استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

تندیس گر

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ تندیس گر از بلاگ تندیس گر دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



خاک تو سرشون

درخواست حذف اطلاعات
رفیق ناب:با این اوضاع و احوالی که میبینم کم کم تنها منبع درآمدی که برام میمونه ف ا ح ش گ ی هستمن: فک نکنمرفیق ناب: چطور؟من: این ابزار رو تعداد خیلی زیادی دارن و متاسفانه عرضه هم زیاد شده، اونم از رقیب های گردن کلفت ، اخه تو درب و داغون که همه عمرت کله ات تو کتاب بوده به چه دردشون میخوری؟ میخوای بری از شه های برتراند راسل براشون بگی؟ یا کتابهای مارکز رو براشون بخونی و تفسیر کنی؟ یا معادلات دیفرانسیل با استفاده از شبکه های عصبی و.... براشون حل کنی؟رفیق ناب: راست میگیا، همه عمرمون رو به بط گذروندیم!!! **** خاک بر سر مملکتی که نخبه ها و تحصیل کرده هاش از نامیدی به اینجا برسن، اینی که این جملات رو میگفت ای مکانیک از کبیر داره میگیره**** قطعا نه من و نه رفیق ناب دنبالش نیستیم ولی ببین کار تا چ حد ابه**** دیگه اگرم چیزی درست بشه بدرد نمیخوره اون لجنی که باید به باورها و جوونی ها و زندگیمون زده میشد زده شد**** الان توی جمعی نشستم که یکیش رزیدنت قلب هست یکی دانشجوی ای مکانیک، یکی دانشجوی ای برق کبیر، یکی ای مواد و خودمم ... مهم نیست..الان هممون داریم چرت و پرت میگیم و هر و هر و هر میخندیم تا بلکم عمرمون تموم شه ، این شرایط برامون از مردن بدتره**** همزمان بچه پولدار واحد بغلی (پسر فیریبا خانم که در نبود اونا اینجا براش هتله) در حالی که هنوز پشت آیفون بلند میگه کیههههههههههههههههه!!! و ای واحد رو به جای سطل پشت در واحد میزاره، ش رو آورده ( از همون با عرضه ها) تو دارن بووووووق و صداشون تو اتاق من مثل پخش میشه و ما چند نفر از تعجب دهنمون باز مونده تا شاید پشه ای بیاد بره تو دهنمون. ماشین ل وزش تو پارکینگه و پسر حاج فلانی هم هست (در واقع مالک نصف این مجتمع)!!!اونروزم بلند بلند به اون یکی دوس دخترش میگفت من موندم اینروزا " " درست میخونه که تو داری میری !! تو میرید """بوق"" میشید دختر رو چه به این گ ه خوریا**** میدونم میدونم دارم هذیون میگم فقط میدونم باید بگم همین، هیچ فکری پشت جملاتم نیست**** همه چی آرومه من چقدر خوشحالم، لای لای لای



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1397/05/21/post-456/خاک-تو-سرشون




من بی کلام

درخواست حذف اطلاعات
زندگی را باید عاشقی کردزندگی بی عشق زنده بودن است و بس و فرق بسیار است بین زندگی و زنده بودننفس کشیدن بی عشق فقط دم و بازدمی اجباریستو قلب بی عشق فقط قطعه گوشتی مکانیکی است برای پمپاژ خونو اما من زنده ام، دم و بازدم دارم و قلبم، خونی سرخ را پمپاژ میکنددلم الان یک فنجان چای با بهارنارنج میخواد و یک تکه کیک خوشمزه دستپخت خودم که روی تختم دراز بکشم و کتاب بخونم و اون بک گراندشم یه موسقی بی کلام ...**** حیف که روزه ام و نمیتونم الان....اخ که واقعا دلم هوس کرده ها****هی میخوام کتاب بخونم یادم میفته که تا امتحانات چیزی نمونده و مجبورم درس بخونم وگرنه وجدان دردم قلمبه میشه، در نتیجه نه درس میخونم (حسش نیست) نه کتاب **** خیلی وقته دنبال موسقی بی کلام با حالم ولی...هیچ**** روزهای خیلی سختیه، چقدر خوب که فشارسنجم قبلن اب شد و بعدشم ترکید و الان من یک الی بدون فشارسنجمولی هنوز نفس میکشم**** دیگه خودمم در مقابل وقایع بی کلام شدم



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1397/03/11/post-429/




جای بخیه های مهربونی

درخواست حذف اطلاعات
یه جای بخیه زیر چانه ام دارم یادگار دوران نوجوانی، این یکی استثنا مربوط به شرارتهام نیست، یادگار مهربونیم هست. ارغوان بچه بود شاید 3یا 4 سال دیدم رفته لبه بالکن داشت می افتاد دویدم سمتش بگیرمش پام گیر کرد به لبه در بالکن و پخش زمین شدم. یادمه کف سرامیک بالکن پر از خون شد مغزم ت خورد از شدت ضربه. اما باز بلند شدم رفتم بچه رو بگیرم. الان ارغوان 19 سالش شده. خانم شده، دانشجو شده و مهربون مهربون. ب اومده بود خداحافظی که برگرده برا امتحانات ترمش. مثل همیشه دست کشید زیر چانه ام گفت: میدونی چقدر عاشقتم؟ خندیدم گفتم چقدر؟ گفت اندازه همین جای بخیه که برا همیشه جاش موند و من اون صحنه هیچوقت از جلو چشمم نمیرهبغلش ، خیلی محکم، چقدر بزرگ شده، و چقدر مهربون، مهربون تر از همه. گفتم تو جلو چشمای من اخه کی اینقدر بزرگ شدی؟ منم خیلی عاشقتم، وقتی داشت می رفت یه جمله ای گفت که تا الان هی از خوشحالی بغضم میگیرهگفت جون" کاش همه آدما یه الی با یه ردیف بخیه مهربونی زیر چونشون داشتن تا حتی وقت تنهایی و دلتنگی هم بدونن یکی هست که همه جوره هواشونو داره و دوستشون داره"چقدر کیف ، از قد و بالاش از بزرگ شدنش از خانم شدنش از اینهمه فهمش، چقدر ذوقشو از اینکه همچین فرشته ای دارم منو حالا بیشتر از همیشه عاشق جای بخیه هام شدم



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1397/02/15/post-419/جای-بخیه-های-مهربونی




کابوس ایام نوجوانی

درخواست حذف اطلاعات
امروز معلم پرورشی دوران راهنماییم رو دیدم، بعد از اینهمه سال شناختمش با وجود اینکه خیلی پیر شده بود. هنوزم پر از خشمم ازش. فکر می فراموش اما انگار نه..بیجاره نسل ما، نسل همه چیز ممنوعه بودیم، کیفمون رو میگشتن مبادا چیزی توش باشه یه وقت به بهشت رفتنمون به خطر بیفته. یه پا کلیدی داشتم روش شکل یه چشم کشیده بود اونطرفشم اول اسمم به لاتین. پسر م برام یده بود، ( ته خلافمون بود اونموقع ها) یادمه تو حیاط خونه مادربزرگم اومد سمتم یه چیزی تو مشتش گرفته بود دستش رو گرفت جلوم گفت بیا الی این مال تویه، گذاشت تو دستم و فرار کرد و رفت. اون موقع ها نمیفهمیدم یعنی چی؟ بعدا که فسیل شدم، فهمیدم انگار بدبخت دوستم داشته اون وقتا،چی بگم! همینقدر که بیشتر نمیفهمیدیم. اما اونموقع ها تو مدارس این چیزا خیلی خلاف بود، ع چشم؟؟؟ استغفرالله... حرف انگلیسی ... پناه بر خدا... اما من اونروز نمیدونم چرا گذاشته بودم تو کیفم، هیچ یادم نیست چرا، ازم گرفتن تو مدرسه اما چون همیشه بچه خوبه و شاگرد اول بودم و تازه دختر اقای فلانی هم بودم یکم چشم غره بهم رفتن بهم پس دادن گفتن دیگه نیارش منم گفتم چشم و تموم شد. اما وسط کلاس معلم پرورشیه اومد صدام زد گفت با کیفت بیا، هم نسلای من میدونن که این ح انگار ابلاغ حکم و داشت. رفتم، دست کرد تو کیفم برش داشت انداختش زیر پاش لهش کرد، اخه شیشه ای بود. یادمه کلی هم سرکوفتم زد و بد و بیراه گفت که تهش به جهنم ختم میشد. اما نمیشنیدم هیچی، بغض کرده بودم انگار یه چیزی تو وجودم د شد. خیلی دردناک بود. همونجا خیلی چیزا تو ذهنم ش ت. معلم پرورشی، مدرسه، بهشت ..امروز تا دیدمش یادم اومد، خیلی کلنجار رفتم با خودم که نرم جلو، اما نتونستم سلام خانم... گفت سلام، گفتم شناختین؟ گفت نه، گفتم من الی... هستم، گفت سلام دخترم عزیزم... چه خانم شدی ماشالا، کجایی و..... هیچی نگفتم فقط نگاش می حس می هنوز میترسم ازش فقط اون صحنه و اون صداش ش تن و له شدن تو ذهنم بود. دیدم هی داره میگه دخترم خوبی؟؟؟ منم گفتم نه! از روزی که اون پاکلیدی منو زیر پاهاتون اونطوری له کردین و اونهمه سرکوفت زدین دیگه خوب نیستم. هنوزم شبها با ترس از عذاب الهی و اینکه به خاطر ع یه چشم ببرنم جهنم خوابم نمیبره، راستی هنوز شبها کابوس میبینم کابوس جهنم کابوس گناه کابوس...راستی من از ترس جهنم و گناه و تو و... هیچوقت نتونستم عاشق بشم هیچوقت نتونستم، هم نسلای من از ترس تو و احساس گناهی که تو مغزمون کردی یه مشت بدبخت ترسو ماشینی بار اومدن، هممون ادمهایی شدیم با احساس های سرکوب شده و پر از عقده های دوران نوجوانی و جوانی....گناه این با کیه؟منتظر جوابش نشدم برگشتم سوار ماشین شدم و رفتم بدون اینکه تو ایینه رو نگاه کنم، انگار امشب آرومترم



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1396/12/05/post-397/کابوس-ایام-نوجوانی




عقل، دل، بابا آدم، ننه حوا

درخواست حذف اطلاعات
هیچوقت نتونستم بر سر جدال بین عقل و دل به نتیجه برسم و توازن برقرار کنم، این جدال نتیجه نداره، برنده هم نداره متاسفانه یه بازی دو سر باخت و دردناکه.انتخاب عقلانی یک عمر حسرت رو به دلت میزاره و تبدیلت میکنه به یک ماشین کوکی و متحرک که فقط راه میره و احمقانه لبخند میزنه. و انتخاب دل هم... اینقدر مصیبت داره که... روزی هزار بار باید بابتش جون بدی و بسوزی و خا تر بشی و مثل مار به خودت بپیچی و دم نزنی، سرکوفت بخوری، روزی صدبار غرورت له بشه و زیر پا بیفته و لگد مال بشه. بازی کثیفیه خیلی مز فه، خدایا نمیدونم این قصه و داستانهایی که از سیب و گندم و بابا آدم و ننه حوا میگن درسته یا نه.. ولی وجدانا اگر درست باشه خیلی بی انصافیه ها... خورد و خوراکش مال یکی دیگه بوده الان جیز جیزش شده برا ما؟؟؟ حالا اونا یه چیزی خوردن باید میگرفتی از بهشت پرتشون میکردی بیرون؟ واقعا مجازاتش اینه؟ از همون تبعید اجدادمون تا الان ببین اینهمه توبیخ و مجازات شد این نسل ابوالبشر ولی آدم نشد که نشد! الان واقعا میخوای همینطوری ادامه بدی؟ واقعا چیزی عوض نمیشه ها..خداجان، ای جان جانان، اگر میشه ماهارو برگردون بهشت من قول میدم دیگه هیچی تناول نکنیم. و حورالعین و قلما و ازین وعده وعیدها هم خیلی از اول جدی نگرفتم (واقعا رو جاذبه های گردشگری این بهشت موعود زیاد کراش ندارم) جسارتا اینا همینجا هم هست که لطف کردین و انداختینش توی لیست سیاه. فقط یه جایی باشه که ازین وضعیت مز ف و ...نجات پیدا کنیم کافیه.جسارتا در آن سرزمین موعود، هم عقل و هم دل رو یکجا مرخص کنید . کمال تشکر رو دارم



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1396/11/23/post-393/عقل،-دل،-بابا-آدم،-ننه-حوا




رفیق نابغه

درخواست حذف اطلاعات
رفیق ناب: الی این سرماخوردگی کوفتی داره نابودم میکنه به نظرت خوب میشم؟من: نه، تو کلا خوب نمیشی، حالا این مرضت هم خوب بشه صدتا مرض دیگه داری که اصلن قابل درمان نیسترفیق ناب: مریضم داغونم یعنی له لهههه لهاااا ، حال ندارم، یه چند تا ناب طلبتمن: باشه، یادداشت میکنمرفیق ناب: میگما هر چی رفتم که خوب نشدم، بیام شیراز بریم پیش اون دوستت بودا....من: به خدا تو خیلی حیفی یک نفر باشی، کلا تو رو باید کوبید چندتا نابغه از توش بیرون آورد، اصلن تو خود نبوغی با ذکر مثالرفیق ناب: چروووو؟ چته خووو؟ چی گفتم مگه؟من: ...اون پزشک نیست، دامپزشکه!رفیق ناب: راس میگی؟ ولی عجیب اون سری داروهاش رو من جواب دادمن: خب بالا ه تو حوزه تخصصیش هستی دیگهبووووووووووووووووووووووووق



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1396/11/03/post-391/




مرتیکه کفتار هیزززز

درخواست حذف اطلاعات
هر چی نظر در مورد "ز" داشتم کاملا درست بود، ازش بدم میاد با شدت بیشترحالم بد میشه از اون اراجیفای مز فی که میگه از اون نگاههای هیز و هرزش از اون نوع خنده های چندشش و اینکه وقت و بی وقت میخواد آدم رو به هر بهانه ای بکشه تو دفترشیعنی باید دوباره باهاش درگیر شم؟ یعنی نمیفهمه یه نفر تو جایگاه اون (حالا هر جایگاهی) هیچوقت نباید در مورد تیپ و قیافه یه خانم اینقدر با وضوح اظهار نظر کنه؟ یعنی نمیدونه یکم باید شرم و حیا داشته باشه و به بهانه نوشتن یه معادله در پیت مس ه دختره رو نبره جلوی کلاس پای تابلو و هی ور اندازش کنه! یعنی نمیدونه؟والا فک نکنم رفتن پای تابلو اصلن جایی داشته باشه، پای تابلو بردن فک کنم ویژه مدارس ابت باشه. نمیتونم اصلن فکر مثبت م. حالم بده، این داره بدترش میکنه، غروب پنجشنبه که سگ تو نیست کلاس رو کش بدی بگی کارتون دارم بیاید اتاقم درحالی که هیشکی نیست بعد وایسی شر و ور ببافی و هی .... میبینه دارم تحملش میکنم میبینه دارم عصبانی میشم. من رو میشناسه میدونه تحت هیچ شرایطی تو خط اون نیستم میدونه هر آن ممکنه رو روی سرش اب کنم. میدونه ممکنه جنگ راه بندازم حتی اگر منجر به ا اجم بشه، باز داره جون میکنه مرتیکه احمق.از ماست که برماست. وقتی خیلی از ای من بهش اهمیت میدن و باهاش.... وقتی اینطوری به این مریضای بها میدن همین میشه اونوقت امثال من به تعبیر استااااااد میشیم " دختر جوان زیبای اخمووووو و سختگیر که داره دنیا رو به کاااااام خودش و بقیه تلخ میکنه" چرا؟ چون من حاضر نیستم بپر تو بغل ایشون و با استقبال حرفای شنیع خاک برسریش رو گوش کنم و هر هر بخندم و بعضا کامی هم از هم ببریم!!خاک تو سر من که بخوام با امثال این هرزه نکبت بو گندوی متعفن باشمخاک تو سر من که امثال این کفتار وحشی که تنها عضو فعال بدنش .... هست بخواد از قیافه و شخصیتم تعریف کنه! باید برم خودمو زنده زنده بسوزونممیدونستم با این کفتار راه سختی دارم اما فک بهتر شده و نه به این زودی...حالا من موندم با ....خدایاااا نمیخوای یه تجدید نظری ی؟ هنوز هم آدمات اشرف مخلوقاتن؟



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1396/07/29/post-354/مرتیکه-کفتار-هیزززز




فصل او

درخواست حذف اطلاعات
اما بی "او" پاییز فصل دیگریست بدون خنده های مست او، بدون لمس دستان نازک و کوچکشبدون نگاه شیطنت آمیز و عطر تنشپاییز هم بدون او پاییز نیست، اگر باد خزان در من گیسوان مواجش نپیچدپاییز دیگر فصل رنگها نیست، پاییز فصل مرگ است وقتی بدون او در این شهر قدم میزند، این شهر آرامگاه ابدی ست و باد، دستان ویرانگر و سرد غسالی است که تنی را کفن میکند.



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1396/07/17/post-352/فصل-او




خیانت یا جنایت؟؟؟؟

درخواست حذف اطلاعات
" من بی تو و با خاطراتت چه کنم؟"من ماندم و خاطراتت، من ماندم و جای زخمهایی که خودخواسته بر روحم گذاشتیآن روزها با تنی لرزان با اشکهای روان بدون تو، بر من چه گذشت؟آن روزها با آنهمه سوالهای بی جواب با آن زخمهای جانکاه زیر بار ظلم و جور پنهان، زیر هجمه های دروغ و ریا زیر بار قضاوتهای ناحق و تیرهایی که از هر سو به سمتم روانه شد، بر من چه گذشت؟نمیدانم اینها را دیدی؟ نمیدانم چیزی شنیدی؟ شاید ندیدی؟ شاید نشنیدی؟ اگر دیدی و شنیدی و هیچ نگفتی که خیانت کردی، اگر ندیدی و نشنیدی...که جنایت کردیمن مانده ام بین خیانت و جنایت تونمیدانم به کدامین گناه تو را نبخشم؟ خیانت یا جنایت؟برای نبخشیدنت ابتدا باید خودم را مجازات کنمو شاید اکنون زمان مجازات خودم باشد



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1396/05/23/post-334/خیانت-یا-جنایت؟؟؟؟




بیماری ناشناخته دیگر آزاری با روشهای نوین

درخواست حذف اطلاعات
عده ای کثیر، با یک نوع بیماری ناشناخته روانی وجود دارن که اگر ببینن یکی یک روز حالش خوبه داره میخنده و در ظاهر خوش میگذرونه تمام تلاش و قواشون رو جمع میکنن تا بزنن طرف رو بتر ن طوریکه تیکه هاش رو نشه اصلن جمع کرد! اغلب هم در جهت ت یب موفقن! راههای رسیدن به مقصود شامل: 1- زیر آب زنی به هر روش نوینی 2- بدگویی و از چشم انداختن طرف 3- فضولی در زندگی شخصیش طوری که اینقدر بگردن تا احیانا یک مورد نیمه منفی پیدا کنن و همون رو ن توی بوق و کرنا (تو این مورد ید طولایی دارن) به عبارت بازی با آبروی آدمها برا خیلی ها تبدیل به وظیفه شده 4- اگر در موارد قبلی نتونستن خوب عمل کنن... خب اصلن نگرانی نداره که... اینقدر با حسرت و تنگ نظری به زندگی اون بدبختی که هیچی از درونش نمیدونن نگاه میکنن و اه میکشن که صد در صد سقف آسمون رو سرش پایین میاد و طوری نابود میشه که خود مذکورشون باید براش دلسوزی کنن***موارد بسیاری دیدم که طرف از عدم موفقیت، ش ت و احیانا اب شدن زندگی دیگری طوری مشعوف شده که اگر تمام موفقیتها و زیبایی های دنیا رو هم بهش میدادن به این درجه نمیرسید***آرامش عده ای در گرو عدم آرامش دیگریست***ناسازگاری عجیبی با این جمع کثیر دارم طوریکه بدون حرف محفلشون رو ترک میکنم و قطعا خودم شامل تمام موارد ذکر شده 1 تا4 میشم اما جدیدا به لنگه جوراب بو گندو و کهنه داداش کوچیکمم حسابشون نمیکنم، اما دلیل نمیشه که ضربات سهمگینی ازشون نخورم.*** اونیکه میخنده درد داره فقط ماسک زده اتفاقا دردش خیلیه نمیتونه بریزه بیرون یا صبرش خیلی زیاده، اینا رو اذیت نکنین اینا رو هر چی هم اذیت کنین نمیشن مثل شما روانی...*** یکی از حالات نمود بیماریشون هم اینه که اگر اشتباها یکی باهاشون درد و دل کنه....1- تمام تلاششون رو در جهت ارائه راه حل های صد من یه غاز میدن (نمیدونن گاهی فقط باید گوش کرد، اگر ی کمک بخواد یا راه حل ، خودش میگه، اسمش با درد و دل فرق داره) 2- تمام تلاششون رو در جهت اثبات اینکه " این که چیزی نیست من بدترش رو داشتم" میکنن حتی اگر طرف تو چرخ گوشت له شده باشه 3- حتما در فاصله ای نه چندان دور همین درد و دل رو میکنن تو چشم طرفنتیجه اخلاقی: تنها بودن اینروزا خیلی بهتره و همه بدن و فقط من خوبم و....همین دیگه خسته نباشممن الله توفیق



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1396/05/03/post-327/




حکایت مار و دخمل خجسته

درخواست حذف اطلاعات
ما خانوادگی سرخوش و خجسته ایم، کلا این صفت موروثیه!دختر خالم زنگ زده با خنده وقهقهه میگه: میگمااا خونه لیلا اینا (خواهرش ، اون یکی دخمل ) مار پیدا شده. میگم ماااار؟؟؟؟ میگه : هاا مار. گویا دخمل داشته با آبجیش پشت تلفن قصه میگفته در حالیکه رو تخت ولو شده بوده. هی میبینه یه چیزی رو دستشه فک میکنه سیم تلفنه میگیره میندازه اونور بعد میبینه این سیم سیاه تلفن ول کن نیست دوباره میاد رو دستش، ا سر که عصبانی سیم تلفن فرضی رو پرت میکنه اونور و میبینه دوباره رو دستشه، تازه دوگوله مبارکش کار میکنه که اصلا این تلفن بی سیم هست و سیم نداره! بعد ظاهرا بعد از بیست و چند ساعت ت ی به کله مبارکش میده و میبینه بله.... یک فروند مار سیاه رنگ از نوع f1400000 زل زل داره نیگاش میکنه. اینم آنچنان جیغ بنفشی میکشه و با سرعت فرا نور خودش رو پرت میکنه کف سالن که ماره از ترس تو هفتصد تا سولاااخ قایم میشه ....بماند که چه مرثیه ها خونده شده این وسط. خلاصه ماره بینوا از ترس غیب میشه شوهر بدبخت دخمل هم هر چی میگردن مار نبوده و زنگ میزنن آتش نشانی میاد با مشقات فراوان مار رو پیدا میکنه. ظاهرا مار بسی طویل و عریض و سیاه و خفن ... بوده*** میگن ماره از دست دخمل خودشو تسلیم آتش نشانی کرده*** موندم این دخمل دو ساعت داشته دم مار بینوا رو میگرفته تاب میداده و پرت میکرده فکر میکرده سیم هست بعد این مرثیه سرایی بع برا چی بوده؟*** والا ماره خیلی هم با شخصیت و آقااا بوده اینهمه آزارش داده و هیچ کاریشم نداشته*** حالا دخمل و مار این وسط یه نقشی داشتن من موندم شوهر بی نوای دختر خالم چه تقصیری این وسط داشته که یه ریز از زمان کشف مار تا الان داره تو گوشش جیغ میکشه که اگر مار اومده تو خونه (خونه نوساز با در و پنجره های توری وسط شهر!!!)تقصیر تویه! منابع معتبر میگن شوهرش هنوز تو افق محوه



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1396/03/31/post-317/حکایت-مار-و-دخمل-خاله-خجسته




اندر احوالات هفته انتهایی سال

درخواست حذف اطلاعات
1- اوضاع به شدت پیچیده و بهم ریخته هست خیلی بسیار بدتر از پارسال اما خداروشکر به درجه ای از عرفان در زمینه پوست کلفتی رسیدم که میتونم وسط همش تخمه بخورم و تف کنم کف زمین! 2- یارو امروز پشت چراغ قرمز انچنان دستش رو گذاشته رو بوق که همه هاج و واج شدن! اخه برادر من چراغ قرمزه، کاری هم از دست ی بر نمیاد. دلم میخواست برم پایین بهش بگم چراغ قرمز قانون محسوب میشه نه پیشنهاد!! پس چاره ای جز توقف نداری 3-ترافیک توی سطح شهر واقعا کلافه کنندست 4- فصل بهار از نظر من فوق العاده ل کننده و بی مزه و .. هست و تنها خاصیتش برای من، خمیازه کشیدن و کلافه بودن هست (نظر کاملا شخصیه. میدونم خیلیها عاشق بهارن و من اصلا درکشون نمیکنم که چرا؟؟؟ همونطوری که اونا حس من رو نسبت به این فصل درک نمیکنن اما قطعا نظر هر دو گروه محترمه!!!) 5- کلا از بچگی میونه خوبی با نوروز نداشتم و اکثرا توش مریضی و اعصاب خوردی و...داشتم. اما از اونجایی که این سال 95 سال نود و رنج بود و اندازه کافی احوالاتمون رو مورد عنایت قرار داد دیگه همچین آب دیده شدم که نوروز هم به پنبه حساب نمیکنم. اصن بزار بیاد ببینم حرف حسابش چیه؟؟؟(البته دلیل بد اومدنم از نوروز خاطراااات تلخ و مریضی و این شر و ورهای نیست، اتفاقا برع چون ازش بدم میاد معمولا مریض میشدم یا اعصابم له میشد) 6-گستاخی و بی ادبی و بی تربیتی و.... چند نفر بدجور رفته داخل مغز مبارکم و هر چی هم هیچی نمیگم هی دارن بدتر میکنن. باشد که صبر عظیم و جلیل من هم ته بکشد و....من الله توفیق 7-بنده خدا میدونه سنسور دروغ ی من ورژن 2020 هستا باز هم ممارست عجیبی داره که دروغ بگه اونم از نوع بسیار تابلووو.خب اینقدر دروغ بگو تا غده پانکراست بپیچه به راست بره تو معدت و بعد از کش و قوسهای فراوان در روده، از حلقت!!! بیاد بیرون (حلق بعضیها به رودشون منتهی میشه!) ادامه دارد....



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1395/12/22/post-286/اندر-احوالات-هفته-انتهایی-سال




حماسه ای دیگر

درخواست حذف اطلاعات
زمانی که ماها میرفتیم مدرسه خیلی نسبت به الان اوضاع خز و خیل بود (دهه شصتی های معروف دقیقا میفهمن چی میگم) سر ظهر که دبیرستان دخترونه تعطیل میشد پسرای لات میومدن مثلا متلک بگن، حالا اوج شاخ بازی و خلاقیتشون هم این وسط چی بود؟؟ که اگر خیلی باحال و زرنگ بودن با موتور بیان جلو دبیرستان دختروونه تک چرخ بزنن. از اونجایی هم که اون موقع ها شلوارچین دار مد بود یعنی اوضاعی میشدا. باد میفتاد تو شلواراشون انگار که بورونکا(شخصیت خبیثه کارتن چوبین) رو موتور داره میره. که گاهی هم در حین عملیات آکروباتیک تک چرخ زدن زارت موتورشون از زیر پاشون در میرفت و ولووو میشدن اون کف و  بعضا هم مشاهده میشد که خشتکشون هم میشه (اینو من ندیدم در حد شنیده هاست ). خلاصه اینا اوج شاخ بازیشون بود. اون پسرایی هم که بچه دبیرستانی بودن که کتاب به دست و کله های کچل!!! فوق فوقش پشت سر دخترا راه میفتادن (تمام شجاعتشونم در حد 37 ثانیه تعقیب و گریز بود) و هی میگفتن فیس فیس فییسسسسس  دخترا هم (البته اونایی که گنا ار و ملحد و کافر و اکثرا بچه تنبل بودن) هی عشوه شتری میرفتن و میگفتن ایشششش مزاحم نشوووو اگر یه بار دیگه مزاحم بشی میرم به خانوممون (مدیرمون) میگم بیاد به آقاتون (مدیرتون) بگه هااااا. خلاصه ته تهش به همین فیسسس فیسسس و ایش ایشششش ختم میشد.  حالا امروز دم عابر بانک وایسادم یه پسر بچه خیلی سن داشت 15-16 (سیبیلاش فک کنم تازه جوونه زده بود) داشت بلند بلند پشت تلفن با نمیدونم کی حرف میزد و میگفت: "خب به جای آبغوره گرفتن برو چک بی بی ب ببین چه خبره" ***البته اون فیس و فیس و ایش ایش در زمان خودش در حد همین چک بی بی بوده ها نباید دست کم گرفته بشه من الله توفیق



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1395/12/16/post-282/حماسه-ای-دیگر




هنر حرف نزدن

درخواست حذف اطلاعات
کاش گاهی خودمون رو جای ادمهای دیگه بگذاریم و  جای اونا فکر نکنیم جای اونا تصمیم نگیریم و نظر ندیم یاد گرفتیم تا یکی حرف زد بپریم و مقام خ به خودمون بگیریم و قضاوتش کنیم و بگیم حتما حقت بوده حتما یه کاری کردی حتما..... ا ش پیشنهاد بدیم اگر نمیتونیم شنونده خوبی باشیم و درد دل ی رو گوش کنیم لااقل یاد بگیریم دهان مبار رو ببندیم و اینقدر درفشانی نکنیم بنده خ اعتماد کرده توی جمع دوستانه داره از مشکلات زندگیش میگه (قطعا اشتباه میکنه اینروزا ادما نسیه می ن و نقد میفروشن به خودت) از زندگی آشفتش از مشکلاتش با شوهرش.  خلاصه یکی یکی همه دارن میرن منبر و نصیحتش میکنن که خودت اشتباه کردی  یکی میگه لابد خودت بهش رو دادی و از این مز فات. یکی دیگه میفرماید حتما حواست به زندگیت نبوده یکی میگه خب عزیزم بهت گفتم بیا برو بوتا کن!!! اینقده که چین و چروک تو صورتت افتاده!!! اون یکی میگه بسکه از اولش این شوهرت ادم لجن و .....وهیز و.... بود. خلاصه که حس مستفیزش . اخه کی می خوایم یاد بگیریم یکی که درد دل میکنه ما حق نداریم طرفش رو به بکشیم. حتی اگر بد هم باشه ا ش براش عزیزه حتی اگر از هم طلاق هم بگیرن باز هم ما حق بد و بیراه گفتن و قضاوت نداریم اگر نمیتونیم یار خاطر ی باشیم لااقل بار خاطر نباشیم حرف زدن رو همه بلدن مهم هنر حرف نزدن هست که کاش بتونیم یاد بگیریم



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1395/12/04/post-276/هنر-حرف-نزدن




زمان دروغ بزرگی بیش نیست

درخواست حذف اطلاعات
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست                                                          تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی… گذشته و حوادثش رو مرور میکنم با همه بالا و پایین هاش. منظورم از گذشته از کودکی هست تا الان. تا همین چند لحظه پیش. همه چیز مثل سینمایی از جلو چشمام رد میشه. همه آدمها با همه نقشهاشون. بعضیها هنوز هستن بعضی ها رفتن و بعضی ها به گوشه ای خزیدن. شیرینی ها جای خود رو دارن اما امان از تلخیها که بیشتر بودن.به بعضیهاشون میخندم. اما ... اما ... امان از اونهایی که هنوز هم درد دارن و ادم رو میسوزونن. امان از بعضی از آدمها که با هیچ پاک کنی نمیشه پاکشون کرد و یادآوری خاطراتشون از زجر و شکنجه هم بدتره. خاطراتی که ناخودآگاه و با یک تلنگر میاد سراغت حتی اگر سالیان سال ازش گذشته باشه. فرق نمیکنه که کودک بودی یا نوجوان یا خاطره ای همین چند ساعت قبل.  خاطرات جگرسوز همیشه جگرسوزن و زمان هرگز یامش نمیده. 



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1395/09/23/post-260/




اگر من جای او بودم؟؟؟؟....

درخواست حذف اطلاعات
روی تختم دراز کشیدم و به "ماذر جونز" فکر میکنم. نمیدونم چرا کتاب خاطراتش و اون شخصیت و مبارزاتش برای طبقات کارگری اومده تو فکرم و عجیب دارم با قدرت تخیل بالام توی ذهنم یک سینمایی ازش می سازم. چقدر همیشه این شخصیت رو دوست داشتم. سماجتش پیگیریش و تلاشش تا اینکه رسید به هدفش. از زندانی شدن توی اون گنداب و اون موش های گنده تا... عاشق اون جملاتش به فرماندار هستم که میگه اگر واشنگتن و لینکلن هم به نصایح شما گوش کرده بودن الان ما مستعمره انگلیس بودیم و برده داری هم لغو نشده بود  پس منم نصیحتت رو گوش نمیکنم و بر نمیگردم (این قسمت از کتاب همیشه تو ذهنمه).  گاهی فکر می اگر من اون زمان جای اون بودم چیکار می ؟ سوال سختیه! اگر بخوام خالصانه جواب بدم سخته چون نمیدونم اونهمه پشتکار داشتم یا نه؟ اونهمه سختی و زندان و مرارت... حداقل میدونم تا یکجاهایی رو حتما میتونستم بقیش رو خیلی سخته ادم باید توی شرایط قرار بگیره. اما میدونم همیشه عاشق مبارزه بودم. گاهی هم با خودم میگم همون بهتر که نبودم چون شاید اون موقع تو اون شرایط می ترسیدم و جا میزدم. شعار دادن اونم بیرون گود کار راحتیه. ***گاهی حرف گوش ن هم چیز خوبیه ها (منکه اصلا تجربش رو ندارم ) *** مبارزه کار سختیه اما وقتی به نتیجه میرسه اینقدر خوشمزست که تمام اون سختی ها فراموش میشه حتی تمام دفعاتی که باختی و ناامید شدی  *** برای "ماذر" شدن قبل از هرچیز باید ادم توی رفتار خودش تجدید نظر کنه و ببینه کجاهای کار خودش غلطه. مثل اون شدن صبوری و گذشت و اعتقاد راسخ و صد البته صد گز زبون دراز میخواد ( خ ش این مورد رو در حد 50 گز دارم )



منبع : http://elhamsculptor.blogsky.com/1395/10/30/post-269/اگر-من-جای-او-بودم؟؟؟؟-