی، تقاص ِ تمام ِ خستگی هایی که حق ِ من نبود و سهم ِ من شد را به جان می د. بگو که بی گناه نمی سوزم .. خستگی ِ تمام ِ آدم های دنیا را از شانه های بی رمق ِ من بردار .. همان جایی که تمام معادلات ِ کائنات به هم می ریزند، همان جایی که منطق ِ ش ت ناپذیر ِ جهان، وارونه می شود، که چرخه ی حقیقت و طبیعت، از مسیر دایره وار ِ خود منحرف می شوند، آن گره ِ کور ِ کور ِ کور را از قلب ِ من باز کن. گره ی کائنات را از قلب ِ بی گناه ِ من باز کن. قلب ِ بی گناه ِ من! تو قربانی ِ خستگی های ناگزیر ِ منطقی ترین چرخه های معیوب ِ جهان شدی. قربانی ِ خستگی های ی که حواس اش نیست. تمام غصه ی تو از همان جایی آغاز می شود که شانه های ریاضیات از هق هق ِ خفه و بی ص به لرزه می افتند. همان جایی که نور، همپای پیرمرد ِ هشتاد ساله ی فرتوتی قدم می زند. همان جایی که دیگر ع العمل ها به پاسخ ِ هیچ عملی به پا نمی خیزند. همان جایی که برای آدم و حوا پشت چشم نازک می کند و به حال خود رها شان می کند تا برای خود در بهشت جولان دهند. همان جا که زمین از دور ِ خود چرخیدن سرگیجه می گیرد و یک گوشه کز می کند. همان جا که سیاه چاله ها هرچه فرو داده اند بالا می آورند. همان جا که خورشید قهر می کند و نمی تابد. از نفس افتادگی های یک جهان اشک می شود و بر گونه های تو می غلتد. خستگی های یک ابدیّت است که بر جان ِ تو سنگینی می کند عزیز ِ من.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/03/08/ابدیت-خسته-ی-خسته




متینِ دلش ته

درخواست حذف اطلاعات
پُر شدن چشمامو نتونستم کتمان کنم. فکر کنم فهمید. جتما فهمید. سرم رو انداختم پایین. نفهمیدم کجا می رم. رفتم. فقط رفتم. رفتم و احتمالا آدمای دیگه ای هم پشت سرم اومدن. بی صدا از پله ها پایین رفتم. متین. با وقار. نور آفتاب چشمامو زد. احتمالا سگرمه هام رفت توو هم. با ابهت. مثل همون لقبی که همیشه بهم می دن. احتمالا با چاشنی عصبانیت. کی می دونست که دیگه عصبانیت معنی نمی داد واسه م. ش ته تر از گسل. گرفته. مثل خورشید بودم که پناه گرفته بود پشت ابر برای پاک اشکش. متین و آروم نشستم یه گوشه. زیر آفتاب. مثل یه زن شصت ساله زانوهامو تکیه گاه آرنجام و پیشونیمو به دستای به هم گره خورده م تکیه دادم. اخم و فیگورم ، یه زن شصت ساله بود. و حالا، اون زن شصت ساله ی خسته، مثل یه ی شیش ساله اشک می ریخت. مثل یه دختربچه شیش ساله که عروسکش زخمی شده باشه نفس نفس می زد بین اشکاش. دماغش رنگِ دماغ هویجی یه آدم برفی بود. بین گریه هاش مهربون تر از همیشه لبخند می زد. فقط می گفت « هیچی. » و لبخند می زد. ی رو پیش روی خودش می دید که آینه ی دق این روزهاش بود. آینه ی دق دلش نمی اومد توی اون شرایط هم آینه ی دق باشه. خودشو راضی کرد. برگشت. گفت من دارم می رم. دختربچه ی پیر لبخند زد. گفت برو. ولی دلش طاقت نیاورد. ش ت. بغض زن شصت ساله. آبنبات دختر شیش ساله. گفت اینجوری نمی رم ها. لحنش همیشه همینه. ولی نمی تونست آینه دق باشه. دختربچه دست داد. گفت برو. دور شدنش رو تماشا کرد. گفت من چه کار کنم اینو آخه؟! خندید. ش ت. رفت.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/02/27/متین-دلشکسته




تصمیم بی سرانجام

درخواست حذف اطلاعات
می خوام مهربون ترین آدم دنیا بشم.



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/02/26/تصمیم-بی-سرانجام




پروانه زرد و نارنجی.

درخواست حذف اطلاعات
١٣٩٧/٢/١٥
٠٠:٥٩
گفتم چی کار کنم؟ خب حرف بزنم! آره باید حرف بزنم. از چی بگم؟ نمی دونم. با کی بگم؟ نمی دونم. گفتم خسته شدم از ندونستن و ابرازش. گفت تموم می شه.
خسته شدم از ندونستن. حرف نداشتن، نگفتن. میگن یه چیزایی توی سرنوشت آدمه. ندونستن سرنوشت منه. سرنوشتی که نمی دونمش. { آ م نفهمیدم لای درای مترو گیر کرده بود سرنوشت ِ ما، توی تا ی جا مونده بود؟ } گفت چرا همه، یه «تو» دارن که میره شایا؟
گفتم شاید چون فقط اونایی که رفتنی ان، «تو» می شن. میگه بهم گفتی از هرچی بترسی سرت میاد. می فهمه ترسیدی، می ذاره میره. به جهنم که ی نشسته منتظر اصلا. منتظر تلنگر، منتظر یه نگاه که میونِ قدم های رفتنت و دور شدنات، برگردی بدوزی به چ ، برای یه لحظه هم که شده. منتظر یه انکار، که بگی شوخی دیوونه، که چشماشو ببنده و باز کنه و نرفته باشی. گفتم نذار باز بمونه این پنجره ی لامصب. آخه «تو» ها همشون عاشق نور ن. دلشون طاقت نمیاره یه جا نشستنو. چاردیواری زندونه واسه ش. اسیرش کردی تو یه شیشه، پنجره باااز باز، به امون خدا. دلش طاقت نمیاره، ولت می کنه میره. گفته بودم پنجره رو وا نذار. { بالاتو ت دادی، کل شیشه بوی رفتن گرفت. }
( قشنگ بودی. چه طوری بگم؟ خیلی قشنگ بودی. همه ی دنیا هم که بگن نه، من بازم ببینمت دلم میره برای قشنگیات. ) گفتم چرا میگی دوسش داری؟ گفتی وقتی ی رو دوست داری، راه رفتنش، لحن صداش، حرف زدنش، نشستنش، پا شدنش، و نش، همشون دلتو می بره. حرف که می زنه میخوای دنیا ت شه و گوش کنه بهش. اینا کافی نیست؟
خیلی قشنگ بود واسه ت. می دونم. { قشنگ بودی. همیشه همه، یه «تو» دارن توو زندگیشون که خیلی قشنگه. } گفتم باور ن که خوبی.
گفتی خوبم ولی چراغِ دلم روشن نیست. دیدی دلت که تنگ میشه، روشنایی هم پر می زنه میره ازش؟ دیدی هرچی دلتنگ تر میشی، پرتو نوری که از وسط قلبت رد میشه هم باریک تر میشه؟ دیدی سیاهیشو با هزارتا شمع و چلچراغ نمی شه بهش برگردوند؟ انگار تشنه ی تاریک تر شدنه. هرچه قدر نور بریزی تو وجودش تاریک تر می شه. می بلعه روشنایی رو. دیدی چه قد تاریک و نمناکه دلی که تنگه..؟ { دیدی بری هر روز غروبه؟ } { دیدی باز زندگی مزه دیفن هیدرامین گرفت؟!
چرا همه یه تو دارن که میره؟! }



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/02/15/پروانه-زرد-و-نارنجی




نامه ای برای لوییزا

درخواست حذف اطلاعات
می دانی لوییزا، روزهای زیادی هست که ابرهای تیره - مثل همانها که پیش از رعد و برق، همچون رخت سوگواریِ بر پیکر غصه دارِ آسمانت می نشینند و روشنایی روز و تاریکی شب را بی تفاوت می کنند. - تمام قلبِ کوچکم را احاطه و نفس کشیدن را برایم دشوار می کنند. روزهای خیلی خیلی زیادی هست که دلم تنگِ تنگِ تنگ می شود. قدّ لانه ی یک مورچه، از آن هم کوچکتر، قدّ تو، که هر شب، دووور از پنجره ی اتاقم می نشینی به سوسو . و می دانی مس گی اش کجاست لوییزا؟ این که هرگز نمی دانم چه ی، یا چه چیزی، مسبب این همه دلتنگ شدن ها ست. دلم با تمامِ کوچک شدگی اش، همه ی جانم را خسته و دردآلود و بی جان می کند، آن قدر که حتی تحمل صدای عزیزترین هایم را هم ندارم. فقط تو می مانی لوییزا ، که دیوار هم زبان باز کند، تو با من سخنی نمی گویی. تو هرگز سخنی نمی گویی لوییزا. آن قدر سکوت می کنی و گوش می سپاری که از تو متنفر می شوم- و عاشقت هم.
این جور وقتها، دلم می خواهد هم تنها باشم و هم ی کنارم باشد. ی که هم حرفی با او نداشته باشم و هم حرفهای زیادی برای گفتن به او داشته باشم. و برای او فرقی نکند که من کدام یک را انتخاب می کنم، هم سکوتم را بشنود و هم کلامم را. هم پوچی ام را و هم لبریز بودنم را. هم خشم و هم معصومیتم را و هم قهر و هم آشتی ام را. گریه های بی اختیار و خستگی هام را تاب بیاورد. تاب بیاورد ولی نرود، بماند، پناهم باشد. همانطور که تو هستی، لوییزا - حداقل تا سال های سال.
این جور وقتها که دلم خیلی تنگ می شود، تنهایی ام خیلی ملموس تر و عمیق تر می شود. حتی برای آنها که روبرویم نشسته اند نامرئی می شوم. دقیقا روبروی من اند، اما ذره ای حس نزدیک بودن نمی دهند. چون تو خوب می دانی لوییزا ، معیار سنجش فاصله، متر و فرسنگ نیست، اتصال بین قلبهاست و افکار که دوری و آدمها را معلوم می کند. وقتهایی که دلم تنگ می شود، حتی اگر وسط ایستگاه مترو -که تو نمی شناسی اش- ایستاده باشم، حس می کنم در دوردست ترین جزیره ی بی آب و علف جهان ایستاده ام. تنهای تنهای تنها.
و این جور وقتها، درگیر فکرهای عجیب و غریبی می شوم لوییزا. نمی دانم از آ ین باری که ی را با تمام وجود در آغوش گرفته ام چه قدر گذشته است. یک روز، یک هفته، یک ماه، ده هفته، ده ماه، یک سال؟ ی هم هست که دلم صمیمانه در آغوش گرفتنش را بخواهد؟ قلبم آنقدر کوچ و تنگ و تاریک شده که هرچیزی به جز خستگی را پس می زند. آن قدر از دلتنگی اشباع شده ام که نمی دانم دلم برای کدام یک از عزیزانم تنگ شده؟ اصلا هنوز ی را دارم که با تمام وجود دوستش داشته باشم؟
من فکر می کنم دلتنگی هام، از یک خلا بزرگ در زندگی ام نشات می گیرند. نمی دانم این خلا، عاشق نبودن است لوییزا ؟! شاید عاشق ی بودن، امید را هدیه می دهد و محبت را، سرزندگی را. شاید همه چیز به چشم یک قلبِ عاشق، زیباتر به نظر برسد، و خوش به حالِ تو که عاشق آسمانی لوییزا. ______________________ * لوییزا ( luisant ) : کلمه فرانسوی به معنای درخشنده



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/02/07/نامه-ای-برای-لوییزا




دیوونه.

درخواست حذف اطلاعات
میگم نگه داشتمش. یه جای امن.
میگی دیوونه.
آره. دیوونه م من. دیوونه نبودم که می ذاشتم از یادم بره. فراموشم بشه تمام غصه و دردا رو. شیش ماه شد؟ یک سال؟ بیشتر از اون. مگه ی به غیر از یه دیوونه، نگه میداره علت و خاطره ی آشوب بودناشو؟ مثل آینه ی دق که ش تنی نباشه. یا باشه، ولی نتونی بشکنیش. نخوای بشکنیش. یه چیزی مثل خودآزاری. دیوانگی. درست گفتی " دیوونه " رو. همیشه میگفتی. همیشه درست میگفتی. درست میگی.
. .
( نشستی حرفاشو دلِ سیر خوندی برای آ ین بار، نه؟! ) خندیدی بهم؟ گفتی " دیوونه " ؟
نفهمیدی. هیچوقت نمی فهمی.
. .
تنها خوبیش اینه که دیوونه هرچی داره کار به ی نداره.
. .
گفتم تو با یه روانی خطرناک دوست شدی.
گفت تو که راست میگی.
راست می گفتم ولی باور نکرد. بد تموم می شه واسش یه روز. مطمئنم.
باید باور می کرد. #حرفهای_گیج_نامربوط



منبع : http://kiosk83.blog.ir/1397/02/11/دیوونه