استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

از جنس احساس

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ از جنس احساس از بلاگ از جنس احساس دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



ممنونم ازت

درخواست حذف اطلاعات
این روزا دارم حست میکنم دارم حس میکنم وساطتاتو که نمیزاری خیلی کارارو م که اگه خودمم رضایت میدم به کم تو نمیزاری که تو خداااا قربون بزرگیت برم که حواست به کووچکترین کارای منم هست پیدات میکنم، پیداش میکنم ازم نا امید نشو دوستت دارم



منبع : http://freefeelings.blogfa.com/post/71




من قوی

درخواست حذف اطلاعات
من خیلی وقتا دام میخواد هیچی نخورم، اون حسی ک دارم وقتی دلم ضعف میاره و پناه میارم به میوه حس خوبی بهم میده. دلم میخواد وقتی از میرم خونه سرگرم باشم، نه سرگرم نقاشی یا کتاب ، سرگرم یه چیزی که پس زمینش نتونم به فکرای اشفتم فک کنم، یا اگه کاری ندارم برم دو ساعت بدوم بعد ک میام خونه غش کنم، دلم میخواد یه جوری سرگرم باش که نفهمم چی داره میشه که توجه نکنم به جریان زندگی که خستگی و کمبود وقت بهم احازه نده به قارچ های غربت، به بی هدفی دنیا به خودم فک کنم. دلم میخواد کلی کارای عقب مونده داشته باشم مثل دورانی ک میان ترم داشتم، که همون نیم ساعت ازادمم تو اتوبوس کاغذ قلم در بیارم و برنامه ریزی کنم که همون یه رب که تو تا یم خلاصه های درسامو در بیارم و بخونم؛ ولی، ولی مشکل اینجاست که من تو اوج امتحانا هم که بشه بی دلیل ممکنه همه دنیا و اموراتشو بزارم کنار و یه روز شاید دقیقا روز قبل از امتحان باشه بشینم یه گوشه و فک کنم، بشینم یه گوشه و اجازه بدم همههه ی فکرایی ک مثل خوره میفته به جونم، بیفته به جونم. خب هر ی اینجوریه نه؟ همه ادما با هر تیپ شخصیتی و هر میزان مشغله یه وقتایی دنیا براشون تار میشه و توان ندارن جلو فکرای پلید بگیرن، حتی توان ندارن از روشنیا، که واسه من شده رنگ و درس و کتاب و شعر و گلدون و صبونه با مامان و هوای خوبو و... کمک بگیرن. خودآزاری داریم، یه وقتایی یا شاید خیلی وقتا دلمون میخواد فکرای اشفته بیاد و هر چقققد دوست داره نفوذ کنه من که اینجوری بودم ولی مدتیه که فهمیدم برای رسیدن ب اونی که لایقشم به اونی که میخوام، نباید بزارم فکرای اشفته بیاد سراغم و اگه اومد هر چقدرم سخت باشه ولی باید بتونم برم دستمو دراز کنم و از روشنیا کمک بگیرم، هر چقد این فکرا داد و بیداد کنن نباید نگاشون کنم نباید بهشون توجه کنم، در عوض باید انرژی های مثبتمو کمک بدم تا خودشون با هم کنار بیان و همیشه اونی پیروز میشه که من حمایتش میکنم. الان من تو اون دوران قرار دارم، و شاید تا همین چند لحظه پیش فقط دلم میخواست برسم خونه رو تخت دراز بکشم و به سقف نگاه کنم، ولی الان تصمیم گرفتم بجنگم، تصمیم گرفتم برنامه ریزی کنم و خودمو بسپارم به درس به کتاب جنس دوم و به برنامه ریزی، خودمو بسپارم به اون فاطی قوی ک بهش افتخار میکنم که قوت قلب منه که وجودش باعث میشه من پاشم وایسم و کمکش کنم قوی تر بشه دلتونو، ح ونو بسپارید به روشنایی های زندگیتون من که عصر میخوام تمرین متلب بنویسم اتاقمو تمیز کنم با مامانم حرف بزنم و به گدونام برسم و به رویاهام فک کنم، رویاهام که دور نیستن ازم، که دور بودن ولی خودمو نزدیک بهش



منبع : http://freefeelings.blogfa.com/post/68




رشته

درخواست حذف اطلاعات
رشته مکانیک که بودم یک درس سه واحدی برنامه نویسی برداشتم. خب خیلی خوشم اومد جالب بود برام و هر جلسه از اینکه من میتونم به همه سوالای جواب بدم و بقیه نمیتونن کیفور میشم شاید بتونم به جرئت بگم تو هیچ کلاس و زمانی اینقدر احساس برتری ن . ولی فکر تغییر رشته به ذهنم نرسید چون تا اون موقع فک می مسیر موفقیت پیدا ی نیست یه مسیره که از قبل نوشته شده و مال من اینه که برم مکانیک و اگه بتونم رتبه بشم موفق ترینم. تا اینکه یه روز نرگس بهم گفت تو اگه بری رشته نرم افزار یه آدم مفید تری میشی تا مکانیک اونجا بود که یکم به تغییر رشته فک ، یواش یواش یه چیزایی جدی ترش کرد مثلا اینکه من به درسای ترم های اینده حتی نمیتونستم فک کنم و از اینکه قرار بود همیشه با این درسا و این محیط سر و کار داشته باشم کلافه میشدم تا اینکه مامانمم گفت تغییر رشته بده به نجمه گفتم استقبال کرد به فهیمه استقبال کرد خلاصه با کلییی دردسر کارای اداری و ماس تونستم رشته کامپیوتر باشم. درس ها که شروع شد و رسیدم به اواسط ترم فهمیدم اون برنامه نویسی که دیدم و خوشم اومده ازش یه گوشه ی قابل انکار این رشت ست. فهمیدم این خیلی فرق داره کمی تو ذوقم خورد با خودم میگفتم: جیگر هیچ رشته ی نیست که تو همههه ی درساشو عاشق باشی الان ترم سومم و خوشبختانه الان خیلی بیشتر از درسا خوشم میاد با لذت گوش میدم با لذت میخونم با لذت کتاباشو می م. ولی در اون حد نیست که خواب و خوراک و فکر و ذهنم نرم افزار باشه و از اینکه زندگی و درسا به اندازه ی رشته قبلی برام منفور نیست خیلی خوشحالم. یه چیز مهم که با تمام وجود حسش از وقتی تغییر رشته دادم اینه که زندگی من تو دستای خودمه و من تعیین میکنم برای موفق شدن کدوم دراهو برم. این جمله تا درک کنم خون دل ها خودرم و الان قدرشو میدونم. خداروشکر که تو سنی فهمیم که کار از کار نگذشته. همه اینارو گفتم که بگم من الان میخوام برای ارشد روانشناسی بخونم اگه یه دلیل درست واسه اومدن من به دنیا باشه اینه که روانشناسی بخونم من فقط با یه چیز میتونم بعدا ها با خیال راحت از دنیا برم اونم خوندن روانشناسیه. اگه تو این دنیا قراره هر با روش خودش به بقیه کمک کنه روش من روانشناسیه. اسلحه ی منه واسه جنگیدن با همه سیاهی ها و بدی ها. میخوام خنده بیارم به لب تک تک آدم ای این شهر و چی بهتر از روانشناسی میتونه بهم کمک کنه؟ همه ی اینا بسه برای انتخاب این مسیر مگه نه؟ یه چیزی ولی منو به شک میندازه: نگرانم که نکنه برم این رشته و وقتی درسارو میخونم بفهمم اینا اصلا اونی نیست که من دوست داشتم. امروز تو همش با خودم مرور می که: تو از چیه روانشناسی خوشت میاد؟ تو از چیه روانشناسی خوشت میاد؟ تو از چیه روانشناسی خوشت میاد. تو چطوری فقط با یه پیش زمینه کوچیک خوشت اومده ازش؟ تو وقتی نمیدونی درساش دقیقا چیه؟ تصمیم نهایی بعد از مشاوره گرفتن از و کلی فک این شد که هیچ تصمیمی نگیرم و سعی کنم با شرکت تو بعضی کلاسا؛ خوندن کتاب های تخصصی و مقاله های تخصصی یا دیدن ویدیو های آموزشی بفهمم میخوامش یا نه؟ دلم روشنه و دلم به دل روشنم روشن. نورم سرتا سر خدایا کمکم راهمو ببینم با این نور



منبع : http://freefeelings.blogfa.com/post/51




افکار پریشون ذهنم ۱

درخواست حذف اطلاعات
نوشته ۱: آدما دو دسته هستن: دسته اول پایان خوب داستانارو باور ندارن، فک میکنن اون همه امید ناشی از پایان خوب فقط میشه تو تخیل دید و شنید. ولی من به شدت معتقدم حتی تو اوج مشکلات هم میزان امید و عمق خنده ها دست خود آدمه؛ مگه واسه پایان خوب چیز دیگه ای لازمه؟ نوشته ۲: هوا گرم بود حرص خوردم حرص خوردم حرص خوردم؛ رسیدم به مقصد خنک بود؛ بعد از یه ربع یادم رفت که چقد گرم بوده ولی تنش حاصل حرص خوردن تو وجودم بود. یادم باشه اگه مشکلی هست فقط بزارم همون مشکل باشه بیشترش نکنم.میگذره و وقتی گذشت دیگه یادم میره چی بوده؛ پس فقط تلاش کنم همون موقع سختی رو آسون بگدرونم



منبع : http://freefeelings.blogfa.com/post/44