استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

از جنس خاڪ

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ از جنس خاڪ از بلاگ از جنس خاڪ دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



رمان او را - قسمت نود و چهارم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را... (۹۴)

دوساعت بعد کنار زهرا ، محو حرف های سخنران شده بودم !
« جلسات گذشته کمی راجع به اهمیت هدف و رسیدن به اون ، صحبت کردیم .
اما امشب میخوایم به یه موضوع خیلی مهم بپردازیم که قبلا هم یه گریز هایی بهش زدیم .
و اون مسئله ، لذته.
انسان ها اسیر لذت هستن !
اصلاً هرکاری که ما میکنیم برای لذت بردنه.و این خیلی هم خوبه ! چه ایرادی داره؟
مدل ما اینه. هممون دنبال لذتیم. از اون و داغونش بگیر ، تا عابد و سالکش !
ولی باید دید هر کدوم دنبال چه لذتی رفتن که به اینجا رسیدن !؟
ه دنبال کدوم لذت رفته ، عابده دنبال کدوم لذت !؟
برای عاقبتتم که شده ، حواست باشه دنبال چه لذتی میری ! »
ناخودآگاه فکرم رفت سمت مشروب و سیگار و آهنگ ، مهمونی و و عشوه و پسر و ...! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-نود-و-چهارم




رمان او را - قسمت نود و سوم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را.... (۹۳)

حرف هاش دلم رو یه جوری میکرد ولی نمیفهمیدم یعنی چی !!
منظورش از لذت عمیق و بزرگ چی بود؟؟
و روزه و اینجور چیزا حتما !!؟
غرق تو فکر و نوشتن بودم که با صدای زنگ در از جا پ !
با تعجب پله ها رو پایین رفتم و آیفون رو نگاه . مرجان بود !
با کلی هله هوله ، اومده بود ببینه حالم خوب شده یا نه.
- ب واقعاً ح بد بودا! داشتی چرت و پرت میگفتی!!
- چرا؟!
زد زیر خنده.
- همون حرفایی که میزدی دیگه! آرامش و رنج و...
- چرت و پرت نبود مرجان. ببین من تازگیا دارم یه چیزایی میفهمم . ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-نود-و-سوم




رمان او را - قسمت نود و دوم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را... (۹۲)

صبح با صدای آلارم گوشی با ن یتی چشم هام رو باز . هشدار رو قطع و دوباره روی تخت افتادم !
اما نوشته ی روی دیوار جلوی تخت ، نظرم رو جلب کرد !
« برای رسیدن به لذت عمیق،باید از لذت های سطحیت بگذری! »
یادم اومد شب قبل ، تمام جملاتی که ذهنم رو درگیر کرده بودن ، رو کاغذ نوشته بودم و به در و دیوارهای اتاق چسبونده بودم!!
خمیازه کشیدم و با لب و لوچه ی آویزون ، کاغذ رو نگاه .
" حالا حتما باید تو رو اینجا میچسبوندم!؟
یادم باشه حتما جات رو عوض کنم!! " ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-نود-و-دوم




رمان او را - قسمت نود و یکم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را.... (۹۱)

حرف های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم میکوبید .
راست میگفت !
آرامش داشته باشم که چی بشه !؟
آ ش که چی؟؟؟!
رفتم سراغ دفترچه های روی میز .
دوباره باید سوالی رو که سعی داشت مغزم رو منفجر کنه ، مینوشتم .
« آرامش!؟ »
به دنبال جوابش تو نوشته های قبلیم گشتم ، چندتا جمله پیدا !
« آرامش نداشته باشی ، نمیتونی به هدفت برسی! » ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-نود-و-یکم




رمان او را - قسمت نود

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۹۰)

با تعجب بهم خیره شد و سرش رو ت داد ! - شب بخیر !!
این رنج من بود ، پس باید میپذیرفتم ، چون نمیتونستم برطرفش کنم ! به اعتقاد پدرم ، من تا وقتی که میتونستم یکی بشم شبیه خودشون ارزش داشتم وگرنه یه وصله ی ناجور به این خانواده بودم !
هماهنگی حرف های سجاد ، با حرف هایی که تو جلسه میشنیدم ، برام عجیب بود !! و از اون عجیب تر اینکه بار اولی بود که چنین حرف هایی رو میشنیدم ! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-نود




رمان او را - قسمت هشتاد و نهم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۹)

" جلسه پیش راجع به هدف خلقت کمی صحبت کردیم ، وقتی به خود این کلمه فکر میکنی ، میفهمی که انگار اهمیتش خیلی بالاست !! « هدف خلقت! » یعنی تو اصلا برای این آفریده شدی ! اگر کارهات برای رسیدن به این نباشه ، همه تلاش هات کشکه !! تو آفریده شدی که لذت ببری ! ببینید ! حس پرستیدن خیلی حس خاصیه ! خیلی بالاتر از دوستت دارم و عاشقتم و برات میمیرم ...! تو اگر از پرستش این خدا لذت نبری یعنی اصلاً راه رو اشتباه اومدی ! بزن بغل ، برگرد از اول جاده !! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-نهم




رمان او را - قسمت هشتاد و هشتم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۸)

این یکی رو دیگه نمیتونستم قبول کنم !
" هرچی بیشتر دنبال خواهش های دلت بری ، بیشتر ضربه میخوری ! "
این مدلش از همون حرف های جماعت بود ! همونا که تموم خوشی آدم رو ازش میگیرن به بهونه حروم بودن !!
" تو انسانی ! چرا انسان آفریده شدی؟! "
چقدر اینجای حرفش آشنا بود !! کجا شنیده بودم ...!؟؟ یدفعه یاد اون جلسه افتادم! اونجا شنیده بودم...! به مغزم فشار آوردم تا یادم بیاد چی بود ... ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-هشتم




رمان او را - قسمت هشتاد و هفتم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۷)

کم کم هوا داشت روشن میشد ! اما هنوز داشتم میخوندم . اونقدر مغزم پر از سوال بود که هرچی میخوندم ، کم بود !!
آرزوهایی که هیچوقت بهشون نرسیده بودم چیزایی که دوست داشتم اما نداشتم شرایطی که من رو تو فشار قرار بده تا رشد کنم و بزرگ بشم برنامه ریزی هایی که به هم میخورد و خلاصه تلخی دنیا ...
این همون واقعیتی بود که اون شب راجع بهش تو اون جلسه ، شنیده بودم ! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-هفتم




رمان او را - قسمت هشتاد و ششم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۶)

همه ی جملاتش مثل همون حرف هایی بود که شنیده بودم ! از اینکه هیچی ازشون نمیفهمیدم حرصم گرفته بود ! برای اینکه ثابت کنم خنگ نیستم ، دوباره برگشتم اولش ! "اعوذ بالله من ال الرجیم لقد خلقنا الانسان فی کبد !"
ترجمه نداشت ! گوشی رو برداشتم و تو اینترنت سرچ ... ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-ششم




رمان او را - قسمت هشتاد و پنجم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۵)

مثل مرغ سرکنده شده بودم ! هیچ جا نبود ! حتی و پنجشنبه رفتم اونجایی که جلسه بود ، اما نیومد ...!
امتحاناتم تموم شده بودن با این درگیری های ذهنی واقعا قبول شدنم معجزه بود !!
مجبور شدم به گوشیش زنگ بزنم اما ... خاموش بود !!! چند روز بعد وقتی که سر کوچشون به انتظار نشسته بودم ، یه وانت جلوی در نگه داشت و اسباب و اثاثیه ی جدیدی رو بردن تو خونه !
ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد... اون رفته بود ....!! اما کجا؟؟ نمیدونستم... ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-پنجم




رمان او را - قسمت هشتاد و چهارم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۴)

وقتی اومدم بیرون ، تعجب ! سر و ته کوچه رو نگاه اما خبری از ماشینش نبود !!
اونقدر فکرم درگیر بود که نمیتونستم به اینکه کجا رفته فکر کنم !
ماشین رو روشن و راه افتادم تمام طول راه با خودم درگیر بودم !
"کدوم واقعیت رو باید قبول کنم !؟ منظورش چی بود؟ یعنی چی که آدم دیندار شاده؟ بعدم چه هدفی؟ کدوم خدا؟ اون میگفت خدا رو تو اتفاقات ببین ! این میگه خدا تو رو برای خودش خلق کرده ! اینا چی دارن میگن !! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-چهارم




رمان او را - قسمت هشتاد و سوم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۳)

دوباره به اسپیکر نگاه خلقت؟ هدف؟ همون چیزی که دنبالش بودم ...!! از اینکه قسمت اول حرفشو نشنیده بودم دوباره حرصم گرفت و لبمو گاز گرفتم !
"اونوقت دیگه وقتت رو تلف نمیکنی ! حالا بگو ببینم هدف خلقت چی بود؟ تو که خودت ، خودتو خلق نکردی ! پس ی تو رو خلق کرده ! تو خلق شدی که به چی برسی؟! مگه نمیتونست تو رو به شکل یه حیوون خلقت کنه؟ چرا انسان خلقت کرد ؟! به من بگو چرا ؟؟" ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-سوم




رمان او را - قسمت هشتاد و دوم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۲)

وقتی برای تلف نداشتم . ممکن بود جایی بره که گمش کنم !
سریع برگشتم سمت ماشین و رفتم دنبالش
مغزم پر از علامت سوال و علامت تعجب شده بود پس پدرش شهید شده بود...! مادرش کجا بود ؟ چرا اونجوری گریه میکرد ؟! دستش چی شده که هنوز تو بانده ؟!
هرچی بیشتر پیش میرفت ، بیشتر تفاوت بینمون رو احساس می !! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-دوم




رمان او را - قسمت هشتاد و یکم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۱)

فردا بود و این به معنی این بود که احتمالاً نه کلاس داشت و نه کار !
صبح زود از خونه دراومدم ، شب قبلش از مامان اجازه خواسته بودم که برای تنوع ، چند روزی ماشینامون رو با هم عوض کنیم .
صبح خیابون ها خیلی خلوت بود و خیلی زودتر از اونی که فکرش رو می رسیدم به محلشون .
ساعت حدودا هشت بود که یکم عقب تر از کوچشون ماشین رو نگه داشتم . احتمال میدادم الان خونه باشه اما بعد از پنج دقیقه از کنار ماشین رد شد و رفت سمت کوچشون !!
این وقت صبح از کجا میومد؟؟!! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-یکم




رمان او را - قسمت هشتادم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۸۰)

صبح ، زودتر از ساعتی که دیروز راه افتاده بودم، از خونه دراومدم . یه ماشین رو برای چند ساعت کرایه و راه افتادم به سمت همون جایی که دیروز قایم شده بودم .
اتفاقات روز قبل تکرار شد و با دنده عقب از خیابون خارج شد ! برای احتیاط عینک آفت م رو زدم و شالمو کشیدم جلو و دنبالش راه افتادم !
واقعاً شانس آوردم که تو چراغ قرمز و ترافیک و پیچ و خم و... گمش ن !
بعد حدود نیم ساعت کنار خیابون نگه داشت با فاصله ازش پارک تا ببینم چیکار میکنه ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتادم




پست موقت

درخواست حذف اطلاعات
⚠ به علت تغییرات اساسی در موضوعات سایت ⚠ موقتاً از بخش موضوعات استفاده نکنید !
پس از اعمال تغییرات ، این پست حذف خواهد شد .



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/پست-موقت




رمان او را - قسمت هفتاد و نهم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۹)

احساس می به اندازه ی یک کوه سنگین شدم !
چندین ساعت بی هدف تو خیابونا پرسه میزدم و به اتفاقی که افتاده بود فکر می ...!
بار اولی بود که یه پسر منو از خودش میروند !
هوا تاریک شده بود که به خونه برگشتم . مرجان رو به بهونه ی امتحان ، از سر خودم باز کرده بودم و دلم میخواست فقط بخوابم !
جوری بخوابم که دیگه بیدار نشم ...
بدون شام به اتاقم رفتم
احساس حماقت بهم دست داده بود . تقصیر خودم بود اون حتی تا به حال بیشتر از دو ثانیه منو نگاه نکرده بود نباید الکی برای خودم اینهمه فکر و خیال می . ولی چرا اینجوری شده بود ... ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-نهم




رمان او را - قسمت هفتاد و هشتم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۸)

شال رو دوباره سرم و اسپری رو از کیفم درآوردم .
حواسم بود زیاد از حد استفاده نکنم که بوش آزاردهنده بشه
نمیدونم چرا ولی ساعت خیلی آروم جلو میرفت !
احساس می یک ساعت تبدیل به سه چهار ساعت شده !
تو این یک ساعت طولانی ، بارها ظاهرمو چک و ع سلفی از خودم انداختم .
بالا ه عقربه ی بزرگ ساعت ، خودشو به زور به شماره ی دوازده رسوند !
دل تو دلم نبود ... ولی خبری ازش نشد ! بعد ده دقیقه تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم که ماشینش رو دیدم ! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-هشتم




رمان او را - قسمت هفتاد و پنجم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۵)

لبخند ملیحی گوشه ی لبش نقش بست و سرشو ت داد.
- آره من میبینمش ! شما نمبینیش؟؟
زیرچشمی نگاهش - فکرکنم بدجوری به سرتون ضربه خورده ! ☺️
- جدی میگم نمیبینید؟؟
- نه من فقط بدبختی میبینم خدا نمیبینم ! و خ رو هم که نمیبینم نمیپرستم !
- خب ... کار درستی میکنید !
ابرومو دادم بالا و سرمو ت دادم - یعنی چی ؟ منو مس ه کردی؟؟ ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-پنجم




رمان او را - قسمت هفتاد و ششم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۶)

گوشی رو از کیفم برداشتم و افتادم رو تخت
هنوز سایلنت بود و پنج تا میس کال از "اون" داشتم . همون موقعی که تو خونش مشغول فضولی بودم زنگ زده بود و نگران شده بود !
با یادآوری ابکاری هام و اتفاقات و در آ هم دادی که سرش زدم ، احساس شرمندگی
لب پایینمو گاز گرفتم ! تازه فهمیدم چیکار کرده بودم !
اون همه دردسر براش درست آ م هرچی از دهنم درومد بهش گفتم !
خج زده به اسمش نگاه ! "اون" !! چهرش جلوی چشمم نقش بست ! نمیدونم چرا با اینکه ازش بدم میومد ولی ازش بدم نمیومد !!! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-ششم




رمان او را - قسمت هفتاد و هفتم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۷)

صبح با آلارم گوشی از جا پ !
اینقدر سریع بیدار شدم که تا پنج دقیقه فقط رو تخت نشسته بودم تا ببینم چی به چیه !!

یکم به مغزم فشار آوردم برنامه امروزم ... تا ساعت دو ، و ساعت چهار یه قرار مهم !
نمیدونم چرا دلم یه جوری میشد ...! از فکر اینکه باهام قرار گذاشته ... انگار تو این زندگی مس ه تازه یه موضوع جالب پیدا کرده بودم !
سریع یه دوش گرفتم بهترین اسپریم رو زدم و انداختمش تو کیفم ! دلم میخواست امروز بهترین تیپمو بزنم تا قیافه ی ترسناک دیروزم از یادش بره ! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-هفتم




رمان او را - قسمت هفتاد و چهارم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۴)

هر دوتامون با چشمای گشادمون بدرقه ش کردیم بعد اینکه درو بست تا چند دقیقه همونجوری به در زل زده بودم ! جرأت نداشتم نگاهمو برگردونم !
داشتم دونه دونه گندهایی که زدمو تو ذهنم مرور میکرد ! اول قاب ع بعد آبروریزی بعد دعوا بعد دماغش بعد لو رفتن فضولیم و دیدن قاب ع ش ته !!
از همه بدتر هنوز نمیدونستم چطور تو کوچه اون چرندیاتو از خودم درآوردم !! و چطور تونستم اونجوری پشت سر هم دروغ بگم !
با صدای خنده ی ریزی که شنیدم ناخودآگاه سرم چرخید طرفش !
سرشو تکیه داده بود به دیوار و دستشو گذاشته بود رو سرش و میخندید !! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-چهارم




رمان او را - قسمت هفتاد و سوم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۳)

وای ... احساس الان دیگه وقتشه که سکته کنم !!
با پرایدش داشت از سر کوچه میومد و با چشمایی که ازش تعجب میبارید مارو نگاه میکرد !
دلم میخواست یهو چشمامو باز کنم و ببینم همه اینا یه خواب بوده !
همه ت شده بودن و زل زده بودن به اون !
معلوم بود اونم مثل من در مرز سکته ست !
چند لحظه سرشو انداخت پایین و وقتی دوباره بالا رو نگاه کرد خیلی عادی بود !! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده !
با لبخندی که گوشه ی لبش بود از ماشین پیاده شد و جمعیتو نگاه کرد !!! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-سوم




رمان او را - قسمت هفتاد و یکم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۱)

یه دفترچه ی شیک و خوشگل ! بازش ...
خیلی خط قشنگی داشت ! خیلی تمیز و مرتب و با نظم خاصی نوشته بود ! جوری که اولش فکر یه دفتر شعره !!
ولی بعدش فهمیدم شعر نیست یعنی تنها شعر نیست ! یه سری جملات و نوشته ها و لا به لاشون هم گاهی شعر !
از نوشته هاش سر درنمیاوردم نمیفهمیدم یعنی چی ! یه جاهایی معذرت خواهی کرده بود یه جاهایی تشکر کرده بود بعضی جاها خواهش کرده بود
یه سری جملات که با خوندنشون گیج میشدم !! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-یکم




رمان او را - قسمت هفتاد و دوم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۲)

اخم و تو چشماش زل زدم - به نظرت به من میاد آقا سجاد باشم؟؟
- هه هه ! خندیدم ! برو بگو بیاد جلو در !
- خونه نیست !
با پوزخند سر تا پامو نگاه کرد ! - عهههه ... خونه نیستن؟؟ یعنی باور کنم این تو تنهایی؟؟
دلم میخواست کله ی کچلشو از تنش جدا کنم ! - کوری؟؟ میبینی که تنهام ! شایدم کری ! نمیشنوی که میگم تنهام ! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتاد-و-دوم




رمان او را - قسمت هفتادم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۷۰)

اعصابم واقعا خورد شده بود ! به مامان و بابا حق دادم که دلشون نمیخواد یه احمق مثل من ، دخترشون باشه !
کلافه بودم اما دیگه دلم گریه نمیخواست !
روبه روی یه پارک ماشینو نگه داشتم . اما خاطره ی بدی که از آ ین پارک رفتنم داشتم مانع پیاده شدنم شد !
تنها ی که این وسط باعث شده بود وضعیتم بدتر نشه ، "اون" بود !
نمیدونستم چرا برای چی امّا باید میدیدمش !
گوشیمو برداشتم و قبل اینکه دوباره پشیمون بشم ، شمارشو گرفتم ! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هفتادم




شهادت حضرت رقیه (س) تسلیت باد

درخواست حذف اطلاعات
شهادت حضرت رقیه
▪️ کودک ولی برای همیشه به خواب رفت وقتی که دید قصه بابا به «سر» رسید ...
شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها تسلیت باد



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/شهادت-حضرت-رقیه-س-تسلیت-باد




رمان او را - قسمت شصت و نهم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۶۹)

با صدای آلارم گوشی ، غلتی زدم و دستمو روی گوشم گذاشتم
اما انگار قصد نداشت بیخیال بشه !! چشمامو به زور باز میتونستم حس کنم که بخاطر گریه های بم هنوز ، قرمز و متورمن !
جوری سرم تیر میکشید که انگار یه سیخ رو رد میکنن تو مغزم و درش میارن !!
دستمو گذاشتم رو سرم و به تخت تکیه دادم ...
بدنم به شدت خشک شده بود و صدای قار و قور شکمم باعث میشد که احساس تنهایی نکنم ! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصت-و-نهم




رمان او را - قسمت شصت و هشتم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۶۸)

و این استارتی بود برای برگشتن به ح همیشگیشون !!
معلوم بود واقعا شیش - هفت روز سعی در عادی نشون دادن شرایط ، براشون خیلی سخت گذشته ...!
فضای سردی که به یکباره حاکم بر روابطمون شد ، اینو میگفت ...!
خوبیش این بود که دیگه هیچ مجبور به تظاهر نبود !!
تمام اون چندروز ، تو هتل حبس بودم که نکنه ی منو ببینه و آبروی خانم و آقای به خطر بیفته ...!!
اکثر وقتا رو خواب بودم و بقیش رو هم به گوش دادن آهنگ میگذروندم !
جوری که تمام آهنگ های رو از بر شده بودم ...! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصت-و-هشتم




رمان او را - قسمت شصت و هشتم

درخواست حذف اطلاعات
#او_را ... (۶۸)

و این استارتی بود برای برگشتن به ح همیشگیشون !!
معلوم بود واقعا شیش - هفت روز سعی در عادی نشون دادن شرایط ، براشون خیلی سخت گذشته ...!
فضای سردی که به یکباره حاکم بر روابطمون شد ، اینو میگفت ...!
خوبیش این بود که دیگه هیچ مجبور به تظاهر نبود !!
تمام اون چندروز ، تو هتل حبس بودم که نکنه ی منو ببینه و آبروی خانم و آقای به خطر بیفته ...!!
اکثر وقتا رو خواب بودم و بقیش رو هم به گوش دادن آهنگ میگذروندم !
جوری که تمام آهنگ های رو از بر شده بودم ...! ادامه مطلب



منبع : http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصت-و-هشتم