استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

everything but nothing

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ everything but nothing از بلاگ everything but nothing دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



چرا ما درخت نیستیم؟

درخواست حذف اطلاعات
به صورت کاملا جدی چهل و پنج دقیقه در ترافیکِ نم نم بارانی این شهر پر دود گیر کرده بود، و به این جمله می شید،که چرا ما مثل درختان نیستیم؟خودمانیم ها به همین زودی، او به حدی رسیده بود که دلش هوای ورق زدن آلبوم ها را می کرد،تکه کاغذ و ع و کارت و امثالهم کل یون می کرد،هر چند شب یک بار پوشه ی کاغذ ها را بیرون می کشید و زُل زُل می کردشان،لحظه ها را به دنبال حس آشنایی بو می کشید،کاپشن های کوچک شده اش را درون کیسه های مشکی تلمبار می کرد و در انبار برچسب می زد،و حتی دلش نمی آمد تراش های فلان کلاس سال نود و یک که ته فلان کیف پیدا کرده بود را دور بیاندازد.او دو هزار و صد سال سن داشت،و به این فکر می کرد که واقعا درخت بودن می توانست جذاب تر باشد.او دلش پیری می خواست اصلا. به ی چه مربوط؟ دلش می خواست یک لحظه با خیال راحت بتمرگد سرجایش بدون فکر به اینکه وااااااای گل دو سه روزی ست تو را میهمان! خب مرده شورِ باد خزان را ببرند، چرا سریع تر نمی آید راحت شویم؟
می دانی، چرا درخت را انتخاب کرد؟ آ اگر دقت کنیم درخت ها... چه طور بگویم، آ درخت ها مثل توابع سینوس ینوس اند. شش ماه صفر اند شش ماه یک. (یا اشتباه شد بگوییم تابع قدر مطلق منفی یک تا یک بهتر است؟) درخت ها شش ماه سبز اند، شش ماه زرد اند. شش ماه شاداب، شش ماه بیمار. شش ماه جوان، شش ماه پیر. شش ماه بهار، شش ماه خزان. مثل آدمیزاد نیستند که بهشان بگویی هی یارو آماده باش که نمی دانم بعد از سی سال، دیگر آنجوری که باید باشد نیست و ذره ذره افول است تا جایی که کم کم... پیسسس. بادت می خوابد.
راستش او دلش زندگی درختی می خواست.او جوانی روی دستش باد کرده بود! دلش می خواست از فردا روز های پیری اش رو بگذارند جلویش، بگویند حالا خبر مرگت زندگی کن دیگر مالی نیست که از دستت برود. با چروک های صورت و دستان یحتمل لرزان و موهای نقره فام با خیال راحت بیرون بیاید با خیال اینکه بعدا، ما یمم شش ماه دیگر دوباره مثل درخت ها برگ سبز در می آورد.یعنی می گویم، مقصود آنکه شش ماه پیری را به عنوان یک درخت می توان تحمل کرد... هر مرگی باشد بالا ه بهاری هم هست و می آید و جوانه و فلان و این ها می زنی. ولی به عنوان یک انسان چه؟ از یک جایی به بعد هی باید پیری بکشی و بکشی و بکشی و بهار و این ها هم که دیگر کشک است. می دانی با خیال دوباره جوان شدن قطعا می توان زندگی کرد ( کم کمش اگر خوشت نیامد می گیری با خیال راحت، درخت وار خواب زمستانی می کنی)، ولی با خیال پیش به سوی پیری چه...؟ نچ. حداقل برای او یک نفر که فلج کننده بود. او پیر شدن و جوان شدن توامان می خواست. مثل یک حلقه. نه یک خط.
اصلا به من بگویید چرا این زندگی لعنتی درختی نیست؟اصلا شاید من دلم می خواست یک درخت باشم. شاید دلم می خواست به جای یک زندگی خطی، یک زندگی تناوبی داشته باشم. شاید دلم می خواست ایام پیری ام، میان جوانی هایم پخش می شد. شاید دلم می خواست داخل یک حلقه ی وایل بی نهایت فرو می رفتم و بعد از یک مدت همه چیز می افتاد روی تکرار. شش ماه سبز، شش ماه زرد. سبز، زرد. سبز، زرد.سبز...زرد...سبز،زرد.می دانی سبزی بیش از حد، دلش را زد.برای همین یک شب سبز خو د،صبح روز بعد باران می بارید،برگ زرد در آورده بود!




منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/21/post-1303/چرا-ما-درخت-نیستیم؟




تکذیبِ تکذیبیه

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه توشه یا توش نیست؟ببخشیییید بازم اچتباه زدم، توشه آقا، توشه. خی ون راحت. :دی
.:. می فرمایند اشاره کن که مربوط به پست قبلی است. اشاره می کنم. جانی دپ را گفتم عزیزانم. جانی دپ.



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/16/post-1299/تکذیبِ-تکذیبیه




قبول نیست

درخواست حذف اطلاعات
بچه ها، من ناراحتم الآن،چرا دنیا این قدر بزرگه؟به چه حقی؟خسته شدم این قدر رفتم جلو و بیشتر دیدم که "ولی ال ، زندگی چیزی بیشتر از یه استیکه!"۱
می خواهید بدونید از کجام درآوردم این فلسفانه ها رو؟امروز همین جور حسی واسه راهنمایی در مورد یه کاری رفتم پیش ی (خاطره تعریف ما رو نیگا! یه کاری/ یه جایی/ یه ی/ مخوف کی بودم من؟)، صرفا چون حسم خوب بود. که یعنی حس زیر پوستی خوبی داشتم که برم از این فرد اطلاعات بگیرم. بدون هیچ پیش زمینه ای، حسم بهم می گفت برو پیش این فرد و ازش بپرس دیگه. همین. انگار فیلی فیلیسیس خورده باشم و منو خود به خود ببره جلو خودش.آقا من رفتم پیشش، بر خلاف همیشه بسیار شادمان می زد امروز، و حدود سومین چهارمین جمله ای که حرف زدیم، نه گذاشت نه برداشت در جا برگشت گفت آره چرا که نه، شماره م رو داری دیگه؟ پیام بده یادم بنداز آ هفته، تحقیق می کنم برات و می فرستم واست.
ما هم خوشحال و خندان اومدیم خونه بعدش. حالا الآن که بیکار بودم گفتم بذار ببینم این بشر اصلا کی بود که من رفتم پیشش و اینقدر خوب کار منو راه انداخت و قراره کمکم کنه؟ رفتم سرچ دادم اسم و فامیلش رو به گوگل،،،به همین لامپ خاموش اتاق قسم، لادای قلبم ( یه شریان مهم خون رسانی قلب) همچنان گرفته و ول نکرده. (مثل ی که سکته می زنه!)خفنههههه! در حد لالیگا اسپانیا خفنه. و یک طوری با من برخورد کرد که من اصلا همچین چیزی رو متوجه نشدم. یعنی خب آدمای مشهور بر اساس اقتضای زمانه خودشون رو می گیرن و مجبورن دست بالا برخورد کنن، این طور نیست؟ درمخیله م نمی گنجید این حجم از خفونیت. خیلی خاکی. انگار که دوست خودم باشه و صرفا در حال گپ زدن باشیم...دقیقا مشکلم اینه که چرا خودشو نگرفت. دیدی کیلگ وقتی یکی هم عین آدم و درست درمون برخورد می کنه، این قدر شرطی شدیم که همچین سوالایی بپرسیم از خودمون!
بعد الآن که دارم بهش فکر می کنم به خودم می گم جدا خوبه من نمی دونستم این بشر تا الآن چه کار هایی انجام داده و از شهرتش خبر نداشتم و حسی رفتم پیشش، وگرنه که همون جا، جلو صندلی ش از خج تشنج می و شاید هم اصلا جرئت نمی برم جلو و باهاش حرف بزنم!
مثل اینه که بری از یکی مثل چه می دونم مریم میرزاخانی بپرسی سلام خانم میرزاخانی، ببخشید من بلد نیستم دو به علاوه ی دو چند می شه و اونم جواب بده: "آره چرا که نه، شماره م رو داری دیگه؟ پیام بده یادم بنداز آ هفته، مفصل برات توضیح می دم که چرا دو به علاوه ی دو چهار می شه و می فرستم واست."یا حتی مثل اون جوک معروف... که می گه "مثل این می مونه لپ تاپت رو ببری پیش بیل گیتس (مخترع ماکروسافت) و بگی داداش قربون دستت یه ویندوز جدید برام نصب می کنی؟" و خنده دار تر از اون، جواب بله هم بشنفی!
آره خلاصه... ناراحت شدم این قدر دیدم همه چی خیلی وسیعه و من همه چی رو خیلی دیر می فهمم و از هیچی خبر ندارم و حجم اطلاعات خیلی زیاد تر از توان کنترل منه و عمرم اینقدر محدوده و کلا مثل یه بازی جهان بازه که تمومی نداره اکتشافاتش.یعنی من دلم می خواد تموم بشه، موضوعات تموم بشه و به خودم بگم آخجون دیگه از همه چی تو دنیا خبر دارم و حداقل یه بار به گوشم خورده، فقط حالا لازمه برم دقیق تر بخونم هر چیزی رو و علایقم رو جلو ببرم.
دوست دارم اگه دنیا رو به یه کتاب خونه تشبیه کنیم، اول از عنوان همه ی کتاب ها با خبر شم، و بعد بر اساس علاقه م برم کتابایی که دوست دارمو باز کنم و بخونم. نه اینکه هزار تا قفسه باشه که تو هر کدومش یه میلیون کتاب کیپ تا کیپ چیده باشن و من شانسی و کی برم یه کتاب رو از داخل قفسه ها بکشم بیرون و گرد و خاک روش رو بت م و ببینم، واو این کتاب مدت هاست وجود داشته ولی من خبر نداشتم!ولی این الآن این شکلیه که من تازه تو بیست و یک سالگی دارم می فهمم فلان موضوع هم وجود خارجی داره، همون طور که تو یازده سالگی فهمیدم بیسار موضوع وجود خارجی داشته، همون طور که تو هشت سالگی فهمیدم بهمان موضوع. از این روند خسته شدم.اینکه هر روز یه چیز جدید کشف کنم و ببینم دنیام با فهمیدن حقیقت های جدید اون قدری دو شقه می شه که می تونم بگم دنیای قبل از فهمیدن این حقیقت و دنیای بعد از فهمیدن این حقیقت، یکم خارج از کنترلمه و رو اعصابه! الآن دنیای من هر روز داره دو شقه می شه . چقد شقه شدن؟ به قول مدیری ما حرحه حرحه شدیم بابا!دلم می خواد دنیا خیلی کوچیک باشه. دلم می خواد نهایتا هزار نفر آدم رو کره ی زمین زندگی کنن و نهایتا همون هزار تا رو بخوام بشناسم. دلم می خواد تمامیت پذیر باشه. تو نظریه اعداد فکر کنم یه اصطلاح هست می گن مجموعه ی "ناشمارای متناهی" یعنی از نظر علمی تو اگر تا بی نهایت وقت داشته باشی، می تونی مجموعه رو بشماری... مجموعه متناهیه! ته داره. نقطه ی پایان داره. بی نهایت نیست. از نظر علم ریاضی تموم می شه. ولی چون وقت تو هم بی نهایت نیست، از توانت خارجه... پس مجموعه ناشماراست و تا آ عمرت هم وقت بذاری شمردنش تموم نمی شه...من از متناهی نا شمارا بودن دنیا خسته ام.من از متناهی نا شمارا بودن ستاره ها خسته ام.من از متناهی نا شمارا بودن انسان ها خسته ام.من از مجموعه های متناهی نا شمارا خسته ام مگر اینکه تعداد روز های عمر خودم هم یه مجموعه ی نامتناهی باشه.

و عرض شود که هرچند صَفَر داره تموم می شه،ولی من یک ماه عزای مضاعف برای خودم اعلام می کنم که حالا چه جوری به این پیام بدم. با این اکتشافات جرئتم را لولو آمد برد انداخت پشت کوه. کاملا احساس حقارت می کنم.
پ.ن. دقیقا، نسبت به امروزم، حس هری ای رو داشتم که رفت و با اسلاگهورن حرف زد و اسلاگهورنم تحویلش گرفت و رفتن زهر آراگوک رو تو شیشه.آره ازین جور مقایسه ها.ولی اول پستم گفتم آ شم یه بار دیگه می گم. قبول نیست که دنیا این قدر بزرگ باشه. قبول نیست آدما این قدر زیاد باشن. من گرخیدم، تمام.
پ.ن بعدی. از امروز به بعد یک عدد به تعداد شماره های سلبریتی هایی که تو گوشیم سیو دارم پلاس پلاس شد. بله.
پ.ن. خب تبریک می گم، کفم بریده بعد هفت ساعت خواب مغزم همچنان کلید کرده رو این موضوع! می دونی چیه، ما معمولیا عادت نداریم ی تحویلمون بگیره. تحویلمون نگیرید! اینجوری می شه. گااااااد بهش گفتم من تلگرام ندارم ه، می شه اس ام اس بفرستم؟ بر گشت گفت خب می خواستم برات تصویر بفرستم شیر فهم شی... حالا اشکال نداره برات ایمیل می کنم فایل ها رو!!!!! می دونی تعداد آدمایی که حاضرن تو این عصر ایمیل بدن چند تان؟ به تعداد انگشتای دست، همه شونم دوست های خیلی خیلی خیلی نزدیکم هستند و به خاطر اینکه لطف دارن و منو پذیرفتن، همچین کاری می کنن. می دونی از بین این انگشتای دست چند تاشون داوطلبانه خودشون موضوع پیش کشیدن و گفتن برات ایمیل می کنیم؟ صفر تا! دقیقا صفر تا. و بهتره از این به بعد بگم یکی! فقط یکی. کفش بریده. قلبش گرفته. آپنه کرده. اون دستگاه شوک رو بیارید. سی میلی گرم (؟!) آدرنالین!
-----------------۱. دیالوگی خاطره انگیز از انیمیشن ماداگاسکار که به یادگار، سال هاست تو ذهنم مونده و وقت و بی وقت سوزن ضبطم روش گیر می کنه ناخوآگاه:
"?did you ever think that there might be more to live than steak, alex"-marty the zebra



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/16/post-1300/قبول-نیست




تا بفهمید قانون جذب واقعیت داره

درخواست حذف اطلاعات
رفتیم پارک به قصد تفرّج، مذکور در پست قبل هم بود!!!!!!!! حاجی شاخ و برگااام. حس همون شب دم انتخاباتی رو دارم که وقتی سوار دوچرخه بودم، هاشمی طبا رو دیدم و هرچی اونشب خودمو هیشکی باور نکرد خودشه!! ای کاش یکی پیدا شه بگه خونه ی هاشمی طبا این ها کجاست که من حجت رو بر همه تون تمام کنم چون آدرسشو حفظ .
پ.ن. حال کردین؟ این شکلی تو وبلاگ غیبت می کنن. انرژی رو حال کردی جون من؟ چند تا تون بلدین این شکلی؟ به عنوان خداوندگار آهن ربایان آسیا سجده م کنید من بعد. آماده باشید دفعه ی بعد که یه آدم جالب دیگه پیدا اعلام می کنم، دو روز وقت دارید طرف رو هدایت کنید سمت پارکی که می خوام... پ.ن بعدی. واقعا دارم جادو تولید می کنم داخل این وبلاگ. جادوخانه. اصل جنس.
پست قبلی نوشتم چرا دنیا اینقدر بزرگه؟فکر کنم الآن باید بنویسم چرا تهران اینقد کوچیکه؟



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/18/post-1301/تا-بفهمید-قانون-جذب-واقعیت-داره




the global happiness challenge

درخواست حذف اطلاعات
من که با دیدنش دچار یک سری احساسات جالبی شدم و شروع به ستودن کاری که این هنریا می کنن، حالا شمام نگاه کنید (از شدت هیجان اینکه احساس اینو به اشتراک بذارم رو وبلاگ، خوابم نمی بره وگرنه می شستم پا کامپیوتر، ریسایز شده فردا صبح براتون پستش می . پس اگر دم و دستگاه دیدن ندارید یا اعصاب خورد کن هست الآن بخو د فردا صبح، ریسایز شده مشاهده کنید. ضمن تشکر از صبر شما خواننده ی شکیبا! ):
















پ.ن. خب دیگه خیلی دوستتون داشتم؛ نشستم دستی کد هاشو درست . در واقع میشو رو دوست داشتم. فرض کن یه درصد می اومدم با ع های سایز جاینت گند می زدم به این همه خلاقیتش. فکر کنم مهم بود که اولین بار چه جور ببینیدش.ولی واقعا موش نخورتت میشو!یک آرتیست بنگلادشی هستن. من ندارم، شما اگه داشتید برید پینترست ببینید چه خبره. می گن اصل کاراش اونجاست.مثلا اگه من مدیر بودم، اینو حتما جذب می تو کمپانی م و مدیر اجرایی ای، سفیر اعظمی چیزیش می .



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/19/post-1302/The-Global-Happiness-Challenge




جیبِ سُس ها

درخواست حذف اطلاعات
وای بچه ها دو سه روزه یک بسته سس سالاد فرانسوی ترکیده توی جیب جلویی کوله م .اولین باری که فهمیدم شب بود، دست تو کیفم کلید بردارم، دیدم وووو دستم ج شد. رفتم زیر نور چراغ خیابون دیدم دستم سفییید شده، تا پنج دقیقه داشتم فکر می چرا سفید من که غلط گیر ندارم!بعدش که فهمیدم سُسه، تنها کاری که این بود که منبع عفونت رو کمپلت در آوردم و پرت دادم داخل سطل ی که کنارم بود.و بعد از اون زیپ اون جیب رو تا الآن تماما بسته نگه داشتم.هر روز صبح که نیاز دارم به کلید، اول یه دور جیب مذکور رو باز می کنم، بعد به خودم می گم آخخخخ عجب حواس پرتی ام من، این جیبه سُس هاست و درشو می بندم!در مخیله م هم نمی گنجه چه واکنشی اون تو در حال رخ دادنه الآن، به هر حال هر چی هست من اصلا توش دخ نمی کنم و می ذارم کائنات تو مسیر خودش جلو بره.فرض کن یه سری کارت و پول و ده بیسکوئیت و لام آزمایشگاه و کاغذ و قرص و ت ت و دستمال کاغذی با سس سالاد فرانسوی داره هم می خوره اون تو هر بار! چه شود. سالاد امروز ظهرتون رو مهمون ما باشید. این جیب داره به عنوان جیب سُس ها اعلام استقلال می کنه کم کم... سفییید شده، می فهمی؟ سفییییید!
پ.ن. سوالم اینه که چرا خششششک نمی شههههه؟ هر بار ج تر از روز اول! مگه سس بعد یه مدت نباید خشک بشه. ای آقا جان...!



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/15/post-1297/جیبِ-سُس-ها




تکذیب جنایات گریندلوالد

درخواست حذف اطلاعات
خب ببخشید، فکر کنم چرت و پرت اطلاع رسانی ! حالا حس می کنم پست های مناسبتی م رو اسکیپ می کنید ها ولی باید اطلاع رسانی کنم.جانی دپ توش نیست.توی قسمت سومش هست که اونم تازه دارن نامه نویسی ش می کنن.

جانی دپ، ستاره ی این روزهای دنیای جادویی رولینگ که در مجموعه های «جانوران شگفت انگیز» در نقش گلرت گریندل والد ایفای نقش می کند مصاحبه ای با سایت خبری collider انجام داد که در این مصاحبه رسما خبر حضورش در قسمت سوم جانوران شگفت انگیز را تایید کرد.او در این مصاحبه در رابطه با حضورش در این مجموعه ها گفت:"شخصی به من گفت که جی کی رولینگ قصد داره باهات صحبت کنه، برای همین با چند تا از تهیه کننده ها و کارگردان و رولینگ صحبتی طولانی داشتم که اساسا درباره ی شخصیت گریندل والد بود. جی کی چیزهایی به من گفت که از شنیدنش واقعا شگفت زده شدم حرفهای اون درباره ی دنیای جادوییش و توجه به جزئیاتش واقعا فوق العاده هست. بهم گفت “نمی تونم صبر کنم تا ببینم که با این شخصیت چی کار می تونی کنی” اون بهم انقدر اعتماد داشت که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم برای همین سریع خودم رو در نقش قرار دادم و شروع به ایده پردازی های خودم درباره ی این شخصیت و همه چیز با برنامه ریزی جلو رفت."در ادامه ی این مصاحبه جانی درباره ی شخصیت هایی که تا به حال بازی کرده و به آنها علاقه ی خاصی دارد یعنی «ادوارد دست قیچی» و «جک اسپارو» صحبت کرد و تایید کرد که در قسمت سوم «جانوران شگفت انگیز» حضور خواهد داشت و برداری این در نیمه اول سال ۲۰۱۹ آغاز خواهد شد.قسمت دوم جانوران شگفت انگیز با عنوان «جانوران شگفت انگیز: جنایات گریندل والد» ۲۵ آبان امسال اکران جهانی می شود.منبع هم دمنتور دیوانه ساز.



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/15/post-1298/تکذیب-جنایات-گریندلوالد




تکذیبِ تکذیبیه

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه توشه یا توش نیست؟ببخشیییید بازم اچتباه زدم، توشه آقا، توشه. خی ون راحت. :دی



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/16/post-1299/تکذیبِ-تکذیبیه




قبول نیست

درخواست حذف اطلاعات
بچه ها، من ناراحتم الآن،چرا دنیا این قدر بزرگه؟به چه حقی؟خسته شدم این قدر رفتم جلو و بیشتر دیدم که "ولی ال ، زندگی چیزی بیشتر از یه استیکه!"۱
می خواهید بدونید از کجام درآوردم این فلسفانه ها رو؟امروز همین جور حسی واسه راهنمایی در مورد یه کاری رفتم پیش فردی (خاطره تعریف ما رو نیگا! یه کاری/ یه جایی/ یه ی/ مخوف کی بودم من؟)، صرفا چون حسم خوب بود. که یعنی حس زیر پوستی خوبی داشتم که برم از این فرد اطلاعات بگیرم. بدون هیچ پیش زمینه ای، حسم بهم می گفت برو پیش این فرد و ازش بپرس دیگه. همین. انگار فیلی فیلیسیس خورده باشم و منو خود به خود ببره جلو خودش.آقا من رفتم پیشش، بر خلاف همیشه بسیار شادمان می زد امروز، و حدود سومین چهارمین جمله ای که حرف زدیم، نه گذاشت نه برداشت در جا برگشت گفت آره چرا که نه، شماره م رو داری دیگه؟ پیام بده یادم بنداز آ هفته، تحقیق می کنم برات و می فرستم واست.
ما هم خوشحال و خندان اومدیم خونه بعدش. حالا الآن که بیکار بودم گفتم بذار ببینم این بشر اصلا کی بود که من رفتم پیشش و اینقدر خوب کار منو راه انداخت و قراره کمکم کنه؟ رفتم سرچ دادم اسم و فامیلش رو به گوگل،،،به همین لامپ خاموش اتاق قسم، لادای قلبم ( یه شریان مهم خون رسانی قلب) همچنان گرفته و ول نکرده. (مثل ی که سکته می زنه!)خفنههههه! در حد لالیگا اسپانیا خفنه. و یک طوری با من برخورد کرد که من اصلا همچین چیزی رو متوجه نشدم. یعنی خب آدمای مشهور بر اساس اقتضای زمانه خودشون رو می گیرن و مجبورن دست بالا برخورد کنن، این طور نیست؟ درمخیله م نمی گنجید این حجم از خفونیت. خیلی خاکی. انگار که دوست خودم باشه و صرفا در حال گپ زدن باشیم...دقیقا مشکلم اینه که چرا خودشو نگرفت. دیدی کیلگ وقتی یکی هم عین آدم و درست درمون برخورد می کنه، این قدر شرطی شدیم که همچین سوالایی بپرسیم از خودمون!
بعد الآن که دارم بهش فکر می کنم به خودم می گم جدا خوبه من نمی دونستم این بشر تا الآن چه کار هایی انجام داده و از شهرتش خبر نداشتم و حسی رفتم پیشش، وگرنه که همون جا، جلو صندلی ش از خج تشنج می و شاید هم اصلا جرئت نمی برم جلو و باهاش حرف بزنم!
مثل اینه که بری از یکی مثل چه می دونم مریم میرزاخانی بپرسی سلام خانم میرزاخانی، ببخشید من بلد نیستم دو به علاوه ی دو چند می شه و اونم جواب بده: "آره چرا که نه، شماره م رو داری دیگه؟ پیام بده یادم بنداز آ هفته، مفصل برات توضیح می دم که چرا دو به علاوه ی دو چهار می شه و می فرستم واست."یا حتی مثل اون جوک معروف... که می گه "مثل این می مونه لپ تاپت رو ببری پیش بیل گیتس (مخترع ماکروسافت) و بگی داداش قربون دستت یه ویندوز جدید برام نصب می کنی؟" و خنده دار تر از اون، جواب بله هم بشنفی!
آره خلاصه... ناراحت شدم این قدر دیدم همه چی خیلی وسیعه و من همه چی رو خیلی دیر می فهمم و از هیچی خبر ندارم و حجم اطلاعات خیلی زیاد تر از توان کنترل منه و عمرم اینقدر محدوده و کلا مثل یه بازی جهان بازه که تمومی نداره اکتشافاتش.یعنی من دلم می خواد تموم بشه، موضوعات تموم بشه و به خودم بگم آخجون دیگه از همه چی تو دنیا خبر دارم و حداقل یه بار به گوشم خورده، فقط حالا لازمه برم دقیق تر بخونم هر چیزی رو و علایقم رو جلو ببرم. ولی این الآن این شکلیه که من تازه تو بیست و یک سالگی دارم می فهمم فلان موضوع هم وجود خارجی داره، همون طور که تو یازده سالگی فهمیدم بیسار موضوع وجود خارجی داشته، همون طور که تو هشت سالگی فهمیدم بهمان موضوع. از این روند خسته شدم.اینکه هر روز یه چیز جدید کشف کنم و ببینم دنیام با فهمیدن حقیقت های جدید اون قدری دو شقه می شه که می تونم بگم دنیای قبل از فهمیدن این حقیقت و دنیای بعد از فهمیدن این حقیقت، یکم خارج از کنترلمه و رو اعصابه!
و عرض شود که هرچند صَفَر داره تموم می شه،ولی من یک ماه عزای مضاعف برای خودم اعلام می کنم که حالا چه جوری به این فرد پیام بدم. با این اکتشافات جرئتم را لولو آمد برد انداخت پشت کوه. کاملا احساس حقارت می کنم.
پ.ن. دقیقا، نسبت به امروزم، حس هری ای رو داشتم که رفت و با اسلاگهورن حرف زد و اسلاگهورنم تحویلش گرفت و رفتن زهر آراگوک رو تو شیشه.آره ازین جور مقایسه ها.ولی اولش گفتم آ شم یه بار دیگه می گم. قبول نیست که دنیا این قدر بزرگ باشه. من گرخیدم، تمام.
پ.ن بعدی. از امروز به بعد یک عدد به تعداد شماره های سلبریتی هایی که تو گوشیم سیو دارم پلاس پلاس شد. بله.-----------------۱. دیالوگی خاطره انگیز از انیمیشن ماداگاسکار که به یادگار، سال هاست تو ذهنم مونده و وقت و بی وقت سوزن ضبطم روش گیر می کنه ناخوآگاه:
"?did you ever think that there might be more to live than steak, alex"-marty the zebra



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/16/post-1300/قبول-نیست




مینی گیم هالوین

درخواست حذف اطلاعات
عرضم به حضور انور خواننده های گرامی،مینی گیم هالوین جدیدی که گوگل زده رو دیدین؟آه و فغان های عمیق اگه ندیدید.برین بازی کنید تا هالوین تموم نشده و برش نداشتن،شدیدا ادیکتیوه.من دیگه تو فکر اینم کم کم روم بزنم دعوت کنم بقیه رو. هالوینتون هم مبارک. بووووو!

+ حواس جمع. بزنید، تا حالا خودم با آی پی فرانسه انگلیس و وصل شدم، رو خود لگوی گوگل که به مناسبت عوض شده کلیک کنید بازی رو می آره. + یه بار یک فرد خلی رو پیدا تو بازی آنلاین، همه دارن تند تند بازی شونو می کنن و می رن اینور اونور، ما دو نفر نشستیم یک گوشه فارغ از دنیا با هم یک شعله آتش رو رد و بدل می کنیم و امتیاز دوستی (buddy point) می گیریم. چقد از این خل عزیز خوشم اومد. کاش می شد از نزدیک ببینمش. به نظر دوست باحالی می شد برام، حتی نمی دونم کجای دنیاست.
+ اول جیگیلی یه تیکه هس می گه :" امشب می خوایم با این آهنگ اینجا رو بتر یما ، ایول؟ ایول." منم از دوشنبه شب، دقیقا همین حس رو نسبت به این آ هفته دارم. که " این آ هفته می خواهیم زندگی رو بتر یما، ایول؟ ایول!" خلاصه عاره بترکانیم قبل اینکه ترکانده شویم.
این انواع روح های مختلفیه که می تونه بهت بیفته:




منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/09/post-1290/مینی-گیم-هالوین




دوره ی نوجوانی ها

درخواست حذف اطلاعات
+ یک سوال از فرار از زندان دارم!البته می تونه ناشی از این باشه که هیچ وقت خدا کامل و با دقت این سریال رو تماشا ن ،ولی هر کی فصل یکشو دیده منو توجیه کنه...اینا یه مشت زندانی قوی هیکل نیرومند زنجیری اند که برای فرار از زندان از اون همه مانع رد شدند،و حالا مایکل این وسط نیاز داره به سارا تا که در اتاق کارش رو باز بذاره و بتونن به فرارشون ادامه بدن؟یه در خیلی ساده رو؟ ازینا که با سنجاق سر باز می شه حتی؟این اصلا با عقل جور در نمی آد!خب فوقش می زدن در رو می ش تن دیگه. حالا می گین سنسور و هشدار دهنده و فلان داشت؟ بابا اینو که دیگه هیچ رقمه قبول نمی کنم اسکافیلد خدای این کاراست!یعنی به من می گین ضرورت وجود کاراکتر سارا تو ا این سریال، زورچپون نویسنده واسه باز یه در بود فقط؟ خیلی نمی فهمم...
+ شنیدید ان دریایی کارائیب شیش رو می خوان بسازن؟ من امروز فهمیدم و فقط سه ثانیه بی حرکت خشک شدم از شدت هیجان!و البته می دونید که کاراکتر جک بدون جانی دپ، بی معناست... حالا بحث اینه که جک باز می گردد؟ واقعا؟ آخخخخخخ قلبمممم.دیدی کیلگ اینقد ع کاراکتر محبوبمو گذاشتم اون بالا تا جدیدشو ساختن بالا ه.آخ. که. جک گنجشکه!
+ یکی از شبکه ها این آ هفته قفلی زده رو های هری پاتر. نصفه ی شب. فلذا منم زدم. ایده آل ترین ح ممکن بود. مثل بهشته. من... تاریکی... نصفه شب... نور کور کننده ی تلویزیون... مبارزه با اشک های از شدت خواب... خورد و خوراک سنجاب گونه ی شبانه... از همه بیشتر تنهایی ش و اینکه وسطش خوابم ببره. با این شرایط یاد خیلی چیزا می افتم. یاد خیلی حسا. یاد خیلی مکانا. یاد خیلی ا. حسی که بهم منتقل می کنه، فرای کلمه س. من زندگیمو تا هیژده سالگی رو این داستان جلو بردم.کلا خیلی از چیزا برام کم رنگ شده بود. دیگه به اون شا ی گذشته نیستم تو این مبحث. یه زمانی در حد کف دست چشم بسته احاطه داشتم روش. ولی مثلا الآن یه ربع داشتم سرچ می ببینم آینه ای که سیریوس به هری داده بود از اول ش ته بود یا تو اینجوری درش آوردن یا طی زمان ش ته یا چی؟ ولی دوباره زنده شد برام. همه چی مثل روز اوله. باز شدن ذره ذره ی ذهنمو حس می کنم. ذره ذره.جنس احساس بین هری و سیریوس رو دوست دارم. خیلی. دلم واسه آلن ریکمن فاکینگ فاکینگ تنگ شده. اون قدر که با دیدنش وقتی داشت جواب بازرسی های آمبریجو می داد، گریه م گرفت. به جادو اعتقاد دارم. سپر م ع لونا خداس. بغل سه نفره شون بعد هفت پاتر تو گندمزار حول پناهگاه بهم حس جالبی می ده. بغل های سیریوس خیلی بیشتر. مخصوصا اون بغلش که واسه اولین بار تو چهارچوب در خونه ی شماره ی ۱۲ میدون گریمولد هست. لحنی که باهاش می گه "هرری پّپاتر". برای هدویگ گریه م می گیره. دامبلدور که می میره حس می کنم یتیم شدم و ته دلم خالی می شه. خنجری که بلاتری به سمت د پرت می کنه تا یه مدت زیر دنده ی دوازدهم راستم شروع می کنه به خارش. سیریوس که می ره ، کاملا برام معقوله که از اون ورش دربیاد ولی نمی آد. سدریکو که می بینم ذهنم می پره سمت هانی مون تو اکلیپس. احساس فرد به گوش کنده شده ی جرج، قشنگه. مو های اما رو شدیدا وقتی تو جنگل دین داره کتاب بیدل نقال می خونه دوست دارم. گپ های دو نفره ی رون و هری خیلی حالمو خوب می کنه. و قیافه ی خانم کاپوچینو درست کن بیشتر از خیلی کارکترا برام یادگار مونده.
این پستم رو قصد نداشتم این قدر زود منتشر کنم. کامل نیست! بخش مربوط به جک رو اصلا هنوز اون طور که می خوام ننوشتم توش. ولی یه خبر دیگه دیدم الآن، قلبم دیگه واقعا گرفت:جنایات گریندلوالد اومده بیروووون! نه اکران عمومی ولی یه سریا دیدنش.
اصلا دیگه جایز نیست نگه داشت این پست رو. بعدا می آم حول موضوع گنجیشک و هری و گریندل والد براتون سخن وری می کنم. با مقادیری از احساس های وقت نداشته خسته بوده نوشته نشده در حلقوم گیر کرده مواجه هستیم اینجا!خبرارو بچسبید تا نیخیده!



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/11/post-1292/سوال-از-فرار-از-زندان




فینال باشگاه های آسیا ۲۰۱۸ - بازی رفت

درخواست حذف اطلاعات
یعنی منم که پرسپولیسی نیستم نشستم خونه بازیو ببینم.اون وقت دوستای به اصطلاح پرسپولیسی م پاشدن رفتن به خاطر حضور غیاب. :)))می بینی؟ شما آدما طرفداری ها و دوست داشتن هاتون در همین حده. کاملا چرتکه اندازاننده و خودخواهانه و حساب شده.به نظرم اسم خودتو دیگه پرسپولیسی نذار حاجی! تو که دلت تاب نمی آره یه غیبت بخوری چی از طرفداری می فهمی شلغم؟
گاهی هم با خودم فکر می کنم از یه نظر خوبه که دنیای جادو مال ما نیست. فرض کن چقد گند می زدید به اپیزود نبرد هاگوارتزش. لابد همه تونم ادعا تون می شه که گریفندوری می بودید، هوم؟
از ژاپنی ها هم همیشه برید یاد بگیرید. خیلی خوبن. خیلی.
پ.ن. این احمدیه داره گزارش می ده جای خیابانی؟ برگشته می گه بینندگان عزیز من هم مثل بازیکن ها از استرس عرق ! خب به ما چه؟ بیاییم بادت بزنیم؟ گزارشتو بده بابا.
پ.ن بعدی. وای وای یه جیمی جامپ ایرانی. ببینیدش! این یه گریفندوری واقعیه، یاد بگیرید. چقدرم خوشحاله. عخی. منم یه روز جیمی جامپ می شم ببین کی گفتم. خیلی باحاله. و شریفانه حتی!
پ.ن یکی مونده به آ . آهن ی که ژاپن بعد گل زدن به ایران پخش می کنه رو پسندیدید؟ من پسندیدم. فاو.
پ.ن. آ . خُب، تموم شد، باختیم. دو هیچ به نفع کاشیما. آخ حیف که ایزوفاگوس رفته مدرسه دانش اندوزی....



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/12/post-1293/فینال-آسیا




چرا آینه ی دو طرفه ش ته بود؟

درخواست حذف اطلاعات
خب فکر کنم جوابشو بالا ه پیدا ،می گن چون هری بعد مرگ سیریوس زد شی دش وقتی دید جوابگو نیست واسه ارتباط،یه سری ها هم می گن به علت اینکه کف صندوقش بود و خود به خود ش ت.اولی قشنگ تره؛ ولی دومی راسته طبق:
"harry remained quite still for a moment, then hurled the mirror back into the truck where it shattered. he had been convinced, for a whole, shining minute, that he was going to see sirius, talk to him again..." (op38). تا آ این هفته می رم رفرنس مخصوص (!) باز می کنم. ایف الله شاء، می خونم می آم اینجا ویرایش می زنم اگه غلط بود.



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/14/post-1296/چرا-آینه-ی-دو-طرفه-شکسته-بود؟




فردا هشت صبح

درخواست حذف اطلاعات
کار به کجا رسیده که برگشتم می گم راستی فردا هشت صبح حواست باشه یه وخ من...اصلا نمی ذاره حرفم تموم شه،برگشته می گه: بگیر برا خودت بخواب بابا. هشت صبح چیه.
شنیدن همچین جمله ای اونم از یه مادر، خود بهشته. خودشه، طبقه ی هفتمش، اتاق هفتمش!ولی یک آن موندم تباه ترین فرد این مکالمه کی بود.
هیچ وقت یادم نمی ره اینجا چه قدر دعوا بود همیشه سر ساعت خواب من تو سال کنکور! خودم به شدت اصرار داشتم که من باید روزی نه ساعت خواب رو بگیرم حتما و هر کی رد می شد می گفت نه خیر مگه نوزادی تو خیلی گشادی بدنت اصلا نیازی به این خواب نداره پاشو درس بخون پدر پدر سوخته. من اون زمان واقعا تبدیل به یه بچه کوآلا شده بودم.مشاور مدرسه هم یه مدت زورمون کرد ساعت مطالعه بنویسیم، آقا ما گرفتیم ساعت خواب و درس خوندن رو به جای هم نوشتیم و مایه ی ف و مباهت مشاور شدیم و کلی کیف کرد و بعدشم ولمون کرد چون دید کارم شدیدا درسته از نظر تعداد ساعات درس خوندن. :))))البته من هنوزم معتقدم اگه تو نه ساعت بخو و بعدش شا بری سراغ کارت، بهتر از اینه که یک ساعت کمبود خواب داشته باشی و سر همون یک ساعت کمبود، کلا آلارت نباشی تو روز و بقیه ساعت هاتم به فنا بدی. کیفیت مهمه بابا، آره. تو اینترنتم که خیلی ها می گن عمو آلبرت روزانه کلی می خو ده!مثلا بخوام تفسیر کنم و ادای شاخا رو در بیارم، می گم که منو عمو آلبرت در طول روز فعالیت مغزی مون زیاده و برای تامین انرژی ش به همچین خو نیاز داریم. حالا شما اگه می تونی کم بخو ، یعنی به حد کافی از مخت تو طول روز کار نمی کشی. :))) شوخی آقا. مقادیر زیا عادته، از طرفی سینتیک خود بدن هست و غیره و غیره.البته بیشتر دیدم به خودم اینه ک اگه بخوام کلا بی خو کشیدن برام کاری نداره و می تونم مسابقه بدم سر این موضوع... ولی خب اینم هست که سستی می کنم و دلیلی نمی بینم واسه هیچ موضوعی از خوابم بزنم. اینه.

حالا کلا الآن اینا با اونا در. این وضع الآن (همین جمله ی امشبش) با گذشته های رو اعصاب در. حال . آخییییش.من کی فکرشو می با همچین لحنی بهم دستور بدن بخواب و غمت نباشه؟ بهشت. بهشت. بهشت.
+ حوری ها کو راستی؟+ عزیزی در مدرسه مداوما به این و آن می فرمود: "بخواب بابا حال ندارم."همان.



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/06/post-1285/فردا




سوشال فوبیا

درخواست حذف اطلاعات
بهشون گفتم بچه ها می خوام یه رازی رو باهاتون در میون بذارم، من الآن دارم یکی از اولین های زندگی مو کنارتون تجربه می کنم...گفتن هل یعح چی چی شده بگو بگوووو...گفتم من تا حالا جرئت نکرده بودم این تیکه از رو بیام! بعد چار سال اولین باره اومدم.یک آن مخ همه شون پاچیده شد به دیوار.هی گفتن بروووووو.- مسلمووووون،- نگوووووو!- درووووووغ،- مگه دارییییم؟- مگه می شههههه اصلا؟- یعنی چی آخه؟- چی کار می کردی پس؟- همه بچه هامون کلا همیشه همین جان!گفتم آره جون خودم اولین باره جرئت بیام، اونم چون این بار منو با خودتون کشیدید آوردید.
و در جواب چراهایی که مثل شاخ غول رو سرشون سبز می شد،گفتم که چون همیشه خیلی شلوغ و مختلط بود و شلوغی بیش از حدش و پر بودن همیشگی ش از بچه هایی که نمی شناختم و سر و صداها و خنده ها و صمیمت ها و شوخی هاشون، و خصوصا اینکه هیچ جایی تو هیچ کدوم ازینا نداشتم عصبی م می کرد و خودم رو مثل یک غریبه حس می دائما.البته حالا که فکر می کنم دقیقا اینو به همین واضحی نگفتم. بیشتر به سوشال فوبیا اشاره تا اینا.که گفتن نه بابا هیچ بهت نمی خوره اتفاقا و فلان و این ها.ولی از لطفشونه چون یادشون نمی آد که چه قدر اولاش ارتباط برقرار با خود همینا هم برام سخت و دشوار و ناممکن بود. و مثلا هر یک ساعت یک کلمه می تونستم حرف بزنم جلوشون.
حالا دیگه چون این بار این قسمت از خالی بود و ما به صورت مقطعی پادشاهان اون تیکه از شده بودیم، هر حرکتی که می شد رو تو اون فضا پیاده سازی واسم که قشنگ یخ بنده بریزه.و انصافا خوبم ریخت...تمام مدت من اصرارشون می بیایید بریم دیگه الآن یکی می آد و ضربان قلبم در حد مرگ رفته بود بالا،اینا می گفتن خب بیاد مگه داریم چی کار می کنیم؟آخه مثلا فرض کن من همیشه از بیرون نگاه می اینجا رو و هی با خودم حسرت وار می گفتم کاش می شد روش رو داشتم و می رفتم یه بار از نزدیک می دیدمش که چه خبره که همیشه کل بچه ها جمعند تو این تیکه از ،مثل یک جور عقده شده بود،حالا الآن که رفته بودم توش به اندازه ی کافی برام ممنوعه بود، اینا هم با صدای بلند بلند انواع و اقسام مس ه بازی ها رو در می آوردن و هی چیز میز های مختلف رو نشونم می دادند...تهش ول نمی دیگه دلقک های مس ه! :))))یکی می گفت خب مطمئنم تا حالا رو این صندلی ننشستی! کل دانشکده از همون ترم یک می شینن اینجا و سرش دعواست، پاشو بیا اینجا بشین که اگه نشینی اصلا دانشجو نیستی!بعد ازون ور اون یکی می گفت صندلی رو ولش کنید اصلش پوستر هاست که باید یاد بگیره مس ه شون کنه،و نشستن به فساد راه انداختن پشت سر ع ای روی پوستر.
خلاصه راست گویی همانا و فلان شدن همان،منتها حالا خیلی هم پشیمون نیستم از اینکه راز رو در میون گذاشتم باهاشون.
به هر حال در همین اشل از خج و غریبی به سر می بره این موجود.خودمم باورم نمی شه. من دانشجوی سال چهارَم، تازه راه یافتم به جایی که بچه ها از ترم یک توش ولن و مکانه. واقعا هیچ وقت تمایل نداشتم تنهایی برم اینجا. بر خلاف تصورم هیچی هم نشد، کهیر هم نزدم، زنده هستم و براتون تایپ میکنم الآن.ترسناک بود ولی. :دیییی



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/06/post-1286/سوشال-فوبیا




یعهعهعهعههعهههه

درخواست حذف اطلاعات

هااااااااعی

رئالیا رسما بمیرم واسه اون دل ریش شده تون،حالا فهمیدین که کیش کیش، بادبان ها پایین، پیش به سمت یووه؟
آخخخخخخخ چققدددددددر کیف داد. تا ذره ی آ جیگرم حال اومد.راستی شما هنوزم تو شادی برد پرسپولیس موندی؟اینو بچسب آقاااا. کانال عوض شدهههه.نمی خوایید بریزید تو خیابون راستی؟
# چه قدر بادکنک زردا رو دوست داشتم. عشق بودن وسط بازی.
# سوارزم پا قدم این بچه ی جدیدش خیلی بیش از حد خیره اینگار! هتریک کرد!!! ینی یه سری بازیکن ها فقط منتظرن شاگرد اولای کلاس برن کنار تا بتونن خودشونو نشون بدن. حق هم دارن. در سطح کلاسی که خیلی تجربه ش . بچه ها وقتی شاگرد خیلی شاخ می دیدن دیگه تلاش نمی ، یه روز که زرنگه غایب می شد، همه موتورشون روشن می شد.
# مسی چقد خوب بود تو تماشاچی ها. مسی دو کلاهه ی سرمایی! پویول حتی. بارسا اینه.
# یعنی بازیکن استار جهان هم که باشی باز باید با بچه هات پز بدی به کل دنیا؟! این نیازه؟ این احساس بی معنی خودخواهانه ی آدما نمی خواد بخوابه روزی؟ که هورا من بچه تولید بره تو چشم همه ببینید چقدر هنرمندم. من اینو درک نمی کنم. یه سری چیزا باز عقده س رو دل آدما، حالا به هر درجه ای از موفقیت هم برسن. حتی اگه استار بشه... آخه راستش به نظرم چیزای خیلی مهم تری وجود داره که وقتی پیرهنتو می زنی بالا به ان میلیون تماشاگر نشون بدی. می تونی به هزاران موسسه ی خیریه کمک کنی با بالا زدن همون پیرهنت حتی...خلاصه آره. اینو درک نمی کنم. دنیا بزرگ تر از این حرفاس...




منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/06/post-1287/یعهعهعهعههعهههه




احساس شماره ی یک

درخواست حذف اطلاعات
دقت کردی چقد من جدیدا دارم بخش های جدید به کاربری وبلاگ اضافه می کنم؟ مثل یه گیاهه که دارم خیره سرانه هر برگشو قلمه می زنم و فرو می کنم تو خاک. اون قدر زیاد که خودم هم یادم می ره. خلاصه متنفر نشید تا ببینم چی می شه کرد با ایده های اخیرم.این بخش هم به نظر پتانسیل بالایی داره تا که بخش محبوب وبلاگ بشه. مخصوصا واسه وبلاگ یکی مثل من که شب و روز با احساساش درگیره و هنوز که هنوزه نفهمیده باید خودشو تو دسته ی احساساتی ها طبقه بندی کنه یا خیر.مثلا در مورد پست اول این بخش، خیلی وقته به خودم می گفتم که آدم پیر، خشک و یبثی شدم و یکم حالم از خودم به هم می خورد. بعد امروز تو این احساس رو در خودم کشف و به خودم امید دادم و گفتم عمرا، اتفاقا خیلی هم زیاد احساس داری.______________________
"احساس تعلق خاطر به خط خطی های خ ری اش روی بازو هات، که قرار است با لیف کفی پاکشان کنی."



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/07/post-1288/احساس-شماره-ی-یک




ببخشید

درخواست حذف اطلاعات
ناراحتم،یکی از دوستام با مون بد حرف زد، هم به خودش گرفت.بد حرف زدن منظور تند حرف زدن یا حتی رکیک حرف زدن نیست. به قول خودش رک حرف زدن بیشتر.حالا اصلشو نمی گم چون نه در کلام نمی گنجه، نه موضوع بحث هست. ولی واسه اینکه یه دید بدم بهتون، شما مثلا فرض کن سر مسائل مالی. حرف زدن از مسائل مالی همیشه با هر م که باشه آدم رو دچار تنش می کنه و اعتماد به نفس زیادی می خواد بیانش و واقعا آدم خیلی رکی رو می طلبه.
ناراحت شدن رو دیدم...و ی بود که عشق من بود. از همون ا که واقعا ن و لقب برازنده شونه... و همیشه می خندن!یعنی یادمه روز اولی که دیدمش چه قدر حال باش. کم کمش سه ساعت تو اون روز سر افراد مختلف رو خوردم در رابطه با این .
و حالا امروز من تو گروه دوستم بودم. انگار که اون از زبان من هم حرف زده باشه.راستش به من باشه می گم دانشجو باید در راه جان بده و اصلا مهم نیست به حق یا به نا حق. چون ه و دانشجو دانشجوعه. اگه خودم یه نفر بودم اصلا هیچ وقت اجازه ی مطرح این مسئله رو به خودم نمی دادم و می گفتم به درک! اطلاعات من، ارزش ش تن آداب و اخلاق دانشجویی رو نداره و اصلا بذار چشم بسته برم جلو. ولی خب دیگه، تنها نبودم... اتفاقا از یک جهت خوب هست برای آدم های خج ی که یه آدم رک این شکلی همراهشون باشه، ولی از شدت خج ش کم نمی کنه. واسه من که اینطوره حداقل! مکالمه بین و دوست من بود و من خودم شاید صرفا در حد سه چهار تا جمله حرف زده باشم، ولی الآن بازم اعصابم خاکشیره.
و از صبح تا حالا اعصابم شدیدا به فنا رفته.از اتاق که اومدیم بیرون، برگشته می گه: "بهش برخورد، نه؟"و من اینجوری بودم که فااااک معلومه بهش برخورد با این طرز صحبت تو.برگشته می گه: "مهم نیست اینجا ایران است، رک حرف می زنی به خودشون می گیرن در صورتی که نباید این طور باشه و ما باید بتونیم با خیال راحت دیدگاهمون رو بیان کنیم. باید می دونست ما منظورمون چیه."
و باورم نمی شه اون الآن داره کار خودشو می کنه، ه هم رفته بیمارستان سر کارش، فقط منم که هنوز احساس بد دارم و مغزم رها نمی شه و هیچ کاری هم نمی تونم م، من که کوچک ترین نقشی تو مکالمه ی به وجود آمده نداشتم.همه ی اینام به خاطر اینه که ه رو از ته قلبم دوست داشتم.اصلا تحمل نمی آرم اگه یه درصد حس کنم ی از دستم ناراحته و اینجوری مثل آلوی چروکیده می شم. اصلا بر نمی تابم. اینم باگ ورژن ما. یک نقطه ضعف بسیار بسیار کاری، بزرگ و قابل خنجر فرو !
پ.ن. وسطش که دیدم کار داره بالا می گیره، به خودم گفتم خب ببین این دو تا که دارن هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل از هم دلخور می شن تو هم که نمی تونی حرف خاصی بزنی، پس حداقل سعی کن انرژی مثبت بپراکنی. مثل چراغ راهنمایی انواع و اقسام لبخند های مختلف رو روی صورتم پیاده سازی می . لبام کش اومد اینقدر که سعی بخندم و وایب مثبت بپراکنم که کمتر ناراحت شه. فرسوده کننده س. حس دلقک ها رو به خودم داشتم در اون لحظه. تهش به این ح بودم که فقط دستم رو گذاشته بودم رو قلبم و لبخند می زدم... که یعنی " منو ببین به خدا جات اینجاست، اینو ولش کن!"دیگه کم مونده بود وسط بحث با اون جدیت، پیشنهاد بدم:"اینا رو ولش کنید، اصلا بیایید بریم سه نفری، سه کاسه ماست با دست بخوریم روانمون آرام شه!"
پ.ن. بعدی. حتی اعصابم خورده که چرا یادم رفته ویس بگیرم از مکالمه هاشون. همیشه از مکالمه های مهم زندگی م ویس می گیرم. حتی یادمه قبلش تو داشتم به خودم نهیب می زدم که ویس یادت نره بگیری ها! یادت نره ها! یادت نره! و تهش یادم رفت. حداقل اگه صداشونو داشتم الآن پنج شیش دور گوشش می ببینم تا چه حد ناراحت شد و حق تا چه حد با ما بود. چون اینم هست که وقتی هول می کنم دیگه ورودی های مغزیم بسته می شه و هیچی نمی فهمم و دچار ت یب خ ر اطلاعات می شم. الآن فقط می دونم ناراحت شد. فقط همین گزاره رو دارم. هیچی دیگه یادم نمی آد. که چرا ناراحت شد ؟ مگه ما چی گفتیم که ناراحت شد؟ و ...
پ.ن بعد تر. اخیرا هم که در جریانید یاد گرفتم اگه درد روانی داشتم خودمو ببرم یه حالی هم به دستگاه گوارشی م بدم، تا فیها خالدونم رو بسوزونم که درد فیزیکی هم بهش اضافه شه و تکمیل. یکی نیست بگه تو که بلد نیستی چرا می ری مثل لاکچری ها اون همه پول یه شیرکاکائو ی ساده رو بدی که حالا صرفا اسمش رو هات چاکلت گذاشتن و بعد هم داغ داغ سر بکشی که اینجوری مخاط دهان و مری و لوله ی گوارشت همه ش درجا صاف بشه؟بازم زبونم سوخت!
خلاصه تو رو جون خودت ناراحت نشده باش! این دل گنجیشکی ما طاقت نداره. قلبمون باطری خوره. استااااد.و آبان مبارک می شود.




منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/01/post-1281/ببخشید-استاد




شیخ ما هنگام گزارش گری فرمود

درخواست حذف اطلاعات
"پیرم نمی شه لامصب این ژاوی."
و می فرمایم: حالا نیس که تو خودت خیلی پیر می شی!!چه معنی داره یکی از رول مدل هام به اون یکی اینجوری تیکه بپرونه. دوست باشید با هم.هیچ کدومتون پیر نشید عزیزانم. پیر شدن جیزه. عخه. تفیه. ه. پیر نشید.
حالا پرسپولیس ببره یا ببازه؟من به ایزوفاگوس می گم عب نداره حالا، بذار ببره بیاد بالا داشته باشیم. اعصابش خورد شده می گه نه، الا و بلا لنگ باید حذف شه. بهش می گم ایزوفاگوس، لنگ گناه داره، بذار اینام رنگ فینالو ببینن یه بار تو عمرشون. می گه نه. نمی خوام. دیگه لنگی های عزیز شاهد بودید من براتون کم نذاشتم امشبی رو، ولی قبول نمی کنه دیگه چه کنم!
"پرسپولیسی ها خسسسسته به نظر می رسن در این دقایق!""وای وای وای... فکر کنم می تونست خطا بگیره! چرا هیشکی توپو نمی زنه بیرون؟""بازیکن مصدوم اینقدر ی تحویلش نگرفت بلند شد.""پرسپولیسی ها یه نفسی می کشن. دو نفرشون به تیر دروازه تکیه دادن."و ...دقیقه ی هفتاد و نُهه."جونم بیرانوند... چه گرفت!""چه طوری ژاوی در مقابل چه طوری کریس حالا!""چرا بازی تموم نمی شه؟""آفساید آخجووون."ایزوفاگوس می گه : " ژاوی تو رو خدا،،،،، تیم السسسسّدو نجااااات بده."

خب دیگه دیقه نوده، بازی هنوز تموم نشده،ولی پیشاپیش صعود لنگو برا اولین بار به فینال آسیا تبریک می گم...آره بابا ما که بخیل نیستیم، با روی باز و آغوش گشاده تبریک می گیم. حسرت نشه رو دلتون خیلی وقته (پنجاه و شش سااال؟ خودش پنج نسله!) تو نخ اینید. :))) ما بازم فاکتور پز دادن و کل انداختن داریم حالا حالا ها.
ایزوفاگوسم یه چیزی داره بهتون می گه:"مهم اینه که سقف آرزو های پرسپولیسی ها، کف خاطرات ماست."
+ خب بازی تموم شد. پرسپولیسی ها برید ژاوی رو بغل کنید. اون قدری که می خوام بغل نمی کنیدا!من دیگه واقعا برم درس بخونم.ولی به شدت اعصابش خورده ها، برگشته می گه : " به چه حقی تو محرم اینا اجازه دارن شادی کنن؟ محرمم !"



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/01/post-1282/شیخ-ما-هنگام-گزارش-گری-فرمود




ترفند جدید تبلیغات

درخواست حذف اطلاعات
برام اس ام اس اومده :"سلام! خوبی؟"ذوق زده بازش گفتم یکی از دوستای قدیمی م حالم رو پرسیده حتما!ادامه ش نوشته شده بود: "کاشت مو، ابرو، تضمینی..."
آره دیگه، این سه خط خودش یکی از اثرگذار ترین و در جا خشک کننده ترین داستان کوتاه های معاصر قرن بود.آ ش یه روز می آد که ما هم کچل می شیم، چرا اینقد حرص می زنید عزیزان. به هر حال که گل دو سه روزی ست ما را میهمان. اینقد نوید فتنه ی باد خزانم ندهید. خودش کم کم می آد!






منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/01/post-1283/ترفند-جدید-تبلیغات




فردا هشت صبح

درخواست حذف اطلاعات
کار به کجا رسیده که برگشتم می گم راستی فردا هشت صبح حواست باشه یه وخ من...اصلا نمی ذاره حرفم تموم شه،برگشته می گه: بگیر برا خودت بخواب بابا. هشت صبح چیه.
شنیدن همچین جمله ای اونم از یه مادر، خود بهشته. خودشه، طبقه ی هفتمش، اتاق هفتمش!ولی یک آن موندم تباه ترین فرد این مکالمه کی بود.
هیچ وقت یادم نمی ره اینجا چه قدر دعوا بود همیشه سر ساعت خواب من تو سال کنکور! خودم به شدت اصرار داشتم که من باید روزی نه ساعت خواب رو بگیرم حتما و هر کی رد می شد می گفت نه خیر مگه نوزادی تو خیلی گشادی بدنت اصلا نیازی به این خواب نداره پاشو درس بخون پدر پدر سوخته. من اون زمان واقعا تبدیل به یه بچه کوآلا شده بودم.مشاور مدرسه هم یه مدت زورمون کرد ساعت مطالعه بنویسیم، آقا ما گرفتیم ساعت خواب و درس خوندن رو به جای هم نوشتیم و مایه ی ف و مباهت مشاور شدیم و کلی کیف کرد و بعدشم ولمون کرد چون دید کارم شدیدا درسته از نظر تعداد ساعات درس خوندن. :))))البته من هنوزم معتقدم اگه تو نه ساعت بخو و بعدش شا بری سراغ کارت، بهتر از اینه که یک ساعت کمبود خواب داشته باشی و سر همون یک ساعت کمبود، کلا آلارت نباشی تو روز و بقیه ساعت هاتم به فنا بدی. کمیت مهمه بابا، آره. تو اینترنتم که خیلی ها می گن عمو آلبرت روزانه کلی می خو ده!مثلا بخوام تفسیر کنم و ادای شاخا رو در بیارم، می گم که منو عمو آلبرت در طول روز فعالیت مغزی مون زیاده و برای تامین انرژی ش به همچین خو نیاز داریم. حالا شما اگه می تونی کم بخو ، یعنی به حد کافی از مخت تو طول روز کار نمی کشی. :))) شوخی آقا. مقادیر زیا عادته، از طرفی سینتیک خود بدن هست و غیره و غیره.البته بیشتر دیدم به خودم اینه ک اگه بخوام کلا بی خو کشیدن برام کاری نداره و می تونم مسابقه بدم سر این موضوع... ولی خب اینم هست که سستی می کنم و دلیلی نمی بینم واسه هیچ موضوعی از خوابم بزنم. اینه.

حالا کلا الآن اینا با اونا در. این وضع الآن (همین جمله ی امشبش) با گذشته های رو اعصاب در. حال . آخییییش.من کی فکرشو می با همچین لحنی بهم دستور بدن بخواب و غمت نباشه؟ بهشت. بهشت. بهشت.
+ حوری ها کو راستی؟



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/08/06/post-1285/فردا




آخیش

درخواست حذف اطلاعات
یادتونه تو یه پست می گفتم زندگی م کلیاتش اکی و حتی اکیه ولی جزئیاتش بندری می زنه و همونه که داره می خورتم؟ مثل لیوان آب هایی که عشقم می کشه وسط خونه ول باشن ولی متاسفانه هی شوت می شن و فرش ها گله به گله خیس می شه.
خلاصه آره آقا، امشب یکی از همون جزئیات رو با دست خودم جا انداختم و تق صدا داد و دیگه مطمئنم ازین جانب ذهنم درگیر نیست.و آخیش! راحت شدم.یک ساله می گفتم این کمد دیواری صرفا مشکلش از ی میله شه و طراحی اون خانم ی که معلوم نیست طراحی داخلی خونده بود یا ان داخلی یا تُف مال داخلی! می گفتن نه، تو مشکل داری کاپشن و شلوار هات رو نمی ندازی بره ذخیره می کنی، حجمش زیاد شده طبیعیه!بنداز بره تا درست شه. و منم که اصلا از لفظ "دور انداختن" چندشم می شه. یعنی چی که بنداز دور. درک نمی کنم دیگه. آره.بهم می گفتن فکر کردی خیلی شاخی حالا تو دبیرستان چند تا چیز میز به هم پیچ مهره می کردی. دقیقا با همین لحن.
امشب با لجاجت بالا ه دلر قرض کرده و آوردم و فاکینگ میله ی آهنی جدید وصل بهش و توپ توپ شد. آخ نمی گه دیگه. دیگه تا آ عمرم لازم نیست شاهد پایین اومدن میله ی کمد دیواری باشم. دیگه. تموم. شد!!!! ا ما افتادگی کتف گرفتیم تو این مدت اینقدر که کمد اومد پایین، دوباره جمع کردیم چیدیم بالا، و هی مثل اتو زدیم چون طی پایین اومدن چروک خورده بود! خیلی دراماتیک بود. فکر کنم حتی دو سه تا از پست های موج منفی و تف تفی اینجا رو هم وقتی نوشتم که اومدم دیدم باز کمد اومده پایین. اعصاب نذاشته بود واسه ما.
حالا خلاصه برگشتن می گن که: تو که کمد خودتو میله آهنی زدی، کمد ما رو هم می آوردی می زدی.و جووووون این حرف رو ی می زنه که به من می گفت مشکل از میله نیست. هاها. سوختید. بازی رو چند چند به نفع خودم اعلام کنم؟ ده هیچ خوبه؟!مثل بچه کوچولو ها احساس برد می کنم و دوست دارم در حالی که دکمه ی دلر رو فشار می دم مثل من بپرم وسط خونه و به سمت سقف نشونه ش برم بگم : هاها دیدید راست می گفتم؟ و شنلم هیرو وار پشت سرم ت بخوره و بعدش به رسم انتقام، چشماشونو با همین دلر از جاش دربیارم اینقدر که حرفمو باور ن د.
پ.ن. و توجه دارید که دم امتحان که می شه به تعداد مو های سرم کار های خلاقانه برای انجام دادن پیدا می کنم. هاه. کمر بستم پیش بینی ماشین ظرف شویی رو به حقیقت بپیوندانم. صفر جلسه مطالعه نموندم. صفر جلسه.



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/29/post-1280/آخیش




آخیش

درخواست حذف اطلاعات
یادتونه تو یه پست می گفتم زندگی م کلیاتش اکی و حتی اکیه ولی جزئیاتش بندری می زنه و همونه که داره می خورتم؟ مثل لیوان آب هایی که عشقم می کشه وسط خونه ول باشن ولی متاسفانه هی شوت می شن و فرش ها گله به گله خیس می شه.
خلاصه آره آقا، امشب یکی از همون جزئیات رو با دست خودم جا انداختم و دیگه مطمئنم ازین جانب دیگه ذهنم درگیر نیست.و آخیش! راحت شدم.یک ساله می گفتم این کمد دیواری صرفا مشکلش از ی میله شه و طراحی اون خانم ی که معلوم نیست طراحی داخلی خونده بود یا ان داخلی یا تُف مال داخلی! می گفتن نه، تو مشکل داری کاپشن و شلوار هات رو نمی ندازی بره ذخیره می کنی، حجمش زیاد شده طبیعیه!بنداز بره تا درست شه. و منم که اصلا از لفظ "دور انداختن" چندشم می شه. یعنی چی که بنداز دور. درک نمی کنم دیگه. آره.بهم می گفتن فکر کردی خیلی شاخی حالا تو دبیرستان چند تا چیز میز به هم پیچ مهره می کردی. دقیقا با همین لحن.
امشب با لجاجت بالا ه دلر قرض کرده و آوردم و فاکینگ میله ی آهنی جدید وصل بهش و توپ توپ شد. آخ نمی گه دیگه. دیگه تا آ عمرم لازم نیست شاهد پایین اومدن میله ی کمد دیواری باشم. دیگه. تموم. شد!!!! ا ما افتادگی کتف گرفتیم تو این مدت اینقدر که کمد اومد پایین، دوباره جمع کردیم چیدیم بالا، و هی مثل اتو زدیم چون طی پایین اومدن چروک خورده بود! خیلی دراماتیک بود. فکر کنم حتی دو سه تا از پست های موج منفی و تف تفی اینجا رو هم وقتی نوشتم که اومدم دیدم باز کمد اومده پایین. اعصاب نذاشته بود واسه ما.
حالا خلاصه برگشتن می گن که: تو که کمد خودتو زدی، کمد ما رو هم می آوردی می زدی.و جووووون این حرف رو ی می زنه که به من می گفت مشکل از میله نیست. هاها. سوختید. بازی رو چند چند به نفع خودم اعلام کنم؟ ده هیچ خوبه؟!
پ.ن. و توجه دارید که دم امتحان که می شه به تعداد مو های سرم کار های خلاقانه برای انجام دادن پیدا می کنم. هاه. کمر بستم پیش بینی ماشین ظرف شویی رو به حقیقت بپیوندانم.



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/29/post-1280/آخیش




رویای سکنجبین _۱

درخواست حذف اطلاعات
# معرفی نامه: فهمیدم هش تگ چیش کنم! هش تگ یه سری دیالوگ ها (شایدم مونولوگ ها)ی درونی/برونی که شما نخواهید فهمید که بین کی و کی رد و بدل شده، شاید هر دو نفرش خودم باشم. شاید هیچ کدومش من نباشم و صرفا شنونده و نظاره گر بوده باشم. شاید واقعنی اتفاق افتاده باشه، شاید صرفا ساخته و پرداخته ی ذهن مریض نویسنده باشه. ولی نقلش خالی از لطف نیست.
درواقع دیالوگ ماندگار باید بشن اینا،همونایی که تو گود ریدز و ویکی کوتو، شر (شیر که بنویسم با مایع سفید و جنگل و اینا قاطی می کنید لاطی شو نوشتم) می کنن ملت.ولی چون فعلا من یه میل (ارد) ندارم که برم شروع کنم خودمو بسازم و بعدش بره تو ویکی کوتو یا گود ریدز، اینجا جمعشون می کنیم تا بعدا ببینیم چی می کنیم باش. علی الحساب تا کپی رایت نخورده مجازید لذت ببرید!و اگه یادتون می آد وبلاگ قبلا همچین بخشی داشته بگید ادغام کنم. حافظه م شدیدا ضعیفه تو این موارد و دقت نمی کنم و رسما دیگه نمی دونم چی نوشتم این رو و چی ننوشتم.-----------ep one:
- چی شد که اینقدر با رفیق فابات شدی؟- اجازه آقای قاضی؟ هورمونام زد بالا عاشق شدم!



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/29/post-1279/رویای-سکنجبین-۱




رویای سکنجبین _۱

درخواست حذف اطلاعات
# معرفی نامه: فهمیدم هش تگ چیش کنم! هش تگ یه سری دیالوگ ها (شایدم مونولوگ ها)ی درونی/برونی که شما نخواهید فهمید که بین کی و کی رد و بدل شده، شاید هر دو نفرش خودم باشم. شاید هیچ کدومش من نباشم و صرفا شنونده و نظاره گر بوده باشم. شاید واقعنی اتفاق افتاده باشه، شاید صرفا ساخته و پرداخته ی ذهن مریض نویسنده باشه. ولی نقلش خالی از لطف نیست.
درواقع دیالوگ ماندگار باید بشن اینا،همونایی که تو گود ریدز و ویکی کوتو، شر (شیر که بنویسم با مایع سفید و جنگل و اینا قاطی می کنید لاطی شو نوشتم) می کنن ملت.ولی چون فعلا من یه میل (ارد) ندارم که برم شروع کنم خودمو بسازم و بعدش بره تو ویکی کوتو یا گود ریدز، اینجا جمعشون می کنیم تا بعدا ببینیم چی می کنیم باش. ِعلی الحساب لذت ببرید!و اگه یادتون می آد وبلاگ قبلا همچین بخشی داشته بگید ادغام کنم. حافظه م شدیدا ضعیفه و دیگه نمی دونم چی نوشتم این رو و چی ننوشتم.-----------ep one:
- چی شد که اینقدر با رفیق فابات شدی؟- اجازه آقای قاضی؟ هورمونام زد بالا عاشق شدم!



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/29/post-1279/رویای-سکنجبین-۱




دوستی سه

درخواست حذف اطلاعات
رفته بودم پلنگ بازی و غذا دادن به گربه ها،آقا یکی شون هیجان زده شد اومد جلو تو دست و پام که غذای بیشتری طلب کنه،من حواسم به یک گربه ی دیگه بود و داشتم به سمت دیگری حرکت می ،پای گربه ای که هیجان زده اومد بود جلو رو لگد !آخخخخ یک جیغی کشید حیوونکی،حالم ابه،تمام مو های بدنم هنوز سیخه،کاش من بمیرم. خیلی احساس گندی دارم. جدی الآنه که گریه م بگیره. شما جیغش رو نشنیدید... یه فیل هزار کیلویی رفته رو پاش.ولی فکر کنم به اندازه ای که من حالم ابه الآن، اون درد نکشیده باشه، چون بعدش نشست به غذا خوردن. نمی دونم شایدم کشیده. به هر حال من که داغونه احساس الآنم.



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/29/post-1278/دوستی-خاله-خرسه




شفا می ده

درخواست حذف اطلاعات
من نشستم دارم با دست ماست می خورم .به همین سوی چراغ خاموش!آره آی نو! پزشک خیلی خیلی خوبی می شم. چون صرفا چیزایی رو که رو خودم امتحان و جواب داده، نسخه می کنم واسه مریضا.از همین الآن روزی رو به چشم می بینم که نشستم تو مطبم، این قدر کارم گرفته که همه دم درب صف کشیدن و من خیلی شیک نسخه می کنم:"یک کاسه ماست با دست"..."دو کاسه ماست با دست"..."اوه تو دراماتیکی! یک بشکه ماست با دست"...و تند تند مهر استامپ دار می کوبونم رو سر نسخه هام.


پ.ن. کتاب کوفتی رو با حکم اینکه امشب شب با دست ماست خوردنه نه شب درس خوندن (و با فکر به پست سه ساعت پیش و قبول سرنوشتم) از تخت ول پایین. زااااارت صدای بلند افتادنش پخش شد تو خونه ی تاریک. مامانم با چماق پاشده بود دنبال می گشت. تهش رفتم خودمو به عنوان معرفی و ا رو خوردم. راهی نبود.



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/29/post-1277/شفا-می-ده




ماشین ظرف شویی

درخواست حذف اطلاعات
آقا توی یکی از همین کامنت ها داشتم برای یاقوت خاطره تعریف می که بچه که بودم کف خونه مون ترکیب موکت و فرش بود. من از اول تا پنجم شیشم دبستان که تو اون خونه بودیم، یه قانون و شایدم بازی با خودم داشتم. وقتی تو خونه تردد می نباید پاهام رو موکت می رفت!به جاش باید ازین فرش رو اون فرش می پ و جلو می رفتم.نمی دونم از کجام در آورده بودم، ولی یه قانون ذهنی بود! شاید او سی دی دارم خودم خبر ندارم. :))))اگه پاهام رو موکت می رفت به خودم می گفتم "آخخخ دیدی چی شد دیکته ی بعدی ت رو بیست نمی شی خاک تو سر!" در این حد خنده دار. واقعا برام مهم بود این پ رو فرش ها و اسکیپ موکت ها. انگار که تو آتشفشان باشم و موکت ها ماگمای روان باشن.بعد یه قسمتی از خونه بود، آقا شدیداااا مرحله ی سختی بود، ورودی اتاق خواب پدر مادرم بود و من باید از فرش توی پذیرایی می پ روی فرش اتاق خواب به صورت اریب تا بتونم به اون اتاق دسترسی داشته باشم. فاصله ش زیاد بود...اکثرا شونه و کتفم می خورد تو در و دیوار و چهار چوب درب، شده مثل بالرین ها صد و هشتاد تا لنگ هامو دوران می دادم، ولی می مردم هم نمی ذاشتم پاهام موکتی شه. در این حد!
عرض شود که خلاصه داشتم این خاطرات شیرین کودکی رو با خودم دوره می و تو فکر و خیال بودم،که ماشین ظرف شویی زنگ زد. (من مسئول خاموش روشن شم تو خونه.)نحوه ی کار این ماشین این طور هست که وقتی کارش تموم می شه، ریتم بوق زدنش اینه: "بییییییییپ... بییییییییییپ... بیییییییییپ...."کشدار که یعنی "آهاااااای من تموم یکی بیاد درمو باز کنه."بعد اگه درش باز شه با فاصله ی یک ثانیه بعد ریتمش این شکلیه:" بیپ بیپ." کوتاه و نقطه ای که یعنی "مرسی درمو باز کردی." و بعد از این ریتم درجا خاموش می کنه.
خلاصه ما داشتیم خاطره مرور می کردیم و فکر اینکه آخ بچگی ها چه قدر شیرین و نوستالژیک بود و فغان و درد...که ماشین گفت: "بییییییییپ... بییییییییییپ... بیییییییییپ...."رفتیم بازش کردیم.یهو مغزم بهم دستور داد:" یک ثانیه وقت داری قبل از اینکه ماشین بوق تشکرش رو بزنه از آشپزخونه بزنی به چاک وگرنه اولین امتحان پیش روت رو می افتی!"و با این دستور مغزم، مثل شترمرغ رم کرده که قراره پشت سرش بمب منفجر شه، از آشپز خونه فرار . (به نیت رکورد وج زیر یک ثانیه)عرض شود که یک پام از آشپزخونه خارج شده بود و اون یکی هنوز تو پاگرد بود که ماشین گفت: "بیپ بیپ." بوق تشکر رو وقتی زد که بین هوا و زمین بودم.مغزم گفت : " می خوای بری بخونی بخون، ولی از نظر من که از همین حالا افتادی امتحانت رو چون یه پات تو آشپز خونه بود خاک تو سر!"
و بعدش نشستم با خودم فکر که " نه کیلگ تو آدم نمی شی. تو بچگی با فرش و موکت چالش... الآن با بوق ماشین ظرف شویی چالش." :))))و خیلی پیش خودم خندیدم از مقایسه ی این دو تا. گفتم شاید شما هم خنده تون اومد از این حجم افات که نمی دونم از کجام در می آرم. ازین جا... ازون جا... من تو او ما با شما. :دی



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/29/post-1276/ماشین-ظرف-شویی




ماشین ظرف شویی

درخواست حذف اطلاعات
آقا توی یکی از همین کامنت ها داشتم برای یاقوت خاطره تعریف می که بچه که بودم کف خونه مون ترکیب موکت و فرش بود. من از اول تا پنجم شیشم دبستان که تو اون خونه بودیم، یه قانون و شایدم بازی با خودم داشتم. وقتی تو خونه تردد می نباید پاهام رو موکت می رفت!به جاش باید ازین فرش رو اون فرش می پ و جلو می رفتم.نمی دونم از کجا در آورده بودم، ولی یه قانون ذهنی بود! شاید او سی دی دارم خودم خبر ندارم. :))))اگه پاهام رو موکت می رفت به خودم می گفتم آخخخ دیدی چی شد دیکته ی بعدی ت رو بیست نمی شی خاک تو سر! در این حد خنده دار. واقعا برام مهم بود این پ رو فرش ها و اسکیپ موکت ها. انگار که تو آتشفشان باشم و موکت ها ماگمای روان باشن.بعد یه قسمتی از خونه بود، آقا شدیداااا مرحله ی سختی بود، ورودی اتاق خواب پدر مادرم بود و من باید از فرش توی پذیرایی می پ روی فرش اتاق خواب به صورت اریب تا بتونم به اون اتاق دسترسی داشته باشم. فاصله ش زیاد بود...اکثرا شونه و کتفم می خورد تو در و دیوار و چهار چوب درب، شده مثل بالرین ها صد و هشتاد لنگ هامو دوران می دادم، ولی می مردم هم نمی ذاشتم پاهام موکتی شه. در این حد!
عرض شود که خلاصه داشتم این خاطرات شیرین کودکی رو با خودم دوره می و تو فکر و خیال بودم،که ماشین ظرف شویی زنگ زد. (من مسئول خاموش روشن شم تو خونه.)بحوه ی کار این ماشین این طور هست که وقتی کارش تموم می شه، ریتم بوق زدنش اینه: "بییییییییپ... بییییییییییپ... بیییییییییپ...."کشدار که یعنی آهاااااای من تموم یکی بیاد درمو باز کنه.بعد اگه درش باز شه با فاصله ی یک ثانیه بعد ریتمش این شکلیه:" بیپ بیپ." کوتاه و نقطه ای که یعنی "مرسی درمو باز کردی" و بعد این ریتم درجا خاموش می کنه.
خلاصه ما داشتیم خاطره مرور می کردیم و فکر اینکه آخ بچگی ها چه قدر شیرین و نوستالژیک بود...ماشین گفت: "بییییییییپ... بییییییییییپ... بیییییییییپ...."رفتیم بازش کردیم.یهو مغزم بهم دستور داد:" یک ثانیه وقت داری قبل از اینکه ماشین بوق تشکرش رو بزنه از آشپزخونه بزنی به چاک وگرنه اولین امتحان پیش روت رو می افتی!"و با این دستور مغزم، مثل شترمرغ رم کرده از آشپز خونه فرار .عرض شود که یک پام از آشپزخونه خارج شده بود و اون یکی هنوز تو پاگرد بود که ماشین گفت: "بیپ بیپ." بوق تشکر رو وقتی زد که بین هوا و زمین بودم.مغزم گفت : " می خوای بری بخونی بخون، ولیاز نظر من که افتادی امتحانت رو چون یه پات تو آشپز خونه بود به حد کافی فرز نبودی!"
و بعدش نشستم با خودم فکر که " نه کیلگ تو آدم نمی شی. تو بچگی با فرش و موکت چالش... الآن با بوق ماشین ظرف شویی چالش." :))))و خیلی پیش خودم خندیدم از مقایسه ی این دو تا. گفتم شاید شما هم خنده تون اومد از این حجم افات که نمی دونم از کجام در می آرم. ازین جا... ازون جا... من تو او ما با شما. :دی



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/29/post-1276/ماشین-ظرف-شویی




صفرا فزود

درخواست حذف اطلاعات
جاتون خالی،ساعت پنج دقیقه ی بامداده،ایزوفاگوس دور خونه می چرخه و با خودش می خونه:
" مَنننن....مَن...رویااااایی دااااارم،رویاااااااایی دااااااااااارم،رویااااااای سِکَنجَبییییییین!"
نمی دونم از کجاش درآورده یا اینکه چه ربطی دارن اینا با هم،ولی هی یارو! مرسی که نمی ذاری روح ما بیشتر از این چروک بخوره.اینقدر روحش آزاد و رهاعه، که دوست ندارم دیگه کنارش باشم. حیفشه. واقعا روح به این بازی و خلاقی و سبکی، حیفشه یه درصد از یکی مثل من بخواد تاثیر بگیره. دقیقا فلپ جک بی عاریه که گیر کناک گنده دماغ افتاده. طرف صبح تا شب روح منو جلا می ده، من جاش هی روحشو سیاه می کنم و پنجول می کشم روش. مطمئنم که به شخصه جفت پا به آدم بزرگ ایزوفاگوس بودن. کاش این آدم بزرگ من بود باو.

راستی رونمایی می کنم از هش تگ جدید وبلاگ: #رویای_سکنجبیننمی دونم هش تگ چی بذارمش بعدا تصمیم گیری می شه، ولی ا خودش داره با آدم حرف می زنه می گه من باید هش تگ بشم. حس نمی کنی شما؟!



منبع : http://kilgharrah.blogsky.com/1397/07/28/post-1275/صفرا-فزود