استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

حیات خلوت

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ حیات خلوت از بلاگ حیات خلوت دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



داستان زود دیر میشه

درخواست حذف اطلاعات
هیچ نعمتی در دنیا پدر و مادر نمی شوند، اما گاهی اوقات بعضی از فرزندان چنان سرگرم کار و زندگی شان هستند که آنها را فراموش می کنند... امیدواریم این ماجرای واقعی برای بعضی از خوانندگان مان که چنین نگاهی به پدر و مادرهای شان دارند، تغییر پیدا کند...
من و برادر دو قلوم (ماهان) حاصل ازدواج پنجاه ساله پدر و مادری بودیم که سال ها در انتظار داشتن فرزند حسرت کشیده بودند اما به خاطر علاقه دو طرفه هرگز حاضر به ج از هم نبودند. تا این که به خواست خدا، من و ماهان بعد از سال ها انتظار به دنیا اومدیم. به گفته اطرافیان، مادرم موقع بارداری، بی نهایت زجر کشیده بود. چرا که هم، سن و سالش از بارداری گذشته بود و هم ما دوقلو بودیم و نیاز به استراحت مطلق داشت. اما به گفته خود مادرم، انگار توی اون روزها تمام دنیا از آن پدر و مادرم بوده، چون بعد از یک انتظار طولانی، خدا لطف کرده بود و در کمال ناباوری، نه یکی، بلکه دو فرزند بهشون عطا کرده بود! ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/08/27/داستان-زود-دیر-میشه




داستان باتلاق

درخواست حذف اطلاعات
دلم از گرسنگی می رفت. صبح زود، چند لقمه نان و پنیر و یک استکان چای که مادربزرگ با هزار غر و منت با خاک قند، شیرین کرده بود، خورده و راهی مدرسه شده بودم. هیچ وقت پولی نداشتم تا همچون همکلاسی هایم از بوفه مدرسه خوراکی ب م و همیشه زنگ های تفریح یا به بهانه درس خواندن داخل کلاس می ماندم و یا به گوشه خلوت حیاط می رفتم تا از گزند نگاه های تمس آمیز بچه ها دور باشم. من درس خوان ترین شاگرد کلاس بودم و همه نمراتم بیست بود. اما بی پول ترین... امتحان ریاضی آن روز را هم خوب داده بودم و در حالی که دیگر هیچ توانی در جسم کوچکم نبود به سمت خانه راه افتادم
سر کوچه مان که رسیدم صدای فریادهای پدر و مادرم به گوشم رسید. حتما مثل همیشه دعوای شان شده بود. حتما مثل همیشه بی پولی و خماری به پدر فشار آورده و مادر را زیر مشت و لگد گرفته بود تا اندک حقوقی که از کار در تولیدی نصیبش می شد، را از چنگش در بیاورد و بتواند، ج چند روز موادش را تامین کند. مادر همیشه این جور مواقع اول مقاومت می کرد، اما وقتی نمی توانست در برابر کتک های پدر طاقت بیاورد با هزار و بد و بیراه گفتن، دستمزدش را به بابا می داد، تا دست از سرش بردارد. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/08/11/داستان-باتلاق




داستان کوتاه عشق

درخواست حذف اطلاعات
حتما تا به حال شنیده اید که می گویند: «طرف دیوونست... زده به سرش... حتما عاشقه!! عشق، کورش کرده...» اکثر ما عشق و دیوانگی را توام و همراه هم می دانیم.
اگر ی عاشق واقعی باشد، کارهای زیادی انجام می دهد، که آدم های غیرعاشق آنها را به دیوانگان نسبت می دهند... داستان ما برمی گردد به زمان های بسیار دور... وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود. روزی خوبی ها و بدی ها که در همه جا آزاد و رها بودند دور هم جمع شدند و جلسه ای گذاشتند!! در حالی که همه از بیکاری، خسته و ل شده بودند؛ «دانایی» ایستاد و گفت: بیایید یک بازی کنیم، مثلا قایم باشک! همه از این پیشنهاد شاد شدند و «دیوانگی» فورا فریاد زد: من چشم می گذارم... از آنجایی که هیچ نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد؛ همه قبول د تا او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/08/01/داستان-کوتاه-عشق




داستان کوتاه فکر اشتباه

درخواست حذف اطلاعات
لباس هایش را پوشید و سوار ماشینش شد و به قصد رفتن به اداره از خانه بیرون رفت و در حین راه به یاد شب قبل افتاد. اتفاقاتی که موجب شده بود برخلاف میل باطنی با «فرناز» مشاجره کند و از هم دلگیر باشند. ... ب کمی زیاده روی !... فکر کنم از حرف هام ناراحت شد!... ولی خودش مقصر بود!... اصلا فکر نکرد که من هم آدمم و حق دارم از ی که قراره باهاش زندگی کنم انتظاری داشته باشم!... ولی به هر حال
بهتره ناراحتی رو کنار بزارم و بهش زنگ بزنم!... حتما خوشحال می شه! نمی خواست اتفاقات شب قبل در رفتارش تاثیر بگذارد. او باید سعی می کرد تا خوشحال باشد و در این خوشحالی «فرناز» هم شریک شود. طبق عادت هر روزگوشی تلفن را از داخل کیفش بیرون کشید و شماره «فرناز» را گرفت ولی جواب نداد. چند بار امتحان کرد اما فایده ای نداشت. در گذشته هم چنین اتفاقی افتاده بود و سابقه داشت که جواب تلفن یکدیگر را ندهند اما از وقتی که با هم قول وقرار گذاشته بودند این اتفاق نیفتاده بود. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/07/24/داستان-کوتاه-فکر-اشتباه




داستان کوتاه چه زود دیر میشود

درخواست حذف اطلاعات
سال ها بود آرزوی ازدواج پسرش را داشت. بهروز اینک 32 سالش شده بود. دوست داشت برای پسرش دختری زیبا، مهربان و صبور پیدا کند و به خواستگاری اش برود و سروسامانی به زندگی اش بدهد. اما بهروز به ازدواج سنتی علاقه و اعتقادی نداشت...
یک روز که به خانه برگشته با شادی به مادرش گفت: مادرجان دختری که سال ها پیش در آشنا شده بودم و شما مخالف این وصلت بودی، امروز برحسب اتفاق دیدمش... مادر لبخندی زد و گفت: پسرم من آن زمان که این صحبت را پیش کشیدی، گفتم که شرایط شما جور نیست، سربازی نرفته بودی و کاری نداشتی و جوانی خام بودی... البته که الان حاضرم برم خواستگاریش... بهروز گفت: نه مادر ما حرف های مان را می زنیم و بعد شما و پدر برید خواستگاری... ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/07/02/داستان-کوتاه-چه-زود-دیر-میشود




داستان کوتاه ماه عسل

درخواست حذف اطلاعات
لیلا خسته بود. تمام این چند روز سر پا بود. خودش می گفت: خونه رو خودم باید بچینم. دکورش با من. - آخه عروس خانم نباید دست به سیاه سفید بزنه! ما رسم نداریم حتی اگه خود عروس دکوراتور باشه! آشنایی من و لیلا توی شرکت اون بود. من دنبال این بودم که برای رئیس مون توی شرکت، یک اتاق کار درست درمون طراحی کنیم. چرا که مدام مهمان خارجی داشتیم و نمی شد توی یک اتاق معمولی جلسه گذاشت.
رئیس می گفت: ما توی یک اتاق دو میلیونی که نمی تونیم قرارداد دو میلیون دلاری ببندیم! ایرانی و خارجی نداره، مردم تو همه جای دنیا عقل شون توی چشمشونه. باید یه اتاق خوب طراحی کنید. حداقل برای وقتی که مهمان خارجی داریم. من که مدیر پشتیبانی بودم خودم راه افتادم توی شهر و بالا ه شرکت لیلا اینا رو پیدا و قرارداد بستیم. توی دو هفته یه اتاقی طراحی د و دکور زدند که باور ی نبود. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/05/25/داستان-کوتاه-ماه-عسل




داستان کوتاه یکی یکدونه

درخواست حذف اطلاعات
جلوی آینه در حال مرتب سر و وضعم بودم که مادرم در زد و وارد شد. طبق معمول همیشه که عادت داشت پسر یکی یه دونه اش رو لوس کنه، کلی قربون صدقه ام رفت و بی مقدمه گفت: حسین جان چرا به زندگی ات یه سر و سامانی نمی دی؟ دیگه داره کم کم از سن و س می گذره ها! وقتشه من و بابا، برات آستین بالا بزنیم. اگه رضایت بدی بعد از محرم و صفر برای خواستگاری دختر آقای بهداد اقدام کنیم. با لبخندی شیطنت آمیز به چهره اش نگاه و گفتم: خانم خوشگله! این پنبه رو از گوشت بیرون کن که من به این زودی ها دست از سر تو و بابا بردارم. من حالا حالاها بیخ ریشتونم! مادرم از لحن بیانم خنده اش گرفت و گفت: تو هم این پنبه رو از گوشت بیرون کن که من بذارم از وقت ازدواجت بگذره! آخه مادر، من و بابات آرزو داریم نوه مون رو ببینیم. پیشونی اش رو بوسیدم و گفتم: من که فعلا قصد شو ندارم اما تا خدا چی بخواد. مادرم با لبخندی از سر رضایت تا جلوی در بدرقه ام کرد و از هم خداحافظی کردیم. روز پرکاری رو پیش رو داشتم و باید با برنامه ریزی دقیق به تمام کارهام می رسیدم. طبق معمول هر روز تو مسیر دفتر بودم که پشت چراغ قرمز، چشمم به صحنه ای افتاد که تاثیر زیادی روم گذاشت. چشمم به صحنه قفل بود! تا حدی که وقتی چراغ سبز شد، متوجه نشدم و همچنان محو تماشا بودم! ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/05/23/داستان-کوتاه-یکی-یکدونه




داستان کوتاه عشق سرعت

درخواست حذف اطلاعات
همیشه عشق سرعت داشتم. حتی برای انجام بازی های رایانه ای، بیشتر سی دی های مسابقات رالی رو انتخاب می . چون دلم می خواست با بیشترین سرعت، از همه ماشینا جلو بزنم و رکورددار بشم. این بازی ها برام هیجان خاصی داشت. تا چند سال پیش آتاری بازی می و همیشه برنده بودم ولی با اومدن بازی های رایانه ای اوقات فراغتم، بیشتر با این بازی ها پر شد. اما ی ال پیش برام اتفاقی افتاد که تصورش هم آزارم میده. همیشه دوستانم تشویقم می و می گفتن، تونه تنها در بازی های رایانه ای، بلکه در رانندگی هم اگر مسابقه بدی برنده می شی. من هم فکر می که حتما همین طور هست. اما از اونجایی که خانوادم به این موضوع حساسیت خاصی داشتن، هر وقت صحبت از رانندگی می شد، پدرم می گفت: پسر، حرف گوش کن. تو باید تا هجده سالگی صبر کنی. رانندگی بچه بازی نیست. بعد از گرفتن گواهینامه، می تونی پشت ماشین بشینی. البته با احتیاط زیاد. اما من اون موقع، فکر می ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/05/13/داستان-کوتاه-عشق-سرعت




داستان کوتاه تنهایی پروانه

درخواست حذف اطلاعات
از وقتی که یادم می آید، پدرم وضع مالی خوبی داشت و شاید به همین دلیل بود که هر موفقیتی به دست می آوردم به چشم هیچ نمی آمد... همه توانایی های من رو، به پای پول پدریم می گذاشتند و کلاس های رفته و نرفته ام... حتی آن روز که اسمم رو تو رو مه دیدم و فهمیدم توی یکی از بهترین های کشور قبول شدم. تو جشنی که مادرم به افتخار قبولی ام راه انداخت، صدای پچ پچ، بچه های فامیل رو می شنیدم که می گفتند: «اگه بابای منم شهریه کلاس های رنگ وارنگ مرا می پرداخت، الان تی قبول شده بودم» به همین خاطر وقتی مهمون ها رفتند، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه...

احساس می زحمات یک سالم نادیده گرفته شده. پدرم دلداری ام داد و رو به مادرم گفت: «به همه فامیل اعلام کن که من هزینه کلاس کنکور هر ی که فکر می کنه می تونه تی قبول بشه رو تقبل می کنم!» اما من آروم نمی شدم. بالا ه اکرم خانم یه لیوان گل زبان برام دم کرد و آورد. لیوان رو به دستم داد و با همان لهجه شیرین گفت: «خوب خانم همین کارا رو می کنی که می گن نازک نارنجیه! گفتن که گفتن. شما کار خودتو !» یه کمی بهم برخورد و کم کم آروم شدم. اکرم خانم زن خوبی به نظرم می رسید. با شوهرش از شهرستان آمده بودند تهران که کار کنند. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/05/09/داستان-کوتاه-تنهایی-پروانه




داستان کوتاه مردگان دیار سکوت

درخواست حذف اطلاعات
هفته گذشته برای بدرقه یکی از دوستانم راهی فرودگاه شدم. شب حوالی ساعت دو نیمه شب در راه بازگشت به خانه در خیابان های خلوت و خواب زده شهر مشغول رانندگی بودم و از سکوت و تاریکی و تنهایی نهایت لذت را می بردم، موزیک مورد علاقه ام را گوش می و درحال خود بودم که ناگهان در یکی از خیابان ها صحنه ای توجهم را جلب کرد. ابتدا تصور دچار خیالات و اوهام شده ام. اما نه حقیقت داشت. چند متر جلوتر دختری تنها کنار خیابان ایستاده بود و دو اتومبیل، یکی پژو 206 و یک زانتیا هم به اصرار قصد داشتند وی را سوار کنند. سرنشینان هردو خودرو را چند پسر جوان تشکیل می دادند. به علت بی اعتنایی دختر از هر ماشین دو پسر پیاده شده بودند و با اصرار و احتمالا تهدید قصد سوار او را داشتند.
برای یک لحظه از دور به چهره دختر خیره شدم و در همان یک نگاه ترس و استیصال را از چشم هایش خواندم. کاملا واضح بود که دختر در آن لحظه به دنبال راه گریزی می گشت. نمی دانم، واقعا نمی دانم چرا وقتی به دختر رسیدم، بلافاصله محکم بر روی ترمز کوبیدم و با ایستادن اتومبیل صدای جیغ آسف در آمد. با صدای ترمز ماشین توجه سرنشینان پژو و زانتیا و همچنین آن دختر تنها، به من جلب شد. به هر روی به قصد کمک پیاده شدم و به نزد دختر رفتم... با خوشحالی سوار ماشین شد. وقتی که از آن منطقه حس فاصله گرفتیم، نگاهی به چهره دختر که حالا آرامش نسبی هم پیدا کرده بود انداختم. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/05/05/داستان-کوتاه-مردگان-دیار-سکوت




داستان عشق باورن ی

درخواست حذف اطلاعات
بعد مدت ها با دوستان قدیمی دوران م، توی یکی از کافی شاپ های شهر قرار گذاشتم. خیلی وقت بود که ندیده بودمشون. دلم برای تک تک شون تنگ شده بود. شوق زنده خاطرات شیرین دوران دانشجویی باعث شد که یک ربعی زودتر از ساعتی که قرار داشتیم به کافی شاپ برسم. وقتی رسیدم دیدم که اتفاقا خیلی از دوستام هم حال و هوای من رو داشتند و قبل از من آنجا حاضر شدند. به محض رسیدن، صحبت هامون گل انداخت. از زنده خاطرات گذشته تا پرسش و جو درباره حال و هوای این روزها. نوبت که به من رسید از حال و هوای مجله خانواده سبز گفتم. از گزارش های اجتماعی، از سوژه هایی که پیگیرشون هستم و از زندگی هاشون. تمام بچه ها توجه شون به حرف های من جلب شده و سکوت کرده بودند.
ناخودآگاه متوجه شدم که به جز دوستهام، مهمان های دیگر کافی شاپ هم متوجه صحبت های ما شدند. پسر جوانی که روی میز کناری نشسته بود و مدام سیگار می کشید هم، به من نگاه می کرد و با دقت به حرف های من گوش می داد. ناخودآگاه احساس که مزاحم دیگران شدم و کمی خج کشیدم. این بود که حرف رو عوض و صحبت از گذشته ها دوباره پا گرفت. از ، ها، درسی که از چهل نفر دانشجو، تنها چهار نفر قبولی داشت... ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/05/03/داستان-عشق-باورنکردنی




داستان جواب پیامک هامو ، ندی پشیمون میشی

درخواست حذف اطلاعات
گامی بین زن و شوهرها اتفاق هایی می افتد که هم بامزه است و هم دلواپسی دارد، که ما به آن می گوییم «لحظه های غافلگیر کنند»... آنچه را که در این حکایت می خوانید به همین لحظه ها اختصاص دارد. - نگهدار پیاده شم!... بقیه راهو خودم می رم! - گفتم که می رسونمت! - نمی خوام!... خودم بلدم چه جوری برم!... تو برو به کارهات برس! - لوس نشو!... ما که با هم به توافق رسیدیم؟ - «مهرداد» گفتم نگه دار پیاده شم!... حوصله ندارم!

- باز داری لجبازی می کنی!... مگه چی گفتم که بهت برخورده؟... گفتم ترجیح می دم آ هفته خونه خودم باشم تا خونه بابات!... حرف بدی زدم؟ - نه اصلا!... من هم حرف بدی نزدم که؟... گفتم می خوام پیاده شم! * * * حوصله لجبازی و جر و بحث نداشتم. کنار کشیدم و شمیم پیاده شد. وقتی لج بازی می کرد خیلی بد می شد و آنقدر به لجبازی ادامه می داد تا من تسلیم شوم. این دفعه نمی خواستم که بازنده باشم. خسته شده بودم بس که این اتفاق تکرار شده بود. بس که من نازش را کشیده بودم و او با غرور تمام جواب های سر بالا داده بود. بس که نگران حالش بودم که الان ناراحت است یا غمگین؟ عصبانی است یا پشیمان؟ خسته بودم... خسته! مانند گذشته پیام هایش شروع شد: «تو منو درک نمی کنی!... اصلا برات مهم نیستم!» ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/05/01/داستان-جواب-پیامک-هامو-،-ندی-پشیمون-میشی




داستان کوتاه ویرانه های احساس

درخواست حذف اطلاعات
یک سالم که بود پدرم، مارو ترک کرد و رفت، یادمه تمام روزای کودکی من، همراه با مادرم برای پیدا نشونه ای از پدرم از این شهر به اون شهر گذشت،اما بی نتیجه... مامان، پرستار بود و گاهی حتی 2 روز 2 روز نمی دیدیمش، از بچگی یادگرفتم خودم کارامو انجام بدم و مثل آدم بزرگا فکر کنم، تازه داشت شرایط خوب می شد و همه چیز روبراه می شد که مامان فوت کرد، سرطان روی خوش زندگی رو از ما دریغ کرد و مامان رو از ما گرفت، من همش 9 سالم بود...

برام سخت بود شنیدن دعواهای فامیل برای این که با من و 2 تا برادرام چی کار کنن، یکی می گفت بذاریدشون بهزیستی، یکی می گفت دختر رو من می برم و هزار تصمیم دیگه تا این که در نهایت مادربزرگم راضی به س رستی من و برادرام شد. روزای سختی بود، از نبود مامان تا شنیدن سرکوفت و تحقیرهای اطرافیان گرفته و تحمل تنهایی سنگینی که روی زندگی ما حاکم بود. یادمه دو سال بعد فوت مامان، برادر بزرگم ازدواج کرد و رفت و ما حتی چند ماه چند ماه از اون خبر نداشتیم... ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/04/29/داستان-کوتاه-ویرانه-های-احساس




داستان کوتاه ج

درخواست حذف اطلاعات
یک سال پیش وقتی به جشن فارغ حصیلی یکی از دوستانم به خانه شان دعوت شدم، برای اولین بار بود که با پویا آشنا شدم. ظاهرش پسر شرو شوری بود و به گونه ای حرف می زد که همه دخترای آن مهمانی دوست داشتند حتی برای چند دقیقه هم که شده باب گفتگو را باهاش باز کنند. من هم شیفته چهره و خوش زبانی های پویا شده بودم، اما خج ذاتی ام مانع از این می شد که با او گرم بگیرم .همان جا کنج سالن روی صندلی نشستم و تا پایان جشن ازجایم تکان نخوردم. فقط محوتماشای پویا شده بود

در حال و هوای خودم بودم که با شنیدن ص به خودم آمد. وقتی کمی خودم را روی صندلی جا به جا و سرم را به عقب چرخاندم، یک دفعه دیدم پویا داره صدایم می زند. از من خواست اگر اجازه می دهم مرا تاجایی برساند. قند تو دلم آب شده بود و احساس می خوشبخت ترین دختر روی زمینم. باورم نمی شد پسری که این همه دختر در آن مهمانی به او توجه می د، همه آنها را رها کرده و می خواهد با من هم کلام شود. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/04/27/داستان-کوتاه-جدایی




مخاطب شعرهای آقای ... من هستم

درخواست حذف اطلاعات

به شعرهای زیادی فکر می کرد که زمانی همه آنها را بی آنکه هیچ مخاطبی داشته باشند و یا در جایی نوشته باشد سروده بود. به خودش گفت دور از انصاف است که سهم هیچ پیشکش دیگر شود. پس به دستهایش اعتماد کرد، قلمی از قلمدان برداشت و شروع به نوشتن کرد. ساعت ها...روزها...هفته ها...ماه ها...و سال ها در تقدیم به ز.م. شعر نوشت. آن قدر نوشت که به مدت چند سال متوالی از هر پنج کتاب پرفروش در بخش شعر، چهارتای آن کتاب های او بودند. با این حال که کتاب پنجم هرساله یکه تاز فروش و در رده اول بود. برای چندمین بار دیگر نمی توانست نسبت به این خبر اظهار بی تفاوتی کند و به نوشتنش همچنان ادامه دهد. پس برای لحظه ای نوشتن را قطع کرد و سرش را از صفحه ی ماشین تحریر بالا آورد و از آورنده ی خبر پرسید: اسم کتاب چیست و چه ی آن را نوشته؟ آورنده ی خبر پاسخ داد: اسم کتاب''مخاطب شعرهای آقای.....من هستم...'' و نویسنده آن ز.م.

نویسنده : زهره میرشکار



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/02/12/مخاطب-شعرهای-آقای-من-هستم




داستان کوتاه مادران انتظار

درخواست حذف اطلاعات
از درمانگاه محله که بیرون اومدم، حتی قدرت نداشتم که قدم از قدم بردارم. همانجا، روی پله ها نشستم. به برگه آزمایش که حالا دیگه تو دستم مچاله شده بود نگاه و سرم را به نرده ها تکیه دادم. چشم هام را بستم و گرمای اشکی که روی گونه هام می غلطید رو حس . قدرت بلند شدن را نداشتم. اما بالا ه غر غر آدمایی که می خواستند از رو پله ها رد بشن وادارم کرد که راهی خونه بشم. تمام راه را به مصیبتی که سرم اومده بود فکر می . به بچه معصومی که تو راه آمدن به زندگی مس ه من بود. فکر این که من اون را تا دروازه های جهنم راهی ، دیوانه ام می کرد.

سر کوچه که رسیدم، اشکام را پاک و تصمیم گرفتم که فعلا به هیچ حرفی نزنم. به سمت خونه رفتم. طبق معمول همیشه زن های همسایه جلوی در نشسته بودند و برای سبزی فروشی چند محله اون طرف تر سبزی پاک می د و از درد و مرضاشون، قرض و قوله هاشون و اعتیاد شوهراشون حرف می زدند. سلام . مرضیه خانم تا نگاهش به من افتاد ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/02/10/داستان-کوتاه-مادران-انتظار




فرصتی که هرگز پیش نیامد

درخواست حذف اطلاعات
شاید بایس یه لباس بهتری می پوشیدم. نه بابا، مگه این لباس چشه؟ اگه من جای اون آقا باشم، نسبت به آدمی با این تیپ و سر و وضع، چی فکر می کنم؟ اما به این چیزا نیس! اگه این کاره باشه از حرف زدن من باید بفهمه من به دردش می خورم یا نه! اگر هم این کاره نباشه که هیچ...!

شرکت با شالی چند رنگ پشت میز نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن بود. صورتی استخوانی و پهن داشت. پیشانی کوتاه، گونه هایی برآمده و بینی کوچک. فاصله لب تا بینی اش خیلی زیاد بود که اگر مرد بود می توانست سبیل های کلفت و پَت و پهنی داشته باشد. با دیدن من کف دست راستش را روی دهنی گوشی قرار داد و پرسید: ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/01/23/فرصتی-که-هرگز-پیش-نیامد




داستان کوتاه رقیب

درخواست حذف اطلاعات
بیست و یک سالم بود که با مهرداد نامزد شدم. در حقیقت با مهرداد در مهمانی فراغ حصیلی دختر ام آشنا شدم. پسری که بمب شادی و انرژی بود و همه را به وجد می آورد. پسری خوش چهره و جذاب از یک خانواده مرفه و سرشناس. چیزی که قطعا ایده آل خیلی از دخترهاست و منی که همواره دوست داشتم همسر آینده ام خوش برخورد و دارای روابط عمومی بالا و اهل گشت و گذار و مهمانی باشد، مهرداد برایم یک کیس عالی بود که وقتی در همان مهمانی متوجه نگاه های معنادارش شدم من هم با روی خوش از وی استقبال و همان شب کافی بود تا یک ماه بعد مهرداد به اتفاق خانواده اش به خواستگاری من بیاید.
دوران نامزدی من و مهرداد یکی از رویایی ترین روزهای زندگی ام بود. هر شب مهمانی، بیرون، رستوران و تفریح. هر روز، این طرف و آن طرف و هیجان و سینما و ماشین سواری و کلوپ... اما این ابتدای ماجرا بود، چراکه کم کم متوجه این نکته شدم که ذات مهرداد با تن پروری و خوشگذارنی و رفیق بازی ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1397/01/14/داستان-کوتاه-رقیب




داستان زیبای پاداش محبت

درخواست حذف اطلاعات
بیست و یک ساله بودم که نادر به خواستگاریم آمد. قبل از او نیز تعدادی خواستگار داشتم. اما هیچ کدام را یا خودم یا خانواده نپسندیده بودیم. یکی دوتای شان هم که پسند ما افتاد، خودشان ظاهرا از من خوششان نیامده بود. روزی که نادر به اتفاق مادر پیرش به خواستگاریم آمد، در آشپزخانه به اتفاق خواهرهایم از خنده دل درد گرفته بودی
جوانی که خواستگارم شده بود صاحب این مشخصات بود: «بیست و پنج ساله، پس از هشت سال ترک تحصیل، داشت سال آ دبیرستان را می خواند فرزند یک زن و مرد روستایی بود، و پنجمین فرزند از هشت فرزند خانواده. فقط نادر به اتفاق مادرش در تهران زندگی می د و بقیه در روستا به همان زراعت و چوپانی مشغول بودند. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/11/29/داستان-زیبای-پاداش-محبت




داستان بیکاری

درخواست حذف اطلاعات
آقا چرا این شیشه رو کشیدید بالا؟ هوا خوبه دیگه

اینو مسافری که پشت سرم نشسته بود گفت. - یه پیچ گوشتی چیزی بده درستش کنم واست عمو! از تو شیشه نگاش . هیجده نوزده سالش بیشتر نبود. صورتش سوخته بود. مثل ی که خیلی وقته زیر آفتاب بوده باشه. موهاشو هم کوتاه مدل سربازی بود. گفتم: - آقا هوای بهار اینطوریه. یه روز سرده یه روز گرم. درستش می کنم خودم. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/11/24/داستان-بیکاری




داستان آقای استار

درخواست حذف اطلاعات
چشم های جذاب و قد بلندی داشت. اما چیزی که باعث محبوبیتش شده بود سبک گفتار و نوع رفتارش بود. هر جا که می رفتی حرف از اون و برنامه هاش بود. اون قدر مشهور بود که اخبار دروغ در موردش سریع تر از حرف های راست قدرت می گرفت. یکی می گفت ممنوع صویر شده. یکی می گفت ازدواج نا موفقی داشته. دیگری هم به همه اطمینان می داد که هنوز مجرده. سکوتش در مورد زندگی خصوصیش تو همه مصاحبه ها با نشریات هم به این شایعات دامن می زد. کم و بیش می شد ع ش را تو گوشی تمام دختر های جوان پیدا کرد. کافی بود اعلام بشه تا در کنسرتی حاضر می شه تا بلیت کنسرت در سریع ترین زمان ممکن فروش بره. خلاصه نقل تمام مجالس بود. من اگرچه هرگز از هیچ استاری امضا نمی گرفتم، اما هر جا اسمی ازش می شنیدم گوشام تیز می شد. به خصوص آن روز که وقت ناهار تو دانشکده از میز پشت سر صدای آرومی به گوش رسید در مورد نوع غذای محبوبش. سریع فهمیدم که باید ارتباط بین او و دختری که روی میز پشت سری توی سلف نشسته، وجود داشته باشه. ناخود آگاه برگشتم تا چهره این دختر را شناسایی کنم. می شناختمش. سال پایینی ما بود و دو تا کلاس مشترک با هم داشتیم. نگاهش که به من خورد، حرف های در گوشی اش را با هم کلاسیش تمام کرد و به من نگاه کرد. فوری نگاهم را به سمت دیگری بردم و وانمود دارم دنبال ی می گردم.
زنگ بعد که باهاش کلاس مشترک داشتم، رفتم و روی نیمکت پشت سرش نشستم و تمام حواسم را جمع تا موقع حاضر و غایب اسم و فامیلش را کشف کنم. تا اون روز هرگز متوجه نامش نشده بودم. هر بار که به ساعتم نگاه می یک دقیقه بیشتر جلو نرفته بود. انگار قرار نبود این کلاس به پایان برسه. مدام بهش نگاه می و فکر می شباهتی با استار محبوب من داره یانه. یعنی با هم فامیلند؟ شاید هم من اشتباه کرده باشم. نه امکان نداره. ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/11/13/داستان-آقای-سوپر-استار




داستان شاهزاده من با اسب سفید

درخواست حذف اطلاعات
تا هفده سالگی در پرورشگاه بودم. در طول این مدت اگرچه چند بار خانواده هایی مختلف برای بردن من به خانه شان داوطلب شده بودند، اما من هرگز با هیچ کدام شان زندگی ن . البته دو بار به خانه این افراد هم رفتم، اما هیچ وقت بیشتر از 48 ساعت- و بار دوم هفت روز- نتوانستم نزد آنها زندگی کنم.

دلیلش بر می گشت به این که من بر خلاف بسیاری از دخترهای دیگر که در پرورشگاه زندگی می د و خود من هم تشویق شان می ، اصلا دلم نمی خواست یک خانواده غریبه را به عنوان پدر و مادر خودم بپذیرم. البته دوست داشتم روزی صاحب یک خانواده بشوم، به ی بگویم پدر و یک نفر را مادر صدا کنم و چند دختر و پسر از جان عزیزتر را به عنوان خواهر و برادر داشته باشم و با این جمع بر سر سفره بنشینم و... آری، من نیز همه اینها را دوست داشتم، اما نه به عنوان وصله ای! ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/10/29/داستان-شاهزاده-من-با-اسب-سفید




داستان بی نهایت عشق

درخواست حذف اطلاعات
- متشکرم دخترم... شما تنها با پدر و مادر این جا زندگی می کنین...؟! - بله... یه خواهرم شهرستانه، یه برادرم هم خارج از کشور زندگی می کنه یه برادرم که با خونوادش توی تهرونه... اما خب گرفتار کار و زندگیه... چطور مگه؟! - آخه تا جایی که (میلاد) برام گفته شما دانشجو هستین... اونوقت کی از پدر و مادر نگهداری می کنه...
- خودم... آقای فرحزادی... من تقریبا سه چهار ساله که به این وضعیت عادت . یعنی از وقتی که برادر کوچکم هم ازدواج کرد و رفت، البته قبلشم خیلی فرق نداشت چون از شش، هفت سال پیش که پدرم سکته کرد و زمین گیر شد من و مادرم بهش رسیدگی می کردیم و بعدشم که از چهار سال پیش مامان هم دچار ناراحتی قلبی شد و یه بارم که متاسفانه تصادف کرد و از اون به بعد علی رغم عمل جراحی با عصا مجبور شد راه بره و بعضی کارهای شخصی شونو نمی تونستن انجام بدن من فقط کمک می . ادامه مطلب



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/10/21/داستان-بی-نهایت-عشق




چهارصد و پنجاه و شش

درخواست حذف اطلاعات

توی لیست آرزوهام صادقانه بگم که ازدواج هم هست. اما اینجوری نوشتمش «پیدا عشق و رفیق زندگیم». آ ینِ آرزوهامم نوشتم : «خواندن اول وقت همه ی هایم و هرگز جدا نشدن از خدای بزرگ به هیچ قیمت و درکِ شعفِ مومن بودن»
شما هم بنویسین. دلم میخواد بدونم آرزوهاتونو



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/09/04/چهارصد-و-پنجاه-و-شش




چهارصد و پنجاه و یک

درخواست حذف اطلاعات
« ما شفاهی هستیم، سماعی هستیم، قصه رو دوست داریم.» رضا رشیدپور چه قشنگ و درست گفت :)



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/08/28/چهارصد-و-پنجاه-و-یک




چهارصد و چهل و نه

درخواست حذف اطلاعات

ولی واقعا رانندگی خسته کننده ست. من که خیلی دوست دارم صندلی بغل بشینم راحت. مثل وقتایی که با دَد میریم ید. اون راننده میشه، من میرم ید. هر چی هم ب م بیارم در حین رانندگی میگه یه دونه بده، یه تیکه بده. همیشه ید آ م نونه. یعنی بابای من به انواع و اقسام نون در سطح کشور و خاورمیانه علاقه داره. هر شهری هم میریم اول میگه بریم نون ب یم ببینیم نونای اینا چه جوریه؟ خلاصه دوست دارم که بشینم صندلی بغل، بگه یه لقمه بده. البته شاید الان که خسته ام اینجوری دلم میخواد. من میخوام همیشه مستقل و بی نیاز باشم. میخوام بتونم رو پای خودم وایسم و دیگران هم روم حساب کنن. برای همین شغل نون و آبدار میخوام که بتونم باهاش ماشین خودمو ب م. چه قدر دلم ماشین میخواد. البته ماشین یکیشه. همیشه هم میخوام که شاغل باشم، شاید آدم حتی ازدواجم کنه، به هر دلیل شوهر نتونه کار کنه، اتفاقی بیفته خ نکرده یا هر چی.
* روزای تعطیل مثل امروز که خیابونا خلوته، بزنین بیرون. قشنگی شهر؟ خیابونای خلوت و نیمه تاریک و کوپلای دست تو دست که خلوت رو غنیمت شمردن :) ** اینستاگرام رامبد خیلی دلگرم کننده ست. ویدیوهاش از کرمانشاه با جزییات گزارش خوبی میده. ماچ بهش



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/08/26/چهارصد-و-چهل-و-نه




چهارصد و چهل و نه

درخواست حذف اطلاعات

ولی واقعا رانندگی خسته کننده ست. من که خیلی دوست دارم صندلی بغل بشینم راحت. مثل وقتایی که با دَد میریم ید. اون راننده میشه، من میرم ید. هر چی هم ب م بیارم در حین رانندگی میگه یه دونه بده، یه تیکه بده. همیشه ید آ م نونه. یعنی بابای من به انواع و اقسام نون در سطح کشور و خاورمیانه علاقه داره. هر شهری هم میریم اول میگه بریم نون ب یم ببینیم نونای اینا چه جوریه؟ خلاصه دوست دارم که بشینم صندلی بغل، بگه یه لقمه بده. البته شاید الان که خسته ام اینجوری دلم میخواد. من میخوام همیشه مستقل و بی نیاز باشم. میخوام بتونم رو پای خودم وایسم و دیگران هم روم حساب کنن. برای همین شغل نون و آبدار میخوام که بتونم باهاش ماشین خودمو ب م. چه قدر دلم ماشین میخواد. البته ماشین یکیشه. همیشه هم میخوام که شاغل باشم، شاید آدم حتی ازدواجم کنه، به هر دلیل شوهر نتونه کار کنه، اتفاقی بیفته خ نکرده یا هر چی.
* روزای تعطیل مثل امروز که خیابونا خلوته، بزنین بیرون. قشنگی شهر؟ خیابونای خلوت و نیمه تاریک و کوپلای دست تو دست که خلوت رو غنیمت شمردن :)



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/08/26/چهارصد-و-چهل-و-نه




چهارصد و چهل و سه

درخواست حذف اطلاعات
حالا درسته که ایمنی ساختمان هم خیلی خیلی مهمه، درسته که ساختمونایی تو ژاپن هست که در برابر ز له 8 ریشتری هم آخ نمیگه ولی کاش همون موقع که زمین لرزه اومده بود دیگه تو نمیرفتن. 7.3 خیلیه ها. بمب اتمه بابا. سخت افزار بعد مهم و بزرگیه ولی آگاهی هم خیلی شرطه. آگاهی نه فقط مردم، دستگاه ها، ارگان ها و همه.
+ برای سلامتی سربازا دعا میکنم. اونا که همیشه جلوترین ردیفن.



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/08/24/چهارصد-و-چهل-و-سه




چهارصد و چهل و دو

درخواست حذف اطلاعات
هلال احمر شهرمون تا سه متر رو هم رو هم کمکهای مردمی جمع شده بود. از دیدنش یاد همه سیگنال منفیای فضای مجازی افتادم. مردم شهر کوچیک ما بدو بدو ید میکنن میرن تحویل میدن. دیگه چه برسه به ای بزرگ. خیلی موجب مباهاتم بود این صحنه. خدا نخواد برامون، براتون، برا هیشکی هیچ جای دنیا این مصیبت مهیب رو نخواد. مردم خیلی ماهن به خدا. خیلی خفنن. اصن آدم میمونه. داشتم فکر می که اینجا هفت ریشتر بوده پونصد و سی نفر کشته شدن، بم شیش و خورده ای بود پنجاه هزار نفر. اون موقع کوچیک بودم نمیفهمیدم. بم چه قدر مهیب و هولناک بوده. یادمه مامان و بابام تا چند وقت نمیتونستن لب به غذا بزنن. یادمه گریه هاشونو. یادمه هر کی رو زنده پیدا می فوری خبرشو میگفتن مثل یه معجزه. خدا جان، قربونت برم، دورت بگردم الهی به خودت قسم ما جز تو هیشکیو نداریم. خدا نذار سرما اذیتشون کنه. این شبا بغلشون کن، دلشونو گرم کن... در گوششون بگو که سامونشون میدی. ماچ بهت به خدا.



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/08/24/چهارصد-و-چهل-و-دو




چهارصد و سی و یک

درخواست حذف اطلاعات
پایتخت ش واشنگتنه، پایتخت عشق و حالش لاس وگاسه، پایتخت سینماییش هالیووده ، پایتخت تکنولوژی و الکترونیکشم سیلی ولی...
چقدر این کشور خفنه آخه. اصن آدم سر ذوق و حال میاد.



منبع : http://born1992.blog.ir/1396/08/18/چهارصد-و-سی-و-یک