استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

متی ترانا و نراک

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ متی ترانا و نراک از بلاگ متی ترانا و نراک دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی *

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از مدت هاااااااا بالا ه جوانه های امیدی امروز درونم جوانه زد و من حالا احساس می کنم که خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم.
امروز صبح با کلی غرو و لند از خواب دل کندم و از درونم خودم را با های مختلف بمباران می . آن قدر که ترکش هایش توی مغزم فرو می رفت و می گفت بیا خوبت شد، حالا برو زنگ بزن ببین چه برخوردی با تو می شود. برو برو زنگ بزن و باز هم بهانه بیاور که چون ال شد بل ن و خلاصه این که پاهایم را به زور کشیدم تا پای تلفن و هر طور بود زنگ زدم.
صدایم خواب آلوده بود. گوشی را قطع و چندتایی سرفه ، بعد هم شروع تمرین که اگر تلفن را جواب دادند چه بگویم. با خودم عهدو پیمان بسته بودم که این بار ابدا اجازه نداری بهانه بتراشی و توجیح کنی. صرفا یک معذرت خواهی اگر لازم شد نه بیشتر.
بار اول که زنگ زدم ی گوشی را بر نداشت. خوشحال بودم که جواب ندادند. نفس عمیقی کشیدم و رفتم رد کارم. چند دقیقه بعد باز با زور درونم را بردم نشاندم پای تلفن و خواستم که یک بار دیگر زنگ بزند. طفلی خیلی استرس داشت. اما چاره ای نبود باید زنگ می زد، بالا ه ته تهش این بود که یک دوتا تیکه ای هم بارش می کرد. دختر درونم را دلداری دادم تا زنگ زد ...
اوووه ه ه ... گوشی را برداشتند. بعد از همان احوال پرسی اول شان، زبانم درست توی دهانم نمی چرخید و تن صدای خش دارم به زور شنیده می شد. اما امان از سر کلمه ها و وای از انرژی که از فوتون های آوای کلام ی به سویت پرتاب می شود. احساس ی را داشتم که در جایی گرسنه و تشنه سرگردان است و با نیمه جانی که برایش مانده کلون دری را کوبیده. در خانه ای که جز ارواح امیدی نیست ی در آن س تی داشته باشد. خانه ای در روستایی متروک ... اما همین که در را می کوبد ی با نعمت های فراوان در را به رویش می گشاید. تا چند ثانیه در سکوت و با دهان باز گوش می . فقط می توانم بگویم که خدایش ایشان را خیر دهد. خیر کثیر. ان شاءالله که حاجاتش همه برآورده به خیر گردد.
آه!! قرار شد به خاطر این که مهلت تحویل پروپوزالم خیلی وقت است گذشته، چاره ی زیباتری برایم بی شند و به گروه درخواست بدهند تا من به صورت آموزش محور فارغ حصیل شوم.می توانم از شما خواهش کنم که برایم دعا کنید?!
*قنبرلو



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1397/08/20/گفتمش-مبارک-باد-بر-تو-این-مسلمانی




رونوشت به تمام مردهای دنیا

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم
ای کاش میشد این ها را بدهم به تمام مرد های دنیا تا بخوانند، تا کمی از اندوه قلب مچاله ام کاسته شود. هنوز رعشه های درونی بدنم فروکش نکرده اند.
1) آن روز خسته از روزمرگی ها داشتم به خانه بر میگشتم که چشم به مرد و زنی افتاد که از گوشه های پیاده رو با غرولند به هم دیگر پیش می رفتند. همین که زن آمد با حرفی از خودش دفاع کند، مرد با غلط کردی حرف را توی دهان زن کوبید و میانه انگشت شصت و سبابه اش را گذاشت روی گلوی زن جوان و او را به شیشه ی ل هتل چسابند. صدای گوش اش آن نا مرد بالا و پایین میشد و دختر چادری را جلوی کاسب و توریست و عابرهای پیاده سکه یک پول کرد. نه میشد دخ ی م، نه دلم رضایت می داد بی تفاوت بگذرم. فقط تمام انرژی ام را توی گردنم جمع و چند لحظه نگاهشان .صورتم را بر گردانم و با پاهای سنگینم لاشه ی بی جانم را تا خانه کشیدم. تمام مسیر بد دهنی های مرد توی ذهنم وول می خورد. آ آن به چه حقی دست روی خانمش بلند می کرد و حرف های کثیف از دهانش بیرون می آمد.
2) تازه چشمم گرم شده که صدای ماس های زن همسایه که آپارتمانشان دیوار به دیوار اتاق ما بچه هاست، بالا می رود. هر چند لحظه به جز صدای دل ریش کن خانم بی پناه، صدای ضرب و که مرد روی تن همسر بی دفاعش می زند بالا می رود. من روی تختم مچاله شده ام و بی اختیار مثل باران اشک می ریزم. بدنم می لرزد، پتو را به خودم می چسبانم و خودم را توی بغل می گیرم. دندان هایم به هم می خورند. هنوز صدای ماس زن برای کمک خواستن از همسایه ها می آید. صدای چند همسایه مبهم می آید. اما ... ساعت شش صبح است، من آن قدر خوابم سنگین است که بمب بترکد تازه دنده عوض خواهم کرد، اما الان بمبی نترکیده،صدای شیون زن همسایه بیدارم کرده. قلبم از جایش کنده شده و تکان هایش به جان کندن ماهی می ماند، نفسم بند آمده و اشک هایم می ریزند. می لرزم.پتو را محکم دور خودم می پیچم. تسبیحم را می گیرم توی دستم و صلوات می فرستم تا شاید دل مرد به رحم بیاید. صدایشان را نمی شنوم. ترس و لرزهای نصف شب سراغم می آید، نکند صدای زن برای همیشه ت شده باشد، چشم هایم شده اند ابرهای باران زای موسمی. تند و رگباری خیسم می کنند...
3) صدای مرد که بالا رفت تمام سلول های عصبی ام روانی شدند و مرا می لرزاندند، عصبانیت و ترس آگاهی ام را به وضعیت پر تنشم زدوده بود، نمی دانستم تا بن دندان توی استرس خودم را فرو کروه ام. همه چیز که تمام شد، درست وقتی که آمدم روی صندلیم آرام بگیرم، فهمیدم که چه بلایی سرم آمده، بی اختیار من عصبی چند دقیقه پیش گریه می ، نفسم بند آمده بود، پاهایم از بی قراری روی تنم سنگینی می کرد، رعشه ی مرگباری به تنم افتاده بود.
لطفا به همه ی مردها بگویید داد نزنند، فریاد شما جز برای دادخواهی بابت برقراری عد و امثال این ها،.نباید بالا برود. دور و بر تان هستند انی که تاب این صداها را ندارند، تحمل این بی رحمی ها را ندارند، روحشان نازک است، حتی اگر به روی خودشان نیاورند. شما را به خدا داد نزنید. من از صدای بلند مردانه وحشت دارم. شما را به خدا مهربان باشید. همسر مهربان، بابای مهربان و حتی مرد همسایه ی مهربانی باشید که همه از خوبی و خوش خلقی شما با خانواده تان عمیقا لذت ببرند. و الی الله ترجع الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1396/03/27/رونوشت-به-تمام-مردهای-دنیا




ایول الله به همشهری هامون

درخواست حذف اطلاعات
379 نسبت به دیروز جمعیت عالی بود. ایول الله ... خدا کنه عاقبت نتیجه ختم به خیر بشه.



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1396/02/25/ایول-الله-به-همشهری-هامون




چرا این قدر دیر؟ :|

درخواست حذف اطلاعات
379 چرا یادمان میرود انتقادها را ده ده در طول چهار سال به بدنه عادی جامعه منتقل کنیم، تا این جسم وقت باور به اشتباهات و غلط های اضافی مسئولین جامعه را داشته باشد؟ که یک هو بیاییم یکی دو هفته مانده به انتخابات بگوییم این جسم تعدادی غدّه ی سرطانی دارد. این بدنه و این بدندر این مدّت کوتاه جز شکه شدن و انکار وجود مَرَض چه واکنش دیگری خواهد داشت؟ یا چه واکنشی می تواند داشته باشد؟ حرف های ب آقای جلیلی در مسجد سیّد اصفهان، یک دیوار می خواست جهت کوبیدن سر به آن. بسی قلب هایمان مچاله شد. ای کاش من خوبم، تو بدی های متعصبانه را دور می ریختیم و کمی به اوضاع پیش آمده فکر می کردیم. اگر ی این حقیقت ها را بشنود و باز برود به طرف جبهه باطل، چه می شود گفت؟! چرا کمی فکر نمی کنیم؟ توی آدم ها گیر نکنیم، به عملکردها دقت کنیم. به تبلیغ ها. به ستادهای انتخاباتی معلوم حال بعضی ک دا که این شب ها محل و پایکوبی و لولیدن عدّه ای جوان ساده لوح و خوشگذران شده. وای بخدا اعصاب واسه آدم نمی ذارن. امروزم هوچی بازی در آورده بودن بعد دیدار آقای ریخته بودن خیابون و بسته بودن. و الی الله ترجع الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1396/02/24/چرا-این-قدر-دیر




ج ه2

درخواست حذف اطلاعات
379 ج ه برای دختر مایه عزت نیست. عزت دختر به اخلاق او به رفتار و شخصیت خود اوست. بعضی از خانواده های عروس، خودشان را اذیت می کنند و به زحمت می اندازند و اگر پول هم ندارند به زور پول تهیه می کنند. اگر پول دارند زیادی ج می کنند، برای این که یک ج ه پر زرق و برقی را مثلا در اختیار دخترشان بگذارند. خطبه عقد ۷۷/۱۲/۲۸ مهریه و ج ه زیاد، هیچ دختری را خوشبخت نمی کنند و هیچ خانواده ای را به آرامش و س و اعتماد لازم نمی رساند. این ها زوایای زندگی است. فضول زندگی است و جز دردسر و اسباب زحمات و اسباب مشکل فایده ای ندارد. خطبه عقد ۷۵/۰۹/۱۸ مبادا بروید پول قرض کنید، ج ه درست کنید. مبادا خودتان را به زحمت بیندازید. مبادا خانواده تان را به زحمت بیندازید. مبادا خیال کنید که دخترتان اگر ج ه اش کمتر از و قوم و خویش بود، این سرش تگی است. نه این سرش تگی نیست. خطبه عقد ۸۱/۰۳/۲۹ خانواده ها روی چشم و هم چشمی، ج ّه را برای خودشان یک معضل می کنند. بعد که این معضل را خودشان به یک نحوی تحمّل د، تازه نوبت دیگران است که رنج این معضل را ببرند. برای خاطر این که وقتی شما درج ّه دخترتان این همه وسایل درست کردید، بعد انی که دیدند، تکلیف آنها چیست؟ این چشم و خم چشمی ها آ به کجا خواهد رسید؟ این همان مشکلاتی است که درست خواهد شد. می خواهد این ها نباشد. خطبه عقد ۷۳/۰۳/۱۶ #ازدواج_آسان_ ج ه_ و الی الله ترجع الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1395/12/10/جهیزیه2




قرار طلایی چهارم

درخواست حذف اطلاعات
«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» در شوق دیدن روی ماه پدر،40 روز مناجات حضرت المومنین در مسجد کوفه را میخوانیم. از شنبه 29 شهریور ماه تا 7 آبان ماه + اللهم ارزقنا کربلا و نجف اربعین امسال + ماس دعای فرج + ماس دعا برای سلامتی آقای نفس



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/06/22/قرار-طلایی-چهارم




حالِ خود گفتی: بگو بسیار و اندک هر چه هست/ صبرِ اندک را بگویم یا غمِ بسیار را؟

درخواست حذف اطلاعات
«بسم الله الرحمن الرحیم» مَوْلاىَ یامَوْلاىَ اَنْتَ السُّلْطانُ وَاَ نَا الْمُمْتَحَنُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمُمْتَحَنَ اِلا السُّلْطانُ مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الْکَبیرُ وَاَ نَا الصَّغیرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الصَّغیرَ اِلا الْکَبیرُ مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمُعْطى وَاَنَا السّاَّئِلُ وَهَلْ یَرْحَمُ السّاَّئِلَ اِلا الْمُعْطى ... حالا ببینم با کرمتون چه جوری دست دراز شده رو خالی بر نمیگردونین.گدا از دراز دستش خج زده میشه،ولی بگید من اگه دستم پیش شما دراز نباشه پَس کجا ... پ.ن 1: این چند روزه خدا اصرار دارد یک ده ریزهای درشتی را یادآوری کند.مدام می آورد:« ... ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود/به کجا میروم آ ننمایی وطنم ...» پ.ن2: سپاس خدای را عزوجل که فقط از عهده خودش بر می آید بزند نافرم دَک و دهن نفس آدم را صاف کند.اون هم با چه وسایطی ... پ.ن3 : صوت مناجات حضرت المومنین علیه السلام *** x وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/07/07/حالِ خود گفتی: بگو بسیار و اندک هر چه هست صبرِ اندک را بگویم یا غمِ بسیار را؟




یا اله الباکین ...

درخواست حذف اطلاعات
«بسم الله الرحمن الرحیم» ته مسجد نشسته است.باید برای خداحافظی به رسم کوچکتر بودن بروم دست بوسش.چشم های عزیزش خیس اند.شده اند کاسه ی خون!کنارش زانو میزنم و حال و احوال میکنیم.باران موسمی چشم هاش تندتر میشوند.[البته که این چشم ها دیگر موسم نمیشناسند!!] اصلاً رسم داغدار بودن و همدردی و همراهی همین است.وقتی ی بیاید که تسلی دهنده ات باشد تو سر از پا نمیشناسی و فقط سوزت را بیشتر میکنی،چشم هایت را بارانی تر میکنی!سرش را میگذارم روی شانه ام.شانه ام می لرزد و خیس میشود،چه رطوبت داغی است.آرام میشود و می گوید :«آن شب رو یادت هست؟! بهت گفتم من درک میکنم چه حسی داری،ولی الان تازه میفهمم که اون شب نفهمیدمت.توی این لحظات هست که دارم درک میکنم چت بود.شاید خیلی هم بدتر از اون.» دوباره میلرزد و به شانه ام تکیه میزند. اینکه ی به عمق احساست پی ببرد شعفی در تو می دمد ،امّا سوز و ناله و پریشانی اش خونی به جگرم کرد.ای کاش که هیچ وقت ی پیدا نشود که بگوید فهمیدم که آن حس لعنتی ات چه بود! ای کاش که هیچ وقت چنین نشود. ای کاش که همیشه حالش خوب باشد. ای کاش که ...!!! پ.ن : خدایا ما فقط تو رو داریم ها!! ما هرچه هم بد و نکبت ولی اگر تو به دادمون نرسی هیچی نمیمونه ازمون ... خ.ن : لطفاً براش دعا کنید،خواهش میکنم دعاش کنید،خیلی دعاش کنید.گره ی ناجوری افتاده توی زندگیش ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/07/25/یا-اله-الباکین




برگشت ناپذیری زمان بنابر اصل پلکوتایمودینامیک

درخواست حذف اطلاعات
«بِسمِ اللهِ الرَّحمن الرَّحیم» هر بازه زمانی از زندگی خداوند باران نعمت های فراوانی را به قول ی گیلی گیلی بر سرمان فرو میریزد، امّا چه ی است که آنطور که شایسته است قدردان باشد.حالا شما را نگویم، سوی انگشت اتهام به روی خودم.یکی از نعمت های دوران جوانی تجربه روزهای پر فراز و نشیب است. خودش و سیستم بیمارش با وجود همه نکبت هایی که بر زندگی آدمی آوار و آرامش هایی که سلب میکند-البته اگر لطف خدا از دانشجو برنگردد و او را محفوظ بدارد هیچ نمیشود و پیشرفت حاصل میگردد- امّا به هیچ وجه نمی توانی از خیلی از نعمت های بزرگی که خداوند سر راهت قرار میدهد چشم پوشی کنی.از نعمت های بزرگ و گران مایه ای که خداوند در آسمانش را باز میکند و تالاپ می اندازد توی دامان آدم دوستان صالح و به تعبیری سربه راه است.آنهایی که واسطه ای هستند جهت تغییر در مسیر زندگی تو.اگر بخواهم در مدح این دوستان قلم فرسایی کنم از حوصله این وبلاگ و این متن و شما خارج می شود. فقط همین را برجسته کنم در این باب که خداوند این نعمت ها را بر دامان زندگی همه بیاندازد ان شاءالله! از نعمت های بزرگ دیگر در این دوران فا اردوهای تشکیلاتی است که بعضاً - در موارد کثیر هم همیشه - در خلال ترم دامن گیر یک انسان دانشجوی مسلمان ایرانی میشود.(حالا از شوخی گذشته) این اردوها که فازشان با اردوهای خاک برسری، خاک برسر عواملش ند بسیار توفیر میکنند، اصلن یک طور خاصی آدم روحش تعالی میابد مخصوصاً اگر با اشانتیون زیارت همراه باشد.البته که اشتباه بیانی بوده است لابد و گرنه درستش این است که زیارت با اشانتیون اردوی تشکیلاتی یک طور خاصی روح آدم را تعالی میدهد. به نظرم آنهایی که تجربه اش نکرده اند نصف عمرشان بر فناست. آن وقتی که با خانواده معظم مشرف بشوید زیارت خانه ی یکی از صاحب نعمتان همه حواسشان هست که یک وقت درجه رفاهت از حد خاصی نزول نکند. در پَر غو میپیچندتان ، وقت غذا بعضاً به چلو و پلو میبندندتان و مادرتان یا پدرتان با دُز بیشتر همه حواسشان به این است که شما مبادا اشتهایتان از 300 دانه برنج دانه بلند محسن به 150 عدد نزول نیابد و اینکه شب سر بر یک بالشت نرم و راحت در یک تخت آنچنانی یا این چنینی بگذارید.وارد حرمین شریف که شدید یک وقت از آنها جدا نشوید و خیال زیارت فردی به سرتان نزند.(حالا اینها برای همه هم حکم فرما نیست.)در کل اینکه شکم تان سیر، خوابتان سر وقت و روزمره های خانوادگی تان سرجایش هست.(منظور همان مشغولیاتی که سبب حواس پرتی است.) اردوهای دانشجویی تشکیلاتی با وجود همه سختی هایی که دارند شیرینی مضاعف شان در جای خود باقی است.شب و روزت را در حسینیه سر میکنی.زمان خواب که میرسد همه میشوید مداد رنگی های داخل جعبه و به اندازه ی دو سجاده کمی چرب تر جا آماده میکنی جهت گذاشته کپه مبارک.غذا محدود است و باید طبق آنچه تدارک دیده شده خودت را وفق دهی. از غذاهای هزار رنگ سفارشی خبری نیست.از میزهای غذای پر تکلف و آن رستوران مشقت بار و رفتارهای عصا قورت داده اثری نیست.میتوانید با همان تنبان راحتی با همان لباس راحتی بشینید ور دل دوستتان وبعد هم کلی سر و کله هم بزنید و کل کل کنید و بخندید و دعای سفره بخوانید و غذا را نوش جان کنید.از همه شیرین تر گاهی هم این خندق بلایتان نمک گیر غذای حضرتی شود و همه با هم ذوق مرگ شوید. همه حسرتی که از تمام شدن این دوران به اصطلاح ی میخورم تمام شدن این فضاها و این نعمات برگشت ناپذیر است.جمع هایی که گمان نمیکنم این چنین حاصل شود. [البته اردوهای تفریحی هم بهشتی بودند برای خود.دیگر اینکه شاید بگویید که وای چه خبر است، الکی قیل و قال راه انداخته اید و بسته به شرایط بازهم این فضاها هست. ولی باید بگویم که در مورد این خودی که میشناسم دیگر چنین فرصت هایی دست نمیدهد.] این همه صحبت برای این بود که بگویم. درد را دادند درمان را نیز هم. در این زمانی که وقت مبارک و شریف را صرف خواندن این متن کردید ما را بردند یا شاید طفیلی رفتیم خدمت عزیزتر از جان ان شاءالله. به یاد همه دوستان و بزرگواران خواهیم بود ان شاءالله. طلب حلالیت تسلیت میگم پر کشیدن آن عالم مجاهد و پارسا را به همه ملّت ایران *** وَ اِلی اللهِ ترجعُ الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/07/30/برگشت-ناپذیری-زمان-بنابر-اصل-پلکوتایمودینامیک




زِ ده گیری روز حساب آزادم/ ورق سیاه چنان کرده ام که نتوان خواند!*

درخواست حذف اطلاعات
«بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحیم» گنجه خاطرات چیده شده شکر خدا از آنجایی که تا آن زمان نعمت داشتن خانه نصیب مان بود، طعم خانه به دوشی و این طرف آن طرف شدن را نچشیده بودیم. اصلاً نمیدانستم آدم بعد از دور شدن و رفتن از خانه خودش که به گوشه گوشه اش یک عالم خاطرات ریز و درشت، خوب و بد سنجاق شده است چه حسی می تواند داشته باشد. اواسط آبان یا شاید اوا مهر بود که نقل مکان کرده و دیار کودکی را به مقصد کنونی ترک کردیم. روزهای اوّل، هفته های اوّل یا شاید ماه های اوّل بود، به این فکر می که دلم برای کدام قسمت خانه مان تنگ شده؟ برای اتاق طبقه دوم من و میم، برای اتاق کامپیوتر سرد و نمور طبقه همکف؟ برای باغچه کوچک توی حیاط ؟ برای آشپزخانه دلباز و لیز لیز واحد بالا؟ برای راه پله پشت بام که پله اولش شیب داشت و نرده نداشت و من قالب تهی می برای رفت و آمد به پشت بام؟ داشتم فکر می که برای کدام یکی از این ها من دلم تنگ شده یا حتّی ممکن است تنگ شود. دقیق شدم و دیدم که من دلم برای هیچ کدام ذره ای تنگ نشده. توی این مدّت حتّی خاطراتم را هم مرور نکرده ام. از چاله فکری که در آمدم، جاده لغزنده و بارانی بود افتادم توی گودال دیگری. امّا این یکی چاه بود عمق داشت، مثل آن چاله تنها سر و شکلم را قهوه ای نکرد، همه مرا توی خودش بلعید. چاه فکری امّا چه بود؟ به این فکر می که چرا من حتّی خاطراتم را هم مرور ن . حالا دلتنگ شدن پیش کش. گفتم شاید خیلی سرم شلوغ بوده، خیلی حواسم پرت بوده، حالم خیلی کشمشی بوده وگرنه نمی شود که یک نفر از خانه دلبرانه کودکی هایش دل د، دلتنگ نشود، برای خاطرات گوشه گوشه سنجاق شده اش بغض نکند، گریه نکند حتّی تر. طفل ذهنم داشت در میان این موهومات غرق می شد و دست و پا می زد و من هیچ نمی فهمیدم. به خودم آمدم، که اصلاً ریشه این همه پشمک فکری کجاست؟! من که تا به حال تجربه چنین دور شدن و دل کندنی را نداشتم پس چه طور حس می کنم باید دلتنگ شد و بغض کرد و گاهی حتّی کابوس خانه قدیمی را دید؟! ته همه این افکار و موهومات ممزوج شده به این رسیدم که من در گذشته اوقات فراغش در دیدن های خوب و بد، عاشقانه و فارغانه و مستاجرانه و خانه پدری ترک کنانه تلویزیون وطنی گذشته است. این موهومات دلتنگانه جای گرفته در پس ذهن از سِرُم همین ها به جریان خون پاک ضمیر ناخودآگاهم ورود پیدا کرده و همه وجودم را مسموم خودش کرده است. سبک زندگی و مشی فکری ریشه دوانده در ضمیرناخودآگاه ناشی از این ها و الگوهایی که بعضاً با آن ها بزرگ شده ایم بسیار گسترده هستند. بسته به شرایط سنی و زمانی که فرد در آن قرار می گیرد بخشی از این ها خودشان را نشان می دهند و سبب کشمکش فکری می شوند. زمان تصمیم گیری ها باید خودت را بگذاری وسط و دین و دستوراتش را بچینی دورت و تطبیق بدهی که کدام قسمت این موهومات درست اند و کدامشان باید خط بخورند. [احساس می کنم یک جای حرفم اشکال دارد امّا متوجه اش نمی شوم.] [این چیزی که گفتم اون واقعیتی که باید باشه نیست، اون چیزیه که در حال حاضر هست. شایدم فقط برای من این طور باشه.یعنی بقیه درگیر این قبیل موهومات نباشند.] مدل ارائه شده برای ازدواج و دوست داشتن های قبل و بعدش یکی از همان بخش های مسموم کننده است که به آن اشاره . بین دخترها زیاد این مسئله به چشم می خورد که : این طور جا انداخته اند (این طور تصور می شود) که باید پیش از ازدواج عاشق طرف مقابلت شوی سپس با او ازدواج کنی. یعنی اگر عاشق شدن اتفاق نیافتاد شما به درد هم نمی خورید یک جورهایی و بعداً هم مهر طرف به دلتان نمی افتد. دلبسته شوید سپس اگر صلاح دیدید ازدواج کنید. اصلاً همه این هایی که می گویند تا قبل از محرم شدن دلبستگی و وابستگی ممنوع هم کشک ..!اینکه خداوند مهر حقیقی را به دل آدم می اندازد هم کشک!! کاش روزی بیاید که بگویند : «او مبتلای تو بود.» السلام علیک غریب رئوفم .. پ.ن : گوش کنید ***** (از وب بانو ماهی ) و الی الله ترجع الامور ... * طالب آملی :*(



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/08/30/زِ خرده‌گیری روز حساب آزادم ورق سیاه چنان کرده‌ام که نتوان خواند!




سایه ای بالای سرم یا پتگی توی سرم ؟!

درخواست حذف اطلاعات
دخترها هر چه بلد نباشند دلبری توی خون شان است. خدا هم خوب در و تخته را به هم چفت کرده و باباها هم می میراننده ترین ها برای ید این ناز و ادا ها هستند. مرد اگر مرد باشد و صرفاً از این مرد بودن نَر بودنش را نگرفته باشد با شنیدن واژه شیرین "بابا " از زبان عسل زندگی اش حبه حبه قند است که ملکول ملکول ته دلش آب می شود. خودت را لوس کنی، تحویلشان بگیری ، روی پایشان بنشینی، سر به سر شان بگذاری می شوی بچّه محبوب بابا! اصلش برای همین است که باباها وابسته دختر هایشان هستند ... یک جور خوب تری دخترهایشان را دوست می دارند ... پسرها را نمی دانم امّا، قهرمان زندگی دختر بچّه ها بابای شان است. بابا یک آدم بزرگ و محکمی است که تو هر وقت ی آزارت داد، گفت بالای چشمت ابروست، مامان افتاد دور خانه دنب می توانی بروی پشتش قایم شوی و گوشه لباسش را بچسبی که : بابا این و نگا ... و بعد او تو را بلند کند در آغوشش بگیرد و محکم به اش بچسباند. یک لبخند نزدیک به چشم هایت بزند، چتر موهای پیشانی ات را کنار بزند و با بوسش وسط پیشانیت را خیس کند ... بابا همان ی ست که اگر چشمانت را نم دار ببیند می خواهد دنیا نباشد ... به هم می ریزد، طوفان می شود .. می شود؟ می شود؟ چه طور می شود؟! به من بگویید چه طور می شود یک بابا که دخترش را بوییده، بوسیده با نفس هایش پیر شده بگذارد برود؟! همه چیز را بگذارد برود؟! برود کجا؟! برود قبرستان خبر مرگش ... برود گم و گور شود ... برود پی .. بابایی که دخترانش را بگذارد برود پی خواسته های نجس خودش ... برود پی .. خاک .. آدم باید ته قدر نشناسی باشد که زن و بچّه های دسته گلش را بگذارد برود پی و .. آه حسرت است که سوخته مرا .. آهای مرد ، اگه مردونگی داشتی نمیشدی کیسه پول خانواده ات .. + از این حرف ها که زن باید زن باشد تا شوهرش پای بند خانه و فلان باشد نزنید که گوشم پر است ... آدم بی دین لیاقت ندارد!! + بغض بیخ گلویم را چسبیده ... زشتی آنچه نوشتم با قلم بی مار خودم را به خوبی و بزرگواری خودتان ببخشید وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/09/27/سایه-ای-بالای-سرم-یا-پتگی-توی-سرم




بگذار عمر در گذر عشق طی شود*

درخواست حذف اطلاعات
بِسمِ اللهِ الرَّحمن الرَّحیم امروز 4 دی مصادف بود با .. فردا که شود فراغتی خواهم داشت دیدار و سکوت و حیرتی خواهم داشت از زندگی شلوغ، چون برگردم در مرگ، حیات خ خواهم داشت میلاد عرفان پور * چشم از تو چگونه می توان بست؟ تویی آن جا که مرا نمی رسد دست، تویی این جا هیجان است، هیاهوست، منم آن جا ملکوت است، سکوت است، تویی میلاد عرفان پور بیا و هر آنچه ار تو ساختم، اب کن! ** من خدای خود را نمی خواهم؛ تو را می خواهم، ای خدای محمد صل الله علیه و آله ..! ** امروز سالروز پرواز برادر شهید مان شهید احمد سپهر است. آسمانی شدنت مبارک شهید احمد سپهر x : ..... xx : ..... - محتاج دعای خیرتان هستم بسیار - و الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ... * میلاد عرفان پور ** علی اکبر بقایی



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/10/04/بگذار-عمر-در-گذر-عشق-طی-شود




ویچ وان ؟! ):()

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم تازه اوّل راهه ... گاهی نمی دانی باید دقیقاً چه احساسی داشته باشی!! فردا قرار است به حول و قوه ی الهی آ ین امتحان مقطع کارشناسی ام را بدهم. واقعن نمی دانم باید چه حسی داشت. البته بدون شک اوّلین حس خوشحالی ست امّا ... به زودی باید از خیلی مکان ها (حرم )، افراد (دوستای خوابگاهی) غیره و ذلک دل بِکَنَم ... پ.ن: لطف می کنید بنده حقیر را از دعای خیر بسیار زیادتان محرم نکنید ... پ.ن : اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و الی الله ترجعُ الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/10/27/ویچ-وان




قرار طلایی هفتم(پست ثابت)

درخواست حذف اطلاعات
« بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم » شنبه 11 بهمن تا 20 اسفند ماه ان شاءالله در صورت حیات سلام طلایی به همه قراری ها. به گمانم دو سال پیش همین حوالی سال بود که دوست عزیزم کار فرهنگی پیامکی را در قالب چله نشینی های زیبایی برای گروهی از دختران پایه ریزی کرد. گروهی که ثواباً با هم در ارتباط بودند. یعنی اینکه نه همدیگر را می شناختند و نه از وجود هم اطلاع داشتند ولی شریک ثواب همدیگر بودند. برکاتی که به واسطه آن کار زیبا در زندگی آمد را هرگز فراموش نخواهم کرد. ان شاءالله اجرشان با خدا و عاقبت شان ختم به ارباب ... + گاهی اوقات این جا قراری برقرار می ولی خودم جا می ماندنم و خج زده. نمی دانم چیزی در ذهنم هست که از گفتنش ترس دارم. قراری پیش بینی کرده ام که نمی دانم چه قدر از ما برایمان کاربردی خواهد بود. خودم بسیار محتاج آن هستم. احترام به پدر و مادر و تسلیم فرمان و امر آن ها بودن مگر در زمانی که خلاف سخن و امر خداوند متعال باشد بارها و بارها تاکید شده است. ظرافت آن در حد " اوف " تمام وجودت را به لرزه خواهد انداخت. البته شاید برای بسیار از شما پیروی و تسلیم بودن این گونه راحت و آسوده باشد امّا حقیقتاً راه زیادی برای طی به منظور رسیدن به این مرحله دارم. این حرف ها را پای اعتراف به گناه و این ها ننویسید. بالا ه یک جایی می رسد که آدم گندش در می آید پیش خودش و مستاصل می شود برای بیرون آمدن از لجن زاری که با بی دقتی اش فراهم کرده است. در مراتب ولایت پذیری برای موفقیت در سطوح بالاتر باید حتمن از این سطح به خوبی و خوشی گدشت. بعد از رضایت خدا اگر رضایت این دو بزرگوار نباشد همه هستت، نیست می شود. همه چیز به دهانت زهر می شود و لذّتی که باید از امورات معنوی عاید و واصل شود هیچ گاه بدون رضایت و خوشنودی شان حاصل نمی شود. + اگر موافق باشند همه بزرگواران چله نشین احترام و اکرام والدین مان باشیم. پ.ن 1 : به انضمام خواندن دعای 24 صحیفه سجادیه پ.ن 2 : بار دیگر خودم و همه شما قراری ها را به گوش دادن این صوت ها که تفسیر و تاملی بر همین دعای شریف هستند توصیه می کنم. جلسه اول ، جلسه دوم ، جلسه سوم ، جلسه چهارم ، جلسه پنجم ، جلسه ششم ، جلسه هفتم ، جلسه هشتم ، جلسه نهم پ.ن 3 : اگر در این باره صوتی در اختیار دارید لطف بفرمایید با هم شریک شویم ... پ.ن 4 : وَ اجعَل طَاعتِی لِوَالِدَیَّ وَ بِرِّی بِهِمَا اَقَرَّ لِعَینی مِن رَقدَةِ الوَسنَان ... و اطاعت و نیکوکاریم را به آنان از خواب خواب آلوده شیرین تر قرار بده ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/11/05/قرار-طلایی-هفتم




بگذار عمر در گذر عشق طی شود**

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم :) نشد ی پست طولانی بنویسم قبل رفتن، کلی کار بود روی سرم. ماس دعا دعا کنید این سری بر نگردم و الی الله ترجع الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1393/11/21/بگذار-عمر-در-گذر-عشق-طی-شود1




دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت/ آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو...*

درخواست حذف اطلاعات
«بسم الله الرَّحمن الرَّحیم» یک ساعتی از اذان ظهر میگذرد.دسته ای شان را به جماعت خواندند گروهی هم بابت دیر رسیدنشان توفیق جماعت را از دست دادند.برای کمک به میم و شین میروم طبقه پائین ل هتل.شین تعدادی بسته گز روی میز شیشه ای جلویش چیده برای فروش.ناهار آماده شده ولی شین بابت پراکندگی مراجعات باید بشیند و منتظر بماند.مادر عزیزی می آید و مینشیند روی مبل کنار دستم.اخم هایش را در هم کرده و یک بند غُر میزند.نیم نگاهی به شین و گزها می اندازد و انگار که چیزی یادش آمده باشد با لحن تندی میگوید:«خانم سفارش ما چی شد؟! آوردین؟!» شین هم با خونسردی جواب میدهد که پسرتون گفتن ما گز نمیخوایم.مادر اخم هایشان گره کورتری خورد و تند تند حرف هایشان را ردیف می د.از همه جا بیخبر زل زل بهشان نگاه میکنم.بیخیال گزها شدند و حرف جدیدی روی زبانشان افتاد. «برداشتند ما رو بردن گردش گل و گیاه دیر آمدن مان دیرشد حیف حیف جماعت را بابت چیزهای بیخود از دست دادیم.» سعی که بفهمم از چی دلشان پر است و آرامشی ایجاد کنم:«چی شده حاج خانوم؟! » جواب میدهند:«هیچی بردنمان باغ .اتوبوس ما دیرتر از همه رسید.آمدیم وضو بگیریم بیاییم گفتند جماعت تمام شد.آخه اینها به چه درد میخوره من گردش میخوام چه کار؟! جماعت حیف شد. مون رفتن برای اینکه ما مون رو دقت کنیم.هیچی جماعت نمیشه.من همیشه باید م رو جماعت بخونم.دیروز آن پسر -خدا خیرش بده الهی هر چی میخواد خدا بش بده - من و برد مسجد و آورد بعدم گفت مادر برام دعا کنید خیلی دعا کنید.من براش کلی دعا ان شاءالله عاقبت بخیر بشه.» خوب که حرف هایشان را زدند شین بهشان می گوید:«مادر برید ناهار آماده است غذا بخورید.» حاج خانوم :«غذا میخوام چه کار کوفت بخورم.زهرمار بخورم.غذا میخوام چه کار.» این را می گویند و به سمت آسانسور میروند. - ساعت حدود دو ظهر است.از اتاق می آیم بیرون.حاج خانوم دو فلاسک دستشان گرفته اند و به سختی به سمت راهرو می آیند.نزدیک تر میشوم.«چی شده حاج خانوم؟!» -«میخواستم آب جوش بردارم.» - رفتیم و با هم برگشتیم.حالشان اصلن مساعد نبود.از زانو درد با ماس راه میروند و از دل درد به خودشان میتابند.حالشان را میپرسم.ظاهراً بابت کولرهای ظهر داخل اتوبوس پهلو کرده اند.بهشان قول میدهم بروم پائین و بپرسم که چه طور میتوانند بروند درمانگاه. - رفتم و برگشتم و یک ساعتی بعد توی ل هتل حاضر بودند.به طرفم می آیند و میگویند که موردشان را پرسیدم یا نه.با هم راهی درمانگاه میشویم. در طول مسیر کوتاه هتل تا درمانگاه سه چهار بار سوال میکنند که کی میرسیم و من هر بار فقط میگویم الان میرسیم همین جاست،که بار آ دادشان در می آید و می گویند:«خُب میگفتیم یکی از همین پسرها می آمد میبرد من و میرسوند.» بالا ه رسیدیم.همین جاست حاج خانوم. - ویزیتی میگیریم و میبرمشان دم اتاق شیفت.میگم:«حاج خانوم من اینجا منتظرتون هستم.» که جواب میدن:«خب میخواین اینجا چه کنی بیا تو.» اصرار میکنم که بیرون بمانم.خانم مرا میبیند و هم میگوید که چه اشکالی دارد و بروم بنشینم. - شروع میکنند با مادر صحبت کنند تا دستگیرشان شود چه شان شده؟! نهایتاً اینکه با حرفای مادر و حرفهای نصفه و نیمه من شروع میکنند به نسخه نوشتن.مادر عزیز جلد قرص های قبلی شان را در می آورند و رو به خانم میگویند که از این ها هم برایم بنویس. خنده ام میگیرد و میگویم:«عزیزم مادر بزرگ ،پدربزرگ ها همیشه ته جلد قرص شون رو نگه میدارن میبرن میگن بازم براشون بنویسه.» حاج خانوم لبخندی میزنند و میگویند «باید اینا رو بخورم م برای تیروئید داده.امروز صبح یادم رفت بخورم حالا اعصابم د شده.» خانم رو به من می کند و در دفاع از ایشان می گوید:«اینا ناب هستند تک هستند دیگه مثل شون پیدا نمیشه.الان کی همچین آدمایی داریم.» بحث کش پیدا میکند و به اینجا میرسیم که ایشان سوال میکنند که برای چه حاج خانم آمدند ؟!و اینکه آیا مسافرند؟! توضیح میدهم که از خانواده معظم ی هستند و ایشان مادر شهید باقری اند.حاج خانم پی حرفم را میگیرند و خودشان شروع میکنند به توضیح دادن.« سه تا از پسرام شهید شدن.دوتاشان دانشجو بودن. یکی شان اینجا. یکی شان هم صنعتی شریف میخواند.آن یکی دبیرستانی بود.هفده سالش بود.همه شان نخبه بودند.درسشان خوب بود.خیلی خوب بود.» ناباورانه شاهد صحنه ای هستم که هیچ وقت تصورش را هم نمی .خانم جینگیل گوله گوله اشک میریزند و خوب محو حرف های حاج خانم شدند.«گفتید یکی شون 17 سالش بوده؟! چه قدر جوون... اونا جوون بودن امروزم جوون داریم.همه درگیر ی ری چیزهای بیخود شدند.مد و پرستیژ و علافی و ...»آنقدری هیجان زده بودند که جمله بندی های دست و پاش ته شان توی ذوق میزد.شگفت زدگی مانع از این میشد که احساسشان در قالب کلمات برای همراهی با مادر بیرون بریزند. مادر میگه:«اون ها اینجا براشون تنگ بود.اون ها بزرگ بودن نمیتونسن اینجا بمانن.رفتند.رها شدند راحت شدند.برای روح بزرگشان این دنیا کوچِک بود.» نوشته شده در : دوشنبه , 31 شهریور 1393 , 17:00 وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ... * مولوی



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1394/01/21/خاطرات-یادواره-شهدای-دانشگاه




من + او = ما (7)

درخواست حذف اطلاعات
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم انتخاب آسمانی و زندگی مشترک ... حاج آقای پناهیان ... ( کلیپ تصویری + ) ( صوت + ) کلید طلایی زندگی مشترک ... حاج آقای پناهیان ... ( کلیپ تصویری + ) ( صوت + ) چهار اصل برای افزایش محبت در زندگی ... حاج آقای پناهیان ... ( کلیپ تصویری + ) ( صوت + ) زن و مرد، رابطه ها و ضابطه ها ... ( کلیپ تصویری + ) (صوت + ) پ.ن: خیلی عالی بودن. پ.ن: dvd این مطالب رو هم اینجا برای فروش گذاشتن. اینجا وَ الی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1394/05/05/من-او-ما-7




تو فقط صداش کن*

درخواست حذف اطلاعات
379 اگر کارت گیر افتاد، را صدا کن! دامنش را که گرفتی، مشت کوچکت را باز می کند و :) حاجتت را اگر به صلاحت باشد می گذارد توی آن مشتِ کوچک. پ.ن : توسل به حضرت معصومه سلام الله علیها یک جور خاصی جواب می دهد. جان اند دیگر :) نذر 14 هزار صلوات کنید هدیه به ایشان (البته این عدد و رقم را خودم امتحان ، اصلش شاید کار شما با کمتر از این هم راه افتاد :) ) گره کارهایتان باز می شود. وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1394/08/04/تو-فقط-صداش-کن




این عشق کجا بود که ناگه به میان جست؟*

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم از شدت فکر و مرور خوانده ها و شنیده ها، مغزم مچاله شده بود، طوری که قدرت تصمیم گیری نداشتم. چون هرچه دست و پا می زدم ورودی های مغزم با پیش فرض های پستوی ذهنم جفت و جور نمی شد، از نظر فهم محدود من یک جای کار می لنگید! چه طور ممکن بود؟ به این سرعت! شاید اغراق می کنند. مگر می شود با یک جمله، با یک عبارت همه چیز زیر و رو شود؟ لابه لای رفت و آمد سیاه لشکرهایی که در زندگی هر دختری می آیند و می روند، هر بار که از یکی شان - دوستانم- می پرسیدم چه کار کنم؟ چه طور انتخاب د؟ چه شد که به این جا رسیدند؟ جواب های مختلفی می شنیدم که هر کدام تکمیل کننده هم بودند، امّا نکته ی جالبی میان انبوهی از تجربیات و راهنمایی ها همه شان بود که میشد نقطه اشتراک، میشد ناحیه هم پوشانی حرف های همه شان. نکته ای که وقتی به آن فکر می با هیچ جای وجودم قابل درک نبود! چه طور می شود؟ چه سیری اتفاق می افتد؟ یعنی فقط لحظه ای طول می کشد و بعد تو ... با همه این ها قلباً به این مسئله رسیده بودم که دوست داشتن پیش از ازدواج، آن هم به معنایی که تا به حال از این طرف و آن طرف به خوردمان داده شده، مطلقاً بی خود است و مایه بدبختی، چرایش هم برای همه مان واضح، امّا باز هم درک درستی نداشتم از این که می گویند با عقل جلو برو و بعداً احساست را درگیر کن، تا همان ابتدا کَر و کور نشوی و بتوانی با چشم باز ببینی و انتخاب کنی. حتّی آن مواقعی که به دوستانم م می دادم و این ها را برایشان تکرار می ، خودم عمیقاً درکشان نکرده بودم . همیشه در تعجب بودم که یعنی چه با یک جمله دختر و پسر مهرشان به دل هم می افتد؟ به قدرت خدا شک نداشتم امّا این جمله برایم غریب بود: «محبّت و دوست داشتن هدیه ایست که خداوند متعال بعد از جاری شدن خطبه محرمیّت به دل زوج می اندازد.» همه این ها گذشت و ماجرا رسید به زمانی که قرار شد همه چیز را عینی تجربه کنم و با گوشت و پوست و خونم لمس کنم. لحظاتی که تا آ عمر فراموش نخواهند شد. زمینه آشنایی ها فراهم می شود و دو طرف حالا مقابل هم هستند تا بگویند و بشنوند و دیده شوند، حالا شماها، دو مجموعه هستید از ویژگی های مختلف یک انسان، یک بنده که باید هر مجموعه مورد پسند دیگری واقع شود. تفکرات، ارزش ها، اعتقادات، فرهنگ، اخلاق، صدا، قیافه و ... بعضی ها می گویند زمان مواجهه با مجموعه مقابل شان دست و دلشان لرزیده و از همان اوّل کلیاتش را پسندیده اند :) و البته گروهی هم هستند که به مرور حس کمرنگی درون شان ایجاد شده تا این که نرم نرم به این نتیجه رسیده اند که پسند اتفاق افتاده :) این پسندیدن به معنای عاشق شدن و دوست داشتن نیست، به معنای همان پسندیدن است نه بیش تر، تفاوت این دو را انی که از این مرحله گذشته اند خوب می فهمند. :) آن ی که مورد پسند واقع شده با این فرض است که شما زوایای پنهان او را ندیده اید و از آن ها بی اطلاعید پس همه آن پنهانی ها را به خدا س اید و توکل تان را سفت و سخت کرده اید، دل به دریای بی کرانه لطف الهی زده اید و بر مبنای معیارهای خداپسندانه تان باقی ماجرا را به خودش س اید، در واقع شما با یک معامله ی با خدا طرف مقابل تان را پذیرفته اید. قرارهای اولیّه گذاشته می شود و نهایتاً اتفاق شیرین جاری شدن خبطه محرمیّت. :) از چند نفری شنیده ام که بعد از خوانده شدن خطبه حس آشنایی دیرینه ای با همسرشان داشته اند و آن غریبه چند دقیقه قبل، برایشان به یک آشنای ازلی تبدیل شده، امّا حقیقتاً برای من چنین اتفاقی رخ نداد و از شدّت خج تا پایان مراسم نفس عمیقی هم نتوانستم بکشم. درست است که بعد از خواندن خطبه شما دیگر به اذن الهی محرم می شوید امّا مهر و محبّت ثانیه ای به دل انسان نزول نمی کند، بلکه باید زمان بگذرد تا به لطف الهی و تلاش زوجین محبّت میان شان برقرار شود. اینجاست که بعد از گذر زمان آن عشقی که از آن صحبت می شود، نرم نرم خودش را نشان می دهد و حالا محبّت و دوست داشتنی (مودّت و رحمتی) بر دل ها حاکم می شود که تا به حال نظیر آن را نچشیده ای و با هیچ تجربه ای که شاید پیش از این داشته ای قابل قیاس نیست. عشقی که با وجود دیدن نقاط ضعف و قوت طرف مقابل درون تو شکل گرفته و اگر از آن مراقبت کنید به فضل الهی روز به روز بیشتر خواهد شد. پ.ن 1 : ان شاءالله که بهترین همسران نصیب شما مجردان گرامی بشود. پ.ن 2 : عمری بود در مورد ازدواج و حرف هایی که نزده مانده باز هم می نویسم. اینکه چه قدر غول شده برای همه، یا بگویم غولش د. وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ... #محبّت/ #دوست داشتن/ #ازدواج/ #جاری شدن چند کلمه/ #باور/ #اعتماد/ #تلاش/ #زمان بَر/#نه همان اوّل بدو خواندن.../#عشق/#غیر قابل قیاس/# نچشیده ای/ .... * وحشب بافقی ( من بودم و دل بود و کناری و فراغی/ این عشق کجا بود که ناگه به میان جست؟)



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1394/11/10/این-عشق-کجا-بود-که-ناگه-به-میان-جست




چه کنم با عشقی که دیگر زمان و مکان نمی شناسد و قید همه را زده غیر از تو؟!؟*

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم یاد ندارم آن روز کلاسم چه ساعتی تمام شد، امّا ساعت از 15 و 16 گذشته بود و مانده بودم بروم نقلیه، سوار سرویس بشوم یا بمانم و آن چند روز را گوشه نشین خانه ی عاشقانه خدا شوم و بعد از چندین سال حسرت، بتوانم دل روحم را از عزا در بیاورم و در خوشحالی غرقش کنم. بیخیال همه فکر و خیال ها و آن چه در خانه انتظارم را می کشید، رفتم طرف اتاق شورای مسجد و از مسئول اعتکاف پرسیدم که برای چون منی که همین لحظه تصمیم به آمدن گرفته هم جا هست یا نه؟ جو داد که نه ردم کرد نه قبول. او تردید داشت امّا من در ماندنم اصرار داشتم پس چیزی به او نگفتم و از اتاق بیرون آمدم تا خوراکی مهیا کنم و اجازه ای از بابای گلم بگیرم. شماره را که گرفتم، امیدی به اجازه دادن بابا نداشتم امّا من با خوراکی های توی دستم و اطمینان و اشتیاق درون قلبم به خدا امید داشتم که بگذارد این یک بار را میان خوب هایش بنشینم و بلند شوم و نفس بکشم، بلکه هم معجزه ای شد تغییری . بابا گوشی را جواب دادند و گفتند که اگر برایم سخت نیست، از نظر ایشان مانعی برای ماندن ندارم و من بودم و روحی که از شوق از تنم بیرون می دوید و خوشحالی اش را با چشمم می دیدم. چیزی نگذشت که اذان مغرب از گلدسته های مسجد پخش شد و معتکفین یکی یکی از راه می رسیدند و حاضری می زدند، آن لحظات مثل ابرهای بهاری تند و زودگذر بودند، گویی که زمان هم شوق بسیاری داشت برای معتکف شدن و در آغوش کشیدن آن لحظات مقدسِ عاشقانه که برای من پر شده بودند از بغض و حس رد شدن از درگاه اویِ محبوب. فاطمه می گفت باید تا سحر صبر کنیم و منتظر بمانیم اگر ی نیامد و رزروی ها جایشان را پر د و باز هم جای خالی ماند، آن وقت تو و زهرا را قبول می کنیم. امّا من و زهرا این حرف ها حالیمان نبود، آمده بودیم که بمانیم که راهمان دهند و مهر برگشت خورده به پیشانی مان نزنند. طلبکارانه یا مظلومانه امّا نمی دانم کدام یک، رفتیم و داخل مسجد بساط کردیم و گفتیم که اگر شده افطاری نان خالی هم بخوریم و شب ها داخل شبستان با لرز و سرما صبح کنیم، ما می مانیم و نمی رویم. زمان هم چنان سریع در حال دویدن بود و ما دیگر منتظر نبودیم، چون خودمان را یک طوری جا کرده بودیم در خانه خدا و حالا اگر ی هم می گفت جایی برای ما نیست باز هم برای مان فرقی نمی کرد ما می م م. مگر برای معتکف شدن و گوشه نشین لحظه های عاشقانه با محبوب بودن به مهر پذیرش نیاز بود؟ به نوشتن اسم ما در آن لیست معتکفین مسجد حضرت زهرا سلام الله علیها نیاز بود؟ نه به هیچ کدام این ها ربطی نداشت که اوستا کریم بخواهد قبول مان کند یا مهر برگشت خورده بر ما بزند. با همه این آسمان ریسمان هایی که بافتم و متنم را پیچ و تاب دادم، امّا آن شب خدا بنده نوازی کرد و ما بنده های پرو را -البته خودم را می گویم و الا زهرا که گل سر سبد است- قبول کرد. باورم نمی شد که بعد از عمر 21 ساله ای که از خدا گرفته بودم بالا ه معتکف حسابم کرده بودند. آن سه روز عاشقانه بود، پر از برکت و رحمت. چندتا از همسایه های ردیف این طرف و آن طرف مان بعد از اعتکاف مادر شدند و تعدادی از بچّه ها عروس شدند و :) بهترین خبر آن روز ها خبر عروس شدن میم- مامان بود. :) آمده بود تا تا خبرش را داغ داغ اوّل از همه به من بگوید. بعد از داخل مسجد دستم را گرفت و آوردم توی شبستان و گفت که مادر فرشته هم از دنیا رفته و ... بعد مثل همیشه نشست روبه رویم و دست هایم را گرفت و زل زد به چشم هایم و با خنده گفت که اصل حالم خودم چه طور است؟ بلند بلند صحبت می کردیم و ذوق می از این که او کنارم نشسته، که محبتش این طور وسط همه تلاطم هایم به قلبم آرامش ریخته و باز هم نشسته تا من درد و دل های پر از شیطنتم را برایش بازگو کنم. و در آ بغضم بترکد و روی دامنش سبک شوم. همه این ها گذشت و حالا از آن سه روز خاطرات بسیاری بر لوح دلم حک شده است، خاطراتی که با آن ها می شود به لطف خدا و عنایت او به من پی برد، هرچه بیشتر از پیش. آن قدر شکر و حمد و سپاس بابت فقط همان برحه از زمان به خدا بد ارم که وای به حال تمام عمرم. خدایا تو چه قدر محبّت را در حق بنده ات تمام می کنی و مرا ببخش که یک بنده نا چیز، مسکین و ... هستم. خدایا اصلاً با هیچ محاسبه ای در حدود عقل ناقص و محاسبات پست دنیایی من، بنده نوازی و لطف و کرم مطلق تو قابل فهم نیست. همه شاعران امشب از یک ساعت دوست داشتنِ بیشتر دَم زدند از دلتنگی بیشتر من چه کنم با عشقی که دیگر زمان و مکان نمی شناسد و قید همه را غیر از تو زده است؟!* نسترن وثوقی پ.ن: امشب و اینجا نه از اعتکاف خبری ست و نه دوستان آن روزهایم را ملاقات کرده ام که حال خوشی بواسطه شان دست دهد. فقط حسرت ها هستند که می آیند و نمی روند. ماس دعای فرج. پ.ن2: خودم متوجه نشدم چه شد که این ها را نوشتم. بر من ببخشید این خاطره بازی را. وَ الی اللهِ ترجع الامور ... *دستکاری شده از شعر نسترن وثوقی



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1395/02/03/من-چه-کنم-با-عشقی-که-دیگر-زمان-و-مکان-نمی-شناسد-و-قید-همه-را-غیر-از-تو-زده-است




ریزه میزه

درخواست حذف اطلاعات
379 بابت سلامتی هامون خدارو شاکر باشیم. همههه سلامتی مون. سلامتی های ریز ریزمون. مثلاً این که نوک انگشت سبابه و انگشت بزرگه دست راستمون به خاطر حساسیت به هر چیزی که فکرش رو ید پوسته پوسته نمی شه و ما به عنوان ی که خانم خونه است و یک عالمه کار داره، می تونیم خیلی راحت بدون این که انگشت هامون سوزش داشته باشه و هی بخواهیم مواظب باشیم چربی که بهش زدیم به این طرف اون طرف نخوره، کارهامون رو . همین ... خلاصه که برید به خاطر تک تک سلول های سلامت تون هی خدا رو شکر کنید. و الی الله ترجع الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1395/05/09/ریزه-میزه




احمق مردا که دل در این جهان بندد!*

درخواست حذف اطلاعات
379 برای ید جهیزه ام به پایین دستم نگاه کنم. قصدم از زندگی به راه انداختن کل یون لو سمساری مانندی نباشد. وَ الی اللهِ تُرجَعُ الامور ... * حسنک



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1395/06/07/احمق-مردا-که-دل-در-این-جهان-بندد




اگر سردت هست/ بگو تا یک آغوش/ بیشتر دوستت داشته باشم!*

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم امروز روزی ست که تو چشم به جهان گشودی و دنیا را با آمدنت به لبخندی عمیق و شاد میهمان کردی. ان شاءالله ارباب مان، دعای گوی لحظه لحظه زندگی ات باشند. از اعماق وجودم از حضرت مادر برایت نگاهی بسیار ویژه طلب می کنم، از آن هایی که زندگی ها را زیر و رو می کند و بذر محبّت خاص و عاشقانه شان را در دلت بیش از پیش می کارد. به حرمت این ماه عزیز، نشد این جا سور و سات تبریک ب ا کنم. باشد که همین طور بپذیری از خواهرت. فی امان الله ... تقدیم به مینایِ دوست داشتنی ام *جمال ثریا



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1395/07/17/اگر-سردت-هست-بگو-تا-یک-آغوش-بیشتر-دوستت-داشته-باشم




من مصیبت زده م را می خواهم.

درخواست حذف اطلاعات
379 خداوند تسلی دهنده دل آل الله باشد از این ماه مصیبت. از این پر کشیدن ها. از این همه غم. السلام علیک ... م جام دلتنگی تا خط هفتمش پر شده ها! و الی الله ترجع الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1395/09/09/من-مصیبت-زده-امامم-را-می-خواهم




جالب بود

درخواست حذف اطلاعات
379 با عرض تسلیت وفات حضرت معصومه سلام الله علیها خداوند تسلی دهنده دل آل الله باشد. از مرگ آقای رفسنجانی غمی نشست بر دلمان. پدر و مادرها چه ارتباط خاصی با او داشتند انگار. حالشان یک جور دیگری بود نسبت به ما. این لینک جالب بود http://rezasadeqi.blog.ir/1395/10/20/hashemi خداوند عاقبت همه مان را ختم بخیر کند. و الی الله ترجع الامور ...



منبع : http://firoozefam.blog.ir/1395/10/20/جالب-بود