استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

????عشق جان است و عشق تو جانتر جانان...????

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ ????عشق جان است و عشق تو جانتر جانان...???? از بلاگ ????عشق جان است و عشق تو جانتر جانان...???? دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



لباسی که ندیده????????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/08/06/لباسی-که-ندیده????????




دوباره منم و جاده???? (کارت جانم)

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/08/13/دوباره-منم-و-جاده????-کارت-جانم




اختصاصی ویولتم????☔️

درخواست حذف اطلاعات
سلام عزیزای دلم.خدا میدونه از عصر چققققد احوالاتم خوشه. و این حال لذیذ رو مدیون خوشدل ترین مجازی زندگیمم اولین ی که خوندمش، درکش با پوست و استخونم تو دنیای نوجوونی... بعدش گمش و پیداش دودستی چسبیدمش و چققققد برام خوشاینده داشتنش. بارها با اشکاش گریم دراومد، با خنده هاش خندیدم، نفس راحت کشیدم با خلاص شدنش. روزهااااا بوده که ده بار سر زدم بهش که فقط باخبر بشم از حال و روزش... عزیزدل مرسی که این هممم خوبی رو نشونم دادی، مرسی که با وجود اختلاف سنی بینمون انقد درکت بالاس ، انقد رازداری، انقد سنگ صبوری . بغض الانم از این همه مهربونیت یکی از صادقانه ترین بغضای از سر شوق زندگیمه. عصری با مامان گلاب و گلاب قدم زنون تو هوای پاییزی و بشدت دل انگیز وطن مادری میرفتیم بازار که برای خونمون حبوبات و ادویه جات ب م. مامان زنگ زد که از مازندران بسته رسیده ، واسه شماس؟ ذهنم رفت پیش علیرضا، که ید اینترنتی میکنه و تولد آجی نزدیکه. گفتم حتما علیرضا سفارش داده صدای فانینا اومد که هدیس، گفتم هموووون پس هدیه تولده . گفت نههههه اسم فرستنده هدیس. خدایااااااا ذهنم جرقه خورد دلم هررررییییی ریخت. داد زدم بازش نکنیییین خودم بیام پس فردا وا کنم. قطع . طاقت نیوردم تو همون بازار رفتم سر وقتش. وااااییی دل تو دلم نیست شنبه شه. نتونستم تلفنی واسه علیرضا تعریف کنم منتظرم فردا بیاد و حضوری با آب و تابش تعرییییف کنم تماااااام خستگیای این مدت گلوله شدن از تنم در اومدن... انرژیم صدها برابر شد.⚡️ دنیا دنیا شرمندم کردی. ایشالا بتونم جبران کنم محبتت رو. بخدا که یه تیکه از قلبم ، اونجا که عزیزترین آدمهای زندگیمن، جات دقیقا اونجاس. حکمتش رو نمیدونم ولی یه جورخاصی مخلصتم من.☺️ بمون برام



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/08/17/اختصاصی-ویولتم????☔️




آمده ام با تپش قلبها...????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/26/آمده-ام-با-تپش-قلبها-????




بالا ه غول رو زدیییییم تر دیم????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/30/بالاخره-غول-رو-زدیییییم-ترکوندیم????




تو خورشیدی و ذره پرور ترینی...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/04/تو-خورشیدی-و-ذره-پرور-ترینی




برای اولین بار... پاییز غریبانه????????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/01/برای-اولین-بار-پاییز-غریبانه????????




محتاج آمیییین...????????

درخواست حذف اطلاعات
سلام خدای مهربوووون. میدونم این گره فقققققط و فقط با دستای سبز و نازنین خودت باز میشه. میدونم تا تو نخوای نمیشه. میشه خیر و صلاحمون رو در این قرار بدی که جور بشه کار دلم؟؟؟ میشه نا امیدم نکنی؟؟ میدونی نا امید نشدم. میدونی حتی الان و تو این شرایط سخت، تو این دل کندن از همه ی دل بستگیام و اومدنم تو این غربت تلخ، هنوز نا امیدت نشدم. فردا پدر مادرم رو نا امید نکن. نذار دل ش ته از درگاهت برگردن... خدایا به حق دل ش ته ی مامانم... به حق صدای گرفته ی بابام....به حق اشکای نیمه شب خودم، به خاطر سردردای علی از این وضعیت، به خاطر دوری مَردم رحم کن و فردا کمکمون کن. دلم روشنه به گوشه ی چشمت ، به نگاهت، میدونم دریغ نمیکنی... لطفا برام دعا کنین. خدا صدای بنده هاشو میشنوه. فقط یه آمین بگین❤️.. دوست نوشت: آوایی با این دل ش ته به یاد مامانتم و از خدا میخوام هرچه زودتر مرادتون رو بده.



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/07/03/محتاج-آمیییین-????????




تولد یکی یکدونگی و مروارید جان

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/27/تولد-یکی-یکدونگی-و-مروارید-جان




مبلمان+عروسی

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/21/مبلمان-عروسی




تمیز کاری خونه و جابجایی...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/13/تمیز-کاری-خونه-و-جابجایی




به من میگن علی کیه؟؟ علی عاشقاست... و بازهم عیدی: منزل عشششششششق❤️????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/10/به-من-میگن-علی-کیه-علی-امام-عاشقاست-و-بازهم-عیدی-منزل-عشششششششق❤️????




حلقه ی عشق و لوستر

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/28/حلقه-ی-عشق-و-لوستر




خدا ممنون بابت عیدی???? هزااااران بار شکر

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/30/خدا-ممنون-بابت-عیدی????-هزااااران-بار-شکر




خانه ام کو؟ لانه ام کو؟ کاشانه ام کو؟

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/06/06/خانه-ام-کو-لانه-ام-کو-کاشانه-ام-کو




وقتی تو میای همه چی خوب پیش می

درخواست حذف اطلاعات
سلااام بچه ها خوبین؟ بچه ها میدونین که نوبت تالار ما ٢٦ آبان تالار جانان بود، و من با یه تشریفات برای عروسی هماهنگ کرده بودم، که از خوش شانسی من ایشون تشریفات تالار قصر بودهمون تالار قشنگه که خیلی دوس داشتیم و نوبت نداشت. این آقای مهربون قرار شد اگه کنسلی داشت ما رو اولویت قرار بده و خبر بده. حالا ما بیعانم داده بودیم، ولی پنج شنبه عصر بود ما دیگه کلا نا امید شده بودیم از جور شدن این تالار که این آقا تماس گرفت و گفت٢٨ آبان کنسلی دارن، من و علی با بابا مامانش رایزنی کردیم و قرار شد همینو قرارداد ببندیم و خداروشکر شنبه صبح قرار داد بسته شد و من نوبت آرایشگاهمم عوض ، دیگه ایشالا این تاریخ تصویب شده. راستش من حس خوبی نداشتم که شب عروسی و تاریخ تولدم یکی باشه. همیشه فک می خیلی خوب میشه ها، ولی وقتی بنا براین شد یجوری بی میل بودم.خب آخه حیفه اتفاقای خوب زندگیمون اینجوری ادغام بشه و همشون درهم برهم بشه. عصر خونه حنان بودیم که یهو تصمیم گرفتیم ای وسایل رو ب یم، داشتیم با پسرخالم (بابای گلاب) دنبال تو دیجی کالا میگشتیم که پسر طی یه پیشنهاد ناگهانی گفت پاشید بریم شمال و شما منطقه آزاد ید کنین. آقا مث دیوونه ها ساعت ٨ ونیم این فکر زد به سرمون. حالا ماشین ما پر بود از وسایلمون(کتابای من، یه مقدار از لباسا، ت و پرتایی که این مدت یدیم) و قرار بود ببریم بذاریم خونه نوشین! خلاصه تندی راه افتادیم سمت خونه نوشین وسایل رو جاسازی کردیم و دم درم پای من پیچ خورد صدبار پله ها رو بالا پایین رفتیم دوتایی و وسایلو بردیم بالا. بعدشم رفتیم خونه حنان شام خوردیم و با فانینا و پسر و دختر ( م آبادی) راه افتادیم. مسیر که عششششق بود، بچه ها دوتا دایجستیو یدیم ٣٤ هزار تومن واقعا گرونی و آدمخواری بیداد میکنه مقصدمون یه اقامتگاه تو زاده هاشم بود، بچه هااااا زیباییش قابل توصیف نییییست. وااااقعا قشنگ و م بود ساعت دو شب بود رسیدیم پپشه بند برامون بسته بود توی ایوون، نم نم رییییز بارون...شب با بهترین حسای دنیا کنار هم توی ایوون خو دیم و صبح با صدای طبیعت و مرغ و وس ها و نم نم بارون بیدار شدیمصبونه خوردیم و آماده شدیم رفتیم منطقه آزاد کاسپین. اونجا قیمت ای مارک تفاوتی نداشت و تصمیم بر این شد که خودمون همینجا سفارش بدیم. ولی سرویس یدیم ☺️وحوله تن پوش و پاپوش برای من که جدا جدا ست خودم. ادکلنی که زمان دوستیمون جانانم کادو یده بود رو اصلش رو برای توی م یدم و آبرسان پوست و یه روتختی خیلی ناز برای جانانم تی یدیم. تا شب توی بازار اونجا بودیم. همون شب برگشتنی یه کوچولو بخثی پیش اومد بین من و علیرضا که از اینکه جلوی فانینا بود کمی دلخور شدم. شب برگشتیم اقامتگاه شام شمالی خوردیم☺️ که من تو لک بودم بعدشم رفتم تو اتاق بقیه دور آتیش قلیون کشیدن. دخترخالم اومد به زور منو برد، که اونجا کم کم علیرضا اومد پیشم و رفتیم صحبت کردیم و همون شب قدم زنون حل کردیم موضوع رو. اون شب ولی ما توی اتاقا خو دیم و مهمونای تازه از راه رسیده روی ایوون. صبحم بیدار شدیم و رفتیم خونه یکی از آشناهای پسر . اونجا یه کار کوچولو داشت و انجام شد. عصری حرکت کردیم و آروم آروم اومدیم کرج...رودبار موندیم سوغاتی و زیتون یدیم... کل دیروز رو استراحت کردیم، غروب همون اکیپ بعلاوه ریحان بلیط داشتیم برای برج میلاد بریم دلفینیاریوم ببینیم.ساعت ٧ و نیم آماده شدیم راه افتادیم رفتیم و خلاصه جای همتون خالی، عالیییی بود من عاشق دلیفینا شدم انقد که باهوش و هنرمندن. امروز صبحم من و جانانم رفتیم دنبال خونه، یه مورد حیاط دار بود که هالش خیلی کوچیک بود، قرار شده فردا عصرم باز بریم برای موردای دیگه. عصری کلاس مو رفتم. امروز جلسه دومم بود کم کم دارم راه میفتم و یه حرکتایی یاد میگیریم. انتقالی نوشت: با اینکه امشب بازم سعی کردی منو نا امید کنی ولی من سفت چسبیدم به جور شدنت. راهی جز درست شدن نداری. ❤️ آرامشم نوشت: خونه شه، بابا بابت انتقالی نگرانه... و عجولانه میگه اینجا خونه نگیرین... بهش زنگ زدم درمورد انتقالی و خونه صحبت کنیم... خیلی آروم و منطقی برخورد کرد...دلداریم داد و گفت فردا حضوری مفصل صحبت میکنیم...کلی آرومم کرد خدایا شکرت. خدایا شکرت بابت همه لطفایی که هرلحظه بهمون میکنی و ما نمیبینیم.



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/23/وقتی-تو-میای-همه-چی-خوب-پیش-میره




دست دردسرساز

درخواست حذف اطلاعات
سلاااام به روی ماهتون. خوبین قشنگا؟؟؟ دیروز یکی از سخخخخخت ترین روزای زندگیم بود.خیلی خیلی سخت، حالا تعریف میکنم... پریشب بود که دختر خالم و خانم پسر خالم( مامان گلاب). اینجا بودن. عصرش رفتیم پارک و تا تونستیم هله هوله خوردیم و قلیون کشیدیمخیلییی چسبید خ . اونجا علیرضا اس داد که شب ساعت دو میرسه. شبش که برگشتیم خونه دم نوش دم دادیم دور هم خوردیم و سرگرم حرف زدن شدیم تا وقتی که علیرضا رسید.خدایا چه حالی داشتم...چه دلتنگی غریبی. براش درو وا ولی اصلا حرفی نزدم. اون شب بخیر گفت و رفت تو اتاق به من اس داد که زود حرف زدنتو تموم کن بیا من کارت دارم. اومدم و گف بریم سر بزنیم به خ م آباد که نی نی آورده. منم جدی جوابشو میدادم که یهو بغلم کرد❤️❤️کلیم حرف زدیم و اشتباهاشو قبول کرد واقعا. درد دل کرد، گفت بخدا تحت فشارم. از یه طرف پادگان ، از یه طرف خونه، از یه طرف انتقالی من... دغدغه هاشو گفت ولی گف از این به بعد وقت میذارم و... خلاصه تا ٤ و رب حرف زدیم...صبشم ساعت شیش قرار بود من با آجی برم بیمارستام دستشو عمل کنه( یه کیست استخونی رو مچش دراومده بود) که جانانم گفت خودم میبرمتون خیلیم گفتیم با بابا میریم . اما خودش ساعت گذاشت ٥ و نیم بیدارم کرد آماده شدیم رفتیمواییییی خدا هیچ و اسیر بیمارستان نکنه، تازه آجی مثلا همکارشون بود و هواش رو داشتن. ولی قرار بود صبح عملش کننیه ساعت منتظر موندیم خبری نشد... حالا فک کنین علیم شبش تو جاده بوده واین همه رانندگی کردهرفته بود پایین منتظر بود اجی رو ببرن اتاق عمل که بیاد پیش من، تنها نباشم. وایییی یه جا من پشت پنجره بودم که تلفنی ز زد برام خوراکی یده بود که برم بیارم گشنه نمونیم.بهش گفتم کجایی گف رو صندلی پارک، چش چرخوندم دیدمش اینم ع علیرضا البته زومم شده خلاصه سعات نه شد هنوز نیومده بودن... وای ما لهههه بودیم از خستگی و بیخو . هرکاری می علیرضا راضی نمیشد بیاد خونه. دیگه ساعت ده و نیم خبری نشد مامانم ز زد به علی و با اصرار مامانم رفت. قبلش اومد بالا دنیال من رفتیم پیش ماشین یکم آب و آبمیوه خوردم اومدم بالا پیش آجی و علیرضا اومد خونه. وایییییی نشون به اون نشون که تا ساعت ١ و نیم اتاق خالی نشد. من یه رب قبل عمل رو صندلی خوابم گرفته بود لحظه ای بردنش داخل خیلییی سخت بود. خدا هیچ و جز برای زایمان و کارای خوب روونه بیمارستان نکنهفضای استرس زا... پشت در اتاق عمل حتی یه دونه صندلی نداشت ملت بشینن:( حاضرم خودم مریض بودن ولی آجیمو نمیبردن اون تو... خدا میدونه چی کشیدم تا بیاد...علیرضام خونه استرس داشت خوب خوابش نمیگرفت هی زنگ میزد حالمونو میپرسید.من فک حتما تا ساعت سه میاد ولی ساعت ٤ که نیوردنش داشتماز نگرانی میمردم. میترسیدم مث بقیه همراها برم پشت در هی سوال کنم...چون آجی رو میشناسن درست نبود. خلاصه خدا خیرش بده یکی از همکارای خود آجی اومد رفت داخل که گفتن اوردنش ریکاوری، به هوش بیاد تحویلش میدنیکم از نگرانیم کم شد. ولی خیلییی دیر به هوش اومد. بابا نگران شده بود اومده بود بیمارستان. راهش دادن اومد بالا پیشم ولی بعد فرستادنش بره خلاصه ساعت ٥ و نیم بود که صدام زدن بیا ببینش. ظاهرا استخونشو تراشیده بودن که انقد طول کشیده بود و وحشتناک درد کشیده بود. رفتم کمک با آسانسور اوردیمش پایین. و دیگه بابا فانینا رو آورده بود جای من بمونه... فقط خدا میدونه چقد گشنه و خسته بودم. چشمام گود افتاده بود. رسیدم خونه پرواز تو . علیرضا تازه خو ده بود که بیدار شد وعصرونه و چای خوردیم... یعنی من فووووق خسته بودم:( دخترخالم آماده شد بره بیرون که دیدم زشته خونه ماس تعارفش نکنم. آخه خونشون اینجا نیست و درواقع مهمان محسوب میشد همه جوره. بلند شدم آماده شدم باهاش رفتم بیرونهمه میگفتن تو دیگه کی هستی یه جین از این مدل جدید سمبادیا یدم و یه شلوار تو خونه ای برای علیرضا. دوتا نمکدون یه مقدار خورده ریز برا خونمون دخترخالمم برم زیرلیوانی شب رنگ ید و دیگههه پابند تمام مهره واسه خودم و دخترخالم یدمساعت ده و نیم بود که علیرضا ز زد گف دارم غذا میبرم برا فانینا و آجی ،بیام دنب ون؟ رضایت دادبم و برگشتیم دیدیدم عزیز اینا و اون یکی دخترخالم با دوتا دخترش اومدن.دیگه فک کنید پسر دخترخالم(مهمان) و گلاب و این دوتا چه با خونه زندگیمون. شلوارام سایزمون نشد.خلاصه تا ساعت یک نتونستیم بخو م!ولی شهییید شدیم تا صب که آجی رو آوردنساعت ٩بود با سر وصداشون بیدار شدیم. خونه هارو جمع کردیم صبحونه خوردیم و با دخترا و خانم پسر و گلاب و علیرضا رفتیم بازار من لباسا رو عوض پابند برای اون یکی دخترخالم و خانم پسرخالم و یه رنگ دیگه برا خودم یدم دیگه برای دامادی علی کفش وکمربند چرم یدم که فروشنده گف سایز پای جانان یه کفش چرم داره تک سایز شده تخفیف خورده،خیلی شیک بود، اونم رو هوا زدیم اومدیم خونه ریحان اینا اومده بودن پیش آجی. خونمون این مدت خیلی شلوغه. ایشالا همیشه به شادی و خوشی جمع شیم دور هم. الانم کم کم برم بیام آماده شم، قرار گذاشتیم عصر بریم پارک. مراقب خودتون باشید. میبوسمتون❤️



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/18/دست-دردسرساز




منم! پهلوون روزای سخت????????????

درخواست حذف اطلاعات
سلام عزیزای دل خودم، خوبین خوشین؟؟ من روزای خیلی سختی رو میگذرونم ولی به هرچیزی چنگ میزنم که حال خودمو بهتر کنم و گرفتار یه روحیه درب و داغونی نشم. دوره فیتنسم تموم شد، وااااقعا عالی بود... ♀️ خب این مدت همش کتاب میخونم و میبینم... کتاب دشمن عزیزو خوندم و به همتون توصیه میکنم بخونیدش که فووووق العادس. از ده ریزای عروسی(اهواز) نوبت آرایشگاه گرفتم و بیعانه دادیم. قرار شده یه بارم بریم خودمو ببینه. تشریفات و آتلیمم انتخاب . ولی هنوز اقدام ن . علی دور خودش دیوار کشیده نمیاد سراغی ازم نمیگیره... و این بی معرفتیش داره روحمو میخوره اما چاره ای نیست. میدونم به این زمان بشدت احتیاج داره. دعا میکنم هرچه زودتر دوتامون به آرامش برسیم و بیشتر از این حرفا قدر هم بدونیم و امااااااااا خبرای جدید این روزا پر از اتفاقه دور و برم: دوست صمیمیم (ن) که همیشه پیاده روی میرفتیم با هم نامزد کردهوااااقعا خوشحالم براش. الان شهرستانن، هفته بعد میاد و با هم میریم کلییی میگردیم واسه لباس و یدامون. بعدا اینکه بابا و حاجی رفتن شهرستان برای انتقالیم، من استرس داشتم و مامانم خیلییی دعا و نذر میکرد. ولی متاسفانه شاکی خصوصی دارم:( ولی نا امید نمیشم و توکلن به خداس از لطفش نا امید نمیشم.امروز با اینکه با این خبر مواجه شدم ، ولی نذاشتم حالم بد بشه! طی یه تصمیم صد درصد یهویی و با تشویقای مامانم من ارشد زبان تهران ثبت نام . تو یه موسسه، پکیجمو زودی میفرستن باید بشینم سفت و سخت بخونم و دی و بهمن برم امتحان بدم اگه معدلم به حد نصاب برسه و قبول شم دانشجوی ترم دو میشم اگه نه که هیچی.امتحانامم همینجا کرج میرم میدم. متاسفانه به خاطر کارم نمیتونم ریسک کنم و کنکور سراسری بدم، با اینکه میدونم حتما قبول میشم. ولی ممکنه از اداره باهام همکاری نکنن و اینکه در اونصورت کلاسارو حتما باید برم. ولی اینجوری حضور ا امی نیست. و من نمیخوام بین کارشناسی و ارشدم فاصله بیفته. اینه که امروز بالا ه ثبت نام ❤️ و از لحظه ثبت نام به بعد با وجود استرسی که دارم ولی واقعا خوشحالم. میدونم دورم شلوغه. کارای خونه ازیه طرف، مهر به بعد مدرسه دارم خودش یه طرف، یدای عروسی و خونه چیدن و کلی کار دیگه. ولی این بین میتونم تمرکز کنم و پکیجو بخونم که ایشالا قبول شم بعد از ثبت نام با بابا صحبت کردیم، شهرستان بودن، رفته بود از مغازه ی دوستش برای بوفه جدید مامان ظرف بگیره. منم سفارش برام جای دستمال کاغذی و سطل زباله بگیره آخه من شوش چیزی نپسندیدم، دیگه ع فرستاد و اونم انتخاب . بعدش تو این وضع و اوضاع مامان و فانینا رو است مهمون ♀️ الان یک عدد له عالم داره با موهای خیس داره مینویسه. یه دونه کتاب جدید از قفسه بیرون کشیدم که شروع کنم بخونم. کلاس مم ثبت نام که از شنبه ایشالا برم. باید میوه و ظرف برای مربا بگیرم. و شروع کنم سبزی خشک . پر حرفیام و از این شاخه به اون شاخه پ های من رو ببخشید. دوستون دارم. و نیازمند انرزی مثبتاتون.



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/10/منم-پهلوون-روزای-سخت????????????




جومه نارنجی هنرمند????

درخواست حذف اطلاعات
سلام به روی ماهتون عزیزای دلم. خوبین خوشین؟ شب رفتیم تالار ولیمه نوه ی پسر عموی مامانم. کلییییییی یدیم و تخلیه انرژی و برگشتنی و دختر رو رسوندیم و نصف مسیرو من و فانینا و آجی تنهایی برگشتیم عجییییب حال داد دارم یاد میگیرم روزا و شبامو خودم بسازم نه احساس لعنتیم که گاهی سر و گوشش میجنبه و خطا میره مث امروز دارم مقاومت میکنم که سمتش نرم. نمیخوام تا آ زندگیم به یه آدم بداخلاق از خود راضی باج بدم. میخوام قدرشناس باشه و بفهمه که عمر منه که داره میگذره پاش... نمیدونم موفق شم یا نه. ولی اگرم نشم از اون سواری دادن خبری نیست کاشف به عمل اومده که دو هفته مرخصی گرفته عوض اینکه بیاد بریم کارامونو انجام بدیم اومد شو برداشت و درکمال طلبکاری رفت خوزستانبگذرررریم... خبببب بگم براتون که چقد ذوق دارم از اینکه امروز استارت درس خوندنمو زدم. دیروز پکیجم رسیدو متاسفانه برع تصور من اصلا آموزش از طریق لوحای فشردس در حالیکه من کلا با کتاب بیشتر حال میکنم. ولی این ابدددا مانم عشق ورزیم به درس خوندنم نمیشه.دیروز نشستم کل سی دیا رو، روی لپتاپ قراضم نصب . قربونش برم اذیتم نکرد و کلی راه اومد یکم استراحت و پا شدم رفتم باشگاه جدید که جلسه اول کلاس م بود.عرق ریزون رسیدم که گفتن مربی سرما خورده و امروز کلاس تشکیل نمیشه. منم مدتها بود دنبال لاینر( دور گیر ویترای) بودم. رفتم نوشت افزار بالای خیابون اصلی و دوتا لاینر و یه بسته مداد شمعی یدم و برگشتم خونه. کل دیروزو سرم گرم رنگ آمیزی بود. و اینکه ویترای رو تو خونه و بدون کلاس شروع . بقیه وسایلشو روز دختر با علیرضا از مشک یده بودیم خوشبختانه شبم با فانینا و دختر هام و پسرخالم یعنی بابای گلاب( بچه های عزیز که با هم بزرگ شدیم) رفتیم نشستیم تو یه سفره خونه رو باز،بچه ها کلی بازی و مام هله هوله خوردیم و دودی بر دل زدیم. و تا تونستیم من و بابای گلاب درباره آینده من و علیرضا حرف زدیم بعدم که برگشتنی بابای گلاب من و فانینا رو رسوند. بابا ساندویچ و سیب اژدر زاپاتا یده بود که از اونم نگذشتیم و زدیم بر بدنجاتون خالی حس چسبید. امروز بیدار شدم، یه دوش مفصل گرفتم و یه شلوارک زرد قناری و یه لباس نارنجی از این مدل آزادا پوشیدم و نشستم به درس خوندن. من کلا خیلی نمیخونم و میدونم این خوندنایی که همش به بازیگوشی میگذره فقط واسه اینه که آشنایی داشته باشم با موضوع. اصلش میمونه برای دم امتحان بعد از اونم سر خودمو با رنگ آمیزیای ویترای و دفترچم گرم . آهنگ گذاشتم و غرق شدم توش...خبببب از نتیجه راضیم راستش. با اینکه خیلییی ایراد داره ولی اول اینکه بار اولم بود. دومم اینکه اصلا کلاس نرفتم و خودم تو خونه دارم کار میکنم. سومیشم اینکه من کلا نقاشیم افتضاحه، بخاطر همینم ویترای رو انتخاب . چون نیاز نیست طراحی حرفه ای بلد باشی. خوبه سرم گرم میشه و دوسم دارم این کارو. هدفم اصلا یه خلق اثر هنری خارق العاده نیست... میخوام استفاده کنم از خودم و دستام. بعد تموم شدن رنگ آمیزیام با فانینا تقسیم کار کردیم و من آشپزخونه رو جمع ، شب دخترخالم میاد این از ویترایم( نقاشی روی شیشس: )
اینم با خ ره (کامل نشده) :
گاف نوشت: گند زدم، عصبی بودم اس دادم بهش که نمیبخشمت، سربحث باز شد و کلی دری وری به هم بافتیم باز. سِر نوشت: لمس و بی حس شدم، حس نمیکنم دارم با دستای خودم زندگیمونو خفه میکنم. دود نوشت: دلم عجیب سیگار میخواد. از نوع برگ، و شمال و دریا و دریا و دریا.




منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/05/15/جومه-نارنجی-هنرمند????




خوزستان دوباره و با هم احتمالات...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/04/26/خوزستان-دوباره-و-با-هم-احتمالات




ادامه انفجار و تحول...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/04/05/ادامه-انفجار-و-تحول




میریم شلوار و کفش ب یم! مانتو و شومیز می یم???? و پوستم !!!! مراقب خودت باششش.

درخواست حذف اطلاعات
سلاااااام قشنگا. خوبین؟؟ و روزه هاتون قبول باشه. ماس دعا من روزای خوبی رو میگذرونم. بعد اون همه تنش... بعد اون همه فکر و خیال بالا ه روزای خوب رابطه سر رسیده... و دوباره عاشقی و ما که چشممون به جمال آرامش روشن شده... برا همتووووون از خدا آرامش و عشق میخوام. اکثر شبا رو مهمون داریم مثل همیشه و همه ماه رمضونا. ب مهمون خونه دختر بودیم که قبلش جانانم بعد از مدتهااااال منو برد بازار اصلی گوهردشت که مانتو ب م، اما کووووو؟؟؟ درررریغ از حتی یه دونه مانتوی درخور و مناسب. درعوض آب ویتامین دار یدیم و لواسم برای بعد از افطار من و پیش بسوی خونه دختر . حس خوبی بود... خیلی آرومترم الان که رفت و آمد داریم امروز عصرم با دختر همبازی رفتیم مهستان ید دنبال کفش و شلوار! در کمال پررریی، من دوتا مانتوی سبز و بنفش و یه شومیز سبزآبی پاپیونی که پایینش گره میخورم یدم❤️❤️ عاشقشونم. روزای این ماه رمضون هممممش به کتاب خوندن میگذره، زندگی من ( اجتماعی) آنتوان چخوف تموم شد، و چندیییین رمان دیگه که تو بی خو ام میخونم... شاید باورتون نشه ولی من یه مدته شبا رو تااااا خود صب بیدارم و دم صب سه چهارساعتی میخوابم.این اخلاق بد از شهرستان و دوری و کلافگی حاصل از شهرستان بودن شروع شد...اونجا که بودم حتی به دیازپامم رو آوردم:( که با برخورد جدی علیرضا روبرو شدم با داداشش کلی داروخونه ها رو گشتم تا تونستم اونا رو بگیرم خلاصه منم و حسرت ١٠ ساعت خواب ☹️ بخاطر همین قضیه بدخو و یبوست شدید، این روزا سعی میکنم بیشتر مراقب پوستم باشم، چن روز پیش از یه سایت معروف و معتبر کلی ماسک و ژل صورت شامپو اینا برای خودم و جانانم سفارش دادم امشبم علیرضا رفته بود بنزین بزنه که برام دم نوش آرامبخش یده بود، گفت کاتالوگشم بخون ببینیم کدومش برا خواب خوبه همونو بیارم❤️ اووووم فعلا معلوم نیست تعطیلات رو چکار کنیم، بین آبادان و شمال مرددیمایشالا که هرکی هرجا هست بهش خوش بگذره.



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/03/07/میریم-شلوار-و-کفش-بخریم-مانتو-و-شومیز-میخریم????-و-پوستم-مراقب-خودت-باششش




مافیاها در اصفهان

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/03/21/مافیاها-در-اصفهان




سفری در پیش...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/03/27/سفری-در-پیش




تحولی در رابطه????و بمبی که بالا ه منفجر شد...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/04/05/تحولی-در-رابطه????و-بمبی-که-بالاخره-منفجر-شد




بازگشت رمضانی

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1397/02/29/بازگشت-رمضانی




عزیمت...

درخواست حذف اطلاعات
سلام خوش دلای من... خوبین؟؟ اول از همه برد استقلالو تبررررریک میگم. دوم از همه برای همتون توی ماه اسفند خوبی ، خوشی ، برکت ، سلامتی، عشق، عشق ، عشق و عشق آرزو میکنم. نمیدونم حالم چیه الان... بهم زنگ زدن از اداره استانمون. فردا باید برم.... شنبه اولین روز حضور رسمیمه. با بابا میرم .هنوز مم جمع ن ولی . اصن نمیدونم چی باید ببرم. ناخنامو بلند کرده بودم که باید بگیرماینشم فدای سرم. دعا کنین کارم جور بشه. امروز نذر حضرت زهرا(س) داشتم، اگه قابل باشم برای همه دعا



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1396/12/10/عزیمت




روایت آنچه گذشت...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1396/12/06/روایت-آنچه-گذشت




پایان یک سختی...و مفصل از دیروز☺️

درخواست حذف اطلاعات
سلاااام دوستای خوبم. وااااییی همین الان کلییی نوشتم از این روزا که همش پرید. سعی میکنم باز تا اونجا که یادمه بنویسم. خب از بله برون دختر بگم، که پنج شنبه ٥ بهمن بود درست وسط امتحانای من. حالا مام یه مقاله علمی باید تحویل میدادیم که ش به ضرب وزور و منت اونم به خودم گفته بود فقط به خاطر گل روی شما تا ٦ بهمن مهلت دارین تحویل بدین اینه که من چهارشنبه شب بعد از یه امتحان سخت با وجود اینکه شب قبلش حالم بد شد و برده بودنم بیمارستان ولی شروع نوشتن و تا یه جاهاییم پیش رفتم. پنج شنبه صبحم نوشتم و نوشتم و ظهر راه افتادم اومدم. مامان اینا کلی سو رایز شدن فک نمی پا شم بیام وسط امتحانا☺️ خلاصه ریحان دخی خالم اومد ابروهامو تمیز کرد دوش گرفتم و کت دامن ید عقدمو برداشتم و رفتیم. کلی زدیم و یدیم ♂️ نصف شب له له برگشتیم و من صب بیدار شدم باز رفتم خوابگاه. بله بله میدونم چقد خلم!! ♀️ تا چهارشنبه امتحان داشتیم... چهارشنبه آ ین امتحان دوره کارشناسیمونو دادیم و دوستام بلافاصله بعد امتحان رفتن چون راه دور بودن بلیط داشتن من بدرقشون و کلی گریه و زاری. با همه ی سختیا و بدیاش و بی امکاناتیاش تموم شد.ظهر روز چهارشنبه جانانم با یه دسته گل ناز اومد دنبالم و سر راه رفتیم یکی از رستوران سنتیای سر راه... که انقد با صفا بود... فردای اون روز کلا خواب بودم... فقط ظهرش بابا با دسته گل و کادو اومد بالای سرم و بیدارم کردکادو از این جایه های تی بگ رو میزی بود. عصرم عزیز برام دوتا جا شمعی کریستال حب آوردیعنی عاشق شمع و جا شمعیم من. جمشعم با فانی و آجی بزرگه و ریحان رفتیم برغان، برف بازی و ع بازی و سفره خونه. هات چاکلت و بستنی قاطی کردیم خوردیمعین آب هویج بستنی شد و اما از انتقالی بگم: کار به لطف خدا و سفارشا و پیگیریای حاجی(شوهر عزیز) و بابا و یکی از آشناهای جانانم تا جاهای خوبی پیش رفته و قول دادن اردیبهشت که فصل نقل و انتقالاته ناممو امضا کنن و این مدتم بهم سخت نگیرن.خداروشکررر.البته من هنوز برای این مدتم امیدمو از دست ندادم شاید بشه یه کارایی کرد. در رابطه با بدهی: ٢ملیون و نیم که خودم و علی گذاشتیم، بقیشم قرض میگیریم و قراره خودمون پس بدیم شیش ماهه. بابای علی هرچقد اصرار کرد ما بقیشو بده اجازه ندادیم. یه جورایی دوس داریم خودمون پسش بدیم این چن روز بابای علی اومده بود کرج، الهی چققققد این مرد خوبهخداحفظش کنه برامون❤️ پیروز طی یه تصمیم یهویی که نوبت لیزر پا داشتم، کلینیک زیر بغلمو تغییر دادم و شکم و صورت و گردنمم اضافه .موهای صورتم خیلی زیاد نیست. ولی خب پوستم کلی روشن شد شیو . و امااااا دیروز: خب من فیشای حقوقمو از اداره لازم داشتم برای تسویه حساب با یونی، همکار پسر جانان از اداره گرفته بود و چون زودی دستمون برین داده بود اتوبوس آورده بودن ترمینال جنوب. من و نرگسم یه روز قرار بود بریم تهران گردی خلاصه فرصتو غنیمت شمردیم و دیروز راه افتادیم اول با قطار رفتیم راه آهن و از اونجام ترمینال جنوب. نامه رو که از انبار گرفتیم و خیالمون راحت شد از اونجا رفتیم انقلاب و کلی ع گرفتیم و قدم زدیم☺️ آب طالبی گندیده خیلی شیرین یدیم و ریختیم ی بعدم رفتیم ناهار خوردیم و ترکیدیم میخواستیم عصر بریم سینما اما متاسفانه هیچکدوم از سینماهای انقلاب ای جشنواره رو اکران نمی . دیگه با ماشین رفتیم ولیعصر سینما استقلال...واااااایییی باورتون نمیشه اگه بگم چققققققدر شلوووووغ و طولانی بود صفش، شیک و مجلسی بیخیال سینما شدیم راه افتادیم خیابون ولیعصرو پیاده گز و دنبال wc برای من که چشمام هیچ جا رو نمیدید گشتن بعد از انجام عملیات و راحت شدن وجدانمونم رفتیم کافه. اونجام یه عالمه خل بازی درآوردیم بعد از کافه رفتیم من اون گوشی سامسونگمو که خطش ایراد داشت چن جا شون دادم. که معلوم شد سیمم فعال نیست. تومسیر تا مترو ذرت و پیراشکی یدیمعین هیولا آییییی میخوردیم!!!!!که اتفاقا ذرتشم چنگی به دل نمیزد بعدم با مترو مه فقط سه تا ایستگاه بود رفتیم راه آهن. تو ایسگاه از غرفه ٥٠٪؜ تخفیف من سه تا کتاب( زندگی من آنتوان چخوف، دوستش داشتم آنا الدا و عامه پسند چار بوکفسکی رو یدم) اونجا کتاب هزار و یک شبم دیدم که مدتهاس قرار بود ب م ولی دو دل بودم چون خیلی سنگین بود و مام که خسسسسته!! دیگه دیدم یهو نرگس یدونشو ید. من دیگه بیخیال شدم و دیدم دستمون همینجوریشم کلی سنگین شده وای من چقد به اصطلاح رزق کتاب دازم قبلش داشتم غر میزدم که این همه راه تا انقلاب رفتیم و من کتاب ن یدم. که تو راه آهن این غرفه رو دیدم و دلی از عزا دراوردم. حالا فک کنین خسته و کوفته رسیدیم پیش قطارا میگن قطار ١٧:٤٥ کرج زودتر رفته. داشتیم سر همین چونه میزدیم که یهو قطار تبریز اعلام شد. آخه من گاهی که از قطار جا میمونم با قطار تبریز میام. رفتیم سمت قطار تبریز. از دربانش پرسیدم گف ایرادی نداره میتونین بیاین فقط به رئیس اطلاع بدین. حالا من و نرگسم از این وضعیت خندمون گرفته بود رئیسم که یه پسر جوون بود برگشت گف مگه من مسافر کشم و نمیشه بیاین و بعدم ول کرد رفت. یه آقاهه اونجا بود که گف برین پیش مدیر قطار که یه آقای بلند و یکم کجه!!!!! آقا اینو و گفت و باز من و نرگس مردیم از خنده خندون رفتیم مدیرم دیدیم که گف برین بشینین ایراد نداره.نگهبان اونجام گف آقای رئیس برن بشینن دیگه. باز رئیسه گف کرج اصصصلا.حالا نگهبانم میگفت حتما شیطونی کردین. اینجا دیگه من عصبانی شدم به رئیس قطار گفتم آدم اگه حتی نمیتونه مسافر کش بشه حداقل آدم باشه. والا عقده ای بدبختچش نداشت ببینه ما میخندیم. بعدم رفتیم مدیریت من اونجام دعواشون که چرا تو سایتتون ساعت حرکت میزنین بعد قطارتون زودتر میره که شروع کرد توجیه و تهمت زدن که شما دیر رسیدین. منم زیر بار نرفتم و گف حالا با قطار ١٨:٣٠ برین. خوب شد دعواشون . آخییییش دلم خنک شد. بی ادبا با قطار اومدیم کرج و اسنپ گرفتیم اول نرگسو رسوندیم☺️. موقع پیاده شدن نرگس گف مری هزار و یک شب مال توعه ها. . هیییی من شوکه شده بودم. خلاصه وقت نبود درست حس م تشکر کنم. بسکه دیوونس این دختر. شبم رسیدم و ریحان اینا اومدن خونمون برام کادو آورده بودن. یه ظرف خیلی ناز تقریبا شبیه اون که آجی بزرگه برا تولدم ید گف پسرش یده و فرستاده.همیشه شرمندم میکنه. الان یادم افتاد فراموش تشکر کنم.الان برم بهش اس بدم تشکر کنم. امشب مهمون داریم، مامان و فانی رفته بودن ، من جاروکشیدم و دسمال کشیدم الان من استراحت میکنم اونا دارن تدارک میبیننببخشیییید طولانی شد چنتا ع بذارم خستگیتون دربره این از آب هویج قهوه ایمون اینم اولین ید اینترنتیم (خخخخ) که خیلییی از بسته بندی و اورجینال بودنش راضی بودم.ماسک و شامپو بدن و سرم مو و بوگیر ماشین برا علی و بابا.و پد بهداشتی .ع گرفتم فرستادم برای پیج و ع و استوری دسته کل جانان کادو و گل بابا



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1396/11/18/پایان-یک-سختی-و-مفصل-از-دیروز☺️




طولانی از ا*نقلاب تا شوش????

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://hamdameman.blog.ir/1396/10/28/طولانی-از-ا-نقلاب-تا-شوش????