استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

واقعیتِ سوسک زده ...

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ واقعیتِ سوسک زده ... از بلاگ واقعیتِ سوسک زده ... دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



گریسته ایم آن قدر که در پلک هایمان انارهایِ ش ته بسیار است ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله
ن کُشته شده از اندوه فراوان تر از مردان کُشته شده در جنگند...
| انیس منصور |




منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1263




...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله تهران که دیگر لطفی ندارد، معنایی ندارد. فقط حجم انبوهی از ساختمان و خیابان و آدم است و البته خاطره. امروز جهان شهر نمناک باران خورده را از استانداری تا چهارراه طالقانی عین همان روز آرام آرام پیاده آمدم همان روزی که برای اولین بار انگشتر عقیق را دستم و چون بزرگ بود مدام مواظب بودم نیفتد ، گمش نکنم . همه چیز را نمیشود گفت . حتی نمی توانم چیزی بگویم دیگر . یک گلوله ی داغ سنگین انگار نشست روی ام ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1262




آه الف آتش است ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله پسرش کارگر بود با دو بچه، گویا یکی از بچه ها هم عقب مانده ی ذهنی بود . پسر شبی از شدت فشار زندگی از خانه زده بود بیرون و بعد شش روز که پیدایش کرده بودند دیوانه شده بود . حالا پیرزن مانده بود و این زندگی ! به خداوندی خدا از صدر تا ذیل ، از آن رئیس جمهور و و نمی دانم کی تا همه ی آن دلال ها و محتکرها و آدمهایی که دلار می یدند و می فروختند تا همه ی آن خانم هایی که سر و بدنشان غرق طلاست و همه ی لاکچری پوش ها و همه ی ما پای مان گیر است ! آه الف آتش است. آتشی که دنیا و آ ت را می سوزاند . این روزها حواسمان باشد داریم چطور زندگی خودمان و دیگران را معامله می کنیم .




منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1261




از گریه های پنهانی ، تراوش خیس اندوه...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله « و رس حرفهای نگفته را به چشم هایم می سپارم ...»




منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1255




روایت هایی از روضه هایی که زندگی می کنیم

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله همه ی ما از وقتی خودمان را شناخته ایم و یا حتی نشناخته ایم از کودکی از نوزادی هایی که یادمان نمی آید با ماجرای حسین علیه السلام ربط داشته ایم . روضه رفته ایم ، خودمان حتی بانی بوده ایم ، پای منبرهای هیئت های هرساله اشک ریخته ایم ، زده ایم . ما هر سال پای این ماجرا عین جوانه ای که قد می کشد با اشک هایمان بزرگ شده ایم . هر یک جوری با این ماجرا گره خورده ، هر داستانی دارد برای خودش ، ماجرایی ، آنی . ماجرای دل و اشک و کربلا . کتابهای کاشوب و رستخیز از نشر اطراف داستان این ماجراها و این آن هاست . این ربط و خط ما با اباعبدالله داستان هایی که هر محرم و غیر محرم هر وقت دلمان تنگ شد منبرهای خوبی هستند . طبق گفته ی دبیر مجموعه، خانم نفیسه مرشد زاده قرار است هر سال کتاب جدیدی از این مجموعه نزدیک به ماه محرم منتشر شود . ان شالله .



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1256




نسل عطش ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله ما صدای منادی را شنیده بودیم، از دور، خیلی دور. به فاصله ی هزار و چهارصد سال. نه ی مهربان روبرویمان قرآن خوانده بود و نه ی دلسوز را دیده بودیم. ما ایمان آورده بودیم به کلمه ، به کتاب . ما به معنای واقعی کلمه به غیب ایمان آورده بودیم ولی قبول کن که کار ما خیلی سخت بوده، خیلی سخت هست! ما خیلی متحریم! خیلی گیج! و این یعنی درماندگی به معنای واقعی کلمه! ما قبله مان معلوم است، کتاب مقدسمان معلوم است ، های ندیده مان معلوم است ، حقیقت از لابلای تاریخ راست و حسینی به ما رسیده ولی ما باز گیج می زنیم و متحیریم ! عین آدم هایی هستیم که روی سطح نامطمئنی ایستاده اند و زیر پایشان مدام می لرزد و قلبشان درواقع مدام در رعشه است . ایمانمان به غیب راستش خیلی هم ایمان درست و حس نیست !!! ولی قبول کن ما خیلی کارمان سخت است. ما اصلا وارد هیچ مکالمه ی رودررویی نشده ایم، نه صورتی ، نه ص . میدانی این حرمان چه بلایی سر آدم می آورد ؟ میدانی آدم را چقدر غریب، تنها و سرگردان ، چقدر یتیم بار می آورد ؟ سهم ما گنبدها بوده و بارگاه ها و ضریح ها . و یک نام . مادرم همیشه می گوید ای پسر زنده ی فاطمه ی زهرا و این گزاره چقدر تکان دهنده است . این حضور غایب ندیدنی چقدر تکان دهنده است . ما از نسل حرمان و حسرتیم . از نسل غیبت. ما عطش کشنده ای داریم ، تشنگی مان زیاد است . یتیمی ما خیلی طولانی است ... + دل نوشته ای بعد از دیدن مستند حدیث سرو ، آیت الله بهجت . گرچه آنچه می خواستم بگویم را نتوانستم .



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1257




قامت کوتاه این ایمان ها ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله یک بار به دوستی که داشتیم در مورد فاصله ی بین علم و عمل صحبت می کردیم گفتم ما خدا را با تجربه های زیستی خودمان می شناسیم . هر ی خدای زندگی خودش را عبادت می کند . مثلا گیر و گرفتاری برایمان پیش آمده رفته ایم دعایی کرده ایم ، نذری کرده ایم ، توسلی و علی الظاهر مستجاب نشده ، ما هم عین طلبکارها قهر کرده ایم که مگر من نخوانده ام ، روزه ام را نگرفته ام ، سیاه حسین تنم نکرده ام ، چه گناهی کرده بودم که این بلا را سر من آوردی و فلان و بهمان . خدای خیلی از ماها همین قدر است برایمان . به اندازه ی قد و قواره ی خودمان و طول و عرض مشکلات و گرفتاری هایمان . خدای ما اصلا شبیه خدای حسین دعای عرفه نیست ، همین است که خواندنش متحیرمان می کند . اصلا شبیه خدای علی دعای کمیل هم نیست . خدای ما چقدر شبیه مناجات شعبانیه است یا مثلا جوشن کبیر . هر سال قدر از داشتن خ اینچنین متعجب نمی شویم ؟! ما خدا را قد قامت ناکوک خودمان خواسته ایم و کاربرد چنین خ ( نعوذبالله ) مگر چقدر است ؟! گفت هرگز ی به مقام توحید نمی رسد مگر از راه حسین ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1258




دریچه های شهود ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله من هم دنبال ماجرا بودم، ماجراهایی قد یک لحظه ، یک آن، یک حال، یک مکاشفه . دریچه ای بسوی باطن، حقیقتی خالص ، بی . انگار که جانت با باطن دنیا منطبق شده باشد ، انگار که حقیقت تو با حقیقت عالم یکی شده باشد . شرف حضور در یک رویارویی بی واسطه ، یک شهود . ربط به ماجراهای بزرگ ، به عوالم بزرگ هیچ ماجرایی به اندازه ی ماجرای حسین علیه السلام دریچه های شهود را نگشوده است . ملکوت را جلوی چشمان غبار گرفته ی ما علم نکرده است و حقیقت را بلند ، بلند، بلند پس هزار و چهار صد سال فریاد نزده است . هیچ ماجرایی به اندازه ی ماجرای حسین علیه السلام باطن عالم را عیان نکرده است ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1259




از پنچ شنبه ای بسیار بیمار ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله نبودی و خبر خوب رسید نینو و نبودن تو وار وار غصه شد ماند روی دلم ، اشک شد آمد توی چشم هایم . بی تو خبرهای خوب هم غصه دارند ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1260




اعصاب نداری بچه نیار پول پوشکم نمیدی !

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله پنجره ی آشپزخانه باز است و صدای طبقه پائینی ها می آید بالا، مهمان دارند و خب گویا طرفدار استقلال هم هستند . همین که استقلال گل زد صدای جیغ و هورایشان بلند شد و بعد سکوت و بعد صدای مادری که گفت « بشین » !!! به دختری که صدایش سه یا چهار ساله می خورد . در کتاب معراج السعاده باب و ناسزاگویی در حدیثی آمده که وقتی شخصی شروع می کند به فحاشی دو تا فرشته می آیند زمین و اگر طرف مقابل سکوت کند و چیزی نگوید فرشته ها به فرد فحاش می گویند خودتی و هر آنچه گفتی خودتی ! اگر طرف مقابل هم شروع کند به و ناسزا فرشته ها هر دو را به هم میسپارند و برمیگردند . در کتاب کیمیای محبت از زبان شیخ رجبعلی خیاط آمده وقتی ی می دهد باطنش عینا شبیه همان چیزی می شود که به زبان آورده و شاهد مثال می آورد که یک بار چطور در خیابان یکی برگشته به یک نفر دیگر گفته یابو و خودش عینا در چشم باطن آشیخ تبدیل شده به یک عدد الاغ ! حالا این به اصطلاح مادر هم نه تنها عزت نفس و حرمت بچه اش را خدشه دار کرده بود بلکه خودش هم آنا به یک توده زباله تبدیل شده بود ! چقدر هم سزاوارش است انصافا ! حرم که بودیم از صدای جیغ و گریه و کلافگی مادرها من هم کلافه شده بودم و برای چندمین بار از اینکه چرا مردم بچه می آورند ابراز تعجب نمودم که مادر موضوع بقای نسل را پیش کشید و اینکه رحمه الله یک بار گفته اند حاضرند پنجاه سال عبادت خود را با ثواب یک مادر عوض کنند که البته فکر کنم اگر مادران اینطوری را می دیدند نظرشان تغییر می کرد :| دیده اید آ مجالس روضه و دعا ثواب را هدیه می کنند به مثلا و و ذوی الحقوق و البته بد وارث و بی وارث والا اگر آدم جز دسته ی بی وارثین باشد بهتر از تحویل دادن نسلی است با روحی مریض و افسرده ، بی وارث بودن بهتر از بد وارث بودن است ، ابتر بودن بهتر از ایجاد یک چرخه ی معیوب از مادران و پدران بی اعصاب دیسفانکشنال است. اعصاب نداری بچه نیار پول پوشکم نمیدی تازه :/



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1254




از گریه های پنهانی ، تراوش خیس اندوه...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله « و رس حرفهای نگفته را به چشم هایم می سپارم ...»



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1255




اعصاب نداری بچه نیار پول پوشکم نمیدی !

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله پنجره ی آشپزخانه باز است و صدای طبقه پائینی ها می آید بالا، مهمان دارند و خب گویا طرفدار استقلال هم هستند . همین که استقلال گل زد صدای جیغ و هورایشان بلند شد و بعد سکوت و بعد صدای مادری که گفت « بشین » !!! به دختری که صدایش سه یا چهار ساله می خورد . در کتاب معراج السعاده باب و ناسزاگویی در حدیثی آمده که وقتی شخصی شروع می کند به فحاشی دو تا فرشته می آیند زمین و اگر طرف مقابل سکوت کند و چیزی نگوید فرشته ها به فرد فحاش می گویند خودتی و هر آنچه گفتی خودتی ! اگر طرف مقابل هم شروع کند به و ناسزا فرشته ها هر دو را به هم میسپارند و برمیگردند . در کتاب کیمیای محبت از زبان شیخ رجبعلی خیاط آمده وقتی ی می دهد باطنش عینا شبیه همان چیزی می شود که به زبان آورده و شاهد مثال می آورد که یک بار چطور در خیابان یکی برگشته به یک نفر دیگر گفته یابو و خودش عینا در چشم باطن آق شیخ تبدیل شده به یک عدد الاغ ! حالا این به اصطلاح مادر هم نه تنها عزت نفس و حرمت بچه اش را خدشه دار کرده بود بلکه خودش هم آنا به یک توده زباله تبدیل شده بود ! چقدر هم سزاوارش است انصافا ! حرم که بودیم از صدای جیغ و گریه و کلافگی مادرها من هم کلافه شده بودم و برای چندمین بار از اینکه چرا مردم بچه می آورند ابراز تعجب نمودم که مادر موضوع بقای نسل را پیش کشید و اینکه رحمه الله یک بار گفته اند حاضرند پنجاه سال عبادت خود را با ثواب یک مادر عوض کنند که البته فکر کنم اگر مادران اینطوری را می دیدند نظرشان تغییر می کرد :| دیده اید آ مجالس روضه و دعا ثواب را هدیه می کنند به مثلا و و ذوی الحقوق و البته بد وارث و بی وارث والا اگر آدم جز دسته ی بی وارثین باشد بهتر از تحویل دادن نسلی است با روحی مریض و افسرده ، بی وارث بودن بهتر از بد وارث بودن است ، ابتر بودن بهتر از ایجاد یک چرخه ی معیوب از مادران و پدران بی اعصاب دیسفاکشنال است . اعصاب نداری بچه نیار پول پوشکم نمیدی تازه :/



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1254




اعصاب نداری بچه نیار پول پوشکم نمیدی !

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله پنجره ی آشپزخانه باز است و صدای طبقه پائینی ها می آید بالا، مهمان دارند و خب گویا طرفدار استقلال هم هستند . همین که استقلال گل زد صدای جیغ و هورایشان بلند شد و بعد سکوت و بعد صدای مادری که گفت « بشین » !!! به دختری که صدایش سه یا چهار ساله می خورد . در کتاب معراج السعاده باب و ناسزاگویی در حدیثی آمده که وقتی شخصی شروع می کند به فحاشی دو تا فرشته می آیند زمین و اگر طرف مقابل سکوت کند و چیزی نگوید فرشته ها به فرد فحاش می گویند خودتی و هر آنچه گفتی خودتی ! اگر طرف مقابل هم شروع کند به و ناسزا فرشته ها هر دو را به هم میسپارند و برمیگردند . در کتاب کیمیای محبت از زبان شیخ رجبعلی خیاط آمده وقتی ی می دهد باطنش عینا شبیه همان چیزی می شود که به زبان آورده و شاهد مثال می آورد که یک بار چطور در خیابان یکی برگشته به یک نفر دیگر گفته یابو و خودش عینا در چشم باطن آق شیخ تبدیل شده به یک عدد الاغ ! حالا این به اصطلاح مادر هم نه تنها عزت نفس و حرمت بچه اش را خدشه دار کرده بود بلکه خودش هم آنا به یک توده زباله تبدیل شده بود ! چقدر هم سزاوارش است انصافا ! حرم که بودیم از صدای جیغ و گریه و کلافگی مادرها من هم کلافه شده بودم و برای چندمین بار از اینکه چرا مردم بچه می آورند ابراز تعجب نمودم که مادر موضوع بقای نسل را پیش کشید و اینکه رحمه الله یک بار گفته اند حاضرند پنجاه سال عبادت خود را با ثواب یک مادر عوض کنند که البته فکر کنم اگر مادران اینطوری را می دیدند نظرشان تغییر می کرد :| دیده اید آ مجالس روضه و دعا ثواب را هدیه می کنند به مثلا و و ذوی الحقوق و البته بد وارث و بی وارث والا اگر آدم جز دسته ی بی وارثین باشد بهتر از تحویل دادن نسلی است با روحی مریض و افسرده ، بی وارث بودن بهتر از بد وارث بودن است . اعصاب نداری بچه نیار پول پوشکم نمیدی تازه :/



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1254




بیست متری حسین

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله نشسته ام روی صندلی پیتزا فروشی روبروی موکب، چند تا کتری بزرگ روی ذغال ها هست و دودش فضا را گرفته، نوای زینب زینب موذن زاده بلند می پیچد توی خیابان ، دوست داشتم موکب های قم را که چایی شان را ذغالی درست می کنند ، دلم می خواست چای ذغالی را ولی شربت بیشتر که نداشتند ! پیتزافروشی چیزی شبیه های دهه ی هفتاد است . آدم هایش را می گویم روی هر کدام می توان سناریویی را چرخاند و شخصیت اصلی پسری است که انگار حتی به سن بلوغ هم نرسیده ، ولی روی دستش جای زخم هایی است مثل زخم چاقو ، تمام حرکاتش اغراق شده و برای جلب توجه است یکطوری که اعصاب آدم را می ریزد بهم ، نمی دانم با بقیه همکارها چه می گویند گیرشان انگار یکی از آدم های موکب روبرویی است ، پسرک می گوید من توی کمپ و زندان این چیزها زیاد دیدم :/ یا مثلا طرف با در کنسرو نمی دانم خودکشی می کرد یا ی را زخمی می کرد ، طرف اهل تیزیه :/ یک نگاهم به موکب است ، یک نگاهم به پوستر سراسری روی دیوار که نمی دانم ایتالیاست یا انگلستان به خودم می گویم این پسر به بیست پنج سالگی برسد هنر کرده ، عین های ایرانی آ بد که شخصیت اصلی به فنا می رود ، یک شب چند نفر با موتور جلویش را می گیرند و چند تا چاقو فرو می کنند توی شکم و کلیه اش :/ نشسته بودم توی پیتزا فروشی توی قم، تنها، منتطر و یک نامه ی ایرانی آ بد را مرور می ... + و تو چه می دانی ذهن آدمی را که از شدت فشار روحی دنیا برایش همین قدر خسته و سنگین و غیر قابل تحمل است ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1252




از حقیقت های ناگهان ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله سوره ی غاشیه ، عبدالباسط ، آگرای هندوستان
همچو محمدی صلی الله علیه و آله ایستاده روبروی مردمی و این آیات را برایشان خوانده . آن هیبت ، آن مهربانی بی پایان . بعد مردم پنبه فرو کرده اند توی گوش هایشان و لباسهایشان را کشیده اند روی سرشان تا نشنوندش . می دانید چرا ؟ چون قلبشان لرزیده ، چون تمام وجودشان با این آیه ها تکان خورده ، چون حقیقت عین سیلی خورده توی صورتشان و از خواب بیدارشان کرده ، چون حقیقت ناگهان دست گذاشته روی فطرتشان و بیدارشان کرده . تو انگار کن نشسته ای روبروی ت و این آیه ها را شنیده ای ... خدای من عبدالباسط تو چی خوانده ای ؟!



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1250




از سرزمین شمالی ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله احتمالا فقط یک مادربزرگ یا پدر و یا مادر می تواند یک نامه بنویسد و بگوید « به اندازه ی ابدیت ده هزار افسانه دوستت دارم » بقیه اگر هم بگویند دروغ گفته اند ! رمان مادربزرگ سلام می رساند و می گوید متاسف است را تمام . خوب بود ، حس خوبی داشت غیر از جاهایی که حوصله ی آدم بابت روایت افسانه ها سر می رفت بقیه اش را دوست داشتم . ادبیات سوئد گویا استعدادهای طنز خوبی دارد این از بکمن آن هم از یوهانسن . نمی دانم سرزمین های یخ زده ی رفاه زده ی شمالی داستانهای خوبی روایت می کنند شاید چون مردمش عادت داشته اند که طولانی و سرد را در خانه بگذرانند و خب باید چکار می د برای وقت گذرانی ؟ پنیر می خوردند و قصه تعریف می د . افسانه ها از اینجا شکل گرفتند از قوه ی تخیل آدمهایی که وقت های بیکاری زیادی داشتند ! من هم الان دلم می خواهد بروم یک جایی که برف می بارد و پشت پنجره بنشینم و کتاب بخوانم و شیر کاکائوی گرم بخورم :(



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1249




پارانوئید سیاه ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله جز از کل را تمام . کمتر کت می تواند یک جهان بینی غلط، اساسا غلط ، سیاه و تلخ و بیمار در مورد انسان و زندگی اش را اینگونه شا اار بیان کند ! و برای همین خطرناک است، واقعا خطرناک است ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1227




من از مرگ نمی ترسم از زخمی شدن می ترسم *

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله آنقدر استرس کشیده بودم که هر بار پلک میزدم منتظر دو بینی بودم ، منتظر ام اس ! بعد به خودم گفتم چرا ؟ چرا باید اینقدر استرس بکشم . این کشنده ای که عین مایعی ج درونم جریان پیدا می کند و فلجم می کند چرا ؟ ترس مرگ ؟ تهدید وجود ؟ تمام شدن زندگی . آیا اینها دلایلی هستند که وقتی با مشکلی مواجه می شویم فکر می کنیم دنیا به آ رسیده است و اصلا چطور می شود دیگر اینطوری زندگی کرد ؟ آیا ما استرس می کشیم چون میترسیم مسئله مان اصل زندگیمان را تهدید کند ؟ خیر . در مورد من خیر . مرگ راه حقیه ، این را نیم ساعت پیش یک راننده خطی داشت می گفت . مرگ ، مرگ است . از نظر من این مرگ نیست که وحشت زاست این زندگی است که وحشت زاست . ما استرس می کشیم چون از بیماری ، از بلا ، از رنج می ترسیم نه از مرگ . از دست دادن عزیزانمان بیشتر از مرگ خودمان می ترسانتمان ، از قطع عضو بیشتر از مرگ میترسیم ، از بیماری هایی که ما را علیل و از پا افتاده کنند از بی آبرویی ، از مصیبت . برای همین استرس می کشیم . از زندگی همراه با درد و رنج می ترسیم و وقتی آن را بو می کشیم بدنمان شروع می کند به واکنش دادن . استرس . استرس نشان تهدید شدن بقایمان نیست ، ترس از بقای دردآور است ... * شبیه به دیالوگی از ی در مورد ی که کیوکوشین را بنیان گذارد ! ماسوتاتسو اویاما :|



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1229




مصافحه با رنج ، صبوری بی پایان بر حق ، علی ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله ... « فقط همین نبود که میان بیابان بایستد ، رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کند تا ماندگان برسند. فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا رود، صدایش کند و دستش را بالا بگیرد ، فقط گفتن جمله ی کوتاه علی مولاست نبود. کار اصلا اینقدرها ساده نبود. فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رس ، فصل سختی بود. بیعت با علی علیه السلام مصافحه ای ساده نبود. مصافحه با همه ی رنج هایی بود برای ایستادن پشت سر این واژه ی سه حرفی باید کشید. ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق سخت گیر بود. این روزها ولی همه چیز آسان شده است. این روزها علی مولاست تکیه کلامی معمولی و راحت است. اگر راحت می شود به همه ی تیرک های توی بزرگراه تراکت سال المونین را زد و روی تابلوهای تبلیغاتی با انواع خط ها نوشت علی، اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار، حتما جایی از راه را اشتباه آمده ایم. شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافححه کرده ایم و گرنه با او ؟! کار حتما سخت بود ، صبوری بی پایان بر حق، تاب آوردن عتاب هایش حتما سخت بود. آن مرد ناشناس که دیروز کوزه ی آب زنی را آورد، صورتش را روی آتش تنور گرفته بچش ! این عذاب ی است که از حال بیوه ن و یتیمان غافل شده. آن مرد ناشناس سر بر دیوار نیمه در دل شب می گرید: اه از این ره توشه ی کم، اه از راه دراز و ما بی آنکه بشناسیمش همین ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم، هط بنویسیم، آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم . عجیب است ! مرد هنوز هم مرد ناشناس است .» فاطمه شهیدی | خدا خانه دارد



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1241




یک بار بی خبر به شبستان من درا ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله برای ی که به اول و آ دنیا خیلی فکر کرده و به آ ش بیشتر ، خیلی بیشتر و بدجوری هم دلش می خواهدش، برای ی که مرگ را با همه ی اضطرابش نزدیک دیده و خیلی دیده، ی که فاصله ی اول و آ را کوتاه و گذرا دیده خلاف عادت زندگی نه یک چیز عجیب و غریب بلکه اتفاقی است که می تواند بیفتد همان طوری که نمی تواند . اینکه بر خلاف قاعده های مرسوم و آداب و رسوم آدمهایی که خودشان آنها را اختراع کرده اند و دو دستی بهشان چسبیده اند رفتار کنی می تواند همان قدر معمولی باشد که آن را حق خودت بدانی . در گستره های بزرگ زندگی ، زیر سایه ی خدا ، با همه ی عظمت و بزرگی اش زندگی این حق را به تو می دهد . اگر این حق چیزی شبیه وقوع معجزه ای باشد تو حق داشتنش را داری چون خدای معجزه بزرگ است، پس چرا کوچکی من و یا آدم هایی شبیه من مانع وقوعش شود ؟ چه چیز می تواند امکان چیزی را تنها بدلیل اینکه با عادت مردم نمی خواند رد یا انکار کند ؟ معجزه چون ق عادت است ، احیای ایمان می کند ، پس خوشا معجزه هنگام که رخ دهد ...




منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1248




مجلس دهم ؛ پیغام کربلا به نجف برد جبرئیل یا مرتضی علی پسری داشتی چه شد ؟

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله لا یوم کیومک یا اباعبدالله

مردی که می رفت
و
زنی پشت سرش داد می زد:
آرامتر برو پسر زهرا
ظهر بود.
یکی بود و
هیچ نبود ....

مجلس تنهایی | فاطمه شهیدی



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1247




مجلس نهم

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله مردی که حساب بلد نبود می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
وقتی گفتند: "آب بیاور" می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر، پشت درخت ها بودند بشمارد و حساب کند که نمی شود.
شب پیش که فامیل هایش در یزید، پنهانی امان نامه آوردند، می شد کمی فکر کند قبل از اینکه سرشان داد بزند:"می گویید من در امانم، پسر فاطمه (س) در امان نیست؟".
زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تکیه کرد.
فقط پای برادرش که به میان می آمد
مجلس تنهایی| فاطمه شهیدی



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1246




بسم الله ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله اینجا دیگر پرنده ای نیست که از جو زمین خارج شود ، مرد ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1243




draw me close

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله وسط راه مانده ام ، ایستاده روی لبه ای نااستوار . دلم می خواهد بنشینم روی زمین دست هایم را حلقه کنم دور زانوهایم و زل بزنم به آسمان شب . نسیم خنک شهریور بنشیند روی صورتم و بوی هوای شب مشامم را پر کند . همینطوری بنشینم و زل بزنم به آسمان شب . پرتاب شده ام سمت تنهایی ام دوباره ، دوباره دارم فرو می روم در خودم ، جداتر می شوم از بقیه . غم آدم را تنهاتر می کند وقتی هیچ غیر از خودت نمی بیند چطور ظرف دلت پر می شود از اشک هایی که درونت می بارد . هم شب رفیق خوبی است و هم آسمان . تا دلت بخواهد جا دارد که چشم بدوزی به عمقش که رها بشوی در بزرگی اش ، شب آغوش بزرگی برای تنهایی های بزرگ دارد ، برای غم های سنگین . آسمان به اندازه ی کافی برای من جا دارد ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1242




مصافحه با رنج ، صبوری بی پایان بر حق ، علی ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله ... « فقط همین نبود که میان بیابان بایستد ، رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کند تا ماندگان برسند. فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا رود، صدایش کند و دستش را بالا بگیرد ، فقط گفتن جمله ی کوتاه علی مولاست نبود. کار اصلا اینقدرها ساده نبود. فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رس ، فصل سختی بود. بیعت با علی علیه السلام مصافحه ای ساده نبود. مصافحه با همه ی رنج هایی بود برای ایستادن پشت سر این واژه ی سه حرفی باید کشید. ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق سخت گیر بود. این روزها ولی همه چیز آسان شده است. این روزها علی مولاست تکیه کلامی معمولی و راحت است. اگر راحت می شود به همه ی تیرک های توی بزرگراه تراکت سال المونین را زد و روی تابلوهای تبلیغاتی با انواع خط ها نوشت علی، اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار، حتما جایی از راه را اشتباه آمده ایم. شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافححه کرده ایم و گرنه با او ؟! کار حتما سخت بود ، صبوری بی پایان بر حق، تاب آوردن عتاب هایش حتما سخت بود. آن مرد ناشناس که دیروز کوزه ی آب زنی را آورد، صورتش را روی آتش تنور گرفته بچش ! این عذاب ی است که از حال بیوه ن و یتیمان غافل شده. آن مرد ناشناس سر بر دیوار نیمه در دل شب می گرید: اه از این ره توشه ی کم، اه از راه دراز و ما بی آنکه بشناسیمش همین ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم، هط بنویسیم، آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم . عجیب است ! مرد هنوز هم مرد ناشناس است .»



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1241




من تمام گندمزار را تنها آمده بودم ...

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله

زبان لکنت دارد و جاده انبوه از قلب و سهولت مرگ است ...
احمد رضا احمدی



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/811




صدا و سیما تو از علی علیه السلام میترسی چون حقیقت را عیار علی است ، می خواهی لو نرویم ؟!

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله از عید قربان به بعد موضوع اصلی برنامه های تلویزیون عید غدیر است . برنامه های مذهبی گفت و گو محور و مجری ها و همه در مورد غدیر صحبت می کنند اما چه صحبت ی ! می نشینند در مورد اثبات ولایت صحبت می کنند ، در مورد جانشینی علی ، اثبات ت در منظر منابع اهل تسنن . خانم برنامه می آید دو ساعت حرف میزند که بگوید اطاعت عین اطاعت از خدا و رسول است !!! یک نفر نیست بگوید اینجا مملکت شیعه است . بعد شما دارید به مردم اثبات شیعه بودنشان را می گوئید ! چرا در مورد سیره ی نمی گوئید ؟ چرا سبک زندگیش را تعریف نمی کنید ؟ سخت است نه ؟! خیلی شجاعت می خواهد که شماها و ماها نداریم ! خیلی شجاعت می خواهد آدم بیاید عیار انسانیت ، محک آدمیت را تشریح کند . چون آن وقت حقارت خودمان معلوم می شود ، کوچک بودنمان، بعید بودن خودمان از عیار انسانیت لو می رود . چون لو می رود مملکت شیعه فقط اسمش شیعه است ، پوسته ای بیشتر نیست از نام مردی که دوستش داریم ولی مصلحت است که فقط دوستش داشته باشیم انگار !



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1240




کودکی

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله داشتن خاک بازی می . خاک ها رو می آوردن میریختن تو مسیر آبی که از پارک میومد . دوست بودن و با اینکه به هم میگفتن تو بلد نیستی خاک بیاری و بهم هم میدادن اما اصلا از هم ناراحت نمیشدن حتی جواب طرف هم نمیدادن ، داشتن کیف می برا خودشون تو بچگیشون غرق بودن، نگاهشون که چطور سر تا پا خاکی ان و با خودم گفتم اگه بچه ای داشته باشم که سر تا پا گلی و خاکی بیاد خونه اصلا دعواش نمی کنم ، میذارم هر چقدر دلش خواست بازی کنه ، خاک بازی کنه ، بزرگ که بشه زندگی به اندازه ی کافی بهش سخت میگیره بذار تا بچه است کیفشو ه .



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1236




واقعیت سوسک زده

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله دلم گرفته ، زیاد و بزرگ هم گرفته . از اون جورهایی که دوایش در رفتن است ، رفتن . یک جوری بروی که ی پیدایت نکند . یک جوری بروی و غصه هایت را با خودت ببری ... می خواهم بروم و غصه های دلم را با خودم ببرم ...



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1238




کودکی

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله داشتن خاک بازی می . خاک ها رو می آوردن میریختن تو مسیر آبی که از پارک میومد . دوست بودن و با اینکه به هم میگفتن تو بلد نیستی خاک بیاری و بهم هم میدادن اما اصلا از هم ناراحت نمیشدن حتی جواب طرف هم نمیدادن ، داشتن کیف می برا خودشون تو بچگیشون تو غرق بودن، نگاهشون که چطور سر تا پا خاکی ان و با خودم گفتم اگه بچه ای داشته باشم که سر تا پا گلی و خاکی بیاد خونه اصلا دعواش نمی کنم ، میذارم هر چقدر دلش خواست بازی کنه ، خاک بازی کنه ، بزرگ که بشه زندگی به اندازه ی کافی بهش سخت میگیره بذار تا بچه است کیفشو ه .



منبع : http://khaterateparideh.blog.ir/post/1236