استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

چشمانِ یک لال

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ چشمانِ یک لال از بلاگ چشمانِ یک لال دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



او را به خود بسپاریدش.

درخواست حذف اطلاعات
ولی نه واقعا.. انقدرام ترسناک نیست. آخه امروز بعد کلاسِ صبح که مریم رفت، بُرد نشوندم رو صندلی پشتی.. طرف آفت ش که سردم نشه و دقیقه های باقی مونده تا کلاس بعدی رو به تعداد سیگارای داخل پاکت تقسیم کرد که بتونم اون تایمو بگذرونم.. سرگرمم کرد و نذاشت خلم در بره.. یا همین نیم ساعت پیش مثلا. دستشو تا آرنج کرد تو حلقم. چون می دونی دیگه.. ح تهوع نشیمن گاهِ آدمو خون می ندازه. مهربان بانو گذاشت محتویاتمو بیارم بالا.همه شو. انقدر بیارم بالا که مغزم کبود شه.. که کاملا حس کنم زنده م.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/08/07/post-740/آن-را-به-خود-بسپاریدش-




ال تی ام ناپذیری به اندازه ی کافی.

درخواست حذف اطلاعات
من دارم با عجز تو آینه.. با اشک ریختنش وقتی که قضیه جدی میشه.. با خنده های مز ف و الکی ش.. با تظاهر ش به ی که نیست.. دارم با همه چیزش کنار میام وُاین کنار اومدن هیچ از نفرتم کم نمی کنه.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/08/10/post-743/ال‌تی‌ام‌ناپذیری-به-اندازه‌ی-کافی-




اما زمان، ماتحتِ فراخ و باحوصله ای داشت.

درخواست حذف اطلاعات
نه. جواب نه عه. ناراحتت می‎ کنه؟ ناراحتم می کنه. چون مقصر گنده هه خودمم که با نه های شلِ دیگران شل و سریع وا دادم و با خودم تکرار که تو هیچ چی نیستی. هیچ جا هیچ چی نیستی. نبودم/نیستم هم واقعا. من تو هیچ بُعدی از زندگیم چیزی رو جلو نبردم. من آدم به غایت سطحی و عبثی ام. حالا الان ممکنه مثال نقض پیدا بشه. ممکنه واقعا؟ تک و توک. که البته مجبورم کنه بیشتر اعتراف کنم. به و برای خودم دیگه. خب آره منم تونستم تک و توک ادا در بیارم براتون و از قضا خوشحال هم شدم.. از گول به سر خودم و خودتون. می دونم که گول رو می خورن. من می خوام گولُ بمالم. من همه ی این سال ها گولُ مالیدم. " خب الانم که دیر نیست" و مرض. این صدای مامان وار و نصیحتگر ذهن چرا خفه نمی شه؟ الان واقعا باید خفه شه.. الان که فقط دلم می خواد برای وا ندادن و چیزی شدن و دیگه گول ن خیلی دیر (شده) باشه. دیرِ واقعی.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/08/18/post-748/اما-زمان،-ماتحتِ-فراخ-و-با-حوصله‌ای-داشت-




اگزیستنس راست

درخواست حذف اطلاعات
لحظه ی مطمئن شدن آدما (نسبت؟) به بودنت کنارشون لحظه ی شروع محو شدنت از زندگیشون ه.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/18/post-726/اگزیستنس-راست




بُوجک سخن از زبان ما می گوید:

درخواست حذف اطلاعات
i spent a lot of time with the real me and believe me, nobody's gonna love that guy.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/20/post-728/بُوجک-سخن-از-زبان-ما-می‌گوید-




پـ"ـیـ"ـوسیدن.

درخواست حذف اطلاعات
از شنبه و شیش روز بعدش متنفرم.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/21/post-729/پـ-ـیـ-ـوسیدن-




در حصار تَبَه چُسکن ها

درخواست حذف اطلاعات
هفته ی اِی سکشوال عه ورنسو شروع نشده چرا تبریک می گی واقعا؟ وقتی عه ورنست در این حده که فلانی تو اگه ای سکشوالی چرا رینگ مشکی نکردی تو میدل فینگرت. تبریک آخه؟ میدل فینگرم تو فلانت خب دام شــت.
+حس می کنم پول کافی برای زیستن ندارم دیگه. قیمت هرچی رو نگاه می کنم یه جام می شه.++این " اگه شد خودمو می رسونم " هاتونو هیچ نمی فهمم.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/30/post-736/در-حصار-تَبَه‌‌چُسکن‌ها




استسل ـَ/ارا

درخواست حذف اطلاعات
حداقلش اینه که یاد گرفتم کار زیادی نمی شه کرد جز تو "باید باشد " ها و مواجه شدن با "آن چه هست" ها.

+یه جوری همیشه چیزتون خله که دیگه شک ندارم بابتش هرماه چند میلیون میره رو حساب بانکی تون.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/13/post-720/استسل-ـَ-ارا




دیس بیوتیفول هل آو ماین.

درخواست حذف اطلاعات
دو سال پیش اولین کلاسمون شنبه ساعت هشت صبح بود. برنامه ترم یکُ خودشون چیده بودن و ما نمی تونستیم دستکاریش کنیم. اگرم می تونستیم جراتشُ نداشتیم. طبیعتاً ذوق زیادی داشتم (همه داشتن گمونم). یه بار تو زندگیم برای رسیدن به یه چیزی بیشتر از لیاقتش زحمت کشیده بودم و ازش انتظار داشتم. انتظار داشتم محبوبم و رشته ای که با شنیدن هزارجور متلک و غر اطرافیان انتخابش یه چیزی بذاره کف دستم. یه چیزی که ارزش اون همه سگ دو زدنو داشته باشه. چون به غیر از درس خوندن و پوسیدن تو اینجا گزینه ی دیگه ای هم بود: گذاشتن همه چیز و رفتن با نزدیک ترین غریبه ی زندگیم. اما اون غریبه رو راهی بره به شیرینی فروشی ش برسه و موندم و بوی گه فاضلاب و عقاید گندیده ی اکثر آدمای رضویه رو تحمل تا برسم به یکی از معدود آرزوهای زندگیم. رسیدم و سر همون اولین کلاس همه چیز فرو ریخت. ناگهان. و برنامه ریزی شده ترین ناگهانِ عمرمو تجربه و خفه شدم. تا الان ت موندم. فکر شاید زوده برای قضاوت هنوز. که نبود.
فردا باید لاشه ی خودم و انگیزه هامو ببرم سر کلاسا باز و تمام تمرکزمو بذارم روی این که یاد بگیرم هیچ وقت آرزو نکنم و برای رسیدن به چیزی جاییمو ایضاً.
کاش دو سال و چند ماه برگرده عقب همه چیز.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/07/post-715/دیس-بیوتیفول-هل-آو-ماین-




استسل ـَ/ارا

درخواست حذف اطلاعات
حداقلش اینه که یاد گرفتم کار زیادی نمی شه کرد جز تو "باید باشد " ها و مواجه شدن با "آن چه هست" ها.

+یه جوری همیشه چیزمغزین که دیگه شک ندارم بابتش هرماه چند میلیون میره رو حساب بانکی تون.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/13/post-720/استسل-ـَ-ارا




دیس بیوتیفول هل آو ماین.

درخواست حذف اطلاعات
دو سال پیش اولین کلاسمون شنبه ساعت هشت صبح بود. برنامه ترم یکُ خودشون چیده بودن و ما نمی تونستیم دستکاریش کنیم. اگرم می تونستیم جراتشُ نداشتیم. طبیعتاً ذوق زیادی داشتم (همه داشتن گمونم). یه بار تو زندگیم برای رسیدن به یه چیزی بیشتر از لیاقتش زحمت کشیده بودم و ازش انتظار داشتم. انتظار داشتم محبوبم و رشته ای که با شنیدن هزارجور متلک و غر اطرافیان انتخابش یه چیزی بذاره کف دستم. یه چیزی که ارزش اون همه سگ دو زدنو داشته باشه. چون به غیر از درس خوندن و پوسیدن تو اینجا گزینه ی دیگه ای هم بود: گذاشتن همه چیز و رفتن با نزدیک ترین غریبه ی زندگیم. اما اون غریبه رو راهی بره به شیرینی فروشی ش برسه و موندم و بوی گه فاضلاب و عقاید گندیده ی اکثر آدمای رضویه رو تحمل تا برسم به یکی از معدود آرزوهای زندگیم. رسیدم و سر همون اولین کلاس همه چیز فرو ریخت. ناگهان. و برنامه ریزی شده ترین ناگهانِ عمرمو تجربه و خفه شدم. تا الان ت موندم. فکر شاید زوده برای قضاوت هنوز. اما نبود.
فردا باید لاشه ی خودم و انگیزه هامو ببرم سر کلاسا باز و تمام تمرکزمو بذارم روی این که یاد بگیرم هیچ وقت آرزو نکنم و برای رسیدن به چیزی جاییمو ایضاً.
کاش می شد دو سال و چند ماه برگرده عقب همه چیز.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/07/post-715/دیس-بیوتیفول-هل-آو-ماین-




دیس بیوتیفول هل آو ماین.

درخواست حذف اطلاعات
دو سال پیش اولین کلاسمون شنبه ساعت هشت صبح بود. برنامه ترم یکُ خودشون چیده بودن و ما نمی تونستیم دستکاریش کنیم. اگرم می تونستیم جراتشُ نداشتیم. طبیعتاً ذوق زیادی داشتم (همه داشتن گمونم). یه بار تو زندگیم برای رسیدن به یه چیزی بیشتر از لیاقتش زحمت کشیده بودم و ازش انتظار داشتم. انتظار داشتم محبوبم و رشته ای که با شنیدن هزارجور متلک و غر اطرافیان انتخابش یه چیزی بذاره کف دستم. یه چیزی که ارزش اون همه سگ دو زدنو داشته باشه. چون به غیر از درس خوندن هم گزینه ی دیگه ای بود: گذاشتن همه چیز و رفتن با نزدیک ترین غریبه ی زندگیم. اما اون غریبه رو راهی بره به شیرینی فروشی ش برسه و موندم و بوی گه فاضلاب و عقاید گندیده ی اکثر آدمای رضویه رو تحمل تا برسم به یکی از معدود آرزوهای زندگیم. رسیدم و سر همون اولین کلاس همه چیز فرو ریخت. ناگهان. و برنامه ریزی شده ترین ناگهانِ عمرمو تجربه و خفه شدم. تا الان ت موندم. فکر شاید زوده برای قضاوت هنوز. اما نبود.
فردا باید لاشه ی خودم و انگیزه هامو ببرم سر کلاسا باز و تمام تمرکزمو بذارم روی این که یاد بگیرم هیچ وقت آرزو نکنم و برای رسیدن به چیزی جاییمو ایضاً.
کاش می شد دو سال و چند ماه برگرده عقب همه چیز.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/07/post-715/دیس-بیوتیفول-هل-آو-ماین-




دیس بیوتیفول هل آو ماین.

درخواست حذف اطلاعات
دو سال پیش اولین کلاسمون شنبه ساعت هشت صبح بود. برنامه ترم یکُ خودشون چیده بودن و ما نمی دونستیم دستکاریش کنیم. اگرم می تونستیم جراتشُ نداشتیم. طبیعتاً ذوق زیادی داشتم (همه داشتن گمونم). یه بار تو زندگیم برای رسیدن به یه چیزی بیشتر از لیاقتش زحمت کشیده بودم و ازش انتظار داشتم. انتظار داشتم محبوبم و رشته ای که با شنیدن هزارجور متلک و غر اطرافیان انتخابش یه چیزی بذاره کف دستم. یه چیزی که ارزش اون همه سگ دو زدنو داشته باشه. چون به غیر از درس خوندن هم گزینه ی دیگه ای بود: گذاشتن همه چیز و رفتن با نزدیک ترین غریبه ی زندگیم. اما اون غریبه رو راهی بره به شیرینی فروشی ش برسه و من موندم و بوی گه فاضلاب و عقاید گندیده ی اکثر آدمای رضویه رو تحمل تا برسم به یکی از معدود آرزوهای زندگیم. رسیدم و سر همون کلاس اول همه چیز فرو ریخت. ناگهان. و برنامه ریزی شده ترین ناگهانِ عمرمو تجربه و خفه شدم. تا الان ت موندم. فکر شاید زوده برای قضاوت هنوز. اما نبود.
فردا باید لاشه ی خودم و انگیزه هامو ببرم سر کلاسا باز و تمام تمرکزمو بذارم روی این که یاد بگیرم هیچ وقت آرزو نکنم و برای رسیدن به چیزی جاییمو ایضاً.
کاش می شد دو سال و چند ماه برگرده عقب همه چیز.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/07/post-715/دیس-بیوتیفول-هل-آو-ماین-




حالا کاری نداریم که تهش تا دستشویی هم نِمیره حتی.

درخواست حذف اطلاعات
بعد از یه مدت نسبتاً طولانی جوری با خودش مواجه شده که پشم و ترسش همزمان ریخته.الان احساس می کنه می تونه زیرسیگاری رو برداره بره بشینه وسطِ خونه و سیگارشُ روشن کنه.یا مثلاً در تراسُ باز کنه و داد بزنه از همه متنفره بعدم لکه ی ننگِ بودنُ پاک کنه از وجودش.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/04/post-710/حالا-کاری-نداریم-که-تهش-تا-دستشویی-هم-نِمیره-حتی-




دو سه ساعت بعد از انتشار این پست احساسِ حماقت میاد یقه شو می گیره که احمق پاشو برو پاکش کن. پاکش نمی کنه ولی

درخواست حذف اطلاعات
دلم می خواد زودتر مریمُ ببینم تا دوباره با سکوت با هم حرف بزنیم.. هوا سرد شه و وقتای پِرتِ وسطِ کلاسا رو بشینیم رو صندلی پشتی و موزیک گوش بدیم و اون سیب گاز بزنه و من سیگار دود کنم.. بارون بیاد و بیخودی به همه چی بخندیم و احساس خوشبختی کنیم و ته دلمون بترسیم از جلو رفتن زندگی.. از جدا شدن مسیرامون.. دلم می خواد شهرزادُ خیلی طولانی تر و محکم تر از وقتای خداحافظی بغل کنم و ازش بخوام که ببخشه منُ چون کاری از دستم برنمیاد جز فهمیدن حس و حالش.. ازش بخوام که ببخشه زندگی رو چون تهش هر چی هم بذاره سر راهمون اون چیزی نیست که ما می خواستیم.. چون آدم فقط زل می زنه به اون نیمه ی خالیِ لعنتی ش.. دلم می خواد فاطمه خودشُ پیدا کنه ( اشتباه نکن. من خودم سردسته ی گُم شده هام ) تا اندازه ی خودش و نه بیشتر درد بکشه.. چون برخلاف تصوررش این زیادی درد کشیدنش واقعا ناراحتم می کنه.. و اگه از " کلاً درد نکشیدنش " چیزی نمی گم از روی بی رحمی نیست؛ چون اون وقت ممکنه یادش بره زنده ست.. دلم می خواد به شیما بدونِ این که حس کنه دارم چیزی رو به رخش می کشم بفهمونم رفتن و دانشجو شدن هیچی گه خاصی توش نداره.. که خیلی نخوره تو ذوقش و مثل دو سال پیش من، یه دفعه فس نشه.. نازنین. دلم می خواد بیشتر ببینمش.. و وسط حرفامون بزنم زیر گریه و بهش بگم که چقدر از دو سال بعد و رفتنش می ترسم..می دونی چیه؟ دلم می خواد همه ی آدمای زندگیم بدونن که برام مهمن و تکتم فقط بلد نیست ابراز کنه اینُ.
+ گوله ی احساسات درونمُ فشار داده.++ اگه دفتر خاطرات دوره ی راهنماییم آدمی چیزی بود با خوندن این جمله بندی ها و این جور شرح حال نویسی احتمالا تا سه روز می تونست بشه از خنده.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/07/03/post-704/دو-سه-ساعت-بعد-از-انتشار-این-پست-احساسِ-حماقت-میاد-یقه‌شو-می‌گیره-که-احمق-پاشو-برو-پاکش-کن-پاکش-نمی‌کنه-ولی




fear is an emotion inside us eating away our insides

درخواست حذف اطلاعات
نشستم دارم به دبیرستان و روزای سگی ش فکر می کنم. روزایی که حس می چیز خاصی برام نمونده و غم روزامو، زنگ تفریحا یکی در میون پشتِ ی کلاس و وسطِ خنده های بلندم قایم می و برگشتنی می زدم پشت خودم و می گفتم : دمت گرم که نم پس نمیدی. بعدم خودمو ول می دادم تو درس و کتاب. انقدر می خوندم تا چشم ها و ذهنم خل شن و خوابشون ببره. اون روزا خیلی احساس می قوی ام و بودم. آدما هیچ وقت شک نمی که حالم سرجاش نیست و همین انگار زنده نگهم داشت. یادمه نترس بودم. از حرفایی که پشت سرم می زدن و از بی توجهی اطرافیان نمی ترسیدم اصلن. چون بودن آدمایی که چراغ بندازن تا روشن شه مسیر.. که دستمو بگیرن و بگن: ببین این چاله ست و این چاه. بیا این ورتر راه بریم. ولی مگه آدما چقدر هم مسیرن؟ چقدر چاه و مسیر صافشون شبیهه به هم ؟ یه جا باید جدا شن بالا ه و چشماشونُ عادت بدن به تاریکی راه.وهمینتاریکی و ترس این روزا خیلی کشنده تر از غم و سگِ اون دورانه.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/26/post-693/fear-is-an-emotion-inside-us-eating-away-our-insides




او هیچ نمی دانست که زندگی می تواند با آدم چه ها د.

درخواست حذف اطلاعات
می دونم برای این که بتونم از خودم فرار کنم نباید از ی کمک بخوام ولی هنوز راهشُ پیدا ن . امروز و دیروز و روزای قبل ترش با ضربان قلب شدید از خواب پ و حس امروز روزشه. روزی ه که قراره یاد بگیرم بدون این که به ی نیاز داشته باشم، از خودم و از تصویرای بلاتکلیفی* که تو ذهنم بالا پایین می شن فرار کنم. اما نیست. نبودن. وُ من دستمُ دراز سمتِ آدما. دوستای دور و نزدیک. آدمای جدید و غریبه حتی. که بیاین و نجاتم بدین برای چند ساعت. و نجاتم دادن انصافاً. ولی بعد که خ ظی باهاشون، ترسم بیشتر شده و توانِ فکر و فرار م کم تر. دیگه انگار که نتونم هیچ کاری کنم، جز انتظار برای اون چند ساعتِ بعدی و ترسیدن از ترس و ناتوانیِ بعدش.

+ رکوردِ بیش ترین شرنویسی تو یه ماهُ زدم.
* تصاویری که آدم های مرتبط به خودشونُ تو خاطره ها گم می کنن.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/18/post-674/




ذکر روزانه

درخواست حذف اطلاعات
you're a mother in' piece of and you'll never amount to nothing.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/25/post-691/ذکر-روزانه




fear is an emotion inside us eating away our insides

درخواست حذف اطلاعات
نشستم دارم به دبیرستان و روزای سگی ش فکر می کنم. روزایی که حس می چیز خاصی برام نمونده و غم روزامو، زنگ تفریحا یکی در میون پشتِ ی کلاس و وسطِ خنده های بلندم قایم می و برگشتنی می زدم پشت خودم و می گفتم : دمت گرم که نم پس نمیدی. بعدم خودمو ول می دادم تو درس و کتاب. انقدر می خوندم تا چشم ها و ذهنم خل شن و خوابشون ببره. اون روزا خیلی احساس می قوی ام و بودم. آدما هیچ وقت شک نمی که حالم سرجاش نیست و همین انگار زنده نگهم داشت. یادمه نترس بودم. از حرفایی که پشت سرم می زدن و از بی توجهی اطرافیان نمی ترسیدم اصلن. چون بودن آدمایی که چراغ بندازن تا روشن شه مسیر.. که دستمو بگیرن و بگن: ببین این چاله ست و این چاه. بیا ای ورتر راه بریم. ولی مگه آدما چقدر هم مسیرن؟ چقدر چاه و مسیر صافشون شبیه به هم ه؟ یه جا باید جدا شن بالا ه و چشماشونُ عادت بدن به تاریکی راه.وهمینتاریکی و ترس این روزا خیلی کشنده تر از غم و سگِ اون دورانه.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/26/post-693/fear-is-an-emotion-inside-us-eating-away-our-insides




بی-

درخواست حذف اطلاعات
ما از همون اولش َم ربطی به هم نداشتیموزمان کاری نکرد جز اثباتِ جمله ی بالا.

+مامانم بیاد منُ از برق بکشه، نه؟



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/16/post-665/بی-




و به ناگاه دیدنِ گه و لجن درون.

درخواست حذف اطلاعات
من هر چند روز یه بار قاچ می خورم از وسط.. چون یه چیزی شبیه نفرت از طرفِ آدما (به خیال خودم) محکم خورده وسط سرم.. اما الان صداشون کاملاً قطعه وآرهمن همچنان دارم تَرَک برمی دارم.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/18/post-669/و-به-ناگاه-دیدنِ-گه-و-لجن-درون-




بِکِت:

درخواست حذف اطلاعات
فقط باید رنج بکشد، همیشه به یک شکل، بدون امید به کاهش رنج، بدون امید به پایان یافتن رنج.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/18/post-672/بِکِت-




او هیچ نمی دانست که زندگی می تواند با آدم چه ها د.

درخواست حذف اطلاعات
می دونم برای این که بتونم از خودم فرار کنم نباید از ی کمک بخوام ولی هنوز راهشُ پیدا ن . امروز و دیروز و روزای قبل ترش با ضربان قلب شدید از خواب پ و حس امروز روزشه. روزی ه که قراره یاد بگیرم بدون این که به ی نیاز داشته باشم، از خودم و از تصویرای بلاتکلیفی* که تو ذهنم بالا پایین می شن فرار کنم. اما نیست. نبودن. وُ من دستمُ دراز سمتِ آدما. دوستای دور و نزدیک. آدمای جدید و غریبه حتی. که بیاین و نجاتم بدین برای چند ساعت. و نجاتم دادن انصافاً. ولی بعد که خ ظی باهاشون، ترسم بیشتر شده و توانِ فکر و فرار م کم تر. دیگه انگار که نتونم هیچ کاری کنم، جز انتظار برای اون چند ساعتِ بعدی و ترسیدن از ترس و ناتوانیِ بعدش.

+ رکوردِ بیش ترین شرنویسی تو یه ماهُ زدم.
*تصاویری که آدم های مرتبط به خودشونُ تو خاطره ها گم می کنن.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/18/post-674/




کوریون یه بار نوشته بود : "من احمقم، اما نه به اندازه کافی." منم.

درخواست حذف اطلاعات
پیشنهادم مس ه بود. گفتم بیا رو کاغذ هرچی که الان تو ذهنمونه بنویسیم. گوشیشُ برداشت. معلوم بود داره دنبال یه چیزی می گرده تا جای حرف ذهنش بنویسه و قیافه ی نکبتش ُ بگیره که ببین چه جمله ای. گفتم زود باش دیگه بنویس. خب معلومه که گفت اول خودت بنویس. نوشتم. گوشیشُ قفل کرد و گذاشت کنار پاش و نگام کرد. ازین نگاها که" تو چرا بزرگ نمی شی؟". ازین نگاها نداریم مگه؟ نگاهش همینُ گفت ولی. ناراحت شدم. کاغذُ برداشتم گذاشتم رو پام. جوری که اون نبینه نوشتم : آدم دلش می خواد بره فقط. شما نکبتا رو بذاره و بره. بعدم مچاله ش و اشک دم مشکمُ کنترل.

+مثلا این یکی رو گوش کن. صدای رفتن نمیده. صدای موندن هم. صدای پّوسیدن میده.++مرضِ نقطه گرفتم



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/15/post-662/کوریون-یه-بار-نوشته-بود-من-احمقم،-اما-نه-به-اندازه-کافی-منم-




پِین وانتس ایترنیتی

درخواست حذف اطلاعات
حافظه ی آدما تو مغزشونه دیگه، نه؟ چند روزه حس می کنم مغزم داره جمع میشه تو خودش و کوچیک تر میشه هی(با فرض وجودش البته) و با کوچیک شدنش یه بخشی از حافظه مُ تف می کنه سمت فضای خالیِ سرم. بعد انگار که مگس تو سرمه.
بعداًنوشت: علمی شُ پیدا . این جوریه : ایی که دیر می خوابن آ ین مرحله خوابُ ندارن. این مرحله به حافظه خیلی ربط داره انگار.

+آرشیو دث-دوم و پست راکشُ در راه خدا بخشید بهم.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/14/post-661/پِین-وانتس-ایترنیتی




کوریون یه بار نوشته بود : "من احمقم، اما نه به اندازه کافی." منم.

درخواست حذف اطلاعات
پیشنهادم مس ه بود. گفتم بیا رو کاغذ هرچی که الان تو ذهنمونه بنویسیم. گوشیشُ برداشت. معلوم بود داره دنبال یه چیزی می گرده تا جای حرف ذهنش بنویسه و قیافه ی نکبتش ُ بگیره که ببین چه جمله ای. گفتم زود باش دیگه بنویس. خب معلومه که گفت اول خودت بنویس. نوشتم. گوشیشُ قفل کرد و گذاشت کنار پاش و نگام کرد. ازین نگاها که" تو چرا بزرگ نمی شی؟". ازین نگاها نداریم مگه؟ نگاهش همینُ گفت ولی. ناراحت شدم. کاغذُ برداشتم گذاشتم رو پام. جوری که اون نبینه نوشتم : آدم دلش می خواد بره فقط. شما نکبتا رو بذاره و بره. بعدم مچاله ش و اشک دم مشکمُ کنترل.

+مثلا این یکی رو گوش کن. صدای رفتن نمیده. صدای موندن هم. صدای پوسیدن میده.++مرضِ نقطه گرفتم



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/15/post-662/کوریون-یه-بار-نوشته-بود-من-احمقم،-اما-نه-به-اندازه-کافی-منم-




پِین وانتس ایترنیتی

درخواست حذف اطلاعات
حافظه ی آدما تو مغزشونه دیگه، نه؟ چند روزه حس می کنم مغزم داره جمع میشه تو خودش و کوچیک تر میشه هی(با فرض وجودش البته) و با کوچیک شدنش یه بخشی از حافظه مُ تف می کنه سمت فضای خالیِ سرم. بعد انگار که مگس تو سرمه.
بعداًنوشت: علمی شُ پیدا . این جوریه : ایی که دیر می خوابن. آ ین مرحله خوابُ ندارن. این مرحله به حافظه خیلی ربط داره انگار.

+آرشیو دث-دوم و پست راکشُ در راه خدا بخشید بهم.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/14/post-661/پِین-وانتس-ایترنیتی




کوریون یه بار نوشته بود : "من احمقم، اما نه به اندازه کافی." منم.

درخواست حذف اطلاعات
پیشنهادم مس ه بود. گفتم بیا رو کاغذ هرچی که الان تو ذهنمونه بنویسیم. گوشیشُ برداشت. معلوم بود داره دنبال یه چیزی می گرده تا جای حرف ذهنش بنویسه و قیافه ی نکبتش ُ بگیره که ببین چه جمله ای. گفتم زود باش دیگه بنویس. خب معلومه که گفت اول خودت بنویس. نوشتم. گوشیشُ قفل کرد و گذاشت کنار پاش و نگام کرد. ازین نگاها که" تو چرا بزرگ نمی شی؟". ازین نگاها نداریم مگه؟ نگاهش همینُ گفت ولی. ناراحت شدم. کاغذُ برداشتم گذاشتم رو پام. جوری که اون نبینه. نوشتم : آدم دلش می خواد بره فقط. شما نکبتا رو بذاره و بره. بعدم مچاله ش و اشک دم مشکمُ کنترل.

+مثلا این یکی رو گوش کن. صدای رفتن نمیده. صدای موندن هم. صدای پوسیدن میده.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/15/post-662/کوریون-یه-بار-نوشته-بود-من-احمقم،-اما-نه-به-اندازه-کافی-منم-




پِین وانتس ایترنیتی

درخواست حذف اطلاعات
حافظه ی آدما تو مغزشونه دیگه، نه؟ چند روزه حس می کنم مغزم داره جمع میشه تو خودش و کوچیک تر میشه هی(با فرض وجودش البته) و با کوچیک شدنش یه بخشی از حافظه مُ تف می کنه سمت فضای خالیِ سرم. بعد انگار که مگس تو سرمه.

+آرشیو دث-دوم و پست راکشُ در راه خدا بخشید بهم.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/14/post-661/پِین-وانتس-ایترنیتی




how to never stop being sad

درخواست حذف اطلاعات
گوش بدین:این جـا

repeat to yourself that they're not really gonetime has proven that fooling yourself into believing a lie is the most effective way to deal with things you have no control over. keep listening to the mixtapes they made you. overanalyse every single word you hear. " was this a sign that things were going wrong? " no, no. you were the one that cared too hard, not them.stay up every single night staring at your phone. either attempting to gather up the courage to turn these demons, these constant reminders of your loneliness into nothing more than a bad dream. or praying just for one second you could feel the warmth of equally returned love.go out for coffee four times a week by yourself. always bring your notebook, never stop writing. leave little comics and thank you notes with your tip. watch them smile as you get in your car.always talk down on yourself whenever possible. my life is because i deserve it, right? you must have done something really bad and it's nearly impossible for you to cry now.avoid your friends for weeks even though they're the only sense of consistency you have left in your life. if they really wanted to see you they'd come. but they won't. who cares?allow yourself to lose interest in the things you love. watch as you begin to take a backseat to the world around you, don't fight it. become a secondary character in your own motion picture.but most importantly drown every single one of your feelings in old stolen rum. learn to love the taste of it dripping down your throat. find comfort in the warmth coming from your stomach, you're drinking bottled love now.you don't need other people to drive away your loneliness. you just needed to find a way to talk to it.



منبع : http://deafeyes.blogsky.com/1397/06/12/post-659/how-to-never-stop-being-sad