استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

"سکوت من صدای تو"

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ "سکوت من صدای تو" از بلاگ "سکوت من صدای تو" دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



سکانس های خواب و بیداری

درخواست حذف اطلاعات
تاریک بود، هوا گرگ و میش بود، شب بود، شایدم سحرگاه، یه ساختمون بزرگ بود اطرافش چندتا درخت، ساختمون شبیه مدرسه ابت بود که توش درس خوندم، اونجا نبود فقط شبیه اش بود، یه حس کهنه داشت، حس دلتنگی. کمی هم ترسناک بود. یه صدای مردونه بود که انگار محکوم به شنیدنش بودم، محکوم به گوش به فرمان بودنش. صدا گفت: نترس برو، برو پشت دیوار آینده ات رو ببین، فقط کافیه نترسی. آروم آروم قدم زدم، یه دیدم، انگار که تو هوا معلقه، فکر توهمه دست زدم بهش لمسش ، ترسیدم پ عقب، باز دست زدم بهش باز لمسش ، صدا گفت: نترس دخترته اسمش "پریسان" دوست داری؟! ولی من ترسیده بودم، شایدم ترس نبود هیجان بود یا شوک. قدم زدم، صدا گفت: یه دختر دیگه هم داری "نرگس". میخواستم برگردم جلو ساختمون، انگار که جلو ساختمون حاله و پشت و کناره هاش آینده. توی راه برگشت کنار دیوار یه مرد جوان دیدم، صدا اسمش رو نگفت، قیافه اش هم مشخص نبود، لبخندش رو میدیدم، من اونو میدیدم اون منو نمیدید، سوی تنش بود. برگشتم جلو ساختمون یعنی برگشتم به حال، فکر می ،فکر می به اینکه: چطور ممکنه، فکر می و همزمان اسم پریسان رو می ، تا اینکه آروم چشمامو باز ، خیلی زود موقعیت رو شناختم، خیلی زود فهمیدم فقط یه خواب بوده، یه خواب عجیب و غریب که جزء به جزء یادمه، مثل یه ..



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/704




صحنه ی ن ه برا دیدن

درخواست حذف اطلاعات
صدام آروم میشه، حتی نامفهوم دست خودم نیست، ناخودآگاهه میخوام به شوخی اذیت کنم صدام آروم میشه، حتی نامفهوم نگاهمو از چشماش می م صدام آروم و نامفهومه شاید بگه: چی؟! نگاه میکنه لبخند میزنه یعنی چشماش لبخند میزنه صحنه خیلی خوشگلیه واسه همیشه ثبت میشه واسه همیشه توی اعماق چشم و ذهنم ثبت میشه . حتی میتونم این صحنه رو تصور کنم . منم لبخند بدی ندارم.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/698




24 ساعت از زندگی من

درخواست حذف اطلاعات
یک بیست و چهار ساعت با آقاگل منو یاد فضولی خودم انداخت. دیروز به روایت من: ساعت 06:06 قبل از اینکه آلارم گوشی به صدا دربیاد زیر لحاف وول میخورم. بیدار شدنم رو پنج دقیقه پنج دقیقه به تاخیر میندازم. با صدای مامان مجبور میشم سرم رو از زیر لحاف بیرون بیارم، دست به کمر جلو در اتاقم ایستاده. دلم برا عصبانیتش ضعف میره، چشم هام نیمه بازه، موهام ژولیده است، لبام خُشکه، با همون ریخت از دور براش بوس میفرستم. میخنده و میگه: بجای لوس شدن شبا یکم زود بخواب الان برا دو دقیقه بیشتر خو دن ماس نکنی. بابا که گویا دستشویی بوده به مامان ملحق میشه و میگه: راست میگه خب خودت نمیخو مارم نمیزاری بخو م، اصلا به من چه باز میرم میگیرم میخوابم. دستامو میشورم، مسواک میزنم، صورتمو میشورم، لباس هامو عوض میکنم. سرصبح ضدآفتاب میمالم به صورتم، رُژ صورتی کم رنگ میزنم، موهامو شونه میکنم، فرق وسط میکنم، یه بسته کش مو کوچولو رنگی رنگی یدم، هرروز با رن مختلف موهامو از پشت میبندم، اینبار قسمت بالایی رو نارنجی و سبز میبندم و قسمت پایینی رو لیمویی و قرمز. زنگ میزنم به آقای همکار، میگه: امروز آفه نمیره سرکار. به بابام میگم پاشو تا یه جایی منو برسون، میپرسه همکارت نیست؟! جواب میدم: نه *حق شیر داره. مطمئنم مامانم از زیر پتو چشم غره اومد. * حق شیر: خانم هایی که فرزند زیر شش سال دارن حق دارن یک روز هفته نیان سرکار یا هرروز با یک ساعت تاخیر بیان سرکار. ساعت 07:45 انگشت میزنم و مثل همیشه با سروصدا وارد اتاق میشم، شادی و فرشته تو اتاقن دست میدم باهاشون، خانم "ف" نشست فصلی داره و یته. کامپیوترمو روشن میکنم نامه مهمی ندارم. شوهر فرشته از وقتی رئیس حساب داری شده میچپه تو اتاقش و بیرون هم نمیاد و همین مسئله صبحونه ما رو هم تحت تاثیر قرار میده. جز مربای انجیر هیچی تو اتاق نداریم، شوهر فرشته نون و پنیر می ه و میاد باهم صبحونه میخوریم. وسط صبحونه سه نفر زنگ میزنن، دوتا تماس ها دنیای متفاوت باهم دارن، یکی زنگ زده برا درست انجام دادن کارم و راه افتادن کارش تشکر کنه و اون یکی زنگ زده نق بزنه. بقول دوستم کارای یدی که دارم رو انجام میدم[ قضیه کد یمین و عرق جبین]. پنل مدیریت وبلاگ رو باز میکنم هرازگاهی سر میزنم. با سامانه کار میکنم، زنگ میزنم مراکز و تاکید میکنم تا پنجشنبه فرصت دارن جمع بندی و تحلیل هاشون رو بفرستن. فرشته فارسی حرف میزنه خنده دار میشه برا همین کارای اون که باید زنگ بزنه به شهرای دیگه رو هم تو یه پارت نیم ساعته انجام میدم. چای میخورم. میرم پایین تجهیزات رو سرکشی میکنم تا میرسم اتاق، خانم یکی از مراکز رو میبینم با کوله باری از وسیله، خوش و بش میکنیم یکم دیر اومده بود و میخواست زود کارش رو انجام بدم. تا به کارای دیگه اش تو شبکه برسه سر و تهش رو هم میارم. وقت اداری تموم شده و میخوام برم خونه، *لاکچری رو دم در اتاقشون میبینم سراغ آقای همکار که در غیاب آقای همکاری که همیشه منو میرسونه باهاش میرم رو میگیرم، میگه: اونم امروز نیست. کیفم رو برمیدارم سلانه سلانه برم سرخیابون و تا ی بگیرم برم خونه. چند صدمتر نرفتم که صدای بوق ماشین میشنوم، لاکچریه گویا نزدیکای خونه ما کاری داره و میخواد منم برسونه، سوار ماشین میشم تا سر کوچه امون یه سره حرف میزنه، حرفاش ناتمومه ولی رسیدیم سرکوچه یه دقیقه هم حرف میزنه، تشکر میکنم و میگم: ادامه اش بمونه فردا. سرکوچه دو قدم راه نرفته دخترعمو و پسرعموم رو میبینم که میرن خونه ما، منم سوار میکنن. نمیان داخل گویا مامان زنگ زده پسرعمو برامون نون یده آورده. دخترعموم میگه: حبیبه اومد زنگ بزن بیام آمپولمو بزنه. *لاکچری: یکی از همکارامونه، نمیدونم کی این اسم رو روش گذاشته. ساعت 15:30 نهار هنوز آماده نیست، خواهرم بعد از رسیدن از مدرسه و کمی استراحت شروع کرده برا بار گذاشتن نهار، مامانم اگه مجبور نباشه حوصله آشپزی نداره در مقابل ظرف شستنه، اینم بگم که ما ماشین ظرف شویی نداریم. در میزنن، خواهرم میره دم در گویا داداش ماهی سفارش داده اونو آوردن، مال هرکدوممون رو تو کیسه جدا گذاشتن، بابام میره تحویل میگیره میاره خونه. همچنان نهار آماده نیست، مامان برا اینکه دهنمو ببنده برام انار پوست میگیره. داداش و زنداداشم از سرکار میان، طبق عادت همیشگی اول میان خونه ما. محمدامین مهربون شده امروز، خودشو میندازه بغلم و پیشنهاد میده بوسش کنم، من که میدونم سلام گرگ بی طمع نیست یا یه همچین ضرب المثلی. یکم ماشین بازی میکنیم حوصله اش سر میره. میخواد تو گوشی عمل جراحی مغز ببینیم یکم با اون ذوق میکنه، میخواد عمل جراحی دماغ ببینیم، اینبار حوصله من سرمیره میگم: کلاف بیاریم کاردستی درست کنیم، تو نت دنبال ایده واسه کاردستی میگیردیم، هرچی اون خوشش میاد از توانایی من خارجه بنابراین میفرستیم گوشی مامانش. حالا نهار آماده است ولی ما بازی میکنیم و آماده نیستیم، *حبیبه درمورد تحولات اتفاقات اداره میپرسه، دست و پا ش ته یه چیزایی بهش میگم. درمورد کلاس پنج نفره داداش حرف میزنه که چهارتا همکلاسیش خانمن. * حبیبه: زنداداشمه، باهم همکاریم، ماما یکی از مراکزمونه. 16:30 همه نهار خوردن جز من و محمدامین. تلگرام رو چک میکنم. لقمه اول رو دهنم میزارم، هنوز کامل نجویدمش که گوشیم زنگ میزنه، دخترعمومه میاد حبیبه آمپولش رو بزنه. ته دلم امیدوارم راهشون رو کج کنن سمت خونه حبیبه ولی درکمال ناباوری میان خونه ما، روبه دخترش میگم: محمدامین خوشحاله تو اومدی باهات بازی میکنه، محمدامین با گفتن اینکه: نخیر من نگفتم خوشحالم، ضایعم میکنه. چنددقیقه پیششون میشنم ولی واقعا گشنه امه بهشون میگم نهار نخوردم بیارم باهم بخوریم تعارف میکنن که نهار خوردن، دخترش ولی میل داره با من میاد آشپزخونه، تا میخوام یه لقمه بخورم نمیزاره، دوست داره بازی بازی بهش غذا بدم بخوره و یکی درمیون انگشتم رو گاز میگیره، لقمه تو دهنش یادآوری میکنه که تولدش با تولدم تو یه روزه، میگم: اسرا آدم نباید موقع غذا خوردن حرف بزنه. محمدامین حوصله اش سررفته با اسرا دعوا میکنه که چه خبره این همه میخوری بیا بازی کنیم. صدام میزنن بیام درمورد تصادف امون تو شمال و غرق شدن ماشینشون تو رودخونه که توی اداره شنیدم حرف بزنم. میرم اتاق کتاب "صد سال تنهایی" گابریل رو میگرم دستم، قصد دارم زود بخونم تمومش کنم. 18:05 ادامه داره...



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/693




گویا قراره بعد چند روز سکوت پست های خوب خوب بذارم.

درخواست حذف اطلاعات
گویا رضا جانمان میخواد غافلگیرمون کنه، اسباب طلبیده شدنمون خیلی یهویی و طی تصمیم و برنامه ریزی یک ساعته من در حال فراهم شدنه. :)



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/683




حافظانه

درخواست حذف اطلاعات
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عاشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان ده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بش ت



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/675




همینقدر دغدغه مند

درخواست حذف اطلاعات
محمدامین میگه: من میدونم شغل خدا چیه؟! میگم: چیه؟! میگه: تعمیرکاره، با آچار پیچ گوشتی پیچ بارون رو باز میکنه، بعضی وقتها دکمه رعد و برق رو روشن میکنه، بعضی وقتها همه اشون اب میشن هم بارون میاد هم رعد و برق خدا میره درست کنه برف میباره. میگم: محل کارش کجاست؟! میگه: همه جا شعبه داره. میگم: فسقلی تو شعبه رو از کجا یادگرفتی؟! میگم: خب حالا خدا چطوری ما رو آفریده؟! چطوری حواسش بهمون هست؟! میگه: صبر کن فکر کنم وقتی فهمیدم بهت میگم الان نمیدونم. :: محمدامین چهارسال و هفت ماهشه



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/673




خیلی میچسبه (بعد سالها)

درخواست حذف اطلاعات
کلاه پهلوی نشون میده، عینکم رو از روی چشمام برداشتم، نمیدونم کجا گذاشتم، صبح یادم میمونه بذارم کیفم یا نه، احتمالا کنار ساعتم رو بوفه روی اُپن جلوی تابلو گذاشتم. یادم نیست مسواک زدم یا نه، امیدوارم که زده باشم، با آینه گوشی به دندونام نگاه میکنم سفیدن شاید مسواک زدم. صورتم رو با شامپو صورت شستم، حس خوبیه انگار پوستم راحتتر نفس میکشه. چشمام نیمه بازه، نمیفهمم کجای ه، چشم چپم دیگه داره کامل بسته میشه. منگ خوابم، حتی نمیدونم برا صبح ساعت کوک یا نه، اصلا هر چه بادا باد. فکر کنم سرم رو بذارم رو بالش خوابم میبره، اصلا نمیدونم بتونم برم اتاقم بخوابم یا همینجا ولو میمونم، اصلا نمیدونم انتشار این پست رو خواهم زد یا خوابم میبره. دستمم کِرِم مرطوب کننده نزدم. برام جالبه تو این شرایط چه اصراری دارم ره های کرم رو حتما بنویسم. خلاصه که امروز روز خستگی های خوووب بود.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/665




بقول بابام: ها

درخواست حذف اطلاعات
ص ه یه چالشی رو استارت زده که منم جوگیرانه خودم رو توش جا دادم.
نیاز داره که بهش اهمیت داده شه، مثل یک نوزاد میمونه که باید بهش رسید و پر و بال داد. از زمانی که علم طب یا همان پزشکی و تفکر در مورد سلامت استارت خورد بالطبع ضرورت استفاده از تجهیزات و م وماتش هم رخ نشان داد. ی پزشکی گرایش های مختلفی دارد: بیومکانیک، بیومتریال، بیومواد، بالینی و در نهایت بیوالکتریک که میشه رشته تحصیلی من. بقدری فضای وسیعی برای بحث داره که نمیشه تک به تک واردشون شد. از ساخت اعضای تا نگهداری و ... اه ش همگام با پزشکی است و نهایتا منجر به کمک برای بهبود سلامتی میشود. حداقلِ وظیفه یک تجهیزات پزشکی کنترل و نگهداری از تجهیزات موجود و مورد استفاده میباشد. مثالی ملموس و خیلی سطحی برای آشنایی با اهمیتش میزنم: کنترل و اطمینان از سلامت دستگاه الکتروشوک مساوی است با احیای قلب یک بیمار. حالا شما اینو بگیر برو تا تهش، کپسول ا یژن، شن، تجهیزات اتاق عمل و ... در نظر بگیرید که بیشتر تجهیزات برقی هستند و نگهداری و نحوه استفاده ازشون یک مسئله مهم، تجهیزاتی که با اشعه ای سروکار دارند و ...
زمینه های شغلی زیادی دارد و در مقابل رقابت شغلی زیادتر: برای کار در بیمارستان و مراکز درمانی اکتفا به تحصیلات ی نمیتواند پیشرفتی داشته باشد البته سوای مقطع ی که کارهای عملی و تحقیقاتی زیادی انجام میدهند که این طیف هم اکثریت اصلا علاقه ای به کار در محیط درمانی ندارند.
شرکت های توزیع تجهیزات و تولید تجهیزات هم اگر در سطح کلان و بازاری مناسبی باشد میتواند از نظر پیشرفت مالی کننده باشد. شرکت های کنترل کیفی و فنی و کالیبراسیون که به واسطه مجوزشان ایده آل ترین گرایش شغلی این رشته محسوب میشوند. و در نهایت ساخت که در زیر مجموعه شرکت های تولید قرار میگیرد و در ایران عزمی جزم شده میخواهد برای کمک به صنعت ی و علم پزشکی کشور که صبر هم طلب میکند. تجهیزات پزشکی حالا برای خود اداره کلی دارد، مرکز رسیدگی به تخلفاتی دارد. نمایشگاه های بین الملی برایش ایجاد میشود. سالانه چندین دوره آموزشی برای نگهداری و کالیبراسیون انواع تجهیزات با اعطای مدارک معتبر برگزار میشود.
کلیک رنجه کنید:
سایت اداره کل تجهیزات پزشکی نمایشگاه های بین المللی




منبع : http://dinky28.blog.ir/post/659




میارزید خیلی میارزید

درخواست حذف اطلاعات
بعد از چند ماه نشستم پای تلویزیون، دقیقه نود و پنج بازی ما و مراکش رو باید تافت زد، وای که خیلی چسبید خیلیاا



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/642




احتمالا اگر آتئیست بودم توی بیست و پنج سالگی خودکشی می

درخواست حذف اطلاعات
یه وقتهایی از زندگی هست که عمیقا احساس خوشبختی میکنم، ذهنم قفل میشه انگار یه ثانیه همه چی میره رو ح استاپ، چشمام رو میبندم و متمرکز میشم، خدا رو یه جایی توی درونم پیدا میکنم، نمیدونم تو دل یا تو احساس ولی پیداش میکنم و بهش میگم: خدایا خودت هوای این لحظه هامو داشته باش، خدایا شکرت که هستی خیلی شکر. اعتقاد به معبود آرامش میده به آدمی.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/631




قول دادیم پای هم بمونیم.!

درخواست حذف اطلاعات
خیلی زود دوست شدیم، پنج ماهه با همیم و دو ماهه دوستیم، بهش گفتم: دوستی تعهد میخواد، هر لحظه که به همدیگه نزدیک تر میشدیم یادآوری می که دوستی ارزشمنده، هر بار محبتمون بیشتر میشد یادآوری می که دوستی معنای ابدی داره، خواست باهام درددل کنه یادآوری که دوستی مسئولیت بزرگیه، تا اینکه آ سر بهش گفتم: دوستی یعنی واقعا دوست باشیم واقعا واقعا[همینقدر خیابانی طور]، سه ماه پیش قرار گذاشتیم با هم برا ارشد بخونیم، الان انگیزه امون از امتحان ارشد برا امسال شده یه هفته مرخصی دوتایی توی تیرماه که ببرم تبریز بگردونمش. "شادی" رو میگم، یک سال و بیست و شش روز ازم بزرگتره، قراره فردا برا هم گُل هدیه بدیم.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/628




آدم های بیگانه، دنیای بیگانه، جامعه بیگانه.

درخواست حذف اطلاعات
بیگانه. آلبرکامو. "پس گفتار": مدت ها پیش بیگانه را در یک جمله خلاصه که میدانم بسیار پارادو ی بود: "در جامعه ی ما، هر ی که در مراسم تدفین مادرش گریه نکند میتواند محکوم به مرگ شود." قسمت محاکمه مورسو، نقش اول داستان بقدری لج درآر و جذاب نوشته شده که بعد از خواندن اظهارات هر یک از شهود از کوره در میرفتم و تحت تاثیر آن قلم به دست میگرفتم تا پستی بنویسم، روی تکه کاغذی نوشتم: آلبرکامو در بیگانه راوی حقایق است، حقیقت ا اما به معنای بدیهی بودن نیست، بعضی از حقیقت ها پیچیده اند مثل کلافی سردرگم، هر حقیقت را اندازه درکش از آن بیان میکند. درک یک شه درونی است که احساس، زمان، مکان و ده ها عامل دیگر در به اثبات رسیدنش تاثیر مستقیم و غیر مستقیم دارند ... دربان با صراحت تمام میگوید: مورسو کنار جسد مادرش سیگار کشید، شیرقهوه خورد. وقتی م ع میگوید: تو هم هم پای مورسو سیگار کشیدی و دربان جواب میدهد نخواستم تعارف آقا را رد کنم و مورسو حرفش را تایید میکند، دربان دست پاچه میگوید: من برایش شیرقهوه بردم. میبینید صراحت کلام اول در اینجا محو میشود، انگار که نسبت به تایید حرفش از جانب مورسو احساس دِین میکند. آلبرکامو در پس گفتار کتاب ادامه میدهد: او (مورسو) با جامعه ای که در آن زندگی میکند بیگانه است. هیچ حتی خود آلبرکامو هم فکر نکرد شاید مشکل اینجاست که بقیه با دنیای مورسو بیگانه اند. بنظر من میشود اینگونه بیان کرد که: آدم ها عادت همدیگر را با دنیای خودشان بسنجند، هیچ رغبتی به شناختن دنیای دیگری ندارد و همین آرام آرام دنیایی با آدم های بیگانه میسازد. ما عادت کردیم دنیای خودمان را حجت بدانیم و شناخت را خلاصه شده در دنیای خودمان.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/629




قول دادیم پای هم بمونیم.!

درخواست حذف اطلاعات
خیلی زود دوست شدیم، پنج ماهه با همیم و دو ماهه دوستیم، بهش گفتم: دوستی تعهد میخواد، هر لحظه که به همدیگه نزدیک تر میشدیم یادآوری می که دوستی ارزشمنده، هر بار محبتمون بیشتر میشد یادآوری می که دوستی معنای ابدی داره، خواست باهام درددل کنه یادآوری که دوستی مسئولیت بزرگیه، تا اینکه آ سر بهش گفتم: دوستی یعنی واقعا دوست باشیم واقعا واقعا[همینقدر خیابانی طور]، سه ماه پیش قرار گذاشتیم با هم برا ارشد بخونیم، الان انگیزه امون از امتحان ارشد برا امسال شده یه هفته مرخصی دوتایی توی تیرماه که ببرم تبریز بگردونمش. "شادی" رو میگم، یازده ماه و بیست و شش روز ازم بزرگتره، قراره فردا برا هم گُل هدیه بدیم.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/628




یک رابطه خیلی عمیق و فلسفی بین "دوست میدارم چون ..." با عادت به دوست داشتن پیدا ، شایدم درگیر عادت شدم.

درخواست حذف اطلاعات
-----> دلیل خاص (علت) ----> آغاز دوست داشتن (تمرین برا دوست داشتن) -----> فو روی جمله: باید دوست بدارم چون ... --> دوست داشتن -----> حذف و از بین رفتن دلیل --> دوست داشتن * :: عادت به مهربونی. * حتی میتونه با تنفر جابه جا شه. :|



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/626




جمله ای که توی دفتر خاطراتم نوشت خیلی حرفه خیلی!

درخواست حذف اطلاعات
بعضی وقت ها فکر میکنم آدم به جوگیری خودم نمیشناسم، قرار بود این پست در دو جمله که الان شده پست پیش نویس خلاصه شه و انتشار داده بشه. عصرِ به هم معرفی شدیم و در حد خوشبختم و از این تعارف هایی که اصلا هم از ته دل نیستن بینمون رد و بدل شد. اندازه ای فکرم داغون و اعصابم ناآروم و ته دلم آشوب بود که اصلا ذهنم تحلیل نکرد که با چه ی سلام و احوال پرسی ، چرا که اگر هوای سرم سرجاش میبود باید حداقل نیم متر بالا میپ و چشمام از حدقه بیرون میزد و همینطور بی ملاحظه شروع می به کشف ش. تُرکی خودمون یادش رفته، هرچند به خیال من رازهای پنهان زیادی دارد و شاید همین فراموشی ای که ادعا میکند هم گوشه ای از همین رازهاست، تُرکی هایش استامبولی میشدند و کلافه ام میکرد خواستم مکالماتمان فارسی باشه، عمو اسماعیل هنوز به ساعت اینجا عادت نکرده، روز و شبش قاطی شده یک دیس میوه گذاشتیم روی میز عسلی و تا خود صبح حرف زدیم، دوست نداشتم اذیتش کنم، آروم دم گوشم گفت: نمیشه راز بیست و دو سال رو تو بیست و دو روز فاش کرد. بیست و دو سال غیبت، بیست و دو سال دوری، بیست و دو سال بی خبری. چه ی که به اسماعیل فکر میکردیم و اینکه چه شد؟؟ کجاست؟؟ زنده است؟؟ چرا چرا چرا؟؟ حالا زنش نیست، دوتا پسراش باهاش غریبه ان. بهش گفتم اون ی که حرف اسماعیل میشد نُقل شب نشینی ها موقع خواب میترسیدم، مجهول ها ترسناکن. اون شب تنها حسی که میفهمیدمش "هیجان" بود، لبخند میزد هیجان بود برام، حرف میزد هیجان بود برام، سکوت میکرد هیجان بود برام، نگاه میکرد هییجان بود برام و وقتی گفت: تو خیلی شبیه منی یه ترس بزرگی ته دلم حس ، یک لحظه بیست و دو سال نبودن رو تصور ، نباشم و نباشم و نباشم و بیست و دو سال بعد برگردم یعنی یه خانم چهل و شش ساله!! مثل الانِ عمو اسماعیل یه مردِ تقریبا پنجاه ساله!! قهوه خوردیم، قهوه اش رو تلخ خورد، ع های گوشیم رو تک تک نگاه کرد و برای هر کدوم نظر داد. بیشتر از اونچه برا بقیه تعریف کرده بود برام تعریف کرد یه جاهایی خودم خواستم نگه، زیاد دونستن اصلا خوب، سهیم شدن تو رازهای آدمای پیچیده مطمئنا پیچیدگی داره، مسئولیتش تاوان داره، چهار نفری تا خود صبح نشستیم و حرف زدیم، من ایده میدادم و چهار نفری عملیش میکردیم، خیلی حرف ها زد، بنظرم این سالها هر ثانیه زُل میزده به رفتار آدما و واکاویشون میکرده، برای خودش روانشناسی بود یک مرد فوق العاده باهوش، آروم و ترسناک. حیف که نمیشه همه چیز رو نوشت، نمیدونم باز هم میبینمش یا نه یه مهمون ناخوانده که هیچ ربطی به ما نداشت و این سالها از دور داستانِ مبهم و ناقص از جوانیش رو شنیده بودم ... ته ته تهش توی دفتر خاطراتم با خطی که کج کرد تا دست خط واقعیش نباشه نوشت و امضا کرد: "بهترین شبی که فهمیدم حالا زنده ام و اونو(زندگی رو) دوست دارم."



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/614




اعتراف کرد، یه اعترافِ تلخ

درخواست حذف اطلاعات
بچه بودم... یه وقتایی زیاد گریه می ... مامانم دستش بند بوده... بجای ک انگشت شصت دستش رو میکرده تو حلقم... انگشتش رو بجای ک به خوردم میداده :|| + برادر خبیث!



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/610




اعتراف کرد، یه اعترافِ تلخ

درخواست حذف اطلاعات
بچه بودم... یه وقتایی زیاد گریه می ... مامانم دستش بند بوده... بجای ک انگشت شصت دستش رو میکرده تو حلقم... انگشتش رو بجای ک به خوردم میداده :|| + برادر خبیث!



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/610




عصرها میخوابم، فردا صبحش بیدار میشم.

درخواست حذف اطلاعات
"وقتایی که حس در افتادن با شلاقی رو ندارم."
+ شلاقی یه اصطلاح جدید برای یه که یه عالمه فکر هجوم میاره به تک تک سلول های مغز. یه عالمه حس مبهم و قاطی پاتی پُتک میشه میخوره رو سر و صورت. غصه های بی هویت سیلی آتشین میزنه رو دل...



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/612




همین الان

درخواست حذف اطلاعات
یه مردِ خیلی قوی هیکل و دوتا پسر جوان دم در بودن، میگن: کیه؟؟ من: بابا نمیشناسم یه مردِ گُنده است با دوتا پسر! بابا نگاه کرد گفت: تعارف کن بیان تو. رفتم آشپزخونه به آبجی میگم: اینا کین؟؟ آبجی: اون آقاهه بزرگتره، پسرِ تنها امونه، اون دوتا هم نوه های . :||



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/609




دلم خواست

درخواست حذف اطلاعات
خیلی بهتر از بیان بود حداقل خلوت تر



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/603




صندلی داغ

درخواست حذف اطلاعات
دل رو به دریا زده و روی صندلی داغ مینشینم. :) برای اطلاعات بیشتر اینجا وب حریر بانو.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/596




یه سوال؟؟(موقت)

درخواست حذف اطلاعات
آیا جواب من برا کامنت شما دوستانِ عزیزدل تند و تیزه؟؟!!



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/598




داغون خیلی داغون

درخواست حذف اطلاعات
میگه: هرکی اینجا مینویسه، یه خلاء بزرگ داره، بگرد خلا خودت رو پیدا کن.
خداروشکر بچگیام مدرسه بود. خداروشکر بزرگتر شدم بود. خداروشکر الان اداره هست.
میشه الان دعا کنید.

+ هنوز مانتو اداره تنمه :||



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/591




مرسی دعوت کردی

درخواست حذف اطلاعات
هزارویک بار این شعارم رو تکرار "من خوشبینم ولی خوش خیال نه". خودمم قبول دارم هفتاد درصدش شعاره، میشه باهاش امید ید، میشه باهاش سر گول مالید، میشه باهاش زندگی رو آسون گرفت. پارسال این موقع ها برا اومدن بهار ذوق خاصی نداشتم، یعنی از عالم و آدم شاکی بودم، ولی از وقتی فهمیدم نباید بیشتر از ظرفیتم غصه بخورم، سعی می حداقل تظاهر به قوی بودن م. "سازت رو با بهارت کوک کن" همین جمله باعث شد کمی به اطرافم نگاه کنم، یک سال از زندگیم رو مرور کنم و حرفایی که رو دلم مونده رو بیان کنم. الان وقتی به یک سال پیش نگاه میکنم از اینکه تونستم ارده ام رو قوی کنم و تحولی مثبت در خودم ایجاد کنم حس میکنم میتونم به آینده های دور امیدوارتر شم. بخوام و بتونم، بخوام و تلاش کنم و بتونم.




منبع : http://dinky28.blog.ir/post/582




عصبانیتی به وقت سه بامداد

درخواست حذف اطلاعات
از آدمایی که نسبت به کار تخصصیشون نگاه سطحی دارن، سطحی فکر میکنند، سطحی حرف میزنند متنفرم.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/578




ایده جالبی بود.

درخواست حذف اطلاعات
هنوز فکر ن امسال چطوری شرکت کنم ولی واقعا پارسال روزها و پست های به یادماندنی را در ذهنم به جا گذاشت. :) اینجا



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/574




نامه ای به ده سال بعد.

درخواست حذف اطلاعات
سی و چهار..... خوانده شدنم از جانب تو حتما حسی است سرشار از انرژی و امید. اینکه ده سالِ دیگر هم اولویت اولت من باشم یعنی خودِ خودِ خودخواهی، از آن خود خواهی های قدرتمندانه. امیدوارم امروز یکشنبه برفی را به یاد داشته باشی، دهمین سالگرد نوشته شدن این نامه یادداشت گونه. اینکه کجا بودی و کجایی و کجا خواهی بود، میدانی که من عاشق آدمهایی هستم که لحظه ها را برای خود خاص میکنند و خاص ها را برای خود حفظ. آ ایمر میگیرند ولی تاریخ ها را به باد فراموشی نمیسپارند. لابد 8 بهمن 1406 آغاز دومین هفته بهمن ماهت، روز آدینه ای آرام و همراه با هیجان، بعد از یک هفته کاری شلوغ و ناآرام است، هیجان انگیز مثل همه ثانیه های بهمن های زندگیت. امیدوارم هوای شهرت مثل امروز برفی و هوای دلت بهاری باشد. میدانم زمستان را به دلت راه نمیدهی و تابستان و پاییزِ دلت را همچو قاصدک به دست باد میسپاری، همیشه بهار است که برایت جاودان میماند. میدانی تو نزدیک ترین دوری که میشناسم، اگر بگویم از تو ترس ندارم دروغ گفتم ولی "امید" است که باید بر این ترس غالب آید و باز همان "امید" است که سعی دارد دلم را قرص کند. در تصوراتم فردا روز کاری شلوغی داری، درِ اتاق کارِ پُر از دفتر و دستک و تجهیزاتت را باز میکنی و ساعت ها غرق در کار و کار و کار میشوی، نیم نگاهی به یادداشت های کنار میزت میندازی، برنامه کنفرانس هایی که زمانشان نزدیک است، مقاله هایی که تا چند روز باید تکمیلشان کنی. قول شهربازی که به دوقلوها داده ای، دوقلوهایی با یک ک شان تفاوت، دوقلوهایی که بهشان قولِ جشن مفصلِ تولد برای دوونیم سالگیشان داده ای و یادآوری هایت، یادآوری اینکه موفرفری کیک شکلاتی دوست دارد و آن یکی عاشق ژله با طعم کیوی است. هنوز هم کارهایت را یادداشت میکنی و میچسبانی کنار میزت؟؟ هنوز هم مادر دوماه نشده چارچوب عینکش را میشکند؟؟ پدر هنوز هم عاشق پیشه است؟؟ همین پریروز من را در شهر کوچکمان تنها گذاشت و رفت پیش لیلی اش، میگویم: پدر بهانه نگیر بگو دردت چیست؟؟ صافِ صاف زُل زد به سیاهی غرق شده در چمن سبز چشمانم و گفت: دلم، سرم، هوشم، حواسم همه یک صدا لیلی فریاد میزنند. راستی کدام شهر زندگی میکنی؟؟ دیدن دست خطی که متعلق به ده سال پیشت هست برای توِ نوستالژی باز حتما نتیجه اش میشود ذوق مرگ شدن، ذوق مرگ شدنی که قابلیت ثبت شدن در وبلاگت را دارد. راستی از وبلاگ چه خبر؟؟ همچنان هست؟؟ میدانم تو که ول کُنش نیستی، دل کندن از آنجا برای تو اتفاقی است محال. لابد دچار از دخترش مینویسد، دختری قد بلند و چشم رنگی حتما الان هشت و نیم نه سال دارد. مریم را جان به جانش کنی همان مریم است، خدا میداند هفته ای چندبار زن باقر را میچزاند، خواهرشوهرهایش عاشق مسافرت رفتن با مریم اند با وجود تمام تیکه هایی که باید به جان ب ند. مطمئنا لیلی هر چقدر هم عشق تجربه کند، عشق اولش در همان ده سال ماه بوده و هست. یک سوال مهم: همچنان بعد از دو ساعت حرافی یادت(م) میافتد که بدون "سلام" شروع میکنی(م) به پُرحرفی؟؟ دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی د ی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا
به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این
است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از
کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از شه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
ای می گذرد
ای می آید
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ ... دنگ
دنگ...

نامه ای که برای مسابقه ای که مریم و عارفه راه انداخته بودن نوشتم.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/557




مام دلخوشیای خودمونو داریم

درخواست حذف اطلاعات
یکم دیر رسیدم جلسه، زنداداش رو صندلی کناریش کیف گذاشته بود بمونه برا من. هنوز جلسه شروع نشده بود و هر با کناریش یا از این سر میز با اون سر میز حرف میزد و شوخی میکرد. سر یه حرفی آروم و لوس طور گفتم: هر چی زنداداشم بگه. اولین لبخند رو مسئول حراستمون رو لبم آورد. گوش های تیز حراست گونه اش حرفمو شنیده بود گفت: واقعا زنداداشته؟؟ میگم آره. یه جوری گفت شوخی نکن انگار من راه به راه به دخترای مردم میگم "زنداداش". لبخندم محو نشده از اون سر میز یکی گفت: وای خداا میگما چقدر شبیه هم اید. من!! زنداداش!! حضار!! وجدانا چه ربطی داره شبیه هم باشیم که حالا اینم با ذوق بگه و فکر کنه با حدس اینکه فامیلیم شا ار کرده. بیشتر از سه هفته است لیست خواستم از مراکز و خانه ها یعنی استان هم از من خواسته، تو این چند وقته بهانه های باحال شنیدم ولی در نهایت کاپ بهترین بهانه هم تعلق گرفت به آقایی که پشت تلفن گفت: والا بابام مُرده، به خودم اومدم تسلیت بگم گفت: نه نه سکته کرده هنوز نَمُرده.



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/571




... تا همیشه

درخواست حذف اطلاعات
ب به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نباید منتظر تهِ هدف یا اتفاقی باشم. من سیری ناپذیرم، دلم، روحم، ذهنم هر کدام هرروز یه چیز جدید طلب میکند، امروزم روز پرانرژی تری نسبت به دیروز میخواهد. توی این مسیر با وجود همه روزنه های امید صدها مانع وجود دارد، یا باید پسشان بزنم یا راه سخت تری به جان ب م و با وجود و همراهی آنها راهم را هموار کنم. هر چقدر هم فکر میکنم نمیتوانم یک نقطه ایده آل انتخاب کنم و کلمه "تمام" شود ورد زبانم، تلاش برای اتمام دوست نداشتنی است. خلاء ها و مشکلاتی که بولد شدنش را احساس میکنم: جبر جغرافیایی _ نداشتن دوست ( ی که ناگفته بفهمتم، حماقت هام رو بفهمه، هدف هام رو بهم یادآوری کنه، ازش حساب ببرم) _ تشویش های ذهنی _ وسواس _ غرق شدن تو تله پاتی های دنیا _ نگرانی _ حتی جبر اجتماعی



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/559




نامه ای به چندین سالِ پیش

درخواست حذف اطلاعات
"به نام خدا" تاریخ: 96/10/27 ساعت: 13:05 سلام رفیق جانم.... از روزگار و احو کم و بیش باخبرم، میدانم غیرقابل پیش بینی ترین، گاه با ثبات ترین و گاه بی ثبات ترین دختربچه جهانی. همیشه سعی میکنم در برخورد با تو کلمه "کاش" را از فرهنگ لغاتم حذف کنم. میدانم تویی که الانِ من را ساختی، چه روزهایی را چه ثانیه هایی را سپری کردی تا الانِ آرام من پس از چند ساعتی بازی با دستگاه های شوک، نوارقلب، ش و سرزدن به آزمایشگاه روی میز کارش دست چپش را تکیه گاه سرش کند و خیره شود به انعکاس تصویرش روی کُمدِ رو به رویش، قد کشیدنت را یادآور شود و بازخوانی کند ایام رفته را. یک ریست چنددقیقه ای، بازگشت به تنظیمات اولیه. در ذهنم جدالی است سر انتخابِ اولین صحنه از تو، اینکه جان به لب رساندن های مادر را که تو مسببش بودی به یاد بیاورم یا تنها دست نوازش و دوست داشته شدنت آن هم فقط از جانب برادر بزرگ را. تو بهتر از هر میدانی که تبعیض مشهود من بین محمدامین و بقیه بچه های دنیا ریشه در ناخودآگاهم دارد و قبل از به دنیا آمدنش همراه من بوده، تلافی عاشقانه های پدرش نیست، محمدامینِ الان، همان آن زمان های توست برای من در قالب پسر بچه. لبخندم کِش میاید با دیدن تصاویر بچگانه ات که شیطنت از چشمانت میبارید، یادآوری پسر بچه هایی که از دستت نالان بودند مستحق قهقه زدن است. رضا هنوز هم با الانِ تو سرسنگین است، میدانم عُقده آن سیلی هنوز هم روی گلویش سنگینی میکند. پسرعمو پریشب میگفت: هنوز کتک هایی را که بخاطر غُد و یکدنده بودن هایت از پدرش نوش جان کرده فراموش نکرده، لابد مهران پسر سیاه سوخته همسایه هم یادش هست چطور انداختیش وسط جوب و با لگد به دست و پایش ضربه میزدی، الانِ تو هنوز هم به تو حق میدهد و تمام کتک هایی که زدی و نخوردی را تحسین و تایید میکند. از دوستت فاطمه برایت بگویم، چند روز پیش هم راز آن روزهایت زنگ زد و من را برای لذت دو نفره از یک عصر زمستانی دعوت کرد، هنوز به خانه اش برای مهمانی نرفته ام، درست است پای تلفن گفتم من دیگر تو نیستم، منتظر دختری با دنیای متفاوت از تو باشد ولی قول میدهم با یاد تو پا به خانه اش بگذارم، با حال و هوای آن روزهای تو و فاطی، پا به خانه مستقلش خانه خودِ خودِ خودش. میدانی تو سر به هوا بودی، نقش و تاثیر تو برای الانم آنگونه که باید پررنگ نبود، به دل نگیر رفیق تو طبل بودی، طبل بزرگ ولی از آن طبلهای نیمه تهی. برای کارهایی که میتوانست بهتر از اونچه که حاصل شد حاصل شود ولی نشد دنبال مقصر نگرد، خودت گوش ات را فقط به نوای ک نه و در عین حال بلندت عادت داده بودی. من از تو شاکی نیستم همانطور که به خودم قبولوندم فردا از امروزم شکایت نکنم. بی انصافی است از خلاقیت، از سوال ها و کنجکاوی های اعصاب خورد کن اما هوشمندانه ات نگویم همانهایی که صریح شدن الانم را باعث شده. هیچ وقت بی سر و زبان نبودی، الان هم نیستی. اعتماد به نفس ات یادت هست؟؟ الانت محتاطتر شده اما همچنان کله شق، آن زمان ها پر و بال دادن های پدر همین اعتماد به نفس را برایت معمول میکرد و تو به کذب و واقع بودن جوشش درونت شک میکردی. رفیق جآنم حال من تو را پرورش دادم، سیقل دادم و شدی من، منی با کم و کاستی های فراوان، با این حال به تو اطمینان میدهم مدیون آن روزهایت نیستم. من با تو طعم شیرین لذت، طعم تلخ غم را چشیده ام. تو هیچ وقت نش تی و من هم نمیشکنمت. شاید اگر تو را به حال خودت رها می الانم با تمام معمول بودنش برایم آرزو میشد. دوستِ دوست داشتنی و فسقل من یادت همواره همراه من است، همچنان مثل فرزندم تو را در دل و جانم پرورش میدهم. شیطنت هایت، اخمهایت، لجبازی هایت همه و همه را به یاد دارم و همراهم هستند، فقط مدیریتش میکنم هرچند، گاهی زمان را به بی اختیاری اختصاص میدهم.
فرستنده: یک من در ایامِ به اصطلاح جوانی



منبع : http://dinky28.blog.ir/post/552