استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

جرعه جرعه جآن

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ جرعه جرعه جآن از بلاگ جرعه جرعه جآن دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



با رویکرد فلسفی

درخواست حذف اطلاعات
سلاااام به اهل سکوت های در رفت و آمد :) ِ جالب با رویکرد فلسفی چیزی در نظر دارید؟ یه چیزی توی مایه های «وزنه های بی وزن»



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/08/17/فیلم-با-رویکرد-فلسفی




شاید بعدها تجربه اش

درخواست حذف اطلاعات
دخترک سرش را بالا گرفت، شاخه درخت توت درست بالای سرش پر از توت های آب دار و شیرین بود، دور تنه درخت چرخی زد. پیر زن همسایه از پشت پنجره به حیاط سرک کشید، دخترک را در حالی دید که در تقلای گرفتن پایین ترین شاخه درخت توت گاهی بر روی پنجه می ایستد و گاهی جست می زند... می خندد به مصر بودن دخترک، فکر می کند: "دست کم یک متر از نوک انگشتش تا آن شاخه فاصله است، آ چه امیدی دارد" غرق در خیال می شود، یاد شیطنت های خودش می افتد وقتی بابا به ستوه می آمد و فریاد می زد «ماریا کجایی پدرسوخته؟» دستی به پوست چروکیده اش کشید و تمام تلخی های روزگارش را لای چال های عمیق لپ هایش جا داد، باز هم لبخندی زد و با نگاه به جست و خیز های دخترک به یادآوردن خاطراتش دل خوش کرد.
"boshra_p" 21 آبان 97
+شاید وقتی خودم پیر شدم :)
پ.ن: از کانالم کپی eintaghaf



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/08/21/شاید-بعدها-تجربه-اش-کردم




فقط یکبااااار

درخواست حذف اطلاعات
بعضی اتفاقا فقط یکبار میوفته، فقط یکبار، فقط یکباااااااار...
فقط یکبار س. ن از ایران میره فقط یکبار عروسی س. الف میشه فقط یکبار با ثبت نام فوق العاده با نمره کامل تربیت مربی یه چیزی قبول میشی فقط یکبار... لعنت به شرایط مز فی که به خاطرش خیلی از این «فقط یکبار» ها رو از دست دادم!

عصبانی طور :(




منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/08/22/فقط-یکبااااار




اولین باری که مُردم

درخواست حذف اطلاعات
اهالی یک ساعت قبل خونه رو ترک کرده بودند. ده روز مونده بود به کنکور سراسری، دفترچه کنکور 89 جلوم بود و داشتم تست می زدم. تستِ چند تا از درس ها تموم شده بود و حس خسته بودم، ساعت رو یه گوشه یادداشت و دراز کشیدم. فقط چند ثانیه گذشته بود که با فشاری شبیه فشرده شدن انگور یاقوتی، به سرعت چیزی از پاهام تا گلوم خارج شد و با همون سرعت به سمت سقف اتاق بالا رفت. تنها چیزی که اون لحظه می دیدم خودم بودم که کف اتاق دراز کشیده بودم. همینطور با سرعت از سقف هم گذشت و هنوز خودم رو می دیدم. همه چیز رو تموم شده فرض ... تنها فکری که با تمام حس رضایت به مرگ و نا امیدی از زنده شدن دوباره، لحظه ای از ذهنم گذشت این بود که: "تموم شد؟ پس کنکور چی؟ آرزوهام چی؟" اونی که رفته بود بالا، بلافاصله با سرعتی چند برابر، به جسمم فرود اومد، اونقدر سنگین بود که ناخودآگاه به ح نشسته دراومدم. نفس می زدم، چند تا سیلی هم به خودم زدم که تا جلو آیینه برسم جاش هنوز روی صورتم سرخ بود، باورم نمی شد زنده ام ولی از مرگ هم نترسیدم، راضی بودم به رفتن، حس سبکی داشت. ساعت رو نگاه هنوز دو دقیقه هم نگذشته بود.
دارم بهش فکر می کنم، اون روزها اولین قدم هام رو برداشته بودم، اولین نفس های بهاری عمرم بود...اولین ها همیشه برای آدم شیرین اند و دست کشیدن ازش خیلی ناگواره، اما چیزی هست که نمی تونم از گفتنش بگذرم، خواسته ای که اون لحظه منو برگردوند در رابطه با آینده بود و آررزوهاش نه ترس از گذشته...
گذشته ی نه چندان روشنم در نظرم نیومد اصلا برای مرگ تردید هم نداشتم و پذیرفتمش و آناً همون لحظه ی رضایت بود که برگشتم! این برای من نشونه بزرگیه به وسعت تمام عمرم. داشتم فکر می ، لحظه ای که راضی به مرگ شدم و آرزوها رو رها ، به زندگی برگشتم. دقیق تر که کنکاش می کنم، می بینم توی زندگی فعلیمون هم موقعیت هایی هست که در ظاهر، محرومیت از چیزی دیگر رو در پی داره و وقتی برای موندن در اون موقعیت تسلیم و راضی میشیم، آناً محرومیتِ از اون چیزهای دیگه هم برامون رفع میشه. از جهت دیگه که بهش فکر می کنم باز می بینم وقتی خودم رو درگیرِ رسیدن به آرزوهایی می کنم که جایگاه من نیستند، انگار دارم فرصت رسیدن به جایگاهی که اتفاقا مال من هستند رو از بین می برم. پس حتما خودم خواستم که بمونم و توی این دنیا بجنگم (و خواست خدا هم بهش تعلق گرفت) چون خدا نموندن رو هم بهم نشون داد و برای چند لحظه راهشو برام باز کرد.
واقعا همینه؟ شما هم این فکر رو می کنید؟


پ.ن1: مرگ برای من استحاله ای بیش نبود، اما حال خوب سال های بعدش رو مدیونشم، تغییرات روحی، عقیدتی و شاید حتی مذهبی و دینی... پ.ن 2: هنوز خودم رو یک مسلمون به معنی واقعی نمی دونم یعنی هنوز نتونستم به کمال دست پیدا کنم اما نا امید هم نیستم. پ.ن 3: زیر بارون قدم زدم، تایپ و عاقبت بخیری خواستم برای همهمون. پ.ن 4: پیش خودمون بمونه نمی دونم هنوز عاقبت بخیری یعنی چی، ولی می گفت همه دعاهای خوب که جمع بشن، میشه عاقبت بخیری :) پ.ن 5: اولین باری که مُردم، معلوم نیست دفعات دیگه ای هم در پی داشته باشه یا نه اما خیلی دوست داشتنی بود. پ.ن 6: اگر می دونستی که چقدر مرگ شیرینه هیچ وقت بابت آرزو ش بهم سیلی نمی زدی وسط اون همه آدم.این نیز بگذشت!

24 آبان 97 ساعت 2 بامداد



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/08/24/اولین-باری-که-مردم




به امید خدا اینم شد یه تجربه :)

درخواست حذف اطلاعات
همیشه وقتی به گذشته ام نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که به لطف خدا در تمام مدتی که زنده بودم تا حالا برای هیچ تصمیم و انتخ پشیمون نشدم و در تمام انتخاب های زندگیم، هوشیارانه و با وسواسِ کافی اقدام و الان این رو به واقع باز هم به لطف خدا برای خودم یک افتخار میدونم چون مطمئنم این نگرش ام درباره خودم از روی غرور و خود کامل بینی مفرط نبوده و معتقدم «در همه تصمیم و انتخاب های زندگیم یا پیروز بودم یا برام تجربه شده ولی ش ت نخوردم»... (یه نفس باید بخونید تا به عمق واقعه پی ببرید :) ) اما دو جا از انتخاب های زندگیم به وضوح کامل میتونم بگم اگرچه (در ظاهر) اشتباه اما اولیش تجربه بود (پس براش ابداٌ ناراحت نیستم) و دومیش هم حماقت (خودم میدونم چرا) بود و هم تجربه (برای اینکه فهمیدم واسه هر ی دلسوزی نکنم، مهربونی به ج ندم و فقط از دور (خیلی دور) برای پیشرفتشون گاهی ذوق کنم و به خودشونم نگم و تنها خودم لذت ببرم ) ...و مطمئنم به یاری خدا تنها اشتباه زندگیم خواهد بود... و السلام.

پ.ن1: از وجدانم به وجدانت خطاب میکنم پس لازم نیست خیلی در گیر و بندِ احترامات لفظی باشم، فقط خواستم بگم خیلی ممنون که باعث شدی این تجربه رو ب کنم، واقعا ممنون. اونقدر برام مهم بود این تجربه که 19 ساعت، عمیق به زوایاش فکر ، هرچند که خواستم با خوبی جبران کنم اما خودت نخواستی و البته مختار بودی...بگذریم، در آ این از من به تو یادگاری: «هیچ وقت در رابطه با هیچ احدی پل های پشت سرت رو اب نکن، دنیا کوچیکه و ممکنه یه روز بخوای خودت از روی همون پلی رد بشی که ابش کردی» پ.ن2: فقط خودم و خودت میفهمیم چی میگم پس خیالی نیست. شاهدمم داداش رسولمه که میدونه چقدر بالا پایین شدم و اخماشو تحمل تا این تجربه رو هضم کنم و به قول خودش فقط برادر برادر نگم و سعی کنم شبیه اش بشم :)

عاقبت بخیری نصیب همهمون ان شاء الله :)
12 بامداد 2 آذر 97



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/09/02/به-امید-خدا-اینم-شد-یه-تجربه




یه جوری کتاب و مقاله و پایان نامه بنویس که ملت بفهمن چی میگی

درخواست حذف اطلاعات
بعضی چیزها رو اینقدر بد ترجمه میکنند که باید حتما برگردونی به زبان اصلیش تا بفهمی چی میگه. ولی امان از اون چیزهایی که اینقدر بد به فارسی مینویسند، دقیقا نمیدونی چکار کنی بفهمی چی میگه! مثلا بفرستی به ویراستار؟! این موقع شب از کجا گیر بیاری؟



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/09/05/خدا شفاتون بده




از کلمات بهینه استفاده کنیم 1

درخواست حذف اطلاعات
وقتی میرم داخل مترو، به وضوح می بینم که حرمت، شرافت و انرژی بعضی کلمات چقدر وقیحانه نادیده گرفته میشه یا حتی زیر پا گذاشته میشه. کلماتی مثلِ «خانومم»، «گلم»، «عزیزم» و به وقیحانه ترین شکل، کلمه «عشقم»!
به خاطر همینه که دیگه از حرف زدن و به طور خاص، از به کار بردن برخی کلماتِ حاملِ احساسات، لذتی نمی بریم چون خیلی از همین کلمات انرژی مثبتشونو از دست دادند.
از کلمات بهینه استفاده کنیم :) همین.
گاهی به کار بردن یک «میم مالکیت» اونقدر می تونه بار احساسی داشته باشه و مخاطب اون رو تام و کامل دریافت کنه که به وجد بیاد، مثلا دوستی رو اغلب، «عزیز» خطاب می و آ ین بار «میم مالکیت» هم بهش اضافه ، کلی ذوق کرد و گفت خیلی وقت بود بهم نگفته بودی «عزیزم» ! و این برای من خیلی می ارزید چون مخاطبم تمام احساس درون اون کلمه رو دریافت کرد :)



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/09/07/از-کلمات-بهینه-استفاده-کنیم-1




کاش ی از من سر در بیاره

درخواست حذف اطلاعات
کاش ی از این همه تناقضات درونی من سر در بیاره... من که سر در نمیارم!



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/09/10/کاش-کسی-از-من-سر-در-بیاره




پروانه های بی مغز!

درخواست حذف اطلاعات
چند وقت پیش با دوستی داشتیم بحث می کردیم، سر اینکه پروانه ها مغز ندارند و به جاش مایع نجاعی دارند... خلاصه بحث به اینجا کشیده شد که کلا مغز ندارند چون سرشار از عشق و احساس اند تا اینکه پی بردم پروانه ها 8 تا اتاقک برای قلبشون دارند و بیشتر هیجان زیر پوستم دوید که خدا یک موجود خلق کرده که سرتاسر احساسه! امشب هم داشتم مستند می دیدم، یک نوع پروانه نر رو نشون می داد که روی چشم های لاکپشت می نشست و اشک لاکپشت رو برای جفتش هدیه می برد :) آخه پروانه ها عاشق شوری اشک هستند. دیگه قشنگ به این نتیجه رسیدم که پروانه ها چه موجودات با احساسی اند و اصلا مغز و منطق لازم ندارند!

پ.ن : توی کانالم نوشته بودم حیفم اومد نذارم اینجا :)



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/09/13/پروانه-های-بی-مغز




برای حوا

درخواست حذف اطلاعات

همین که می دونم «تو» کجایی کافیه برام تا حرفای نگفته رو پیشت نگفته بِبارم ...
از طرف "بشری" برای «دختری از نسل حوا»
---------- برگرفته از کانالم:
@eintaghaf ✍



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/08/16/برای-حوا




منتها درجه زورم برای غلبه به این استرس لعنتی!

درخواست حذف اطلاعات
خودم رو که میشناسم، میدونم وقت استرسم زیاد میشه باید اینقدر کار بریزم سر خودم تا وقت نکنم استرس بگیرم! بعد توی همین موقعیتی که باید تا آ مهر اولین رونوشتِ مقاله رو تحویل اوس فتاح بدم، ادمین یک کانال با چند هزار عضو شدم! از اون طرفم عضو انجمنی شدم که دفتر مرکزیش اصلا اصفهانه، و من باید هر شب یک متن عظیم الهیبت رو در 150 کلمه خلاصه کنم! استرس تحویل مقاله از یک طرف، استرس و انتظار کشیدن برای جواب آزمایش مغز استخوان ننه رقی از طرف دیگه و باز از یه طرف ثالث دیگه خون دماغ شدن های یکباره که یک ساعت طول میکشه تا بند بیاد!

پ.ن: یک وقت هایی هیچ کلمه ای ظرفیت نداره استرسِ توی وجودت رو در خودش جا بده.



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/28/منتها-درجه-زورم-برای-غلبه-کردن-به-این-استرس-لعنتی




چق____درررر

درخواست حذف اطلاعات
دلم تنگ شده برای اینکه بشینم پای سیستم و وبلاگ گردی کنم و برای اینجا متن تایپ کنم :( . با گوشی اصلا مزه نمیده...
______ پ.ن: البته در شرف دوباره مودم دار شدن هستم :)



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/07/08/چق-درررر




روبی

درخواست حذف اطلاعات
جنسش چوبی بود، مهره های ظریف و ساده اش باعث شده بود بعد از راهیان نور 92 من و سادات و مَرضی مثل دست بند بندازیم به دست چپمون، البته بدون اینکه هماهنگ کنیم هماهنگ شده بود...ناخودآگاه دوسش داشتیم! گذشت، سادات و مَرضی رفتن کربلا، تسبیحمو دادم گفتم متبرک کنید به حرمین. تا از کربلا برگردند هزار بار خواب بچه ها توی کربلا و تسبیحمو دیدم. نمیدونم چطور اینقدر دوسش داشتم، انگار چوب شریفی بود که تقدیرش تسبیح شدن و زیارت حرم ائمه شده بود، منم از این بابت براش احترام ویژه ای قائل بودم! بازم گذشت و توی دفترِ «جاد» با یه عضو جدید آشنا شدم، کم کم فهمیدم چقدر شبیه منه، «روبی» صداش می . یه روز بدون مقدمه بهم گفت :" تسبیحتو میدی به من؟" گفتم: "یعنی مال خودت باشه؟" سرشو به نشونه تایید ت داد. توقع داشت بدم اما من بدون رو دربایستی گفتم: " نه خلیی دوسش دارم" چیزی نگفت اما از چهره اش پیدا بود که یه کمی ناراحت شده اما نمیخواد به رو بیاره. چند وقت بعد روبی رفت کربلا ، وقتی برگشت یه تسبیح کریستال آبی گرفت جلوم و گفت: " این مال توئه خیلی وقته دارمش به همه جا متبرک شده ، فقطط دلم میخواد بدم به تو" گفتم : " چرا میدی به من ؟" و به تسبیح چوبی دور دستم فکر که نداده بودمش به روبی! با شرمندگی گرفتم ازش، خوشحال شد که قبولش . الان 4 سال و خورده ای از اون قضیه گذشته و من هنوز دارم فکر میکنم؛ چرا وقتی روبی درخواست کرد تسبیح چوبی رو من ندادم اما خودش بدون اینکه من درخواست کنم تسبیح کریستال رو داد به من؟ مطمانم روبی آدم به رو آوردن نبود، اهل گرو کشی و به رخ کشیدن هم همینطور!
با خودم میگم، حتما وقتی بهش ندادم منو قضاوت کرده و بعدش پشیمون شده چون دیده واقعا تسبیح رو دوست دارم و بعد برای اینکه نفس خودشو ادب کنه تا دیگه ی رو قضاوت نکنه تسبیح مورد علاقه خودشو بخشیده به من! ... . . این همه استدلال ردیف که به این نتیجه دلخواهم برسم که روبی هیچ وقت ادم به رو آوردن نبوده و.... می دونید چیه؟ من روبی رو می شناسم، بقیه که نمی شناسند فکر می کنند می خواسته به رخم بکشه! اصلا میدونید؟ ازاین مترسم که آدمایی که دوسشون دارم و پیش فرض خوبی ازشون توی ذهنمه، اب بشن ... همه جوره خودم و ذهنم و قلبم رو می پیچونم تا اون چیز بدی از عزیزام به ذهنم نمونه. مثل مادری که موقع بالای دار رفتن شوهرش، جلوی چشمای بچه اش رو میگیره!! ________________
توقع ندارم متن به این درااازی رو بخونید :) برای دل خودم فقط نوشتمش!



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/05/11/روبی




ا پلونیشن مارک!

درخواست حذف اطلاعات
میگم اگر گلم پژمرده بشه، آبش ندم، با خودش فکر میکنه : " خدا منو فراموش کرده " ؟!



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/04/28/اکسپلونیشن-مارک




"درد، نام دیگر من است"

درخواست حذف اطلاعات
الان که دارم تایپ میکنم و هی میگردم دنبال «پ» روی صفحه کلیدی که بهش عادت ندارم و هی هرچی تلاش میکنم نیم فاصله بین «می» و «کنم» تایپ نمیشه؛ دقیقاٌ همین لحظه آواز کبوتر و غارغار کلاغِ کلافه شده از گرما از توی حیاط، از پشت همین پنجره، میپیچه توی گوشم و حس نوستالوژی 6 سالگی و تنهایی سه چرخه سواری توی پیاده روی خاکی پشت خونهمون توی خیابون البرز، میاد سراغم و تجسم میکنم اون موقعی رو که از گرما و هوای تفتیده تیرماه روی سه چرخه چرت میزدم و توی فکر اینکه اگر چندتا بخوابم بابا میاد؟! چند دور دیگه پیاده رو رو پا میزدم و با تن عرق کرده و دهن خشک شده همونجا یه گوشه روی سه چرخه خوابم میبرد! دلم میخواد بازم همین الان، موقعی که دارم تایپ میکنم و باااز هم هی میگردم دنبال «پ» روی صفحه کلیدی که بهش عادت ندارم و اینبار دیگه تلاش نمیکنم بین «می» و «کنم» نیم فاصله تایپ کنم، با همین تق تق دکمه های کیبرد، چرت بزنم و به این فکر کنم که اگر چندتا بخوابم بابا میاد؟! یه هو به خودم بیام ببینم خوابم برده و حالا بیدار شدم و بعد از ایییین همه مدت بابا اومده...


پ.ن: بابا، باباست! چه زمینیش، چه آسمونیش...
پ.ن تر: به قول قیصرِ جان: "درد، نام دیگر من است"



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/04/18/"درد، نام دیگر من است"




از همیییین امشب!!!!!

درخواست حذف اطلاعات
حساب از 27 ام داد تا تولد رضا (ع) دقیقا 40 روز میشه!
صرفاً جهت یادآوری گفتم. افرادی که دوست دارند می تونند چله بردارند:)
ان شاءالله حاجتتون روا. ماس دعای فرج



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/03/27/از-همیییین-امشب




حتی...

درخواست حذف اطلاعات
حتی حضرت رسول هم یک شبه با از دست دادن تنها پسرش؛ ابراهیم ع ، کنار نیومد! خدا تسلی اش داد...
دلم می خواد خود خدا تسلی ام بده... از دست داده هام چیز های خیلی بزرگی نبودند، فقط باهم اتفاق افتادند، همین!
شاید کنار اومدن باهاش اینقدر سخت شده که حال عزمم خوب نیست و پای جزمش می لنگه :( هیچ دلیل دیگه ای نداره...


پ.ن: برای عزم هم دیگه دعا کنیم.



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/03/21/حتی




بگم چی؟

درخواست حذف اطلاعات
میگم «نیاز نداشتن به ی» به معنی «دوست نداشتنش » هم هست؟

مثلاً اینکه خدا گفته «إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ» اگر خداوند بخواد ما رو میبره و خلایق جدیدی میاره. توی چندتا آیه اومده این مفهوم، ولی هربار با یک صفت خدا همراه شده، یک بار با صفت غنی و حکیم، یک بار با صفت صاحب رحمت بودن و یک بار با صفت قدرت داشتن و ... خلاصه اونجایی که میگه خدا بی نیازه هروقت بخواد کن فی می کنه مارو ؛( آدم دلش یه جوری رنجور میشه، نمیشه؟

پ.ن : بعضی روزا، صبح تا چشم وا می کنم، یه جمله، یه شعر یا مثل اینبار یه آیه، بدون اینکه همون موقع بهش فکر کرده باشم توی مغزم هی ورجه وورجه می کنه. این بار هم این آیه بود!



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/03/04/بگم-چی




ارزش دل

درخواست حذف اطلاعات
میگن ارزش هر دل به غم و غصه هاشه.
مثلا ارزش دلی که غصه ی ماشین نداشته اش رو می خوره، قدر همون ماشینه!
غصه هامونو متعالی کنیم تا ارزش دل هامون بالا بره :)



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/03/04/ارزش دل




ماه عسل1

درخواست حذف اطلاعات
ای مردم؛ ماه رمضان با سه چهره به شما رو کرده است: برکت، رحمت، مغفرت.ماه مهمانی خداست، خدا هم از میزبان بد به دل نمی گیره، پس تا واقعاً به مهمانی خدا پا می ذاری، مثل روزی که از مادر متولد شدی، پاک می شی. خدا به بنده اش میگه: مهمونیه دیگه، بیا گذشته رو بیخیال! ی می دونه ماه رمضان چیه که خودشو خوب شناخته باشه علی ع هم می فرمایند: "من جاهل معرفة نفسه، جاهلٌ بکل شئ" یعنی هر خودشو نشناسه، به همه چیز جاهله! «کل شئ» چی ها هستند؟ یکیش الله است. " من عرف نفسه فقد عرف ربّه". بقیه اش هم و قرآن و ماه رمان و دین و... هستند. ی که قرآن رو می شناسه، همش نشاط داره، افسرده نیست، اصلاً غصه و اضطراب نمی تونه سراغش بره! اصلاً اینو بگم که ص فرمودند: " ی که برای امور دنیا گریه کند به آتش وارد می شود." نه اینکه خدا اونو بندازه جهنم هااا، همون لحظه که غرق دنیا میشه و بزرگی خدا رو فراموش می کنه داره برای خودش جهنم درست می کنه! حالا اینو بگم که چرا ما وقتی ماه رمضان میاد غافلگیر می شیم؟! چون قبول نداریم ضیافته، به خاطر همین هم حوصله اش رو نداریم. اینطور نباشه به خودت بگی :" حالا تحملش می کنم میره دیگه...حالا روزه است می گیرم دیگه!" بخش های حیوانی و وَهم انسانه که نمی ذاره از ماه رمضان بهره ببری، مثلاً همه می دونند که مُرده ترس نداره ولی وَهم آدم قبول نمی کنه. ماه رمضان هم همینطوره توهم زدیم که ماه رمضان محدودیت میاره برای انجام فعالیت هامون. ولی حقیــــــــــــــقت اینه که اگر فشار بخش حیوانی (شکم، خواب آلودگی و...) رو کم کنیم إن شاء الله می تونیم از ماه رمضان استفاده کنیم. یه برنامه بریزیم، به و قرآن با توجه و تمرکز بپردازیم نیتمون فقط ختم قرآن نباشه، فهم و اُنس گرفتن با قرآن اصل است.



پ.ن: برگرفته از سلسله مباحث ماه عسل از جناب محمد شجاعی :)



منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/02/31/ماه عسل1




رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا

درخواست حذف اطلاعات
ماه رمضان، همانطور که بزرگان دین فرمودند، ماه مبارکی است، چرا که انسان رو از ابعاد حیوانی و جمادی خودش دور می کنه و اون رو مشغول به بُعد فرا عقلی خودش یعنی روح و روانش می کنه.
ان شاء الله قراره به بیان چند نکته حول همین محور بپردازم که برگرفته از سخنان عزیزم؛ جناب محمد شجاعی است.

پ.ن: برای معرفی ایشون، کلیک رنجه فرمایید روی لینک بالا ؛)





منبع : http://ein-shin-ghaf.blog.ir/1397/02/28/ramazan ramadan