استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

And I Let It All Go.

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ And I Let It All Go. از بلاگ And I Let It All Go. دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



37: رودخونه م شو و تنهام نذار.

درخواست حذف اطلاعات
وسطِ غم و ناراحتی گیر افتادم. انگار یه دریاچه م که از رودای اطرافش که همشون غم و ناراحتین تغذیه می کنه. ناراحت بودن داره از همه طرف فشار میاره و خب این من نیستم. یه سال پیش، بیشترین غم و ناراحتی ای که می تونستمو تجربه و بعدش زنده اومدم بیرون. بیشترین غم و ناراحتی ای که داشت واقعا غرق می کرد منو تو خودش. می دونی دو، سه ماهِ تموم هرروز بیدار شدن و به خودکشی فکر یعنی چی؟ می دونی ناراحتترین بودن یعنی چی؟ کاش هیچ وقت ندونی. ولی خب اون بزرگترین چیزی بود که باعث شد خودم بشم. که باعث شد اون ورژن خوشحال و همیشه هپی و با اعتماد به نفسم خودشو کم کم نشون بده و اون ورژن همیشه ناراحتِ غمگینو بزنه کنار. ولی الآن خودم نیستم. از اینجا که منم ”انگار گرده مرده پاشیدن تو تمومِ زندگی م”. انگار قرار نیست هیچ وقت خوشحال باشم. می نویسم که یادم نره. یادم نره که امشب، همین لحظه و همین جا، واقعا و از تهِ دل می خواستم همه چی همین جا تموم شه. می نویسم که یادم نره که با همه ی اینا بازم من امشبو زنده می مونم و فردا دوباره بیدار می شم و به همه ی اون ”همه چی” نشون می دم که من هنوزم زنده م. که زندگی برام جریان داره. شاید ”کامل” خوب شدن، اونقدر سریع و کامل نباشه. شاید اونجوری نباشه که من فکر می کنم. ولی من یه روز دوباره خودم می شم و اون موقع ست که از خودم تشکر می کنم که امروز ناامید نشدم.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/08/04/37-رودخونه-شو-و-تنهام-نذار




38: تو دوری و این نمی تونه آ ش باشه.

درخواست حذف اطلاعات
یه نقطه ای تویِ دوردست. دارم از دست می دمت. مثل همه چی م تو زندگی . کاش اینقدر دور نشی. تقصیر خودم بود می دونستم وقتی دراز کشیدم زیر آسمونو ستاره مو انتخاب نباید پلک بزنم چون گمش می کنم. تقصیر خودم بود. نباید پلک می زدم. باید اونقدر نگات می تا تبدیل شم به یه تیکه از تو. تا تبدیل شیم به همدیگه و هیچ . باید کنارم می موندی. باید خودت راهنمام می شدی تا پیدات کنم. کی گفته دوری و دوستی خوبه؟ این ک شانی که بین عه اصلا خوب نیست. یه جوریه انگار بالایِ پروازمو ب تا نیام پیش تو. کی می دونه کی بریده؟ از کجا معلوم خودت نبودی؟ زندگی همینه دیگه، نه؟ برای خودمون فاصله و غم و غصه می سازیم و بعد غصه ی همونا رو می خوریم. هو هارد لایف ایز! ولی من همیشه یادم می مونه که ”اوری تینگ ویل بی اوکی ات دی اند اند ایف ایتس نات اوکی، ایتس نات دی اند”..



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/08/05/38-تو-دوری-و-این-نمی-تونه-آخرش-باشه




39: کِی می خوای تموم شی برام؟

درخواست حذف اطلاعات
بدم میاد از اینکه وقتی به آدما می گم « ب دیر خو دم دو دقیقه ت شو بذار بخوابم». می گن «ای بابا! باز چرا دیر خو دی؟ زود بخواب خب». آره اصلا. من دیر خو دم چون دیوونه م. کریزی و اینا. چون نصفه شبا یهو یادم میاد که اونباری که رفتیم ید بهم گفت فلان چیزو دوست داره. چون هنوز نتونستم یه سری مشکلا مثلِ رفتن و گذشتن آدما رو، با خودم حل کنم. هنوز نتونستم با یه سری چیزا کوتاه بیام. انگار من همون دیواریم که از همه کوتاهترم و همه چی سرِ من میاد. یکی دیگه می ره، من اونیم که نمی تونه کنار بیاد و ساعت خوابش و کل زندگی ش بهم می ریزه. یه جوریه که انگار بقیه رفتنشونو ازت طلبکار باشن. ولی می دونی؟ این من نیستم. من اونی بود که با تو می تونست تا ۳،۴ صب بیدار باشه، نه بدون تو. ولی مث اون باری که راس و ریچل تو فصل سه باهم بریک آپ کرده بودن و ریچل وسایلِ راس رو جمع کرد، گذاشت تو یه جعبه و بهش داد و گفت الآن وقتِ موو آنه. وقتشه که بگذریم و رد بشیم و بریم جلو. باید مث اون بار این شب بیداریا و خاطره ها و تک تک چیزایی که برام جاگذاشتی رو بذارم تو یه جعبه و بهت بدم تا کامل تموم شی برام. که بتونم این مرحله رو رد کنم و بیست امتیاز مثبتشو بگیرم و برم مرحله ی بعد. نه اینکه تک تکِ جونامو تو همین مرحله از دست بدم و یهو بفهمم باید بازیو از اول شروع کنم. باید هرجوری شده رد شم ازت. حتی اگه با یه جون برم مرحله بعد. حتی اگه امتیاز مثبت این مرحله رو نگیرم ولی باید برم مرحله یِ بعد و این همه یِ بازیه.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/08/17/39-کی-می-خوای-تموم-شی-برام




36: فارغ از کلمات. بدون تو.

درخواست حذف اطلاعات
فقط همین که دیگه آ ین باری که دوستت داشتمو یادم نمیاد ..



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/07/28/36-فارغ-از-کلمات-بدون-تو




35: برای تو که بی نهایتی.

درخواست حذف اطلاعات
جفتمون می دونیم که دوستیای دبیرستان هیچ وقت اون چیزی نیستن که باید باشن. یعنی می دونی چیه دوستیای دبستان از یه «سلام. من فلانیم . باهام دوست می شی؟» ِ ساده شروع می شن و همونقدر ساده ادامه پیدا می کنن ولی دوستیای دبیرستان یه جورین که آدم باید توشون غرق بشه و ی ره باید سعی کنه تا طرفو بیشتر و بیشتر بشناسه تا مطمئن بشه این همون یه که می شه بهش گفت دوست واقعی! ریئل فرند! همه ی اینا رو گفتم که بگم دوستی واقعی بود. هنوزم هست. شاید احمقانه شروع شد و تا یه مدتی احمقانه ادامه پیدا کرد و یه مدتیم خیلی احمقانه نابود شد ولی مهم الآنه. مهم اون حس بی نهایت بودنیه که دوستی با تو بهم می ده. فکر کنم خودت بدونی چقدر دوست دارم و خب تو همیشه برام همونقدر بی نهایت بودی و هستی که اون تا ۳،۴ صبح حرف زدنا بودن. همونقدر که همیشه به همه چیز می تونی از یه زاویه دیگه نگاه کنی و همین زندگی رو برای من قشنگتر می کنه. تو برام بی نهایت ترینی و این باارزش ترین چیزیه که فقط می تونم به تو بگم و مطمئن باشم که واقعا هستی. بی نهایت باش همیشه. حتی اگه بزرگ شدی. دور شدی. و یا حتی خواستی که نباشی. ولی خب همیشه بی نهایت باش. تولدت مبارک بی نهایت ترین.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/07/27/35-برای-تو-که-بی-نهایتی




35: خونه ی امنم بودی یه روز .

درخواست حذف اطلاعات
می دونی چیه؟ یه جوریه انگار خونه امنتو آجر به آجر بسازی و بعدش خودت با دستای خودت دونه دونه یِ دیواراشو اب کنی. بری بگردی و بدترین راهو پیدا کنی برای بی س ناه ِ خودت. یه جوریه انگار که دیگه بعدش هیچی برات مهم نیست. نه اونقدر حال داری که دوباره بسازیش و نه اونقدر خسته ای که بخوای کامل ازش دست بکشی. فقط برات مهم نیست و انگار حالا همین ”مهم نبودنه”ست که شده خونه ی امنت. یه جورایی پناهگاه یعنی. وقتایی که بیرونشی، هر اتفاقی هم که بیفته، از دور به خونه ت نگاه می کنی و می گی «نه بیخیال برام مهم نیست». ولی وقتایی که توشی تازه می فهمی چقدر همین ”مهم نبودنه” پیچیده ست و غیرقابل تصوره درک ش. همونجایی که وسطِ کلی مهم نبودن، یهو می زنی زیر گریه و می فهمی همه چیز اونجوری نیست که باید باشه. می فهمی که برات مهم نیست ولی خب در عینِ مهم نبودن کاری کرده که ناراحتی تا عمق وجودت ریشه کنه . می دونی چیه؟ کی می دونه؟ شاید من سپر دفاعی مو با خونه یِ امنم اشتباه گرفتم. شاید اونقدر خونه ی امن برای خودم ساختم و اونقدر خونه های امنم اب شدن که دیگه نمی تونم تشخیص بدم چی درسته یا غلط. ولی خب با همه ی اینا تو بازم می تونی برای همیشه خونه ی امنم باشی و من با اطمینان بگم با هیچی اشتباه نگرفتمت. چون که تو تنها ی هستی که می شه بغلش کرد و گریه کرد. چون که تو تنها ی هستی که واقعا هستی. همین.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/07/23/35-خونه-ی-امنم-بودی-یه-روز




33: برایِ همه یِ لحظه هایی که همیشه و بی نهایت بودیم.

درخواست حذف اطلاعات
نمی دونم از چی می خوام بنویسم ولی خواستم بنویسم که بدونی حتی اگه هیچ کدوم از این ”عزیزدلم”عا و ”قربونت برم”عا واقعی نباشن و این واقعا احساسی نباشه که ده سال دیگه هم قراره به همین شدت حسش کنیم، بازم من می خوام تویِ این حسِ کوفتی شناور باشم. می خوام همین الآن حسش کنم قبل از اینکه دوباره دیر شه. می خوام کنارم باشی وقتی قراره از همه ی اینا رد شم. کنار تو باشم. برای همیشه ای که الآن جریان دارم. برای این حسِ بی نهایت بودن. حسِ همیشه بودن. این حسی که بهم می گه حتی اگه قرار نیست اندازه یِ صدسال هم نفس بکشم، بازم تویِ همین لحظه می تونم اندازه یِ صدسال زندگی کنم. می خوام اندازه ی تموم کلمات دنیا حرف بزنیم که بعدا نتونی برای فراموش م کلمه یِ جدید پیدا کنی. که با هر کلمه و جمله ای یادم بیفتی. همینجوری که من یادتم. همینجوری که همیشه تو ذهنمی. خواستم بنویسم که بدونی من هنوزم نمی دونم چی درسته و چی غلط. هنوزم نمی دونم کجای راهو اشتباه اومدم یا اینکه چقدر باید بعدا راه برم تا بتونم فراموش کنم . که بدونی تو تویِ پس زمینه یِ خوشح رین روزایِ بعد از دیدنت بودی برام همیشه. خواستم که بدونی که برای الآن و این لحظه، حتی اگه بعدا پشیمون بشم، دوستت دارم. حتی اگه هیچ وقت اینا رو نخونی. #برای او.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/07/14/33-برای-همه-ی-لحظه-هایی-که-همیشه-و-بی-نهایت-بودیم




31: از تمومِ دلتنگی ها و وابستگی ها.

درخواست حذف اطلاعات
عادت بهت. عادت به این لیت نایت کانورسیشنا و این حرفایِ ساعت دو و سه یِ نصفه شبی که تمومی ندارن. عادت که امشب خوابم نمی بره. عادت به آهن ی که می فرستی برام. به لحنِ همیشه خونسردت. عادت بهت و خب فکر نکنم این چیزِ خوبی باشه. چیزِ خوبی نیست که امشب که نیستی، من هنوز بیدارم و دارم دنب می گردم بینِ نبودنت. چیزِ خوبی نیست که وقتایی که نیستی اینجوری از تهِ دل و واقعی دلتنگت می شم. یه جوری که حس می کنم هیچ وقت اونجوری دل تنگِ هیچکی نشده بودم و نمی شم. چیزِ خوبی نیست که داری بخشایی از خودمو نشونم می دی که فراموششون کرده بودم. ولی می دونی چیه؟ با همه ی اینا و تفاوتا، هو کرز که ما چقدر فرق داریم باهم و چقدر همه چیز اونجوری نیست که باید باشه؟ مهم اینه که من می تونم نان استاپ کلی ساعت برات درموردِ همه چی حرف بزنم و تو می تونی خسته نشی. می تونی گوش کنی. می تونی بفهمی و خب این از همه چی مهم تره. همه چی.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/28/31-از-تموم-دلتنگی-ها-و-وابستگی-ها




32: حتی کوچیکتر از انگشت کوچیکه ی پا ولی همیشه.

درخواست حذف اطلاعات
ناراحت بودن شدن مث یه عضوِ بدنم. انگشت کوچیکه یِ پا مثلا. براش مهم نیست که من بدونم اونجاست یا نه، مهم نیست که من حواسم بهش هست یا نه، مهم نیست که چقد برای موقع هایی که خودشو الکی می زنه به در و دیوار بهش بدوبیراه می گم. اون همیشه اونجاست. سرجاش. بعضی وقتا هم خودشو می زنه به یه جایی که من حواسم باشه که اون اونجاست. شاید واقعا ناراحتی نباشه. شاید بی حس بودن باشه. یا هرچیز دیگه ای. شاید ناراحتم که خیلی چیزا رو احساس نمی کنم. خیلی چیزا برام فرقی ندارن. شایدم نمی دونم. ولی خب تنها چیزی که می دونم اینه که اون همیشه اونجاست. اونجاست و من گاهی وقتا که مهربون می شم باهاش بزرگترین لطفم بهش می تونه لاک قرمزم باشه براش. بزرگترین لطفم می تونه به ناراحتیم بغل ش باشه. پوشیدنش و بیرون رفتن باهاش. اهمیت دادن بهش. اونقدر که دیگه خودشو به جایی نزنه. اونقدری که دیگه جفتمون بدونیم اون اونجاست. همونجایی که همیشه باید باشه. حتی اگه جفتمون خودمونو یادمون بره.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/07/11/32-حتی-کوچیکتر-از-انگشت-کوچیکه-ی-پا-ولی-همیشه




31: از تمومِ دلتنگی ها و وابستگی ها.

درخواست حذف اطلاعات
دت بهت. عادت به این لیت نایت کانورسیشنا و این حرفایِ ساعت دو و سه یِ نصفه شبی که تمومی ندارن. عادت که امشب خوابم نمی بره. عادت به آهن ی که می فرستی برام. به لحنِ همیشه خونسردت. عادت بهت و خب فکر نکنم این چیزِ خوبی باشه. چیزِ خوبی نیست که امشب که نیستی، من هنوز بیدارم و دارم دنب می گردم بینِ نبودنت. چیزِ خوبی نیست که وقتایی که نیستی اینجوری از تهِ دل و واقعی دلتنگت می شم. یه جوری که حس می کنم هیچ وقت اونجوری دل تنگِ هیچکی نشده بودم و نمی شم. چیزِ خوبی نیست که داری بخشایی از خودمو نشونم می دی که فراموششون کرده بودم. ولی می دونی چیه؟ با همه ی اینا و تفاوتا، هو کرز که ما چقدر فرق داریم باهم و چقدر همه چیز اونجوری نیست که باید باشه؟ مهم اینه که من می تونم نان استاپ کلی ساعت برات درموردِ همه چی حرف بزنم و تو می تونی خسته نشی. می تونی گوش کنی. می تونی بفهمی و خب این از همه چی مهم ترت. همه چی.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/28/31-از-تموم-دلتنگی-ها-و-وابستگی-ها




30: فقط بهم قول بده که همیشه برام یه دوست می مونی.

درخواست حذف اطلاعات
بهت که گفته بودم. من همون نوریَم که تو جاده از دور می بینی و به نظرت قشنگه ولی حتی نمی دونی منبعِ این نور چیه. ممکنه چراغِ یه خونه باشه یا یه چراغ تو خیابون یا حتی تو جاده. همونی که وقتی از دور نگاش می کنی اینقدر قشنگه و امیدوارکننده که هرکاری کنی نمی تونی ازش بدت بیاد ولی از نزدیک واقعا اونقدرا هم قشنگ نیست. همون چراغی که ممکنه مالِ یه خونه ای باشه که واقعا اونقدرا هم قشنگ نباشه. حتی ممکنه وقتی می ری داخلش ناامیدتر هم بشی ولی خب از دورِ و تو جاده قشنگه. وقتی تو جاده ای و فقط داری می ری که برسی به مقصد اون چراغ برات قشنگه چون تو فقط از دور می بینیش. چون مقصدت نیست. چون فقط داری می گذری ازش . گذشتن و رفتنِ پیوسته. ولی اشتباهِ تو همین بود. یهویی تصمیم گرفتی مقصدتو عوض کنی. من هیچ وقت نخواستم مقصدت بشم. من اون گوشه وایستاده بودم و می دونستم همون چراغیَم که فقط از دور قشنگه که یهو تو اومدی سمتم. نمی خواستم نزدیکم بشی. هنوزم نمی خوام. چون من از نزدیک اونی نیستم که باید. همونقدری قشنگ نیستم که از دور. چرا باید اجازه بدم بیای نزدیکتر؟ چرا می خوای خودتو درگیر چرخه ای کنی که مالِ تو نیست؟

پ.ن: بهم فکر می کنه! می دونم که بهم فکر می کنه، حتی اگه نگه بهم. حتی اگه سعی کنه غیرمستقیم بگه بهم! عجیبه برام، ولی همینقدر که به اینکه ما می تونیم با هم یه رابطه داشته باشیم فکر کرده خودش خیلی عجیبه! نمی دونم. شاید درستش همونی باشه که اون فکر می کنه.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/24/30-فقط-بهم-قول-بده-که-همیشه-برام-یه-دوست-می-مونی




29: معلق وسط تئودور فینچ بودن .

درخواست حذف اطلاعات
می دونی؟ تو با اینکه هیچوقت تئودور فینچ نبودی ولی می دونستی تئودور فینچ بودن چجوریه. می دونستی وقتی می گم چقدر حس می کنم تئودور فینچم درمورد چی حرف می زنم. می دونستی چجوری دارم تو سیاهی ای که اطرافمه غرق می شم. می دونستی وقتی می گم دلم می خواد یهو برم سمت پنجره و بپرم پایین از چی حرف می زنم. می دونستی نباید بری. می دونستی چی باید بگی. چجوری باید بغلم کنی و خب همه ش همین بود. تو وایلت بودی و من تئودور فینچ. بهت که گفته بودم تهش چی می شه. گفته بودم من اینجا نمی مونم. گفتم که می خوام برم دنیای خودم. گفتم و باور نکردی. گفتم که کلمه هات چقدر برام باارزشن. خواستم ازت که بارای آ محکمتر بغلم کنی. ولی خب شاید تو زودتر رفته بودی. زودتر رفته بودی تو دنیایِ خودت. شاید برای همین بود که دفعه یِ آ یجوری بغلم نکردی، انگار دفعه یِ آ ه. باور کرده بودی که درست می شه. شاید فکر کرده بودی ما دنیاهامون یکیه و اگه بری تو دنیات و انتظارمو بکشی، منم میام. اینجوری نبود که دستمو بگیری و با خودت ببری. شاید مطمئن بودی اونقدر دوستت دارم که بیخیالِ دنیایِ خودم بشم و بیام پیشِ تو. نتونستم. نمی دونستم کدومش درسته. هنوزم نمی دونم. شاید برای همینم که هنوزم معلقم. وسطِ زمین و آسمون. وسطِ فینچ بودن و ویولت بودن و خب همه ش همینه.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/18/29-معلق-وسط-تیودور-فینچ-بودن




28: می دونیم تهش هیچی نیست و بازم ادامه می دیم.

درخواست حذف اطلاعات
درد می زنه تو تمومِ وجودم، راهشو پیدا می کنه و می ره همون جایِ همیشگی. تویِ سرم. وسطِ حجمِ فشرده یِ فکرام. می دونین چیه؟ آدما هرکدوم داستان خودشونو دارن. هرکدوم از آدمایی که تو خیابون یا هرجایِ دیگه ای می بینین. آدما داستانایی دارن که ممکنه هیچ ازشون خبر نداشته باشه. حتی اگه اون هیچ فکر کنه، اون فردو خیلی می شناسه و این همون چیزیه که آدما رو متفاوت می کنه. ممکنه یه نفرو ببینین که با کلی لباس رنگی رنگی و دوتا پلاستیک ید و یه هندزفری تو گوشش داره از رو به رو میاد و حتی حدس نزنین که اون فرد ممکنه یکی از احمقانه ترین دوستی بهم زدنایِ تاریخو تویِ همون صبح تجربه کرده باشه. بات دتس می. صبح بیدار شدم، صبحانه مو خوردم. پی و چک و دیدم یکی از دوستایی که واقعا براش زحمت کشیده بودم و واقعا از هیچی ساخته بودمشو از دست دادم. از دست داده بودمش و نمی دونستم چیکار کنم. رفتم بیرون و بعدش با یه پلاستیک ید برگشتم و سعی اهمیت ندم. بعد از یه مدت همین می شه. سعی می کنی اهمیت ندی. بیخیال همه ی زحمتا و خوشحالیا و ناراحتیا می شی و سعی می کنی اهمیت ندی. نه برای اینکه اهمیتی نداره. برای اینکه دیگه خسته شدی. دیگه نمی کشی که بخوای از اول بسازی یا بخوای اشو درست کنی. بیخیالش می شی و سعی می کنی قسمت خوباشو به عنوان یه سری خاطره یِ خوب نگه داری و بقیه شو بریزی دور. گفتنش راحت تره البته. مخصوصا اگه یه ذهن فعالی داشته باشی که این ساعت بره از تهِ یش، خورده خاطره ها رو بیاره بیرون و زیر و روشون کنه. ولی خب ”ایف وی آر ایناف تو لت ایت این، وی آر ایناف تو لت ایت گو؛ لت ایت آل گو”.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/15/28-می-دونیم-تهش-هیچی-نیست-و-بازم-ادامه-می-دیم




27: فرودگاهی که مجبوره خداحافظی کنه ازت.

درخواست حذف اطلاعات
اومدیم مسافرت و اینجایی که هستیم نزدیکِ فرودگاهه و خب معمولا صدای هواپیما زیاد میاد. نمی دونم آدمایِ اینجا چجوری زندگی می کنن ولی من با هربار شنیدنِ صدایِ هواپیماها به تعداد آدمایی فکر می کنم که خودشونو پشتِ شیشه های فرودگاه و تویِ چشمایِ ناراحتِ عزیزاشون جا گذاشتن. به تعداد آدمایی فکر می کنم که سعی جلویِ اشکاشونو بگیرن که آ ین تصویرِ مسافرشون، تصویرِ خوبی باشه ازشون. شاید دارم خیلی قضیه رو چیزی می کنم ولی نمی تونم هی فکر نکنم به این که چندنفر قبل از هرکدوم از این پروازا همدیگرو یه جوری بغل که انگار قراره دیگه همو نبینن. خداحافظی سخته ولی لازمه. چون اگه خداحافظی ای نباشه، آدم تا ابد منتظر می مونه. منتظرِ چیزی که می دونه خیلی وقته دیگه ادامه نداره ولی خب منتظر می مونه. ولی خداحافظی همه چی رو درست می کنه. یعنی اگه چیزی رو هم درست نکنه، بازم می دونی که یه پایانی بوده. می دونی ادامه نداره. خداحافظی مطمئنت می کنه از این ادامه نداشتنه و خب فکر می کنم این همه ی چیزیه که لازمه. می دونی؟ شاید تو زندگیِ قبلیم یه فرودگاه بودم که اونقدر خداحافظیای زیادی رو دیدم که الآن دیگه نمی تونم خداحافظی ای رو قبول کنم. شاید یه فرودگاه بودم که آدما توش اشک ریختن برای رفتنا و تموم شدنا. یا خوشحال بودن برای ادامه داشتنا و گذشتن و گذشتنِ پیوسته ها ولی خب، الآن یه تُهیَم که آرزو می کنه کاش یه فرودگاه بود که مجبور بود خداحافظیا رو ببینه، به جای اینکه تجربه شون کنه.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/12/27-فرودگاهی-که-مجبوره-خداحافظی-کنه-ازت




26: فقط در حدِ تئوری.

درخواست حذف اطلاعات
من از اون آدمایی م که فقط در حد تئوری قشنگن. شاید از دور منو ببینین بگین چقدر قشنگ و خوب و این حرفام ولی واقعا از نزدیک اینقدرا هم خوب نیستم. می دونین؟ الآن دیگه آدما معمولا زیاد ریسک نمی کنن که اونقدر نزدیک بیان. منم معمولا اونقدرا ریسک نمی کنم که اجازه بدم، آدما اونقدر نزدیکم بشن. من از دور قشنگم و آدما هم همینطور. چرا باید نزدیک هم بشیم؟ چرا باید مزاحم هم بشیم؟ من از دور مهربونیاشونو توجه اشونو می بینم، بدون اینکه بدونم پشت سرش چی بوده و خب این خوبه. انگار دوتا زحلیم که اگه نزدیکِ هم بشیم، حلقه های دورمون بهم گیر می کنه. کی می دونه چی درسته؟ شاید درستش همینه. من اونی نیستم که نشون می دم. اونقدر قوی نیستم. حس می کنم شکننده بودنمو. می تونم حس کنم بعد از هرچیزی چقدر اون دختربچه ی درونم می شکنه. له می شه و اون آدم بالغِ بیرون سعی می کنه همه چی رو اوکی نشون بده. شاید اگه یه روز بتونم دوباره یو به اندازه ی تو دوست داشته باشم، بتونم دوباره جلوی ِ یه نفر خودم باشم. ولی خب، فعلا نمی تونم و این همه یِ چیزیه که الآن هستم.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/11/26-فقط-در-حد-تیوری




25: ما دوباره سبز می شویم.

درخواست حذف اطلاعات
ساعت سه صبح بود که به من قول دادی. قول دادی که زندگی مثل سریال های ایرانی ست و در آ همه چیز خوب می شود و کابوس هامان تمام می شود. قول دادی که زندگی رویِ خوشش را به ما نشان خواهد داد و همه چیز مثلِ کارتون هایِ دیزنی زیبا و رنگارنگ می شود. گفتی که این انتظار به سر می رسد . گفتی که ما دوباره سبز می شویم. شکوفه می دهیم. بهار از راه می رسد و با اولین باران تمامیِ غم هایمان شسته خواهد شد. گفتی زندگی زیباست و زیبا خواهد ماند. گفتی زشتی و زیبایی اش را ما انتخاب می کنیم. راست می گفتی . تو بودی که انتخاب کردی که بروی. که من بمانم و من. نگفته بودی که قرار است دوباره و دوباره تا سه صبح بیدار بمانم و این بار بدون تو. تنها. مچاله شده گوشه ی اتاق. نگفتی که اشک هایم، غم هایمان را نخواهد شست. نگفتی که تنهایی چشم هایِ بزرگی دارد، آنقدر که بتواند مرا زیر حجم زل زدن هایش هی کوچک و کوچکتر کند. نگفتی که این چاله ی سیاهِ وسطِ فکرهام علاقه ی زیادی به بزرگ و بزرگ تر شدن دارد و هیچ هم قرار نیست جلویش را بگیرد. نگفتی که سگِ سیاهِ افسردگی اینقدر وفادارانه می خواهد مرا تا آ ِ عمر همراهی کند. نگفتی و من را تنها گذاشتی وسطِ این همه اتفاقِ جدید و بدونِ دلیل. تنها وسطِ این همه چیزی که نیستند و هستند. تنها وسطِ این حجمِ خالی ای که درست در وسطِ وجودم شروع کرده به بزرگ و بزرگ تر شدن. ولی خب نمی دانی که من تمامِ حرف هایت را باور کرده بودم و هنوز هم باور دارم که اگر به چیزی باور داشته باشم، اتفاق خواهد افتاد. حتی اگر آن اتفاق آبکی تر از تمامِ سریال های ایرانی ای باشد که وجود دارد. حتی اگر آن اتفاق تو باشی. تو و آن رویاهایِ شیرینت. تو و تو. تماماً تو.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/09/25-ما-دوباره-سبز-می-شویم




24: ال پی گونه.

درخواست حذف اطلاعات
همین الآن که دارم اینو می نویسم، فهمیدم که من به صدای lp معتادم. حقیقتا معتادم وگرنه چجوری می تونم دو هفته ی تموم به صداش گوش بدم و ازش خسته نشم؟ یعنی می خوام بگم من معتادِ ورسِ دومِ ”آدر پیپل”م که یهو صداش اونقدر شکننده می شه که آدم فکر می کنه هرلحظه ممکنه صداش مثل یه ظرف چینی بیفته و بشکنه. یا من معتادِ اون حجم از غم و ناراحتی م که تو آهنگِ ”فوراور فور نو” وجود داره. درکل به نظر من آهن ِ ال پی روح دارن . جون دارن. یهو می رن تو وجودت، تو تک تکِ رگات، و بعدش دیگه نمی دونی چه اتفاقی تو مغزت میفته که نمی تونی بری آهنگ بعدی. معتادِ صداش می شه. طرزِ بیانِ کلماتش. خیلی کلیشه ایه ولی انگار می شه غرق شد تو آهنگاش. مثِ یه کیکِ خوشمزه که می دونی چاقت می کنه ولی نمی تونی ازش دل ی . همین.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/09/24-ال-پی-گونه




23: غرغر اُر وات؟

درخواست حذف اطلاعات
می خوام با موجودی آشناتون کنم که هروقت می ره لوازم آرایشی می ه، دودقیقه بعدش عذاب وجدان می گیره که چرا با همین پول نرفته کتاب نگرفته و این جوری می شه که بعدش بدو بدو می ره کتابفروشی و بعدش شما اونو تو کتابفروشی می بینین که بقیه پولشو رفته کتاب یده و با یه لبخند بزرگی میاد بیرون و یهو با این حقیقت رو به رو می شه که حتی پولِ تا ی شم رفته کتاب یده و الآن مجبوره با اتوبوس بره خونه. و خب این جوری می شه که این موجود الآن تو ایستگاه اتوبوس نشسته، خیره به افق، هندزفری در گوش، خسته، کوفته و خب چشم به راه اتوبوس که بیاد تو این ذلِ آفتاب از کفِ خیابون جمعش کنه. و خب اگه این شرایط براتون به اندازه یِ کافی چیزی نیست، می تونین این قضیه بودنم بهش که اضافه کنین که قشنگ به عمق فاجعه پی ببرین. البته شاید فکر کنین که این موجود پشیمونه که رفته اون همه کتاب و رژ و لاک یده که باید بگم سخت در اشتباهین. سخت.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/05/23-غرغر-ار-وات




22: پرواز می کنه که خودش باشه.

درخواست حذف اطلاعات
افسردگیِ بعد از به دنیا اومدن دارم. افسردگیِ در طیِ زندگی. افسردگیِ تحمل آدمایی که براشون مهم نیستم و برام مهمن. نمی تونم زندگیو آسون بگیرم و همه ش همینه. هِی به خودم می گم «تیک ایت ایزی، تیک ایت ایزی» و نمی شه. نمی شه وقتی که ی که دوسش دارم و اینو بهش گفتم، میاد منو واسطه می کنه که با ی که دوسش داره حرف بزنه. نمی شه وقتی ی که قبلا درمورد همه چی باهاش حرف می زدم، الآن چندهفته ست که حتی حالمو نپرسیده. نمی تونم وقتی که آدمایِ اطرافم دارن تمومِ سعی شونو می کنن که منو تغییر بدن به اون چیزی که اونا می خوان، نه چیزی که انتخاب منه. نه چیزی که من می خوام. نمی تونم تحمل کنم چون خسته شدم بس که آدما جلوم یه نفرن و پشتم یه نفر دیگه. نمی شه وقتی که دوستات حس می کنن تو رقیبشونی و حاضرن گند بزنن به اعصابت که خودشون برن بالا . زندگی سخته. دوستیا سختن. روابط سختن. و خب این وسط منم که نمی تونم تحملش کنم و هروقت فکرام از دستم در می ره خودمو لب پنجره می بینم که داره می ره که پرواز کنه. پرواز کنه که بفهمونه به بقیه که نمی تونن تغییرش بدن. که ثابت کنه این چیزیه که می خواد. این چیزیه که خسته ش نمی کنه . همین.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/03/22-پرواز-می-کنه-که-خودش-باشه




20: همه یِ اینا.

درخواست حذف اطلاعات
همونجا بودی. رو به روم. تو فاصله ی پنج قدمی و من نتونستم باهات حرف بزنم. راست می گفتی. من دلم می خواد همیشه تو خودم باشم. نمی تونم راحت حرف بزنم. نمی دونم چجوری اینقدر راحت آدما رو می شناختی ولی راست می گفتی. نتونستم بهت بگم . نتونستم که الآن حسرتشو بخورم. که هی صفحه ی چتو بالا و پایین کنم که نکنه پیام بدی و من نبینم. هی برم همون جاهایی که باهم رفته بودیم که نکنه بری و من نباشم. ترسیده بودم. می ترسیدم بگم و تو بازم خودت قبل از گفتنم همه شو بدونی. دوست داشتمت ولی نمی تونستم ادامه ش بدم. تو عجیب ترین آدمی بودی که دیده بودم. ولی کاش بدونی من هنوزم اینجام. که کنارت باشم. که باز برگردی و قبل از حرف زدن فکرمو بخونی. حتی اگه بازم از زمین تا آسمون باهم فرق داشته باشیم. حتی اگه من فرندز ببینم و تو ازش متنفر باشی. حتی اگه بازم شبامون خوش نباشه بدونِ «شبت خوش» گفتنای همه دیگه. حتی اگه همه ی اینا. همه ی اینا.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/26/20-همه-ی-اینا




21: دیواری که تو داری ابش می کنی.

درخواست حذف اطلاعات
من آدمِ حساسی م. نه از اونا که تمومِ اطرافیانشون تا می بیننشون می گن وای چقدر فلانی حساسیت به ج می ده. نه. من آدم حساسی م ولی در نوع خودم. اگه از اطرافیام بپرسین ممکنه بیشترشون بگن نه اتفاقا فلانی شبیه کرگدنه بس که پوستش کلفته و حساس نیست ولی من در بهترین ح یه کرگدنِ حساسم که خسته شده از بس نقشِ اون کرگدن پوست کلفته رو بازی کرده. من روی رفتارا حساسم. روی ع العملا. واکنشا. صحبتا. کلمه ها. آدمیم که اگه یکی از اطرافیانم یکم درصد توجهش بهم کمتر بشه یا فقط یکم توی رفتارش تغییر ایجاد شه می فهمم. آدمی نیست که اینو داد بزنم ولی با هرباری بی توجهی یا هرچیزی حس می کنم یه تیکه از دیوارم داره می ریزه. دیواری که خودم درستش . تنهایی. سنگاشو دونه دونه رو هم گذاشتم که بتونم یه دیوار درست کنم از دوستیام دربرابر مشکلاتم و حالا؟ حس می کنم دیوارم داره می شه مشکلم. حس می کنم دیوارم داره می ریزه و خب من؟ من هیچکاری نمی تونم م. همه ش همین. همین.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/06/02/21-دیواری-که-تو-داری-خرابش-می-کنی




19: نکنه چشمات به اندوهِ من عادت کنه.

درخواست حذف اطلاعات
می دونین؟ من خیلی آدم کلمه هام. بعضی اوقات یه چیزایی برام مهم میشه که ممکنه برای بقیه حتی یکمم مهم نباشه. یعنی ممکنه بقیه در حدِ یه جمله بخوننش و بگذرن ولی من برای یه مدت طولانی تو ذهنم ممکنه بمونه اون جمله. چندوقت پیش تو وبلاگ «در گلوی من ابر کوچکی ست» این جمله رو خوندم: ”چشمای تو به اندوه من عادت دارد”. این چندوقت پیش که میگم حدود یه ماهِ پیش فکر کنم باشه و خب یه ماهه این جمله تهِ ذهنم مونده و هِی دارم بهش فکر می کنم. مخصوصا وقتایی که دارم باهات حرف می زنم. فکر می کنم نکنه چشمات عادت کرده به اندوه من. نکنه اینقدر همینی بودم که هستم که خسته شدی و همه چی برات تبدیل به یه عادت شده. نکنه عادت کردی و از رویِ عادت داری ادامه می دی این قضیه رو. من آدم خوشحالی نیستم. یعنی از بیرون اگه ی نگاه کنه شاید بگه که چه آدم الکی خوشحالی ام ولی واقعا نیستم. این قضیه و این ظاهرو دوست دارم چون نمی خوام همه ش انرژی منفی باشم ولی من واقعا این نیستم. تو خوشبینانه ترین ح ، یه آدم خنثی ام. می دونم که باید وسطِ نوجوونی پرِ هیجان و اینا باشم ولی نیستم. نمی تونم خودم مجبور کنم همچین چیزی باشم چون نیستم. یه آدم خنثی ام که بعضی وقتا غرق میشه تویِ چاله یِ سیاهی که وسطِ مغزشه و اون وقتا فقط می تونه با تو حرف بزنه و حالا چندوقته که می ترسه که نکنه چشمات عادت کرده به این قسمتِ وجودش. نکنه تکراری شده. نکنه دیگه یه روز نباشی که گوش بدی به این قسمت از چیزی که هست و بقیه نمی دوننش. همین.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/24/19-نکنه-چشمات-به-اندوه-من-عادت-کنه




18: شاید که اضافی ترینم.

درخواست حذف اطلاعات
باهام حرف می زنه درمورد حذف ِ آدمایِ اضافی از زندگی ش. نمی تونم بگم که خودشم یه زمانی برام آدم اضافی بوده. آدم اضافی ای که هرکاری و هرجوری خواستم حذفش کنم، نتونستم. آدم اضافی ای که حداقلش اینه که الآن نمی دونم خوشحالم یا ناراحت که نتونستم حذفش کنم. می دونم دوسش دارم. می دونم برام مهمه. ولی خب اون آسیب جدی ای که بهم زد. همون زمانی که بیشتر از همه نیاز داشتم کنارم باشه و تائیدم کنه و اون بی خیالِ همه چی شد و گفت دیگه نمی تونه این دوستی رو ادامه بده. همون چیزی که باعث شد دیگه هیچ وقت اون منی نباشم که از دیدنش ذوق می کرد و نمی دونست چیکار کنه. همون نمی ذاره از تهِ دل بودنشو بخوام. یه جوری انگار بترسم دوباره منو بذار همین جا و بره. همین جا وسطِ راه. می دونم که الآن راهو بلدم. می دونم که بلدم چجوری باید تنهایی ادامه بدم ولی هرجوری حساب می کنم تنهایی رفتنِ این راه سخته. شاید کلیشه ای باشه ولی قبلا سخت نبود. از وقتی دیدمش سخت شده. از بعد از اون یه ماهی که بعد از خداحافظی ش خیلی سخت حتی از تختم میومدم بیرون. حتی برای تولدِ خودم. از همه چیزایی که از دست دادم به خاطرش و بعد دیدم واقعا شاید ارزش اون همه رو نداشت و شایدم داشت. نمی دونم. ولی خب بازم نمی تونم بینِ بودن و نبودنش انتخاب کنم. کاش بدونه چیکار کرد باهام. حتی اگه برای خودش همینقدر مهم نباشه. حتی اگه ندونه من هنوزم بعضی وقتا برای همون اتفاق اونقدر توی خودم فرو می رم که حتی خودمم نمی تونم خودمو تحمل کنم. حتی اگه هیچی ندونه و من بخوام که بدونه.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/21/18-شاید-که-اضافی-ترینم




17: تهش همینه که شاید این آ ش باشه.

درخواست حذف اطلاعات
جایِ خالی داره رشد می کنه. جایِ خالیِ چی یا کی نمی دونم ولی داره رشد می کنه. یه جاییه وسط روحم. یه جایی که نمی بینمش ولی هست. داره رشد می کنه تا یادم بره که این من، منه. داره خسته م می کنه. خسته م می کنه. می دونی چجوریه؟ اینجوریه که یهو دلم می خواد برمو خودمو از پنجره پرت کنم پایین. شاید مس ه به نظر بیاد ولی جدیه برام. یعنی می دونی چیه؟ این فکر اونقدر و اونقدر رشد می کنه تویِ مغزم که دیگه نتونم مرزِ واقعی بودن یا نبودنشو تشخیص بدم. حتی الآن که لبِ پنجره نشستم و دارم اینا رو می نویسم و نمی دونم تا چندلحظه ی دیگه هنوزم اینجا نشستم یا اون پایینم. این فکر رشد می کنه و بدترین قسمتش اینجاست که برای اینکه از واقعی بودنش کم کنی، نیاز داری به یه نفر درموردش بگی و تهش؟ تهش هیچکی نیست. هیچی. بعد با خودت فکر می کنی درمورد همه ی این هیفده سال و می گی بعد از هیفده سال هیچکی؟ می پیچی تو خودت و اون فکرِ لعنتی رشد می کنه. اونقدر رشد می کنه که دیگه اون فکرِ یه قسمتی از تو نیست. تو یه قسمتی از اون فکری. تهش همینه. همین که شاید تا چنددقیقه ی دیگه من اون پایین باشم به جای این بالا. همین.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/20/17-تهش-همینه-که-شاید-این-آخرش-باشه




16: حتی اگه تمومِ شب خوابِ بودنتو دیده بودم.

درخواست حذف اطلاعات
امروز دیدمت و نمی دونم که می دونی چقدر خوشحال شدم از دیدنت یا نه. احتمالا از همون لحظه ای که یهو پ بغلت باید فهمیده باشی. یا شایدم تمامِ اون مدتی که پیشم بودی و چسبیده بودم بهت و بستنی طالبی ای که تو همیشه دوست داشتی رو داشتیم می خوردیم، فهمیده باشی. به هرحال، نمی خوام بدونم فهمیدی یا نه. حتی برام مهم نیست که بفهمی یا نفهمی چقدر بودنت برام مهمه. برام مهمه که باشی همیشه. کنارم. مثل امروز. حتی اگه بودنم برات همونقدری که بودنت برام مهمه، مهم نباشه. باش کنارم. نذار دوباره غرق شم تو اون چاله ی سیاهی ای که وسط فکرام خالیه. نذار.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/18/16-حتی-اگه-تموم-شب-خواب-بودنتو-دیده-بودم




15: این موجودِ دوپایِ مودی.

درخواست حذف اطلاعات
خب می دونم امروز خیلی پست گذاشتم ولی اونی که گفتم حس می می تونم به عنوان یه دوست روش حساب کنم ولی فکر می منو یادش رفته، امروز دوباره بهم پیام داد. دوست ندارم فکر کنم ممکنه یه درصدم اینجا رو پیدا کرده و به خاطر اون پست بهم پیام داده. دوست دارم فکر کنم خودش خواسته بهم پیام بده. خودش منو یادش بوده. خودش خواسته که منو یادش بمونه. اینجوری قشنگ تره. هم برای من. هم برای خودش. پ.ن: بنی آدمو می بینی چقدر مودیه؟ تا عصر داشت غر می زد که چرا بهم پیام نداده و حس می کرد تا آ عمرش از دستش عصبانی می مونه، حالا داره خوشحالی می کنه که آخ جون که بهم پیام داده و منو یادشه و اینا. :))) به کجا داریم می ریم ما آخه؟:)))



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/17/15-این-موجود-دوپای-مودی




14: مبادا نشنوم، آشفته برگرد.

درخواست حذف اطلاعات
روز به روز دارم آشفته تر می شم. چرا میگم آشفته؟ چون به نظرم این تنها کلمه ایه که می تونم خودمو باهاش توضیح بدم. دارم آشفته تر می شم و دلم هِی بیشتر تنگ می شه برای آدمایی که تو گذشته بودم. برای اون آدمی که بودم و دوستت داشتم. برای اون آدمی که فهمید باید خداحافظی کنه باهات. برای اون آدمی که فردای خداحافظی باهات، تا از خواب بیدار شد و خواست زنگ بزنه تا بیدارت کنه، یادِ خداحافظی ت افتاد. یادِ خداحافظی ش افتاد. همون آدمی که فردایِ اون خداحافظیِ کوفتی، تا رفت جلویِ آیینه و چشمش به خودش افتاد زد زیر گریه. گریه کرد برای آدمی که قرار بود بدون تو روزاشو بگذرونه. بدون تویی که باشی و آرومش کنی. گریه کرد برایِ آدمِ آشفته ی این روزایی که حتی نمی تونه گریه کنه از فرطِ آشفتگی. آدم آشفته ای که فکر می کنه نکنه یکی از شخصیتایِ گم شده یِ «سه گانه ی نیوورک»ِ پل استره. آدم آشفته ای که تمومِ زندگی ش تویِ اون چندتا سکانسِ آ ِ لالالند گیر کرده. آدم آشفته ای که دلش برایِ اون روزایی که دوستت داشت تنگ شده، نه برای خودت.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/17/14-مبادا-نشنوم،-آشفته-برگرد




13: چون که من جنگیدم براش.

درخواست حذف اطلاعات
می دونین چیه؟ بذارین همین جا اعتراف کنم که من خیلیی سخت با همه صمیمی می شم و خب برای همین وقتی تو جمعای شلوغی که بیشترِ افرادشو نمی شناسم قرار می گیرم، عصبی می شم. یا وقتایی که تمومِ سعی مو می کنم با یکی صمیمی شم و از این لاکِ فقط خودمو دیدنه و فقط با خودم خوشحال بودنه دربیام و بعدش می بینم طرف بعد از دو، سه روز کامل منو یادش می ره عصبی می شم. عصبی می شم چون من برای اون مکالمه زحمت کشیدم. برای تک تک کلماتی که بهش گفتم و رفتارایی که جلوش داشتم. من با خودم جنگیدم که هِی سعی نکنم یه جوری اوضاع رو نشون بدم انگار طرف مزاحمِ تنهاییمه. یه جوریه انگار با ناخن بکشن رویِ اون دیوارِ تنهایی ای که دور خودت درست کردی. من نمی تونم فراموش شدنو قبول کنم وقتی بعد از کلی مدت اجازه دادم یه فردِ تازه وارد این داستانِ زندگی م شه. حتی اگه فقط چندساعت با اون فرد حرف زده باشم. کلمات مهمن. بعضی آدما مثل من واقعا اذیت می شن برای حرف زدن با افراد تازه. نباید منو یادت می رفت. نباید بعد از این دو، سه روز یه جوری وانمود می کردی انگار من مزاحمتم. تو فقط دیوارِ تنهاییمو بزرگ تر کردی. دیوارِ «سخت تر ارتباط برقرار با بقیه»یِ دورمو.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/17/13-چون-که-من-جنگیدم-براش




12: که این چراغ تا همیشه قرمزه.

درخواست حذف اطلاعات
می دونستم این میشه. از همون روزی که گفتی نمی تونی به اندازه ی من روی این دوستی حساب کنی. از همون روزی که نمی تونستی به راحتیِ من، باهام حرف بزنی. به همون راحتی ای که من باهات حرف می زدم. می دونستم تهش هیچی نیست و بازم ادامه دادم. ادامه دادم، چون من هنوز امید داشتم. هنوزم امید دارم. اون قدری که الآنم اگه باز برگردی، این همه امیدوار بودنمو مس ه کنی. من نمی دونستم همه چی قراره پشت سرِ هم اتفاق بیفته. نمی دونستم قانونِ این دومینوی کوفتیو. تو یادم دادی. یادم دادی چجوری باید خودمو جمع کنم وقتی نیستی. وقتی دلتنگتم. همون جوری که اون روز وقتی پشت فرمون بودی و رسیدیم به چراغ قرمز، گفتی «می بینی؟ اگه این اولیش قرمز باشه، تا آ همه ی چراغا قرمزه» و بعد خندیدی. چرا نباید می خندیدی اونم وقتی اون روز اون قدر خوشحال بودیم که نمی تونستیم نخندیم؟ من هنوزم امید دارم. هنوزم امید دارم که دوباره همون قدر خوشحال باشیم. همون قدر بخندیم. باهم. کنار هم. دوباره.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/17/12-که-این-چراغ-تا-همیشه-قرمزه




11: همه ش یه تیکه ی نامشخصه فقط.

درخواست حذف اطلاعات
هرچی بیشتر می گذره، بیشتر پشیمون می شم که چرا بعضی افرادو تو زندگیم راه دادم. چرا اجازه دادم بعضیا اینقدر راحت باهام صمیمی شن. چرا گذاشتم بعضیا به همین سادگی خودشونو تو داستانِ زندگیِ من جا کنن. یعنی می دونین؟ این زندگیِ منه. من کارگردانِ این م. من باید انتخاب کنم کی قراره توش نقش بازی کنه و کی قرار نیست. ولی خب واقعا اینجوری به نظر نمی رسه. می دونین؟ بعضی وقتا فکر می کنم شاید ناخودآگاهم به وجودِ این آدما نیاز داره. برای همینه که بیرونشون نمی کنه. برای همینه که راشون می ده تو زندگیم. ناخودآگاهم به توجهشون، محبتشون، حضورشون و درکل اونچه که بودنش پدید میاره، نیاز داره و خب برای همینه که هستن. برای اینکه بودنشون توی این پازل لازمه. حتی اگه خارج از این پازل یه تیکه ی بی معنی باشن. یه تیکه ی بی شکل که شکلش تو پازل مشخص می شه.



منبع : http://iletitallgo.blog.ir/1397/05/16/11-همه-ش-یه-تیکه-ی-نامشخصه-فقط