استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

« خــــاطـــرات آدم بـــــــــــرفــی »

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ « خــــاطـــرات آدم بـــــــــــرفــی » از بلاگ « خــــاطـــرات آدم بـــــــــــرفــی » دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



نقطه چین...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1397/07/29/نقطه-چین




روزانه نوشت....

درخواست حذف اطلاعات
همیشه ماه رمضون رو دوست داشتم امسال یه طوری هست مثه بقیه ماه های سال خوب روز اولی که روزه گرفتم حالم بد شد بعد چون سردردو سرگیجه ناجور هم داشتم ترسیدم ادامه بدم همش میگفتم اگه من بیهوش بشم بیفتم بچه م چیکار کنه این یکی از ترس هامه وقتی هم اینطوری میشم سریع به شوهر زنگ میزنم حرف میزنیم که اگه پس افتادم بفهمه البته بهش نمیگم حالم خوب نیست نازک نارنجی نیستم سال های قبلم سردرد و گشنگی بود ولی نه به زار امسال
اینه که دیگه چون نمیشه شوهر که خونه باشه همش بیرونیم همون شب شوهر اصفهان کارداشت با هم رفتیم داخل ماشین تکیه داده بودم حالم بد بود یه شکلات خوردم کم کم بهتر شدم شوهر کارش رو انجام داد رفتیم یه گوشفیل و دوغ خوردیم خیلی چسبید جاتون خالی بعدم اومدیم خونه ساعت دوازده شام خوردیم
دوستم که گفته بودم فرستادن واسه آشتی پسر گفته نمیخوامش بعد مامان دوستم هی زور شده که آشتی بدن پسر قبول کرده
آخه چرا!؟؟؟
پسری که چشمش دنبال مال و ثروت پدر دختر به چه دردی میخوره؟
بابای دوستم یه دو طبقه بهترین نقطه شهر داره و یه طبقه رو داده به پسرش اونوقت در اومده به دوستم گفته چرا بابات واسه تو خونه نمی ه!؟
بعد بابای خودش سه طبقه داره بهشون نداده
چی بگم ایشالا که خوش باشه ولی به نظر من خودشون رو سبک ی که جلو همه ی فامیل بگه نمیخوامش دیگه ارزش زندگی نداره
بعد اون زن همسایه بود که با پسر مجرد داخل ساختمون دوست شد و درخواست طلاق داد حالا شوهرش برگشته پسر مجرد نشسته زیر پاش که باید طلاق بگیری اگه نه به شوهرت میگم
از کی مردا انقد وقیح و بی غیرت شدن!؟
من یه مدتی که مجرد بودم کتاب زیاد میخوندم مخصوصا رمان شاید دو تا کتاب رو یه روز تموم می و مامانم همیشه میگفت از بیکاریه ی که کار داشته باشه وقتش رو تقسیم میکنه بعد که دیگه ازدواج چیزی نخوندم به علت بازی قوم شوهر با اعصاب و روان و اینکه همش در حال تفریح بودیم
دلیل دوم اینکه هیچ مطلبی تو ذهنم نمیمونه آخه چرا؟
شاید فقط کتاب رو که ببینم بفهمم
خنگ نیستم به م گفتم گفت حافظه ی کوتاه مدتت ضعیفه ج حل کن
با ج هم حل نشد!!!
حالا یکی از فامیل ها میگه اگه کم خونی داشته باشی و هورمونات بهم بریزه حافظه ت ضعیف میشه!
دیگه هر ی یه تز ی میده گفتم بیخیال اگه سال دیگه همین کتاب ها تو ذهنم بود مشکلی نیست همینجا واستون اعلام میکنم
حالا این چند روز سه تا کتاب یدم
زندگی من که داستان روسی بود و خوب بود
عطر سنبل عطر کاج که خیلی دوستش داشتم وزندگی نامه یک ایرانی مقیم بود و جالب بود
عقاید یک دلقک که زیاد جذبم نکرد
به دلیل کمبود بودجه به خواهر سپردم ملت عشق رو بگیره باقیه کتاب هاش رو هم بده بخونم
دوباره واسه اصفهان اطلاعیه زدن قطع آب از حالا غصه ام گرفته چه خاکی به سرم بریزم حتی فکرشم دیوونه م میکنه به شوهر گفتم اینطوری باشه جمع میکنی میبریم یه شهر دیگه
مثلا قزوین یا تبریز
شوهرم میگه باشه اصلا میریم خارج
یه چیز تعجب آور اینکه مادرشوهر امروز یه کیسه برنج به شوهر داده گفته بخورید
این مهربونی ها از مادرشوهر واسه ما بعید به نظر میاد!؟
حوصله م که میگیره یا دلگیر میشم میام وبلاگاتون اما دقیقا همون روزم از هیچکدومتون خبری نیست نه اینجا نه تلگرام



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1397/03/01/روزانه-نوشت




لینک تلگرام

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1397/02/04/لینک-تلگرام




هوای بارونی...

درخواست حذف اطلاعات
+چه خوب که خدا اینطوری داره واسمون بارون میفرسته حداقل دلمون به این خوش باشه
این چند روز هوا همه ش بارونی بود و عالی البته سرد شده و ما پکیج روشن کردیم خوش به حال اونایی که برف دیدن
+چند روزی هست که سرگیجه دارم و نمیدونم دلیلش چیه منم دوباره مصرف آهن و ویتامین رو شروع تا ببینم چی میشه
تو این چند روز یه روز ناهار رفتم خونه ی عمو و شبش با خواهر برگشتیم خونه خیلی خوب بود و خوش گذشت
+فردا هم مراسم ختم یکی از فامیل های شوهر هستش وباید بعدازظهر برم
اون کاری که گفتم مدارک فرستادیم وگفتن به احتمال زیاد شوهر میره سر اون کار البته باید به دو هفته نبودنش عادت کنیم که این خیلی سخته
+دوستم که گفته بودم شوهرش داخل یه شرکتی کار میکرده و با یه دختری دوست میشه ورفت وآمد میکنن و دیگه راحت به بهونه ی اینکه زنش باهاش فاب شده باهمدیگه بودن بعد یه روز زنش میفهمه و بهش میگه تو به خانواده ها نگو من قول میدم که بیخیالش بشم خلاصه که چند وقت میگذره و این میبینه نمیتونه دست زن رو میگیره میاد به دوستم میگه از این به بعد با هووت باهم زندگی میکنین دعواشون میشه زنگ میزنه به مامان بابای دوستم میرن اونجا بهشون میگه دخترتون رو ببرید خونه تون بعد به دوستم میگه مغازه رو بهت میدم توافقی جدا بشیم ولی بابای دوستم شکایت کرده و گفته به این راحتی کوتاه نمیاد
به همین راحتی هشت سال جوونی به باد فنا رفت
بگم که این آقا خیلی بد دل بود و همیشه به دوستم میگفت چادر سر کنه بعد که چادر برداشت با مانتوهای بلند میومد بعد که دیگه اون دختر اومده تو زندگیش بیخیال اینا شد و دوستم خیلی راحت لباس میپوشید و دقیقا از روزی که گیرش به دوستم کم و کمتر شده و نمیزاشته بچه دار بشن ارتباطش شروع شده بوده به این مردا باید شک کرد چند مورد همینطوری داشتیم که از بچه دار شدن طفره رفتن بعد دلیلش این شده که دنبال یه زن دیگه بودن



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1397/01/27/هوای-بارونی




اتفاق...

درخواست حذف اطلاعات
ب که از خونه ی مامان میومدیم یه ماشین جلومون زد رو ترمز و با اینکه بچه بغلم بودبا صورت خورد به پخش ماشین گوشه لبش زخمی شد و کلی خون اومد سر دندونش هم ش ت
این همه مراقبت الان بچه سرما هم خورد
همه چیز تا ب عالی بود تا اینطوری شد
آ ش سال نود و شش گندش رو زد
انشالله که پایان و شروع سال خوبی داشته باشین



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/12/27/اتفاق




روزانه نوشت

درخواست حذف اطلاعات
+انقد تو خونه بیکارم و حوصله م سر میره مامان اینا دوبار که اومدن کار داشتن باهاشون رفتم بر خلاف تصمیماتی که گرفته بودم خو چیکار کنم
پریروز که بابا اومد فرش رو برداشتیم بردیم قالیشویی یه فرش قدیمی از مامان اینا آوردیم زمینه لاکی انقدر خونه زشت شده تازه فرش رو سرامیک هی لیز میخوره باید مراقب دخملی باشم کی بشه سوم بشه فرش خودمون بیاد راحت بشیم
فردا هم که شوهر اینجاست باید ها رو باز کنم ببرم یه کم کوتاهشون کنه که گیر نکنه پشت مبل بعدم برم دنبال جا ادویه ای انقد گشتم دیگه خسته شدم یا قیمتاشون بالاس یا از این بسته شش تایی ها که خیلی زشتن
بچه ها اگه از این سرویس غذاخوری شش نفره ها که خیلی تبلیغ میکنن و صد وهفتاد تومنیه دارید بهم بگید جنسش خوبه؟
لک نمیشه؟
+این چند سال هر چیزی استفاده که خط های بین سرامیک ها سفید بشه اما نمیشد امروز سرکه و آب و جوش شیرین مخلوط کشیدم برق افتاد انگار تازه سرامیک شده
اما انقد دستام بی حس شده باقیش رو گذاشتم واسه شوهر اصلا خونه ت ی چیه هیچ وقت دوس نداشتم واسه خودم باشه خونه ی مامان اینا زیر بار نمیرفتم اما الان خونه خودم مجبورم کارگرم که بیاد بازم باید خودم انجام بدم اما همیشه عاشق آ اسفند و عیدم چون همه جا شلوغه تولد من ونیلو جونم و بانوی عاشق هم که اسفند هستش
+قرار بود واسه دخملی یه گردنبند یا دستبند ب یم یهو طلا چقدر کشید بالا
+شوهر واسه کارش باید میرفت تهران بعد رفته رستوران غذا بخوره یه سینمایی بوده دو ساعت داخل رستوران نشسته دیده نمی دونم رستورانیه نزدتش بگه پاشو برو بیرون
تازه جواب گوشی هم نمیداد
یعنی انقدر تلویزیون وماشین تو زندگی مردا نقش داره که هیچ ی نداره
+این تبلیغ دورتو واسه من قابل هضم نیست اولا که فکر نمیکنم این مدلی دیگه باشه ثانیا اگه هست و من جای زن باشم طلاق میگیرم والا خانم کوفت بخوره که بخواد درباره ی خونه ی من نظر بده +ما از روزی که عروسی کردیم کادو تعطیل شده انقد که اوایل عروسک و لباس میگرفتم حالا هیچی بعد که بهش میگم یه شاخه گلم که باشه میگه نه فقط طلا چه طوری بگم طلا نمیخوام همون گلم حکم طلا داره واسه فامیل ها کولاک کرده بودن اما ما هیچی البته به قول شوهر ما و یکی دیگه از دوستای وبلاگی واسه دوس دخ.تر پس.راس ++هسته پرتقال ونارنگی ها که جمع کرده بودم واسه سبزه شوهری ریخته پلاستیک زباله



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/11/29/روزانه نوشت




میگذره...

درخواست حذف اطلاعات
+دیروز شوهری خونه بود ناهار خوردیم و بچه خو د نزدیک بیدار شدن بچه بهش گفتم میخوام برم دوش بگیرم حواست باشه گفت من میرم بیرون تو لباس های منو پهن نکردیبنداز تا نرم گفتم نمیکنم م میرم و اگه بچه بیدار شد و از تخت افتاد من میدونم وتو
دیگه رفت لباساش رو انداخت و نشست حالا جالبه فقط یه کاپشن و بلوز وشلوار بود منم چون میدونستم بلوزش رو واسه عصر که قراره بریم بیرون میخواد فقط اون رو انداختم بقیه ش رو خودشدیگه دوش گرفتم و اومدم گفت بریم خونمون چند روزی بود که برادرشوهر اومده بود و چون سرماخورده بود ما یه بار رفتیم بهش سر زدیم دیروز رفتیم دخملی آیفون رو زد جواب ندادن یه دفعه دیدم از سر کوچه پیچیدن دیگه پیاده که شدن گفت که رفته بودن خونه ی مامانش واسه مراسم چهلم کارا رو انجام بدن وخوب اول یه کم مادرشوهر سنگین بود آخه انقد منو دوس داره ناراحت شده بود پشت در مونده بودیم
بین راه که میومدیم من خیلی گرسنه ام بود به شوهری گفتم یه کیک ب بخورم خونه ی شما حالا معلوم نیست شام باشه یا نه دیگه ته بندی کرده بودم شام هم لوبیا پلو و ماکارونی بود که شوهری گفت نمیخوام واسه من کله جوش بزار دیگه باهم درست کردیم و همه خوردیم فقط جاری نخورد
جاتون خالی خیلی چسبید با ما و گردو
فقط نمیدونم دلیل نگاه های جاری وبرادرشوهر به من که بعدش میخندن چیه
مثلا ب من داشتم غذا میخوردم چیز خنده داری نبود
+چند روز پیش دوست مامانم یه چادر عربی داده بود واسه دخملی بعد خواهرم آورده بود سرش کنه ببینه چه شکلی میشه دخملی اومد پیش من گفتم چی شده گفت دوست ندارم دیدم چادر دست خواهرمه فهمیدم میترسه خیلی نمکی اومد بغلم انقد بوسش که عصبانی شد
+امسال میخوام خونه ت ی رو از شنبه شروع کنم تا زودتر تموم بشه و روزای آ بدون دغدغه برم بیرون
خوب نیتم این بود که همه ی کار رو خودم انجام بدم چون پارسال هم فقط پذیرایی مونده بود که خواهرا اومدن و بعد مامان مرتب میگفت رفتن کمک خواهرش!!! چند شب پیش که اونجا بودیم خواهری گفت امسال خودت کاراتو ما نمیتونیم بیاییم خوب دلخور شدم خودشم متوجه شد.
بعد گفت شاید ...
اخه کارای خودمون هست مهد خواهری هم هست باید کمکش کنم
حالا من واقعا انتظار ندارم که بیان چون خودم راحت ترم اما اینکه بری کارهای مهدی که اصلا داخلش هیچ نقشی نداری رو انجام بدی و به خواهرت اینطوری بگی خیلی حرفه
اینا رو گفتم که فکر نکنید من فقط از خانواده ی شوهر دلخور میشم دلخوری از دو طرف دارم اما اگه بخوام با همه سر جنگ بزارم اعصاب خودم اول از همه د میشه پس سعی میکنم با نادیده گرفتن بعضی حرفا لذت ببرم
خیلی وقته که دیگه رفتن به خونه ی مامان وموندن مثه قبل نیست و بهم خوش نمیگذره چون خواهرا خیلی رنگی شدن و پرتوقع
اما به خاطر دخملی هر دوجا رو میرم تا خودش همه رو بشناسه نه من بد بخوام بهش بگم
خدا رو شکر روزای پر استرس پارسال تموم شد +انقد تنبل شدم امشب بار دومیه که واسه شام سیب زمینی سرخ کرده میخوریم حس غذا پختن نیست



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/11/17/میگذره




ازدواج

درخواست حذف اطلاعات
سال ۸۸ شوهری منو داخل خیابون دیده وخلاصه بعد از تحقیق و پرس جو منو شناسایی میکنه و یه چند باری میاد نزدیک خونه چشم چرونی میکنه که مطمئن بشه خودمم منم میدیدمش اما دقت نمی (از سمت خانواده ی مامانش همشهری هستیم ولی چون اص ا پدرشوهر از یکی از روستاهای یزد هست وخیلی سال هست که اومدن شهر ما ولی من اصل ده بودمش ونمیشناختمش) بعد چند ماه ش رو میفرسته بیاد خونه ی ما واسه خواستگاری اونشب ما هم رفته بودیم شب نشینی خونه ی ام ونبودیم که برگشت میخورن فرداصبحش روز نحس بیست ویک دی عموم تصادف کرد و فوت شد و بابام اینا سال نشستن و چون پدرشوهر باعمو یه جا کار می به احترام بابا صبر ولی خوب این مدت من اصلا نمیدونستم که اومدن و شوهری رو نمیشناختم فقط اون میومده منو میدیده ومیرفته و من هم این ی ال چند تا خواستگار رو رد تا دو ماه قبل از سال عمو شوهری شماره منو پیدا کرده بود و زنگ زده بود قشنگ یادمه اونروز خونه ی مامان بزرگم بودیم ومن از عمد گوشیمو نبرده بودم ا شب که برگشتیم دیدم بیشتر از بیست تا میس افتاده بود خوب منم کرمم افتاده بود ببینم کی هست الکی یه اس دادم فلانی این خط جدیدته دیدم زنگ زد سریع پ اون اتاق و جواب دادم و دیدم یه پسر هستش گفتم کاری داشتین گفت قطع نکن تا بهت بگم دیگه شروع کرد همین ها رو توضیح دادن و گفت قصدم ازدواج هست ونیت بدی ندارم الانم زنگ زدم که با هم بیشتر اشنا بشیم منم گفتم من شما رو ندیدم و نمیشناسم و قطع خلاصه دیگه چند روز هی زنگ میزد وفقط حرف میزدیم و معیارامو میگفتم بعد گفت میخوای منو ببینی گفتم باشه یادمه پسر ی سوسولم از کربلا اومده بود و یه بهونه پیدا چون میترسیدم تنها برم به دختر عمو گفتم بیا با هم بریم رفتیم و دیدم یه ادم لاغر وقد بلند که به نظرم حتی زشتم بود ،فهمید جا خوردم دیگه بعدش هر چی میزنگید میگفت میدونم تو زن من نمیشی ولی من دوست دارم ،ماه صفر بود دیگه هر روز باهاش حرف میزدم و واسم مهم نبود چه شکلیه از طرز حرف زدنش خوشم میومد اینجاست که میگن زن با گوش عاشق میشه یه شب داشتیم با و دختراش که اتفاقا خیلی هم حرف درمیارن میرفتیم هیئت دیدم پشت ماشین نوشته الهه نازو دیگه شروع شد حرفای وبچه هاش از اونروز تقریبا دیگه همه فهمیدن که منو دوست داره و بعد صفر که سال عمو هم گذشته بود ش اومد خواستگاری و یک هفته بعد بله دادم و دقیقا بیست ودو بهمن اومدن خواستگاری رسمی ونشون یکماه قبل از بیست سالگی نامزد و دو روز بعد از تولدم عقد خوب از سرنوشت تحصیلم بگم که من تی رتبه نیاوردم و اونروزایی که باهم صحبت میکردیم منتظر کنکور علمی کاربردی بودم بعد با دختر ام اونروز باهم رفتیم نمیدونم سر چی بحثمون شد انقد عصبانی بودم که نزدیک بود اتوبوس بهم بزنه و دختر سریع کشیدم کنار سوار تا ی شدیم وادرس دادیم که گفت چون من نزدیکترم اول منو میرسونه دوباره داخل تا ی بحثمون شد واصلا نرفتم واسه کنکور هر چی دختر گفت یت نکن گفتم نمیرم با دختر باهم رفتیم جایی که اون باید میرفت داخل حیاط مدرسه نشستم و تا جایی که تونستم گریه بعد زنگ زد منت کشی و دهنمو باز که تو نزاشتی برم و همه چیمو اب کردی حتی گفتم دیگه نمیخوامت زنگ میزد وجواب نمیدادم چند روز گذشت هی با اس زبون ریخت تا اشتی دیگه کم کم اروم شدم و ولی انقد ناراحت بودم که کنکور نرفتم همونجا قسم خورد که هر وقت خواستم میزاره درس بخونم حتی اگه بخوام برم ازاد ولی خوب دیپلمه موندمبعد رشته ی من نرم افزار بود واصلا دوست نداشتم حالا تصمیم دارم دیپلم انسانی بگیرم و یه رشته ی دیگه بخونم یکی از بزرگترین ارزوهام درس خوندنه که منتظرم دخملی یه کم بزرگتر بشهشوهری هم میدونست که من چقدر تحصیلات واسم مهمه خودش که الکی بهم گفت فوق دیپلم داره که وقتی فهمیدم دروغ بوده با هم دعوامون شد و گفت به خدا اگه بخوای درسم میخونم گفتم الان تو خودت میدونی چقدر زندگی مشکلات داره با کدوم پشتوانه میخوای درس بخونی ؟کی کمکمون میکنه؟کلی قسط وام داشتیم و منتظر وام ید خونه بودیم چقدر حرص میخوردم حتی تا مرز طلاقم رفتیم اما اگه به قبل برمیگشتم هیچوقت تکرار نمیکنم چون زندگی الانم پر از ارامشه و و شوهرم رو دوس دارم واسه زندگیم خیلی سختی کشیدم شوهری یه ادم خیلی عصبی و لجباز و کله شق بود و خیلی جاها تا مرز طلاق رفتیم وبرگشتیم نمیدونم تقدیر وسرنوشت رو قبول دارین یانه اما من با اینکه معیارام متفاوت بود دیگه نتونستم نه بگم چون واقعا تحصیلات یکی از شرط های مهم من بود



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/08/14/ازدواج




معمولی

درخواست حذف اطلاعات
مادرشوهر اینا بالا ه رفتن و ما هم دو شب قبلش واسه خداحافظی رفتیم چون شوهری گفت من نیستم و دیگه نمیتونیم بریم چهارشنبه بعداز ظهر رفتم خونه ی مامان و تا شب اونجا بو م ولی واسه روضه هاش نموندم خانمی هم که میومد گفت صداش رو ضبط واز سال دیگه نمیخونه نمیدونم این کارا واسه چیه و چه نفعی واسشون داره تا حرف این مداح ها شد بگم که پارسال دوست خواهر شوهر یه مداحی رو با کلی ماس واسه سفره ش دعوت کرد که بیاد بعد خواهر شوهر میگفت واسه همون دو سه ساعت چیزی حدود هشتصد تومن گرفته بودعزاداری واسه ح یا پول پنجشنبه هم هم نذری بود که مارو دعوت نکرد اون یکی هم مهمونی داشتن که ما نرفتیم اما هر دو تاشون غذا واسمون داده بودن شب خودمون رفتیم بیرون و واسه دخملی اسباب بازی یدیم و بردیمش شهر بازی که کلی بهش خوش گذشت شوهری گفت بریم یه سر به خونشون بزنیم و برگردیم که همشون اونجا بودن و دیگه میگم که چی شد وچیکار هر چی ازشون بنویسم بازم یه کار دیگه هست امروز هر سوالی درباره ی ما داره بپرسه تا جایی که واسم مقدور باشه جواب میدم اگه نه فقط تایید میکنم



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/08/13/معمولی




رویــا!

درخواست حذف اطلاعات
+امروز یه کیسه ی پر از دسته چک پیدا کرده بودیم خیلی خوب بود انقد خوشحال بودم که دیگه میتونم هرکاری بخوام انجام بدم اولویت اولم هم لباس یدن بود که همیشه دوست دارم ولی اول رفتیم واسه شوهری کفش ب یم یکی از این سگ کوچولو خوشگلا میپرید منو گاز بگیره ولی فروشنده نزاشت خیلی رویای شیرینی بود فقط حیف که ساعت یازده صبح بود و با زنگ شوهری جا پ باقی یدامون موند واسه بعد بعضی وقتا انقد خواب هام رویاییه که تا چند وقت با فکرشم خوشم +سوتی جدیدی که پریروز تابلو شد: یادتونه چند وقت پیش گفتم خواهر شوهر دعوتمون کرد گفت حتما شام بیایید بعد رفتیم دیدیم واسه پسرش تولد گرفته روزی که آش میپختن شوهرش داشت از گوشیش واسه بچه میزاشت یهو رفت رو مربوط به تولد که با دوستاشون گرفته بودن حالا فکرشو ید خواهر شوهر خواب بود مثه چی بلند شد نشست و اخم کرد که زود قطعش کنه ولی خوب ضایع بود البته من میدونستم اینکارو کرده اخه اون همه تزیین رو واسه ما نمیتونست انجام بده خلاصه که آدم دروغگو بالا ه رسوا میشه +دوشنبه به مدت سه روز روضه های مامان شروع میشه بهشون گفتم نمیام اما چون صبحه خواهر کوچیکه اصرار داره که برم متنفرم حالا باید فکر کنم ببینم چی میشه +منوی بالا حتما کتاب های مورد علاقه تون رو معرفی کنید.یادتون نره



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/08/07/Post230




خوب گذشت...

درخواست حذف اطلاعات
دو روز پیش بابا اومد وباهم رفتیم خونشون داشتیم با هم حرف میزدیم بعد خواهر گفت یه میز میخواهیم واسه تلویزیون رفتم داخل برنامه ی دیوار یه تولیدی پیدا ب رفتیم ببینیم وقتی رفتیم داخل خیابون اصلا من از ترس سکته زدم شوهرم هی میگفت بیکاری دیگه میشینی اینا رو میخونی بعد چون اقائه گفته بود یه کم فرعیه حتما زنگ بزنین به شوهری گفتم زنگ بزن دیگه ادرس رو دقیق گفت رفتیم رسیدیم بهش گفتم اگه خلوت بود پیاده نشو دیدیم یه ماشین سفارش میبره گفت کاینجا کارگاهمونه برید اون خیابون نمایشگاهه رفتیم دیدیم ده دوازده نفر غیر از ما هستن فقط مشکلش برق بود که گفت امشب مشکل پیدا کرده دیگه با نور گوشی دیدیم خوب میزاش خوشگل بود بعد یه چیزی گه تعجب همین مغازه ای که قرار بود ما ید کنیم از اینجا سفارش میگرفت ودقیقا دوبرابر یا حتی بیشترم میفروختیکی دیگه هم قیمتا بود گرونترین میزش سیصدوشصت بود من گفتم شاید جنسش خوب نیستۺ ولی کیفتش در حد بازاری ها بود خلاصه که تصویب شد از همین جا میز ب یم هم ما هم مامان اینا
بم رفتیم خونه ی مادرشوهر که خواهر شوهر اینا اونجا بودن و تا دخملی رو دید گفت این دونه چی شد گفتم رفتیم یه دیگه سونو گرافی نوشته که ببینه ابعاد و مواد داخل کیست چطوره!گفت فلان کارش حرف نداره میخواستم بگم فلان اگه کارش حرف نداشت یه فکری واسه موها وپوست خودش میکرد نه واسه تو و جاری!!!
بعدم مادرشوهر گزارش کارشون رو به ما داد که واسه اربعین اسم نوشتن واسه کربلا که پیاده برن پارسال بهشون مزه داده امسال هم میرن
برادرشوهر هم زانوش داخل وقتی که ز له اومده و بهشون گفتن برید بیرون نمیدونم به کجا خورده و ش ته و دوهفته باید گچ بگیره
واسه شامم عدس پلو نذری اورده بودن واسشون که همش برنج هندی بود نشد بخوریم من که گرسنه موندم به دخملی هم از عدسی که خود مادرشوهر پخته بود دادم دیگه برگشتن به شوهری گفتم بریم یه مینی پیتزا واسم بگیر و اومدیم خونه خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود وچسبید الان فقط نگرانیم همین کیسته دخملیه نمیدونم چیکا کنیم طب سنتی هم گفت واسه این مدل کیست چیز خاصی ندارن



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/07/29/Post227




روز کودک

درخواست حذف اطلاعات
کاش همیشه کودک بماند و ک نه ترانه های عاشقانه اش را لالایی بی خو مان کند!ا اگرکودک نبود ، نه پدر معنا داشت ، نه هیچ مادری بهشتی می شد . روز کودک مبارک . . .



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/07/16/Post223




ســرماخوردگی

درخواست حذف اطلاعات
سرما خوردیم بدجور فعلا دارم خود درمانی میکنم دخملی رو هم میخواستم ببرم پیش ش زنگ که زدم گفت شربت سرماخوردگی بهش بده اگه بعد سه روز بهتر نشد بیا حالا خدا رو شکر یه کم بهتر شده اگه دوباره برنگرده
الانم دارم چایی میخورم دلم یه آش رشته گرم وخوش رنگ میخواد که برم تو کلبه پایینیه بخورم خدارو شکر که هوا سرد شده دوس دارم مرتب یه چیزی دستم باشه بخورم مخصوصا نوشیدنی گرم
همیشه دوس داشتم مثه ا و برنامه کودک ها توی یه کلبــــــه اینطوری بشینم ولذت ببرم ولی کی منومیبره
من مریض که بشم خیلی از این هوسا میکنم تازه صله ی رحمم به جا میارم ولی ب انقد حالم بد بود که دعوت عمو اینا رو قبول ن



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/07/13/post222




روزمــــــره

درخواست حذف اطلاعات
+پنجشنبه رفتیم بیرون از همون طرف رفتیم خونه ی پدرشوهر سر بزنیم دیگه گفتن صبحونه کله پاچه میذاریم شما هم بیایید شامم که سوپ داشتننخوردیم من اصلا نمیتونم سوپ رو جایگزین غذا کنم فقط واسه دخملی گرم با نون بهش دادم خورددیگه ساعت دوازده اومدیم صبحم ساعت نه پاشدیم رفتیم صبحونه که هوا گرم بود اصلا مزه نداد اونم ساعت ده صبح دخملی هم اونجا بازی میکرد یه دفعه خورد زمین تا دو دقیقه که اصلا نمیتونست راه بره بعدم یه کم که میرفت دوباره میخورد زمین سریع جمع کردیم برگشتیم خونه دخملی رو خوابوندم بیدار که شد پاش یه کم بهتر بود. +برادر شوهر تی بجنورد ی شیمی قبول شده حالا قرار شد فردا راه بیفتن که کاراشو انجام بده خودشم میگه اگه دانشکده افسری قبول بشه میره این رشته رو ادامه نمیده از رفتنش هم خوشحالم هم ناراحت چون یکی از دلایل رفتن من به خونه ی پدر شوهر همین برادر شوهر کوچیکه بود که خیلی دوستش دارم کادو هم یا پول بهش میدیم یا واسش لباس می یم تا ببینم چی میشه +یکی از فامیل که شش سال بود زندگیش رو هوا بود پریشب اشتی و برگشت سر زندگیش مشکلشم این بود که شش سال پیش حرف دراومد که با یه نفر بوده شوهرشم شکاک و دهن بین زندگیشون شش سال رو هوابود بعد یه بچه هم داشتن که حرف نمیزد این فامیل بنده خدای ما کلی ج گفتار درمانیش کرد الانم کلاس دومیه اینو نگفتم که فامیل رو بیگناه نشون بدم چون داخل اکثر رابطه ها دو طرف مقصرن من خودم به شخصه وقتی میدونم شوهرم حتی دوس نداره در حد یه سلام با مرد غریبه همکلام بشم خوب اینکار رو نمیکنم حرف اینا هم سر همین بود اینطور که گفتن ولی راستش رو فقط خودشون دوتا میدونن من بیشتر به خاطر بچه شون خوشحالم وگرنه به نظر من زندگیشون مثه سابق نمیشه در ادامه با حرفای زنکی همراه شوید ادامه مطلب



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/06/26/post216




خـــــــــــاموش

درخواست حذف اطلاعات
من اینجا وقتی میگم فامیل یا آشنا و نسبت اصلی رو نمیگم بیشتر از اقوام هستن وتنها به خاطر اینه که دیدم بعضی آشناها چراغ خاموش میان ومیرن و شاید در جریان اون موضوع نباشن ولی بعضی چیزها رو ی زیاد خبر نداره بعد اگه اینجا رو بخونن از این راز هم باخبر میشن و به بیرون درز پیدا میکنه واسه همین از نسبتشون چیزی نمیگم... از قضا امشب باز هم وب یکی از آشناها به طور اتفاقی واسم باز شد البته پستاش حذف بود ولی خوب یه چیزایی مونده بود که اینا رو خودم در جریانش هستم و واسم تعریف میکنه و چیزی نبود که بگم یواشکی بخونم و وب خودم هم زندگی روزمره س که فامیل و آشناها در جریانش هستن و بحث زن وشوهری هم که همه جا هست وعادیه...
فقط یه جا نیستخونه سه تا از فامیل نزدیک ما که چون خیلی خوشبختن اصلا بحث ندارننمیدونم راز خوشبختیشون در چیه



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/07/02/post219




عـروســــــــــــی

درخواست حذف اطلاعات
دیروز صبح شوهر رفت کارت رو درست کرد تا پول واسه بیمه ی ماشین بریزه بعدم اومد دنبالم رفتیم لباس ب م انقد گشتیم تا بالا ه یه لباس یدم داخل همون مغازه شوهر یه مانتو انتخاب کرد گفت باید ب ی بهش میگم تو که این کارا رو بلدی چند وقت یه بار یه کادو بگیر واسممیگه مانتو رو باید تن خورشو دیدچون عابر ملی همراهمون نبود بیعانه گذاشتیم تا امروز که نشد فردا برم بگیرم دیگه بعد اومدیم ناهار وبعد دخملی رو بردم وقتی خو د منم رفتم دوش گرفتم ساعت شش شوهر رو صدا میزنم پاشو برو من باید ساعت هفت برم آرایشگاه هی گفت باشه بعد دیر رفت تو آب قطع شد شانس آورد من یه وان واسش پر کرده بودمبعد رفتیم آرایشگاه شوهر با دخملی رفت ماشین رو بیمه دیگه تا من آماده بشم شد هشت ونیم سریع رفتیم تالار عروسی هم خوب بود خوش گذشت اگه رفتارای مادر شوهر رو فاکتور بگیریمعروس هم خیلی چاق بود داماد لاغرخوشبخت بشن... دیگه پاتختی هم همونجا گرفتن بعد پاکت رو دادم دست مادر شوهر که ببره بده خواهرشوهر میگه داخل پاکتا رو نگاه کن خالی نباشه درست گذاشته باشی لابد به خودش شک داره ولی نیتش بود ببینه ما چقدر گذاشتیم دخملی هم که مردونه انقد ید که همه ذوق می واسش بعد اومدیم بریم عروس کشون عروس رو از پشت تالار برده بودن که عروس کشون نباشه بهمون گفته بودن بعد عروس کشون خونه ار اوردن بیایید ماهم که دیدیم اینطوری شد دیگه نرفتیم اصل همون عروس کشونه +واسه بعضیا کارت نداده بودن تلفنی دعوت کرده بودن به قول معروف تعارف ولی همشون اومده بودن نمونه ش دختر های خودمبه نظر من که خیلی زشته وقتی کارت ندادن پاشدن اومدن



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/05/30/post199




روزهای بــــــــد

درخواست حذف اطلاعات
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای می ماند. برگهای پائیزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند... نادر_ابراهیمی



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/05/28/post197




طبیعت

درخواست حذف اطلاعات
ی نمی تواند به طبیعت بگوید چرا زمستان شدی ؟ چرا پاییز نم ؟ ی نمی تواند به برف بگوید که چرا آب شدی ؟ یا اصلاً چرا آمدی که آب شوی ؟ ی نمی تواند به زمین اعتراض کند که چرا آنقدر سرد می شود ... ی نمی تواند به پاییز بگویید که چرا دلگیری ؟ چرا برگ را حرام می کنی ؟ چرا زرد می شوی ... چرا اخم می کنی ... چرا اشک میریزی ... ی به تابستان نمی گوید که چرا آنقدر گرمی ؟ ی نمی پرسد که بارانت کو ... از همه مهمتر ، بهار که همه چیز تمام است ... هیچ به بهار نمی گوید که تا الان کجا بودی ؟ و ی نمی گوید که چرا همیشه نمی مانی ؟ هیچ از تابستان توقع برف ندارد و هیچ از زمستان توقع گرمای تابستان را ندارد همانقدر که طبیعت حق دارد همیشه بهار نباشد آدم هم حق دارد یک وقت هایی زمستان باشد حق دارد یک وقت هایی سرد باشد یک وقت هایی دلگیر و گریان باشد یک وقت هایی به طرز خفه کننده ای گرم باشد گذر فصل ها ، طبیعت آدم است آدم همیشه بهار نیست ... کیومرث_مرزبان



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/05/19/Post187




نوستــالوژی

درخواست حذف اطلاعات
جریان وبلاگ خوانی هم شده مثه کودکیه ما که میگفتیم ولم کن تا ولت کنم
طرف میاد میگه دنبالم کن تا دنب کنم
لینکم کن تا لینکت کنم
کامنت بذار تا کامنت بذارم
رمز بده تارمز بدم
البته مورد آ هنوز واسه من پیش نیومده
من خودم به شخصه خیلی وبلاگ ها رو خاموش میخونم...
واسه خیلی ها کامنت میذارم بدون اینکه بخوام بهم سربزنن...
اما هیچوقت با اسم ناشناس واسه ی کامنت نمیذارم نه از ی ترسی دارم نه مثل بعضیا یاوه گویی میکنم حرف خاصی هم باشه خصوصی میگم بعضی وقتا کامنتا رو میبندم ولی اگه ی کامنت بذاره خوشحال میشم ... خوشحال هستم که خواننده دارم چه خاموش چه روشن هر چقدر کم



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/05/18/Post184




حسـود

درخواست حذف اطلاعات
فکرم سر یه اتفاقی تا الان سخت مشغول بود آ ش به نتیجه ش رسیدم حســود همیشــــه بیاســـود!!!



منبع : http://barge-sabze-zendegi.blog.ir/1396/05/07/Post164