استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

هو مورو

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ هو مورو از بلاگ هو مورو دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



موقت

درخواست حذف اطلاعات
جز مواقع خاص و خیلی مهمازتون درخواست دعا ن . › لطف می کنید اگه دعامون کنید..



منبع : http://homoro.blog.ir/post/429




موقت 03

درخواست حذف اطلاعات
و خلاصه اینکه به هم رسیدیم :) نه فقط برا اینکه گفتن بهتره ننویسم، که گویا واقعا بهتره. . نگید بنویسم :)



منبع : http://homoro.blog.ir/post/387




موقت 02

درخواست حذف اطلاعات
ماه ها گذشت و سال رسید به اواسط تیرماه، که مادر مستر دوباره تماس گرفتند و این بار اجازه خواستند تا به همراه پسرشان رسما بیایند منزل برای خواستگاری. نظرشان این بود که اول دختر و پسر صحبت کوتاهی باهم ند و اگر کلیت معیارهایشان باهم جفت و جور بود آنوقت برویم سراغ مراحل بعدی. ما هم که خب تا به آن لحظه هیچ خواستگاری را برای اولین دیدار به منزل راه نداده بودیم و دیدار و صحبت ها همگی در خارج از منزل بود، این بار هم قصد راه دادن ایشان را نداشتیم، اما به واسطه همان آشناییت قدیمی، ناچارا پذیرفتیم. قرار بود خانواده مستر حدود ساعت چهار عصر از مشهد حرکت کنند تا هشت شب برسند اینجا. آن شب، من مثل همیشه، با خیالی راحت و کاملا آماده سوالات را آوردم و چندتا از مهم هایش را درون دفترچه نوشتم و در اتاقی که قرار بود باهم صحبت کنیم قرار دادم. ساعت هشت شب شد که تماس گرفتند و گفتند کمی دیرتر حرکت کرده ایم و یک ساعت دیگر می رسیم. اما یک ساعت هم گذشت و خبری از ایشان نشد. ساعتِ نه شد ده، ده شد یازده و یازده شد دوازده اما مستری نیامد! و خب از آنجایی که هیچوقت آغازگر تماس، خانواده دختر نیست مجبور بودیم با همان ح آماده و لباس میهمانی بنشینیم و منتظر بمانیم. نیم ساعت از نیمه شب که گذشت طاقتم طاق شد و بیخیال خواستگاری و هرچیز دیگر لباس راحتی پوشیدم و دست و صورتم را شستم و برای خواب آماده شدم که دقیقا همان موقع زنگ در به صدا درآمد و مستر و خانواده از راه رسیدند :| آشناییت قدیمی مان با خانواده مستر بود که باعث میشد از همان جلوی در برشان نگردانیم! (بحث خواستگار با باقی میهمان ها یک فرق هایی دارد به هرحال) خلاصه آمدند و نشستند و ما هم رفتیم تا پروژه ی پوشیدن و آراستن را با کلافگی از نو کلید بزنیم! در اتاق روی صندلی نشسته بودم و یک ربع که از صحبت خانواده ها درباره آب و هوا گذشت، گفتند که من هم بیایم. و نمیدانم آن منِ محکم و پرادعا که هیچ ترس و استرسی در این مواقع نداشت، چطور شد که پاهایش به وضوع میلرزید و انگار قلبش در دهان می کوبید! کمی صبر تا حالم سرجایش بیاید و بعد بروم اما انگار نه انگار. آنقدری این صبر طول کشید که دو مرتبه دیگر هم مادر دنبالم آمد تا توانستم اولین قدم را به سمت پذیرایی بردارم. سلامی بلند تا متوجه حضورم شوند. با مادر مستر روبوسی و بعد هم نشستم کنار ایشان که آن طرفش هم مستر بود. بدون مقدمه مادر مستر از پدرم اجازه گرفتند که من و مستر صحبت هایمان را . پدر که موافقت کرد گفتند پس بلند شویم. حواسم بود که نه باید زودتر از مستر بلند شوم، نه جلوتر از او حرکت کنم و نه وقتی که وارد اتاق شدیم به در دست بزنم و بگذارم یا خودش برگردد و در را ببندد یا هم ی از خانواده ها. اما هنوز نشسته بودیم و چون مادر مستر به شدت به اینکه در حین رانندگی نباید حتی آب خورد معتقد هستند و پسرشان را چندین ساعت گرسنه و تشنه تا اینجا کشانده بودند، منتظر بودیم تا مسترخان چایی شان را تمام کنند. چایی تمام شد و مستر رفتند سمت اتاق و من هم پشت سر ایشان. نشستند کنار کتابخانه و من هم جایم را در مقابل ایشان با بیشترین فاصله ممکن انتخاب و نشستم. چند ثانیه بعد بلند شدم تا دفترچه سوالات را از میان کتاب ها بردارم و بعد بنشینم. صحبت ها با تعارف به اینکه اول شما بفرمایید شروع شد و مستر بسم الله الرحمن الرحیم ای بر لب آورد و گفت: اول از همه خودتان را به طور کلی معرفی کنید. و هنوز هم نمیدانم چرا با همان یک جمله، همه ی ابهت هو مورو فروریخت.. ادامه دارد..



منبع : http://homoro.blog.ir/post/381




موقت 02

درخواست حذف اطلاعات
ماه ها گذشت و سال رسید به اواسط تیرماه، که مادر مستر دوباره تماس گرفتند و این بار اجازه خواستند تا به همراه پسرشان رسما بیایند منزل برای خواستگاری. نظرشان این بود که اول دختر و پسر صحبت کوتاهی باهم ند و اگر کلیت معیارهایشان باهم جفت و جور بود آنوقت برویم سراغ مراحل بعدی. ما هم که خب تا به آن لحظه هیچ خواستگاری را برای اولین دیدار به منزل راه نداده بودیم و دیدار و صحبت ها همگی در خارج از منزل بود، این بار هم قصد راه دادن ایشان را نداشتیم، اما به واسطه همان آشناییت قدیمی، ناچارا پذیرفتیم. قرار بود خانواده مستر حدود ساعت چهار عصر از مشهد حرکت کنند تا هشت شب برسند اینجا. آن شب، من مثل همیشه، پرادعا و با خیالی راحت و کاملا آماده سوالات را آوردم و چند عدد از مهم هایش را درون دفترچه نوشتم و در اتاقی که قرار بود باهم صحبت کنیم قرار دادم. ساعت هشت شب شد که تماس گرفتند و گفتند کمی دیرتر حرکت کرده ایم و یک ساعت دیگر می رسیم. اما یک ساعت هم گذشت و خبری از ایشان نشد. ساعتِ نه شد ده، ده شد یازده و یازده شد دوازده اما مستری نیامد! و خب از آنجایی که هیچوقت آغازگر تماس، خانواده دختر نیست مجبور بودیم با همان ح آماده و لباس میهمانی بنشینیم و منتظر بمانیم. نیم ساعت از نیمه شب که گذشت طاقتم طاق شد و بیخیال خواستگاری و هرچیز دیگر لباس راحتی پوشیدم و دست و صورتم را شستم و برای خواب آماده شدم که دقیقا همان موقع زنگ در به صدا درآمد و مستر و خانواده از راه رسیدند :| آشناییت قدیمی مان با خانواده مستر بود که باعث میشد از همان جلوی در برشان نگردانیم! آمدند و نشستند و ما هم رفتیم تا پروژه ی پوشیدن و آراستن را با کلافگی از نو کلید بزنیم! در اتاق روی صندلی نشسته بودم و یک ربع که از صحبت خانواده ها درباره آب و هوا گذشت، گفتند که من هم بیایم. و نمیدانم آن منِ محکم و پرادعا که هیچ ترس و استرسی در این مواقع نداشت، چطور شد که پاهایم به وضوع میلرزید و انگار قلبم در دهانم می کوبید! کمی صبر تا حالم سرجایش بیاید و بعد بروم اما انگار نه انگار. آنقدری این صبر طول کشید که دو مرتبه دیگر هم مادر دنبالم آمد تا توانستم اولین قدم را به پذیرایی بگذارم. سلامی بلند تا متوجه حضورم شوند. با مادر مستر روبوسی و بعد هم نشستم کنار ایشان که آن طرف ترش هم مستر بود. بدون مقدمه مادر مستر از پدرم اجازه گرفتند که من و مستر صحبت هایمان را . پدر که موافقت کرد گفتند پس بلند شویم. حواسم بود که نه باید زودتر از مستر بلند شوم، نه جلوتر از او حرکت کنم و نه وقتی که وارد اتاق شدیم به در دست بزنم و بگذارم یا خودش برگردد در را ببندد یا هم ی از خانواده ها. اما هنوز نشسته بودیم و چون مادر مستر به شدت به اینکه در حین رانندگی نباید حتی آب خورد معتقد هستند و پسرشان را چندین ساعت گرسنه و تشنه تا اینجا کشانده بودند، منتظر بودیم تا مسترخان چایی شان را تمام کنند. چایی تمام شد و مستر رفتند سمت اتاق و من هم پشت سر ایشان. نشستند کنار کتابخانه و من هم جایم را در مقابل ایشان با بیشترین فاصله ممکن انتخاب و نشستم. چند ثانیه بعد بلند شدم تا دفترچه سوالات را از میان کتاب ها بردارم و بعد بنشینم. صحبت ها با تعارف به اینکه اول شما بفرمایید شروع شد و مستر بسم الله الرحمن الرحیم ای بر لب آورد و گفت: اول از همه خودتان را به طور کلی معرفی کنید. و هنوز هم نمیدانم چرا با همان یک جمله، همه ی ابهت هو مورو فروریخت.. ادامه دارد..



منبع : http://homoro.blog.ir/post/381




موقت 01

درخواست حذف اطلاعات
بسم اللـه بهمن ماه پارسال بود که با خانواده بار و بندیل مختصری جمع کردیم و راهی خانه ای در محل کار پدرم شدیم. و منی که طبق معمول حتی برای اقامتی یک روزه در آن محل حداقل یکی دو دست لباس مناسب بیرون برمیداشتم و این امر استثنائی هم نداشت، این مرتبه با این توجیه که همیشه هشتاد درصد مانتو و روسری های حمل شده، بلا استفاده برمیگردند، بی هیچ وسیله ای فقط خودم و خودم در ماشین نشستم و رفتیم. یادم هست که آن روز از دنده ی چپ بلند شده بودم و حوصله هیچ کاری را هم نداشتم. کل روز با بیکاری گذشت تا اینکه شب شد و مادر مستر (فعلا اسم مستعار دیگری برای ایشان به ذهنمان خطور نمی کند!) که ارتباط دوستی خیلی قدیمی و البته دوری بین اقوام ما و اقوام آن ها بود تماس گرفتند که منزل هستید بعد چند وقت سری به شما بزنیم؟ و خب گفتیم خیر و ما فلان جاییم که از قضا آن ها هم در همان فلان جا بودند! و خیلی زود در پشت در ظاهر شدند. ما هم که آن روز حتی با خودمان هم لج کرده بودیم با مانتو شلوار و مقعنه! مشکی و البته چادر مشکی و صورتی درب و داغان، فقط به قصد اعلام سلام مختصری در پذیرایی حاضر شدیم که دیدیم مستر هستند و مادر و شان. اینکه چرا فقط مادر و ایشان نیامده بودند و پسر جوان خودشان که حتی سرش را از زمین بلند نمیکرد را همراه خودشان آورده بودند قضیه را مشکوک میکرد اما بی حوصلگی بنده در آن روز به قدری اعصاب همه را بهم ریخته بود که هیچ بو دار بودن قضیه را درک نکرد. ساعت ده و نیم بود که بعد از کلی صحبت متفرقه، گفتند پسرشان باید چند کار ثبت نامی برای ش انجام دهد و خلاصه ایشان لپ تاب به دست رفتند به اتاقی تا با تمرکز کافی ثبت نام کنند. که خب کار ده دقیقه ای مستر نه نیم ساعت، نه یک ساعت، نه دو ساعت، که سه ساعت طول کشید و داد همه را در آورد. چشم هایمان شده بود قد عدس و به سختی با حرف زدن از هر دری خودمان را بیدار نگه داشته بودیم که مستر از در خارج شدند و گفتند که اطلاعاتم در گوشی بود و گوشی خاموش شد و گویا بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با خودشان برای درخواست شارژر آمده بودند! :| (گویا چون از طرف ایشان قضیه مشخص بود، در واقع از روی حجب و حیا مایل نبودند زیادی در جمعی که بنده هستم باشند) خلاصه آن شب تمام شد و ایشان رفتند و من هم تا دلتان بخواهد از کندی این پسر و اینکه مگر یه ثبت نام چقدر کار دارد و اگر به من میسپرد یک ربعه تمامش کرده بودم و الاف شدیم و مردم از خستگی و مشتقات این ها گفتم و گفتم و گوش خانواده را از گلایه از پسر جوان پر ! (البته بعد ها که حالمان سرجایش آمد فهمیدیم در همان شب بخشی از دل ما رفته بود و ما هم که از بی خبران عالم..) فردای همان روز، مادر مستر زنگ زدند تا اجازه بگیرند برای امر خیر که به واقع به هیچ وجه انتظارش را نداشتیم. (خصوصا با شکل و قیافه ای که من جلویشان ظاهر شدم؛ چون میتی از گور برخواسته!:|) درخواستشان را برای مدتی به دلیل تحصیل بنده حواله دادیم به چند ماه بعد. و ماه ها گذشت.. ادامه دارد..



منبع : http://homoro.blog.ir/post/380




.....

درخواست حذف اطلاعات
بیشتر از هر وقت دیگه ای محتاج دعاهاتونم. دریغ نکنید ازم.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/376




در چه گذشت.. (1)

درخواست حذف اطلاعات
پس از ورود کلمب به قاره ی ؛ کلمب در خاطراتش نوشته است:«همین که به اولین جزیره سرزمین جدید رسیدم، عده ای از بومیان را اسیر تا قدرتم را به آنان نشان دهم.» او و یارانش همه ی بومیان بالای 15 سال جزیره ی کیکائو در ی مرکزی را مجبور د تا هر سه ماه، مقداری طلا جمع آوری کرده و به کلمب تحویل بدهند و به جای آن حلقه ای مسی به گردنشان آویزان کنند. آنگاه هر سرخ پوست بالای 15 سالی که گردنش فاقد حلقه ی مسی بود را جریمه می د. به این طریق که یک دستش را قطع می د تا از خون ریزی بمیرد. آن ها از روش هایی مانند آنچه در فوریه ی 1643 در منهتن جنوبی به ذهن برخی از نظامیان اروپایی رسید برای برخورد با سرخ پوستان استفاده می د. مانند: قطعه قطعه فرزندان شیرخوار با شمشیر و در آتش انداختن آن ها مقابل چشمان مادرانشان و یا انداختن زنده بچه ها به رودخانه که در این صورت اگر مادری برای نجات فرزندش به رودخانه می رفت، نظامیان مانع وج مادر از آب می شدند تا او هم با فرزندش در آب غرق شوند. بدین ترتیب، کورتز که از پیروان کلمب بود، در سال 1519 با هفتصد نفر از یاراتش، به مناطق میانی قدم گذاشت در حالی که جمعیت بومیان آن منطقه به 25 میلیون نفر می رسید. آن ها موفق شدند یک قرن بعد (1605) جمعیت بومیان آن منطقه را به یک میلیون نفر کاهش دهند. و طی یک قرن پس از ورود اروپایی ها به قاره ی ، 75 میلیون سرخ پوست، جای خود را به 240 هزار مهاجر اروپایی دادند.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/359




چه در گذشت.. (1)

درخواست حذف اطلاعات
پس از ورود کلمب به قاره ی ؛ کلمب در خاطراتش نوشته است:«همین که به اولین جزیره سرزمین جدید رسیدم، عده ای از بومیان را اسیر تا قدرتم را به آنان نشان دهم.» او و یارانش همه ی بومیان بالای 15 سال جزیره ی کیکائو در ی مرکزی را مجبور د تا هر سه ماه، مقداری طلا جمع آوری کرده و به کلمب تحویل بدهند و به جای آن حلقه ای مسی به گردنشان آویزان کنند. آنگاه هر سرخ پوست بالای 15 سالی که گردنش فاقد حلقه ی مسی بود را جریمه می د. به این طریق که یک دستش را قطع می د تا از خون ریزی بمیرد. آن ها از روش هایی مانند آنچه در فوریه ی 1643 در منهتن جنوبی به ذهن برخی از نظامیان اروپایی رسید برای برخورد با سرخ پوستان استفاده می د. مانند: قطعه قطعه فرزندان شیرخوار با شمشیر و در آتش انداختن آن ها مقابل چشمان مادرانشان و یا انداختن زنده بچه ها به رودخانه که در این صورت اگر مادری برای نجات فرزندش به رودخانه می رفت، نظامیان مانع وج مادر از آب می شدند تا او هم با فرزندش در آب غرق شوند. بدین ترتیب، کورتز که از پیروان کلمب بود، در سال 1519 با هفتصد نفر از یاراتش، به مناطق میانی قدم گذاشت در حالی که جمعیت بومیان آن منطقه به 25 میلیون نفر می رسید. آن ها موفق شدند یک قرن بعد (1605) جمعیت بومیان آن منطقه را به یک میلیون نفر کاهش دهند. و طی یک قرن پس از ورود اروپایی ها به قاره ی ، 75 میلیون سرخ پوست، جای خود را به 240 هزار مهاجر اروپایی دادند. . › هر نظری درباره پست های این موضوع دارید (کوتاهی یا بلندی متن، فاصله زمانی بین دو پست و..) رو میتونید بگید.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/359




آنچه در گذشت.. (1)

درخواست حذف اطلاعات
پس از ورود کلمب به قاره ی ؛ کلمب در خاطراتش نوشته است:«همین که به اولین جزیره سرزمین جدید رسیدم، عده ای از بومیان را اسیر تا قدرتم را به آنان نشان دهم.» او و یارانش همه ی بومیان بالای 15 سال جزیره ی کیکائو در ی مرکزی را مجبور د تا هر سه ماه، مقداری طلا جمع آوری کرده و به کلمب تحویل بدهند و به جای آن حلقه ای مسی به گردنشان آویزان کنند. آنگاه هر سرخ پوست بالای 15 سالی که گردنش فاقد حلقه ی مسی بود را جریمه می د. به این طریق که یک دستش را قطع می د تا از خون ریزی بمیرد. آن ها از روش هایی مانند آنچه در فوریه ی 1643 در منهتن جنوبی به ذهن برخی از نظامیان اروپایی رسید برای برخورد با سرخ پوستان استفاده می د. مانند: قطعه قطعه فرزندان شیرخوار با شمشیر و در آتش انداختن آن ها مقابل چشمان مادرانشان و یا انداختن زنده بچه ها به رودخانه که در این صورت اگر مادری برای نجات فرزندش به رودخانه می رفت، نظامیان مانع وج مادر از آب می شدند تا او هم با فرزندش در آب غرق شوند. بدین ترتیب، کورتز که از پیروان کلمب بود، در سال 1519 با هفتصد نفر از یاراتش، به مناطق میانی قدم گذاشت در حالی که جمعیت بومیان آن منطقه به 25 میلیون نفر می رسید. آن ها موفق شدند یک قرن بعد (1605) جمعیت بومیان آن منطقه را به یک میلیون نفر کاهش دهند. و طی یک قرن پس از ورود اروپایی ها به قاره ی ، 75 میلیون سرخ پوست، جای خود را به 240 هزار مهاجر اروپایی دادند. . › هر نظری درباره پست های این موضوع دارید (کوتاهی یا بلندی متن، فاصله زمانی بین دو پست و..) رو میتونید بگید.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/359




موقت

درخواست حذف اطلاعات
با نظرات دوستان فعلا منتفیه. . › پستای تاریخ .



منبع : http://homoro.blog.ir/post/360




آنچه در گذشت.. (1)

درخواست حذف اطلاعات
پس از ورود کلمب به قاره ی ؛ کلمب در خاطراتش نوشته است:«همین که به اولین جزیره سرزمین جدید رسیدم، عده ای از بومیان را اسیر تا قدرتم را به آنان نشان دهم.» او و یارانش همه ی بومیان بالای 15 سال جزیره ی کیکائو در ی مرکزی را مجبور د تا هر سه ماه، مقداری طلا جمع آوری کرده و به کلمب تحویل بدهند و به جای آن حلقه ای مسی به گردنشان آویزان کنند. آنگاه هر سرخ پوست بالای 15 سالی که گردنش فاقد حلقه ی مسی بود را جریمه می د. به این طریق که یک دستش را قطع می د تا از خون ریزی بمیرد. آن ها از روش هایی مانند آنچه در فوریه ی 1643 در منهتن جنوبی به ذهن برخی از نظامیان اروپایی رسید برای برخورد با سرخ پوستان استفاده می د. مانند: قطعه قطعه فرزندان شیرخوار با شمشیر و در آتش انداختن آن ها مقابل چشمان مادرانشان و یا انداختن زنده بچه ها به رودخانه که در این صورت اگر مادری برای نجات فرزندش به رودخانه می رفت، نظامیان مانع وج مادر از آب می شدند تا او هم با فرزندش در آب غرق شوند. بدین ترتیب، کورتز که از پیروان کلمب بود، در سال 1519 با هفتصد نفر از یاراتش، به مناطق میانی قدم گذاشت در حالی که جمعیت بومیان آن منطقه به 25 میلیون نفر می رسید. آن ها موفق شدند یک قرن بعد (1605) جمعیت بومیان آن منطقه را به یک میلیون نفر کاهش دهند. و طی یک قرن پس از ورود اروپایی ها به قاره ی ، 75 میلیون سرخ پوست، جای خود را به 240 هزار مهاجر اروپایی دادند. . › هر نظری درباره پست های این موضوع دارید (کوتاهی یا بلندی متن، نگارش و..) رو میتونید بگید. › متن اصل کتاب به طور طنز هست که من بخش های طنزش رو حذف . اما اگه خواستید میشه به همون صورت گذاشت. › همینا.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/359




242.موقت

درخواست حذف اطلاعات
در ادامه پست قبل؛ شاید بخوام هرچند وقت بخش های کوتاهی از تاریخ رو از کت اینجا بنویسم. . › نظری بود می شنوم.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/330




174 ..

درخواست حذف اطلاعات
چطوری؟ از عمد قیمت ها رو ببر بالا، به اعتراضات دامن بزن، مردم رو گرسنه نگه دار، تا ملت به جایی برسه که از همه چی دست بکشه و بگه همه چیو بده، فقط اقتصادمون رو بساز. . › و اینطور بود که هسته ای رفت › فضایی رفت › و نوبت به موشکی رسید..



منبع : http://homoro.blog.ir/post/229




174 ..

درخواست حذف اطلاعات
چطوری؟ از عمد قیمت ها رو ببر بالا، به اعتراضات دامن بزن، مردم رو گرسنه نگه دار تا ملت به جایی برسه که از همه چی دست بکشه و بگه همه چیو بده، فقط اقتصادمون رو بساز. . › و اینطور بود که هسته ای رفت › فضایی رفت › و نوبت به موشکی رسید..



منبع : http://homoro.blog.ir/post/229




175 ..

درخواست حذف اطلاعات
بعدشم باید کشورو کادوپیچ کنیم یه روبان خوشگلم بزنیم روش ترجیحا بنفش و تقدیمش کنیم به و رفقاش. . › ^_^



منبع : http://homoro.blog.ir/post/230




موقت

درخواست حذف اطلاعات
دوستی که با نام "بی قرار" کامنت میذارید؛ راه ارتباط دیگه ای جز ایمیل ندارید؟ وبلاگ مثلا؟



منبع : http://homoro.blog.ir/post/88




61. سوال (موقت)

درخواست حذف اطلاعات
قالب این خونه قشنگ تره یا اینجا؟ اگه همینکه، بمونه. اگه هم اون یکی، که عوضش کنم. . وب دیگه ای نیست. یه وبه که فقط واسه ویرایش قالب ها دارمش.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/74




32 +

درخواست حذف اطلاعات
چرا وضعیت سلبریتی هامون باید به قدری داغون باشه که من از این توییت بازیگر مورد علاقه م، چیزی در حد ذوق مرگ شم و حتی تو اینستاشم ازش تشکر کنم؟ سوالی بود که بعد ریپلای زدنم به این توییت، بهش فکر می . . + از سلبریتی های ما هم فقط کمپین حمایت از سگ و یوز ایرانی درمیاد. + به نظرم دفاع از فلسطین تبدیل شده به یه معیار و میزان. در واقع هر ، هر اگه از مردم فلسطین مقابل جنایات رژیم گر دفاع نکنه، نه درکی از داره، نه انسانیت و نه خواهی. فکر کنم من بعد قبل از اینکه با ی بحث اجتماعی کنم باید موضعش رو نسبت به فلسطین بپرسم و ببینم آیا اصلا ارزش بحث داره یا نه، اونوقت واسه صحبت یا ن م باهاش تصمیم بگیرم! + دفاع از مردم یمن، ، روهینگیا و.. هم تو همین مجموعه ست، اما قدس بارزترین نماد استکبارستیزیه.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/41




32 +

درخواست حذف اطلاعات
چرا وضعیت سلبریتی هامون باید به قدری داغون باشه که من از این توییت (+) بازیگر مورد علاقه م، چیزی در حد ذوق مرگ شم و حتی تو اینستاشم ازش تشکر کنم؟ سوالی بود که بعد ریپلای زدنم به این توییت، بهش فکر می . . + از سلبریتی های ما هم فقط کمپین حمایت از سگ و یوز ایرانی درمیاد. + به نظرم دفاع از فلسطین تبدیل شده به یه معیار و میزان. در واقع هر ، هر اگه از مردم فلسطین مقابل جنایات رژیم گر دفاع نکنه، نه درکی از داره، نه انسانیت و نه خواهی. فکر کنم من بعد قبل از اینکه با ی بحث اجتماعی کنم باید موضعش رو نسبت به فلسطین بپرسم و ببینم آیا اصلا ارزش بحث داره یا نه، اونوقت واسه صحبت یا ن م باهاش تصمیم بگیرم! + دفاع از مردم یمن، ، روهینگیا و.. هم تو همین مجموعه ست.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/41




26 +

درخواست حذف اطلاعات
با قالب وبم راحت نیستم. با بخش نظراتش در اصل. هرکارم میکنم درست نمیشه.+ ب.ن 20:21: نظرات رو هنوزم نتونستم درست کنم اما یه دستی به سر و روی قالب کشیدم نونوار شده :)



منبع : http://homoro.blog.ir/post/34




22 +

درخواست حذف اطلاعات
یادم نمیاد آ ین بار کی گ ار بودم. چند روزه حس میکنم خیلی به بودن کنارشون نیاز دارم. الان میخوام برم. تنها.. . + ب.ن 19:57: رفتم و برگشتم. اینجا :) در کل خوب بود. هوا هم که این روزا عاااالیه.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/29




26 +

درخواست حذف اطلاعات
با قالب وبم راحت نیستم :(با بخش نظراتش در اصل. هرکارم میکنم درست نمیشه. . + ب.ن 20:21: نظرات رو هنوزم نتونستم درست کنم اما یه دستی به سر و روش کشیدم نونوار شده :) دوسش دارم =]



منبع : http://homoro.blog.ir/post/34




22 +

درخواست حذف اطلاعات
یادم نمیاد آ ین بار کی گ ار بودم. چند روزه حس میکنم خیلی به بودن کنارشون نیاز دارم. الان میخوام برم. تنها.. . + بعدنوشت 19:57: رفتم و برگشتم. اینجا :) در کل خوب بود. هوا هم که این روزا عاااالیه.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/29




22 +

درخواست حذف اطلاعات
یادم نمیاد آ ین بار کی گ ار بودم. چرا یادم اومد! لحظه تحویل امسال. مدت زیادیه میدونم.. چند روزه حس میکنم خیلی به بودن کنارشون نیاز دارم. الان میخوام برم. تنها.. + بعدنوشت 19:57: رفتم و برگشتم. اینجا :) در کل خوب بود. هوا هم که این روزا عاااالیه.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/29




15. فنچ دو ساله

درخواست حذف اطلاعات
داره گریه میکنه بردمش تراس کنار پرنده ها، میگم ببین جوجه هارو چه ناز نشستن کنار هم. همونطور که شدیدا در حال گریه ه میگه اینا جوجه نیست کبوتره یعنی تو هنوزم نفهمیدی؟ :|



منبع : http://homoro.blog.ir/post/20




...

درخواست حذف اطلاعات
دقیقا هر زمان که وقت اضافه دارم تا بیام وباتون رو بخونم هیچ ستاره ای روشن نمیشه.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/22




15. فنچ دو ساله

درخواست حذف اطلاعات
داره گریه میکنه بردمش تراس کنار پرنده ها، میگم ببین جوجه هارو چه ناز نشستن کنار هم. همونطور که شدیدا در حال گریه ه میگه اینا کبوتره یعنی تو هنوزم نفهمیدی؟ :|



منبع : http://homoro.blog.ir/post/20




12. پــــرجام

درخواست حذف اطلاعات
بهم ریختم، ناراحتم، عصبی ام، نه از عاقبت (که از اولم سرانجامش عین روز روشن بود.) بلکه از منفعت طلب های احمق، از زل زدن تو دوربین و گفتن حرفایی که چندین ساله داریم داد میزنیم ولی ی نمیشنوه. از ژست وحدت ملیِ احتمالی مسئولین از فردا. از واکنش هایی که امشب نسبت به لغو دیدم. از حرفا و کامنتایی که حتی دلم نمیخواد اینجا بنویسم تا مبادا دوباره واسم مرور شه و بدتر شم، از عبرت های نگرفته از تاریخ، از جهل مردم از جهل مردم از جهل مردم.. بیشتر از دعا واسه ریشه کنی فقر، باید از ته دل دعا کرد که خدا جهل رو تو این سرزمین ریشه کن کنه.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/16




12. پــــرجام

درخواست حذف اطلاعات
بهم ریختم، ناراحتم، عصبی ام، نه از عاقبت (که از اولم سرانجامش عین روز روشن بود.) بلکه از منفعت طلب های احمق، از زل زدن تو دوربین و گفتن حرفایی که چندین ساله داریم داد میزنیم ولی ی نمیشنوه. از ژست وحدت ملیِ احتمالی مسئولین از فردا. از واکنش هایی که امشب نسبت به لغو دیدم. از حرفا و کامنتایی که حتی دلم نمیخواد اینجا بنویسم تا مبادا دوباره واسم مرور شه و بدتر شم، از عبرت های نگرفته از تاریخ، از جهل مردم از جهل مردم از جهل مردم.. واقعا بیشتر از دعا واسه ریشه کنی فقر، باید از ته دل دعا کرد که خدا جهل رو تو این سرزمین ریشه کن کنه. + دارم خفه میشم.



منبع : http://homoro.blog.ir/post/16




5. عذر بدتر از گناه

درخواست حذف اطلاعات
یک طوری هم می گوید تلگرام از سوی ت اجرا نشده که انگار مسئول "اجراییِ" تمام احکام کشور نیز ی بنده است. خوب از جهل مردم سواری می گیرید. خـوب..



منبع : http://homoro.blog.ir/post/7