استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

کازیوه

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ کازیوه از بلاگ کازیوه دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



یک دقیقه خیال

درخواست حذف اطلاعات
شاید یه روزی هم یه خونه یدم. تو یه شهر آبی، آفت و خوش آب و هوا. خونه ای با پنجره های بزرگ و بالکنی بزرگ تر. روزهای تعطیل تمام درها رو باز میذارم، دراز میکشم کف خونه و پاهامو میزنم به پنجره های داغ و از گرمیشون چشمام گرم میشه. یک چرت لذید و معرکه!



منبع : http://kazive.blog.ir/post/622




عاشقانه تر از این؟

درخواست حذف اطلاعات
من دلم می خواهد از نزدیک مواظبت باشم نه از دور. *این جمله را فقط ما دلباختگان، دل سوختگان و رنده شدگان می فهمیم. شما فقط قارت قارت می خندید!



منبع : http://kazive.blog.ir/post/611




دراز کشیده رو به دیوار

درخواست حذف اطلاعات
خیلی جالبه! حوصله ندارم ولی وقت حوصله نداشتنم ندارم :)



منبع : http://kazive.blog.ir/post/615




خلاصه که همه چیز را از من گرفته اند

درخواست حذف اطلاعات
به رییس می گم شما نمی تونید به من بگید لحن نوشته هات رو تغییر بده چون اونوقت آ ین سنگر خلاقیت رو هم ازم می گیرید. ایشون می فرمان همین که گفتم! با این لحن ننویس! قبل از این سنگر پرداختن به جوانب، شوخی با مخاطب و تیترهای بانمک را هم از من گرفته اند اما من زیرکی زیرکی هر چه که دلم می خواهد را خواهم نوشت پس مرده باد رییس!* *اسکی



منبع : http://kazive.blog.ir/post/603




هرگز قربون صدقه خودت نرو هستم!

درخواست حذف اطلاعات
دیروز ظهر، تیر گرما و برق آفتاب داشتم با فرزی و تیزی حرکت انگشت هام روی کلیدهای عابربانک حال می و به خودم می گفتم ایول چه سریع! که کارتم خورده شد. کارتم نه، کارت بابام خورده شد. چرا؟ چون ۳ بار رمز اشتباهی زدم. چرا؟ چون مغرور توانایی های ناچیزم شده بودم و داشتم قربان صدقه دست و پای بلورینم می رفتم. خلاصه که افتخار با مذاق بعضی ها جور نیست. البته که مومن گنا ار فقط یکبار مجازات نمی شود بلکه شب توی رستوران هم ک را گم می کند و شستش هم خبر دار نمی شود. که کاملا به گوه خوری بیفتد و با عقوبت گناه آشنا شده و به راه راستی و درستی و به سمت نور ایمان هدایت شود.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/600




چگونه در فلان کار موفق و پولدار و خوشبخت و خوشحال و سعادتمند شویم مثلا

درخواست حذف اطلاعات
میگن اگه یه کاری رو بلدی انجامش بده. نمی تونی انجامش بدی آموزشش بده و اگه اصلا نمی دونی چیه راجع بهش مشاوره بده! این روزها مثال های زنده این قضیه دور و برم زیادن. و واقعا زیادن!



منبع : http://kazive.blog.ir/post/595




چی بشنویم؟ طوفانی به اسم بچه

درخواست حذف اطلاعات
امروز که بیدار شدم گفتم بذار تا چشمام باز میشه یه پاد تی چیزی بذارم گوش بدم. عنوان این پاد ت توجهم رو جلب کرد و اون دغدغه های خدا رو شکر دور دورتر از دسترس رو به ذهنم آورد. پاد ت طوفانی به اسم بچه یه پاد ت گفتگو محور با مامان باباها است که موضوعش مشکلات هفته های اول بعد از زایمانه. توش مسائلی مثل خواب کم مامان ها، مشارکت باباها در نگهداری از نوزاد و اینکه چقدر مامان رو جسمی و روانی می کنن، قضاوت اطرافیان خارج از گود و انتظارات بی خود دیگران از والدین، مطرح شده. این پاد ت به من فهموند که مسئله ای مثل شیر خشک خوردن نوزاد به من مربوط نیست و دلایل زیادی می تونه پشت این اتفاق باشه. که واجبم نیست من بدونمشون یا سعی در کشف صحت و سقمشون کنم. حتی اونقدر هم مسئله مهم و بزرگی نیست که ماها بخوایم راجع بهش نظر بدیم. همیشه شنیدن حرف های آدمایی که توی یه موقعیت خاص هستن که ما هیچ نقشی درش نداریم می تونه به درک بهتر ما از اوضاع کمک کنه. شنیدن طوفانی به اسم بچه رو به همه توصیه می کنم.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/590




شاد و خندان از موفقیت حاصله

درخواست حذف اطلاعات
هر چقدر بیشتر به تاریخ پروازمون نزدیک میشیم بنده سایت رو بیشتر و بیشتر چک کرده و از دیدن قیمت بلیط ها احساس پیروزی میکنم. چرا که همون پرواز رو یکماه پیش با نصف قیمت یدم! # _خوشحال فاصله اهواز تا تهران ۵۰ فاکین دقیقه است اما بلیطش به مرز ۵۰۰ فاکین هزار فاکین تر تومن هم میرسه!



منبع : http://kazive.blog.ir/post/588




چی بیشتر از همه آزارت می ده؟

درخواست حذف اطلاعات
اینکه نمی تونم همون را ارهای قبلی رو در مقابل مشکلات جدید به کار ببرم. اینکه دوباره باید از اول شروع کنم به یادگرفتن و شناختن و خوندن و پوست انداختن اما وقت کافی نمیذارم.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/585




شما بگید این درسته آخه

درخواست حذف اطلاعات
امروز خ ری که ۱۰۰ بار انداختم توی سطل رو برای ۱۰۱امین بار روی میزم دیدم. خونه مون جن و پری نداره. مامان معتقده من هنوز کاملاً از جوهر این خ ر استفاده ن و لابد اون ۱۰۰ بار هم درست تشخیص ندادم که ایشون لایق دور انداختن هستند. دیگه نمی دونم با این خ ر و همه وسایلی که تو این ۲۲ سال دور انداختم و مامان نجاتشون داده چی کار کنم :-؟



منبع : http://kazive.blog.ir/post/580




نون

درخواست حذف اطلاعات
دلش نوشتن می خواهد. پست های طولانی. حرف زدن از کارهایی که کرده، آدم هایی که دیده و روزهایی که از سر گذرانده. نوشتن از هایی که درگیرش کرده اند و کتاب هایی که غرقشان شده و گذر زمان طاقت فرسا در اتوبوس و ماشین و جاده را نفهمیده. دلش کامنت نوشتن و کامنت خواندن می خواهد. دلش نوشتن می خواهد نه هیچ چیز دیگری... نه هیچ چیز دیگری... نه هیچ چیز دیگری (اکوی صدا) هاهاهاهااا



منبع : http://kazive.blog.ir/post/573




روشنفکران

درخواست حذف اطلاعات
کم کم، باور دیگری در من شکل گرفت. یاد گرفتم نبوغ راسل را تقدیس کنم بدون اینکه به رابطه ی نامشروع او با خواهرش مشروعیت دهم. یاد گرفتم از روسو، اصول آموزش و پرورش و تربیت را بیاموزم بدون اینکه به زندگی شبانه ی او فکر کنم. جنگ و صلح، داستان کنار تختم باشد، اما خوابم را همچون تولستوی با های شبانه به پایان نبرم. یاد گرفتم که قرار نیست همه انسان کامل باشیم. امروز می دانم که رییس یک بانک بزرگ باید بانکداری و اخلاق بانکداری بداند. اخلاق او در روابط عاطفی به من ربطی ندارد. یاد گرفتم که یک معلم ریاضی باید ریاضی بداند. باورهای مذهبی او به من ربطی ندارد و من اگر از او تقلید می کنم در دانش ریاضی اوست نه باورهای مذهبی. یاد گرفتم که یک فیلسوف باید فلسفه بداند و مهم نیست که زندگی شخصی اش را چگونه مدیریت می کند. سال نخست بود. سال هفتاد و شش. فضای ، معمولاً در حد چند روز جذاب است و زود برایت عادی می شود. برای من حتی عادی تر بود. قبل از آن هم به شریف می رفتم. در دوران دبیرستان به صورت اتفاقی با آقایی به اسم آقای کتابچی آشنا شدم که کارمند کتابخانه مرکزی بود. برای من که عاشق کتاب و کتابخوانی بودم و حاضر بودم از غذای روزانه ام بزنم و به جای اتوبوس دو بلیطه با اتوبوس یک بلیطه سفر کنم، اما «کتاب» ب م و بخوانم، آشنایی با کارمند یک کتابخانه، همانقدر خوشحال کننده بود که شاید بعضی ها، آشنایی مستقیم و بی واسطه با رییس جمهور! انسان با محبتی بود. نزدیک سن بازنشستگی. به او از عشقم به کتاب و کتابخوانی گفتم. او هم به من گفت که می توانم هر وقت خواستم به سر بزنم و بگویم که با او کار دارم. احساس خوبی نداشت که قسمت عمده ی کتابهای کتابخانه خاک می خورند. خصوصاً کتاب هایی که توسط اساتید به عنوان مرجع درسی معرفی نمی شوند. گاه و بیگاه به سر می زدم و به کتابخانه می رفتم. اجازه می داد به مخزن کتابها بروم! من هم کمی کتابها را مرتب می و بر اساس فهرست می چیدم و بعد هم یکی دو کتاب قرض می گرفتم و بیرون می آمدم. شب ها، بعد از کار و درس روزانه، فرصت خوبی بود تا کتابها را بخوانم. این دوستی ادامه پیدا کرد تا سال هفتاد و شش که وارد شدم و اولین کاری که با کارت دانشجویی ، قبل از گرفتن ژتون غذا – که مهم ترین فعالیت دانشجویی محسوب می شود – عضویت در کتابخانه مرکزی بود. به او گفتم که می توانم وارد مخزن کتابها شوم؟ گفت: نه! الان دیگر باید تابع قوانین باشی. برای من دل ب از بوی کاغذ و کتاب که با کمی رطوبت هم مخلوط شده بود، خیلی سخت بود. از او خواهش که برای آ ین بار وارد مخزن شوم (البته تا جایی که به یاد دارم سالهای بعد، همه ی ما به مخزن کتابخانه می رفتیم. فکر می کنم قانون تغییر کرد یا شاید در دانشکده ها این کار مجاز بود). می دانستم به کدام بخش بروم. همان بخشی که کتابهای غیر ی بود. «روشنفکران» را آنجا دیدم. نوشته «پاول جانسون». کتاب را برداشتم و بیرون آمدم و کارت عضویت کتابخانه مرکزی را با این کتاب افتتاح . کتاب خوبی بود. زندگی مار و همینگوی و برشت و راسل و سارتر و دیگران. خوراک خوبی بود تا در جمع دانشجوها – که خیلی از آنها از طبقات بالای اجتماعی بودند – حرف هایی برای گفتن داشته باشم. کتاب سلاخی بیرحمانه روشنفکران است. زندگی شخصی آنها را بررسی می کند. روسو را مس ه می کند که «به گفته خودش، در سر هر کوچه پاریس، یک فرزند دارد! معلوم است که باید پایه گذار تعلیم و تربیت ک ن در دنیای مدرن باشد. او کم بچه ندیده است!». مار را به س ه می گیرد که هرگز از طبقه کارگر نبوده و تنها رابطه اش با این طبقه، رابطه ی نامشروع با خدمتکار خانه اش بوده است. انحرافات و بدمستی های سارتر را به س ه می گیرد. بازی های زیاد تولستوی و دارایی هایی که در های مستانه شبانه می بازد. برای من ضربه سختی بود. برای من همه این اسامی، اسمهای بزرگی بودند. تو گویی که « در افتاده» است و قیامتی ب است. چقدر آن روزها حس ام بد شد. چالش سال هفتاد و شش، برای من، مواجهه با لایه ی دوم زندگی انسانها بود. روشنفکرانی که به تعبیر حافظ «در محراب و منبر، چنان جلوه ای می کنند و وقتی به خلوت می روند، به آن کار دیگر مشغول می شوند». اما نمی شد سارتر را دوست نداشت. نمی شد از صداقت روسو و شه عمیقش لذت نبرد. نمی شد داستان های همینگوی را با لذت نخواند. نمی شد جنگ و صلح را کوچک شمرد. نمیشد در برابر هوش عمیق راسل، تعظیم نکرد. کم کم، باور دیگری در من شکل گرفت. یاد گرفتم نبوغ راسل را تقدیس کنم بدون اینکه به رابطه ی نامشروع او با خواهرش مشروعیت دهم. یاد گرفتم از روسو، اصول آموزش و پرورش و تربیت را بیاموزم بدون اینکه به زندگی شبانه ی او فکر کنم. جنگ و صلح، داستان کنار تختم باشد، اما خوابم را همچون تولستوی با های شبانه به پایان نبرم. یاد گرفتم که قرار نیست همه انسان کامل باشیم. امروز می دانم که رییس یک بانک بزرگ باید بانکداری و اخلاق بانکداری بداند. اخلاق او در روابط عاطفی به من ربطی ندارد. یاد گرفتم که یک معلم ریاضی باید ریاضی بداند. باورهای مذهبی او به من ربطی ندارد و من اگر از او تقلید می کنم در دانش ریاضی اوست نه باورهای مذهبی. یاد گرفتم که یک فیلسوف باید فلسفه بداند و مهم نیست که زندگی شخصی اش را چگونه مدیریت می کند. دنیای فکر ، متفاوت از دنیای فیزیکی است. فکر ها متولد می شوند. ممزوج می شوند. می زایند و می زیند و می میرند. شاید بخشی از آن در مغز من شکل بگیرد و بخشی در مغز تو. می توان فکرها را دوست داشت. می توان با کلمات عشق بازی کرد. بدون اینکه ببینیم از زبان چه ی تراوش می شود. یاد گرفتم که وقتی حرف زیبایی می شنوم به این فکر کنم که «خودم می خواهم در زندگی به آن عمل کنم یا نه». نه اینکه ساده لوحانه این سوال را بپرسم که: «آیا گوینده ی این حرف به حرفهایش عمل می کند؟». می دانم که این سوال، بیشتر تخلیه عقده است و بهانه عمل ن . وقتی نصیحتی می شنوم و مفید می یابم آن را به کار گیرم و به ناصح فکر نکنم. اگر ببینم نصیحت کننده ای به نصیحت خود عمل نمی کند، حرص نمی خورم، فقط شاید غصه بخورم. مانند احساسی که به یک کارگر داری وقتی یک گونی اسکناس را جابجا می کند اما خود سهمی از آن ندارد. روشنفکران، کت است که در حمله به روشنفکران نوشته شده. اما من با تمام احترامی که برای پاول جانسون قائلم، از همه ی داده های او، نتیجه ای دیگر گرفتم. شاید چیزی که بعدها در بالماسکه ایرانی نوشتم، رنگی از افکار همان روزها در خود دارد. راستی. چند سال بعد. به انقلاب رفتم و کتاب «روشنفکران» را یدم. نه برای اینکه دوباره بخوانم. برای اینکه پیش رویم باشد و این چالش مهم را فراموش نکنم. همان روز، چند نسخه از هر کدام از کتابهایم را هم یدم. به رفتم و به کتابخانه مرکزی هدیه دادم. آقای کتابچی دیگر بازنشسته شده بود. اول کتابها نوشتم: تقدیم به مردی که به خاطر احساس دلسوزی به یک کودک دبیرستانی، قانون را نادیده گرفت از mrshabanali.com



منبع : http://kazive.blog.ir/post/555




۵۵۱

درخواست حذف اطلاعات
من بیشتر از همه با کیتلین آن اسمیت مرغ مقلد همذات پنداری می . حتی وقتی دست هایم توی دست های تو بود و زیر گوشم می گفتی من هستم تو بگو تو حرف بزن من گوش می دهم یا وقتی به خانه می رسیدم و قبل از درآوردن لباس هایم قبل از آویزان کیفم و قبل از هر کار دیگری که به قول بابات وقتی آدم به خانه می رسد می کند شروع به نالیدن می و تو در سکوت گوش می دادی و نمی گفتی درست می شود نمیخواستی صبور باشم و نفس عمیقت را پوف نمی کردی توی هوا که یعنی خدایا تا کی اینو تحمل کنم؟ مگه من خودم کم مشکل داشتم. قبل از جمع همه چیز و بسته بندی لوازم ضروری مرغ مقلد را جاساز ته چمدانم و لباس هایم را ریختم روش و با خودم گفتم اینجوری خوب است. همیشه با منی کیتلین و وقتی به ذهنم خطور کرد که در برخورد با آدم ها عجیب غریبم و حرصم گرفت از اینکه همه می خواهند تو یک جانور تکراری و حوصله سر بر مثل خودشان باشی و وقتی بفهمند مریضی و آن هم نه مریضی که بدنت لک و پیس بزند یا زرت و زرت از دماغت خون بیاید. مرضی که آنها نداشته باشند و چیزی هم ازش ندانند یادم به کیتلین می افتد و تنها نیستم. عزیز دلم تو همیشه وقت تنهایی دست هایم را گرفتی و حتی وقتی صورتم را محکم چسباندم به گونه ات و تلاش از پوستت رد شوم تا برای همیشه درون تو زندگی کنم. تا مجبور نباشم خودم را این وجود بی ثبات همیشه گریزان را سوار هواپیما کنم تا به دروغ برای شش ماه و به راست برای همیشه به مقصد دروغین بروم از خودم پرسیدم این دیگه چیه؟ تو که می خوای بری پس چرا می خوای بری تو این؟ چه مرگته؟ و با خودم گفتم لابد به عشق مبتلا شدم. حالا دیگر تیمم تکمیل شد. حالا به جز مشت مشت قرص خوردن و هر روز صبح با تهدید و جیغ کشیدن سر خودم از خواب بیدار شدن و تا شب کار و دویدن و لبخندهای کشدار احمقانه زدن باید یک چیزی هم توی قلبم تحمل کنم. اگر تا الان ماهی چندین بار می خواستم یک مرد را داشته باشم حالا قرار است هر روز و هر ثانیه به تو فکر کنم. ترسیدم. گونه ام را جدا و روحم را که نیمیش را از پوستت رد شده بود پس گرفتم بوسیدمت کیفم را برداشتم و رفتم. یک موسیقی ملایم انگلیسی که خواننده انگلیسی نمی خواند گذاشتم توی گوشم و چشم هایم را به پنجره جلویم بستم. اولین چیزی که جلوی چشمم آمد یک اسب زرد بود که می دوید. پس من اسب بودم و باید می دویدم و آنقدر می رفتم تا راه را گم کنم تا هیچ راهی برای برگشتن پیش تو در کار نباشد.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/551




پسمانده خوار اعظم

درخواست حذف اطلاعات
بهش می گم با کدام دانش و بینش درباره همه چیز اظهار نظر می کنی؟ می فرماد: از صبح که بلند می شوم سرم توی تحلیل است. حالا تحلیل کجا؟ تحلیل کی؟ کشک چی؟ توییتر و و چنل سلبریتی های تلگرام. سرطان مغز گرفتم از دستش.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/539




کازیوه بزن

درخواست حذف اطلاعات
نمی دانم چی به سر مغزم آمده. هر بار که از خانه بیرون می زنم، قدم می زنم، با آدم ها حرف می زنم، برایشان جوک می گویم و قاه قاه می خندیم به این فکر می کنم که همه آن ضجه های توی خانه بی خود است و فقط خودم را آزار می دهم. هیچ کدام از غم های امروزم در برابر خنده و شادی مقاوم نیستند. بعد به خانه برمی گردم و از فشار این همه غصه دل درد می گیرم و تظاهر می کنم کتاب می خوانم، آهنگ گوش می دهم، به حرف های مامان گوش می دهم. حتی تظاهر به خو دن می کنم و خودم را حبس می کنم توی تختم و به بدرد نخور بودن و بی حاصلیم تف می اندازم و می دهم و بعد به مسیر از اتاق به آسانسور و آسانسور به پشت بام و پشت بام با کله به حیاط همسایه فکر می کنم. بعد دوباره روز می شود از خانه می زنم بیرون و می خواهم کار کنم، بفهمم، بدوم، بپرم، عاشق شوم، ببوسم، ب م، بروم سفر، بروم زیپ لاین، کف کتابفروشی بنشینم و شاعرهای بی اسم و رسم را پیدا کنم و در اتوبوس درحالیکه مثل میمون از میله ها آویزانم برای بچه ها ادا دربیاورم. بعد دوباره به خانه بر می گردم، شب می شود و بغض می کنم. بغض های من همیشه خاک خورده اند/ماهیان توی حوض قلب کوچکم مرده اند/شب به قلب من رسیده است* می شوم. گرگ ها عرعر می کنند و نگبهان خیابان سوت می کشد و من از فکر تمام نشدن تمام دنیا خوابم نمی برد. *فاضل ترکمن.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/534




چهارمندش

درخواست حذف اطلاعات
جناب جرقاب! چهار روز است که به این اب شده آمدیم. نه آدرس تو را می دانم، نه خبری از تو دارم. دو شب پیش در کافه نادری سراغ تو را گرفتم، گفتند: اغلب تیمور و بعضی اوقات تو سری به آن محفل فضل می زنید. روی این اصل، ب رنج را بر خود هموار نمودم (برای دیدن روی کج و معوج ات) و در کافه نادری یک ساعتی ماندم ولی خبری نشد. به هر حال، این نامه را با پست شهری برای برادرت می فرستم، به محض وصول آن سری به ما بزن که مردیم از تنهایی و بی کاری. . قربان تو، بهمن محصص.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/530




با رویش ناگزیر وبلاگ ها چه می کنی؟

درخواست حذف اطلاعات
وبلاگ مهشید عزیز را برای چندمین بار تخته د. و او که سواره نظامیست کیبورد به کمر یک وبلاگ جدید زده. این را هم نوشته و بهتر از هر دیگری احساس و تجربه و فکرش را بیان کرده. آدرس جدید مهشید: causeway.blog.ir قصه آن قدر تکراری و دست مالی شده است که خودمانیم بعد از تجربه ی هفت هشت بار ینگ هوشمند و خنگ مند، تخته شدن کائنات نتوانست ناراحتم کند. متعجب شاید اما ناراحت؟ ابدا. عادت کرده ام رخ دادن هر چیز اگر نه چندان تلخ اما گَس را در زندگی به فال نیک بگیرم و راهم را از جاده های جدید تر ادامه بدهم. نوشتن که برایم شبیه هزار و یک شیوه ی اعمال شکنجه های استکهلمی عمل می کند دیگر جای خود دارد. اسامی قدیمی را دور ریخته ام. طبق عادت چندصد ساله ام برای ادرس برگزینی سراغ دیکشنری اجنبی ها رفتم. به قصد فال واژه ها با نهایت خلوص درون نیت و انگشت لای صفحه ای کشیدم. قرعه آمد /causeway . در معنای جاده هایی که از سطح زمین مرتفع تر است. دیدم خود زندگی هم همین است اصلا.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/525




و با هر ضربی که می زنید به توان دو می رسند

درخواست حذف اطلاعات
وقتی چند نفری غمگین ترین آهنگ دنیا را توی ماشین فریاد می زنید با هر عربده ای که می کشید آن موزیک یک درجه روشن تر می شود.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/524




فقط بخوابم

درخواست حذف اطلاعات
خب تمام شد. ته دنیا را دیدم. حالا می توانم به زندگی برگردم. هر روز صبح از خواب بیدار شوم، موهایم را شانه بزنم، به استقبال کار بروم و با مردی که به نظر می رسد دوستم دارد در یک رستوران قدیمی در کوچه پس کوچه های شهر شام بخوریم، قبل از خواب مسواک زدن و ماسک صورت یادم نرود، بافت موهایم را باز کنم و تو دو لیست فردا را بنویسم و کتاب کنار تختم را بخوانم و فکر ناتمام بودن این زندگی را از سرم بیرون کنم. از آن طرف هم دست از سر هدف دنیا و پوچ و ناپوچ بودنش بردارم و کله ام را بگذارم روی بالشم و به لحظه های آرام و شادی که تجربه کرده ام فکر کنم که شاید زندگی همین باشد یا بهتر است به این هم فکر نکنم. فقط بخوابم.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/518




جوراب ها را من جمع می کنم/ کازیوه پیرزاد

درخواست حذف اطلاعات
خب من خودم افسردگی گرفتم از خواندن پست های وبلاگم و متوجه شدم به جز آن ساعت هایی که زیر پتوی دریا دلم خودم را به خواب زده ام این ور و آن ور در حال نالیدن و غر زدنم. خیلی رفتارم زشت و زننده است. قبول دارم. می توانید اینجا بگذارید که من دیگر از این آه و ناله ها نکنم که بعدش که دوباره آه و ناله ام گرفت هم غم نامه ام را تایپ کنم و هم جواب های شما را با های زننده تر و رکیک تر بدهم :دی چون به هر حال زحمت کشیدین و وبلاگ رو به یه امیدی باز کردین دست خالی برتان نمی گردانم و مس گی پیشه می کنم. چند روز پیش خانه یک زوج از این تازه عروسی کرده ها بودم. دیدم خیلی خوشحال و عاشق پیشه و لوس و بی مزه شده اند گفتم یک حالی بهشان بدهم. به خانم گفتم شما توی خونه تقسیم کار دارید؟ به شوهرش نگاه کرد. به من نگاه کرد بعد به خانه و زندگیش نگاه کرد و گفت بله. مثلا ایشون جوراباشونو در میارن پرت می کنن من جمع میکنم. نمیشه که خودشون هم دربیارن و هم جمع ن. اصلا عادلانه نیست. بعدش هم دعوا شد. من هم برگشتم خانه. رفتم زیر پتوی دریا دلم و خودم را زدم به خواب.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/513




احمق شماره ۵۰۹

درخواست حذف اطلاعات
اگر نصف تلاشی که برای به احمق در نظر نرسیدنمان می کنیم برای احمق نبودنمان می کردیم این همه احمق به نظر نمی رسیدیم.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/509




تخم تردید

درخواست حذف اطلاعات
بنده مشاهده می کنم که همه حق دارند و درست می گویند الا من. آنقدری که خودم تردید می کارم توی دل خودم و تو غلط می کنی به فلان چیز یقین می کنی برداشت می کنم دیگران ازم نپرسیده اند مطمئنی یا چقدر مطمئنی یا از کجا. من کلا نامطمئنم. نظرم در جهت باد معده اسب دریایی تغییر می کند. مو پیدا می کنم وسط تفکراتم و همه چیز را عق می زنم. این تو خالی شده. یک لگد هم بزنم به حافظه ام که در نوع خودش کمیاب است.یک شعری خوانده بودم مسخ مسخ نشستم حفظش هی تا شب تکرارش صبح بیدار شدم یادم نبود. حتی یک کلمه اش. مثل عزیز مرده ها نشستم اشک ریختم که چرا شعر به آن قشنگی را یادم رفته. خلاصه همه حق دارند الا خودم. آه ای عبدالحلیم حق را چطور تقسیم کردی که یک ذره اش به بنده نرسید آه؟



منبع : http://kazive.blog.ir/post/508




کاش پدر و مادرها میفهمیدن

درخواست حذف اطلاعات
بچه ها پول میخوان، عشق و محبتم میخوان. اگه این دو تا رو بهشون دادین اما درکشون نکردین، نفهمیدینشون و کنارشون نایستادین و راهشون رو سخت کردین اونا از شما، پولتون و عشق و محبتتون بیزار میشن. شما نه با پول، نه با مهر و نه بواسطه نسبت خونی صاحب اونا نیستین.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/500




۲۰

درخواست حذف اطلاعات
[...وقتی ح بد است احساس شرم می کنی از اینکه دیگران تو را ببینند. و وقتی ی دارد می میرد دلش می خواهد تنهایش بگذارند...]



منبع : http://kazive.blog.ir/post/491




۱۲

درخواست حذف اطلاعات
به خوب شدنم فکر می کنم؛ برگشتنم سرکار، خواندن و نوشتن، کم وزن و کوتاه موهایم، دویدن و شعر و و خندیدن، به قوی تر شدن و جلوی بحران های بعدی کم نیاوردن، تجربه ، سفر رفتن تو بگو تا سر کوچه رفتن، سبک شدن ام، رسیدن یک روزی که از خودم نپرسم این غم این غم این غم چرا من چطور من چی شد من؟



منبع : http://kazive.blog.ir/post/468




از افسردگی بگو (3)

درخواست حذف اطلاعات
خواهرم اصرار ناتمامی به بیرون بردن من دارد. آن هم در حالیکه موقع درددل برایش شرح دادم که تحمل جمع و جماعت و اجتماع بیش از یک نفر برایم سخت و دردناک است و نیاز من به تنهایی همان قدر ضروری است که نیاز ماهی به آب، برای اثبات خودش به آحاد ملت ایران به زمان، نوزاد هر جانوری در بدو تولدش به نفس کشیدن(حالا یه چیزی گفتم پا نشین سرچ کنین کی در بدو تولدش نیاز به تنفس نداره) و انسان در زمان تنگی به دست به آب. دیگر کم کم به این نتیجه رسیدم که هر چقدر بیشتر وضعیتم را شرح می دهم آرامش نداشته ام کمتر می شود و اطرافیان مصرانه عرصه را بر من تنگ می کنند و در دلشان به خودشان به خاطر این حرکت خدا پسندانه مدال می دهند. من هم تلاش می کنم ازشان گلایه نکنم و فقط سرم را تکان بدهم و عجیب اینکه شدت سر تکان رابطه مستقیم دارد با سرعتی که دست از سرم بر می دارند. آن ها دلشان برای من می سوزد و من دلم برای هیچ . به همه چیز می گویم فانی. به هراس می گویم گمشو، به عشق می گویم خفه شو، به غم می گویم رِ تِ تِ، به زندگی پشتم را می کنم و صدای خواهرم که مدام می پرسد امروز بریم یک هوایی بخوریم در گوشم کمرنگ و کمرنگ تر می شود. این وسط دنبال تراپیست جدیدی می گردم که وقتی وسط حرف هایش می گویم اما من این طور فکر نمیکنم سرم داد نزند که علم من بیشتره یا تو؟ تو بیشتر می فهمی یا من؟ هاه؟ پی نوشت: اگر شما هم برای خوندن پست قبل دچار فیل زدگی شدید اون کانال فیل شتک کن رو که توی پیوندها لینک دنبال کنید.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/477




سخته خب، سخته خب

درخواست حذف اطلاعات
تمرین زندگی در سیاره زمین سخت ترین کاریست که از زمان آمدنم کرده ام. دشوار و پر از بن بست. اصلاً خود بیهودگی ایستاده رو به روم، دست به کمر و چه می کنی دختر!



منبع : http://kazive.blog.ir/post/483




۵ساله بودم

درخواست حذف اطلاعات
چشم هایم را می بستم و موهای صاف و کوتاهم در باد می ید. یک لحظه بعد و تمام دیروزها محو می شدند. من بودم سوار دوچرخه که در جستجوی بستنی یخی هم صدای اذان مغرب در تاریک و روشن روز گم می شدم.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/469




روایت ساده گذرا

درخواست حذف اطلاعات
ازش پرسیدم خودت موهات را کوتاه کردی؟ آرزو می کنم یک دست نامرئی اختراع شود برای اینجور وقت ها که چرت می گویم، محکم بکوید توی دهنم خون بالا بیاورم.



منبع : http://kazive.blog.ir/post/442




تو که بیشتر فیلینگ داری، قوی تری!

درخواست حذف اطلاعات
مانیشا بی مقدمه توی از من پرسید: «بچه های ده ساله گریه می کنند؟ تو گریه می کنی؟ آپا (پدرش) گریه می کند؟ آیا پسرها گریه می کنند؟» من نمی دونستم قرار است کجا این مسأله به قدمتِ تاریخ رو پاسخ بدم. اما قطعاً وسط مارکت، بین ردیف گوجه فرنگی و پیازها، درحالی که مانیشا داخل چرخ ید نشسته، تصورم نبود. گفتم: «گریه به خاطر فیلینگ غصه است. همه وقتی غصه دار میشند گریه می کنند. الان من بگم پسرها نمی خندن تو چی فکرمی کنی؟ گریه هم مثل خنده است.» بعد گفتم: «هیچوقت نذار ی بهت بگه اگر گریه کردی اِسترانگ نیستی!» پرسید اگر گفتن چی؟ که گفتم: «بگو اشتباه می کنند. چون خوشحالی، یه دونه فیلینگه و دو تا از یکی بیشتره. پس تو که بیشتر فیلینگ داری قوی تری.» خنده رضایت کرد و مادر نفس حبس شده اش را بیرون داد. از اینستاگرام پانته آ



منبع : http://kazive.blog.ir/post/434