استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

آزاد

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ آزاد از بلاگ آزاد دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



بیا جامانده هایت را ببر

درخواست حذف اطلاعات
«از پست های قدیمی» صبر کن... بیا جامانده هایت را ببر... عطرت ... تصویرت در نگاهم ... عشقت در دلم ... همه جامانده اند ... صبر کن... دلم... دلم را برده ای... بیا باقیش را ببر... من را نیز با خودت ببر... تو که این همه از تمناهای من را دور ریختی... سنگینی عشقم به تو را ... نامه هایم از سر دلدادگی را ... همه را دور ریختی... سبک شدی؟... سبک که شدی لااقل چشمانم را می بردی... چشمانم را می بردی... کنار آینه آویز می کردی... چه زیبا شده ای امروز... موهایت چقدر زیباست... چه پریشان اند... از امواج دریا به ارث برده اند شاید... چشمانت... چشمانت... تا که چشم در چشم تو می شوم دنیایم تهی می شود... تمام جانم فرو می ریزد... یک باره در جان من می آیی، من دیگر من نیستم، من جان توست... جان من هیچ... بگذار چشمانم تا ابد پیشت بماند، بگذار لااقل فقط از تمام جانم، چشمانم عاشقت بمانند، خیلی بی قراری می کنند... بیا چشمانم به قربان تو...



منبع : http://azaad.blog.ir/post/بیا-جامانده-هایت-را-ببر




دیوانه از قفس پرید!

درخواست حذف اطلاعات
پنجشنبه تولد یکی از بچه ها بود، بهش گفتم که من یه راز میگم واست تو هم یه راز به من بگو! من گفتم بهش. اونم گفت. گفت که: پارسال طرفای دی ماه، که پروژه های پایان ترم بود، با هم تو اتاق تنها بودیم. طرفای ساعت سه و چهار در حالی که خواب آلود بودی و داشتی در همون حین تخمه میش تی، یه سری حرفها زدی که من ضبط . در واقع واکنش من این بود که: من؟ پارسال؟ سه نصفه شب؟ حرف؟ تخمه در حین خواب آلودگی؟! پس در نظر داشته باشید که صوت ارسالی همانطور که برای شما جدید است، برای من هم جدید است و بنده اطلاعاتی از آن شب کذایی ندارم!!! خیلی دقت میخواد گوش دادنش. اولاش هم واضح نیست معلوم نیست چی گفتم! زیاد تو بحرش نروید که خودم هم نمیدونم چی گفتم!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/از-مصادیق-دیوانگی




خواب خوب نیست

درخواست حذف اطلاعات
«از پست های قدیمی» خواب خوب نیست... خواب برای آدم های عاشق اصلا خوب نیست... یا بیدار است و مدام برای عشقش خیال می بافد، دلش را وقف دلدار می کند، شاید به خود ستم می کند، شاید که گوشه ای نشسته و از درد عشق، ناله می کند، جگر خود را خون می کند... شاید جان خود را بگیرد تا که به دلدار، نه در این جا، که در آن جا برسد... فقط برسد... یا که نمی گیرد جانش را، خسته از تمنای وصال، سر به خواب، اگر ببرد، می گذارد... حالش وصف ندارد عاشق در خواب، در خواب یا به دلدار می رسد یا که نه، قند در دلش برای حضرت یار آب می شود یا که نه، دلبرانه به آغوش حضرت یار می رسد یا که نه، گر نرسد که تلخی بر تن تلخ بیداری، که ای وای... گر برسد، بیدار شده خمار می شود، بیدار شدنش فراق، و ای وای... درد فراق بر عاشق بیدار و توان تحمل؟ مرگ بر عشق و مرگ بر خواب... ای کاش بخوابد و به یار برسد و در خواب بمیرد...!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/خواب-خوب-نیست




بی عشق

درخواست حذف اطلاعات
- ببینید! یه قرار میذاریم. بی عشق. + اوه. بابا برد پیت! من چرا باید عاشق یه آدم کور بشم؟ - چرا میگین کور؟! + ناراحت میشی؟! میگم که یه حس تنفری به وجود بیاد که تو عاشق من نشی! - ناراحت که نه. اگه راحتین بگین. چون همه میگن ن نا. حتی وقتی از زبونشون در میره و میگن کور بعدش ناراحت میشن و عذرخواهی می کنن!... چرا من باید عاشق یه دختری بشم که می بینه؟ می رم یکی مثل خودم می گیرم که انقد ترحم نبینم. + به هر حال دله دیگه. شاید هوایی شدی عاشقم شدی! - آره دیگه. واسه همین منم بهتون گفتم بدون عشق. دله دیگه. شاید هوایی شدین. + تو این مورد مطمئن باش که من هوایی نمیشم. من یکی دیگه رو دوست دارم. - آخ + چی شد؟! - قلبم ش ت. + مس ه! - حالا کی هست طرف؟ + چه فرقی داره. فرض کن پسرخالم. - باشه خب! پس قرار رو قبول دارین! بی عشق. + باشه حالا تو هم. اعتماد به نفست منو کشته. - من می خوام که یه سری نامه واسم بنویسین! + خب خودت بنویس. اصلا این همه آدم دور و برت! - خودم که بلد نیستم. کدوم آدم؟! به ی اعتماد ندارم + یعنی به من اعتماد داری؟! - خب آره + چرا مثلاً؟ - خب یه احساس اعتمادبرانگیزی تو صداتون هست + اوه! ولی به نظر من، اصلا به من اعتماد نکنین. - می نویسی حالا؟ + خب بستگی داره چی باشه! - یه سری نامه عاشقانه + بعد به من میگه بی عشق. لامصب تو خودت هوایی هستی. با این که نمی تونی ببینی ولی عاشق شدی. نکنه با تحلیل صدا؟ - می نویسی؟ + بگو حالا یه کاریش می کنم.



منبع : http://azaad.blog.ir/post/بی-عشق




حلال بفرمایید!

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان! از اندکی پیش به سمت مهران راه افتادیم. که ان شاء الله عازم کربلا بشیم. ان شاء الله به یادتون هستم. خوبی بدی دیدید حلال بفرمایید :)



منبع : http://azaad.blog.ir/post/حلال-بفرمایید




نائب

درخواست حذف اطلاعات
خداوند به موسی (ع) وحی کرد: ای موسی، مرا با زبانی بخوان که گناه نکرده است. موسی عرض کرد: خداوندا! آن زبان را از کجا بیاورم؟ خطاب آمد: با زبان دیگری مرا دعا کن. من از اینجا براتون دعا می کنم عاقبت به خیر شید همه. حاجت روا بشید ان شاء الله! به زودی زود هم زیارت کربلا، اونم اربعین، نصیبتون بشه. شما هم برای من دعا کنین :)



منبع : http://azaad.blog.ir/post/نایب




مردمک

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب صرفاً جهت خالی صحنه مربوطه از خیال است . - تو که نمی بینی!!! چطور میای کافه؟ چه فرقی میکنه واست خب! همون گوشه خونه خودت بشین به خانومت بگو واست قهوه درست کنه. تازه ارزون تر هم پات می افته. + خانوم ندارم - خب مستخدم بگیر. چیزی که زیاده نیروی کار! + چرا واسه شما مهمه؟ - آخه داری پول اضافه میدی دلم می سوزه خب! داری اینجا پول دیدن دکوراسیون و فضای داخلشو میدی، در حالی که نمیتونی ببینی! + خب شما بگید اینجا چطوریه تا من ببینم! - نمیشه که. یعنی نمیتونم. رنگا رو چی بگم؟ اصلا میدونی نارنجی چه رنگیه؟ یا آبی؟ + این دیگه مشکل شماست! - خب! صب کن فک کنم!... هام!... - ... - ... + نمی خواد. من میگم. + اینجا چهار تا میز چوبی هست که هر کدوم دو یا سه تا صندلی دارن. روی هر میز یه گلدون ریز کاکتوس هست. دیوارهای اینجا همه نمای چوبی دارن و هر یک و نیم وجب یه تابلوی نقاشی دارن. بالای سر من و شما هم یه لامپ رشته ای کوچیک با نور کم روشنه که فضا رو گرم کرده. چهار پنج قدم پشت سر شما هم احمد وایستاده و احتمالا داره برای من قهوه دم میکنه و احتمالا داره با تعجب به میز من و شما نیگا میکنه. روبروی من هم یه خانوم کنجکاو نشسته که حدود سه هفته هست با این کافه آشنا شده و معمولا چهارشنبه و پنجشنبه ها میاد اینجا. و بعضی روزها هم دوستاشو میاره و هر بار هم بخشی از گپ و گفت هاشون به تحلیل زندگی یه شخص ن نا و علی الخصوص من می گذره... - بد نبود! اما خوب نیست به حرفهای بقیه و علی الخصوص یه خانوم کنجکاو با دوستان صمیمی شون گوش بدی! + به هر حال گوش دادن یکی از عمده کارهاییه که من می تونم انجام بدم اینجا. و فضای اینجا به قدری کوچیک هست که من ناخودآگاه موضوع بحث تمام میزهای اطراف رو بفهمم. تحلیل زندگی یه فرد ن نا کار خوبیه اصلا!!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/مردمک




غرق

درخواست حذف اطلاعات
ابتدائا مراجعه کنید به چرا این همه تقلا؟! دراز به دراز در خط ساحل افتاده بود. قصد بلند شدن نداشت. فقط خیره به ابرهای تیره ی آسمان بود. شاید به دنبال راه دیگری برای خلاص خودش از زندگی. و یا در فکر اینکه شاید بتواند به خودش یک بار دیگر فرصت زندگی بدهد. -در واقع باید خیلی جلوتر می رفتی! بچه دوازده ساله هم اونجا غرق نمی شه! پسرک در چهره اش تعجبی دیده نمی شد. و هنوز آسمان را نگاه می کرد. تنها نشانه حیات او پلک زدن و بالا و پایین رفتن قفسه اش بود. هنوز زنده است اما حرفی نمی زند. انگار صد سال است که آنجا افتاده و هیچ تکانی نخورده. -چرا دریا حالا؟! تو از اون آدمایی هستی که حتی بعد مرگشون هم می خوان معروف بشن؟! دین دی دیرین!!! سرخط خبرهای مهم امروز! پیدا شدن جسد یک جوان در ساحل. جستجوها برای پیدا خانواده این جوان هنوز ادامه دارد!... این طوری معروف شدنت قطعیه ولی خب می خوای چیکار؟! تو که دیگه ریق رحمت رو اون موقع سر کشیدی! دو قدمی آن طرف تر روی ساحل نشسته بود و زانوانش را در بغل داشت. انگار داشت برای پسرک لالایی می خواند و پسرک عمیق تر به خواب می رفت!... در دستش یک قاصدک بود که مدام آن را می چرخاند و آن را بالاتر و در امتداد چشمانش می گرفت و پسرک و دریا را پس زمینه ی قاصدک می گذاشت. - حالا چی شده؟! پولاتو یدن؟ قرض بالا آوردی؟ نکنه!... عاشق شدی؟! ای بسوزه پدر عاشقی! بمیرم واست. معلومه اولین بار بوده عاشق شدیا! تو حالا حالاها وقت داری! این همه دختر تو شهر هست! حالا یکیشونو بهت ندادن غمباد گرفتی؟ دیگه حالا چرا خودتو می خواستی سر به نیست کنی؟! پیاده روی اش روی مغز پسر ادامه داشت! پسرک چشمانش را کمی درشت کرد و در حالی که هنوز بالا را نگاه می کرد نفسش را با کلافگی بیرون داد و پشتش را از ساحل خیس جدا کرد. گردنش را به سمت دختر کج کرد. چشمانش از آب دریا قرمز شده بود یا از اشک!! خواست چیزی بگوید! اما نگفت و پا شد. هر که بود حتماً تا چند ماهی مدام خدا را شکر می کرد که زنده مانده. اما او ناراحت بود. بر خط ساحل راه افتاد، گویا داشت نقشه های جدیدی می کشید! سقوط؟ خفگی؟ یا قرص؟ - خودکشی واسه آدمای بی عرضه س. واقعاً متاسفم واست! لااقل یه تشکر خشک و خالی که نجاتت دادم! کم مونده بود خودم غرق شم. هنوز سه قدم از دخترک دور نشده بود که ایستاد. چند نفسی صبر کرد، اما دوباره راه افتاد. دخترک هم بلند شد، قاصدک را انداخت، با قدم های بلند و لات مآبانه در پی پسرک رفت. مدام این طرف و آن طرف ساحل را نگاه می کرد. گویا دنبال چیزی می گشت. ...



منبع : http://azaad.blog.ir/post/غرق




بیا جامانده هایت را ببر

درخواست حذف اطلاعات
«از پست های قدیمی» صبر کن... بیا جا مانده هایت را ببر... عطرت ... تصویرت در نگاهم ... عشقت در دلم ... جامانده اند ... صبر کن... دلم... دلم را برده ای... بیا باقیش را، من را نیز با خودت ببر... تو که این همه از تمناهای من را دور ریختی... سنگینی عشقم به تو را ... نامه هایم از سر دلدادگی را ... همه دور ریختی... سبک شدی؟... سبک که شدی لااقل چشمانم را می بردی... چشمانم را می بردی... کنار آینه آویز میکردی... چه زیبا شده ای امروز... موهایت چقدر زیباست... چه پریشان اند... از امواج دریا به ارث برده اند شاید... چشمانت... چشمانت... تا که چشم در چشم تو میشوم دنیایم تهی میشود... تمام جانم فرومیریزد... یکباره در جان من می آیی، من دیگر من نیستم، من جان توست... جان من هیچ... بگذار چشمانم تا ابد پیشت بماند، بگذار لااقل فقط از تمام جانم، چشمانم عاشقت بمانند، خیلی بی قراری می کنند... بیا چشمانم به قربان تو...



منبع : http://azaad.blog.ir/post/بیا-جامانده-هایت-را-ببر




چوب دوسرسوخته

درخواست حذف اطلاعات
خب شما حساب کنید که جمعیت دانشجوها در خوشبینانه ترین ح به طور پنجاه پنجاه آقایون و خانوما هستن، پس نمیشه یه تشکل یا کانون صرفا بخواد رو یه ت برای عرضه فعالیت ها و جامعه هدفش فکر کنه. بلکه باید کلی نگاه کنه. اگر تشکل یا کانون مثل کانون های ادبی یا انجمن باشه وضعیت راحته. یعنی چون مختلط هستن دیگه ضابطه خاص و قوانین نیست. نمیگم خوبن، ولی خب یه سری درگیری ها رو ندارن. اما از این طرف. یک تشکل مذهبی رو در نظر بگیرین. به قول بچه ها ساده و مختصر پیر شدیم!!! از اون طرف رابطه قانونمند و طبق ضوابطی تعریف نشده(البته صرفا تشکل ما) برای ارتباط با خانوما. بعد خانوما فکر میکنن که ما تو واحد برادران یه سری کارها رو میخوایم در بیاریم که بهشون تحمیل کنیم. بعد حالا از این طرف، نهاد یا امور فرهنگی، صرفا ارتباط و بحث تو یه گروه با خانوما(اونم در حضور رئیس نهاد و معاون امور فرهنگی نهاد و ...) رو گذشتن از خط قرمزها میدونن! بهش میگن چوب دو سر سوخته؟ یه سری مدیرا هستن این حرف رو میزنن که اگه من تو دوره مدیریتم فقط همین یه مشکل اساسی رو درست کنم به وظیفم عمل ؟ من فک میکنم این ارتباط با واحد خواهران هم اگه یه سری ضوابط و قوانین مشخص و هدفمند بگیره به وظیفه عمل شده. اینم یه مسئله: یکی از خانوما میگفت که واحد برادران ارتباطش با واحد خواهران قبلا یه جوری بوده و واسه همین ما نمیخوایم اصلا ارتباطی داشته باشیم. من یه لحظه فک که بجه ها حتما از خط قرمزا رد شدن. بعد گفتن که حیای زیاد بچه ها منجر به بی ادبی شده!!! یعنی از این ور افتاده.... حالا بیا متعادل شو! نه از اینور بیفت نه از اونور... البته اینم مسئله داره. نمیدونم چرا ترکیب واحد خواهران یه جوری شده که من میترسم! داشت میگفت که تو ارتباط با واحد خواهران شما ت رو در نظر نگیرید. این درسته ها! ولی نه در حدی که ارتباطی که ما آقایون داریم عینا با خانوما داشته باشیم. مسلما یه سری ضوابط و ملاحظات داره. تو پرانتز( یه خانومی همون ترم قبل تو واحد خواهران به من گفت که شما بچه مذهبیا فک میکنید یوسف ید و ما هم زلیخا! بابا به خدا ما به شما علاقه ای نداریم! ) بعد هم یه جوری هستن! خیلی احساسی! خب یه سری کارهای ی باید طبق عقل و منطق پیش بره. مثلا اردوی مشهد برگزار کرده بودن ترم قبل. فضای بینشون صمیمی و راحت بوده و از طیف های متفاوت. اما ته اردو به این نتیجه رسیدن که خدا وجود نداره!!!! چون مبلغ درست حس نبرده بودن نتونسته بودن بحث رو جمع کنن! گفتن بعدا جواب میدیم بهش!!!!!! به حاجی گفتم که حاجی، من خبر ندارم که قبلا ارتباط برادرا با خواهرا چجور بوده و چرا اینجوری شده! ولی من هیچ تقصیری نداشتم، و می بینین که الان شاید بتونم ساختار عوض کنم. پس خواهشا به این خواهران بگو که همه چی رو رو سر و کله من نشکنن! فرصت بدید حوصله کنید که به یه ضابطه معقول برسیم! اگه هم فک میکنن که این وضعیت درست نمیشه بهشون بگید که در کانون رو ببندن برن! کار تشکیلاتی یعنی تلاش برای درست ! صرف این که بگیم نمیتونیم و نمیشه که نیست. باید تلاشمون رو انجام بدیم... این قصه سر دراز دارد!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/چوب-دوسرسوخته




چرا این همه تقلا؟!

درخواست حذف اطلاعات
نفس بند دارد می آید، دستان وشان بر صورت آب می زنند، تا نکند که سر به زیر آب رود، فریاد او و فریاد دریا، ظلمت شب و یاد لیلا، اگر قرار بود که خود را غرق کنی چرا پس این همه تقلا؟! چقدر صدای آب خشمگین شده، دریای ناز و آبی دلبر، در نظر ساحلیان ننگین شده، پسرک زنده می ماند؟! ... دریا زایمان نمی کند، اما پسرک از دل دریا بیرون آمده. و مدام دستان دریا، بر پهنای صورتش، دارند مادرانه نوازشش می کند. این دریا کجا و دریای ب کجا؟ دستان ظریف مادر کجا و سیلی آبدار معشوق کجا؟ پسرک متولد شده، اما نه گریه می کند نه جیغ می زند! -پس چرا دوباره زنده ماند ه ام؟ چرا آب مرا نبرد؟ پس چرا ب این همه برای زنده ماندن تقلا می کرد؟! چرا این همه اشک قاطی دریاها می کرد؟ آهنگ تولد اما زیباست... صدای مرغکان دریایی و موج های بالابلند، ابرهای دلگیر و صدای برق و رعد، تولدت مبارک پسرک بیچاره! دیگر نشو از زندگی دل سرد... :)



منبع : http://azaad.blog.ir/post/چرا-این-همه-تقلا




ناموفق

درخواست حذف اطلاعات
دراز به دراز در خط ساحل افتاده بود. قصد بلند شدن نداشت. فقط خیره به ابرهای تیره ی آسمان بود. شاید به دنبال راه دیگری برای خلاص خودش از زندگی. و یا در فکر اینکه شاید بتواند به خودش یک بار دیگر فرصت زندگی بدهد. -در واقع باید خیلی جلوتر می رفتی! بچه دوازده ساله هم اونجا غرق نمی شه! پسرک در چهره اش تعجبی دیده نمی شد. و هنوز آسمان را نگاه می کرد. تنها نشانه حیات او پلک زدن و بالا و پایین رفتن قفسه اش بود. هنوز زنده است اما حرفی نمی زند. -چرا دریا حالا؟! تو از اون آدمایی هستی که حتی بعد مرگشون هم می خوان معروف بشن؟! دین دی دیرین!!! سرخط خبرهای مهم امروز! پیدا شدن جسد یک جوان در ساحل. جستجوها برای پیدا خانواده این جوان هنوز ادامه دارد!... این طوری معروف شدنت قطعیه ولی خب می خوای چیکار؟! تو که دیگه ریق رحمت رو اون موقع سر کشیدی! دو قدمی آن طرف تر روی ساحل نشسته بود و زانوانش را در بغل داشت. انگار داشت برای پسرک لالایی می خواند و پسرک عمیق تر به خواب می رفت!... در دستش یک قاصدک بود که مدام آن را می چرخاند و آن را بالاتر و در امتداد چشمانش می گرفت و پسرک و دریا را پس زمینه ی قاصدک می گذاشت. - حالا چی شده؟! پولاتو یدن؟ قرض بالا آوردی؟ نکنه!... ای بسوزه پدر عاشقی! بمیرم واست. معلومه اولین بار بوده عاشق شدیا! تو حالا حالاها وقت داری! این همه دختر تو شهر هست! حالا یکیشونو بهت ندادن غمباد گرفتی؟ دیگه حالا چرا خودتو می خواستی سر به نیست کنی؟! پیاده روی اش روی مغز پسر ادامه داشت! پسرک چشمانش را کمی درشت کرد و در حالی که هنوز بالا را نگاه می کرد نفسش را با کلافگی بیرون داد و پشتش را از ساحل خیس جدا کرد. گردنش را به سمت دختر کج کرد. چشمانش از آب دریا قرمز شده بود یا از اشک!! با لحنی آرام و به دور از عصبانیت به دختر گفت: تموم شد حرفاتون؟! یا مونده بازم؟!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/ناموفق




چرا این همه تقلا؟!

درخواست حذف اطلاعات
نفس بند دارد می آید، دستان وشان بر صورت آب می زنند، تا نکند که سر به زیر آب رود، فریاد او و فریاد دریا، ظلمت شب و یاد لیلا، اگر قرار بود که خود را غرق کنی چرا پس این همه تقلا؟! چقدر صدای آب خشمگین شده، دریای ناز و آبی دلبر، در چهره ی ساحلیان ننگین شده، پسرک زنده می ماند؟! ... دریا زایمان نمی کند، اما پسرک از دل دریا بیرون آمده. و مدام دستان دریا، بر پهنای صورتش، دارند مادرانه نوازشش می کند. این دریا کجا و دریای ب کجا؟ دستان ظریف مادر کجا و سیلی آبدار معشوق کجا؟ پسرک متولد شده، اما نه گریه می کند نه جیغ می زند! -پس چرا دوباره زنده ماند ه ام؟ چرا آب مرا نبرد؟ پس چرا ب این همه برای زنده ماندن تقلا می کرد؟! چرا این همه اشک قاطی دریاها می کرد؟ آهنگ تولد اما زیباست... صدای مرغکان دریایی و موج های بالابلند، ابرهای دلگیر و صدای برق و رعد، تولدت مبارک پسرک بیچاره! دیگر نشو از زندگی دل سرد... :)



منبع : http://azaad.blog.ir/post/چرا-این-همه-تقلا




حسگر

درخواست حذف اطلاعات
چه خوب می شد آدما وقتی احساساتی می شدن لکنت می گرفتن! اونوقت دیگه دست خیلیا رو می شد. اوه اوه!!! بیشتر که دارم فکر می کنم نه. اونطوری سنگ روی سنگ بند نمی شد. خوب نیست :)



منبع : http://azaad.blog.ir/post/حسگر




هوای سرد دل پسرک جوان

درخواست حذف اطلاعات
ده یا دوازده ردیف بیست نفره از دانشجوها. خواب و بیدار. چون ار ت و ماژیک در دست، داشت برای بچه ها لالایی می خواند و آنها را در خو عمیق فرو می برد. شاید حوصله ی گردن درد نداشت. برای همین همیشه در صندلی وسط و ردیف آ می نشست. بیشتر از اینکه تخته را نگاه کند، دانشجوها را نگاه می کرد. انگار دنبال ی می گشت. اکثر اوقات خیره بود و بدون حرکت. ساعت از چهار گذشته بود. صدای رعد و برق و درب باز کلاس، شوق باران را در دل دانشجوها می انداخت، اما هنوز به اتمام کلاس مانده بود. گویا بچه های دبستانی قرار بود زنگ آ شان زده شود و شاد و خوشحال به سمت خانه روانه شوند. چندین نفری از کلاس گریختند، اما هنوز بچه ها بودند. به یک جایی که رسید همه پا شدند و شروع د به ترک کلاس. اما باران به شدت به سر و صورت ساختمان می کوبید. ساختمان همانند کشتی، بر دریای مواج و طوفانی، داشت کم کم غرق می شد. را داشت آب می برد. کلاس داشت خالی می شد. اما او همچنان نشسته بود. اگر از دیگران می پرسیدی، میگفتند که چون نگاهش به تخته است، و این چنین ح تفکر دارد، احتمالاً در مسئله غرق شده. در مسئله غرق شده بود، اما مسئله ی او مسئله ی ریاضی پای تخته نبود! چشمانش برق می زد و هیچ تکانی نمی خورد. عینکش را بالا داده بود. دستش را بر زیر گونه تکیه داده و روی صندلی ولو شده بود و داشت سُر می خورد. ناگهان انگار که مرده ای بعد از صد سال از قبر بلند شود، نفس عمیقی کشید و دور و برش را نگاه کرد که دیگر هیچ در کلاس نمانده . پا شد آرام آرام بی آنکه عجله ای داشته باشد بیرون رفت. باران هنوز شدت داشت و بچه ها در راهرو داشتند قطره قطره ی باران را می پاییدند . صدای جیغ و خوشحالی بچه ها در محوطه ی آدم را زنده می کرد و بر روی صورت همه لبخند بود. اما او نه. انگار که باران جلوی راهش را برای رفتن از این ساختمان گرفته بود . مدام دنبال راه فرار می گشت. - حال میکنی بارونو؟ خیلی خوبه. لبخند تلخی به دوستش تحویل داد و فقط به راهش ادامه داد. همه باران را، و او فقط جلوی پایش را می دید. دالان دایره ای ساختمان را به اتمام رساند و به دیوار تکیه داد و خیره شد به باران. باران کج و معوج می بارید و داشت به راهروها می زد. تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن. هیچ عزمی برای پاسخ دادن به تلفن در چهره اش دیده نمی شد. آرام آرام مثل برگی که در پاییز بر زمین می افتد، بر زمین نشست. باد سردی می آمد و باران به هیچ اجازه ی ترک ساختمان را نمی داد. هوا داشت رنگ تیره تری به خودش می گرفت، و باران بند آمده بود، اما پسرک جوان مأمن خود را ترک نمی کرد، گویا بیرون از ساختمان خبری بود که او دوست نداشت با آن روبرو شود .



منبع : http://azaad.blog.ir/post/هوای-سرد-دل-پسرک-جوان




خواب!

درخواست حذف اطلاعات
روستا همانند قبل بود. انگار ز له ای نیامده، انگار همان سال های پیش است. اما فرق دارد. شاید معماری اینجا به گذشته برگشته باشد، اما مردمانش ده سالی پیرتر شده اند. من نیز. این طرف حیاط خانه هیچ دیواری نیست، روستا همه در دید من، و من در دید همه ی روستا. اینجا به نظر مراسمی ست. فامیل و مردم دور هم در خانه ی این پایین دور هم جمع شده اند. یک خانه ی دیگر هم چسبیده به همین خانه در حیاط هست، اما بزرگتر، هشت پله به بالا می خورد و هم کف هیچ نیست جز مشتی سیمان و ماسه و سنگ. آنجا خانه ی است، کنار هم، خانه ی خد امرز مادربزرگم. دقیقاً نمیدانم که کجا بود. یک جایی شبیه خانه مادربزرگم و در همان حیاط. جمعیت دور هم بودند. یک نفر اینجا خیلی شبیه من است، ولی کودک است. احساس پدرانه ای که هیچ وقت نداشتم در خودم نسبت به او حس می . من پدرش بودم. پسرم داشت در میکروفون می خواند. بسم الله الرحمن الرحیم را به اصوات مختلف و زیبا می خواند. به خودم می بالیدم. خدایا شکرت. داشتم لیوان ها را جمع می . پسرم میکروفون را گذاشت و به کمکم آمد. بی هیچ حرفی به او فهماندم که میکروفون را بگیر، مردم دارند از ذوق می میرند. پسر ام اینجاست. بیرون. در حیاط. خدایا! یک لحظه فهمیدم که من خوابم و همه ی این ها خواب است. ولی نه. نمی شود. تمامی هرچه که می بینم واقعیست. خیلی واقعی. شک داشتم، اما نمی دانستم چکار باید م. فقط می دانستم که بیدارم. اما من پسر نداشتم! حتی زن هم ندارم!! همسر؟! او کجاست؟! حال باید گشت! اما هر لحظه بیم بیدار شدن از خواب داشتم. نبود.. انگار خودم هم منتظر او بودم. در آن خواب منِ مجازی ام منتظر برگشت همسرم بود، ولی من واقعی ام به دنبال آن بود که او را ببیند قبل از آنکه از خواب بیدار شود. هر دو مضطرب! فقط یک ماشین دیدم که داشت می رفت بالا. آنقدر پر بود که چهره ی آشنایی کنار شیشه اش پیدا نبود. یعنی در آن ماشین هستی؟؟ کجایی؟! چرا من داد نمی زنم که همسرم کجاست؟! چرا به دنبال ماشین نمی دوم؟! شاید همین ها باشد! این همه جمعیت در خانه؟! چرا حیاط خلوت است؟! چرا ی نیست که سراغ او را بگیرم؟! پسرم کجاست؟! شاید چون فهمیده بودم که خواب هستم، همه چیز فرار د. حتی یادم است که اسم پسرم را هم می دانستم، اما الان نمی دانم. لااقل می گذاشتید پسرم را ببوسم!!! :)



منبع : http://azaad.blog.ir/post/خواب




هوای سرد دل پسرک جوان

درخواست حذف اطلاعات
ده یا دوازده ردیف بیست نفره از دانشجوها. خواب و بیدار. چون ار تر و ماژیک در دست، داشت برای بچه ها لالایی می خواند و آنها را در خو عمیق فرو می برد. شاید حوصله ی گردن درد نداشت. برای همین همیشه در صندلی وسط و ردیف آ می نشست. بیشتر از اینکه تخته را نگاه کند، دانشجوها را نگاه می کرد. انگار دنبال ی می گشت. اکثر اوقات خیره بود و بدون حرکت. ساعت از چهار گذشته بود. صدای رعد و برق و درب باز کلاس، شوق باران را در دل دانشجوها می انداخت، اما هنوز به اتمام کلاس مانده بود. گویا بچه های دبستانی قرار بود زنگ آ شان زده شود و شاد و خوشحال به سمت خانه روانه شوند. چندین نفری از کلاس گریختند، اما هنوز بچه ها بودند. به یک جایی که رسید همه پا شدند و شروع د به ترک کلاس. اما باران به شدت به سر و صورت ساختمان می کوبید. ساختمان همانند کشتی، بر دریای مواج و طوفانی، داشت کم کم غرق می شد. را داشت آب می برد. کلاس داشت خالی می شد. اما او همچنان نشسته بود. اگر از دیگران می پرسیدی، میگفتند که چون نگاهش به تخته است، و این چنین ح تفکر دارد، احتمالاً در مسئله غرق شده. در مسئله غرق شده بود، اما مسئله ی او مسئله ی ریاضی پای تخته نبود! چشمانش برق می زد و هیچ تکانی نمی خورد. عینکش را بالا داده بود و دستش را بر زیر گونه تکیه داده بود و روی صندلی ولو شده بود و داشت سُر می خورد. ناگهان انگار که مرده ای بعد از صد سال از قبر بلند شود، نفس عمیقی کشید و دور و برش را نگاه کرد که دیگر هیچ در کلاس نمانده . پا شد آرام آرام بی آنکه عجله ای داشته باشد بیرون رفت. باران هنوز شدت داشت و بچه ها در راهرو داشتند قطره قطره ی باران را می پاییدند . صدای جیغ و خوشحالی بچه ها در محوطه ی آدم را زنده می کرد و بر روی صورت همه لبخند بود. اما او نه. انگار که باران جلوی راهش را برای رفتن از این ساختمان گرفته بود . مدام دنبال راه فرار می گشت. - حال میکنی بارونو؟ خیلی خوبه. لبخند تلخی به دوستش تحویل داد و فقط به راهش ادامه داد. همه باران را، و او فقط جلوی پایش را می دید. دالان دایره ای ساختمان را به اتمام رساند و به دیوار تکیه داد و خیره شد به باران. باران کج و معوج می بارید و داشت به راهروها می زد. تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن. هیچ عزمی برای پاسخ دادن به تلفن در چهره اش دیده نمی شد. آرام آرام مثل برگی که در پاییز بر زمین می افتد، بر زمین نشست. باد سردی می آمد و باران به هیچ اجازه ی ترک ساختمان را نمی داد. هوا داشت رنگ تیره تری به خودش می گرفت، و باران بند آمده بود، اما پسرک جوان مأمن خود را ترک نمی کرد، گویا بیرون از ساختمان خبری بود که او دوست نداشت با آن روبرو شود .



منبع : http://azaad.blog.ir/post/هوای-سرد-دل-پسرک-جوان




ماه

درخواست حذف اطلاعات
اگه می خوای عاشق بشی اینجا، عاشق بارون نشو. چون خیلی دیر به دیر بهت سر میزنه با اینکه حتی خیلی دل انگیزه. ممکنه حتی یه وقتایی سیل بشه به هم بریزه همه چی رو. اما میتونی عاشق ماه بشی. هم قشنگه، هم اینکه اکثرا هر شب بهت سر میزنه، فقط دستت نمیرسه بهش که تو عشق عادیه. تازه شاعرانه تر هم میشه :)



منبع : http://azaad.blog.ir/post/ماه




قرض

درخواست حذف اطلاعات
من آدم خوش حس ام، اما مطمئن باش اگه تو رو قرض بگیرم هیچ وقت دیگه پَسِت نمی دم!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/قرض




از سری پست های خیلی قدیمی

درخواست حذف اطلاعات
امیدوارم عاقبتم مثل اون خواننده ی راک نشه که به خاطر سوز پیدا صداش، تظاهر به عشق زیباترین دختر کرد تا مثلاً ش ت عشقی بخوره, ولی واقعا عاشق شد، واقعا ش ت خورد، واقعا سوز صدا پیدا کرد ولی تهش دلش تا ابد اسیر شد، بخاطر شهرت... در واقع اون تظاهر همون موقعی که پست نوشته شده بود شروع شد. اما نه برای خواننده شدن، برای نوشتن! اسمش رو هم قرار بود بذارم «یک دنیا، یک مرد، یک عشق»! داستان تا یه جایی کاملا بر اساس واقعیت بود. ولی از یک جایی به بعد که قرار بود سناریو خودم رو بنویسم نشد! مثل همون راک استار شدم، گرفتار! اسیر شدم و حتی همون سوز صدا رو هم پیدا ن ! شاید پیدا ولی هیچوقت به منصه ظهور نرسید! فقط در حد چند تا دست نوشته... مثل این می مونه که شما دلتون رو بفروشید و جاش یه چند تا آب نبات چوبی بگیرید... #اقتباسی_از_راک_استار



منبع : http://azaad.blog.ir/post/از-سری-پست-های-خیلی-قدیمی




قرض

درخواست حذف اطلاعات
من آدم خوش حس هستم اما مطمئن باش اگه تو رو قرض بگیرم هیچ وقت تو رو پس نمی دم!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/قرض




به شما هم مثل نتانیاهو آدرس اشتباه دادن!

درخواست حذف اطلاعات
این دو ترم رو به سلامت بتونم بگذرونم مطمئنا بعدش یه ماه میرم سفر :/ یک اینکه واقعاً غلط که دو تا کار رو با هم قبول دو اینکه هیچکدوم هم راضی نمیشن من یکیشو بذارم برم، خب نامردا کمرم رگ به رگ شد سه اینکه حالا سر من کار ریخته، نمیدونم چه جوّیه افتاده بین بچه ها و حاجی س، که گیر دادن بیا شوهر کن :| ... این یکی که میگه یکی رو واست بیرجند پیدا ( کجای دلم بذارم؟) اون یکی که میگه طرف آشناست :/ میگم من تعداد دخترهایی که تو میشناسم به تعداد انگشتان دستم نمیرسه، که اگه راه داشت خودم اقدام می . حاجی هم که امروز داره به من میگه که نبینمت بی یار و یاور، چرا زن نمی گیری؟ شاید باورتون نشه ولی همین حاجی که میگفت زن بگیر امروز، همین حاجی، من تو سیکل خواستگاری دخترش قرار گرفتم ترم قبل، که جونم در اومد از بس لفتش دادن. تهش هم استخاره بد اومد :( گفتم بسه دیگه نمیخواد پیگیری کنی لینک جان... خوبه حاجی نمیدونه من خواستگار دخترش بودم آها. میخواستم بگم که ولم کنین به حال خودم. ما بیخیال شدیم شما حالا گیر دادین؟ بایا من یکی دیگه رو میخوام الکی! پ.ن: ممنون از لطف عزیزان که در این شرایط بقرنج اقتصادی به یکباره به یاد عذب بودن من افتادند... پ.ن: یادم باشه جریان چند تا خواستگاری در نطفه خفه شده رو واستون بگم...



منبع : http://azaad.blog.ir/post/به-شما-هم-مثل-نتانیاهو-آدرس-اشتباه-دادن




اصلاً و ابداً نخوانید.. جدی!

درخواست حذف اطلاعات
اولین تشکر را در همین ابتدا به سوی این وس بی محل صاحب خانه روانه میکنم که دارد حال خوب من بعد از دیدن را به هم می ریزد. ناچارا هدفون گذاشته و ادامه پست را با شنیدن آهنگ شب چارتار می نویسم... (شب(آرمین گرشاسبی؟) playing) شاید باید اول از همه گله کنم از رفیق شفیق که رفت، خب بذار راحت بهت بگم رفیق. اینو هیچوقت بهت نگفته بودم : بعد از خانواده ام تو صمیمی ترین شخص زندگی من هستی :) نگی به ی :)) (تو در مسافت بارانی(محسن چاوشی) playing) همیشه انسانها با منطقشان در نبردند... و اکثرا هم یک غول بزرگ پشت این کله وجود داره که نمیذاره آدم دلو بزنه به دریا... (پاییز(مهدی یراحی) playing) چقدر پیش میاد که آدما این غول رو زمین بزنن؟ خیلی کم. من الان در نبردم. در واقع الان بازی صفر صفره و من یه پن ی از حریف گرفتم. دقیقه نود و دو. اگه امشب ببرم دیگه تمومه. این پن ی وجوه زیادی داره. (تو بری بارون(محمد علیزاده) playing) در واقع میدونم نباید این آهنگا رو گوش بدم :)... آها پرانتز( من اگه انسان آفریده نمیشدم حتما قاصدک میشدم؛ چون باید دل نبنده و همیشه بره!) واقعا هیچ دلیل منطقی برای نوشتن این متن وجود نداره. چون الان اون غوله داره زمین میخوره ولی مونده... (بعد تو(محسن یگانه) playing) شاید یکم بر اساس احساس ناخواسته مبتنی بر این آهنگاست. شاید... خب! در واقع خاطره ای نیست که منو آزار بده. سال اول من عاشق یکی از اون دخترایی شدم که اون جلوی کلاس مینشست. کاملا غیرمنطقی. یک دنیای بزرگ از اوشون رو به طور خیلی عجیبی داغون . البته فک میکنم نتیجه یه سری افکارات بود که نشستم واسه خودم ساختم. به قول خودم هیچی حقیقت نمیشه :) شباهت اون خانوم با یه ی که نمیشناختمش ولی احساس میکنم میشناختمش، خیلی از خیالات ساختگی بود و دقیقا نمیدونم از چه روزی به بعد پاک شد!! گوشم درد گرفت ولی وسه باز داره صدا میده :| الحمدلله پاک شد اون احساس... الان داره غول منطق غلبه میکنه... فکر میکنم تو این دنیا یه چیزی شبیه روح سرگردان توی یه کافه که داره مکالمات بین مشتریا رو گوش میده، اون چیزیه که من میخوام... یا یه نظافت کننده ی سالن تئاتر که همه ی تئاترا رو میشینه میبینه... ... در واقع نشد که غول رو زمین بزنم :(... (عمو زنجیرباف(محسن چاوشی) playing) نامه نویس....... در واقع این امکانش هست. شاید همون قاصدک آزاد میشم... مثل یه روح سرگردان وسط یه کافه... یا نظافتچی یه سالن تئاتر... یا یه دانشجوی رشته عکاسی که روش نمیاد از دختر همکلاسیش ع بگیره... یا یه مرد... یه مرد که میفهمه سرطان داره و میخواد بمیره... (من، پنجره، ساعت playing) واقعا چیه اصلا دوسش ندارم :/ آها. گفتم سرطان داره و داره می میره. و واسه اینکه به زنش یه زندگی بی غم از دست دادن خودشو هدیه بده به زنش خیانت میکنه. تا زنش بره... و میره... هم زنش... هم خودش میره یه جایی که آ ای عمرشو به دور از زن و زندگی و خاطره و دختر ده سالش بگذرونه. و خب متاسفانه نمی میره :)... بعد چند سال برمیگرده... شاید باید برنمیگشت... اما مسئله اینا نیست. مسئله داستان نیست. مسئله دنیاییه که داره تو ذهن من بزرگ میشه و تا به بلوغ نرسه من باید اون رو با خودم حمل کنم و شاید اون مرد باشم حتی اگه نیستم.. مثل اینکه سخته. ولی شاید بشه... شدیدا شدیدا شدیدا منو ببخشید واسه این درهم برهمیات...



منبع : http://azaad.blog.ir/post/اصلا-و-ابدا-نخوانید-جدی




به شما هم مثل نتانیاهو آدرس اشتباه دادن!

درخواست حذف اطلاعات
این دو ترم رو به سلامت بتونم بگذرونم مطمئنا بعدش یه ماه میرم سفر :/ یک اینکه واقعاً غلط که مسئولیت دو جا رو با هم قبول دو اینکه هیچکدوم هم راضی نمیشن من یکیشو بذارم برم، خب نامردا کمرم رگ به رگ شد سه اینکه حالا سر من شلوغ شده، نمیدونم چه جوّیه افتاده بین بچه ها و حاجی س، که گیر دادن بیا شوهر کن :| ... این یکی که میگه یکی رو واست بیرجند پیدا ( کجای دلم بذارم؟) اون یکی که میگه طرف آشناست :/ میگم من تعداد دخترهایی که تو میشناسم به تعداد انگشتان دستم نمیرسه، که اگه راه داشت خودم اقدام می . حاجی هم که امروز داره به من میگه که نبینمت بی یار و یاور، چرا زن نمی گیری؟ شاید باورتون نشه ولی همین حاجی که میگفت زن بگیر امروز، همین حاجی، من تو سیکل خواستگاری دخترش قرار گرفتم ترم قبل، که جونم در اومد از بس لفتش دادن. تهش هم استخاره بد اومد :( گفتم بسه دیگه نمیخواد پیگیری کنی لینک جان... خوبه حاجی نمیدونه من خواستگار دخترش بودم آها. میخواستم بگم که ولم کنین به حال خودم. ما بیخیال شدیم شما حالا گیر دادین؟ بایا من یکی دیگه رو میخوام الکی! پ.ن: ممنون از لطف عزیزان که در این شرایط بقرنج اقتصادی به یکباره به یاد عذب بودن من افتادند... پ.ن: یادم باشه جریان چند تا خواستگاری در نطفه خفه شده رو واستون بگم...



منبع : http://azaad.blog.ir/post/به-شما-هم-مثل-نتانیاهو-آدرس-اشتباه-دادن




به شما هم مثل نتانیاهو آدرس اشتباه دادن!

درخواست حذف اطلاعات
این دو ترم رو به سلامت بتونم بگذرونم مطمئنا بعدش یه ماه میرم سفر :/ یک اینکه واقعاً غلط که مسئولیت دو جا رو با هم قبول دو اینکه هیچکدوم هم راضی نمیشن من یکیشو بذارم برم، خب نامردا کمرم رگ به رگ شد سه اینکه حالا سر من شلوغ شده، نمیدونم چه جوّیه افتاده بین بچه ها و حاجی س، که گیر دادن بیا شوهر کن :| ... این یکی که میگه یکی رو واست بیرجند پیدا ( کجای دلم بذارم؟) اون یکی که میگه طرف آشناست :/ میگم من تعداد دخترهایی که تو میشناسم به تعداد انگشتان دستم نمیرسه، که اگه راه داشت خودم اقدام می . حاجی هم که امروز داره به من میگه که نبینمت بی یار و یاور، چرا زن نمی گیری؟ شاید باورتون نشه ولی همین حاجی که میگفت زن بگیر امروز، همین حاجی، من تو سیکل خواستگاری دخترش قرار گرفتم ترم قبل، که جونم در اومد از بس لفتش دادن. تهش هم استخاره بد اومد :( گفتم بسه دیگه نمیخواد پیگیری کنی لینک جان... خوبه حاجی نمیدونه من خواستگار دخترش بودم آها. میخواستم بگم که ولم کنین به حال خودم. ما بیخیال شدیم شما حالا گیر دادین؟ بایا من یکی دیگه رو میخوام الکی! پ.ن: ممنون از لطف عزیزان که در این شرایط بقرنج اقتصادی به یکباره به یاد عذب بودن من افتادند... پ.ن: یادم باشه جریان چند تا خواستگاری در نطفه خفه شده رو واستون بگم...



منبع : http://azaad.blog.ir/post/به-شما-هم-مثل-نتانیاهو-آدرس-اشتباه-دادن




تولدی در کار نبوده خب :/

درخواست حذف اطلاعات
من بیست و هشت شهریور تولدم بوده و چون تاسوعا بوده، فلذا تولدی در کار نبوده، و در آن موقع حتی گوگل هم به فکر ما نبوده، کادو مادو که هیچی، حتی از یک آغوش خانوده به دلیل س ت در محروم بوده، الان هم در شرایط نزدیک افسردگی بوده، و با اصرار، از شما درخواست تبریک و کادو در این پست نموده، از همین الان در این فکر بوده که فردا در سر کلاس باید پاسخگوی تبریکات فراوان شما ببوده... فلذا جواب دیر بنده از درگیری با افکار و دانشجویان بوده، و درخواست های شفای عاجل برای بنده، از طرف شما را، به نهایت دل ستوده و آرزوی موفقیت و شادکامی و پیروزی و بهروزی و سربلندی و عزت و احترام و غیره برای شما نموده . پ.ن: تولدم مبارک d: پ.ن: به این بیماری چی میگن؟؟!!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/تولدی-در-کار-نبوده-خب




جیک جیک

درخواست حذف اطلاعات
اگر در یک کلاس، فقط چهره های جدید می بینید از دو ح معمولا خارج نیست: یا کلاس را اشتباه آمده اید یا اینکه بیش از دو بار درس را افتادید... خدایا چرا هیچکی رو نمی شناسم؟!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/جیک-جیک




رشته های خیالی که به رشته ی تحریر در می آیند!

درخواست حذف اطلاعات
سایه های انسان ها زندگی سختی دارن فک کن! همیشه باید با یک نفر باشی! هیچ وقت نمی تونی سایه ی شخص دیگه ای بشی! همیشه حیاتت به نور وابسته ست! همیشه درگیر زمین و دیوار و اجسامی و هیچ وقت معنی تعلیق رو نمی فهمی... خسته می شی از بس بزرگ و کوچیک می شی! همیشه تهی هستی و هیچ کی نمی تونه تو رو بغلش بگیره و زار زار باهات گریه کنه اما خدا نکنه عاشق یه سایه ی دیگه بشی...!!! اونوقت هر روز دعا می کردی که آدمت بره با آدمش حرف بزنه و پا در میونی کنه که سایه ها به هم برسن. پ.ن: و بسیار خواب می آید مرا...



منبع : http://azaad.blog.ir/post/رشته-های-خیالی-که-به-رشته-ی-تحریر-در-می-آیند




جیک جیک

درخواست حذف اطلاعات
اگر در یک کلاس، فقط چهره های جدید می بینید از دو ح معمولا خارج نیست یا کلاس را اشتباه آمده اید یا اینکه بیش از دو بار درس را افتادید... خدایا چرا هیچکی رو نمی شناسم؟!



منبع : http://azaad.blog.ir/post/جیک-جیک




حاوی تصاویر حال به هم زن

درخواست حذف اطلاعات
خیلی سخته که نتونی درست و حس بخندی... نتونی از اون خنده ها که بعدش ((آخه دو نصف شب رو موتور، تمرین مداحی؟؟ آرامش رو از ما سلب !!)) تموم دندون هات به ردیف در بیان و مثل آدم کنار هم نشسته باشن، روانه مخاطب کنی... خج کشیدن در حین خندیدن... خنده رو زهرمار آدم می کنه... فلذا تصمیم بر آن شد که ارتودنسی کنم. البته همین جا من اعتراف می کنم که واقعا این چند وقته که این سیم ها درون دهان من هستن، لذت ته دیگ خوردن، ساندویچ گاز زدن، گاز گرفتن بچه ها، نون خشک خوردن و ... از من سلبیده شده. باور کنین کابوس هایی که می بینم اینه که براکت های ارتودنسی م افتادن... :/ بیشتر واسه پولش نگرانم... این ع ی که ضمیمه شده چند تا مزیت واسه من داشت. یکی اینکه کلا دندونامو زیارت از خیلی نزدیک. دوم اینکه فهمیدم تعداد دندون هام سی و دو تا هستن((از اتاق فرمان اشاره می کنن که این رو تو گوگل هم نوشته:/)) سوم هم اینکه فهمیدم وقتی آدم می خنده خیلی جذاب تر می شه! الان پیش خودتون میگین عجب آدم خودپسند و خودشیفته ای! به هر حال من صادقانه گفتم. d: چهارم. قیافه ی بعضی خانوم ها در ده سال آینده قابل تفکیک از هم نیستن!! رفتم ع دندون بگیرم دم در خانومه اسم منو نوشت و مشخصات مو گرفت. بعد که رفت داخل عکاس خونه. بعدش که نوبت من شد و رفتم دوباره خانومه شروع کرد به پرسیدن همون سوالا :/ دوباره جواب دادم. پنج دقیقه بعدش دوباره پرسید :/ گفتم خانوم من سه باره دارم میگم مشخصاتو خب. بنویس یادت نره :/ بهش برخورد گفت شما مشکل روانی دارین آقا!! بعد که چراغ ها رو روشن گفتم عه، چقد شبیه همید!! به جان خودم یکی بودن :| پنجم. وقتی که بعد دو ماه می رم ع رو تحویل بگیرم، با رفیق شفیق به پیاده روی در شهر می پردازم و به غایت لذت برده و دایره لغات انگلیسی خود را افزایش می دهم... ششم. موضوع یه پستم جور می شه d:



منبع : http://azaad.blog.ir/post/حاوی-تصاویر-حال-به-هم-زن