استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

ariyabod

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ ariyabod از بلاگ ariyabod دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



سلام صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
سلام به خدا
روزتان لبریز از شادی های بی دلیل
دلتان گرم از آفتاب امید
ذهنتان سرشار از افکار پاک
قلبتان مملو از عشق
و دستانتان پر از مهربانی

صبحتون بخیر



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/29/سلام-صبحتون-بخیر




عادت بد

درخواست حذف اطلاعات
ﻋﺎﺩﺍﺕ ﺑﺪ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏِ ﺮﻡ ﻭ ﻧﺮﻡ ﻫﺴﺘﻨﺪ!

ﺧﻮﺍﺑﺪﻥ ﺩﺭ ﺁن ها ﺭﺍﺣﺖ،
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺁن ها ﻣﺸﻞ ﺍﺳﺖ



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/29/عادت-بد




در اکنون زندگی کنید :)

درخواست حذف اطلاعات
در اکنون زندگی کنید.
وقتی می خورید ، بخورید وقتی عشق بازی می کنید، عشق بازی کنید،
وقتی با ی حرف می زنید، حرف بزنید،
وقتی به یک گل نگاه می کنید، نگاه کنید،
زیبایی لحظه را دری د.



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/29/در-اکنون-زندگی-کنید




صبر :)

درخواست حذف اطلاعات
هیچ نوزادی مدیر عامل متولد نمی شود!

هیچ کت از صفحه ۲۶۷ آغاز نمی شود!

هیچ دانه ای به صورت درخت ۴۰ ساله رشد نمی کند!

هیچ کارمندی یک شبه بازنشست نمی شود!

هیچ سربازی را نمی شناسم که روز بعد سرهنگ شده باشد!

برای تحقق یک خواسته نیاز به زمان است، صبر داشته باش، به کار روی خودت ادامه بده، نتیجه به زودی در یکی از روزها همراه با خورشید طلوع خواهد کرد...




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/29/ئصبر




شما یادتون نمیاد :)

درخواست حذف اطلاعات

یه زمانی درب پیکان و درب خاور حکم کانال رو داشت، هر روز یه پست جدید میزدن توش



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/29/شما-یادتون-نمیاد




شبتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
چه شب زیبایی خواهـد بود وقتی برای دوستان و عزیزانمان آرامش
موفقیت
و سلامتی بخواهیم
با آرزوی شبی آرام برای شما
شبتون بخیر :)
فـرداتون زیبا و پر از موفقیت



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/28/شبتون-برخیر




محال ترین اتفاق زنگی :)

درخواست حذف اطلاعات
اگر میخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد

باور محال بودنش را عوض کن



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/27/محال-ترین-اتفاق-زنگی




شب بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
در این شب زیبای پاییزی دعا میکنم مرغ آمین بیاید و بر آرزوهاتون آمین بگوید دلواپسی درخی ون نماند
و همیشه آرام باشید چه چیزی از آرامش ناب خوش تر
شبتون بخیر :)))



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/27/شبض-بخیر




صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
سلام عزیزای دل صبحتون گلباران یک روز عالی و هزاران لبخند زیبا
را برای تک تکتون آرزومندم



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/28/صبحتئون-بخیر




ایا می دانید مهم ترین گام برای ثروتمند شدن چیست؟

درخواست حذف اطلاعات


چند آدم ثروتمند را می شناسید که از طریق پس انداز پول در حساب بانکی، ثروتمند شده باشند؟

مطمئنم که شخصی را به یاد نخواهید آورد!


به همین دلیل باید بدانید که آموختن مهارت سرمایه گذاری مهم ترین گامی است که شما به عنوان یک فرد جویای ثروت باید آن را بردارید.

این موضوع به حدی اهمیت دارد که وارن بافت یکی از ثروتمندترین مردان دنیا می گوید:

من اولین سرمایه گذاری ام را در سن 11 سالگی انجام دادم. و تا قبل از آن داشتم زندگی ام را تلف می !

به عنوان یک فعال اقتصادی پیشنهاد می کنم از همین امروز دانش خودتان را در زمینه سرمایه گذاری افزایش دهید و تلاش کنید با پول های اندک خود وارد بازارهای مختلف برای سرمایه گذاری شوید تا به مرور زمان بتوانید مهارت های های خودتان را در زمینه سرمایه گذاری افزایش دهید.

در مورد پول هایتان طوری فکر کنید که انگار سربازهای شما هستند، بجای نگه داشتن آنها در بانک و استراحت دادن به آنها، آنها را به جنگ بفرستید تا زندانی هایی را بگیرند و به خانه خود بیاورند.

به این ترتیب شما می توانید آن زندانی ها را به عنوان سربازهای بیشتر به کار بگیرید.

فقط با این کار می توانید سوار غول تورم شده و در دریای بحران ها غرق نشوید.

شما می توانید



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/28/یا می دانید مهم ترین گام برای ثروتمند شدن چیست؟ا




یت من :)

درخواست حذف اطلاعات
یت من درزندگی فقط زنده ماندن نیست

بلکه رشد است

و رشدیعنی کاری رابانهایت عشق، دلسوزی،شوخ طبعی وروش درست انجام دادن



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/28/ماموریت-من




ممنونم ازت

درخواست حذف اطلاعات
عبارت "ممنونم ازت" بعد از "دوستت دارم" بالاترین تاثیر را در ایجاد نشاط و خوشبختی در رابطه شویی دارد. قدردانی حتی در زوجینی که اختلافات شدیدی داشتند، اثربخش بود



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/28/ممنونم-ازت




رهایی

درخواست حذف اطلاعات
بالاترین رهایی، آزاد شدن از نظرات دیگران است؛ روزی که بتوانی بدون وابستگی و اهمیت دادن به نظرات دیگران، از خودت و فردیتت لذت ببری، آن روز، روز رهایی توست!



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/28/رهایی




شاد باش :)

درخواست حذف اطلاعات
شادباش :)

نه به خاطر اینکه همه چیز خوب است بلکه به خاطر این که تو میتوانی خوبی را در همه چیز ببینی :))



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/27/شاد-باش




داستانک :)

درخواست حذف اطلاعات
در کشوری یت داشتم، برای انجام کار بانکی در قسمتی از شهر دنبال بانک میگشتم دنبال ساختمان شیک با تابلوی زیبا بودم اولین مکان که به چشمم خورد به سمتش حرکت نزدیکتر که شدم متوجه شدم که یک مدرسه است با خودم گفتم احسنت چه مدرسه ی خوبی در ذهن ناخودآگاهم دنبال مکانی شیکتر و مهمتر برای بانک میگشتم با وجود اینکه یکبار از در بانک رد شده بودم اما مجبور شدم از شخصی آدرس بانک را بگیرم که یک تابلو و ساختمان قدیمی و معمولی رو بهم نشان داد تعجب کار بانکی که تموم شد طاقت نیاوردم وبه رییس بانک گفتم چرا ساختمان بانک از مدرسه ضعیفتر است؟!

او هم تعجب کرد و توضیح داد که ما کلا هشت نفر کارمند هستیم که فقط کاغذهای رنگی (پول) رو جابجا میکنیم اگر ز له هم بیاید فقط هشت نفر خواهد
مرد ولی در مدرسه پانصد سرمایه گرانقیمت (دانش آموز) با سی چهل هستند که اگر آسیب ببینند خس جبران ناپذیره.

ما بهترین ساختمانها و امکانات رو به مدرسه ها میدیم چون آینده کشورمان در مدارس ساخته میشود.

منم به فکر فرو رفتم که در کشور خودم بهترین ساختمانها برای استانداریها، فرمانداریها، شهرداریها، بانکها و... ساخته میشود و مدرسه کلا فراموش شده و کلاسهای چند شیفته با چهل دانش اموز و ...
اموزش زیر بنای همه مسائل است.



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/27/داستانک




احمقانه:)

درخواست حذف اطلاعات
منطق رو وارد رابطه هاتون نکنین، گاهی باید احمقانه همو دوست داشت.



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/27/احمقانه




صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
دنیا متعلق به آدمایی هست که صبح ها با یک عالمه
آرزوهای قشنگ بیدار میشن امروز از آن توست پس با اراده ت معجزه کن

سلام صبحتون به خیر



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/27/صبحتیون-بخیر




شبتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
شب قشنگترین اتفاقیست ڪہ تڪرار میشود تا آسمـــان زیبـــاییـــــش را بہ رخ زمین بڪشد خدایا ستاره های آسمان را سقف خانہ دوستانم ڪن تا زندگیشان مانند ستاره بدرخشد
" شب بخیر



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/26/شبتون-بخیرل




امید به زندگی :)))

درخواست حذف اطلاعات

رنگ این لحاف و تشک ها خودش یه نوع امید به زندگیه



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/26/امید-به-زندگی




صبح بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
پیشکش اول صبح ام

یک سلام ناب

با طعم مهربانی

از باغ عشق ازلی است

هر لحظه زندگی تان مزین به لبخند خدا

سلام روزتون بخیر
الهی دلهاتون خوش

لبهای تون خندان



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/26/صبح-بتخیر




صبح بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
پیشکش اول صبح ام

یک سلام ناب

با طعم مهربانی

از باغ عشق ازلی است

هر لحظه زندگی تان مزین به لبخند خدا

سلام روزتون بخیر
الهی دلهاتون خوش

لبهای تون خندان



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/26/صبح-بتخیر




انتقام یک بوسه41

درخواست حذف اطلاعات


#قسمت41
سینی برداشتم و یک لیوان چایی...یک تکه پنیر به اضافه خامه عسل و یک تکه نون داخلش جا دادم و به سمتش رفتم با تعجب براندازم کرد کنارش نشستم و گفتم : با من قهری یا شکمت ؟ ؟
با اخم نگاهش و به سمت صفحه تلوزیون سوق داد ریموت و برداشتم و خاموشش و گفتم :کله سحری حکایت تلوزیون حکایت ته دیگه ! !
پوفی کشید و گفت : زبونت خوب کار می کنه کبکت وس می خونه ؟
-اوهوم دلیلی برای ناراحتی ندارم ! !
اشاره ای به خودش کرد و گفت : من و خونه نشین کردی بله نبایدم ناراحت باشی ! !
-من ؟ پای خودت لغزید ! !
حرفی نزد خندیدم و گفتم : می گن چوب خدا صدا نداره ! !
بازهم سکوت کرد لقمه خامه عسلی براش گرفتم و به سمتش گرفتم سری به نشونه منفی ت داد لبامو تر و گفتم : مثل بچه ها لجبازی ...لجباز و یکدنده ! !
فرنود : تو هم دختر پیغمبری ؟
-پنیر می خوری ؟ ؟
با تحکم گفت : نه ! ! !
-راس می گن پنیر آدم و خنگ می کنه ؟ ؟
حرفی نزد لقمه رو داخل دهانم گذاشتم و گفتم : احتمالا بچگیات زیاد پنیر خوردی ! ! !
با غیض به سمتم برگشت خندیدم و گفتم : حیف حیف که نمی تونی بدویی دنبالم کارم و ی ره کنی ! !
لقمه پنیر دیگه ای به سمتش گرفتم و گفتم : نگران نباش خنگ تر اینی که هستی نمی شی ! !
اینبار خندید و سری از روی تاسف ت داد دستم و بیشتر به سمتش کشیدم و گفتم : دستم ش ت ! !
دوباره همون فرنود سابق شد نفسم و پر صدا بیرون دادم و لقمه رو به سمت دهانم بردم که تو هوا قاپیدش و گفت : تعارفم سرت نمی شه ؟ ؟ ؟
زیر چشمی نگاهش و لیوان چایی و برداشتم چند قلوپ خوردم و لیوان و داخل سینی گذاشتم چند لقمه خامه عسل برای خودش گرفت و در کمال ناباوری لیوان چایی و برداشت و یک نفس سر کشید ! !
در مقابل نگاه بهت زده ام لیوان و داخل سینی گذاشت و کنجکاوانه نگاهم کرد با لکنت گفتم : خور ؟
متعجب گفت : نباید می خوردم ؟
-من ازش خورده بودم ! !
خندید و گفت :آهان...می دونم !


: فصل هشتم

چند هفته ای از اون اتفاق می گذشت و فرنود برای چند هفته کامل از کار مرخص شد زندگیمون روال عادی خودش و طی می کرد البته اگه بشه اسمش و گذاشت زندگی فرنود بیشتر وقتش و توی اتاقش می گذروند هر از گاهی لنگان لنگان به اصرار منمی رفتیم بیرون از خونه نشینی متنفر بودم فرنود هم کم و بیش استقبال می کرد و با دوستاش تلفنی صحبت می کرد و من هم دورا دور جویای حال خانواده ام بودم طی این تماس ها از طریق شیفته مطلع شدم پرنوش چندباری با پدر تماس گرفته و خواسته تکلیفش روشن بشه و یحیی فعلا عذر و بهانه آورده ! !
حوصله ام حس سر رفته بود از تلوزیون دیدن و کت خوندن خسته شده بودم کت که دستم بود و روی عسلی کنار تخت گذاشتم و راهی اتاق فرنود شدم تقه ای به در زدم جو نداد بی اجازه وارد شدم با غیض گفت : بفرما تو ؟ ؟
ممنون از این استقبال گرمت ! !
کنارش روی تخت نشستم ظاهرا ع ی تو چنگش گرفته بود سرکی کشیدم با نگاه خیره اش روبه رو شدم ! !
زیر چشمی نگاهش و گفتم : تو خواهر داری ؟ ؟
رنگ از صورتش پرید با لبهای لرزونی گفت : چطور ؟ ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : قاب ع خانوادگیتون ! !
نگاهش به نقطه نامعلومی خیره شد دستم و مقابلش روی هوا ت دادم و گفتم : کجایی تو ؟ ؟
سرشو ت داد و گفت : داشتم ! !
با لحن آمیخته با حسرت گفت : یه روز همه اونا رو داشتم...پدر...مادر...برادر...حت ی خواهر ! !
سعی می کرد بغضش و مخفی کنه دستام و داخل هم قلاب و گفتم : یعنی همشون فوت شدن ؟ ؟
تیزبینانه نگاهم کرد و گفت : منظورت از این سوالا چیه ؟ ؟




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/26/انتقام-یک-بوسه41




انتقام یک بوسه41

درخواست حذف اطلاعات


#قسمت41
سینی برداشتم و یک لیوان چایی...یک تکه پنیر به اضافه خامه عسل و یک تکه نون داخلش جا دادم و به سمتش رفتم با تعجب براندازم کرد کنارش نشستم و گفتم : با من قهری یا شکمت ؟ ؟
با اخم نگاهش و به سمت صفحه تلوزیون سوق داد ریموت و برداشتم و خاموشش و گفتم :کله سحری حکایت تلوزیون حکایت ته دیگه ! !
پوفی کشید و گفت : زبونت خوب کار می کنه کبکت وس می خونه ؟
-اوهوم دلیلی برای ناراحتی ندارم ! !
اشاره ای به خودش کرد و گفت : من و خونه نشین کردی بله نبایدم ناراحت باشی ! !
-من ؟ پای خودت لغزید ! !
حرفی نزد خندیدم و گفتم : می گن چوب خدا صدا نداره ! !
بازهم سکوت کرد لقمه خامه عسلی براش گرفتم و به سمتش گرفتم سری به نشونه منفی ت داد لبامو تر و گفتم : مثل بچه ها لجبازی ...لجباز و یکدنده ! !
فرنود : تو هم دختر پیغمبری ؟
-پنیر می خوری ؟ ؟
با تحکم گفت : نه ! ! !
-راس می گن پنیر آدم و خنگ می کنه ؟ ؟
حرفی نزد لقمه رو داخل دهانم گذاشتم و گفتم : احتمالا بچگیات زیاد پنیر خوردی ! ! !
با غیض به سمتم برگشت خندیدم و گفتم : حیف حیف که نمی تونی بدویی دنبالم کارم و ی ره کنی ! !
لقمه پنیر دیگه ای به سمتش گرفتم و گفتم : نگران نباش خنگ تر اینی که هستی نمی شی ! !
اینبار خندید و سری از روی تاسف ت داد دستم و بیشتر به سمتش کشیدم و گفتم : دستم ش ت ! !
دوباره همون فرنود سابق شد نفسم و پر صدا بیرون دادم و لقمه رو به سمت دهانم بردم که تو هوا قاپیدش و گفت : تعارفم سرت نمی شه ؟ ؟ ؟
زیر چشمی نگاهش و لیوان چایی و برداشتم چند قلوپ خوردم و لیوان و داخل سینی گذاشتم چند لقمه خامه عسل برای خودش گرفت و در کمال ناباوری لیوان چایی و برداشت و یک نفس سر کشید ! !
در مقابل نگاه بهت زده ام لیوان و داخل سینی گذاشت و کنجکاوانه نگاهم کرد با لکنت گفتم : خور ؟
متعجب گفت : نباید می خوردم ؟
-من ازش خورده بودم ! !
خندید و گفت :آهان...می دونم !


: فصل هشتم

چند هفته ای از اون اتفاق می گذشت و فرنود برای چند هفته کامل از کار مرخص شد زندگیمون روال عادی خودش و طی می کرد البته اگه بشه اسمش و گذاشت زندگی فرنود بیشتر وقتش و توی اتاقش می گذروند هر از گاهی لنگان لنگان به اصرار منمی رفتیم بیرون از خونه نشینی متنفر بودم فرنود هم کم و بیش استقبال می کرد و با دوستاش تلفنی صحبت می کرد و من هم دورا دور جویای حال خانواده ام بودم طی این تماس ها از طریق شیفته مطلع شدم پرنوش چندباری با پدر تماس گرفته و خواسته تکلیفش روشن بشه و یحیی فعلا عذر و بهانه آورده ! !
حوصله ام حس سر رفته بود از تلوزیون دیدن و کت خوندن خسته شده بودم کت که دستم بود و روی عسلی کنار تخت گذاشتم و راهی اتاق فرنود شدم تقه ای به در زدم جو نداد بی اجازه وارد شدم با غیض گفت : بفرما تو ؟ ؟
ممنون از این استقبال گرمت ! !
کنارش روی تخت نشستم ظاهرا ع ی تو چنگش گرفته بود سرکی کشیدم با نگاه خیره اش روبه رو شدم ! !
زیر چشمی نگاهش و گفتم : تو خواهر داری ؟ ؟
رنگ از صورتش پرید با لبهای لرزونی گفت : چطور ؟ ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : قاب ع خانوادگیتون ! !
نگاهش به نقطه نامعلومی خیره شد دستم و مقابلش روی هوا ت دادم و گفتم : کجایی تو ؟ ؟
سرشو ت داد و گفت : داشتم ! !
با لحن آمیخته با حسرت گفت : یه روز همه اونا رو داشتم...پدر...مادر...برادر...حت ی خواهر ! !
سعی می کرد بغضش و مخفی کنه دستام و داخل هم قلاب و گفتم : یعنی همشون فوت شدن ؟ ؟
تیزبینانه نگاهم کرد و گفت : منظورت از این سوالا چیه ؟ ؟




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/26/انتقام-یک-بوسه41




جاده عشق :)

درخواست حذف اطلاعات
جاده ى عشق هم زیباست البته اگر با " تو " تجربه شود مثلا در پیچ و خم هایش، دستانت را محکم فشار دهم و بگویم " من هستم تا ابد



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/26/جاده-عشق




جاده عشق :)

درخواست حذف اطلاعات
جاده ى عشق هم زیباست البته اگر با " تو " تجربه شود مثلا در پیچ و خم هایش، دستانت را محکم فشار دهم و بگویم " من هستم تا ابد



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/26/جاده-عشق




لذت زندگی :)

درخواست حذف اطلاعات
اگر قرار است از زندگی لذت ببریم،
الان وقتشه،
نه فردا،
نه ماه دیگه،
نه سال دیگه.
امروز باید زیباترین روز زندگیت باشه،
از همین امروز لذت ببرید،
زندگی همین لحظه است.



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/25/لذت-زندگی




عشق بی پایان 40

درخواست حذف اطلاعات
#پارت_40

-چی داری میگی آرمیاا!

-همین که گفتم من نمیخوام باهاش ازدواج کنم هیچ علاقه ایی هم بهش ندارم

صدای سیلی که آقا افشین به آرمیا زد صدای بدی داد

-پسره ی نمک نشناس این چه حرفیه که زدی

بعد رو کرد به من و گفت:پس بگو چرا دیانا ناراحت بود

اصلا فکرشم نمی آرمیا چنین کاریو انجام بده
خیلی خوشحال شدم این یعنی یه قدم برای رسیدن به آرتین نزدیک شدم

سعی بغض کنم تا طبیعی باشه یاد اون موقع ها افتادم و بغض راه گلوم رو گرفت

باچشمای اشکیم به آرمیا نگاه

-این چه حرفی بود که زدی زود معذرت خواهی کن

-برای چی مادر؟
گفتم که نمیخوامش ازش خوشم نمیاااااد

#نویسنده

آرمیا میگفت و با هر کلمه ایی که از دهنش خارج میشد خودش بیشتر میش ت و ناراحت میشد اون دیانا رو دوست داشت از ته قلبش هم دوست داشت

پدر و مادر آرمیا ناراحت و عصبی بودند ولی آرزو یه چیزهایی رو حدس زده بود و باورش براش سخت بود

دیانا گریه میکرد و حرف نمیزد میخواست خودشو ناراحت نشون بده اما ی نمیدونست که تو دلش عروسی به پا بود

آقا افشین و آرمیا یه دعوای حس د و بعد از اون آقا افشین دیانا رو رسوند خونه و ازش قول گرفت که به پدر و مادرش چیزی راجبه این موضوع نگه

گفت که آرمیا نفهمیده چی گفته و برمیگرده


#دیانا

برق سالن روشن انگار هنوز نیومدن رفتم تو اتاقم و به اتفاقات امروز فکر چقدر خوب شد که آرمیا قبول کرد

سریع گوشیم رو برداشتم و شماره آرتین رو گرفتم
جواب نداد دو باره گرفتم ولی بازم جواب نداد برای بار سوم گرفتم داشتم نا امید میشدم که صدای خستشو شنیدم

-الو؟

-الو آرتین؟

-دیانا تویی ، جانم؟

-خواب بودی؟

-آره سر درد داشتم خو دم

-الان بهتری؟

-آره بهتر شدم کجایی؟

-خونه وای میدونی چیشد آرتین؟؟؟

-چیشده؟

تمام جریان رو براش تعریف بجز اون قسمت که تو اتاق بودیم
اولش باورش نشد ولی کامل که براش توضیح دادم فهمید و خیلی خوشحال شد و کلی از فکرم تشکر کرد و قرار شد فردا بریم بیرون

لباسم رو عوض و رو تخت افتادم ساعت رو نگاه ده شب بود خوابم میومد چشمام رو بستم و خو دم


"دیـــانــا نــمـیــدونــســت ڪہ ایــن خـــوشــحالــیــش زیـــاد ادامــه پیــدا نمیــڪنــہ و تــبدیـــل بــہ غـــم بــــزرگــی مــیــشــہ"
با صدای ش تن چیزی از خواب بیدار شدم تاریک بود به ساعت نگاه 2 نصفه شب یعنی چی بود ش ته؟
از جام بلند شدم و رفتم تو حال صدای پچ پچ از آشپزخونه میومد یکم گوش به حرفاشون فهمیدم مامان و بابا اومدن

میخواستم بیخیالشون بشم و برم بخوابم که با چیزی که شنیدم نمیدونستم چیکارکنم از خوشحالی تو پوسته خودم نمی گنجیدم

-برای چی باید این حرفو بزنه؟ پسره دیونه شده!

-فقط معذرت خواهی کرد و گفت نمیخواد با دیانا ازدواج کنه!

-یعنی چی؟مگه مس شیم؟
یه روز بگه میخوام یه روز اینطوری کنه!

-نمیدونم چیشده ولی فعلا دیانا نباید بفهمه که ما میدونیم!!

-بلا ه که چی!
چه فرقی میکنه؟

-فعلا هیچی نگو ببینم چی میشه

پس آرمیا بهشون گفت
چقدر خوب کارم رو راحت تر کرد

آروم آروم رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم
همه چیز داره خوب پیش میره ولی با اون کاری که آرمیا میخواست تو اتاق باهام انجام بده هیچ وقت فکرشم نمی بیاد بگه منو نمیخواد!!

وای فردا باید برم
چشمامو زود بستم و خو دم

آ ین دکمه مانتو ام رو بستم و کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم
ساعت 9 بود و من 10 کلاس داشتم

نشستم سر میز و یه صبحونه ی کامل خوردم خیلی چسپید
مامان متعجب بهم نگاه میکرد آخه سابقه نداشت من اینطوری و کامل صبحونه بخورم ولی خب این دفعه فرق میکرد

ولی بازم باهاشون حرفی نداشتم و از دستشون ناراحت بودم ،
بلند شدم و رفتم تو پارکینگ و ماشینمو روشن و به راه افتادم

خیلی وقته از شیدا خبری ندارم امروز ببینمش کارش دارم



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/25/عشق-بی-پایان-40




صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
دوستان گلم

صبحتون شاد شاد

الهی کوله بار زندگیتون

پر باشه از احساس

خوشبختی، پراز لبخند

پراز عشق، پراز مهربانی

و پر از روزی حلال باشه...




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/25/صبحتونی-بخیر




صبحتون بخیر :)

درخواست حذف اطلاعات
دوستان گلم

صبحتون شاد شاد

الهی کوله بار زندگیتون

پر باشه از احساس

خوشبختی، پراز لبخند

پراز عشق، پراز مهربانی

و پر از روزی حلال باشه...




منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/25/صبحتونی-بخیر




روز خوب :)

درخواست حذف اطلاعات
این ذهنیت ما آدمهاست که تعیین میکنه
روزمون خوب بگذره یا بد! امروز به خودی خود روز خوبیه،
مگه اینکه
بخوای با فکر دیروز ابش کنی...!



منبع : http://ariyabod.blog.ir/1397/07/25/روز-خوب