استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

لحظه

پست لحظه از بلاگ اصلی آن دریافت شده و به همراه درج لینک منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



لحظه

درخواست حذف اطلاعات
کوله م به پشتم. تو یه دستم کریر و تو اون یکی دستم بچه رو گرفتم. سوار ماشین می شیم. می ذارمش رو صندلیش و می شینم پشت فرمون. دنبال فلش آهنگ های ک نه می گردم. نیست. ضبط رو روشن می کنم. صدای کریس دی برگ می یاد. به کیان می گم :مامانی، بیا امروز با هم موسیقی حس گوش کنیم. ماشین رو می کشم به لاین وسط بزرگراه ، سرعت رو کم می کنم. صدای موزیک رو زیاد می کنم. در لحظه م. از اینکه تو ماشینم، بچه م کنارمه و این موسیقی واقعن زیبا رو گوش می دم لذت می برم. چند بار تو زندگیم در لحظه بودم؟ عصر یه روز تابستون. تو ماشین کنار نشسته بود م. صدای بم لئونارد کوهن پخش می شد. شیشه های ماشین رو دادم پایین. باد وزید به موهام. صدای موسیقی رو تا جایی که بتونیم تحمل کنیم بلند : touch me with your naked hand . touch me with your glove. dance me, dance me to the end of love! ماشین رو به زور پارک می کنم. بعد از ده سال رانندگی پارک م افتضاحه. مماس با سانتافه ی سفید میم و م. تو یه دهنه 6 متری! پیاده می شم. وارد مطب می شم. می رم توی اتاقش و کریر بچه رو پارک می کنم روی میز! مطب شلوغه. می خوام پیش ن برم که مطبش تو ساختمون خودمونه و باید منتظر بمونم تا بیاد و کیان رو نگه داره . خانم ر. پیشنهاد می ده که کیان رو پیش اون بذارم و برم. می دونم که بند نمی شه. منتظر باباش می مونم. می رسه. کیان از بغل من می پره بغل باباش. می رم سمت مطب ن . معاینه م می کنه . ظاهرن همه چی مرتبه. برام یکی دو تا سونوگرافی می نویسه و اون تست کذایی دهانه رحم . به شوخی ازش می پرسم : برای بارداری دوم چقدر باید صبر کرد؟ با قیافه ی اخمو نگام می کنه: بازم بچه ؟ می خوای چیکار؟ می خندم و جواب می دم: دست حکم مون ناقص مونده! با من می خنده. برمی گردم مطب . کیان رو خوابونده روی بازوی راستش و داره موهاش رو نوازش می کنه . غرق این تصویر می شم. دلم می خواد بنویسم مثل روز اول دوستش دارم. اما این جمله درست نیست. روز اول اینقدر دوستش نداشتم. برام یه رویای قشنگ بود اما بخشی از وجودم نبود. حجم سیالی بود که روزهای نوزده سالگی م رو با مهربونیش پر می کرد. با عشق و عطوفتش. اما امروز بخشی از وجود من شده. مثل دستم یا چشمم. مثل خودم . مثل عشق. +روزت مبارک بابایی :*)



منبع : http://hedikhatoon.blog.ir/1396/01/21/لحظه