استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

آویـــــــنا

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ آویـــــــنا از بلاگ آویـــــــنا دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



ناب

درخواست حذف اطلاعات
واقعی باش، شبیه اونا نشو.نمی شم.دروغ نمی گی؟به تو دروغ نمیگم.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/07/06/post-254/ناب




میبینمت

درخواست حذف اطلاعات
چرا انقد شدید و مطمئن میگیم "میبینمت"از کجا معلوم؟



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/07/06/post-256/میبینمت




یه جوره محکمی تا همیشه

درخواست حذف اطلاعات
با ماشین میرم دنبالش. تو ترافیک پارک وی کلافه شدیم اما گپ میزنیم و غیبت عالم و آدم رو میکنیم و به ریش دنیا میخندیم.بعد کلی کلاژ ترمز میرسم به ش و غرغر زنون که چرا مثلا دیر اومدین دنبالم میاد سوار میشه و همین که در ماشین رو میبنده با آهنگ شروع میکنیم قر دادن و خوندن و پیش به سوی خوش گذرونی. بعد از گشت و گذار تو بازار تجریش که همیشه بوی زندگی داره، و ید هزار تا چیز ریز ریز از سمنو لیلا گرفته تا سینی و بادمجون و روسری برای مامان و ... میریم کنج یه کافه خلوت و تاریک هزار تا چیز رنگارنگ سفارش میدیم و نمی فهمیم که زمان چه شکلی گذشت. تلفن زنگ میزنه باباس و میگه کجایین قرار بود یه ساعت برین بیرونا... میگیم اصن غصه نخور که حقت محفوظه. به فرهیخته بگو کته بذاره ما با کباب یا یه ساعت دیگه خونه ایم. سر راه یکم زیتون پرورده هم یدیمو رفتیم سمت خونه و همونجایی که بهترین کباب های دنیا رو داره کوبیده ها رو سفارش دادیم با ریحون و دوغ و نون تازه. چند تا جوجه که یکیش حتما برای مامانه و چند تا برگ که یکیش حتما برای باباس هم که عمرا فراموش بشه. میرسیم خونه از روزمون و یدامون و چیزای هیجان انگیزی که دیدیم میگیم و میترکیم از اون حجم از غذا. هفته ای یه باره دیگه اشکال نداره. هفته ای یه بار سه تایی میریم بیرون و به کباب ختمش میکنیم. بقیه هفته یه روز میریم سینما و یه روز پارک دم خونه و یه روز پارک دوردورا برای پیاده روی شبانه تو هوای تازه و خنک شب.به مامان گفتم کوفته درست کنه فردا، کوفته هاش معرکه ن .آخه قراره بریم ید ماهانه هایپر و ما هم که بریم هایپر زود برنمیگردیم گفتم درست کنه تا میایم اماده باشه.آ هفته که شنبه ش هم تعطیله قراره بریم مسافرت. بچه میگه شمال مث همیشه! یعنی غیر شمال رو مسافرت نمیدونه. فرهیخته میگه حالا شمال هم شد شد فرقی نداره ولی من یه میرزاقاسمی میدم بهتون رو اتیش که تازه بفهمید شمال چیه. مامان میگه بریم شمال اما تبریز هم بریم و بابا هم میگه خودتون میدونید من که رانندگی نمیکنم به این جوون رحم کنید. کلی برنامه داریم ولی مث همیشه بابا اول از همه میگه چند تا اهنگ خوشگل و جدید و شاد بردار برای تو راه.مامان هم قرمه سبزی درست میکنه میگه کاری به کار شما ندارم من یه قابلمه قرمه سبزی میذارم حالا چیزی تو مسیر خواستین درست کنید اگه خسته بودین و حال نداشتین این هست تا غش نکنید از گرسنگی.دریا جنگل ... کلی ع . شب کنار دریا، بابا روی تخته سنگ ها نشسته. مامان اینورتر داره به سیاهی شب خیره میشه. ما هم نشستیم یه چشمون به دریا یه چشمون به آسمون مهت .بابا قلیون میخواد میره سراغ قلیون و چشمش میوفته به فوتبال دستی و د فوتبال دستی بزن با فرهیخته و کل کل کن. ما هم بازی کردیم اما این دو تا یار ثابت بودن.سوغاتی یدیم هزار مدل کوی و کلوچه و مربا. بله بالنگ فراموش نمیشه. بابا میگه این زیتونا عالیه بگیریم؟ زیاد؟ گفتم بگیرررر با رب انار.
تو مسیر برگشت و داریوش میخونننون و پنیر و گردو، قصه شهر جادو
نون و پنیر و بادوم، یه قصه ناتمومنون و پنیر و سبزی، تو بیش از این میارزی
بابا عینک دودی به چشمشهبچه ح ون شدهمامان داره با منظره جاده عشق میکنهفرهیخته تو فکره و داره رانندگی مکنهو من از داشتنتون کنارم عاشق ترینم و در امن ترین نقطه جهان ایستاده ام.





منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/08/05/post-257/یه-جوره-محکمی-تا-همیشه




تولدم مبارک

درخواست حذف اطلاعات
سلام.من سی ساله شدم.خبر کوتاه بود و عجیب.تا به حال آدم سی ساله شبیه خودم ندیده م.این یه سال گذشته خیلی قولا دادم به خودم اما انقد زود گذشت که نمیدونم چی شد و چی نشد.خیلی چیزا شد اما یه چیزایی هم نشد.اما مهم نیست. تا وقتی یه چیزایی هست بقیه ش مهم نیست.یه چیزی رو قرار بود پارسال برسم بهش نشد و امسال قرار بود و نشد. پس سه باره شده. امیدوارم سال دیگه تولدم یه چیزایی انجام شده باشه.امسال همه چیز رنگی بود و شاد بود. از لحظه شروع.سال خوبیه امسال.دلم یه تولددسته جمعی میخواد. مامان اینا هم باشن لطفا. دسته جمعی من شیش نفره س.بزرگ شدم.از اول هم خیلی بچه نبودم و عاقل بودم اما کلا انگار فارع از اینکه قاب زندگی چیه و آدما پیشفرضشون چیه یاد گرفتم خودم رئیس خودم باشم و تصمیم بگیرم کدوم سمتی برم و نرم.برزگ شدم.برگشتم به ریشه هام.تا ریشه های من تو خاکه، من خوشبخت ترین دختر جهانم.بهترین خودم هستم و باید باشم.
همین دیگه.مبارکم.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/08/16/post-258/تولدم-مبارک




قاصدک

درخواست حذف اطلاعات
آسمون سیاهه. ولی پر از نوره. نورای سفید ثابت و نورای قرمز متحرک.نور قرمزایی که حرکت میکنن رو دوست دارم. دارن میرن. منم یه روز سوار اینا میشم و میرم برای همیشه.آخه هیچی ارزش این همه دوری رو نداره.وقتایی که نفسم سخت میاد، میترسم نبینمتون دیگه....تنها ترسناکی مرگ اینه. وگرنه این همه تقلا نداره نبودن. اینکه نبینمتون آزارم میده. شاید هر لحظه.بدونید تا ابد و همیشه دوستتون دارم. عاشقتونم و همیشه به یادتون بودم. حتا تو اوج دردم.اصلا رو سنگ قبرم بنویسید.قاصدک من، بهشون بگو. خب؟



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/07/06/post-251/قاصدک




خواب شیرین

درخواست حذف اطلاعات
خواب شیرین کوتاه هم خوبه هم شکنجه س. انقد کوتاه بود که هنوز رفتنمو باور نکرده برگشتم.خیلی خوب بود. هر رویایی یه روز واقعی میشه.صبر میکنم برای واقعی شدنتون. و تلاش.کاشکی واقعی بشین و بیاین و بمونید. آخ که دلم آرامش اون لحظه رو هزار بار با خودش مرور کرده.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/07/06/post-252/خواب-شیرین




زندگی جز با تو برام حرومه

درخواست حذف اطلاعات
پشت پنجره نشسته بود و آسمون خیره شده بود. روزشو داشت مرور میکرد. روز نسبتا بد همراه با بی حوصلگی. تنها بود، چشماش سیاهی میرفت و درد توی سرش میپیچید. اومد نشست به مرور ع ها و خاطرات، آخه خیلی اتفاقی دنبال فایلی میگشت و چشمش به ع ی افتاد از پارسال. یک سال پیش و ، یک سال پیش دقیقن، کمتر از یک سال پیش و ... چقد عوض شدیم. اولین جمله ای بود که تو ذهنش میگشت دنبالش. چشممامون. چقد تغییر کرده. و ع ها رو ورق میزد و دنبال تغییر بود تو هر ع . مو، چشم، صورت، خنده... همینا؟ نمیدونم انگار غیر از ماها یه چیزای دیگه هم با اون ع ها ثبت شده ان. ع ها جون دارن. ع ها زنده ان. میگی نه؟ ع یک سال پیشت رو مرور کن.یعنی واقعا یک سال تو سن و سال ما این همه تغییر داره؟ شگفت آور بود. واقعن فکرش رو هم نمی . شاید برای سنین خاصی شیش ماه هم تاثیر گذار باشه اما ما؟!جالبه.زندگی کوتاه تر از اونه که زندگی رو به فردا موکول کنی. در هر لحظه همونی باش که میخوای باشی. قول میدم که از هر نظر در لحظه باشم و بمونم. امن تره. خوشگل تره و حتا خوش ع تر.چقدر خوبی کنار من تو ع ها. چقدر میای به من. به لبخندم به نگاهم.چقدر قلبم میزنه تو ع ا.





منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/07/06/post-253/زندگی-جز-با-تو-برام-حرومه




قاصدک

درخواست حذف اطلاعات
آسمون سیاهه. ولی پر از نوره. نورای سفید ثابت و نورای قرمز متحرک.نور قرمزایی که حرکت میکنن رو دوست دارم. دارن میرن. منم یه روز سوار اینا میشم و میرم برای همیشه.آخه هیچی ارزش این همه دوری رو نداره.وقتایی که نفسم سخت میاد، میترسم نبینمتون دیگه....بدونید تا ابد و همیشه دوستتون دارم. عاشقتونم و همیشه به یادتون بودم. حتا تو اوج دردم.اصلا رو سنگ قبرم بنویسید.قاصدک من، بهشون بگو. خب؟



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/07/06/post-251/قاصدک




هذیون

درخواست حذف اطلاعات
گفتن هیچی نمی شه، ولی شد. گفتن نه بابا مربوط نیست ، ولی بود؟ تنهایی و سردی هم داشت. چرا غوغا میشه تو سر آدم؟ چرا یهو همه چی عوض میشه؟ من نمی خوام. من قبلو میخوام. این پنجره خیلی خوشگله ولی پس چرا دلمو نمی بره دیگه. دوری خوبه؟ چرا آخه ؟ تو حرف میزدی و دل من تیکه تیکه میشد می ریخت. حتا همین الان از مرورش قلبم یکی در میون میزنه. کاش نمیومدم. کاش نمیومدم. الان باید چیکار کنم که همه چی خوب بشه؟ اصلا میشه؟ یکی بیاد سرمو درست کنه. که توش غوغا نباشه. میخوام برگردم. میخوام برم. میترسم. خیلی. من دلم زندگی میخواد. نه درد. من میخوام زندگی کنم. من دلم یه زندگی عادی میخواد. بدون درد. کاش یکی بگه چیکار کنم. کاش ته این راه پیدا بود. کاش خوب بشه سرم. کاش قبل دوباره بیاد.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/07/02/post-250/هذیون




ترس

درخواست حذف اطلاعات
ترسیده ام مثل بینایی که در تاریکی شب در جنگلی ناشناخته شک به بینایی خویش دارد و به دنبال راهی ست که نمیداند هست؟ و اگر هست در مسیر درستی از آن قدم برمیدارد یا نه!
ترسیده ام مانند ی که آرزوهایش مانده تا نوبتشان شوند و میترسد که نیاید زمانشان هرگز.الان که این جمله را نوشتم رفتم به قدیم. به خاطرات. به خوشگلی ها. آره اشتباه . من آرزویم را زندگی کرده ام. اما، نه یک دل سیر! تا تو هستی دلم حتا به بودن خودم هم محکم میشود.ترسیده ام مثل ی که فرسنگ ها از خانه دور است.ترسیده ام مثل غریبی که امیدی به آشنایی ندارد.ترسیده ام که بماند این سیاهی ها. این لرزها... ترسیده ام که مرا با خود ببرند.من عاشق توام زندگی. و هر چیز در دلم گفتم جز ستایش تو از آن دست غرهایی بود که یعنی بیشتر میخواهمت نه کمتر.من،
ترسیده ام. چو بچه لاک پشتی که در میان مسیر منتهی به آب خود، سایه ی پرنده ای را بر سرش حس میکند و میترسد، از اینکه پایش هرگز به آب نرسد.منتظر دستی ام که مرا برگیرد و به آب اندازد.تو در دریا منتظر من هستی. میدانم و میدانم و میدانم. تو چشم بر راهی. کمی صبر کن دستی از راه خواهد رسید تا من دیگر نترسم.اقیانوس را خواهم دید.اقیانوس را با هم خواهیم دید.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/06/26/post-248/ترس




نگران

درخواست حذف اطلاعات
دلم براتون تنگ شده. یه جوری که حس می کنم دیگه ممکنه نبینمتون. آخه نمی دونم کی دوباره می تونم بغلتون کنم. کی دوباره بی دغدغه می تونم مطمئن باشم که جدا نمی شیم از هم. دلم برای همه چی تنگ شده. این روزا بیشتر از همیشه چشامو می بندم و میام تو خونه. از در میام تو تجسمتون می کنم و تصورتون می کنم و غرق شادی می شم و بچه می شم. چقد همه چی آرومه. چقد همه چی خوبه. چشامو وا می کنم هنوز داره برف میاد. صداتون رو میشنوم هر کی با لحن خودش. خودتون همینجایین پیش من تمام مدت. بیش از پیش دوستتون دارم و بیش از پیش مدیون محبت ها و گذشت ها و عشق و ایثارتونم. دلیل خیلی از کاراتون رو درک ، چیزایی که گذشته درک نمیشدن برام الان معنی گرفتن و دلیل محکمی شدن برای دوست داشتن بیشترتون.ولی من تا ابد شرمنده تون هستم. شرمنده! برای اذیت هام. برای کله شقی هام. برای آزارهام. اما من دوستتون دارم. تنها آرزوی من اینه که بیاین پیشم. دوباره باهم زندگی کنیم. شب رو صبح کنیم و صبح رو شب. بیاین. باشه؟ دلم روزمرگی میخواد با شما.
آدم هر کی رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر دوست داره باهاش روزمرگی کنه. چون چیزای خفن و باحال که همیشه خوب و باحالن. اگه روزمرگی هات با یکی خوب و باحال بود و خواستنی یعنی خودش خوبه. یعنی بودنتون خوبه. یعنی خیلی خوبیم ما.اگه نبودم، بگو بهشون احساسم رو. نگرانی هام رو. بگو میخواست جبران کنه و هی نشد و هی بیشتر مدیون شد. بگو خیلی نگرانم.
با هر دو معنی.شماها رو من چشم در راهم.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/01/18/post-246/نگران




دوباره

درخواست حذف اطلاعات
بعضی وقتا ترسناک میشه زندگی. یه چیزایی یه بار اتفاق می افته. مثل همین لحظه همین ساعت. مثل خیلی از اتفاق های زندگی که سرسری و گذرا ازشون رد شدیم و به چی خواستیم برسیم؟ نمیدونم. انگار فقط با شتاب میخواستیم که رد بشیم. کاش بیشتر مکث میکردیم و درنگ. خیلی ترسناکه دیگه نمیتونی تجربه ش کنی. بعد فکر کن اگه باخته باشی اون تصمیم رو، دیگه زندگیت رو باختی و تموم. کاش میشد دوباره زندگی کرد. اما با همین تجربه. یا لاقل ته خط میگفتن شما رفوزه ها میتونید سه تا تجربه تون رو از اول راه دوباره با خودتون داشته باشین. اگه اینجوری بود چیا رو برمیداشتیم؟ فقط سه تا پند یا نصیحت یا تجربه که میخوای سری بعد زندگیت رو حروم دونستنش نکنی و جلو باشی بلکه این سری بردی. اما من میخوام که دوباره این اتفاق بیوفته. کدوم اتفاق؟ همین که تو ذهنمه. باز بسازیمش خفن تر و باحال تر. کاش بشه. درسته همون نمیشه. ولی اومدیم و بهتر شد! من دلم میخواد یه چیزایی که میگن یه باره رو دوباره کنم. بله من میتونم :))



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/01/18/post-247/دوباره




نگران

درخواست حذف اطلاعات
دلم براتون تنگ شده. یه جوری که حس می کنم دیگه ممکنه نبینمتون. آخه نمی دونم کی دوباره می تونم بغلتون کنم. کی دوباره بی دغدغه می تونم مطمئن باشم که جدا نمی شیم از هم. دلم برای همه چی تنگ شده. این روزا بیشتر از همیشه چشامو می بندم و میام تو خونه. از در میام تو تجسمتون می کنم و تصورتون می کنم و غرق شادی می شم و بچه می شم. چقد همه چی آرومه. چقد همه چی خوبه. چشامو وا می کنم هنوز داره برف میاد. صداتون رو میشنوم هر کی با لحن خودش. خودتون همینجایین پیش من تمام مدت. بیش از پیش دوستتون دارم و بیش از پیش مدیون محبت ها و گذشت ها و عشق و ایثارتونم. دلیل خیلی از کاراتون رو درک ، چیزایی که گذشته درک نمیشدن برام الان معنی گرفتن و دلیل محکمی شدن برای دوست داشتن بیشترتون.ولی من تا ابد شرمنده تون هستم. شرمنده! برای اذیت هام. برای کله شقی هام. برای آزارهام. اما من دوستتون دارم. تنها آرزوی من اینه که بیاین پیشم. دوباره باهم زندگی کنیم. شب رو صبح کنیم و صبح رو شب. بیاین. باشه؟ دلم روزمرگی میخواد با شما.
آدم هر کی رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر دوست داره باهاش روزمرگی کنه. چون چیزای خفن و باحال که همیشه خوب و باحالن. اگه روزمرگی هات با یکی خوب و باحال بود و خواستنی یعنی خودش خوبه. یعنی بودنتون خوبه. یعنی خیلی خوبیم ما.
نگرانم. با هر دو معنی.
شماها رو من چشم در راهم.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1397/01/18/post-246/نگران




ش ته

درخواست حذف اطلاعات
ش ته، ش ته است حتا اگر با طلا بند زده شود.
وقتی ش ت، یعنی جایی میان جانش چیزی باید باشد که نیست دیگر از جنس خودش.
مثل کاسه ی گل سرخی که افتاد و ش ت و لب پر شد. حالا هر چقدر هم که جاهای خالی را با طلا پر کنی، سرخیش کمتر میشود و جاهای خالی نمایان تر و ترک ها پررنگ تر.
مهم نیست الان چیست، مهم این است که چیزی که قبلا بوده دگر نیست.
جدید شده است. چیز دیگری، وقتی که ش ت.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1396/12/03/post-245/شکسته




محکم باشیم

درخواست حذف اطلاعات
محکم نگاهت می کنم
محکم خیره می شم بهت
محکم دستتو می گیرم
محکم می بوسمت
محکم می گم دوستت دارم
محکم می گم بدون تو نمی شه
محکم می گم دلم ضعف میره برات
محکم خودمو برات لوس می کنم
محکم بوت می کنم
محکم تو دلم نشستی
محکم ثانیه ها رو بهت گره می زنم
محکم آرزوت و می کنم
محکم نگاهمون می کنم و حظ میکنم از این همه هارمونی.
محکم می مونیم برای هم تا آ ش.
یه مای محکم.محکمم.محکم تر از همیشه. محکم یعنی عاشقانه. میگی نه؟ یه بار از اول جای محکم بذار عاشقانه و بخون.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1396/11/13/post-244/محکم-باشیم




به مناسبت یک سالگی پیش رو

درخواست حذف اطلاعات
یک سال است که تحقق یافته ایم،شانه به شانه همچشم در چشم همپا به پای همدست در دست همسایه به سایه همنفس به نفس هماز رویا و آرزوبودن به واقعی بودن سرازیر شده ایم.برای اولین بار است که شیرین تر از رویاییم،و خواستنی تر از هر آرزویی.چنان در تمام لحظاتم تنیده ای که انگار از اول بوده ای،جانان من،باش. همینقدر زیبا، شکیبا، با صلابت و تکیه گاه من،همینقدر پر از بودن باش.همینقدر پر از خواستن و بودن و شدن.هم نفسم باش، همه م باش.به عبارتی: «تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی» *آره میدونم، همون که خودت همیشه میخونی:همه م تو، هر هوسم تو، هم نفسم تو...
آخ که چقد قد کشیدن کنار هم قشنگه.آخ که چقد قشنگیم.
آخ که چقد شیداتم.دوست ده ساله ی من، همسر یک ساله ی من، یاور بیش از این حرف ها. دوست داشتن های یواشکی و پاییزی و دلربا،پیدای پنهانم،ه ن روزها و شب هام،هم آغوشم،مرد من،آخه چقدر خوبیم ما. بزرگ ترین آرزوی هم بودیم. من آرزوی شمع تولدی تو و تو آرزوی بارونی من.تصور این زندگی بدون تو محاله. تو خودشی خود خود زندگی.تصور من بی تو محاله،تو فرهادِ مجنون، به من َ لیلا ، شیرین بودن رو دیکته کردی.من که قشنگیامون رو یادم نمیره، من که یادم نمیره.ولی انقد خسیسم که نمی تونم اینجا بنویسم،تو دل نوشته شده و حک شده، همون خوبه، همونجا جاشه!جانا، ماچ. چی بگم که خودت می دونی دیگه.خیلی مخلصیم!*سعدی



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1396/06/14/post-243/به-مناسبت-یک-سالگی-پیش‌رو




به مناسبت یک سالگی پیش رو

درخواست حذف اطلاعات
یک سال است که تحقق یافته ایم،شانه به شانه همچشم در چشم همپا به پای همدست در دست همسایه به سایه همنفس به نفس هماز رویا و آرزوبودن به واقعی بودن سرازیر شده ایم.برای اولین بار است که شیرین تر از رویاییم،و خواستنی تر از هر آرزویی.چنان در تمام لحظاتم تنیده ای که انگار از اول بوده ای،جانان من،باش. همینقدر زیبا، شکیبا، با صلابت و تکیه گاه من،همینقدر پر از بودن باش.همینقدر پر از خواستن و بودن و شدن.هم نفسم باش، همه م باش.به عبارتی: «تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی» *آره میدونم، همون که خودت همیشه میخونی:همه م تو، هر هوسم تو، هم نفسم تو...
آخ که چقد قد کشیدن کنار هم قشنگه.آخ که چقد قشنگیم.
آخ که چقد شیداتم.دوست ده ساله ی من، همسر یک ساله ی من، یاور بیش از این حرف ها. دوست داشتن های یواشکی و پاییزی و دلربا،پیدای پنهانم،ه ن روزها و شب هام،هم آغوشم،مرد من،آخه چقدر خوبیم ما. بزرگ ترین آرزوی هم بودیم. من آرزوی شمع تولدی تو و تو آرزوی بارونی من.تصور این زندگی بدون تو محاله. تو خودشی خود خود زندگی.تصور من بی تو محاله،تو فرهادِ مجنون، به من َ لیلا ، شیرین بودن رو دیکته کردی.من که قشنگیامون رو یادم نمیره، من که یادم نمیره.ولی انقد خسیسم که نمی تونم اینجا بنویسم،تو دل نوشته شده و حک شده، همون خوبه، همونجا جاشه!جانا، ماچ. چی بگم که خودت می دونی دیگه.خیلی مخلصیم!*سعدی



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1396/06/14/post-243/به-مناسبت-یک-سالگی-پیش‌رو




فاصله

درخواست حذف اطلاعات
غربت به فاصله نیست
به نسبت هم نیستاصلا به خیلی چیزا نیست
عوضش به خیلی چیزا هست!
به خیلی چیزا!
یکی از بدترین حس ها اینه که چیزی رو داشته باشی و نداشته باشیش!.
مثلا وطن داشته باشی و نداشته باشی.
مثلا ...
الان مونده ام چه کنم!
روی چیزی که هست اما نیست نمیشه حساب کرد.میشه؟
اما زورچپون دارم حسابش میکنم
از لحظه شروع و حتا شروع نشدنش میدونستم غلطه! اونم بدجور!
اما شیرجه زدم توش
دارم همه چیز رو به خودم ثابت میکنم
وقتی ...
خودم میرم میرسم. شما بشینید و نگاه کنید.
من که راضی نیستم ... مهمه؟ نه!
پس بیخیال! بذار بخورن یه ابم روش!
اما من راضی نیستم! بیشترش رو پس میدن!



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1396/01/10/post-240/فاصله




فقط با تو عشقم

درخواست حذف اطلاعات
گرمی ملایم هوا
صدای سرخ
ی در حال بادخوردن
خونه زیبا و رنگی و جذاب
عطرخوش غذای همس ز
دل خوش
فکر آروم
روزگار شیرین
آرزو های حقیقت یافته
آرزوهای در صف واقعی شدن







منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1396/04/06/post-242/فقط-با-تو-عشقم




به مناسبت یک سالگی پیش رو

درخواست حذف اطلاعات
یک سال است که تحقق یافته ایم،شانه به شانه همچشم در چشم همپا به پای همدست در دست همسایه به سایه همنفس به نفس هماز رویا و آرزوبودن به واقعی بودن سرازیر شده ایم.برای اولین بار است که شیرین تر از رویاییم،و خواستنی تر از هر آرزویی.چنان در تمام لحظاتم تنیده ای که انگار از اول بوده ای،جانان من،باش. همینقدر زیبا، شکیبا، با صلابت و تکیه گاه من،همینقدر پر از بودن باش.همینقدر پر از خواستن و بودن و شدن.هم نفسم باش، همه م باش.به عبارتی: «تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی» *
آخ که چقد قد کشیدن کنار هم قشنگه.آخ که چقد قشنگیم.
آخ که چقد شیداتم.دوست ده ساله ی من، همسر یک ساله ی من، یاور بیش از این حرف ها. دوست داشتن های یواشکی،پیدای پنهانم،ه ن روزها و شب هام،هم آغوشم،مرد من،آخه چقدر خوبیم ما. بزرگ ترین آرزوی هم بودیم. من آرزوی شمع تولدی تو و تو آرزوی بارونی من.تصور این زندگی بدون تو محاله. تو خودشی خود خود زندگی.تصور من بی تو محاله،تو فرهادِ مجنون، به من َ لیلا ، شیرین بودن رو دیکته کردی.من که قشنگیامون رو یادم نمیره، من که یادم نمیره.ولی انقد خسیسم که نمی تونم اینجا بنویسم،تو دل نوشته شده و حک شده، همون خوبهجانا، ماچ. چی بگم که خودت می دونی دیگه.خیلی مخلصیم!*سعدی



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1396/06/14/post-243/به-مناسبت-یک-سالگی-پیش‌رو




خط رو خط افتاده، الو؟!

درخواست حذف اطلاعات
گفت و گوهای من و ما به جایی نرسید
ب ب به زیر بارون
دل به دلت می دهم هر چه تو خواهی شود
تو باشی من خوشم دلیل آرامشم
تو بمان و با نگاهت با دلم تا ابد حرف بزن
من از نبود تو پُر و به این کلافگی دچار
اب و مست و بی رمق، وبال کوچه ها شدم
هی در تو شدم غرق تو انگار نه انگار
من وحشی چشمان غزالی تو گشتم
دوستم داری میدانم باز، دوست دارم که بپرسم گاهی
دوست دارم که بدانم امروز، مثل دیروز مرا میخواهی
با تو باشم غم چیه! با تو مرگم آسونه
آخه دیوونه می شم وقتی می گی دیووونه
به بالینم سرشب آمدی وقت سحر رفتی
تو با باد شمالی نسبتی داری که همچون او رسیدی بی صدا از راه دور و بی خبر رفتی
وقتی پیشم هستی غصه ازم دوره
پازل تنهایی با دست تو جوره
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
عاشقتم من یه جور خاص اونجوری که تو دلت می خواست
درد و بلات و غصه هات به جونم نذار بیش از چشم به راه بمونم
بگو بگو که چرا دیر می آیی
نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو
والله که من عاشق چشمان تو هستم
والله که تو با خبر از این دل زاری
حقا که تو خورشید زمینی و زمانی
باید که زنجیر کنم به تو بند دلم را جانی و جهانی و چنینی و چنانی
بیا تا دل نمرده باز ، بازم یادم بده پرواز
بیا یادم بده پروازو با دستات! دلم با رفتنت دنیاشو از دست داد
یا رب به سمت من یارم روا کن
وای از شبی که بی یادت سحر شود، هرگز چنین نباشد
نه نه نه عمرمی، تو که باشی نیست غمی
انأ اَترکَ الخیالک حبیبی لا لا لا
موندنی ترین مسافر تا ابد خدانگهدار
تو دلربایی بهترین، تو مهربونی اولین
با خبر از تو نباشم خدا می میرم
یار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
چه ی خواهد دید مردنم را بی تو
تو ماه ای و من ماهی این برکه کاشی
اندوه برزگی ست زمانی که نباشی
تو تک سوار عاشق من پری قصه ها شم
تو بیا ای یار دیرین، تو بیا ای شور شیرین
تمام ک شان نشانه از تو دارد
زمان بدون تو سر گذر ندار
جهان به اعتبار خنده تو زیباست
بهشت من همین دقیقه ها همین جاست.




منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1396/03/22/post-241/خط-رو-خط-افتاده،-الو؟-




لمس یک رویا

درخواست حذف اطلاعات
پیراهن تابستانی کوتاه گلدارم را پوشیده ام، همان که سفید است با گل های قرمز. ناخن هایم بلند ِ بلند بود اما حین کارها یکی از آنها که ش ت، ما بقی را هم اندازه آن یکی . لاک جگری که تو برایم یده بودی را زدم. با همان آرایش چشم همیشگی و رژ لب قرمز. موهایم را صبح قبل رفتن بافته ای و گردنبند همیشگی هم بر گردنم است. در آشپزخانه سخت مشغول هستم. ژله و دسر شکلاتی در یخچال. کیک مخصوصم در حال تزیین و آن طرف تر بیسکوئیت های تازه از فر درآمده مشغول خنک شدن.روی گاز سوپ تره فرنگی میجوشد و در فر ته چین در حال آماده شدن.تمام خانه برق میزند آنقدر که س ده شده و گلدان نارنجی روی میز پر از لاله های زرد. های گل دار را کنار زده ام تا آفتاب بیشتر مهمان خانه باشد. پنجره ها همه باز هستند. بین کارها مدام از پنجره نیم خیز میشوم تا شاید قبل از آمدنت ببینمت.چشمانم به ساعت و گوش هایم منتظر صدای کلید بر در هستند.تزیین کیک که تمام شد به داخل یخچال رفت و درست همان لحظه صدای باز شدن در آمد. با دلهره به سمت در دویدم. در باز شد و تو در چهارچوب مبهوت بودی. کاغذی در دستت بود. پرسیدم چه شد؟ تو جواب دادی نشد.در را بستم. کتت را گرفتم و آنقدر سخت در آغوشت کشیدم که بدانی بشود و نشود همیشه هستم، برای تو. تا آ ش. تا همیشه.اشک از کنار چشمانم غلطید و گردنت را خیس کرد. صورتم را در میان دو دستت فشردی و گفتی: دیووانه! شد... شد... شد... ایززززز! من از هیجان میخکوب بودم. بوسیدی مرا و من باز در حریم امن دست هایت آرام شدم. صدای زنگ فر.... رفتم فر را خاموش کنم که دنبالم به آشپزخانه آمدی... گفتی چه خبر است اینجا! مهمان داریم؟خندیدم و گفتم نه کمی خود تحویل گیری با چاشنی استرس. بیکار نتوانستم بنشینم. تا تو دست هایت را بشوری من همه را روی میز وسط میگذارم تا روی زمین حسس از خج شکم در بیاییم و تو هم همه ی امروز را برایم تعریف کنی! گفتی همه چی؟! گفتم همه لحظه هایی که امروز بر تو گذشت و دل من اینجا قرار نداشت. خندیدی و گفتی شک نکن که حرف زیاد است ولی با شکم گرسنه و این همه بو نمیشود که نمیشود. ساعتش رو درآورد و گذاشت رو میز، کنار تلویزیون و دکمه آستینش رو باز کرد و به سمت دستشویی رفت. من هم اول پنجره ها را بستم، ها را کشیدم و میز را چیدم. آهنگ ناتینگ ا مترز رو گذاشتم با صدای خیلی کم. آمدی با دست و صورت خیس و تی لیمویی و شلوارک آبی. داشتی برایم ته چین میگذاشتی که گفتم ای وای! شربت تو یخچال است و فراموش بیارمش. جمله ام تمام نشده پریدی و پارچ را آوردی. دیواره های پارچ تمام عرق کرده بود از شدت تگری بودن. بعد از اولین قاشق ته چین به من گفتی خب برنامه آ هفته چیست؟ کجا برویم مسافرت؟ که دومین قاشق هم چپانده شد تو. گفتم هر چی قربان بگوید، همان. میتوانیم برویم کنار دریاچه ماهی بگیریم کباب کنیم و جشنی دوتایی بگیریم تا آقای ِ من هم شیرینی موفقیت بزرگش را به همسر عزیزتر از جانش بدهد دیگر. چیزی نگفتی اما نگاهت هم خنده بود و هم آری!گفتم راستی، مادرت از صبح دو بار پیام داده است. ناهارت را که که تمام شد، با او تماس بگیر، شاید زود بخوابند. دلنگران بود. با سر گفتی باشه. گفتی چرا نمیخوری؟ بکشم؟ گفتم نه عزیزم جا گذاشتم برای دسر و با دست های زیر چانه به تماشای تو و غذاخوردنت نشستم. و اگر خوشبختی این نیست پس چه تصویری دارد؟



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/04/08/post-231/لمس-یک-رویا




ماهی

درخواست حذف اطلاعات
تنگ افتاد و ش تنفس میکشد امالحظه های آ ست. دستی نیست وبه چشمان گربه همسایه اعتمادی... او مرگ را پذیرفت. تا کوری اعتماد را. مرد!



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/05/08/post-232/ماهی




کاش

درخواست حذف اطلاعات
روزهای سیاه تمام نمیشوند. فقط سیاه تر و عمیق تر میشوند روزها. کاش همه چیز خوب باشد، شود، بماند. کاش رویا گل دهد. کاش زندگی با من کمی مهربان تر بود. کاش پیش از طلوع خورشید تمام نشوم. کاش سپیده بیاید.کاش، کاش و کاش تنها در کویر به سمت آب نمیدویدم. کاش این همه رفتن، سرآب نباشد.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/06/16/post-233/کاش




آینه فریاد میزند

درخواست حذف اطلاعات
از همیشه تنها ترم. گوشی برای شنیدن نیست، همه زبانند.اشتباه ، نه یک بار نه... صدبار. زیاد زیاد خیلی بیش از بیان. همه را انکار می و حال، از جان پذیرفتم. دلم برایشان تنگ است. کاش میشد به عقب برگردم و این آ ین اشتباه را اینقدر با اصرار رقم نمیزدم. راست میگفتی. راست... کاش میتوانستم خیره به چشمانت اعتراف کنم. غمگینم. زخمی ام. پس کی تمام میشود.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/07/22/post-234/آینه-فریاد-میزند




ذهن، این اژدهای ه

درخواست حذف اطلاعات
قدرت ذهن رو نادیده نگیریم. وقتی یه جمله مدام تکرار بشه تو ذهن شما، نمود بیرونی پیدا میکنه و به بخشی از واقعیت تبدیل میشه. امان از تشدید پی در پی ذهن و واقعیت برای یه موضوع خاص و اسارت شما در یک لایه ی حب خود ساخته!مثلا، وقتی تو دلت میگی فلانی چقد خنگه! حتا اگه اونطوریا هم نباشه بعد یه مدت باور و فو رو این جمله جز خنگی چیز دیگه ای ازش نمیبینی و اگه هی بگی واااای دیدی گفتم چقد خنگه! دیدی! تشدید و لوپ و... تو نظر شما اون شخص واقعا خنگه.به نظرم شناختمون از شخصیت ها که نسبی هستن و قطعی نیستن از یه همچنین لایه هایی از وجودمون میان به شکل ناخودآگاه و اتوماتیک و کاملا بستگی به زاویه دید ما داره. (البته گاهی چیزهای نسبی مطلقی هستند نه به اون معنی مطلق، به این شکل که نسبت های زیادی رو جذب میکنن به شکل متفق القول!)گاهی به دلایل مختلف، آگاهانه و ناآگاهانه لذت شناختن از پایه رو از خودمون میگیریم. بسنده میکنیم به عوامل محیطی و نظرات شخصی و نتایج و مستندات تاریخی.از حق نگذریم گاهی سخته و مرزش نامعلوم. پیچیده ش نکنم، اما هدف از نوشتنم این بود که خواستم بگم، ذهنتون رو مسموم نکنید راجع به یک جریان یا شخص و... و خودتون رو تو لوپ منفی نندازین. بشناسین، اگه شناختتون به اندازه کافی منفی بود واکنش مناسب خودتون رو، رو کنید. اگه نه پیش از واقعه با تشدید انرژی های منفی خودتون رو نابود نکنید. مغز همه ی یک انسانه! و اون رو دست کم نگیرید. ممکنه حدس شما درست باشه راجع به حسی که به چیزی دارین اما فرصت بدین اتفاق بیوفته و نوبت حرکت شما بشه. هیچ وقت خارج از نوبت بازی نکنید و هیچ وقت خارج از نوبت و زودتر دست به مهره یا دست به کارت نشید! بازی قوانین خودش رو داره. خلاصه اینکه یا با انرژی مضاعف (تشکیل، تضعیف، نابود) باید حباب های ذهنی رو تر د تا تو چرخه نرفت یا اگه رفتین بیاین بیرون یا انقد حباب بزرگ بشه تا خودش بترکه و بعدش دفع سموم کنید! خلاصه تر از هر کلام، قدرت ذهن رو دست کم نگیرید. تسلط به ذهن هنره.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/09/01/post-235/ذهن،-این-اژدهای-خفته




من، تو، تولدت مبارک

درخواست حذف اطلاعات
چهارمین سال متمادی، یادداشت تولد دختری که در رویا سیر می کند، اما پسرک رویا را به پیش چشمانش میکشاند.پیش از هر چیز بگویم، آدم عاقل، هم، عاشق تو میشود من که دیوانه ام، دیوااااانه ی تو :ذیپارسال از تو گفتم و کیک شکلاتی، از تو و پیراهن آبیت، از تو و فشفشه ها، از تو و کلاه های تولد، از تو و برف شادی، از تو و شمع های خنگ و چاق، از تو پیراهن چهارخونه ت و شلوار سرمه ایت، از تو و دلبریات از تو و مهر و یه دنیا باور و حس خوب. از تو و اعتماد. از تو و تلاشت برای شادی من، برای من، من.آخ که چه فال نیکی ست، تو تولد امسالم رو با برآورده یکی از آرزوهام شروع کردی. تو به زندگیم جریان دادی. خیلی وقت بود برآورده شدن آرزو رو اینجوری حس نکرده بودم. اینجوری ندیده بودم. حس بچه ای رو دارم که بالای سرش یه جوراب بزرگ آویزون کرده و صبح پاشده دیده بابانوئل حس هواش رو داشته. بابانوئل خوبی ها، قشنگ ترین و خواستی ترین آرزوهام، تا ابد دوستت خواهم داشت و این دل فقط و فقط به عشق تو میتپه و بس. چشمام رو بستم و تو رو آرزو ، زیر بارون، شب آرزوها، تولد. فقط تو. قشنگ تر و خوب تر از تو هست؟کاری با دلم کردی که با چشمان باز، بسته و همیشه و هر جا فقط و فقط آرزوم تویی. آرزوم بودن کنار توست. باقی اضافه کاریست :دیکنارمی، هم نفسمی، همراه و همسرم بمون تا جون هست و دنیا دنیاست. شاید من اونی نشم که قراره یا میخوام بشم اما تو همونی که باید باشی. قولت یادت نره! به خیلی از برنامه هایی که حتا اینجا به خودم قول دادم نرسیدم اما از پارسال تو راهشم و کاش تا سال دیگه یه قدریش رو واقعی داشته باشه. تلاش میکنم، تا تو هستی تو بمون همیشه، همیشه و همیشه عاشق و امن و اینقدر سبزززز پی نوشت۱: امسال سه تا تولد داشتم، نقطه اشتراکشون تو بودی. دیدم تلاشت رو برای لبخندم. دیدم.پی نوشت ۲: من خسته بودم، تو جای من هم دویدی. من نشستم، تو به دوش کشیدی.پی نوشت ۳: من میفهمه! :دی



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/09/01/post-236/من،-تو،-تولدت-مبارک




سرخی من از تو

درخواست حذف اطلاعات
سرخی گل سرخ به باور ست! وگرنه همه خوب میدانند که زرد بودن نه باور میخواهد نه چیزی. همین که جوری نگاهش کنی که انگار سرخ نیست، باورش زرد میشود. می شکند. تمام میشود. باور کن سرخی گونه هایت را! من هنوز امید دارم. دلم عجیب روشن است.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/09/10/post-237/سرخی-من-از-تو




زنده -گی

درخواست حذف اطلاعات
میان اتاقش افتاده بود، نفس هایش به سختی بالا می آمد. در آغوش پتو، همچون کاغذ هزار تا خورده در خود ش ته بود. صدای گریه ش را می شنیدم. بغضش تمام شدنی نبود، صدایش می آمد که از درد دیگر نفسی برایش نمانده بود. برای مدتی سکوت شد، بی حرکت روی زمین افتاده بود، چنان آرام گرفته بود که پیش از این گویی طوفانی جانش را نشانه نرفته بود.تکان خورد، نشست، صورتش از خیسی اشک، همچون مجسمه برق میزد. مشتش را گشود، قرص ها را دیدم، استفاده نشده، روی میز گذاشت. گویا این بار هم جرات نکرد. این بار هم دلش برای بقیه سوخت. یک بار دیگر مُرد اما زنده ماند. برخواست، اما برای چه؟ با این حال به کجا؟ موهایش را بافت. ایستاد به آشپزی. چنان با ظرافت دستانش مشغول شدند که گویی در ذهنش غوغای افکاری نیست، غرق شد در روزمرگی. آرام گرفت، همچون مرده ای در خاک. شاید باز روزی، شبی، غروبی... یک قاصدک از پنجره عادت بیاید و برایش از حقیقت خبری آورده باشد.شاید آن روز تکلیف قرص ها برای همیشه مشخص شوند.



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/10/27/post-238/زنده‌-گی




شبیه

درخواست حذف اطلاعات
گاهی شبیه نیستندو باید وانمود کنی که شبیه اند. اما گاهی در میرود! همچون سیلی، به خودت میاییو میبینی هیچ چیز شبیه نیست، انگاری! اما چیزی در پس ذهنت میگوید شبیه بود! روزی! اما پس چرا اینگونه! در هم میپیچد و باز از نوشباهت های بی بدیل تکرار میشوند در متن حقیقت و تو فقط میتوانی بروینه بیایی! ...



منبع : http://avinadiary.blogsky.com/1395/12/19/post-239/شبیه