استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

بدون عنوان

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ بدون عنوان از بلاگ بدون عنوان دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



.من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.

درخواست حذف اطلاعات
واژه ها می آیند. در سکوتِ درازایِ بی انتهایِ ذهنم قدم میزنند. مینشینند. بلند میشوند. میروند. میدوند. عاقبت صدای خستگی شان در ذهنم تکرار میشود و در خا تریِ فراموشی محو میشوند. روزها می آیند: و با مشتی از اتفاق میروند. تع ر و تفاسیرم از رفتارها و تکاپوها، خشم ها و لطافت ها، اشک ها و شوق ها کلمه میشوند. کلمه ها در سرم راه میروند: در جاده. در ماهِ آبان. زیر باران. در راهروهای . زیر آسمانِ دلگیر خوابگاه. در پیاده روی ها. در کتاب ها. آهنگ ها. زیر ابرهای اسفنجی. همیشه. هرجا. این کلمه ها هستند که تنهاییِ ذهنم را همراهند. خودم اما به سکوت خو گرفته ام. آدمی چه آسان انس میگیرد با دردهای هولناک پیشینِ اش. با خلوتِ تنهایی اش. با سکوتِ بی تلاطمش. با هرآنچه روزی وهمش را داشت و اینک بازو به بازوی آن است. انگاره هایم، چیزی میان نوشتن و گفتن گیر میکنند. نه با قلم درگیر میشوند تا به نوشته درآیند، نه به صدا بدل میشوند تا از مسیر حنجره بیرون بریزمشان. با سکوت عجین شده ام. تو گویی این خموشی شبیه دست و پا از آغاز با من بوده: نزدیک، متصل و ممتد. گاهی هراس برم میدارد که خودم را در سکوت گم نکنم؟ فراموش نکنم؟ مایع تاریکش جلوی چشم هایم را نگیرد و خودم را از یاد ببرم؟ شبیه واژه هایم که در خا تریِ فراموشی محو میشوند. شبیه پندارهایم که حرف نمیشوند. دست خودم را در سکوت میگیرم. می م. با نوای موسیقی بازخوانی میکنم. بسامد صدایم را از جایی میان حلق و گوش میشنوم. باران به پنجره میزند. آبان ماه است. را کنار میزنم و استمرارِ قطره های باران را نظاره میکنم. به استمرار می شم. استمرارِ این سکوت ...



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/406/.من لبريز از گفتنم نه از نوشتن./




- 243 -

درخواست حذف اطلاعات
حیف نیست این وبلاگ صدایِ منو نداشته باشه؟ :)) براتون فروغ خوندم : کلیک
+ چم و خم شعر خوندن رو بلد نیستم ، به بزرگی خودتون ببخشید :))



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/391/- 243 -/




- 242 -

درخواست حذف اطلاعات
پروردگار مراقب شماست | نساء - 1



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/390/- 242 -/




- 239 -

درخواست حذف اطلاعات
نمیخواستم در آغوش بگیرمت
میخواستم آنقدر در من بمانی که پیر شویم
در تنم راه بیوفتی
و عصای کوچکت رگ هایم را سوراخ کند
اکنون اما
گوش س ام به صدای تار سفیذی که
سیاهی موهایم را می شکافد
چگونه از درونم گریختی
چگونه در تاریکی دویدی
چگونه مرا از تنت تک

+ آیدا عمیدی

+ از کانالی برداشتمش که برای آ شبهاست. که به هر ی نمیدهمش. که به هیچ نمیدهمش :))



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/378/- 239 -/




- 230 -

درخواست حذف اطلاعات
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز / بر پیکر خود پیرهنِ سبز نمودم / در آینه بر صورت خود خیره شدم باز / بند از سر گیسویم آهسته گشودم / عطر آوردم بر سر و فشاندم / چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم / افشان زلفم را بر سر شانه / در کنج لبم خالی آهسته نشاندم / گفتم به خود آنگاه ص سوس که او نیست / تا مات شود زین همه افسونگری و ناز / چون پیرهن سبز ببیند به تن من / با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز / او نیست که در مردمک چشم ِ سیاهم / تا خیره شود ع رخ خویش ببیند / این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب / کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند / من خیره به آیینه و او گوش به من داشت / گفتم که چِسان حل کنی این مشکل ما را / بش ت و فغان کرد که از شرحِ غمِ خویش / ای زن ، چه بگویم ، که ش تی دل ما را
- فروغ -

چند روزیست دیوان فروغ و سهراب را گذاشته ام راس کتابها / برای شبها برای شبها برای شبها



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/362/- 230 -/




- 225 -

درخواست حذف اطلاعات
- تپش های زیاد قلب در نیمه شب ها -



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/356/- 225 -/




- 223 -

درخواست حذف اطلاعات
- خدایا بدحالی ِ ما را به خوشحالی ِ خودت تغییر ده -



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/354/- 223 -/




- 220 -

درخواست حذف اطلاعات
{ کلیــک }
من نگرانی هایی را که زورم بهشان نمیرسد ، سبزشان میکنم ، میگذارم روی طاقچه کنار گلدان ها ، میگذارمشان در سایه امنیت . من بیم ها و دلواپسی هایم را بغل میکنـم تا احساس تنهایی نکنند .



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/351/- 220 -/




- 218 -

درخواست حذف اطلاعات

دیده ای که چطور آدمها حین ثبت یک ع دسته جمعی زل میزنند به لنز دوربین ها؟ دیده ای که چطور چشمانشان به عینه ثبت میشود و بعد بی آنکه نگران شکل پلک هایشان در آن تصویر ثبت شده باشند شروع به حرف زدن با یکدیگر میکنند؟ دیده ای که در این میانه ناظر بیرونی چطور خیال میکند در دنیای ورای آنچه آنها در آن زیست میکنند ایستاده است؟ ایستاده است در خلا. دیده ای که ناظر بیرونی چطور خیال میکند مُرده است؟ عزیزم ، دیده ای که من چطور خیال میکنم مُرده ام؟
- نازوند بهاری -



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/349/- 218 -/




- 216 -

درخواست حذف اطلاعات
اینروزها وسیع نیستم / مثل گذشته که وسیع نبوده ام / اینروزها وسیع نیستم / مثل گذشته که وسیع نبوده ام / اینروزها وسیع نیستم / مثل گذشته که ...



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/346/- 216 -/




- 212 -

درخواست حذف اطلاعات
شما هم مثل من ، با فکر به اینکه «میگذره» حال بدتون رو سر میکنید؟ کار به جایی کشیده بود که امروز تو خیالم خودم رو کشته بودم و تو ذهن تکرار می {برزخ و جهنم هم میگذره ..} و اگه موقع گذشتن زد و دو نیمه مون کرد چی؟ اگه جعبه نگرانی و صدتا ادا اصول فانتزیِ دیگه ، نگرانیامونو مرهم نشد چی؟ اگه گذشت و روحمونو مکید و خاطره هامونو جا گذاشت چی؟ دیگه «نبودن ها» که پسر مزاحم تو خیابون نیست. بگم این خیابونُ تموم کنم و میگذره... نبودن ها رو باید خیابون به خیابون قدم زد. مگه نه رفیق؟ بقول علیرضا آذر اگه رها شدیم تو قدمهای تکرار هم میگذره اما جز بر ی که تو بهارم زیر پامون له میشن ، دیگه ای عمق این «گذشتن» ُ متر نمیکنه. اصلا اگه همه چیز میگذره ، چرا هنوز حال بدمو میبرم سر خاک شهید گمنامی که رفیقم شده؟ اگه این رها شدنها میگذره ، چرا از رفیق مجازیم میخوام کنارم قدم بزنم؟ باشه قبول / نبودنا ، نگرانیا ، خستگیا ، تنهاییا ، مُشتایی که بعضی شبا قلبمونو فشار میده ، رفتنا و نموندنا ، همه میگذره ولی با هر گذشتنی ، یه تیکه از ما رو میبره...



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/342/- 212 -/




- 207 -

درخواست حذف اطلاعات
درد نی که مینویسند را جدی تر بگیرید
از بیکاری نمینویسند ، ن برع مردها کارهای زیادی برای بیکاری هایشان دارند
لاک میزنند ، گیسو میبافند ، مستانه می ند ...
اما ، زنی که مینویسد جای تامل دارد ...

[سارا اسـدی]

+ از میان ِ همین هزار هزار متنی که هرروز در هرجایی میخوانم :)



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/335/- 207 -/




- 197 -

درخواست حذف اطلاعات
[ تو سرش ، یه دریا حرف بود ]



[ تو جفت چشماش ، یه آدمِ گریزون ]



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/324/- 197 -/




- 189 -

درخواست حذف اطلاعات
نمیدانم قصه از چه قرار است و چرا اینروزها پستچی مُدام درِ خانه قلبم را میزند و یک تکه از خودِ قدیمی ام را برایم به سوغات می آورد . مثلا همانروزی که آن کامنتِ بلند بالا را خوانده بودم ، و آخ ! رفیق ... نمیدانی چقدر به منِ رویاییِ سابق میماند . یا همان دو سه روزی که به هر درِ تکراری و غیرتکراری زدم برایِ آرامشِ آشفتگی هایِ توخالی ام و حدس بزنید حالم به چه خوب شده بود؟ بله ! مجموعه هری پاتر . و یادم ، مثالِ دستگاهی که آدمیزاد را به گذشته میراند ، مرا بُرد به روزهایِ قصه هایِ تخیلی و هیجانی و حالـا تنها چیزیکه از آن سالها دارم ، کل یونی از کتاب های تخیلی و ترسناک است که در انباری خاک میخورند . به راستی اینروزهایِ غرق در زندگـی -که نقطه ای از آن به هری پاتر ها و درجستجوی دلتوراها نمیماند- چرا باید آنِ گذشته ام بر من یادآوری شود؟ و اصلا از کجایِ قصه بود که تا به اینجایِ کار عوض شدیم؟ از کدام کنجِ اتفاقات ، رفتیم سراغِ همانها که تلخ مینویسند اما واقعی ، واقعی ، واقعی؟ قفسه کتابهایمان از نو چیده شدند و قوه ی تخیلمان در نهانخانه جانمان مخفی شد؟ کدام قسمتِ موضوع را تاب نیاورده بودیم که خودمان را از آرمانی نوشتن ره م و در تلخی داستانهایمان چون زرورقی غمگین ، پیچانده شدیم؟ ماه هاست دارم درمورد تخته چوبِ توخالی که بدان بدل شده ام به روش های مختلف قلم میزنم . مینالم از دختری که به دلتنگ نبودن ، عادت ندارد . به درگیر این ماده نامرئیِ تند و بدطینت ِ خالی و دلمرده بودن . آیینِ زندگیِ ما ، توصیف و تشبیه هایِ خیالی بود نه اینچُنین در آغوشِ مُردابِ واژه های تلخ گرفتار آمدن . نه نگرانی های حل نشدنی ... تو جوابش را میدانی؟ چه شد که احساساتمان از دوردست ها ، دهن کجی میکنند و ما آرام و منطقی به خداحافظی احساسات از روح و روانمان اُنس میگیریم؟ چه شد به [سخت جانی] خو گرفتیم؟ چرا طعم ِ لبخند از نوشته هایمان کوچ کرده است؟ میشود از طعم لبخند برایم بگویی؟ میشود مرا به خانه ی وصف های بی بدیل ببری؟ میشود مذاقم را با گرمایِ رویاها و آرمانها دوباره آشِنا کنی؟ میشود از طعم لبخند برایم بگویی؟ ...
اصل کلام رفیق ، زودتر از آنکه بدانیم و بخواهیم عاقل شدیم . حتی اگر سردرِ نوشته هایمان کرده باشیم «که شیخِ مذهبِ ما عاقلی گنه دانست» اما ریش سفیدِ رسومِ زندگی ، ما را به عاقلی محکوم کرد و قبل از آنکه لب بُگشاییم ، ختم جلسه را اعلام کرد . حکم اجبارِ عاقلی بر پیشانی مان زده شد /



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/315/- 189 -/




- 176 -

درخواست حذف اطلاعات
حالم گرفته بود . بزور اشک هایم را پس زدم . برای اینکه خوب شوم نشستم به مرور ِ یکی از فایلهایِ لبتاب . فایلی از اسکرین شات های چت های دوست داشتنی . از همه : ) همـه انیـکه از پشت پیام های تلگرام و واتس آپ و دایرکت ، حالم را خوب کرده بودند . یکی از ع ها بود ، برای اوا ِ سالِ نودوپنج . همان روزهایی که اسم آوا در گوشیم {...} سیو بود و {شما} خطابش می . گفته بود «وقتی بهت پیام میدم لبخند همش هست» . این یکی بیشتر از همه حالم را خوب کرده بود . یادم است کـه من هم وقتی پیام میدادم همیشه لبخند روی لبم بود . - شاید باید بگـویم بعد از 6 سال و دوستی مجـازی ، هنوز هـم وقتی نوتیف ِ پیامهای آوا می آید ، میگذارمشان سر فرصت و تمرکز جواب دهم . مثلا در شلوغ پلوغی های خیابان و صدای بوق و ماشین جای ِ جواب دادن به او ♥ نیست - آنروزها ، همان اوا سال ِ 95 ، وقتی با او حرف میزدم تمـام ِ تلـاشم را می تا حالش را خوب کنم . به نتیجه بزرگی در زندگی رسیده بودم : همینکه اگر آدمی را در روزهایم جا میدهم ، تمامش را بپذیرم ( تمام ِ خوب و بدش را ) و اگر روزی در خود بود ومی ندارد بدانم چرا درگیر و دلگیر است ، میخواستم ندانسته حالش / حالشان را خوب کنم . و تمام تلاشم را می تا بزرگی لبخندم را در کلمات جا بدهم و خوبـش / خوبشان کنم . دیروز به مبینـا میگفتـم خودم را باخته ام . قسمـت هایی در من بود که دیگر نیست . همین حرف زدن های طولانی پشت ِ کیبردها . همین خنده های ِ از ته ِ دل . با حتی گریه های از ته دل . ذوق برای چیز های کوچک . همه و همه از وجودم رفته . مثلا سال قبل که استیکر خودم و مبینا را پیدا کرده بودیم ، یا روزی که قشنگترین لقبِ عمرم را گرفته بودم [ کوچولو ِ بزرگ ] ، چقدر ذوق داشتم : ) و چقدرش چقدر بزرگ بود . حالا همین چند روز پیش باز استیکری پیدا کردیم شبیه خودمان دوتا . اما ذوقم ، ذوق نبود حتـی باوجودیکـه فرستادمـش در قسمتِ you و زیرش برای قلب ِ خودم تکرار که چ دوست دارم این میم ِ زندگیم را ... تا قبل از اینکـه حرفهای نازوند را بخوانم ، در به در کوچه های ِ شهر واژگان بودم برای وصفِ عمقِ حالِ بیحالم . که نازوند مثل جادوگر ها دستی تکان داد و هرآنچه بود را ریخت در دلِ سطرها . « دلمردگی ، دلمردگی ، دلمردگی » . حالا میدانم نام ِ هوایی که در آسمان تن و جانم پیچیده چیست . هنوز هم برای ِ حال ِ عزیز ترین های زندگیم تلاش میکنم ، اما آن لبخندهای ِ گشاده پشت پیام ها را تنها من میدانم که گم شده اند و من . هنوز هم تمام آدمهای زندگیم را میپذیرم و برای تمامشان لبخند میزنم اما قوه ی ِ آرام م چراغش را خاموش کرده و خو ده . بقول ِ نازوند دلمردگی شبیه هیچ چیز نیست . نه اندوه نه رنج نه بیقراری . دلمردگی شبیه خالی بودن است . حالا میدانم نام احساسم چیست . اما نمیدانم با آن چه کنم : ) روزهاست که با خودم میگویم « نکند تلخ بمانم برای ابد ؟ » دل کنده ام از حرف زدن های طولانی و ته مانده تلاشـم مانده برای همان دو سه نفری که سالهای سال خیلی عزیز بوده اند . مبینا میگفت با جریان زمان همراه شو . میگفـت بگذار زمان کار خودش را د . اینروزها که بگذرد همه چیز درست میشود . اما من در دل تاریک شبها برای خودم مینویسم « نکند دیگر از ته دل نخندم تا ابد ؟ » و آهنگ ِ هوای ِ تو فرزاد فرخ را در گوشم فرو میکنـم ...
+ ب آ ین داستان ِ کتاب ِ مالیخولیای ِ محبوب من را خواندم . یکجایی میگفت « و کم کم عادت به تمام شدنت ... » . من از این عادت ها میترسم . : ) عادت به تلخی ها و تیرگی ها . عادت به ندیدنت . نشنیدنت . نبودنت . پاک شدنت . نخندیدنم . ذوق ن . باختنم . عادت به همین ندیدن ِ خود ِ لعنتی م که دست از سرم برنمیدارد . نکند عادت کنم به دلمرده بودن ؟ : ) راستی نگفته بودم که نرگس نمیخواست این کتاب را بدهد بخوانم . میگفت نخوان . خبر داشت از حال ِ زنجیری که به گردنم انداخته ام ؟ نمیدانم ... اما یک جور مرض ِ کشف ناشده بر من مستولی شده بود که هفته ای یک داستان میخواندم و تمام هفته بغضی که موقع خواندن سطر های آن داستان داشتم را پاک می . هفته بعد / داستان بعد / بغض بعد ... راستش ، من حتی به این گردن و سردی ف زنجیر و پاک شدنش هم عادت کرده ام ... . دارم به هرآنچه ازو میترسیدم مبتلا میشـوم .
+ کامنتها رو جواب میدم بعدا . مرسی که هستید *: مرسی .



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/302/- 176 -/




صد روز خوشحالی مریم - روز نود و نهم

درخواست حذف اطلاعات
ریحانه و حـدیث / شب و جاده و تمـرکز .



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/298/صد روز خوشحالي مريم - روز نود و نهم/




- 171 -

درخواست حذف اطلاعات
واژگانم یخ زده اند . ذهن و زبانم قفـل است . ایکاش میدانستم چه ام شده سـت : ) واژگانم یخ زده اند ...



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/290/- 171 -/




صد روز خوشحالی مریم - روز هفتاد و هشت

درخواست حذف اطلاعات
هات چاکلت / آ شبهای خلوتم توی خوابگاه



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/272/صد روز خوشحالي مريم - روز هفتاد و هشت/




- 167 -

درخواست حذف اطلاعات
لای لالای لایی ، لای لالای لایی .
کن حذر از دام ها با چشم بینایی - نیست باغ و سبزه بی یاران تماشایی / روز یاری گشته ای جان از چه بی مایی ؟ - از چه بی مایی ؟ از چه بی مایی ؟
لای لالای لایی ، لای لالای لایی .

+ این ع رو : کلیک میخواستم بزرگ بذارم برای این پست اما بی کیفیته نذاشتم دیگه . از تو فولدرای خاک خورده لبتاب پیدا . واسه سالها پیشه . این ع و همه ع ای هم رده اش . اونموقع ها که همش ع نوشته سیو می : ))))



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/265/- 167 -/




صد روز خوشحالی مریم - روز پنجاه و نهم

درخواست حذف اطلاعات
اون وقتی که در ظرفای نذری ِ قرمه رو میبستم .



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/248/صد روز خوشحالي مريم - روز پنجاه و نهم/




موقـت

درخواست حذف اطلاعات
اینـروزها بیشتر از همیشه اینجا مینویسـم :
http://boloke13.com/sourire_i
تا بیحوصلگـی های کوتاهم جای دیگه ای ، پای برگ دیگه ای نوشته نشه /



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/243/موقـت/




صد روز خوشحالی مریم - روز سی و ششم

درخواست حذف اطلاعات
حرفای کنار وبمو تغییر دادم / تعداد انگشت شماری که همراه نوشتن هامن

حرفای جدید این کنار انگاری بیشتر به حال و هوام میان : کل یونی از تناقض های هر آدمی . و به اون جمله ا کاملا مصمم و مطمئنم : اگر من رو میخونید ، تمامش بخاطر قلب مهربون خودتون هست . نمیدونم اگر من جای شما بودم حاضر میشدم بخونم قلم خودم رو یا نه ؟ چن نفری رو دارم که از قدیم الایام وقت میگذارن و منو میخونن . واقعا ممنـونم که از زمانتون برای حرفام گذاشتید *-* من تاثیر گذر زمان رو به درکم و قلمم متوجه میشم . این نگاه به گذشته ام و دیدن اینهمه تغییر یکجور خوشبختی محسوب میشه . [ روند رشد رو توی خودم دیدن ] ثبات پیدا خیلی از ابعاد وجودیم . آروم شدن بعضی دردای درونیم . پخته شدن بعضی افکارم ... و میدونم آینده هم به حال ِ الانم میگم ناپخته .
اییکه تو این مسیر کنارم بودن . منو خوندن ... از همراه ترین هان بنظرم :) چشمهاتون بوسیدن داره لعنتی های من .
+ توی جاده رشد خودت چقدر جلوتر از پارسالی ؟



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/219/صد روز خوشحالي مريم - روز سي و ششم/




صد روز خوشحالی مریم - روز سی و پنجم

درخواست حذف اطلاعات
تصمیم گرفتم مسیر خوابگاه تا رو پیاده برم و بیام و امروز اولین روز بود که بهش عمل . دوتا اهنگ شاد خندوانه که یکی از کانالام گذاشته بود اول صبح خیلی ی ی بهم انرژی داد :))) اگه دختر سرمه ای پوشی رو دیدید که بی دلیل اول صبح میخندید بدونید شادی پنهانی توی گو هست ^^ / نت خوابگامون وصل شد .



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/218/صد روز خوشحالي مريم - روز سي و پنجم/




صد روز خوشحالی مریم - روز سی و یکم

درخواست حذف اطلاعات
دوتا آهنگ بیکلام : «زنهار» و «پاییز»
کل این هفته فرصت نشده بود آهنگـای جدیدمو گوش کنم . امروز تو تهـران سوار اتوبوس شدم - دقیقا همون صندلیِ آ ، کنارِ شیشه ی سمت راست . آهنگامو پلی . به آدمای مشغول و سرگرم خیابون نگاه می . میدیدم خیلیـا اخم . تو دلم گفتم چرا اخم ؟ حواسم به خودم اومد که دیدم عضله های پیشونیم منقبضن . عضله هامو رها و گوشمو سپردم به «زنهار» ... بعدشم تو تلگرام خوندم که : تهران جزء 100 شهر پراسترس دنیاست ./



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/213/صد روز خوشحالي مريم - روز سي و يکم/




- 158 -

درخواست حذف اطلاعات
نوشتـه بودم که انگـار نقطـه پایان احساس را برایـم گذاشته اند . و در انتهایش هم علامت نقطه پررنگی که امان مخالفت نمیداد . این را تنها تو میفهمـی و من ! قبول ؟
خوب من! خوب بمان. مثل آرام آسمان ، آبی بمان. شکل سبز جنگل ، وحشـی بمان. شبیه خا تری های آدم های عادی باش. مگر نمیگفتی نه خوب مطلق نه بد ؟ حالا که نمیخواهی بزنی زیر قول و قرارهایت ؟ خوب من ، اگر هایت بالا آمد ، اگر بغض شد ، اگر سرریز شد ، تنها میخواستم یواشکی بدانـی خوب ترین ِِ خا تری و سبز و آبی ِِ من خواهی ماند .
+ بقول نامه نگارها برسد به دست ِِ خودم !
احتمالا سالها بعد درحالیکه موهای دخترت را میبـافی ، برایش از صنم هایی که در شعرها برایشان یدی ، میخوانی. از صنم هایی که کشتی دل را به گِل انداخته اند میگویی . از زهد و عرفی که ندانستی اش . از آزاده ای که تنها در خیال تصویرش را کشیده بودی . از ... و به خودت میگویی اصلا تمام اینهـا به دخترم چه ؟ و تنها به جمله « من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد » بسنده میکنی . موهایش را میبوسی . و یادت میرود که 18 ساله که بودی ، یک شب در کوچه و خیابان ها تنت را از رویا تکانده بودی ... یادت میرود که حالا هم دختر 18 ساله ات دیالوگ با ها و صدای سنتور و سه تارش را برای سکوت شب نگه داشت ست . / سالها بعد یادت باشد دختر 18 ساله ات دارد در امثال صنما زلف پریشان تو را شانه منم ها تبسم میکند . او هم ، چون تو در صنم ها می د ...



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/202/- 158 -/




صد روز خوشحالی مریم - روز پانزدهم

درخواست حذف اطلاعات
سرم رو از پنجره ماشین داده بودم بیـرون و صدای سه تاری که اوج میگـرفت / وبـَم !



چقدر برای احساساتتـون واژه دارید؟ تنوع کلمه هاتون چقدر ه؟ و این تنوع از کجا توی وجودتون نشات گرفته ؟ هرکجا گشتم و نوشتم ، به من فهموند هیچ برگ مجازی و واقعی ، مثلِ وبم مامن امنم نیست. مثلِ نیم وجب بچه ولگرد شعرهای علیرضا آذر ، کوچه به کوچه گشتم شهر نوشتن ها را و مدام به آرامش اینجا نمک گیر شدم . / این شبها وسط عزاداریاتون منم یاد کنید . جای گریه هام برای حسین خیلی ، خیلی بیشتر از خیلی تو اینروزام خالیه . یه خلا که میدونم با هیچ چیز دیگه پر نمیشه .
p o : ebi.zandi



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/194/صد روز خوشحالي مريم - روز پانزدهم/




مشتی اسیر گریه به آزاده ای کنند ...

درخواست حذف اطلاعات
میدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود؟ بغض که فهمیدم هنوز فراموشم نکردید. بغضم گریه شد و فهمیدم منو میبینید ... احتمالا قبلترها هم گفتم که خنده سطحی ترین قسمت شادیست. و غمهایی هست که شیرین تر از خنده های گشاده ست. اشکی که با پایین اومدنش یه چیز گمشده رو بهت برمیگردونه ، از عمیق ترین شادی هاست. من اسیری بودم که براتون گریه می و اشک هام شادیم بودند. چون لا اقل ، میدونستم حرفام رو شنوایین.
من خودمو آدم خالصـی نمیدونم. امـا یکی از چیزاییه که زیادی براش له له زدم. میخوام این محرم تمرین خلوص کنم./ آشنای دل م ! حواستون به دلم هست ؟



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/190/مشتي اسير گريه به آزاده اي کنند .../




- 154 -

درخواست حذف اطلاعات
اول اینستا و تلگرامم رو آن اینستال کرده بودم . بعد نشسته بودم به عهد در خلوت . حـالا دوباره نصبشون . از حسـای خوب اینروزای اضطراب بنویسم :) شب عید رفتم قنـادی و پاکت کاغذی یدم . موقع تسویه حساب با لبخند گفتش فقط برای مادرم فاتحه بخون ... / وسط بودم تو حرم که یه خانوم ناشناسـی اومد یه بسته شکلـات گذاشت کنار مُهرم و رفت ، بدون اینکه بفهمم کیه و اونشب بعد حرم انقدر حالـم بد بود که نتونستم غذا بخورم و احتمالا معده ام با اون شکلاتا زنده موند ... / مامان قبل خواب اسمس داد کـه از یخچال نوشابه بردار با ساندویچت بخور و یاد حرف عمو افتاده بودم که مادرت از اون ی بهشتیه / مهربونی آدما :)
مدرسه که میرفتم بچه ها از این میگفتن که زیاد میخندم و میتونم آدم کنارمو شاد کنم . یبـار نازی بهم میگفت اگر محبت میبینی انعکاس خودته . با اینکه قبول دارم کائنات پاسخ میده بهمـ ، امـا وقتی دوباره تلگرامُ نصب فهمیدم همیشـه ام اینطور نیسـت . یوقتایی نیت دلت به بد تعبیر میشه . آدمهایی هستن که به خودشـون اجازه بدن چهره های مختلفتو ندیده ، به دادگاه قضاوت بکشونن و برات حکم گنا ار ببرن .
امشب بعد قرانم بهش گفتم این برخوردای بد باعث نمیشن خوبیایی ک دیدم چه تو این چند روز خلوتم و چه تو روزای قبلش ، به باد فراموشی برن ...
+ نمیشه دوستت نداشت خدا !
+ یه دکمه دارم تو وجودم بهش میگم دکمه آرامش. میزنم و انگار روی آب خو دم و آهنگ موهاش دریا بود ِِ رستاک رو گوش میدم. امشـب زدمش :)



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/173/- 154 -/




- 152 -

درخواست حذف اطلاعات
تو میپنداشتی که از پشت دیواری شیشه ای همگان را نظاره میکرد. اگر نزدیک نمی آمدند هرگز متوجه مرز حقیقی نمیشدند. همانقدر شفاف که بدون حضور دیوار هم میتوانست ، تماشایشان میکرد. به حرفهای مخاطبی در اینستاگرام شه کرد. از تابستان پارسال تا کنون چقدر رشد کرده ای؟ نمیدانست «خیلی» را چگونه بگوید تا «خیلی» معنا دهد. چرا وازگان ، لحن سرشان نمیشود؟ به نقطه های تاریک ذهنش و دلش فکر کرد. چقدر کمتر شده بودند. گویی همین برایش گامی بلند در روزگارش بود و علتی کافی برای سرمستی.
تمامِ اینها از سرش گذار میکرد لیک تو تنها دخترکی میدیدی که شبانه پای دفتر ، نقاشی دختری رو به ماه را بر کاغذ میپاشد. تو دخترکی میدیدی که ات مولانا را ورد زبان کرده ست : ای دوای نخوت و ما ، ای تو افلاطون و جالینوسِ ما ... ولی در ذهن تکه های گمشده پازل زندگی اش را جستجو میکند. به خود قول داده بود تا حل شدن کامل مسئله ، دیوار شیشه ای ضخیم تر میشود. خودش خوب میدانست ی به اندازه خودش نمیتواند زبان ذهنش را بفهمد و به گفتگو بنشیند ...

+ یادش بخیر قبلنا چقدر لینک میذاشتم :) حوصله کردید ببینید |کلیک|



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/171/- 152 -/




- 151 -

درخواست حذف اطلاعات
چندشب سکوت بوده و سکوت بوده و سکوت. شدن شبهای آرام. همش تو دلم میگم انگار قبل از طوفانه. زندگی یجور آف داده. چندروزه شاید اندازه یک ماه : سرِ اندرونی شلوغ بوده. خیلی شلوغ! انگار داره خفه میشه انقدر تمامش مونده بین خودش و خودش. یکیشو میکشم بیرون. مینویسم همینجا. بمونه برای درونی ترین 18 ساله ام :
{ من از آن دسته آدم هایی هستم که نمیتوانند زندگی را سرسری بگیرند. نمیتوانند دست از تلاش برای کشف ژرفای خویش و بهبود حال موجودات درونی شان ، بردارند. ن موافق همیشه در روح و جانم میپیچد : هیچ کشفی بزرگتر از خودت در این سرسرا وجود ندارد. / همچنین از آن دسته از آدمها که معتقدند گاهی باید بی آنکه بنزینت تمام شود ، ترمز بگیری ، سوییچ را برداری و پای پیاده بزنی به جاده بیخیالی و خستگی. از همان خستگی ها که به مثال آبی در حرکت و شفاف ، چرک مرده های وجودت را میشوید. باید خودت را تسلیمش کنی. هر سمت و سویی میخواهد بکشاندت. معلق و رها ... باید خودت را تسلیم لبخند های بی دلیل و گهگاهی کنی که تق تق ! به لبانت -ریز - مینوازند. خستگی های دلپذیر ، انگار اینروزها دستم را گرفته اند و نشانده اند مرا به تماشا. تماشای آفتاب ... روشنایی لب باز کرده بود تا از رویایی نجوا کند اما گویی که «بیرون ست از این تنگ شنوایی» .
ای مدعیانی که به دنبال خ د / معشوقه همینجاست ، کجایید؟ کجایید؟ }
این ی ال اخیر خیلی روزاش به رفتن فکر . مثل ِ حباب ناپدید موندن. گذاشتن و رفتن از اینجا ، صفحه های مجازی دیگه ام ، و حتی یه مدت از کنار آدمای واقعیِ زندگیم. دل کندن اونقدرام سخت نیست دیگه. یادته رفیق یبار دونه به دونه نشستم و ریز بهت گفتم چرا شدم حباب؟ چرا دل کندن سخت نیست؟ از حل نشدن خسته م. باید از خط کشیای سفید وسط خیابون دل م. برم رو ج ای سبز و سفید. گوشه کادر هنوزم ناشناخته س ، مگه نه رفیق؟ هنوزم میشه چمدون بست و رفت جایی که ناشناخته ای ، غیر اینه رفیق؟
فعلا کامنتا رو میبندم قشن ی که کامنت میذارید *:



منبع : http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/169/- 151 -/