استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

To Be, To Become

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ To Be, To Become از بلاگ To Be, To Become دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



من ش تم در خود من نشستم در خویش

درخواست حذف اطلاعات
ظرفیت تعاملم با آدم ها تموم شده و می خوام به خواب زمستانی برم.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/17/post-232/من-شکستم-در-خود-من-نشستم-در-خویش




چون که تو هرگز فراموش نمی کنی

درخواست حذف اطلاعات
آهای گرگور زامزا! سلام! وقت زیادی ندارم. فقط اومدم بهت بگم اهمیتی نداره که تنت ه ای باشه یا جور دیگه ای یا که بی تن باشی حتی. من هنوز شب ها وقتی از خواب می پرم به تو فکر می کنم. ماورای تن ها. دلم برات تنگ میشه.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/19/post-233/چون-که-تو-هرگز-فراموش-نمی-کنی




بندگی بی مزد

درخواست حذف اطلاعات
بعد از چند ماه بالا ه به این نتیجه رسیدم که می تونم تزم رو به نحو احسن بنویسم. حالا اینکه بخوام یا نخوام و به قول برادر، فلانِ گشادم اجازه بده یا نه یه بحث دیگه س.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/19/post-234/بند




گر به تو افتدم نظر

درخواست حذف اطلاعات
به من میگه تو آدم ازدواج نیستی س. زود خسته میشی. از روی تجربه حرف میزنه. می دونم درست میگه. می دونم آدم ازدواج نیستم. حتی به سختی آدم هستم. می دونم زود خسته میشم و ظرفیت تعاملم با آدم ها خیلی کمه. اما هنوز آرزو دارم روزی ب به من برگرده. حتی با او ازدواج کنم و خونه ی مشترک داشته باشیم. زنگ بزنند به من و بگن که با آقای ب تماس گرفتیم جواب ندادن. لبخند زده بگم که بله فلان. بهش نگاه کنم و لبخند بزنم. بهش نگاه کنم و بخوام براش بمیرم. آدم بعد از دو نیمه شب درست و خج آور حرف می زنه. یعنی که ب رو دوست داشتن حقیقتیه که موجب خج مه. چون که او شاید فراموشم کرده و من هم موفق شدم که وانمود کنم اهمیت زیادی برام نداره.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/21/post-235/




فردا اگر از راه نمی آمد...

درخواست حذف اطلاعات
همه ی حقیقت این است که "چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم" و ی جز حافظ نمی توانست این را با من بگوید. م همیشه من را با بخشی از خودم آشنا می کند که از فرط آشکار بودن بر آن چشم پوشیده ام. آه ای بیست و پنج سالگی پر ماجرا! حالا باید ها را می دانم. اولویت ها را. خودم را. همیشه همین است. هزار بار گفته ام به خودت گوش کن. زود. بعد دختر توی آینه به چشمانم زل زد و غمگینانه امیدوار بود که بفهممش. نگاهم را یدم و پناه به خواب بردم، به امید پنهان اینکه بیداری در کار نباشد.فرانسوا تروفو می گوید: عشق که فرار نمی کند. آدم فرار می کند؛ بی آنکه بداند از چه.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/13/post-230/فردا-اگر-از-راه-نمی-آمد-




not to be

درخواست حذف اطلاعات
می دونی چیه خوزه؟ آ شم "با صد هزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی". من پشت دستمو زمین می زنم و قبول می کنم که نفهمیدم چطور باید زنده باشم و زندگی کنم. فکر کرده بودم خیلی حالیمه و خیلی حالیشون نیست. اشتباه فکر کرده بودم. هیچوقت یاد نگرفتم با زندگی چیکار کنم. هیچوقت یاد نگرفتم دلم بخواد یه جا بمونم و خونه و زندگی داشته باشم. خودم یه جا بودم و دلم هزار جا. یا که خودم هزار جا و دلم یه جا. چه فرقی می کنه؟ من و این دل لعنتیم نشد که با هم همنوا بشیم. نشد که نشد. مهم نیست که می دونم پی ام و اس و کوفت و زهرمار دارن حکومت می کنن. مهم اینه که حقیقت همینه. به حقیقت نه میشه خوشبین بود و نه بدبین. چیزیه که هست. دلم هیچی نمی خواد خوزه. نه کلمه. نه حضور. هیچی.هیچی خوزه. من فقط دلم می خواد نباشم. من فقط خیلی خیلی خیلی خسته م خوزه.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/15/post-231/not-to-be




از کرامات وی

درخواست حذف اطلاعات
تمام مدت نگران بود ی از دستش ناراحت نباشد. -_-



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/26/post-222/از-کرامات-وی




تفلیس مهربان بود

درخواست حذف اطلاعات
دلم نمی خواد با این شهر خداحافظی کنم. دلم خواسته همینجا بمونم و داراییم همین کوله پشتی باشه. مگه اونجا چی دارم خوزه؟ اصلا تو بگو مگه آدم چی می تونه داشته باشه اصلا؟ بی وطنی آدمو زود دلبسته میکنه. و لابد زود هم فارغ. دلم پر از حرفه و حرفی ندارم که بشه پیچیدش لای کلمات. دلم برای کوکتل های ص تنگ میشه. برای یدن زیر بارون. برای اهل هیچ کجا بودن و دوستی ها. فکر میکنی اونجا زندگی منتظره؟



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/01/post-224/تفلیس-مهربان-بود




لعنت به مرزها خوزه

درخواست حذف اطلاعات
باران بی امان. شبیه به سه سال باران ویران کننده ی ما دو. بی خو امانم را بریده. خاطرات هم. حالا با امان بریده و همه چیز در مملکت غریب همسایه در میان جاده ای که امیدوارم در انتهایش خانه باشد، از پشت پنجره ی اتوبوسی که در آن “یابانجی” شمرده می شوم شاهد بارانم. باران بی امان. +پردرآمدترین بیزینس در ترکیه: مدیریت تو . ++ ببین با ما چه کردی ایران..



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/04/post-225/لعنت-به-مرزها-خوزه




از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

درخواست حذف اطلاعات
به قول آن فلانی “بازگشته ام از سفر، سفر از من بازنمی گردد.” هنوز خانه به دوشم و هنوز فرصت مصاحبت با خودم را پیدا نکرده ام. سرم پر از خیال و فکر و شبهه است و هنوز نکرده ام با خودم بنشینم سر روشنگری. نکرده ام توی چشم هایم نگاه کنم و ببینم حقیقت چیست. می دانم که آدم این طور بی تنهایی زیستن نیستم. حالا کم و بیش خودم را شناخته ام. دانسته ام که باید بی خیال خودشناسی آنچنانی بشوم. آنچه که باید، بازگشتن است. زندگی را در دست گرفتن یا توهم چنین امکانی. حالم؟ گمانم خوب. معمولی. همچو چیزی. بیهوده. خسته. پر انرژی. زنده. دست در دست مرگ. مثل او، تو و همه. از این شنبه؟ بله به گمانم. باید افسار گسیخته ی زندگی را در دستم بگیرم. یا نه. البته که بله. بله دوستان عزیزم. همین طور. اوقاتتان به کام باشد و فلان. فلان خالی. هار هار هار.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/08/10/post-227/از-آن-گناه-که-نفعی-رسد-به-غیر-چه-باک




امیدی هم به پیدا شدن نباشد

درخواست حذف اطلاعات
خودتان را در یک عبارت وصف کنید این روزهایم می شود: گم شده ترینم.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/26/post-220/امیدی-هم-به-پیدا-شدن-نباشد




سفر به انتهای شب

درخواست حذف اطلاعات
سفر به انتهای شب را برداشتم و بعد از شنیدن قیمتش کمی مکث تا تصمیم بگیرم که یک کیلوگرم را به این قیمت به بارم اضافه کنم یا نه. فروشنده گفت بیست تومن هم میدهمش. دو اسکناس پنج هزار و یک ده هزار تومانی به فروشنده دادم و تصمیم گرفتم سفرم با همراهی فردینان باشد. همین هنوز که م نرسیده است تا صفحه ی ده خوانده ام و فهمیده ام که چقدر جای فردینان در دنیای این روزهایم خالی بوده است. تئاتر شهر را دوست دارم. بیشترین خاطراتم از تهران با اینجا ارتباط دارد. البته که مفهوم دوست داشتن برایم به بازسازی احتیاج دارد. وقتی می گویم دوست دارم نمی دانم منظورم دقیقا چه می تواند باشد. برگشتن به آغوش امن کتاب ها راه من است. هر روز بیشتر به این حقیقت مسلما تلخ می رسم که تمناهای محالی دارم و باید به این زندگی رضایت بدهم. گل یخ توی دلم جوانه می زند. بعد سرخ می شود. بعد می خشکد. همینطور تا ابد... تا ابد و یک روز شاید.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/26/post-221/سفر-به-انتهای-شب




هنوز وانمود به شادی بسیار راحت تر از ابراز حقیقت است

درخواست حذف اطلاعات
یک آن انگار غم دنیا را به دلم ریختند. بعد از تمام آن بگو و بخند ها و حرف م و م و ر و پ مبنی بر اینکه س چقدر همیشه پر انرژی و خوشحال است و اصلا برای همین است که روز به روز جوان تر می شود وقتی به راه افتادم و خودم را بی پناه ترین احساس دلم گرفت و یک آن انگار غم دنیا را به دلم ریختند.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/22/post-218/هنوز-وانمود-کردن-به-شادی-بسیار-راحت-تر-از-ابراز-حقیقت-است




فرصت شمار امروز را؟

درخواست حذف اطلاعات
عشق و بیزاری توامان به کلمات، باران، باران، آزادگان به عشق خیانت نمی کنند، برگ های مو نیمه پاییز زده، صدای عقربه ی ثانیه شمار، پر شدن ظرف بیست و شش سالگی، خاطره بازی، مرگ قسطی، سلین، تماشا، طرف نور، هولاهوپ... بعد؟



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/21/post-217/فرصت-شمار-امروز-را؟




حالا اما کلی زندگی روی دستم مانده است

درخواست حذف اطلاعات
بهترین اتفاق می توانست این باشد که بفهمم چند ماه بیشتر از زندگی ام باقی نمانده است. آنوقت می زدم توی خط زندگی .



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/11/post-212/حالا-اما-کلی-زندگی-روی-دستم-مانده-است




رهی دیگر نمی گیرد

درخواست حذف اطلاعات
اول "سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است" و اگر می گویید ما فلان، بشنوید که "چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد".



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/12/post-213/رهی-دیگر-نمی-گیرد




pee before bed

درخواست حذف اطلاعات
ساعت چهار به زور جیش بیدار شدم و دو تا بلیط غیر قابل کنسلی گرفتم برای اولین سفر کاملا تنهاییِ بی هدفِ قابل توجیه. چه صبح دل انگیزی به اه!



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/18/post-215/pee-before-bed




صیاد رفته باشد

درخواست حذف اطلاعات
ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد خوزه. ای وای. ای وای. من اینجا منتظر تموم شدن یه فصل از زندگیم هستم که با فصل های دیگه هیچ سنخیتی نداشت. دلم گیره و دردا که چاره دست به کمر رو به افق های روشن ایستاده و خبرش نیست که فلان. پی ام اس پیرمو درآورده. کلافه ام و حتی اینو خودم نفهمیدم. برباد برام توضیح داد که چه حسی دارم. اتفاقات خوب و آدم های خوب همینقدر کم و دورند. با این حال نه دارم زار می زنم و نه هیچی. فقط همین هیچی. گاه و بیگاه بارون میزنه به شیشه. اینجا عقربه ها حکمرانی میکنند.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/18/post-216/صیاد-رفته-باشد




^_^

درخواست حذف اطلاعات
امروز صبح اولین جوجه تخمش را ش ت و بیرون جست. دلم برایش می رود. امیدوارم همه شان سالم بیرون بیایند. دختر و پسر که فرقی ندارد:))+نمی شود که نفروشم. به اینجایم (!) رسیده است. ولی مطمئن می شوم که به خانواده های خوبی بروند.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/10/post-211/-




here

درخواست حذف اطلاعات
حاج خانم تکیه داده به دیوار و با انزجار نگاهم می کند. نفرت و این قبیل احساسات را خوب می شناسم. همانقدر که احساسات عشق و تحسین را نمی شناسم و در مواجهشان گیج می شوم. با حاج ر داشتیم حرف های زنکی می زدیم که آمد توی اتاق. قبل از آن غیبت من را پیش م کرده بود. گفته بود س بی لیاقت است. دلم نسبت به اش تغییری نکرد. از همان اول دوستش نداشتم. توی دلم نسبت به هیچ احساس تنفر ندارم. آ ش همین بی تفاوتی است. ناراحتی با دوست داشتن ارتباط دارد. از خیلی ها ناراحتم. عموما ناراحتی ام زود برطرف می شود. "خوبان در این معامله تقصیر می کنند". امروز هشت بوقلمون فروختم. سفارش ده تای دیگر را هم گرفته ام. پول حال عمومی آدم را بهتر می کند. کاش پاورم این بودکه بخواهم و بشود. آنوقت حالا پیش برباد بودم و داشتیم پارتی می کردیم. آخ که چه کیفی بدهد روزهای پیش رو. آخ!



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/09/post-210/here




اینه که رفیق بی کلک مادر

درخواست حذف اطلاعات
هرگز آدمِ به اصرار چیزی رو درخواست از پدر و مادرم نبودم. شاید از هیچ . آره. دیروز بار اولم بود که عاجزانه از مادرم چیزی برای خودم خواستم. خواستم که نزاره برم آبادی، که دیگه اونجا برام خونه نیست و توش دلگیرم. می تونست بگه از اولشم خودم خواستم و حالا خاک بر سرم که هیچ گهی نشدم. گفت باشه. "فضای اتاق برای پرواز کافی نبود" و اون حرف ها. خیلی دوستش دارم. هیچوقت اینقدر متوجه مهرش نبودم.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/08/post-209/اینه-که-رفیق-بی-کلک-مادر




اینه که رفیق بی کلک مادر

درخواست حذف اطلاعات
هرگز آدمِ به اصرار چیزی رو درخواست از پدر و مادرم نبودم. شاید از هیچ . آره. دیروز بار اولم بود که عاجزانه از مادرم چیزی برای خودم خواستم. خواستم که نزاره برم آبادی، که دیگه اونجا برام خونه نیست و توش دلگیرم. می تونست بگه از اولشم خودم خواستم و حالا خاک بر سرم که هیچ گهی نشدم. گفت باشه. "فضای اتاق برای پرواز کافی نبود" و اون حرف ها. خیلی دوستش دارم. هیچوقت اینقدر متوجه مهرش نبودم.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/08/post-209/اینه-که-رفیق-بی-کلک-مادر




کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

درخواست حذف اطلاعات
ب بعد از مدت ها توی خواب مهربان بودیم. اینطور نبود که من دنبالش باشم و او نگاهش را ب د. توی خواب خوشبخت ترین بودم. توی چشم هم خندیده بودیم. چشمک کوچک ناخودآگاهی زده بودم و شرمش ساعت ها به جا مانده بود. دوستش داشتم و همین برای زندگی کافی بود. +برای غم ن ایی که در دلم کاشته است خوشحالم. شما بخوانید حماقت.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/08/post-208/کاول-نظر-به-دیدن-او-دیده-ور-شدم




با پاهای خسته

درخواست حذف اطلاعات
چیزی که الان از دنیا می خوام اینه که اجازه بده همینجا توی همین خونه ی لعنتیمون بمونم. دنیا میدل فینگر نشون میده و میگه کور خوندی عزیزم. باید برگردی به آبادی و به جوجه ها برسی و با نتایج انتخاب هات مواجه تر بشی. از دنیا خواهش می کنم اجازه بده که حداقل یک روز دیگه اینجا بمونم و با موتور عزیز و دلبرم شهر خا تری رو بگردم. میگه حالا ببینیم چی میشه. من از این جواب متنفرم خوزه. تو که می دونی... اینه که فایده ای نداره گفتنِ خیلی چیزا. به قول ع آدما قبل از اینکه جوکتو بگی تصمیمشونو گرفتن که بهش بخندن یا نه. اگه کاریم نداشته باشن حالم خوبه. توی ذهنم چند صفحه از تحقیقمو نوشتم. توی آینه از قد و بالای خودم خوشم میاد. توی سرم رفتم سفر و شاید بیرون از سرم هم برم اصلا. همه چیز انتزاعیه خوزه. م و ن گفتن که بالا ه یک طوری میشه. ما هم همینو گفتیم. ما می گذریم و دنیا به قصه سازی ادامه میده. مواظب خودت باش خوزه.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/07/post-207/با-پاهای-خسته




the secret

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/01/post-204/the-secret




کار جهان همیشه به ع است

درخواست حذف اطلاعات
نمی دونم چطور افتادم وسط این بازی های حقیر. جهان بینی چند سالم گوشه ای ایستاده و با تمس بهم نگاه می کنه، طوری که انگار بخواد بگه دیدی همه سر و ته یه کر و توام از همه ای؟ یاد ص بخیر که می گفت یو آر تو یانگ تو آندرستند. یو ور رایت سر. یو ور دمن رایت.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/07/04/post-206/کار-جهان-همیشه-به-عکس-است




back to hell

درخواست حذف اطلاعات
روزهای آرامش نسبی تموم شد و دیگه نمیشه زندگی لعنتی رو نادیده گرفت. صاحب خونه با انرژی و نفرت مضاعف برگشته که ب ه به محدوده ی قدرتش و نشون بده که رئیس کیه. من آماده ام که از همه ی دنیا و آدم هاش رونده بشم. به تصویر ما اگه دقیق تر بشی من همیشه دم در و لب بوم بودم؛ آماده ی نبودن، خارج شدن به محض ورود اولین موجود مهم تر.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/06/31/post-202/back-to-hell




و به ناگزیری به تماشا نشستن

درخواست حذف اطلاعات
روزهای شلوغ پر از بی تنهایی رو می گذرونم و دلم برای خودم تنگ شده. دلم برای نهرو و جوری که نقل تاریخ میکنه هم تنگ شده. به نظر میرسه همه چی سعی داره جای خودشو پیدا کنه و مقاومت من بی فایده س. با این حال هیچ خبری نیست. آره صنما. راستی من دلم برای هرکی که بینمون کلمه ها دوستی ساز بودن تنگ میشه. اینه که هیچی. همین. بازم توی صف کارواش زندگی رخ نموده و دلم خواسته بیام اینجا که بیشتر از جاهای دیگه اجازه هست خودم باشم. کاش اردی بهشت زودتر از راه برسه و پر از خیال آسوده و و بارون باشه. مثلا پایان نامه هم تموم شده باشه و منتظر مدرک در بندم باشم. مثلا بعدش قاره ی سبز منو بخواد. یا اصلا هرچی و هرجا که بودیم دلمون خوش باشه خوزه. نه مگه؟



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/06/30/post-201/و-به-ناگزیری-به-تماشا-نشستن




گفت و گو آیین درویشی نبود

درخواست حذف اطلاعات
یک ی برایم نوشته ‘می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟’، فکر می کنم حتی ناشناس حرف زدن هم جنم می خواهد. حدس می زنم چه ی پشت نقاب باشد. بعد فکر می کنم از کجا معلوم؟ شاید هم فلانی باشد! و شاید بعضی وقت ها به جای ای کاش نوشته می شود. بعد می بینم هیچ اهمیتی ندارد چه ی کرده است که از بگوید دلش تنگم است. می بینم حرف های شناس به چه ارزیده اند که ناشناس ها بیارزند. می بینم همیشه یک جای ناجوری عشق و تحسین و دوستی و آشنایی ته می کشد و آدم ها آزادند که بگویند سگی که نوازشش سگ من نبود و خداحافظ. می بینم همه چیز زیادی ساده است. ساده و جانکاه. من مانده ام و ایستگاه ها با قطارها رفته اند. سگ ولگردی بوده ام که جای استخوان کلمه به دندان می کشید. ته مانده ی کلماتتان را به سویم پرتاب کرده اید و از سخاوت تهوع آورتان حظ برده اید. رفته اید. گذشته اید. انگار که نبوده ام. انگار که نبوده اید. کلمات لعنتی تان توی گلویم مانده است. خیال کرده بودم ان من هستید. نبودید. راستی! منم دلم برات تنگ شده فلانی. هر کی که باشی من دلتنگتم.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/06/26/post-199/گفت-و-گو-آیین-درویشی-نبود




زبونی کشان از چرخ و فلک

درخواست حذف اطلاعات
صبحم را با مرگ آغاز . فکر “تنها مرگ دروغ نمی گوید”. بخشی از خودم را با جوجه بوقلمونم خاک و به خانه برگشتم. م برایش اعلامیه ی ترحیم نوشت و با مس ه بازی شادی را به اتاق کوچکمان در خانه ای که خانه ی ما نیست بازگرداند. حالا م رفته است و من در کف اتاقِ تنهایی ام دراز کشیده ام و به انتری فکر می کنم که لوطی اش مرده بود و زنجیر را به دنبالش می کشید.



منبع : http://becoming.blogsky.com/1397/06/22/post-196/زبونی-کشان-از-چرخ-و-فلک