استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

جولی

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ جولی از بلاگ جولی دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



کل این مدت

درخواست حذف اطلاعات
سرم شلوغ بود. رفتم پارک بانوان ورزش. به انحراف کشیده شدم. رفتم. قرص میخورم. نتیجه گرفتم. موخوره داره میخورم. میخوام موهامو کوتاه کنم. یعنی اون میخواد کوتاه کنه. مامان. من نمیخوام. حتی با موخوره. امروز اریانا گرانده گوش دادم باهاش جلو اینه اداشو دراوردم. با موهام. با اهنگ اریانا گرانده. ساناز پیام داد. جواب دادم. باز پیام داد. جوابشو ندادم. تا چند هفته. رمضان رسید. روزه میگیرم. نزدیک شب قدر یه موزیک سیاوش قمیشی ک هردومون باهاش خاطره داشتیم فرستادم براش. اونم یه ادل فرستاد. خواستم باز کات کنم. ع بیمارستانشو فرستاد. با اینکه از بودن باهاش بدم میاد و نمیتونم تحملش کنم ولی فکر میکنم نامردیه ولش کنم. باهاش علی رغم میل باطنی حرف میزنم. با اینکه میدونم اگ نامزدش از سربازی برگرده باز منو میزاره تو برزخ. اما به خودم قول دادم بهش دل نبندم و وابسته اش نشم. تف توت ساناز. تف. برای رنج کودکی تصمیم گرفتم عمل کنم. به مامان اینا بگم. یه سرچ . اونایی ک عمل 50-70درصد نتیجه گرفتن دربهترین ح . و میگفتن عمل خیلی سخت و دردناکیه. نا امید شدم. زدم به سیم ا . با خدا دعوا . گریه . داغون شدم. دوست داشتم بمیرم. به مرگ فکر . جوابای ارشد اومد. رتبه ام از دوسال پیش بهتر بود. برای هردو گرایش مجاز شده بودم. مامان گفت برای شبانه هم انتخاب رشته کن. من پول میدم. با اینکه میدونه و میدونیم باید خیلی سخت بگیریم تا پول شبانه رو بده ولی اصرار کرد گفت بنویس. نوشتم. ولی راستش شاید شبانه هم قبول نشم. اگر نشم رسوایی بزرگیه. شبای قدر امسال دومین شب قدر بد عمرم رو داشتم. نه حال دعا نه جوشن نه هیییچ. داغون.

اون وسطا قبل از اعلام نتایج ارشد تصمیم گرفتم پزشکی شرکت کنم با مریم مثل سحر و فرشته اما پشیمون شدم. من ارزوهای بزرگی برای رشته خودم دارم. و در پایان همچنان لعنت به مسعود لعنت به مسعود لعنت به مسعود.



منبع : http://jouly.blog.ir/1397/03/19/کل-این-مدت




خدا

درخواست حذف اطلاعات
دلم برات تنگ شده خدا
استغفرالله ربی و اتوب الیه..



منبع : http://jouly.blog.ir/1397/01/18/خدا




تنهای مطلق

درخواست حذف اطلاعات
ب ساعت 10.5 مامان رفت تهران. نگین و مامانش اومدن پیش من. شهر شلوغه. نگرانم. برای شهر. برای انقلاب. برای ارمان هام. برای جنگیدن. احساس میکنم ترسیدم. ساعت 9:45 صبح بیدارم کرد خانم مرادی. رفتن. زنگ زدم مامان. برنداشت. دوباره زنگ زدم. برنداشت. صبحانه خوردم. زنگ زدم. برنداشت. نگران شدم. اون رو پلی . همون ی که اما واتسون توش اسمش "سَم" هست. یه عالمه سکانس بوسه دیدم. قبلا به این صحنه ها که میرسید میزدم جلوتر. این صحنه هارو نمیدیدم. اما امروز. حالم بود. نگران بودم. ترسیده بودم. شاید فکر باید ذهنمو منحرف کنم. دیدم. شاید همه رو. تلفن زنگ زد. مامان بود. گفت خواب بوده. خوشحال شدم. پر شدم. باهم حرف زدیم. گفت ساعت 2 باید بره بیمارستان. از پشت تلفن بغلش . جوری که متوجه نشه. شاید دلمون نمیخواست قطع کنیم. خونواده ی جدی و ماخوذ به حیایی هستیم. ب فکر می کاش یه شب مامان بغلم کنه و تو بغلش بخوابم. قبلنا یه شب که از چیزی ترسیده بودم بغلم کرد و بغلش خو دم. یادم نیست از چی ترسیدم. قطع کرد. خوشحال بودم. خیلی پر شده بودم. چند ثانیه از ادامه رو دیدم و.. هه. پاشدم روبروی آینه با خودم حرف زدم. هر وقت تنهام. هر وقت خوشحالم. و هر وقت فکر میکنم خیلی خوشگل شدم توی اینه با خودم حرف میزنم. البته این که با خودم حرف میزنم جمله درستی نیست. توی اینه با ی یا ایی که اون لحظه دوست دارم باهاشون حرف بزنم حرف میزنم. معمولا دوستام. دوستام یا اشنا و فامیلایی ک خیلی وقته همو ندیدیم یا میبینیم همو اما خیلی باهم حرف نمیزنیم. یه سوال روانشناسی هست که میپرسه "فکر میکنید بقیه درباره شما چی فکر میکنن؟" یا "اگر اطرافیانتون بخوان شما رو توی یه کلمه توصیف کنن فکر میکنی چی میگن؟" یا یه سوال این شکلی. اون کلمه که من فکر میکنم بقیه منو اونجوری توصیف میکنن "خنگ و انرمال" هست. همیشه فکر میکنم اطرافیانم فکر میکنن من احمق خنگ غیرعادی خشک مغز مغرور و توخالی هستم. وقتی تو اینه باهاشون حرف میزنم سعی میکنم جوری رفتار کنم و حرف بزنم که این تصور رو از ذهنشون پاک کنم. گاهی اوقات هم توی اینه با ایی حرف میزنم که هیچوقت ندیدمشون یا اصلا وجود ندارن یا هنوز بدنیا نیومدن یا قبلا دیدمشون و الان دیگه امکان نداره ببینمشون. گاهی توی گذشته هام با ی حرف میزنم گاهی توی آینده ام. این کار رو از بچگی انجام میدادم وقتایی که تنها بودم. گاهی اوقات به در و دیوار میکوبیدم تا تنها بشم و بعدش بتونم انجامش بدم. زمان زیادی ازم میگیره. و گرفته. انرژی زیادی ازم میگیره. روح و اعتماد بنفس زیادی رو ازم میگیره. اینکه ساعت ها ساعت ها و روزها و سال ها با انی حرف بزنی که هیچ جو بهت ندادن بدون هیچ ری اکشنی و تو بازم ساعت بعد و روزاهای بعد چهرتو پر انرژی کنی و چشماتو گرد کنی و روبروی اینه براشون بخندی و بهشون محبت کنی و سعی کنی نظرشون رو نسبت به خودت بهبود بدی و بعد.. عین بت پرستی میمونه. عبث. پوف!. خسته ام میکنه. خسته ام. برای چارلی گریه . نه بخاطر خودش. بخاطر تاثیر عمیقی که نگاه "سم" بهش روم داشت. چارلی همون پسریه که تو اون ه بازی میکنه که اما واتسون اسمش توش "سم" هست. شهر شلوغه تموم شد. حس میکنم بدجور خالی ام. حس میکنم ترسیدم. شهر شلوغ شده. و من. من چند وقت پیش توییترم رو بستم. و نمیدونم الان چه اتفاقاتی دارع تو پیجم میفته. احتمالا صیونیستایی که بدجور حالشونو میگرفتم به پیجم حمله و دارن فحاشی میکنن و من نیستم تا باز حالشونو بگیرم و اون ع ی که سربازاشون حین عملیات خودشونو خیس کرده بودن رو براشون اپلود کنم تا بلاکم کنن و برن تو افق محو شن:)))) این قسمت خوش ماجرا بود. اما این تمام ماجرا نیست. من میخوام سرباز جبهه حق باشم. میخوام برای برقراری عد و ظهور موعود بجنگم. میخوام یه عضو کوچیک باشم که جونمو کنار همرزم هام برای موعود فدا کنم. این ارزوی منه. این ارزوی منه که بتونم سوار یه جنگنده بشم و رو بمبارون کنم. خودم. شخصا. اما حالا توی این موقع از سال بعد از یه ش ت انتخاباتی بعد از یه تابستون پر استرس. بعد از فوت بابا. بعد از رفتن داداش. بعد از بیماری مامان و اینکه مجبور شد تنهایی با اون وضع مریض بره تهران . بعد از به درک رفتن فیروزه و ساناز. بعد از روندن مهسا و متین و بقیه از خودم. بعد از شدن شبکه های اجتماعی. بعد از کند شدن نت. بعد از شلوغی شهر. بعد از دیدن همه ی صحنه های بوسیدن توی اون که اما واتسون اسمش توش "سَم" هست. بعد از "تنهایی مطلق". فقط دراز کشیدم بیکار روی تختم و دارم فکر میکنم که واقعا من "ترسیدم"؟. کاش یکی بزنه تو گوشم بگه اینجوری داری میجنگی؟؟



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/10/11/تنهای-مطلق




دختر که باشی

درخواست حذف اطلاعات
دختر که باشی
تنها کابوس شب هات میشه زمین خوردن مامانت-_-



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/08/14/دختر-که-باشی




زائر الحسین

درخواست حذف اطلاعات
ب خواب می دیدم من و مادرم در کربلا هستیم. درست تر آن است که دیدم تازه به کربلا رسیده بودیم و در هتلی مستقر شدیم. اوضاع کربلا آشوب بود. همه جا جنگ بود و نا امنی. خبر رسید که مسئول کاروان تصمیم گرفته کل کاروان را بدون زیارت حسین (علیه السلام) به ایران بازگرداند. همه از ناامنی ها ترسیده بودند. همه و همینطور مادرم مشغول بستن بار و بنه سفر که تازه داشتند باز می د شدند. مادر که شوق مرا برای زیارت حسین (علیه السلام) می دانست گفت "ناامن است اره برگردیم بهتر است وگرنه کشته میشویم." . من سکوت مرگباری داشتم. ناراحت شده بودم. کنار پنجره هتل رفتم. با افسوس و حسرت به محل مرقد حسین (علیه السلام) نگاه . در خواب میدانستم کجاست. همه خانه ها زخمیِ آشوب بود جای گلوله ها روی دیوارها دیده میشد. دیده می شد قسمتی از خانه ای در اثر شاید انفجاری ت یب شده. مرقد حسین (علیه السلام) بنا نداشت گنبد و گلدسته و بارگاه نداشت. و از پنجره هتل هیچ علامتی که نشان دهد مرقد حسین کجای شهر قرار دارد وجود نداشت. اما من وقتی از پنجره به شهر نگاه همان لحظه اول در نگاه کلی چشمانم قفل شد پشت چند خانه در انتهای کوچه ای که روبروی هتل بود. مثل مغناطیسی که براده ای را به طرف خود بکشد و روی خود قفل کند. کورسوی امیدی در ته دلم روشن شد. عزمم را جزم که از هتل خارج شوم و فرار کنم و به زیارت حسین (علیه السلام) بروم. شاید زیر لب گفتم "حیف نیست تا اینجا امده ام زیارت نروم." . همان لحظه توجهم به جسم سیاه. مربعی شکلی در دست راستم جلب شد. شبیه فندک بود اما فندک نبود ف ی و سیاه بود. کمی نگاهش . در دستم فشارش دادم و عزم راسخم برای زیارت مظلومم را مرور . ناگهان دیدم کنار ضریح ساده و سرخ ارباب ایستاده ام. تعجب . ان وسیله به من قدرت طی الارض داده بود. همانطور که مبهوت بودم نگاه دیدم چند جنازه کمی ان طرف تر از ضریح مبارک روی هم افتاده بود. همانطور که گفتم ضریح بنایی نداشت و در کوچه ای واقع بود که روبرویش ابه ای بود و ان جنازه عملا در کوچه افتاده بودند. خواستم به ضریح نزدیک شوم و زیارت کنم که ناگهان دیدم چهار ادم کوتاه قد که کاملا بودند و فقط کلاه خود و دستار قرمز داشتند به ضریح اقا نزدیک شدند و ظاهرا میخواستند زیارت کنند اما تا خواستند دستانشان را به ضریح مبارک اقا بزنند از ابه سه چهار تیر. به سمت ضریح پرتاب شد. تیرها تیرهای تیر و کمان بودند. ان ادم های هم قد از ترس جانشان سریع و با ح استعصال و ترس گریختند. ان تیرها هیچ اسیبی به ضریح نزد و فکر میکنم در برخورد با ضریح غیب شدند. فکر میکنم من زیارت . و از کوچه به سمت بالا رفتم و در جایی شبیه بازار شهری که در ان دانسجو بودم درامدم. گم شدم. گوشه از بازار پله ای بود که ادم معروفی (پ.ج) را دیدم که فوق العاده پکر و ناراحت بود و سرش پایین بود. از او سوال پرسیدم که الان به خاطر ندارم. روی شانه اش زدم و دوباره پرسیدم "حال اگر گم شده باشم باید چه کنم؟". بدون اینکه سرش را بلند کند به پشت سرش اشاره کرد و گفت "پیش ان ماشین ها برو از ان ماشن ها بپرس.". داشتم طرف ماشین ها میرفتم که دیدم مادرم ناراحت و شوکه شده روی نیمکتی سر ان کوچه نشسته و روبرو را نگاه میکند. فکر میکنم از گم شدن من ناراحت و شده بود. خوابم شاید ادامه داشته ولی من دیگر ادامه اش را به خاطر ندارم.



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/08/07/زایر-الحسین




جورِ دیگری

درخواست حذف اطلاعات
امروز با تمام تابستان حتی بهار امسال فرق داشت. امروز برای چهارمین بار محمد رفت. از داخل ماشین برایم دست تکان داد و خندید. دلم گرفت. گریه ام گرفت اما جلوی خودم را گرفتم. خانه را مرتب . میز را چیدم. جارو . گردگیری . اشتها نداشتم. امروز جور دیگری بود. مثل زمستان پارسال بود. خانه خلوت ت و کمی تاریک شد. دیگر پرنده ی شادی در خانه پر نمیکشید تا از بال های کوچک و ترد و تازه اش گوشه به گوشه ی خانه پولک های طلاییِ خنده بپاشد.
الان که روی تختم دراز کشیده ام شادی و دلخوشی زیادی در زندگیم میبینم اما من در زندگیم چیز دیگری را تجربه کرده ام. زمستان 95 و رمضان امسال خیلی برایم الهام بخش بود. من شادیِ غریبی را تجربه . البته اگر بشود اسمش را شادی گذاشت.یک نشاطِ ناشی از معنویت که تا به حال با وجود 24سال زندگی در یک خانواده مذهبی و داشتن ظاهر مذهبی تجربه اش نکرده بودم. و این عجیب ترین قسمت ماجرا بود نه فقط برای من بلکه برای علیرضا پناهیان سخنرانِ مجموعه ای که با آن متحول شدم هم عجیب ترین قسمت ماجرا بود. پناهیان می گفت "بعد از جلسات جوری از من تشکر می کنید که انگار تا به حال ی دین را اینگونه برایتان شرح نداده". راست میگفت. تا به حال هیچ اینگونه دین را برای ما اینگونه شرح نداده است. من هیچگاه نمیتوانستم خدا رو بچشم دوستش داشته باشم و هیچگاه آنقدر رام نبوده ام. من جور دیگری ارام بودم طبیعی نبودم. من جور دیگری بودم.
خدایا مرا جور دیگری کن. خدایا مرا انجور کن که دوست میداریم. هردویمان. خدایِ من مرا آنجور کن و نگذار اینجور بلعیده شوم. خدایا از وقتی آن مزه را چشیده ام دیگر هیچ لذت دنیایی برایم خیلی لذت بخش کامل و مانا نیست دوستشان ندارم. خدایا من لذت بودن با تورا میخواهم. خدایا مرا به جبر سر به راه کن و بگذار این دعا ا ین اختیار من باشد. معبودا مرا در آغوش گیر و نگاهم کن. خدایِ من مرا شهید کن. خدایا میخواهم جانم را به تو دهم تا آسوده خاطر انگاه که همه چیزم را به تو تقدیم چون دوستی قدیمی دستم را در دستان مرگ تنها ی که آدرس تو را میداند بگذارم و به سویِ شوکت جبروت و عرشِ عظیمت عزیمت کنم. خدایا میخواهم خیلی خوب باشم لایق عرش لایق آغوش تو. خدایا مرا شهید کن. مرا به جبر سر به راه کن. معبودا مرا جورِ دیگری کن.



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/07/03/جور-دیگری




مریم

درخواست حذف اطلاعات
چند دقیقه پیش داشتم در تلگرام با مریم حرف میزدم. و حالا دارم به این فکر میکنم که چقدر مریم دوست دلسوزی برای من بوده و هست. همیشه سعی میکند غمی را از دلم بردارد. هر وقت که دلگیر یا ناراحتم و با او حرف میزنم حالم خوب میشود کاریزما دارد. کم دقیق و دلنشین حرف میزند. حرف هایش و حرف زدن هایش لحن و آرامشش و عزت نفسش کار دستت میدهد رگه هایی از خدا دارد.



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/07/01/مریم




لبخند (محسن حججی)

درخواست حذف اطلاعات
سلام محسن جان:)
نمیدونم چرا اما همش احساس میکنم این روزا با همین لبخند داری بهمون نگاه میکنی:)
اگر چه خب الان حس داری به خدا لبخند میزنی و خدا به تو لبخند میزنه:)
شهید محسن راستش توی این مدت اتفاقای عجیب زیادی افتاده.. آره دیگه.. مثل همیشه.. خاورمیانه ی عجیب و پر رمز و راز.. بعد از شهادت #شاهنامه_وار و شجاعانت خیلی اتفاقا افتاد..
یکی نوشت "دیگه به تجسم کربلا احتیاجی ندارم چون تورو دیدم."
یکی نوشت "امریکا حتی از پیکرت هم ترسید"
یکی ع کارگری ت رو برای روستایی ها به اشتراک گذاشت.
حتما اینارو میدیدی و میشنیدی لبخند میزدی یا کی میدونه شاید خنده ات میگرفت:)
توی دنیایی که ما کوچکترین کارهای خیر و انسان دوستانه مون رو توی چشم هم میکنیم راستش یکم خنده داره که تو میرفتی برای ادم های ضعیف توی روستاها بیل و کلنگ میزدی:) راستش من اگه رسانه ی برون مرزی بودم میگفتم مشکوکی اقا محسن.. باز لبخند زدی:)
یکی نوشت "کجا باید امضا کنم نمیخوام ی بره برای من شهید شه" مطمئنم اینم شنیدی لبخند زدی:) چون اون نمیدونه تو برای چی و برای کی رفتی:) الان رو به خدا کردی و لبخند زدی:) نگو نه:)
خبرای این اوا هم که داری گفته ی همسر بزرگوارت رو پیرهن عثمان همسرت بزرگوارت گوشه از چرا رفتی رو لو دادن اقا محسن.. گفتن "سر محسن رفت تا روسری روی سر ما بمونه"
بعضیا گفتن اشتباه که این حرف رو زدن. و بعضیام ربطش دادن به یه دختر ای تو یوم فوتبال و کلی به شما و همسر بزرگوار فحاشی .. هنوزم داری لبخند میزنی! راست میگی خودت خواستی حسینی باشی باید یه زینب هم داشته باشی که....
محسن جان تورو امریکایی از ما گرفت که نخبه هامون میرن اونجا تا ابادش کنن. تورو ترکیه ای از ما گرفت که هرسال کامندا و کارگرامون پولاشونو جمع میکنن تا برن اونجا و تفریح و ید کنن. تو رو ی از ما گرفت که پونز توی پیشانی دخترامون فرومیکرد. تورو ی از ما گرفت که برای نتیجه گرفتن حزبش مجبور بود بودجه نظامی رو کم کنه و رو تضعیف و تحقیر کنه تا دشمن بهش اعتماد کنه. محسن جان در آغوش پروردگارت لبخند بزن که اینجا درست وسطِ جهنمی که اسمش خاورمیانه است جایِ ما نمک نشناس هایی است که مسخ شده ایم پای تلویزیون هایمان و دیگر هِر را از بِر تشخیص نمیدهیم.



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/06/17/لبخند-محسن-حججی




شلوغ لاینفک از زندگی من

درخواست حذف اطلاعات
چقد حرف بوده که خواستم بیام بنویسم دربارشون. از اتفاقات مجاهدین خلق توی کارخونه #رفیق تا اینکه میخواستم پزشکی شرکت کنم و کل کتاباشو و الان پشیمونم میخام رشته خودمو بخونم تاااااا چیزایی الان یادم نیست و تنبلیم میاد فکر کنم که یادم بیاد.
هعی روزگار عجیبیه..

تا همین یکی دوسال پیش تنها تفریح و لذتم فکر بود به مسائل مختلف و بعد نوشتن درباره همه چیز..

الان مشغول گوش دادن به سلسله مباحث پناهیان (تنها مسیر) هستم و خوندن خاطرات صادق خلخالی..
راستش دارم سعی میکنم از بلاتکلیفی و معلق بودن دربیام. از وقتی تموم شده از وقتی که نه از چند ماه بعد از وقتی که تموم شده بهم ریختم همه چیزم زتدگیم فکرم اعتقاداتم اخلاقیاتم بدنم سلامتیم..
همیشه فکر می و منتظر بودم م تموم شه و کلی برنامه داشتم مطالعه تفریح کلاس ورزش کار و مهمتر و جدی تر از همه کار مطمئن بودم یه ب و کار راه میندازم و مشغول میشم. کلی ادعا داشتم کلی براش مطالعه کرده بودم.

اما الان هیچی! مشکل قبلیم که پا بر جا هست و این چندماه بیش از همیشه اذیتم کرده. گاهی بعضی جاهام بد درد میگیره و هیچ تلاشی برلی بهبودشون نمیکنم. موهام به شدت ریخته و روز به روز کمتر میشن گاهی اوقات حس میکنم چشمام و سرم گیج میره و همه چیز میچرخه از دی ماه تا الان که مرداده فقط دوبار شدم ازش بدم نمیاد اما میترسم از ایندش. دوتا مریضی جدید هم که نوبره-_-

استرس عمل مامان و اذیتای کبری خیلی عذابم داد دوری از خونه خیلی سخت بود. مسعود ملعون هم مزید بر علت شده بود. همین استرس ها نابودم کرد.

وقتی از تهران برگشتم یه عالمه غصه و استرس داشتم ف رفته بود شان گم و گور محمد تبریز بود و من "تنها" بودم. همون موقع با رائفی پور و کلیپاش اشنا شدم و شبا تا صبح نگا می و گوش میدادم. خواب و خوراکم بهم ریخت استرس کنکور ارشد هم بود. فکر بهش هم ازارم میده.
گن که و تش میزد به گوشم میرسید تا انتخابات و توده ی مردم نفهم و لایشعر که اصلا خودشونم علت کارشونو نمیدونن. و مهسا! مهسا! مهسا! وای از مهسا!!! داد از مهسا! استرس بدی رو دائم بهم وارد میکرد-_-
خدا لعنت کنه ت رو فلج کرده منو نه جرات دارم ب و کار راه بندازم با این ت و وزرای فاسدش انچنان ربشه ی اقتصاد ایران رو زدن که تا 20 سال دیگه صدتا پروفسورم نمیتونن هیچ غلطی برای اقتصاد ن. تمام کارخونه هارو تعطیل کرد تا بتونن خودش و برادر و وزرا و خوک های دور و برش مملکتو بخورن خود نعمت زاده ملعون خودش گفت 7هزار یا 70هزار واحد صنعتی و تولیدی امسال تعطیل شده. اونم واحدای گله گنده ای مثل ارج تولی پرس تولید فولاد و... من با چه تضمینی برم تو این بازار؟؟؟ بی پولی پوستمو کنده میخواستم هم برم بزنم تو کارای علمی و تولیدی که برنامشو داشتم ولی ترسیدم ورش ت شم و بیفتم زندان. از زندان ترسیدم وگرنه از ورش تگی هم نمیترسیدم. چون تجربه ثابت شده تو ت این اقا و قوه قضاییه اگه گیر بیفتی هیچ به دادت نمیرسه-_-
بقول قالیباف کار تولید نکرد هیچ اونایی ک کار واشتنم بیکار کرد. از کارگر گرفته تا ا و دانشمندای هسته ای.. یه خانمی تو مطب بود میگفت برادر شوهرم ای ی هسته ای داره هرجا میره میبینن مذهبیه استخدامش نمیکنن اونم چندسال گشت همه جا ا سر هم از ناچاری با اون سطح تحصیلات با معدل بالا رفت توی استخدام شد. وقتی برای ای مملکت اینجوره معلومه من یه معمولی با معدل معمولی شانسی برای استخدام تو سیستم اداری فاسد ت ندارم. من ک حسین فریدون نیستم که ی کنم بعدشم استخدام دفتر رئیس جمهور شم.
تنهامسیر خیلی روم تاثیر داره ازش خوشحالم❤️
خاطرات صادق خلخالی رو ساناز وقتی دید عاشق شدم بهم معرفی کرد تازه صفحه 40ام هستم. از طرز نوشتنش مشخصه یه شخصیتی شبیه شخصیت داره.



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/05/21/شلوغ-لاینفک-از-زندگی-من




خانوم ص اینا

درخواست حذف اطلاعات
فردا میخوان بیان اینجا..
خسته ایم حوصله نداریم کار ریخته سرمون ولی چ میدونم والا..

از اصفهان میخاد بیاد خواهرشم میخاد بیاره..
فک کنم برای خواهرش میخاد بپسنده..
من ک همون اول به پسره میگم ببین برادر من خط قرمز من انقلاب ی و کشورمه پشت ی ام هرجا هم گیر بیفتم میبینم اخلاق ی چی میگه همونو انجام میدم. وقتت تلف نشه اگه پشت کشور و و انقلاب و نیستی بگو ک دیگه کشش ندیم..

صددرصد میگه اره ولی ... منم میگم اوکی به سلامت..



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/05/07/خانوم-ص-اینا




ازاده نامداری

درخواست حذف اطلاعات
با اینکه هیچ ارادتی بهش ندارم. ولی تف به شرف اون حروم لقمه ای که ابروی یه نفرو میبره. تف!



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/05/03/ازاده-نامداری




حاج احمد

درخواست حذف اطلاعات
حاج احمد متوسلیان..
من نمیدونم چه اتفاقی افتاد که تو این سالا از همه چیز شنیدم مرگ مایکل ج ون ازدواج بردپیت و انجلینا جولی قهر و اشتی و دنیا جهانبخت..

اما تا بحال نشنیدم اسم شمارو..
نمیدونستم شما اسیر هستید..
الان خیلی دلم براتون تنگ شده..
احساس باز بابامو از دست دادم.. الان اشکهام دارن جاری میشن..

حاج احمد دلها الان کجایی؟ ح خوبه؟ چطور میتونم آزادت کنم؟



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/04/15/حاج-احمد




ادم نمیشم

درخواست حذف اطلاعات
خدایا این بارم غلط این قائله رو ختم به خیر کن.
فقط مونده خودمو از روی کره زمین پاک کنم:|||||



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/04/14/ادم-نمیشم




لذت بالای یه کوه رخت خواب خو دن

درخواست حذف اطلاعات
بچه های امروز خیلی لذت هارو از دست دادن. یکی بغلت میکرد میزاشتت اون بالا تو تابستون تشک اولی خنک بود میخو دی و تا وقتی خوابت میبرد تشکایی ک گرم میشد پرت میکردی پایین و........ تشک زیری خنکِ خنک بود فِرِش ا شم همرو میریختیم زمین روشون سرسره بازی میکردیم
#مامان_بزر _خوشگل_و_مهربون



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/04/02/لذت-بالای-یه-کوه-رخت-خواب-خوابیدن




سیلی موشکی

درخواست حذف اطلاعات
خسته ام مثل اون سعودی ک میخاد بگه پشمام!!! ولی پ نداره:)))))))

امد نیوز نترس گل من به ترکیه نزدیم ک به دیرا ور زدیم:))))))



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/03/29/سیلی-موشکی




پهن

درخواست حذف اطلاعات
تا همین الان داشتم تو واتس با "پهن بی حوصله" فک میزدم اونم از نوع 30یا30 ..

تو ایام انتخابات تا جایی ک تونستم یعنی اصلا این اتفاق نیفتاد که با ی بحث کنم..

چون اصولا یه توهم خود حق انگاری و خود همه چیز دانی توی ما ایرانیا افتاده که خدارو هم بنده نیستیم:/

بهش گفتم جریان اصلاحات از بدو تولد نامیمونش تا الان چه گن زده و داره میزنه همه ی فسادها رانت ها تزویر دروغ دغل کاریاشونو قبول کرد.. و محکوم کرد ولی ا ش گفت نه همینا..

القای مسموم دروغ..
تعصب..

یارو داره یه چیزی رو میبینه ولی با اینکه میببنه بده و ردش میکنه بازم میگه نه نه خوبه همین..

خب لامصب اسم این تعصب نیست پس چیه؟؟؟؟

همون دیگه.. منتظرم مرتد ببینمش..
وسلام..



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/03/12/پهن




سرباز آ

درخواست حذف اطلاعات
دیر آمدی ای جان عاشق.. هین چتر و بارانی وزین باش.. ای تکه تکه روح معصوم.. ای تار و پود رفته از یاد.. دیر امدی تا قد کشیدم.. با خاطراتی از تو در سر.. دیر امدی از باد و باران.. دیر امدی سرباز ا .. پنهان شدی در خاک شاید.. خاک از تن تو شان بگیرد.. تا دشت تنها باشد و ابر.. دلشوره باران بگیرد.. امروز دست اشنایی.. بیرون کشید از عمق خاکت.. کم کم به یاد خاک امد.. انگشتر و مهر و پلاکت.. درشهر می پیچد دوباره..بوی گلاب و اشک و شیون.. تا شیشه عطر تنت را..از خاک بیرون میکشم من.. این ریشه های مانده در خاک..دلشوره ی طوفان ندارند.. پایان این افسانه ها کو؟؟ افسانه ها پایان ندارند..



منبع : http://jouly.blog.ir/1396/02/25/سرباز-آخر