استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

almir

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ almir از بلاگ almir دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



اثر پروانه ای

درخواست حذف اطلاعات
«اثر پروانه ای¹» یعنی: انقباض عضله ای در صورتِ تو² و سیل ویرانی، در درونِ من...



1:" erfly effect" 2:لبخند پی نوشت: اربعین تسلیت پی نوشت2: و چندین جمله از این قبیل و ثبت شون تویِ نوتِ گوشی و سوال اینکه: خب که چی؟ پی نوشت3: می خوام از مدرسه، درس، کنکور...از فضاحتِ شاد شدن از نمره4از6 فیزیک(بخاطر اینکه انتظار داشتم بدترشم)، از سخت کوشیِ«م» یا حتی از انیمه هایی که دیدم، حرف بزنم ولی بهتر که نزنم :) پی نوشت4: (و انگار نه انگار سالهاست اینجا را خاک گرفته است -_-)



منبع : http://almir.blog.ir/post/73




در استیصال کنکور نگاری یا کنکور نَنِگاری

درخواست حذف اطلاعات
چرا نه؟: 1فایده اش چیه؟ اینکه خاطرات دبیرستان و درس خوندن برای کنکور و اتفاقای اون چه خوب چه بد چه خنده دار یا... چه حُسنی توش هست برای خونده شدن؟ 2 اصن جای اینکارا توی بلاگه؟ البته نمی تونم انکار کنم که این فکر ناشی شده از پست یکی از بلاگران محترمه که در متن بلند بالایی به انتقاد خاطره نویسی های روزانه ی بلاگرا و همه گیر شدنش نوشته بودن.البته به روش و شیوه ی خاص انتقادیِ خودشون و شدت زیاد (برای مثال برای خطاب جایی گفته بودن: یه مشت فلان تازه ... کف کرده و..) واستدلال شون این بود که بلاگ جای این چیزا نیست واینکه فضا و جوّ ناشی از اینکار خوشایند نیست و اینستاگرام جای این چیزاست. که البته تا حدود خیلی زیادی باهاشون موافق بودم و هستم(جز در نتیجه گیری و شاید قضاوت) 3وقت! ی که پشت کنکوریه مسلما وقت سرخاروندن هم نداره چه برسه به بلاگری و... (با تمام زوایای بلاگری)(البته این به این معنی نیست که مثل چی دارم می خونم. نبابا اخه من؟درس خوندن؟ جمع اضداد؟) 4(شاید) تنفر میدونم این عجیب ترین دلیلیه که میتونم بیارم(که مشخصه کاملا شخصیه). دقیق نمی تونم توضیح بدم فقط بگم که به بیشتر اتفاقات توی گذشته، آلرژی همراه با ترس دارم.کلا از اینکه به چیزی یا اتفاقی که تو گذشته افتاده باشه فکر کنم حس بدی پیدا می کنم، مخصوصا اینجاش که بفهمم تنها ی که داره به همچین چیزی فکر میکنه منم. یه حسی مثل گم شدن یا عقب افتادگی...¹
چرا اره؟: 1 خب مطابق کلیشه ای ترین جو که اینجور مواقع شنیده شده باید بگم : ثبت خاطرات. 2نوشتن مهم ترین و بهترین دلیل اینکه دیگه نمی خوام حس و ذوقی که به نوشتن دارم رو به فر که هیچ موقع نمیاد موکول کنم. تلقی اینکار به عنوان تمرین نوشتن.واقعا حس میکنم ظلم بزرگی به خودم که تو این چند سال از نوشتن (حداقل برای خودم) دور موندم. 3انگیزه خب خوندن نوشته ها و افکاری که یه ماه پیش، دو ماه پیش یا ... داشتی جدای از جالب بودنش بهت انگیزه میده. یادت میاره دنبال چی بودی، گذر عمر چقدر سریعه و تو بازه های زمانی مختلف تا چه حد به چیزی که در نظر داشتی رسیدی یا نزدیک شدی.

1: همونطور که گفتم عجیبه. توضیح کامل باشه برای بعد( الان دوباره از خودم میپرسم که چی؟) پی نوشت: البته که تصمیم بر نوشتن گزاردیم باشد که موجبات رنجش عموم را برآوریم :) پی نوشت2: و کلی حرف برای گفتن :)



منبع : http://almir.blog.ir/post/74




این روزا

درخواست حذف اطلاعات
روزا میگذرن بدون تغییر خاصی.همون بالا پایین پ های همیشگی؛ گوش دادن به تذکرات دبیرا درمورد فنا ن این فرصتا.جوگیر شدن و تصمیم به عوض عالم و آدم، آ ش هم کله ی پرباد با تلنگر یه سوزن، به همون بی ثباتی ای که پر شده بود خالی میشه. و هم کلاسی ای که توی راه برگشت باهات هم پا میشه و با اپوزوسیون ِ تکراریِ خودش، تمام برنامه های کنکوری(کلاس،آزمون و...) رو قلع و قمع می کنه و منی که با ح مضحک و بی پایه و صرفا متکی بر اصل اعتدال، سعی می کنم بگم هرچیزی خوبی ها و بدی های خودشو داره و بعدش به کتاب(مسلما غیر درسی) توی دستم نگاه می کنم و به این فکر می کنم مگه چقدر درکش سخته که نباید به حرف گرفته شم تا بتونم بخونمش و این سوال که: این بحثای آبکی چه نتیجه ای میخواد داشته باشه و بدتر از اون چرا خودم هم به همچین چیزایی تمایل دارم؟! سختکوشی«م» هم از این قراره که یه پاش توی مدرسه ست،یه پاش کلاس زبان،یه پای دیگه شم(میدونم جمعا میشه ۳تا) کارگاهه(خیاطی) و معلومه که اینا کارِ یه نفر نیست و این حجم از کار ظرفیت زیادی میخواد ولی ول هر کدومشون براش مضره و نمی تونه بیخیال هیچ کدوم بشه... نمیدونم شاید زشت باشه ولی منو به فکر مقایسه میندازه؛من با وقت که دارم احساس خج و شرمندگی می کنم که چطور اون با اون همه سختی و...و من با این فراغ بال چرا بازم آدم نمیشم؟! درمورد فضاحت نمرات هم همین بس که از ۲۰ گرفتن از درس آبکی مثل اجتماعی خوشحال می شم و در جواب سوال ژنتیک ۷۰درصد تقسیم بر دو رو مساوی ۳۰درصد حساب میکنم و دیگه باید چقدر به فنا باشم؟! و درس عزیز دل ریاضی که به بخش حال بهم زن روابط مثلثاتی رسیده که با خوش بینی سعی می کنم بگم چیزی نیست و امتحان شامل دو فصل رو موفق میشم...هرچقدر هم که هم کلاسی های محترم کلاس رو به ...بکشن هرچقدر هم که صدای دبیر(که واقعا برام محترمه) برای اینکه لای حرف زدن ها به گوش برسه بلند میشه و میره رو اعصاب و هرچند هیچی حالیم نمیشه یا بهتره بگم هیچی حالیمون نمیشه... و خنده های تموم نشدنیِ دبیرستان که انصافا هیچ جای دیگه ای پیدا نمیشه و باید قدر دونست:) و صد البته پیچوندن موفقیت آمیز زنگ چهارم(دینی) همگانی کلاس(البته موندن یه عده ی معلوم الحال) و چه همکاری ای ازین لذت بخش تر؟ :))
پی نوشت: حس می کنم زیادی فاز داراماتیک گرفت این پست مسئولیت ش رو کی به عهده میگیره؟ پی نوشت 2: فانوسا اون لوازم حریری که «پنتر» نداشته باشه واجب الانتحار نیست؟ پس این کدوم گوریه؟ پی نوشت3: خودمم میدونم زیاده رویه... ولی داش پنتر نداری واقعا روت میشه مغازه رو باز کنی؟ نه واقعا وات د فاز؟ پی نوشت4: یه تبریک هم به تِ(خیلی زیادی)بنفش حامل شعار بگیم برای سایت unsplash...واقعا الان کلا داریم حال می کنیم بعد از این اقدام مافوقِ زیبا... تازه فهمیدیم معنای زندگی چیه...دلارم که شد هزارتومن ... کاش زودتر میکردین. پی نوشت5: و انیمه :)
«تسلیت بابت این ایام»



منبع : http://almir.blog.ir/post/75




انشا:« از دل برود هر آنکه از دل برود»

درخواست حذف اطلاعات
آدمی همیشه دل بسته دیده بوده است. به طریق چشم راه دل خویش باز می کند یا می بندد. اما جدای از دیدن ، چگونه دیدن مهمتر است.رنگ چشم، برآمدگی گونه، طرح لب، لَختی یا موّاجیِ موها، هماهنگی حرکات دست و پا ، نوع لبخند، چال گونه، سرعت قدمها و... همه ی این ها مگر چیزی جز چند پرتو بازتاب نوراند؟ واقعا لازم است به آن ها اعتماد کنیم؟ واقعا برای دل بستن همین قدر کافی ست؟ ولی اگر بخواهم راست ش را بگویم، خیلی سخت است ی را پیدا کنی که تفاوت لبخندِ از سر ذوق و شوقت را با لبخندی که از سر اجبار برای پوشاندن غم هایت می زنی را بفهمد. کمتر پیدا می شود ی که بتواند معنای تند راه رفتن ات را بفهمد؛ اینکه می خواهی زودتر از شر همپا شدن با ی خلاص شوی یا از سر خج و حقارتی که در درونت احساس می کنی قدم تند کرده ای تا مبادا چیزی از آن را بروز دهی تا مبادا ی چیزی از آن بفهمد... کمتر پیدا می شود ی که علت سرخیِ چشمانت را پای وقت گذرانی های آ شب ات در فضای مجازی نگذارد و بجای آن نگران این شود که به چه دردی گرفتار شدی و چه مرگت شده که شب ها نمی توانی یک خواب راحت داشته باشی. آدم بودن چه معنایی دارد وقتی ی را از روی رنگ پوست و نژاد و لهجه اش قضاوت می کنیم؟ هنوز هم در نظرمان سفیدیِ پوست بر سیاه بودن آن ، رنگِ آبی چشمان آنگلوسا ونی به رنگ تیره ی چشمان آسیایی برتری دارد؟ اگر سطح و درک ما این قدر کم عمق، همین قدر ابلهانه و تا این حد پیش پاافتاده ست، همان بهتر که حرف دل را نزنیم. آدمی تنها وقتی می تواند پای دل را وسط بکشد که فارغ از قضاوت های احمقانه ی خویش،معنا و مفهوم و علتِ درد دیگری را نه که از روی حرفای دل ش( که واضح است برای هیچ غریبه ای از آنها حرفی نمی زند) بلکه از روی رفتار ناخودآگاهش ، زبان بدنش یا حتی از تن صدایش به هنگام سلام دادن بفهمد. اگر آدمی به این طرز نگاه برسد آن وقت، دل خودش دست به کار می شود و مقصود خود را از لای جمعیت هرچند انبوه پیدا می کند. آن وقت دلش پذیرای مهمانی جدید خواهد بود. مهمانی که حتی اگر از دیده برود هرگز از دل نمی رود.تا ابد.
پی نوشت: وقتی مجبور بشی به کوشِشی ترین وجه ممکن (به زعم والایشان) «مثل نویسی» کنی عاقبت ش میشه همین متن :| پی نوشت2: می دونم خیلی از قسمت هاش بدیهیاته و از اون مهمتر اینکه متن تقریبا هیچ ربطی به «مثل» نداره و به روشی تا حدودی ناصواب (شایدم بچگانه) سعی شده به تضاد ظاهری با اون برسه. پی نوشت3: خودتون تصور کنید دیگه وقتی بین جمعیت بیست و نفر از پسرای یالقوزی هستی که حتی بعد گذشت دو سال یک نفر هم پیدا نکردی که از ادبیات(بیشتر متن) علاقه داشته باشه و از هر ده کلمه ای که از دهن شون خارج می شه به جای نُه تاش باید بوق بشنوی، خط قرمزای عجیبی بر نوشته ت حاکم میشه( وبهانه های دیگر از این دست برای فرار از جنایتی که در حق نوشتن کرده است :) )



منبع : http://almir.blog.ir/post/73




merry birthday to me :)

درخواست حذف اطلاعات
تولد 18سالگی :) یه جورایی اصلا حس نمی کنم که به این سن رسیدم که الان18سال سن دارم.این چندسال اخیر زیادی زود گذشت.اصلا نمی خوام حسرت چیزی رو بخورم و فقط نگاهم به آینده ست.ولی هنوز حس می کنم یه پسر نوجوون 14/15 ساله ام :) شاید اون موقع شرایط و افکارم طوری بود که دوست داشتم فرض کنن بزرگتر از سنم ام...
خیلی عادی بی هیاهوی خاص ... نمی دونم شاید انتظارم الکی زیاد بوده. ولی یه جورایی همین جوری هم خوبه. خودتی و خودت و دنیای گذشته ای که جلوی چشمته و آینده ای که آبستن هر چیزی می تونه باشه ؛طوری که هیجان زده ات می کنه. ع :)
پی نوشت: بنظرم هر ی برای تولدش "حتما"باید یه هدیه برای خودش بگیره.جدای الطاف دوستان(چه بشود چه نشود)(منم باید به فکرش باشم) پی نوشت2: نمی دونم نظرات رو باز بذارم یا نه...شرایط توضیح هم نیست.



منبع : http://almir.blog.ir/post/72




fall into the darkside

درخواست حذف اطلاعات
برای ضعف و ش ت ی، برا زمین خوردن و پانشدن ی حتما لازم نیست استخوناشو د کرد، لازم نیست حتما عزیزی ازش گرفته بشه یا خونواده شو از دست بده. بنظرم ( وبه تجربه ام) بعضی وقتا کافیه یکی اون آدمو بالاببره ، یه چیز باارزش بهش بده ، یه مهمی رو باهاش آشنا کنه وبعد یهو زی اشو خالی کنه. گند بزنه به ارزشش و پشت شو خالی کنه(چه از طرف خودش علیه خودش باشه یا از طرف ی) اون وقت دیگه خودشو نمی تونه جمع کنه. وقتی می بینه به طَمَع لذت دنیوی چه چیز بارزشی رو از دست داده، وقتی ببینه از چه مرحله ای و چه نوع رفتاری به چه پستی و خواری ای رسیده، وقتی همه ی بندارو شده می بینه دیگه براش فرقی نداره که چقدر سقوط می کنه که چقدر بد میشه.حتی خودش می خواد بیشتر سقوط کنه جوری که اصلا یادش نیاد یه روزی یه وقتی با خودش ( و با...) چه عهدی بسته. اونقدر غرق بشه تو تاریکی تا خودشو رویاها و آرزوهاشو گم کنه. شایدم با این کارش می خواد خودشو زجر بده یه نوع مجازات حَسرت یه نوع شکنجه ی ارزشی_اعتقادی تا به خودش(به نفْس ش) نشون بده و بگه:« بیا لعنتی اینم همون چیزی که دربه در دنبالش بودی. راضی شدی؟ یا بیشتر پیش بریم؟ خب نتیجه اش چی شد؟ این همه براش بالا پایین پریدی همین بود؟ تهش کجاست..؟ پشیمونی؟ الان؟ الان؟ الان که بدرد...» پی نوشت: وقتی تو زندگی روی چیزا(و کَسایِ) اعلی و برتر دست می ذارید حواس تون باشه که اگه بهش پشت کنین به خوشبختی پشت کردین...(لازمه بگم منظورم کیاست؟..) پی نو ی،:«ل هر که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد ش ت» پی نوشت3: زمان شکجنه گر عظیم تاریخ پی نوشت4: اگه مفهوم نیست هم اشکال نداره مهم اینکه خودم می فهمم.



منبع : http://almir.blog.ir/post/71




احوال

درخواست حذف اطلاعات
یه برگ پر و با خودم فکر که چی؟ بعد به این نتیجه رسیدم ننویسمش اینجا بهتره. هفته گذشته رفتم کتاب یدم.کتابخونه حرم رفتم و با بعضی از بچه ها(که هیچ کدوم رفیقم نبودم) یکمی حرف زدم. یه جورایی پشت کنکوری بودنم (هر چند خیلی دیر)شروع شد ولی خب شروعش خوب نبود. از ظهر به بعد وقت دارم برای خوندن و فعلا سفت نگرفتمش. پنج شنبه شب هم با مهدی رفتم حرم واز هر دری گفتیم. خداروشکر اینبار به تهی مغزی برنخوردم که بخاطر رسمی پوشیدن تیکه ای بشنوم.حرف عروسی شد به طرز عجیبی همه دارن ازدواج می کنن. واقعا برام عجیبه این جور اتفاقا البته می دونم یه دلیلش اینکه محرم و صفر در پیشه ولی سالای قبل اینجور نبود. یا مثلا دو سه سال پیش یهو همه بچه دار شدن :/ یا مثلا سال پیش خیلیا فوت :( نمی دونم چه حکمتیه... کلا بیخیال کنکور و شده بخاطر مشکل مالی. امسال هم میاد صرفا بخاطر دیپلم.وقتی به وضعیت مس ه مدرسه ها فکر می کنم علی رغم اینکه خیلی دوست دارم این سال رو هم باهم باشیم بهش می گم اگه جات بودم نمی رفتم...
پی نوشت: یکی از بلاگر های شناخته شده ( که از نظرم خیلی محترم هستن) تو پستی انتقاد کرده بودن که چه وضع شه و بلاگری کجا رفته که یه مشت بیکار جمع شدن روزانه نویسی می کنن که جاش توی دفتر خاطراته و بلاگ رو با اینستا اشتباه گرفتن. هم موافقم هم مخالف. حالا چراش و... بماند. پی نوشت2: ریاضی خوندن مثل جون کندن میمونه برام.خیلی کُندم توش و خیلی از ابت ات رو می بینم بلد نیستم. به جاش زیست رو تخت گاز میرم و هنوز فیزیک و شیمی رو باز ن .ماشالله:) :دی پی نوشت3: واقعا از ایناش نیستم بیام بگم برین فلانو گوش بدین.. ولی چرا ی نگفت «ایهام» این قدر خوب می خونه؟ پی نوشت4: یه اصلی تو ذهنمه مبنی بر اینکه پستایی که تاریخ مصرف دارن رو پاک کنم.(مثل روزانه نویسی و مناسبت ها و..) از این به بعد بهش عمل می کنم.



منبع : http://almir.blog.ir/post/72




اشک نریز

درخواست حذف اطلاعات
چشمانت، دریای آرامشِ من اند. اشک نریز؛ طوفان نکن.
پی نوشت:بده که به بهونه ی شعر اومدم دردودل کنم؟ بده که بعد چندین روز الکی پست می ذارم تا یادم نره بلاگی هم هست؟ بده که... پی نوشت2:حس می کنم به بی فایده ترین ح م رسیدم. معلق تو هوا(نه که سردرگمی..) و نبودن و نبودن ونبودن تو جایی که باید بشم تو جایی که هرروز و هر شب تصمیم می گیرم اون جا باشم و نیستم و نیستم و... پی نوشت3: این چند روز اکثر وقتم پای طراحی ع صرف می شه که البته نمی تونم اینجا بذارم(وای چه اتفاق بدی) چون واسه یه فرهنگی(مهدوی) ثبت می شن وخداروشکر سه چهارتایی حاصل شد.نمی دونم که می تونم اینجوری با چند ساعت در روز پای این کار گذاشتن دووم بیارم یا نه و می دونم اولویتای خیلی مهمتری هم هست(همون درس لعنتی) پی نوشت4: بعد با خودم می گم اگه برا دله که لازم نیست که هر چیزو کامل توضیح بدم اینجا.هست؟



منبع : http://almir.blog.ir/post/70




زاده ی طوفان (آپدیت)

درخواست حذف اطلاعات
پشت پنجره ی زلال آسمان می شنوم رنجش ص تاریک؛ عقربه ی ثانیه شمار دل هر لحظه را می شکافد مُدام. من اما، می بافم قلبِ نازک هر ثانیه را با یادت؛ تا رها شوم در این مستیِ وهم آلود. آرزوی دور و درازم این است، که بنشینم به خواندن دو چشمِ دل آسایت و با هر پلـک که می زنی، ورق بزنم روزگار دل تنهایت را. به تبعِ آن دو لبِ خشکیده ای که غم می چکد از آن پا می گیرم با نجوای دلْ افسایت: «برای زاده ی طوفان، تلاطم دریا، دردی نیست.» دلِ آسیمه ی شیشه ایم به تکلم افتاد: «موهای پریشانت در دست باد طره طره مرا آویخت به دار.» آری این چنین رساندش به ان ار صدها بار...
پی نوشت: اینکه این پست رو به دو موضوع مختلف مرتبط بخاطر اینکه مخاطب می تونه زمینی باشه و هم الهی. پی نوشت2: بعضی وقتا جمله هایی به ذهن آدم می رسه و چقدر خوبه که جایی یادداشت شون کنه؛ این شعرم حاصل پیوند زدن یادداشت هامه :) اگه منظور بخشی از شعر مورد سوال بود حتما توضیح می دم. پی نوشت2 اونجوری که فکر می نشد ...ولی سعی می کنم حتما این جا رو زنده نگه دارم.( برای دل خودم؛ چه خونده بشم چه خونده نشم.)



منبع : http://almir.blog.ir/post/68




مَتیٰ؟ (ع نگاره 6)

درخواست حذف اطلاعات
تا به کِی سرگردان و حیران تو باشم (ع 3مگ)
منبع:دعای نُدبه



منبع : http://almir.blog.ir/post/69




م آمدنت

درخواست حذف اطلاعات
می گن جمعیت زیاد بود... نه که شیعه باشن ، اهل سنت بودن. می گن سر و صدا شد.غوغا شد. می گن صدای شیون میومد، وقتی از چهره کشید. پدر! ما که ادعای شیعه بودن داریم، مایی که پرچم شما رو به دست گرفتیم، مایی که می گیم عاشقتیم، مایی که سوخته ی فراقتیم... ببین اگه تو بیای ، چه«م ی»به پا کنیم. ای وارث رئوف(ع)



منبع : http://almir.blog.ir/post/66




طره ی پریشانش(ع نگاره 5)

درخواست حذف اطلاعات
طره طره ی موهایت مرا آویخت به دار.(ع .3مگ)

پی نوشت: پیشنهاد و ایرادی تو کارام می بینین بگین حتما ! پی نوشت2: چقد سوت و کور شده اینجا:/ اینم اولین مرحله ی کامبکِ من:دی :)(به خیل عظیم خوانندگان منتظر نگاهی می اندازد..) پی نوشت3: متن این ع رو ان شالله تو پست بعد یا پستای بعدی می نویسم(کامل ش رو) پی نوشت4: عنوان «طره ی پریشانش دیدم و به دل گفتم این همه پریشانی بر سر پریشانی» از جناب «بهاییِ» عزیز پی نوشت5: خلاصه بگم که اومدم هجران نبودمو جبران کنم :)(این چنین خودشیفته طور) پی نوشت6: این پستم شروعی باشه به موضوعِ جدید («از مجنون به لیلا»)



منبع : http://almir.blog.ir/post/67




زاده ی طوفان

درخواست حذف اطلاعات
پشت پنجره ی زلال آسمان می شنوم رنجش ص تاریک؛ عقربه ی ثانیه شمار دل هر لحظه را می شکافد مُدام. من اما، می بافم قلبِ نازک هر ثانیه را با یادت؛ تا رها شوم در این مستیِ وهم آلود. آرزوی دور و درازم این است، که بنشینم به خواندن دو چشمِ دل آسایت و با هر پلـک که می زنی، ورق بزنم روزگار دل تنهایت را. به تبعِ آن دو لبِ خشکیده ای که غم می چکد از آن پا می گیرم با نجوای دلْ افسایت: «برای زاده ی طوفان، تلاطم دریا، دردی نیست.» دلِ آسیمه ی شیشه ایم به تکلم افتاد: «موهای پریشانت در دست باد طره طره مرا آویخت به دار.» آری این چنین رساندش به ان ار صدها بار...



منبع : http://almir.blog.ir/post/68




م آمدنت

درخواست حذف اطلاعات
می گن جمعیت زیاد بود... نه که شیعه باشن ، اهل سنت بودن. می گن سر و صدا شد.غوغا شد. می گن صدای شیون میومد، وقتی از چهره کشید. پدر! ما که ادعای شیعه بودن داریم، مایی که پرچم شما رو به دست گرفتیم، مایی که می گیم عاشقتیم، مایی که سوخته ی فراقتیم... ببین اگه تو بیای ، چه«م ی»به پا کنیم. ای وارث رئوف.



منبع : http://almir.blog.ir/post/66




حضرت آهو پناه(ع)

درخواست حذف اطلاعات
حضرت آهوپناه میان این همه غریبه، غریبگی با تو چه معنایی دارد؟ ما به گوشه نظرت محتاجیم. نه از مرضی نه از بدهی نه از غصه... که از بدی هایمان به تو پناه می بریم تویی که شرط¹ رحمت خ . دعا کن برای فرزند غریب ات، عباس (زینب) باشیم...
1: «و انا من شروطها...» پی نوشت: مولا جان (عج) تبریک :)



منبع : http://almir.blog.ir/post/65




شبِ غم

درخواست حذف اطلاعات
بعضی وقتا غم دلتو پر می کنه. مثل یه گیاه ریشه هاشو تا عمق قلبت نفوذ میده.کدرش می کنه مسموم ش می کنه. اون وقت حس می کنی یه سیاه چال بزرگ درست وسط اته.از اونجا اون غم لعنتی توی تک تک رگا راه باز می کنه و سلول به سلول بدن تو فرا می گیره. این جور غما دلیل نمی خواد.فراق معشوقی، مریضی عزیزی یا ش تی لازم نیست تا اینجوری غم زده شی. خیلی راحت بی دلیل یه شب تورو انتخاب می کنه. این جور شبا وقتی چراغا خاموش شد،وقتی همه رفتن بخوابن، یواشکی به دستمال کاغذی دستبرد می زنی.تو غریبانه ترین گوشه ی اتاق می خزی و مثل یه جنین توی خودت می پیچی و از این درد راحت زار می زنی. از سرمای تنت خودتو بغل می کنی و یاد خاطراتی میوفتی که قبلا چه شبایی رو تو همون گوشه و همین جوری اشک ریختی. حتی یادت میاد اونموقع چه آهن ی گوش می دادی... شاید با خدات بگی: خدایا چجوری حساب کردی امشبو؟ این وسعت و این همه غم؟ درسته فکر می کنی واسه هیچی گریه می کنی...اما وقتی یکمی حساس میشی فقط وقتی راحت گریه می کنی که یاد خدا میوفتی. از این درد گریه می کنی که فاصله ات با اون چرا اینقدر زیاده؟ :امشب برام از همون شباست :)
پی نوشت: خدایا این غم و اشکارو به کفاره ی حماقتام حساب کن. پی نوشت2: هر وقت حالم خوب شد این پستو برش می دارم. :)



منبع : http://almir.blog.ir/post/66




حضرت آهو پناه(ع)

درخواست حذف اطلاعات
حضرت آهوپناه میا این همه غریبه، غریبگی با تو چه معنایی دارد؟ ما به گوشه نظرت محتاجیم. نه از مرضی نه از بدهی نه از غصه... که از بدی هایمان به تو پناه می بریم تویی که شرط¹ رحمت خ . دعا کن برای فرزند غریب ات عباس (زینب) باشیم...
1: «و انا من شروطها...» پی نوشت: مولا جان (عج) تبریک :)



منبع : http://almir.blog.ir/post/65




ما آدمای مورچه ای

درخواست حذف اطلاعات
یه وقتایی از سر بیکاری با مورچه ها بازی می کنیم.خیره می شیم به بدن نحیف و کوچیک و شکننده شون.از دیدن حرکت پاهای کوچیک شون خنده مون می گیره.یه این فکر می کنیم که چقدر راحت با یه اشاره انگشت می تونیم زندگی رو ازشون بگیریم. از سر شیطنت راه شونو سد می کنیم.شاید دورشون آب بریزیم و توی یه جزیره حبس شون کنیم.بعد بشینیم و ببینیم چجوری واسه نجات شون تلاش می کنن.چجوری هول میشن چجوری نگران میشن چجوری قدماشون سرعت می گیره.بعد انگار که یه ابرقهرمانیم انگشت اشاره مونو میذاریم جلوشون و با این حس که : وای چقدر من مهربون م ببین می خوام نجاتت بدم... منتظر می شیم تا به انگشت مون پناه بیارن. اما اونا محتاط تر از این حرفان.بی اعتنا و بی اعتماد به دست منتظر ما ، با سماجت مخصوص خودشون دوباره دنبال راه نجات میگردن. ما هم از اون بالا با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهشون می گیم: خنگول، تنها راه نجاتت منم. چندبار دیگه می خوای دور بزنی؟ اول و آ ش باید بیای پیش خودم.اصن خود من گرفتارت تا بیای پیش خودم! اما مورچه هیچ کدوم از حرفای مارو نمی فهمه. یه لحظه هم سرشو نمیاره بالا تا ببینه یکی هست اون بالا که توجه ش به منه.سرش پایینه و خودش رو غرق مشکلات خودش می دونه. «اصلا انگار به هیچ دنیایی با ارتفاع بیشتر از یک میلی متر اعتقادی نداره» ما اما از اون بالا از این حماقت ، بی اعتمادی و بی توجهی ش کفری می شیم.بعضیامون ول ش می کنیم و فکر می کنیم با اینکار و تا خشک شدن آب به اندازه کافی تنبیه می شن تا دیگه دست رد به مون نزنن. ولی بعضیامون اینقدر مهربون نیستیم.اونقدر واسمون بی ارزش میشه که اون بدبخت رو له می کنیم و با شوت ش از جلوی چشمامون دورش می کنیم. اینارو گفتم تا برسم اینجا که بگم: ما آدما هم واسه خدا مورچه ایم. شاید ما از سر بیکاری اون بلاها رو سر مورچه در آوردیم اما خدای حکیم مشکلات و سختی هارو میذاره تو راهمون تا ما رشد کنیم. تا یکمی پخته شیم. شاید خدا هم انگشت شو که نه ، دست ش رو آورده باشه جلو.شاید مارو گرفتار سختی ها کرده که از همه ی این دنیای غریب به خودش پناه ببریم.شاید میخواد بگه : هِی حواست کجاست؟ من اینجام ها درست کنارت... اون از اون بالا نظاره گر تکاپوی ماست. ما به کوچیکی و ضعیفی یه مورچه بلکه هزاران بار بیشتر جلوی چشم ش و غافل از اون خودمونو به هر دری میزنیم. از اون بالا تک تک کارامونو می بینه و بهمون می گه: «خنگول!، خودم تو رو به این مشکلات گرفتار تا بیای پیش خودم.چند بار دیگه می خوای دور بزنی؟دنبال چی هستی؟ اول و آ ش باید بیای پیش خودم.هر چقدر دیرتر بفهمی، این خود تویی که ضرر می کنی» اما ما انگار به خدا شک داریم. انگار به دست جلو اومده ی خدا، به وعده ی نجات ش بی اعتمادیم.از آدمای دور و اطرافمون(از مورچه های دور و اطرافمون) از ایی که مثل خودمونن کمک می خوایم.نجاتمونو تو دست اونا می بینیم. انگار این دنیا مارو بدجوری به خودش مشغول کرده.انگار به دنیایی بالاتر از سقف خونه هامون اعتقادی نداریم. ولی خبر خوب اینکه خدا با ما آدما فرق می کنه. اون حوصله ش سر نمیره. پشتمونو خالی نمی کنه تا تنبیه بشیم. همیشه باهامونه و هوامونو داره. و همیشه منتظره که برگردیم تو پناهش. برگردیم تو آغوشش. اگه یکمی سرمونو بیاریم بالا...

پی نوشت: خدایا ازت ممنونم که با وجود حماقتامون با وجود غرورای مس ه مون با وجود مورچه بودنمون با وجود سرتقی هامون با وجود خیانتامون با وجود قدرت بلامنازع ت... نمیزنی له مون کنی. اگه من جات بودم یه دونه آدم هم زنده نمی ذاشتم. چه صبری داری تو...



منبع : http://almir.blog.ir/post/63




دیوید کاپرفیلد

درخواست حذف اطلاعات
تو رمان، وقتی رابطه دیوید با ناپدری ش شکرآب بود ، یه جایی (قریب به مضمون) درموردرناپدر ی ش میگه: فقط کافی بود یه لبخند، یه نرمی... از خودش نشون بده، تا پسر سربراه ش بشم. تا عبد مطیع ش بشم...

+ منم مثله دیوید خیلی وقته منتظرِ یه لبخندم تا غلام حلقه بگوش ش بشم...ولی «همه چی» رؤیت شد جز چیزی که باید...
پی نوشت: "ح۲" یه بچه گربه ی بشدت ناز و گوگولی آورده. از این بچه گربه های زرد و نارنجی :) میگن آوردن واسه اینکه موش بگیره :/ من اینجا دعا میکنم موشا یه وقت نخورنش :/ والا. خلاصه که خیلی نازه.



منبع : http://almir.blog.ir/post/64




ظلمی که به ما شد..

درخواست حذف اطلاعات
این پستِ طولانی درمورد یکی از مشکلای ما جوونا و نوجوونای سابقه و شاید برچسبی به اسم «هم جنس گرایی» هم بهش بچسبونن. پس لطفا اگه ازون دست آدمایی هستین که با دیدن این کلمه حساس میشین یا کلا دردی برای جامعه ندارین یا اینکه پست طولانی نمی خونین یا اگه بخونین نصفه ولش می کنین توصیه می کنم همین حالا این صفحه رو ببندین: از وقتی همه مون کم کم ک رسیدیدم به بلوغ،ازهمون دورانی که تازه ا و داستانای عاشقونه یکمی دلمونو قلقلک می داد، همون دورانی که بعد دیدن یا خوندن عاشقونه ها دلمون لرزید و تازه فهمیدیم این دل یه حس عجیب و غریب پیدا کرده که تا حالا نداشتیم و چقدر عمیق می تونیم یکی رو دوست داشته باشیم... آره از همین لحظه ها شروع شد و برخلاف همه ی این حرفای قشنگ و معصومانه حسای خوبی با خودش نیاورد.می خوام از این لحظه ها براتون بگم. همه مون تو اون دوران (و شاید تا همین الان) به لحظه های عجیبی برخوردیم ... از وقتایی که برامون عجیب بود که چرا از لای هم کلاسی های یالقوزمون یکی از بقیه برامون عجیب و غریب بود.یکی بود که می خواستیم بشینیم پیش ش وباهاش وقت بگذرونیم.از بین جمعیت چند صد نفری مدرسه تنها ی بود که ازش خج می کشیدیم و مضطرب می شدیم که جلوش یه وقت ضایع نشیم.فقط واسه اون بود که مهربون می شدیم... اکثرمون این حسا و اتفاقا رو تجربه کردیم و بعدش از از خودمون پرسدیم : چم شده؟ چرا این جوری شدم؟...و بیشترمون احساس گناه کردیم و فکر کردیم داریم یه گناه بزرگ رو انجام می دیم. و از خودمون متنفر شدیم چرا به یکی که هم جنس خودمونه حس پیدا کردیم؟... خیلی هامون تصمیم گرفتیم دیگه سمت اون طرف نریم.باهاش سرد بشیم.حتی از گوشه چشم هم بهش نگاه نکنیم و با این حس که فکر می کردیم گناه کبیره ست بجنگیم و از ذهنمون پرتش کنیم بیرون. البته ایی هم بودن که براشون حس گناهی نداشت راحت و بی تکلف خودشونو چسبوندن به طرف.. خود ما هم شاید به طرف نزدیک شدیم و بعد از گذر چند ماهی اون حس رفت و حتی ممکنه الان دوست صمیمی مون شده باشه. اما این وسط صدها ساعت از وقتمون به فکر اون گذشت ده ها بار در روز به فکرش افتادیم و هزاران بار احساس گناه و عذاب وجدان پیدا کردیم و به خودمون لعن و نفرین فرستادیم و معصومیت مون رو بر باد رفته دیدیم. و چه درسایی که با این فکرا نتونستیم بخونیم و چه کلاسایی که هیچی حالیمون نشد بخاطرش. چه روحیه هایی که که نابود شد و چه قدر از ماها که افسرده شدیم و چه قدر از ماها که از طرف مقابل طرد شدیم و برامون پشیزی ارزش قائل نشد.. اما این وسط سوال اینجاست: چرا لای این همه کتابای به غایت مز ف و بدرد نخور و فورمولای چرت و و حفظ هزاران اسم یه کتاب یه مقاله یه روانشناس یه معلم یه سخنران یه همایش یا...نبود که بهمون توضیح بده؟ چرا یکی نگفت با این حس چیکار کنیم؟ چرا یکی جلوی داغون شدن ماهارو نگرفت؟ شاید هنوزم براتون جای سوال باشه به اندازه بی سوادیم توضیح میدم: وقتی دوران پر تب و تاب نوجوونی رو با بلوغ شروع می کنیم، یه تغییری درما بوجود میاد که دوست داریم یکی رو دوست داشته باشیم و او هم ما رو دوست داشته باشه و این حس اونقدر اوج میگیره و شدید میشه که یه جورایی میشه گفت بدن هم اشتباه میزنه..یعنی حتی با وجود بودن ی دوست داره این علاقه رو به اون نسبت بدیم.. و این یه امر کاملا طبیعیه. درسته که باید جلوشو بگیریم... واین اصلا و ابدا ربطی به هم جنس گرایی نداره و باید کنترل ش کنیم... و نکته مهم این جاست که این اتفاق برای من یا تو نمیفته بلکه برای اکثر ماها رخ میده و داده..بهتون اطمینان میدم حتی اگه از بابت اینکه این اتفاق اصلا برای هم سن و سالاتون تابه حال نیفتاده مطمئنید، برای حداقل ۸۰درصدشون اتفاق افتاده ولی به هیچ کی ازش نگفتن یا رفتاری نشون ندادن که تایید کننده این حس باشه.. نمونه ش همین امسال یکی از هم کلاسی هام که چون بهش گفته بودم می خوام روانشناس بشم فکر میکرد که من میتونم بهش کمک کنم در این مورد و حتی چندباری جلوی من به گریه هم افتاد... و در آ برای این ظلم بزرگی که برای ما جوونا اتفاق افتاد( و شاید میفته) و برای نوجوونا رقم میخوره و برای نوجوونای آینده هم اتفاق خواهد افتاد...کی جوابگوئه؟ کدوم یکی از مسوؤلین آموزش و پرورش به فکر حل این مشکل ان؟ و سوال مهمتر اینکه اصلا ی هست که از این معضل خبر داشته باشه و بدونه که یه همچین چیزی هم هست؟



منبع : http://almir.blog.ir/post/61




بعد هر افتادن

درخواست حذف اطلاعات
دوباره زمین افتادن و درد و... راستش از این خودمتنفر بودن خسته شدم. از اینکه خودمو لعن کنم... چون می دونم دوباره یه حماقت دیگه ای هست و لوپی که تکرار میشه. و توبه ای که توبه نبود و اشکایی که برای استغفار ریخته نشده هنوز. ذهنی که سرگرم بازیه و خودآگاهی که خودشو به اون راه میزنه. شاید فکر می کنم اگه بخوام استغفار کنم حالم بد میشه و امیدمو از دست میدم بخاطر انزجار از خود.شاید نمی خوام حماقتمو یادآوری کنم. به هر حال می دونم باید اشک بریزم و نمی خوام که به بعدا(ای) که هیچ وقت نمیاد موکولش کنم.
پی نوشت: هر موقع بعد افتادن نیاز به رشد توی من زیاد میشه هرچند از خودم د ده میشم اولش... پی نوشت2: طلسم :/ درس نخوندن ش ته شد و از 19 تا تست یه درسنامه 11 تاشو درست زدم و خب کجاش افتخاره؟ :/ پی نوشت3: همین الان بازی ای که کلی سرگرم ام کرده بود رو پاک .واقعا قشنگ و جذاب بود... منتها اگه همین کارای کوچیکو در مقابل نفس مون انجام ندیم که کُلامون... پی نوشت4: فکر می (شایدم هنوز فکر می کنم) ای قبل چون اشک داشت بهتر بود... ولی هرچی که بود بهتر از الآن بود. پی نوشت5: عروسی و رفتن و نرفتن...



منبع : http://almir.blog.ir/post/62




پستِ زیرخاکی

درخواست حذف اطلاعات
این پست جزء اولین پستای بلاگم بود:) تقریبا 3 سال پیش وقتی کلاس نهم بودم( :/) البته تاریخ ش برای ۲ سالِ پیشه که فکر کنم بخاطر عوض آدرس بلاگه. خب اول دوران نوجوونی بود ... معمولا تو این ایامه که نوجوونا دوس دارن فاز تنهایی و غم و اینجور چیزا بگیرن شاید تحت همچین فکرایی نوشتم ش :)
آپدیت: حواسم نبود کلاس نهم رو نوشتم شیشم :/ (آخه شیشم کی ازینکارا میکنه من چقدر..:/)



منبع : http://almir.blog.ir/post/60




ظلمی که به ما شد..

درخواست حذف اطلاعات
این پستِ طولانی درمورد یکی از مشکلای ما جوونا و نوجوونای سابقه و شاید برچسبی به اسم «هم جنس گرایی» هم بهش بچسبونن. پس لطفا اگه ازون دست آدمایی هستین که با دیدن این کلمه حساس میشین یا کلا دردی برای جامعه ندارین یا اینکه پست طولانی نمی خونین یا اگه بخونین نصفه ولش می کنین توصیه می کنم همین حالا این صفحه رو ببندین: از وقتی همه مون کم کم ک رسیدیدم به بلوغ،ازهمون دورانی که تازه ا و داستانای عاشقونه یکمی دلمونو قلقلک می داد، همون دورانی که بعد دیدن یا خوندن عاشقونه ها دلمون لرزید و تازه فهمیدیم این دل یه حس عجیب و غریب پیدا کرده که تا حالا نداشتیم و چقدر عمیق می تونیم یکی رو دوست داشته باشیم... آره از همین لحظه ها شروع شد و برخلاف همه ی این حرفای قشنگ و معصومانه حسای خوبی با خودش نیاورد.می خوام از این لحظه ها براتون بگم. همه مون تو اون دوران (و شاید تا همین الان) به لحظه های عجیبی برخوردیم ... از وقتایی که برامون عجیب بود که چرا از لای هم کلاسی های یالقوزمون یکی از بقیه برامون عجیب و غریب بود.یکی بود که می خواستیم بشینیم پیش ش وباهاش وقت بگذرونیم.از بین جمعیت چند صد نفری مدرسه تنها ی بود که ازش خج می کشیدیم و مضطرب می شدیم که جلوش یه وقت ضایع نشیم.فقط واسه اون بود که مهربون می شدیم... اکثرمون این حسا و اتفاقا رو تجربه کردیم و بعدش از از خودمون پرسدیم : چم شده؟ چرا این جوری شدم؟...و بیشترمون احساس گناه کردیم و فکر کردیم داریم یه گناه بزرگ رو انجام می دیم. و از خودمون متنفر شدیم چرا به یکی که هم جنس خودمونه حس پیدا کردیم؟... خیلی هامون تصمیم گرفتیم دیگه سمت اون طرف نریم.باهاش سرد بشیم.حتی از گوشه چشم هم بهش نگاه نکنیم و با این حس که فکر می کردیم گناه کبیره ست بجنگیم و از ذهنمون پرتش کنیم بیرون. البته ایی هم بودن که براشون حس گناهی نداشت راحت و بی تکلف خودشونو چسبوندن به طرف.. خود ما هم شاید به طرف نزدیک شدیم و بعد از گذر چند ماهی اون حس رفت و حتی ممکنه الان دوست صمیمی مون شده باشه. اما این وسط صدها ساعت از وقتمون به فکر اون گذشت ده ها بار در روز به فکرش افتادیم و هزاران بار احساس گناه و عذاب وجدان پیدا کردیم و به خودمون لعن و نفرین فرستادیم و معصومیت مون رو بر باد رفته دیدیم. و چه درسایی که با این فکرا نتونستیم بخونیم و چه کلاسایی که هیچی حالیمون نشد بخاطرش. چه روحیه هایی که که نابود نشد و چه قدر از ماها که افسرده نشدیم و چه قدر از ماها که از طرف مقابل طرد شدیم و برامون پشیزی ارزش قائل نشد.. اما این وسط سوال اینجاست: چرا لای این همه کتابای به غایت مز ف و بدرد نخور و فورمولای چرت و و حفظ هزاران اسم یه کتاب یه مقاله یه روانشناس یه معلم یه سخنران یه همایش یا...نبود که بهمون توضیح بده؟ چرا یکی نگفت با این حس چیکار کنیم؟ چرا یکی جلوی داغون شدن ماهارو نگرفت؟ شاید هنوزم براتون جای سوال باشه به اندازه بی سوادیم توضیح میدم: وقتی دوران پر تب و تاب نوجوونی رو با بلوغ شروع می کنیم، یه تغییری درما بوجود میاد که دوست داریم یکی رو دوست داشته باشیم و او هم ما رو دوست داشته باشه و این حس اونقدر اوج میگیره و شدید میشه که یه جورایی میشه گفت بدن هم اشتباه میزنه..یعنی حتی با وجود بودن ی دوست داره این علاقه رو به اون نسبت بدیم.. و این یه امر کاملا طبیعیه. درسته که باید جلوشو بگیریم... واین اصلا و ابدا ربطی به هم جنس گرایی نداره و گناه نیست. و نکته مهم این جاست که این اتفاق برای من یا تو نمیفته بلکه برای اکثر ماها رخ میده و داده..بهتون اطمینان میدم حتی اگه از بابت اینکه این اتفاق اصلا برای هم سن و سالاتون تابه حال نیفتاده مطمئنید، برای حداقل ۸۰درصدشون اتفاق افتاده ولی به هیچ کی ازش نگفتن یا رفتاری نشون ندادن که تایید کننده این حس باشه.. نمونه ش همین امسال یکی از هم کلاسی هام که چون بهش گفته بودم می خوام روانشناس بشم فکر میکرد که من میتونم بهش کمک کنم در این مورد و حتی چندباری جلوی من به گریه هم افتاد... و در آ برای این ظلم بزرگی که برای ما جوونا اتفاق افتاد( و شاید میفته) و برای نوجوونا رقم میخوره و برای نوجوونای آینده هم اتفاق خواهد افتاد...کی جوابگوئه؟ کدوم یکی از مسوؤلین آموزش و پرورش به فکر حل این مشکل ان؟ و سوال مهمتر اینکه اصلا ی هست که از این معضل خبر داشته باشه و بدونه که یه همچین چیزی هم هست؟



منبع : http://almir.blog.ir/post/61




پستِ زیرخاکی

درخواست حذف اطلاعات
این پست جزء اولین پستای بلاگم بود:) تقریبا 3 سال پیش وقتی کلاس شیشم بودم( :/) البته تاریخ ش برای ۲ سالِ پیشه که فکر کنم بخاطر عوض آدرس بلاگه. خب اول دوران نوجوونی بود ... معمولا تو این ایامه که نوجوونا دوس دارن فاز تنهایی و غم و اینجور چیزا بگیرن شاید تحت همچین فکرایی نوشتم ش :)



منبع : http://almir.blog.ir/post/60




کدام ناکجا؟(ع نوشته4)

درخواست حذف اطلاعات
ع (حجم:2مگ) : به قصدَت، عزمِ سفر، به کدام ناکجا؟...
پی نوشت: زمان(عج)



منبع : http://almir.blog.ir/post/59




تغییر+روزمرگی

درخواست حذف اطلاعات
قرار شد تغییر کنم. عوض شم. یه منِ جدید بسازم، به سلیقه ی تو ... قرار شد تک تک گره ها رو باز کنم. غم های بی حاصل رو بندازم دور. بشم همونی که می خوای... و کلی برنامه ای که واسه خوب شدن دارم :)
پی نوشت: کارنامه تازه به دستم رسید..یعنی قشنگ گند زدم :).. ولی واسم مهم نیست. خب وقتی نخوندم انتظار بهتر ازین هم نباید داشته باشم..دبیرستان هیات امنایی ه و قانون مس ه ای درست که هرکی درسای مهم رو. زیر ۱۵ شد باید شهریور امتحان بده..ریاضی رو باید برم :/.. آخه یکی نیست بگه منی که تو ایام امتحانا نخوندم میام تابستون واست ریاضی بخونم؟ وات د فاز؟.. پارسالم همین بساط بود و هیچ خبری از نمره های جدید نشد(قشنگ خودشونم میدونن که بیخوده..حالا بماند معاون مونم این قانونو قبول نداره ولی خودش از همه پیگیر تره:/) پی نوشت2: کتاب «سلام بر ابراهیم» رو شروع .نصفشو خوندم.و واقعا نمی دونم چجوری ازش تعریف کنم... پی نوشت3: زبان هم منتفی شد :) کلاسای پسرونه شون فقط صبحا بود. از اونجایی که هر آدم عاقلی که روزی حداقل ۸ ساعت از وقتش پره و از اونجایی که دوس نداره بعد از کلاسش توی ظل گرما بره سر کارش.. منم یکمی عاقل شدم دیگه :) پی نوشت4: نمی دونم چرا حس می کنم این روزا خیلی خوشگل شدم ^_^:دی(والا با همین اعتماد بنفس..) پی نوشت5: پی نوشتا خودش باید یه پست می شد:/



منبع : http://almir.blog.ir/post/58




مرا از خودم پیدا کن(ع نوشته3)

درخواست حذف اطلاعات
این نسخه ع بدون لینکه(حجم: 1.22 مگ) و این نسخه ع با لینک وبلاگه(حجم:0.57 مگ) در مورد متن ع : رجوع شود به پست قبل
پی نوشت: ادیتشون کار بنده ست... منظور متن هم زمانه(عج) پی نوشت2: اگه خوشتون اومد لطفا نشر بدید (نمی خوام تبلیغ کنم... نسخه بدون لینک هم هست برای این منظور)



منبع : http://almir.blog.ir/post/56




شاهدم باش

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



منبع : http://almir.blog.ir/post/57




مرا از خودم پیدا کن(ع نوشته3)

درخواست حذف اطلاعات
این نسخه ع بدون لینکه(حجم: 1.22 مگ) و این نسخه ع با لینک وبلاگه(حجم:0.57 مگ) در مورد متن ع : رجوع شود به پست قبل
پی نوشت: ادیتشون کار بنده ست... منظورم متن هم زمانه(عج) پی نوشت2: اگه خوشتون اومد لطفا نشر بدید (نمی خوام تبلیغ کنم... نسخه بدون لینک هم هست برای این منظور)



منبع : http://almir.blog.ir/post/56




مرا از خودم پیدا می کنی؟

درخواست حذف اطلاعات
بی تو آبی نیست آسمان من در عطش بوی بارانت خشکیده این دلِ صحرایم نمی شود شبی را به تماشای ستارگان بنشینیم؟ من تمام گل ها را بوییده ام اما هیچ کدام تو نمی شوند ای فیروزه ترین معشوق جهان در حماقت هایم دست و پا می زنم دستی بسویم دراز می کنی؟ سال هاست که تو را نفهمید ه ام گم شده ام مرا از خودم پیدا می کنی؟
پی نوشت: «وَ نَریٰهُ قَریٖبٰا»



منبع : http://almir.blog.ir/post/55