استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

گلهای پِیرنگ

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ گلهای پِیرنگ از بلاگ گلهای پِیرنگ دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
تعدادی از بازاریان با عجله نزد سید آمدند و گفتند:« چرا نشسته ای سید!؟ چن تا کاسب جوون به جون هم افتادن، پیش از اینکه خونریزی بشه ریش سفیدی کن!» سید مغازه را به شاگردش سپرد و با خود واگویه داشت: یکی از بازاریان کلامش را برید و گفت:«حاج جعفر ارثیه بهش رسیده، حجم اجناسشو طوری چیده که روی مغازه های اطراف سایه انداخته، هیکلشم که ماشاءالله!»سید جمعیت تماشا را کنار زد و صلواتی بلند فرستاد! جمعیت هم انفجاری جواب دادند به طوری که منازعان در حال مشت و لگد زدن و بد و بیراه گفتن، در جا ایستادند! سید سریع گفت:« ما پنجاه ساله از این بازار برای زن و بچه مون روزی می بریم با ب آبرو و اعتبار! مگه شما غیر از اینو می خواین!؟ سپس به کنار حاج جعفر رفت و آهسته کرد، ای همکار! ای دوست!:
1- هوشنگ ابتهاج(سایه)2-سعدی



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/27/post-128/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
تعدادی از بازاریان با عجله نزد سید آمدند و گفتند:« چرا نشسته ای سید!؟ چن تا کاسب جوون به جون هم افتادن، پیش از اینکه خونریزی بشه ریش سفیدی کن!» سید مغازه را به شاگردش سپرد و با خود واگویه داشت: یکی از بازاریان کلامش را برید و گفت:«حاج جعفر ارثیه بهش رسیده، حجم اجناسشو طوری چیده که روی مغازه های اطراف سایه انداخته، هیکلشم که ماشاءالله!»سید جمعیت تماشا را کنار زد و صلواتی بلند فرستاد! جمعیت هم انفجاری جواب دادند به طوری که منازعان در حال مشت و لگد زدن و بد و بیراه گفتن، در جا ایستادند! سید سریع گفت:« ما پنجاه ساله از این بازار برای زن و بچه مون روزی می بریم با ب آبرو و اعتبار! مگه شما غیر از اینو می خواین!؟ سپس به کنار حاج جعفر رفت و آهسته کرد، ای همکار! ای دوست!:
1- هوشنگ ابتهاج(سایه)2-سعدی



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/27/post-128/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
تعدادی از بازاریان با عجله نزد سید آمدند و گفتند:« چرا نشسته ای سید!؟ چن تا کاسب جوون به جون هم افتادند، پیش از اینکه خونریزی بشه ریش سفیدی کن!» سید مغازه را به شاگردش سپرد و با خود واگویه داشت: یکی از بازاریان کلامش را برید و گفت:«حاج جعفر ارثیه بهش رسیده، حجم اجناسشو طوری چیده که روی مغازه های اطراف سایه انداخته، هیکلشم که ماشاءالله!»سید جمعیت تماشا را کنار زد و صلواتی بلند فرستاد! جمعیت هم انفجاری جواب دادند به طوری که منازعان در حال مشت و لگد زدن و بد و بیراه گفتن، در جا ایستادند! سید سریع گفت:« ما پنجاه ساله از این بازار برای زن و بچمون روزی می بریم با ب آبرو و اعتبار! مگه شما غیر از اینو می خواین!؟ سپس به کنار حاج جعفر رفت و آهسته کرد، ای همکار! ای دوست!:
1- هوشنگ ابتهاج(سایه)2-سعدی



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/27/post-128/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره 65
عجب گرفتاری! بچه این زمونه رو چجوری سرگرمش کنم!؟ چاره ای نبود! رو کرد به نوه اش و گفت:« آقا آرش! دوس داری شطرنج یا منچ با زی کنیم!؟ یا برات قصه بگم!؟» آرش که با گوشی اش کار می کرد گفت:« بذارین پیام بابا رو لایک کنم، الان بابا آنلاینه و بعد ادامه داد، بابابزرگ! حال دارینا !؟ بیایین کنار من تا چن کلیپ شاد تماشا کنیم و حالشو ببریم...» و کلی خندیدند... سپس نوه گفت:«چطوره یه مسابقه فوتبال هیجان انگیز ببینیم!؟ » بابا بزرگ گفت:« خیلی خوبه! اما من باید به فکر ناهار هم باشم!» نوه گفت:« تلفنی به رستوران سفارش غذا میدم!» بعد از ناهار نوه گفت:« بابابزرگ! دوس داری چن تِرک بشنویم و حال کنیم!؟» و دقایقی بعد گفت:« راستی بابا بزرگ! دوس داری سرچ کنم و از نرخ سکه و دلار با خبر بشین!؟ آخه مامان و بابا هر شب کارشون همینه!» بابا بزرگ گفت:« نه!.... نه ! تمامی حقوق من نصف یه سکه هم نمیشه... ضمنا باید آماده بشیم بریم پیش مامان و بابا!» نوه گفت:« میگم اسنپ یا تپسی بیاد دنبالمون» وقتی مامان و بابا پرسیدند، آرش که اذیت نکرد!؟ بابا بزرگ پاسخ داد:« والله تموم روز من آچ مز بودم!!!



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/20/post-127/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره 65
عجب گرفتاری! بچه این زمونه رو چجوری سرگرمش کنم!؟ چاره ای نبود! رو کرد به نوه اش و گفت:« آقا آرش! دوس داری شطرنج یا منچ با زی کنیم!؟ یا برات قصه بگم!؟» آرش که با گوشی اش کار می کرد گفت:« بذارین پیام بابا رو لایک کنم، الان بابا آنلاینه و بعد ادامه داد، بابابزرگ! حال دارینا !؟ بیایین کنار من تا چن کلیپ شاد تماشا کنیم و حالشو ببریم...» و کلی خندیدند... سپس نوه گفت:«چطوره یه مسابقه فوتبال هیجان انگیز ببینیم!؟ » بابا بزرگ گفت:« خیلی خوبه! اما من باید به فکر ناهار هم باشم!» نوه گفت:« تلفنی به رستوران سفارش غذا میدم!» بعد از ناهار نوه گفت:« بابابزرگ! دوس داری چن تِرک بشنویم و حال کنیم!؟» و دقایقی بعد گفت:« راستی بابا بزرگ! دوس داری سرچ کنم و از نرخ سکه و دلار با خبر بشین!؟ آخه مامان و بابا هر شب کارشون همینه!» بابا بزرگ گفت:« نه!.... نه ! تمامی حقوق من نصف یه سکه هم نمیشه... ضمنا باید آماده بشیم بریم پیش مامان و بابا!» نوه گفت:« میگم اسنپ یا تپسی بیاد دنبالمون» وقتی مامان و بابا پرسیدند، آرش که اذیت نکرد!؟ بابا بزرگ پاسخ داد:« والله تموم روز من آچ مز بودم!!!



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/20/post-127/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره 65
عجب گرفتاری! بچه این زمونه رو چجوری سرگرمش کنم!؟ چاره ای نبود! رو کرد به نوه اش و گفت:« آقا آرش! دوس داری شطرنج یا منچ با زی کنیم!؟ یا برات قصه بگم!؟» آرش که با گوشی اش کار می کرد گفت:« بذارین پیام بابا رو لایک کنم، الان بابا آنلاینه و بعد ادامه داد، بابابزرگ! حال دارینا !؟ بیایین کنار من تا چن کلیپ شاد تماشا کنیم و حالشو ببریم...» و کلی خندیدند... سپس نوه گفت:«چطوره یه مسابقه فوتبال هیجان انگیز ببینیم!؟ » بابا بزرگ گفت:« خیلی خوبه! اما من باید به فکر ناهار هم باشم!» نوه گفت:« تلفنی به رستوران سفارش غذا میدم!» بعد از ناهار نوه گفت:« بابابزرگ! دوس داری چن تِرک بشنویم و حال کنیم!؟» و دقایقی بعد گفت:« راستی بابا بزرگ! دوس داری سرچ کنم و از نرخ سکه و دلار با خبر بشین!؟ آخه مامان و بابا هر شب کارشون همینه!» بابا بزرگ گفت:« نه!.... نه ! تمامی حقوق من نصف یه سکه هم نمیشه... ضمنا باید آماده بشیم بریم پیش مامان و بابا!» نوه گفت:« میگم اسنپ یا تپسی بیاد دنبالمون» وقتی مامان و بابا پرسیدند، آرش که اذیت نکرد!؟ بابا بزرگ پاسخ داد:« والله تموم روز من آچ مز بودم!!!



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/20/post-127/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
سیدرضا میر شماره: 64
آه از نهاد دانش آموزان بر آمد! وقتی شنیدند:«دبیر ورزش انتقالی گرفته و رفته...» در مورد احساس مسئولیت این دبیر کافی ست بگویم، هنگام بازی فوتبال که من شرکت داشتم پا به پای بازیکنان می دوید و مستعدین را تشویق و اشتباهات را اصلاح می کرد. به هر حال، دبیر جدید آمد. ابتدا خوشحال شدیم. ولی خیلی زود در یافتیم ایشان نه تنها تخصصی ندارد که هیچ علاقه ای هم به ورزش نشان نمی دهد! همیشه کنار میادین با گوشی اش مشغول بود! بدتر اینکه ادعایش هم می شد! بچه ها افسرده و غمگین بودند. من بی اختیار مدام به این معضل فکر می و یاد تکیه کلام دبیر ریاضی می افتادم:« فکر به مساله یعنی حل نصف آن!» شب پدر پس از و نیایش، طبق معمول مثنوی خوانی را با لحن و آهنگ خاص آن، و بیتی را تکرار می کرد... فکری به ذهنم رسید و روز بعد آن را با بچه ها در میان گذاشتم، همه پسندیدند. ظهر آن روز پاکت نامه ای را زیر برف پاکن اتومبیل دبیر ورزش گذاشتیم. یک هفته بعد او هم به مدرسه ی دیگری منتقل شد... و آن نامه حاوی بیتی بود که پدر تکرار می کرد، با تزئینی از امضای دانش آموزان...


مثنوی مولوی



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/16/post-126/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره 65
عجب گرفتاری! بچه این زمونه رو چجوری سرگرمش کنم!؟ چاره ای نبود! رو کرد به نوه اش و گفت:« آقا آرش! دوس داری شطرنج یا منچ با زی کنیم!؟ یا برات قصه بگم!؟» آرش که با گوشی اش کار می کرد گفت:« بذارین پیام بابا رو لایک کنم، الان بابا آنلاینه و بعد ادامه داد، بابابزرگ! حال دارینا !؟ بیایین کنار من تا چن کلیپ شاد تماشا کنیم و حالشو ببریم...» و کلی خندیدند... سپس نوه گفت:«چطوره یه مسابقه فوتبال هیجان انگیز ببینیم!؟ » بابا بزرگ گفت:« خیلی خوبه! اما من باید به فکر ناهار هم باشم!» نوه گفت:« تلفنی به رستوران سفارش غذا میدم!» بعد از ناهار نوه گفت:« بابابزرگ! دوس داری چن ترک بشنویم و حال کنیم!؟» و دقایقی بعد گفت:« راستی بابا بزرگ! دوسس داری سرچ کنم و از نرخ سکه و دلار با خبر بشین!؟ آخه مامان و بابا هر شب کارشون همینه!» بابا بزرگ گفت:« نه!.... نه ! تمامی حقوق من نصف یه سکه هم نمیشه... ضمنا باید آماده بشیم بریم پیش مامان و بابا!» نوه گفت:« میگم اسنپ یا تپسی بیاد دنبالمون» وقتی مامان و بابا پرسیدند، آرش که اذیت نکرد!؟ بابا بزرگ پاسخ داد:« والله تموم روز من آچ مز بودم!!!



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/20/post-127/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
سیدرضا میر شماره: 64
آه از نهاد دانش آموزان بر آمد! وقتی شنیدند:«دبیر ورزش انتقالی گرفته و رفته...» در مورد احساس مسئولیت این دبیر کافی ست بگویم، هنگام بازی فوتبال که من شرکت داشتم پا به پای بازیکنان می دوید و مستعدین را تشویق و اشتباهات را اصلاح می کرد. به هر حال، دبیر جدید آمد. ابتدا خوشحال شدیم. ولی خیلی زود در یافتیم ایشان نه تنها تخصصی ندارد که هیچ علاقه ای هم به ورزش نشان نمی دهد! همیشه کنار میادین با گوشی اش مشغول بود! بدتر اینکه ادعایش هم می شد! بچه ها افسرده و غمگین بودند. من بی اختیار مدام به این معضل فکر می و یاد تکیه کلام دبیر ریاضی می افتادم:« فکر به مساله یعنی حل نصف آن!» شب پدر پس از و نیایش، طبق معمول مثنوی خوانی را با لحن و آهنگ خاص آن، و بیتی را تکرار می کرد... فکری به ذهنم رسید و روز بعد آن را با بچه ها در میان گذاشتم، همه پسندیدند. ظهر آن روز پاکت نامه ای را زیر برف پاکن اتومبیل دبیر ورزش گذاشتیم. یک هفته بعد او هم به مدرسه ی دیگری منتقل شد... و آن نامه حاوی بیتی بود که پدر تکرار می کرد، با تزِئینی از امضای دانش آموزان...

مثنوی مولوی



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/16/post-126/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات



سیدرضا میر شماره: 63
« مرده ها زنده شدن... مرده ها زنده شدن....» کنار مزار مادر نشسته بودیم و همچون گذشته ها آرامش خاصی داشتیم و قرائت قران و ذکر دعا بر این آرامش می افزود. ولی فریاد بچه ها این آرامش را از ما گرفت!آنها سراسیمه و نفس ن به طرف ما می دویدند... به محض رسیدن به سر و گردن ما چسبیدند و گفتند:« دیدیم! به خدا با چشای خودمون دیدیم! چن تا مرده از گورها بلن شدن... و هراسان به هر سویی می دویدن... بابا ! تو رو خدا بریم خونه!»گفتم:« باشه! اما به اطرافتون نگاه کنین! خونواده هایی هستن و ی فرار نمی کنه! حالا شما آروم باشین تا ببینم چی شده!؟» خانم که تحت تاثیر وحشت بچه ها گفت:« باید بریم دیگه... دیروقته...» خودم هم خیلی راحت نبودم و گفتم:« جمع کنین بریم! ولی مرده بی آزارترین موجوده...» که متوجه موضوع شدم و خنده ام گرفت.بچه ها و خانم بهت زده به من نگاه می د... خوندم:

و گفتم:« اون اتوبوس شهرداری رو می بینین! گورخوابها رو گرفتن می برن تحویل گرمخونه ها بِدن....»

تماس با نویسنده:irdastan.blogsky@gmail.com



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/06/post-124/




مشکلات عمده داستان نویسی دانش آموزان

درخواست حذف اطلاعات
سیدرضا میر

ب- روایت« منِ مفعولی»داستانی که «منِ مفعولی» روایت می کند خودش نقش چندانی در روابط و حوادث ندارد. ابتدا مختصری از زندگی خود می گوید و سپس داستان زندگی پرسناژها و روابط آنها را در ایجاد حوادث و اتفاقات بازگو می کند.امتیازی که این روایت دارد این است که می تواند به درون پرسناژها نفوذ و آنها را روانکاوی کند. «منِ مفعولی» حراف است و همه وجودش چشم می باشد. شبیه راوی سوم شخص است.



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/06/post-125/مشکلات-عمده-داستان-نویسی-دانش-آموزان




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره:61

بحثی شورانگیز و عاشقانه بین زن و شوهر شروع شد. مرد: « عزیزم! درآمد من برای یه زندگی نسبتاً خوب کافیه، شما مجبور نیستی کار کنی!» زن: « مرسی، هدف من درآمد نیس!» مرد:« مدیریت خونه و خونواده و کار بیرون ممکنه خدای نکرده زود ش ته بشی!» زن:« همسر دلسوزم! ی که کارشو دوس داره، زود ش ته نمیشه مگه اینکه شما رضایت نداشته باشی!» مرد:« رضایت من راحتی شماس!» زن: «ممنونم عزیزم! ولی اگه ی عاشق کارش باشه و نقشی در خدمت به جامعه داشته باشه، رضایت و پشتیبانی همسر راحتی را هم میاره...» مرد:«تربیت فرزندان نوعی خدمت به جامعه تلقی میشه!» زن:« خونواده یه باغچه ست و با چهچه بلبلی آراسته میشه، اما جامعه یه بوستانی وسیع و بی حد و مرزه و نیازمند بلبلان بیشمار...!!!» مرد:« صحیح ولی عزیزم، این بوستان تیغهایی داره که آدم رو نیش می زنه!» زن:« همسر نجیبم! هر باغ و بوستانی علاوه بر چمن و گل و بلبل، تیغ و ات موذی هم داره، ما باید مراقب خودمون باشیم!!»مرد:1-حافظ



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/23/post-122/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره 62
کراسوس رومیان نگاهی نافذ به مدیر موسسه گلادیاتوری کرد و گفت:« شنیده ام هدایت گر گلادیاتورهای شما یک ایرانی است!؟» مدیر موسسه عرض کرد:« بله قربان! به سلامت! گرسنه بود به کارش گماشتیم! البته از سی سال تجربه کاری اش بهره می بریم(1)!کراسوس امر کرد:« حاضرش کنید!» پیر هدایتگر را آوردند که دست به مقابل تعظیم کرد.کراسوس گفت:«ایرانی! ما با ایرانیان کارها داریم!(2)تو با سی سال سابقه کار باید بتوانی نام آورترین دلاور وطنت را معرفی کنی!؟» پیر هدایت گر فکری کرد و نام «رستم دستان» بر زبانش جاری شد. کراسوس گفت:« اکنون یکی از مشهورترین دلاوری هایش را بگو بشنویم!» پیر هدایتگر ماجرای« هفت خوان»(3) را نقالی کرد! کراسوس قاه قاه خندید و گفت:« این بیچاره آنقدر گرسنگی کشیده که خیالبافی می کند و اساطیر را به رخ ما می کشد! ما به ایرانیان واقعیت را نشان خواهیم داد!» پیر هدایتگر به ثناگویی ایستاد:« عمر دراز باد! وجودت از گزند روزگار دور باد ! زانوانت جز در پیشگاه معبود بر زمین تکیه مباد!(4)1-داستانک شماره 732- اشاره به جنگ ایران و روم3- هفت خوان شاهنامه4- اشاره به اسارت کراسوس و به زانو درآمدن او در مقابل ایرانی تماس با نویسنده:irdastan.blogsky@gmail.com



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/30/post-123/




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات



سیدرضا میر شماره: 63
« مرده ها زنده شدند... مرده ها زنده شدند....» کنار مزار مادر نشسته بودیم و همچون گذشته ها آرامش خاصی داشتیم و قرائت قران و ذکر دعا بر این آرامش می افزود. ولی فریاد بچه ها این آرامش را از ما گرفت!آنها سراسیمه و نفس ن به طرف ما می دویدند... به محض رسیدن به سر و گردن ما چسبیدند و گفتند:« دیدیم! به خدا با چشای خودمون دیدیم! چن تا مرده از گورها بلن شدن... و هراسان به هر سویی می دویدن... بابا ! تو رو خدا بریم خونه!»گفتم:« باشه! اما به اطرافتون نگاه کنید! خونواده هایی هستن و ی فرار نمی کنه! حالا شما آروم باشین تا ببینم چی شده!؟» خانم که تحت تاثیر وحشت بچه ها گفت:« باید بریم دیگه... دیروقته...» خودم هم خیلی راحت نبودم و گفتم:« جمع کنین بریم! ولی مرده بی آزارترین موجوده...» که متوجه موضوع شدم و خنده ام گرفت.بچه ها و خانم بهت زده به من نگاه می د... خواندم: و گفتم:« اون اتوبوس شهرداری رو می بینین! گورخوابها رو گرفتن می برن تحویل گرمخونه ها بِدن....»
تماس با نویسنده:irdastan.blogsky@gmail.com



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/07/06/post-124/




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره:61

بحثی شورانگیز و عاشقانه بین زن و شوهر شروع شد. مرد: « عزیزم! درآمد من برای یه زندگی نسبتاً خوب کافیه، شما مجبور نیستی کار کنی!» زن: « مرسی، هدف من درآمد نیس!» مرد:« مدیریت خونه و خونواده و کار بیرون ممکنه خدای نکرده زود ش ته بشی!» زن:« همسر دلسوزم! ی که کارشو دوس داره، زود ش ته نمیشه مگه اینکه شما رضایت نداشته باشی!» مرد:« رضایت من راحتی شماس!» زن: «ممنونم عزیزم! ولی اگه ی عاشق کارش باشه و نقشی در خدمت به جامعه داشته باشه، رضایت و پشتیبانی همسر راحتی را هم میاره...» مرد:«تربیت فرزندان نوعی خدمت به جامعه تلقی میشه!» زن:« خونواده یه باغچه ست و با چهچه بلبلی آراسته میشه، اما جامعه یه بوستانی وسیع و بی حد و مرزه و نیازمند بلبلان بیشمار...!!!» مرد:« صحیح ولی عزیزم، این بوستان تیغهایی داره که آدم رو نیش می زنه!» زن:« همسر نجیبم! هر باغ و بوستانی علاوه بر چمن و گل و بلبل، تیغ و ات موذی هم داره، ما باید مراقب خودمون باشیم!!»مرد:حافظ



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/23/post-122/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره:61

بحثی شورانگیز و عاشقانه بین زن و شوهر شروع شد. مرد: « عزیزم! درآمد من برای یه زندگی نسبتاً خوب کافیه، شما مجبور نیستی کار کنی!» زن: « مرسی، هدف من درآمد نیس!» مرد:« مدیریت خونه و خونواده و کار بیرون ممکنه خدای نکرده زود ش ته بشی!» زن:« همسر دلسوزم! ی که کارشو دوس داره، زود ش ته نمیشه مگه اینکه شما رضایت نداشته باشی!» مرد:« رضایت من راحتی شماس!» زن: «ممنونم عزیزم! ولی اگه ی عاشق کارش باشه و نقشی در خدمت به جامعه داشته باشه، رضایت و پشتیبانی همسر راحتی را هم میاره...» مرد:«تربیت فرزندان نوعی خدمت به جامعه تلقی میشه!» زن:« خونواده یه باغچه ست و با چه چه بلبلی آراسته میشه، اما جامعه یه بوستانی وسیع و بی حد و مرزه و نیازمند بلبلان بیشمار...!!!» مرد:« صحیح ولی عزیزم، این بوستان تیغهایی داره که آدم رو نیش می زنه!» زن:« همسر نجیبم! هر باغ و بوستانی علاوه بر چمن و گل و بلبل، تیغ و ات موذی هم داره، ما باید مراقب خودمون باشیم!!»
حافظ



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/23/post-122/داستانک-در-عصر-ما




مشکلات عمده داستان نویسی دانش آموزان(روایت «منِ» فاعلی)

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر
روایت «منِ» فاعلی
الف) «منِ» فاعلی:داستانی را که « منِ» فاعلی روایت می کند خودش در تمام حوادث و اتفاقات نقش دارد به همین سبب می تواند همه ی مسائل و مشکلات را ببیند و روایت کند و نوشته را از خلوص و صمیمیت برخوردار سازد. اما ضعف این روایت این است که نمی تواند به درون پرسناژهای دیگر نفوذ کند.



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/18/post-121/مشکلات-عمده-داستان-نویسی-دانش-آموزان-روایت-منِ-فاعلی-




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
سیدرضا میر شماره 60
اون روز یازده سالم شده بود که با پدر در خیابون قدم می زدیم و بعد ... ای کاش اون روز بیرون نمی رفتیم! ای کاش تو خونه می موندیم! اون روز پدر گاهی چنان گامهای بلندی بر می داشت که من به دنبالش می دویدم و در عین حال شیرین زبونی می و از عشق و علاقه ام به رانندگی می گفتم که چه جوری باید از کلاج و دنده و گاز و ترمز... استفاده کنیم. پدر لبخند می زد و می گفت:« خوبه! ولی عجله نکن!» ناگهان پدر وایستاد! نگاش به خیابون بود که اتوبوسی در حال تعمیر بدون راننده در سرازیری سرعت می گرفت!پدر دوید و خودشو به اتوبوس رسوند پاهاش روی رکاب بود و نبود که اتوبوس با حرکتِ اریب وار پاهای پدر رو بین خود و ج بهم پیچوند! من به داخل اتوبوس پ و با دنده عقب اونو برگردوندم تا پدر رو از تنگنا رها کنم، اما پدر بیهوش افتاده و کف خیابون خون جاری بود... صدای هیاهوی مردم را می نشنیدم که قصد کمک داشتند ولی اونی که نمی فهمیدم سایه هایی بودند که با منِ وحشت زده ی مبهوت و پدر خونینم سلفی می گرفتند!!! و مدتی بعد پدر را با ویلچر به خانه آوردند، چون دیگر پا نداشت...



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/16/post-120/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
سیدرضا میر شماره 60
اون روز یازده سالم شده بود که با پدر در خیابون قدم می زدیم و بعد ... ای کاش اون روز بیرون نمی رفتیم! ای کاش تو خونه می موندیم! اون روز پدر گاهی چنان گامهای بلندی بر می داشت که من به دنبالش می دویدم و در عین حال شیرین زبونی می و از عشق و علاقه ام به رانندگی می گفتم که چجوری باید از کلاج و دنده و گاز و ترمز... استفاده کنیم. پدر لبخند می زد و می گفت:« خوبه! ولی عجله نکن!» ناگهان پدر وایستاد! نگاش به خیابون بود که اتوبوسی در حال تعمیر بدون راننده در سرازیری سرعت می گرفت!پدر دوید و خودشو به اتوبوس رسوند پاهاش روی رکاب بود و نبود که اتوبوس با حرکتِ اریب وار پاهای پدر رو بین خود و ج بهم پیچوند! من به داخل اتوبوس پ و با دنده عقب اونو برگردوندم تا پدر رو از تنگنا رها کنم، اما پدر بیهوش افتاده و کف خیابون خون جاری بود... صدای هیاهوی مردم را می نشنیدم که قصد کمک داشتند ولی اونی که نمی فهمیدم سایه هایی بودند که با منِ وحشت زده ی مبهوت و پدر خونینم سلفی می گرفتند!!! و مدتی بعد پدر را با ویلچر به خانه آوردند، چون دیگر پا نداشت...



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/16/post-120/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
سیدرضا میر شماره 59
مامان بر خلاف میل پدر، آن شب عروس ها و دامادهای مان را دعوت کرد تا همه دور هم باشیم. مامان به کمک خدمتکارش میز شام رنگین و با سلیقه ای را چید. خواهر بزرگم که کشیدن غذا را بر عهده گرفته بود، طوری حرکت کرد و آستین بالا زد که النگوهای پهنش را همه دیدند حتی از چشم خواهر کوچکم که با گوشی جدیدش ور می رفت دور نماند. عروس بزرگمان که سوپ می کشید گفت:« کاش مامان این مهمونی رو تو ویلای ما برگزار می کرد، هم فال بود و هم تماشا!» عروس کوچکمان بلافاصله گفت:« چی!؟ شمال!؟ با اون ترافیک سنگینش! والله سفر ترکیه راحت تره...» خواهر کوچکمان تصویر اتومبیلهای وارداتی را به همه نشان می داد و می پرسید:« کدوم قشنگ تره!؟» مردها بحثشان داغِ داغ بود و ضمن اظهار نظرهای متفاوت آ ین نرخ سکه طلا و دلار و سهام را چک می د.... آ شب خانمها با این اعتقاد که غذاهای مامان همیشه خوشمزه است هر یک ظرفی غذا کشیدند و بردند... بابا و مامان در سکوتی سنگین و خسته انعامی به خدمتکار دادند تا برای خود و خانواده اش سر راه ساندویچ بگیرد...تماس با نویسنده: irdastan.blogsky@gmail.com



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/09/post-119/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
سیدرضا میر شماره 59
مامان بر خلاف میل پدر، آن شب عروس ها و دامادهای مان را دعوت کرد تا همه دور هم باشیم. مامان به کمک خدمتکارش میز شام رنگین و با سلیقه ای را چید. خواهر بزرگم که کشیدن غذا را بر عهده گرفته بود، طوری حرکت کرد و آستین بالا زد که النگوهای پهنش را همه دیدند حتی از چشم خواهر کوچکم که با گوشی جدیدش ور می رفت دور نماند. عروس بزرگمان که سوپ می کشید گفت:« کاش مامان این مهمونی رو تو ویلای ما برگزار می کرد، هم فال بود و هم تماشا!» عروس کوچکمان بلافاصله گفت:« چی!؟ شمال!؟ با اون ترافیک سنگینش! والله سفر ترکیه راحت تره...» خواهر کوچکمان تصویر اتومبیلهای وارداتی را به همه نشان می داد و می پرسید:« کدوم قشنگ تره!؟» مردها بحثشان داغِ داغ بود و ضمن اظهار نظرهای متفاوت آ ین نرخ سکه طلا و دلار و سهام را چک می د.... آ شب خانمها با این اعتقاد که غذاهای مامان همیشه خوشمزه است هر یک ظرفی غذا کشیدند و بردند... بابا و مامان در سکوتی سنگین و خسته انعامی به خدمتکار دادند تا برای خود و خانواده اش سر راه ساندویچ بگیرد...



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/09/post-119/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات


سیدرضا میر شماره: 58
همسایه هایی که او را می شناختند، شوخی جدی کنایه هایی می گفتند که چرا یک جوان تحصیل کرده ی پارکینگ خانه پدری را به« محله» تبدیل کرده است!؟ واقعیت این بود که در یکی دو آزمون استخدامی شرکت کرد ولی منتظر جواب نماند. از آنجایی که ذاتاً فعال و اعتماد به نفس بالایی داشت و همیشه این شعر را زیر لب می کرد:


دست به کار شد به دو سال نکشید که « محله» به شکل فروشگاه در آمد. ارتباطش با شرکت ها بیشتر شد. تنوع اجناس و حجم زیاد آنها، جابجایی و قفسه بندی را می طلبید. طبیعتاً چند جوان بیکار را به کار گماشت. اکنون همان همسایه های کنایه گو او را برای بچه های خود مثال می زدند. در این شرایط یک پیک موتوری ابلاغیه ی استخدامی او را در سازمانی آورد. پدر و مادر جشن گرفتند که « آب باریکه» ی آ عمری رسید! و جوان از فردای آن روز کت و شلوار اتو کشیده می پوشید و به امید« آب باریکه» منظم و مرتب می رفت و بر می گشت...
شعر از : ناهید یوسفی



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/02/post-118/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات








همسایه هایی که او را می شناختند، شوخی جدی کنایه هایی می گفتند که چرا یک جوان تحصیل کرده ی پارکینگ خانه پدری را به« محله» تبدیل کرده است!؟ واقعیت این بود که در یکی دو آزمون استخدامی شرکت کرد ولی منتظر جواب نماند. از آنجایی که ذاتاً فعال و اعتماد به نفس بالایی داشت و همیشه این شعر را زیر لب می کرد:

دست به کار شد به دو سال نکشید که « محله» به شکل فروشگاه در آمد. ارتباطش با شرکت ها بیشتر شد. تنوع اجناس و حجم زیاد آنها، جابجایی و قفسه بندی را می طلبید. طبیعتاً چند جوان بیکار را به کار گماشت. اکنون همان همسایه های کنایه گو او را برای بچه های خود مثال می زدند. در این شرایط یک پیک موتوری ابلاغیه ی استخدامی او را در سازمانی آورد. پدر و مادر جشن گرفتند که « آب باریکه» ی آ عمری رسید! و جوان از فردای آن روز کت و شلوار اتو کشیده می پوشید و به امید« آب باریکه» منظم و مرتب می رفت و بر می گشت...



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/06/02/post-118/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
نوشته: سیدرضا میر
شماره 57
گلادیاتورها دلاورانه شمشیر می زدند. زیرا پیرمردی سپیدموی را به نام هدایتگر به میدان نبرد آورده بودند و نیز تشویق و هلهله ی تماشاگران بر شجاعتشان می افزود. هدایتگر هر گونه غافلگیری دشمن را بر ملا می کرد. قیصر روم به اتفاق جمعی از ان به دقت میدان نبرد را زیر نظر داشتند و با کمال تعجب دیدند که پیر هدایتگر بدون جنگیدن دراز به دراز نقش زمین شد! و این در حالی بود که گلادیاتورها بر حریفان پیروز گشته و از سوی جولیوس قیصر برای اخذ نشان شجاعت احضار شده بودند. گلادیاتورها قدحی آب بر سر و صورت پیرمرد ریختند که بهوش آمد و او را هم به حضور قیصر بردند قیصر جویای حال پیرمرد شد. رئیس موسسه ی گلادیاتوری گفت: « ما این پیر را بیرون انداخته بودیم.(1) اما او با سماجت برگشت و با تکیه بر سی سال تجربه کار مفیدش مسئولیت هدایتگری را که امر خطیری است بر عهده گرفت. تنها مشکلی که دارد این است که از عهده تامین داروهایش بر نمی آید.»قیصر گفت:« ای پیر سپیدموی سخنی به ما بگو!» و پیر هدایت گر گفت:« سزار به سلامت! حذر از چشم حسود»(2)و قیصر برخاست و گفت:« به فرمان من هزینه ی داروهایش از موسسه پرداخت گردد!»
1- داستانک شماره 422- اشاره به تراژی قیصر اثر ویلیام ش پیر



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/05/26/post-117/داستانک-در-عصر-ما




بروشور سه لتی اصول داستان نویسی

درخواست حذف اطلاعات
بروشور سه لتی اصول داستان نویسی
1
2
تماس با ما:irdastan.blogsky@gmail.com



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/05/20/post-116/




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات
نوشته: سیدرضا میر
شماره 57
گلادیاتورها دلاورانه شمشیر می زدند. زیرا پیرمردی سپیدموی را به نام هدایتگر به میدان نبرد آورده بودند و نیز تشویق و هلهله ی تماشاگران بر شجاعتشان می افزود. هدایتگر هر گونه غافلگیری دشمن را بر ملا می کرد. قیصر روم به اتفاق جمعی از ان به دقت میدان نبرد را زیر نظر داشتند و با کمال تعجب دیدند که پیر هدایتگر بدون جنگیدن دراز به دراز نقش زمین شد! و این در حالی بود که گلادیاتورها بر حریفان پیروز گشته و از سوی جولیوس قیصر برای اخذ نشان شجاعت احضار شده بودند. گلادیاتورها قدحی آب بر سر و صورت پیرمورد ریختند که بهوش آمد و او را هم به حضور قیصر بردند قیصر جویای حال پیرمرد شد. رئیس موسسه ی گلادیاتوری گفت: « ما این پیر را بیرون انداخته بودیم.(1) اما او با سماجت برگشت و با تکیه بر سی سال تجربه کار مفیدش مسئولیت هدایتگری را که امر خطیری است بر عهده گرفت. تنها مشکلی که دارد این است که از عهده تامین داروهایش بر نمی آید.»قیصر گفت:« ای پیر سپیدموی سخنی به ما بگو!» و پیر هدایت گر گفت:« سزار به سلامت! حذر از چشم حسود»(2)و قیصر برخاست و گفت:« به فرمان من هزینه ی داروهایش از موسسه پرداخت گردد!»
1- داستانک شماره 422- اشاره به تراژی قیصر اثر ویلیام ش پیر



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/05/26/post-117/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره56

تعدادی از بازاریان دور سید جمع شده بودند تا ماجرای عشقی اش را برای چندمین بار تعریف کند. سید بازار می گفت: توی حیاط بودم که آوازی شنیدم، صدا لطیف و نازک و گوش نواز بود! جوونی و شی ، فارغ از غم رسوایی،چند تا آجر را پله و از دیوار آویزون شدم چی!؟ چقد بزرگ شده!!! ضمن اینکه گیسوهاشو شونه می کشید، می خوند:« آی... یک ی من بسازم، چل ستون چل پنجره...»
حالی به حالی می شدم که در حیاطشون باز شد و مادرش ظاهر... من هول کرده و غافل آجرها از زیر پایم در رفتند و با سر و صدا روی زمین ولو شدم.... دو ماه گذشت.... بر من دو سال گذشت! سرانجام روزی صدای آواز را شنیدم، جست زدم و از دیوار آویزون شدم. همون صحنه! می خوند:«... سری بالا کنم بینم خدا را- مبادا بشکنی عهد و وفا را- الهی دورت بگردم...»و من بیخود از خود می خوندم:« به قربونت بگردم... که م داغ شد!
پدرم بود که با دو دستش مواظبت می کرد نیفتم! خج زده گفتم: می خواستم ببینم کی داره می خونه! پدرم گفت: صحیح! ولی بهونه نگیر!« رنگ رخساره نشان می دهد از سر ضمیر»(1)
مدتی بعد دختر را برام خواستگاری د.
1) سعدی



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/05/19/post-115/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره56

تعدادی از بازاریان دور سید جمع شده بودند تا ماجرای عشقی اش را برای چندمین بار تعریف کند. سید بازار می گفت: توی حیاط بودم که آوازی شنیدم، صدا لطیف و نازک و گوش نواز بود! جوونی و شی ، فارغ از غم رسوایی،چند تا آجر را پله و از دیوار آویزون شدم چی!؟ چقد بزرگ شده!!! ضمن اینکه گیسوهاشو شونه می کشید، می خوند:« آی... یک ی من بسازم، چل ستون چل پنجره...»
حالی به حالی می شدم که در حیاطشون باز شد و مادرش ظاهر... من هول کرده و غافل آجرها از زیر پایم در رفتند و با سر و صدا روی زمین ولو شدم.... دو ماه گذشت.... بر من دو سال گذشت! سرانجام روزی صدای آواز را شنیدم، جست زدم و از دیوار آویزون شدم. همون صحنه! می خوند:«... سری بالا کنم بینم خدا را- مبادا بشکنی عهد و وفا را- الهی دورت بگردم...»و من بیخود از خود می خوندم:« به قربونت بگردم... که م داغ شد!
پدرم بود که با دو دستش مواظبت می کرد نیفتم! خج زده گفتم: می خواستم ببینم کی داره می خونه! پدرم گفت: صحیح! ولی بهونه نگیر!« رنگ رخساره نشان می دهد از سر ضمیر»(1)
مدتی بعد دختر را برام خواستگاری د.



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/05/19/post-115/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

نوشته: سیدرضا میر شماره: 55
بگو مگو ها بالا گرفت و همسایه ها را به در حیاط کشاند. مرد جوانی رو در روی اکبر آقا همسایه ما با خشم و عصبانیت می گفت:« پس تکلیف من چی میشه؟ یعنی اینه شرط دوستی!؟» و اکبر آقا جواب می داد:« میگم ندارم!» چند نفر خواستند قضیه را فیصله بدهند که مرد جوان گفت:« به حرمت دوستی ضامن شدم وام بگیره، الانه بیشتر از یک ساله اقساطشو از حقوق معلمی من کم می کنند! آخه گنجشک چیه که کله پاچش باشه!؟ والله زندگی ام دچار مشکل شده...» و اکبر آقا گفت:« بابا! کارم خو ده... فعلا نه... دا... رم» و مرد جوان کفری تر شد. و ممکن بود کار به نزاع بکشد که خانم اکبر آقا بیرون آمد و با دیدن همسایه ها چادرش را روی صورتش کشید، النگوها و گوشواره هایش را درآورد و پیشکش مرد جوان کرد. مرد جوان با دیدن اشک های خانم پا پس کشید و سر یه زیر برگشت... یکی از همسایه های سپیدموی، کنارش قرار گرفت و گفت:« جوانمرد نجیب! من با پدرش دوستم نگران نباش!



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/05/12/post-114/داستانک-در-عصر-ما




داستانک در عصر ما

درخواست حذف اطلاعات

سیدرضا میر شماره 54
دوست نقاشم پس از سالها به وطن برگشته بود. تنها این آرزو را داشت که از مزارع و دشت های سرسبز زمان کودکی دیدن کند و باز آسمان آبی را ببیند، جایی که نسیمی خنک از روی بوته های سبز و شاداب و درختان بلند اطراف آنها می وزید و ما جانی تازه می گرفتیم و شادی کنان دنبال بچه گنجشکها می دویدیم. اکنون سوار بر اتومبیل خیابان ها، شهرک های جدید، برج ها، مجتمع ها، آپارتمان ها و خانه های مدرن زیر آسمانی خا تری، همه از سنگ و سیمان و آهن و قوطی های چهارچرخ ف ی-حرارتی که سرتاسر خیابان ها را کرده بودند و در تابش آفتاب هوایی گرم و سوزان از روی کل این ساخت و سازها بر می خاست که نفس گیر بود!برگشتیم. دوست هنرمندم محزون به نظر می رسید. شاید شب خوابش نبرد! صیح زود زیر تک درخت کوچک حیاط نقاشی می کشید. تابلویی از آسمان آبی با مزراع و دشت های سرسبز و م و درختانی در اطراف آنها که نسیمی خنک و جان بخش از روی انبوه بوته های سبز و شاداب می وزید و ک نی شاد دنبال بچه گنجشکها می دویدند...



منبع : http://irdastan.blogsky.com/1397/05/05/post-113/داستانک-در-عصر-ما