استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

خیالپرداز نادان

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ خیالپرداز نادان از بلاگ خیالپرداز نادان دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



پیچ و تاب

درخواست حذف اطلاعات
اسفند 1396، ماه خوبی بود. هیچهایک . گیاهخواری را آغاز . تصمیم گرفتم که با موهایم نجنگم و سشوار کشیدن را کنار گذاشتم. روغن طبیعی یدم و با موهایم آشتی . روز اولی که با ح طبیعی موهایم برای و صورت از خانه بیرون رفتم را یادم هست. موهایم موج داشت و به خاطر روغن نارگیل، براق بود. هوا آفت ولی سرد بود.زیپ کاپشنم باز بود و احتمالا کلاه گذاشته بودم. موزیک گوش می دادم و صدای دیگران را نمی شنیدم ولی از لب ها و نگاهشان متوجه متلک ها می شدم. نگاه های مردم سنگین بود، خیلی سنگین. تارهای مویم همانطور که دوست داشتم به دسته های نازک، جدا از هم بودند؛ انگار که تازه آمده باشم. تحمل مردم و نگاه ها و این حجم از عقب ماندگی فرهنگی برایم هر لحظه سخت تر می شد. قدم ن برگشتم. موقعیت خانه ی ما به گونه ایست که از هر طرفش به نقطه ای از شهر راه دارد. از محله ی قدیمی مان برگشتم. عجیب بود. انگار که هیچ وقت آنجا زندگی نکرده بودیم! هیچ یادم نمی آمد که زندگی در آن ساختمان چگونه است! حتی تعلق خاطر هم نداشتم. قدم زدم. دلم می خواست کاپشنم را دربیاورم؛ خیلی گرمم شده بود اما این کار فقط باعث می شد که بیشتر نگاهم کنند. درون سرم آشوب بود. با خودم می گفتم «این بود حرف مردم اهمیت نداره ای که می گفتی؟!» و از طرفی واقعا تحمل سنگینی آن همه نگاه، نگاه های مردانه، برایم غیرممکن بود. راهم را گرفتم و رفتم. سریعتر قدم برمی داشتم تا سریعتر برسم. پایم را که در خانه گذاشتم کلاه و کاپشن را درآوردم و پرت روی تخت. مثل همیشه شدم و خودم را هم انداختم روی تخت. حالا چند ماهی است که برای تقویت موهایم حنا هم می گذارم و با اینکه رنگ های فانتزی مو همچنان قلقلکم می دهند ولی سلامت موهایم را در اولویت قرار داده ام. حتی در جشن عروسی دوستم با ح طبیعی موهایم شرکت و راضی هم بودم. هنوز در زمینه ی فر طبیعی مو در حال آزمون و خطا هستم و اگر قسمت جستجوی بیان مثل بچه ی آدم کار می کرد، شما را ارجاع می دم به آن پستم که درباره ی ویدیوی یوتوب -همان که درباره ی روش های شخصی فر مو به صورت طبیعی بود- نوشته بودم. در طی این 8 ماه چند نفری به من گفتند که آرایشگاه سراغ دارند برای اینکه موهایم را صاف کنم. نقطه ای اشتراک کار این آدم ها این بود که هیچ کدام حتی سوال نپرسیدند که آیا من علاقه ای به صاف موهایم دارم یا نه؟! و اصلا چرا باید از یک آدم که موهای مجعد یا فر دارد بپرسیم «موی صاف دوست داری؟؟!» همانقدر عجیب و گستاخانه است که بخواهیم بدون هیچ دلیلی از یک سفید پوست بپرسیم «پوست سیاه دوست داری؟؟» متاسفانه ملاک ها و استانداردها و تعریف ما جهان سومی های تباه از زیبایی حتی به درد خودمان هم نمی خورد. بار آ موج موهایم را «روی اعصاب» خطا د و من فقط دلم می خواست که دستم را بگذارم جلوی چشمان موهایم تا مبادا این پیام را بخوانند و ناراحت شوند. چطور دلشان می آید که به این موج ها بگویند روی اعصاب، هان؟! چطور؟؟!



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/956




کاش می شد کتاب تزریق کنم به ذهنم

درخواست حذف اطلاعات
گاهی انگار دیوانه می شوم. خودم هم نمی دانم که چه مرگم هست. شبیه کودک 5 ساله ی زبان نفهمی که چیزی سرش نمی شود. حسی را تجربه می کنم که نمی دانم اسمش چیست و کدام هورمون ها ترشح می شوند. برای چند ثانیه انگار پتکی روی سرم کوبیده باشند و دست برده باشند داخل قفسه ی ام و قلبم را از جا درآورده باشند. چیزی درونم به جوش می آید و آن را در میکرون به میکرون بدنم حس می کنم. شوکه می شوم. ضربان قلبم می رود بالا. پنیک اتک؟ نه خیلی شبیه به آن. غمگین می شوم. نمی خواهم که این احساسات را تجربه کنم. آن لحظات فقط دلم می خواهد که همه چیز تمام شود. از منطقی نبودن خودم کلافه می شوم. از خودم می پرسم که چرا اینطور رفتار می کنم؟ گاهی جو منطقی پیدا نمی کنم. ولی یک چیز را خوب می دانم؛ این رفتار من، ریشه دارد. این رفتار لعنتی من ریشه در کودکی لعنتی ام دارد که ول کن هم نیست. سعی می کنم خودم را آرام کنم. از آدم ها فاصله می گیرم. با خودم حرف می زنم. سعی می کنم خودم را متقاعد کنم که این رفتار، خوب نیست. برای خودم دلیل می آورم. گاهی قانع می شوم. گاهی باز هم به دعوا ادامه می دهم. گاهی خیلی طول می کشد که قانع شوم. گاهی دلم می خواهد که بمیرم.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/957




شیرین

درخواست حذف اطلاعات
اگر از من بپرسید «عشق چیست؟» هیچ تعریفی برای ارائه ندارم. به گمانم هر آدمی عشق را به شکلی متفاوت می بیند. و هر بار که عاشق می شود -چون آدم ها می توانند بارها عاشق شوند- احساسی متفاوت را تجربه می کند. اما چون هر بار احساس مختلفی را تجربه می کند، خیال می کند که این بار عشقِ واقعی است و قبلی ها فقط یک شوخی بوده. البته این ها دلیل من برای نداشتن تعریف دقیق برای عشق نیست. من هنوز سردرگم هستم که عشق چیست و آیا اصلا وجود دارد یا نه و اگر وجود دارد چه رنگی است؟! طبق معمول، و از روی مریضی، می خواهم این اتفاق را گره بزنم به دوران کودکی ام. بله، من هنوز در باتلاق گذشته دست و پا می زنم. شاید تعریفی برایش ندارم چون در محیط خانه عشق را تجربه نکرده ام. و البته باید بگویم کاش می شد عشق مادری را مزه کنم تا دلیل این همه هیاهوی آدم ها که کشته مرده ی مادرشان هستند را بدانم.
اعتماد! آدم باید به خودش اعتماد داشته باشد تا بتواند به دنیا اعتماد کند. آدم باید اعتماد به نفس داشته باشد تا بتواند به افکارش اعتماد کند. عشق، دو به علاوه ی دو مساوی 4 نیست و فرمول خاصی ندارد. من به خودم اعتماد چندانی ندارم و اعتماد به نفسم در مرز سطح فقر قرار دارد. اما برای من که حتی وجود آدم های دور و برم را فراموش می کنم، واقعا فراموش می کنم که آقای x و خانم y را هم می شناسم! برای آدمی مثل من که اطرافیانم مدام گله می کنند چرا از ما فاصله میگیری!؟ عشق یعنی اینکه با نبودنش کلافه و دلتنگ شوی و بالشتت را بغل کنی. یعنی در یک روز پاییزی که از دنیا فقط طلب مرگ می کنی و نه تنها همه ی وجودت بلکه روانت هم درد می کند، در پایانی ترین نقطه ی اسکله توی بغلش با بوسیدنش ح خوب شود. به نظرم آدم فقط وقتی که عاشق است دلتنگ عطر ی می شود.
راستش می ترسم! خیلی! از اینکه باز حالم بد شود و احساس خفگی پیدا کنم، می ترسم! دوباره نشستم و اسم آدم هایی که می شناسم را لیست . خیلی ها را از دست داده ام. و بیشتر از هر چیزی، بیش از حد خودم را گوشه ی اتاق حبس کرده ام. آدم ها را خیلی دوست ندارم ولی این انزوا مرا ضعیف کرده و قبل از اینکه از پا بیفتم باید خودم را نجات دهم. گاهی درون ذهنم شروع می کنم به چسناله؛ «من که درونگرام. من که فلانم. من که فلان مهارت رو بلد نیستم...» و گاهی حتی برای بیرون آمدن از تخت، محتاج دست هایی هستم که کنارم ندارمشان. ولی من نمی خواهم که بپوسم. خسته شده ام! از غمگین بودن کلافه ام! می خواهم احساس قشنگم را تا وقتی که زنده ام با خودم داشته باشم. دیروز به بهانه ی reset factory گوشی، هیچ کدام از اپلیکیشن های ارتباطی را نصب ن و اکانت های روی لپ تاپ را هم log out . تحمل آن لجنزار سخت شده بود. احساس می هر ثانیه ای که درون اینستا و توییتر و تلگرم می گذرد فقط حالم را بدتر می کند. حالا که آن ها را ندارم انگار باری از روی دوشم برداشته شده. نمی دانم تا کی، اما قطعا تا زمانی که آرامش دارم سراغ آن جام های زهر نمی روم.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/958




می خواهم آن شکلی بشوم!!

درخواست حذف اطلاعات
ما تعدادی دیوانه هستیم که دور هم زندگی می کنیم و از انواع بیماری های روانی رنج می بریم. «رنج» می بریم؟ مگر از بیماری های روانی می شود چیز دیگری هم برد؟! ما همگی دیوانه هستیم و این موضوعی نیست که بتوانید انکارش کنید. آدم های نسل های قبل که سر تا پا اصل بودند و به هرحال به هر طریقی هم که شده خودِ اصل شان را تحمل د، هیولاهایی بودند بی بدیل. حالا تصور کنید از این نسلِ همه جا عملی و پروتزی و بوتا ی چه چیزی بیرون خواهد آمد! نسلی که حتی بینی طبیعی خودش را هم نمی تواند تحمل کند؛ والدین فردا. چه بر سر فرزندانشان خواهد آمد!؟ احتمالا همگی دیوانه تر و سبک مغزتر از ما!!



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/959




موج های بلند

درخواست حذف اطلاعات
از یک جایی به بعد، روز به روز پخته تر شدم. و حالا که فکر می کنم از روزی که موهایم را کوتاه ، غمگین تر شدم. خیلی غمگین تر. البته به هیچ عنوان قصد ندارم که سگ سیاه افسردگی را به کوتاهی موهایم ربط بدهم، ولی فلش بک می زنم و می بینم که سیاهی بر من چیره شد و بعد [صدای قیچی آرایشگر.] زندگی ام با موسیقی متنِ برگزیده ام از جلوی چشمانم می گذرد و من دنبال جو برای چراهای بی پایان زندگی ام می گردم... متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">
دریافت



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/954




اسم پوشه را گذاشتم salad

درخواست حذف اطلاعات
در ابتدا تصمیم گرفتم که اسم هر ی که برایم موزیک می فرسند یا از وبلاگشان می کنم را در انتهای اسم آهنگ اضافه کنم. وسواس به من یادآوری کرد «اینطوری که همه چیز قاطی پاطیه و نمی تونی راحت پیداشون کنی؟!» سپس تصمیم گرفتم که برای هر شخص، یک پوشه ی جداگانه ایجاد کنم. بماند که پوشه ی «علی» ها چقدر زیاد بود و برای تشخیص و متمایز آن ها از هم چقدر وقت و انرژی صرف . در انتهای کار، و پس از تحمل یک دوره ی بسیار طولانی «وای من چقدر فایل مرتب نشده دارم! وای چرا تنبلی می کنم؟!» متوجه شدم که این کار هم حس بدی به من داده، هم بسیار وقت گیر است و همچنین به این دلیل که بعضی آهنگ ها را با گوشی و بعضی ها را با لپ تاپ می کنم، مرتب شان کاری است دشوار. لذا، با خوشحالی اعلام می کنم که هر دو پروژه با ش ت مواجه شد و حالا همه ی موزیک های شده داخل یک پوشه هستند و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده است.

پ.ن: وضعیت وبلاگنویسی سبز نیست. دیر به دیر می نویسیم. کم می نویسیم. برای هم کامنت نمی نویسیم. عده ای رها د و کانال زدند. تعداد ستاره های روشن هر روز کمتر می شود. جولیک و ص ه غیب شده اند. مهرداد باز هم کامنت هایش را بسته. خسته و بی حوصله شده ایم. مانده ایم تنهای تنها...



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/955




موج های بلند

درخواست حذف اطلاعات
از یک جایی به بعد، روز به روز پخته تر شدم. و حالا که فکر می کنم از روزی که موهایم را کوتاه ، غمگین تر شدم. خیلی غمگین تر. البته به هیچ عنوان قصد ندارم که سگ سیاه افسردگی را به کوتاهی موهایم ربط بدهم، ولی فلش بک می زنم و می بینم که سیاهی بر من چیره شد و بعد [صدای قیچی آرایشگر.] زندگی ام با موسیقی متن برگزیده ام از جلوی چشمانم می گذرد و من دنبال جو برای چراهای بی پایان زندگی ام می گردم... متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">
دریافت



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/954




قوانین نانوشته

درخواست حذف اطلاعات
هیچ چیزی یک روزی به کار شما نمی آید! اما به محض اینکه تکه کاغذ سیاهی که سال ها بدون استفاده در کمدتان بوده را دور بندازید، فردای همان روز حتی ناسا به آن تکه کاغذ سیاه برای پرتاب موشک جدیدش به فضا احتیاج پیدا خواهد کرد.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/952




اعماق اقیانوس

درخواست حذف اطلاعات
آن روزها که از در و دیوار خانه شکایت می و از مبلمان و فرش ها می نالیدم و هی می نوشتم که های خانه را دوست ندارم، آن روزها زنده بودم! حالا من هم مثل سایر آدم های این خانه بی تفاوت شده ام. دیگر مهم نیست که فرش ها تمیز نباشند. دیگر مهم نیست که ما دور از سایر فامیل زندگی می کنیم و با آن ها رفت و آمد نداریم. دیگر مهم نیست که در خانه ی ما زندگی جریان ندارد. حالا دیگر هیچ چیزی مهم نیست! حتی گرد و خاک روی میز و لکه های روی آینه. چند سالی است که من مُرده ام و دیگران خبر ندارند.
پ.ن: ...avril lavigne - head above water is playing این اجرا



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/953




به آرامش خودمان بین یم

درخواست حذف اطلاعات
نردبان را تا طبقه ی سوم آوردم. تمام وسایل را ریختم وسط اتاق. گردگیری . اضافه ها را ریختم دور. بعضی وسایل را منتقل به انباری. دکور کتابخانه و میزم را عوض . چندتا از کمدها را تمیر . مهره های تخت را سفت . همه ی این کارها را بدون کمک برادرم که اتاق و وسایل را با او شریکم انجام دادم. زمان برد تا یاد گرفتم که زمان بیشتری صرف کنم و بیشتر خسته شوم ولی از ی که دلش نمی خواهد به من کمک کند، کمک نگیرم.
پ.ن: حالا فقط مانده کشوها و چندتا کمدها که باید تعدادی سبد ب م تا مرتب شوند.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/951




قوانین نانوشته

درخواست حذف اطلاعات
هیچ چیزی یک روزی به کار شما نمی آید! اما به محض اینکه تکه کاغذ سیاهی که سال ها بدون استفاده در کمدتان بوده را دور بندازید، فردای همان روز حتی ناسا به آن تکه کاغذ سیاه برای پرتاب موشک جدیدش به فضا احتیاج پیدا خواهد کرد.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/952




سفید

درخواست حذف اطلاعات
تو خانه، همان طور که نمی دانم قبلا به آن اشاره کرده ام یا خیر -و همان طور که نمی دانم چرا نوشته هایم را فراموش می کنم!- یکی از بهترین بخش های خانه است. می شود که آن جا یک ساعتی را در خلوت خود سپری کرد. البته دقت داشته باشید که مدت زمانِ گفته شده، برای تو فرنگی مناسب است، نه تو های مرگبار ایرانی. متاسفانه ما فقط ورژن ایرانی اش را در خانه داریم و هر وقت که کارم تمام شد محض رضای زانوانم هم که شده مجبورم بلند شوم. تو باید براق و معطر باشد و روی معطر بودنش دوباره تاکید می کنم چون اتاق من چسبیده به دربش قرار دارد. حس بویایی ام قوی است و علاقه ی زیادی به بو کشیدن دارم و این کار را تقریبا دیوانه وار انجام می دهم. از این رو، هر بار که درب تو را باز می کنند آرزو می کنم عطر خوشی به مشامم برسد ولی سایر اهالی خانه نسبت به تمیز تو و معطر بودنش تقریبا بی توجه هستند، پس آرزویی است معمولا محال.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/949




صبح

درخواست حذف اطلاعات
ساعت 7:30 صبح بیدار شدم و حس که به اندازه ی کافی خو ده ام. و البته نخواستم که ریسک کنم و با خو دن مجدد، فقط سردرد میگرنی ام را بیدار کنم. خیال می که سرفه هایم تمام شده، اما کم کم شروع شد و شدت گرفت. معده ام به خاطر قرص ها، به خصوص قرص های گچی، درد گرفته و دهانم کمی تلخ است. دست راستم از تخت آویزان بود و با خودم فکر می که من در برابر سرماخوردگی ش ت خوردم و درمان خانگی فایده نداشت و بالا ه رفتم و این قرص ها را برنمی تابم. سنم که بالاتر برود و درد و مرض بگیرم باید چه کار کنم؟ همان راه همیشگی! آن زمان، زمانِ پیدا راهی برای کشتن خودم؛ خلاص شدن از زندگی نکبت بار و پایانی بر دردهای بی پایان است. تقریبا دو ساعتی را از این پهلو به آن پهلو شدم. سپس بلند شدم و چای گذاشتم.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/950




سفید

درخواست حذف اطلاعات
تو خانه، همان طور که نمی دانم قبلا به آن اشاره کرده ام یا خیر -و همان طور که نمی دانم چرا نوشته هایم را فراموش می کنم!- یکی از بهترین بخش های خانه است. می شود که آن جا یک ساعتی را در خلوت خود سپری کرد. البته دقت داشته باشید که مدت زمانِ گفته شده، برای تو فرنگی مناسب است، نه تو های مرگبار ایرانی. البته ما فقط ورژن ایرانی اش را داریم و هر وقت که کارم تمام شد محض رضای زانوانم هم که شده مجبورم بلند شوم. تو باید براق و معطر باشد و روی معطر بودنش دوباره تاکید می کنم چون اتاق من چسبیده به دربش قرار دارد. حس بویایی ام قوی است و علاقه ی زیادی به بو کشیدن دارم و این کار را تقریبا دیوانه وار انجام می دهم. از این رو، هر بار که درب تو را باز می کنند آرزو می کنم عطر خوشی به مشامم برسد ولی سایر اهالی خانه نسبت به تمیز تو و معطر بودنش تقریبا بی توجه هستند، پس آرزویی است محال.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/949




مفرح برای مبتلایان به ocd

درخواست حذف اطلاعات
احتمالا «طوری قدم بردارم که پاهام روی خط نمونه» تا همیشه جذاب خواهد بود! به گمانم لیاقتش را دارد که تبدیل به یک ورزش شود؛ در سبک های سرعتی و استقامتی. سپس ورزشکاران در سطح جهانی با هم به رقابت بپردازند؛ «هرکی پاهاش روی خط بمونه، بازنده ست!»
پ.ن: دومی. قبلی؛ بوی مرگ



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/947




همین «بودن» زجرآور است

درخواست حذف اطلاعات
متاسفانه ما در دنیای آبنبات های رنگارنگ و یونیکورن زندگی نمی کنیم! ی رنگین کمان بالا نمی آورد و داخل آب نمی شود که نفس کشید! اگر از ارتفاع پرت شویم، می میریم. و اگر هم زنده بمانیم، تبدیل می شویم به تکه ای گوشت که فقط می تواند چشمانش را تکان دهد. دنیای ما دنیایی واقعی است. ما «بوجک »هایی هستیم که حتا به دختر نوجوان خودش هم نمی گوید «تو زیبایی» چون اصلا معتقد نیست که دخترش زیباست -مثل مادر من- ما در perfect world زندگی نمی کنیم و وقتی که احساس می کنیم احمق هستیم نباید از دیگران انتظار داشته باشیم برای آرام ما بگویند «نه، تو احمق نیستی» اصلا چه ی می داند؟! شاید معتقد باشند که ما احمق هستیم و ما با این درد دل و انتظارات نابجا، آنها را مجبور می کنیم به دروغ گفتن و از خودمان یک احمق بزرگتر می سازیم. و اینجاست که از دنیا شاکی تر می شویم و مثل حال الانِ من؛ اگر کارد بزنید خونم درنمی آید. الان در ح ِ «خودم رو دوس ندارم» به سر می برم و نمی دانم این جنازه را کجا دفن کنم که از دستش خلاص شوم.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/948




علامت سوال

درخواست حذف اطلاعات
آدمیزاد کنجکاو است. این کنجکاو بودن می تواند او را از مرز حماقت هم رد کند و به سرزمین مقدس گا بفرستد، و یا در موارد حادتر، ی قبرستان. برادرم یکی-دو ساله که بود که از سر کنجکاوی می خواست یک سوسک خانگی را داخل دهانش بگذراد. البته مادرم به موقع مچ دستش را گرفت و سوسک را هم کشت. نمونه ی بدترش من بودم که احتمالن در سه-چهار سالگی ام وقتی که داخل دستشویی رهایم کرده بودند، از روی کنکجاوی می خواستم مدفوع خودم را مزه کنم که باز هم مادرم به موقع رسید و مچ من را هم گرفت. البته من که این ها را یادم نیست. من به زحمت از دوران کودکی ام خاطره دارم. بعضی آدم ها حتی خاطرات 2سالگی شان را هم به یاد دارند. ولی من قبل از 6سالگی ام را یادم نیست و خاطرات خود 6سالگی ام به تعداد انگشت های دست هم نمی رسد. راستش را بخواهید ترجیح می دهم مثل همان 4سالگی، کنجکاو باشم و این همه ترس و نگرانی و تز ل را با خودم یدک نکشم. دیروز که سیگارِ خاموشی روی لبم بود، رفتم تا عود را روشن کنم. سیگار و فندک نزدیک هم بودند. برای چند ثانیه کنجکاو شدم که روشن سیگار می تواند چه حسی داشته باشد؟! فندک را نزدیک سیگار آوردم. مکث . از خودم پرسیدم که چرا باید سیگار بکشم؟ دوباره خواستم که روشنش کنم. این بار پیش خودم دلایل سیگار نکشیدنم را مرور . من هنوز کاملا درست نمی دانم که چرا میل ندارم سیگار بکشم و همچنین کاملا درست نمی دانم که چرا باید سیگار بکشم.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/944




پایانی دراماتیک

درخواست حذف اطلاعات
من از همان کودکی نازک نارنجی بودم. از همان کودکی با هر اتفاقی آماده بودم تا گریه کنم. به من لقب «اِجین» را داده بودند. اجین کاراکتری از یک سریال ژاپنی بود که وقتی تقی به توقی می خورد، اشک می ریخت. من حتی یک ثانیه از آن سریال را هم به یاد ندارم و حتا نمی دانم اصلا به سن من قد می دهد یا نه. فقط می دانم که واکنش والدینم به گریه ِ من -علاوه بر اینکه می گفتند «باز که آبغوره گرفتی» و همین شد که من از کنایه متنفر شدم- این بود که مرا اجین خطاب کنند؛ آن هم نه فقط در خانه، حتا جلوی دیگران. کم کم روی فک و فامیل هم باز شد و به همین روش مس ه ام می د. به هرحال احترام از خانه می آید و از خانه ی ما تنها چیزی که نیامد همین احترام بود. محیط خانه ی ما همچون محیط جنگی بود. هر لحظه ممکن بود بمبی منفجر شود یا مورد اصابت خم های والدین -و وقتی خانه ی مادربزرگ بودیم، مورد اصابت خم های ها و ها و مادربزرگ و پدربزرگ و والدینم- قرار بگیریم. باز صد رحمت به خانواده ی پدری ام. البته من آن موقع تحت تاثیر لجن پراکنی های مادرم خیال می که خانواده ی پدری ام، آدم های مز فی هستند و ماتحت آسمان شده و خانواده ی مادر ی ام افتاده پایین. بعدها که کمی بزرگ شدم، بعدها که مادرِ پدرم مریض شد؛ همان موقع که آ ین نفس هایش را می کشید و نمی توانست حرف بزند ولی با دیدن من و پدر و برادرم، کف دستش را آرام روی قلبش می زد. همان موقع که بغض داشتم و خج می کشیدم جلوی دیگران او را در آغوش بگیرم و مثل آدمیزاد با هم خداحافظی کنیم و منتظر ماندم تا همه بروند و کفش هایشان را بپوشند، همان موقع بغلش و گفتم «برات دعا می کنم که خوب شی»، همان موقع تازه فهمیدم که خانواده ی پدری ام آنقدرها هم بد نیستند. بعد از آن حادثه، والدینم طلاق گرفتند و 2 نوع رویکرد محتلف در فامیل در جریان بود؛ خانواده ی مادری ام که همه چیز را گردن پدرم انداختند و بد و بیراه می گفتند -چون آنها از قبل خبردار بودند- و خانواده ی پدری ام که تازه خبردار شده بودند و سکوتشان کشنده بود و درماندگی از نگاهشان پیدا. من آن اوا پرخاشگر شده بودم. سردرد های کشنده هم بی تقصیر نبودند. چند سالی به این منوال گذشت. کمی سر عقل که آمدم، متوجه شدم که باید تغییر کنم. خواستم که آرام شوم ولی انگار بخشی از مسیر را اشتباه رفتم. مثل همان مسیری که خواستم با گذشته ی نکبت بار و چرکینم کنار بیایم و فراموشش کنم. اما ظاهرا فقط تظاهر که فراموشش می کنم یا شاید هم گذشته را انکار چون در این تابستانی که گذشت، ذهنم همه ی آن اتفاقات سیاه را بالا آورد و مرا با خاطرات گندیده ام رها کرد. حالا همچنان حساسم و با اینکه آرام تر شده ام مثل گذشته زودرنج هستم. اصلا این حساسیت هیچ گاه مرا رها نکرد؛ شاید هم من او را رها ن چون در هر دوره ای به شکل خاصی بروزش دادم. همه ی این ها فقط برای این بود که بگویم دلم می خواد اسلحه ای داشته باشم و بعد از اینکه دفعه ی بعد ناراحت شدم، یک گلوله شلیک کنم به مغزم تا این ناراحت شدن، آ ین ناراحت شدنم باشد و خودم و اطرافیانم را نجات بدهم.
پ.ن: از ب قفلی زده ام روی این سه آهنگ از avril lavigne:
hello heartache
falling fast
hush hush



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/945




بوی مرگ

درخواست حذف اطلاعات
بعضی محله ها ترسناک هستند. نه که از قدم زدن در آن ها احساس ترس کنم -البته اگر ساعت 12شب باشد، چرا- ولی حکم قبرستان را دارند. حتا اگر زیبا هم باشند، باز بوی مصیبت می دهند. این محله ها قدیمی هستند ولی تاریخی نه. بیشتر خانه هایشان ویلایی است و فلاکت از در و دیوارشان می بارد. بی روح هستند و تا بخواهید معتادپرور. از آن محله هایی که احساس می کنی هر لحظه ممکن است یک زامبی چرکین دست های استخوانی اش را روی شانه ات بگذارد و برایت کابوسی در بیداری رقم بزند. این محله ها نفرین شده هستند. هیچ وقت بوی بهبود از اوضاعشان را نخواهید شنید. مثل محله ی مادری ام. مثل آن خانه ی ویلاییِ نفرین شده در انتهای آن کوچه ی بی انتها که هیچ وقت نفهمیدم بعد از آن جنگل به کجای شهر ختم می شود؟! آن خانه همانطور نیمه کاره رها شد و من حتا یادم نیست که کدام اتاق را برای خودم انتخاب کرده بودم. ولی بعدها بزرگه، خانه را از ما ید اما طلسم آن هرگز نش ت. سطل آب توی چاه غرق شد. پسر ام مُرد. معتادتر از قبل شد. سگ ام مُرد. زنِ از او طلاق گرفت. آن خانه ی نفرین شده تبدیل شد به پاتوق معتادها. از همان اولش هم بو می داد. از همان اولش وقتی که درب را باز می کردی، دلت می گرفت. ترسناک بود. واقعا ترسناک بود. من هنوز کابوسش را می بینم. هنوز گاهی تلو تلو خوردن های وقتی که مست بود را در بیداری می بینم. حرف هایی که می زد. کارهایی که می کرد. وقتی که ساعت 2 بعد از نصف شب می آمد خانه و دختر ام درب اتاقش را قفل می کرد. آن نوار کاست که صدای مرگ می داد؛ صدای پنکه ی سقفی و نفس های پسری که سال هاست گوشه ی قبرستان پوسیده. محله هایی که بوی مرگ می دهند.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/946




مفرح برای مبتلایان ocd

درخواست حذف اطلاعات
احتمالا «طوری قدم بردارم که پاهام روی خط نمونه» تا همیشه جذاب خواهد بود! به گمانم لیاقتش را دارد که تبدیل به یک ورزش شود؛ در انواع سبک های سرعتی و استقامتی. سپس ورزشکاران در سطح جهانی با هم به رقابت بپردازند؛ «هرکی پاهاش روی خط بمونه، بازنده ست!»
پ.ن: دومی. قبلی؛ بوی مرگ



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/947




علامت سوال

درخواست حذف اطلاعات
آدمیزاد کنجکاو است. این کنجکاو بودن می تواند او را از مرز حماقت هم رد کند و به سرزمین مقدس گا بفرستد، و یا در موارد حادتر، ی قبرستان. برادرم یکی-دو ساله که بود که از سر کنجکاوی می خواست یک سوسک خانگی را داخل دهانش بگذراد. البته مادرم به موقع مچ دستش را گرفت و سوسک را هم کشت. نمونه ی بدترش من بودم که احتمالن در سه-چهار سالگی ام وقتی که داخل دستشویی رهایم کرده بودند، از روی کنکجاوی می خواستم مدفوع خودم را مزه کنم که باز هم مادرم به موقع رسید و مچ من را هم گرفت. البته من که این ها را یادم نیست. من به زحمت از دوران کودکی ام خاطره دارم. بعضی آدم ها حتی خاطرات 2سالگی شان را هم به یاد دارند. ولی من قبل از 6سالگی ام را یادم نیست و خاطرات خود 6سالگی ام به تعداد انگشت های دست هم نمی رسد. راستش را بخواهید ترجیح می دهم مثل همان 4سالگی، کنجکاو باشم و این همه ترس و نگرانی و تز ل را با خودم یدک نکشم. دیروز که سیگارِ خاموشی روی لبم بود، رفتم تا عود را روشن کنم. سیگار و فندک نزدیک هم بودند. برای چند ثانیه کنجکاو شدم که روشن سیگار می تواند چه حسی داشته باشد؟! فندک را نزدیک سیگار آوردم. مکث . از خودم پرسیدم که باید سیگار بکشم؟ دوباره خواستم که روشنش کنم. این بار پیش خودم دلایل سیگار نکشیدنم را مرور . من هنوز کاملا درست نمی دانم که چرا میل ندارم سیگار بکشم و همچنین کاملا درست نمی دانم که چرا باید سیگار بکشم.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/944




بیایید واقع بین باشیم

درخواست حذف اطلاعات
دنیا جای زیبا تری ست وقتی دلیل شق شدن باشیم.
پ.ن: دومی. قبلی؛ حداقل



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/941




ما هیچ چیزمان به آدمیزاد نرفته!

درخواست حذف اطلاعات
پارسال و سال قبل از پارسال هم می خواستم چیزهایی بگویم، اما نشد! در زندگی من خیلی چیزها نمی شود. شاید بهتر باشد که کمی واقع بین هم باشم؛ در زندگی من خیلی چیزها نمی کنم! البته بهتر این است که این نشدن ها و ن ها را همین جا رها کنم و به موضوع اصلی بپردازم. چند روزی گذشته، اما به نظرم این همه سر و صدا و ترافیک و فرو عقیده شخصی در حلق دیگران بسیار غیرضروری است. نیازی نیست که تمام ذرات دنیا را خبردار کنند که ناراحت(!) هستند -که گمان نمی کنم باشند و صرفا خیلی طوطی وار داستان هایی که از کودکی شنیده اند را تکرار می کنند- و آرامش را از سایر مردم سلب کنند و مرا ساعت 1 بعد از نصف شب از خواب بیدار کنند و مقادیر زیادی ناسزای ناشنیده برای خودشان جمع کنند. به نظرم همین کافی است که لباس شیک بپوشند، دور هم جمع شوند و به احترام رفتگان یک دقیقه سکوت کنند.
پ.ن: سومی. قبلی؛ بیایید واقع بین باشیم



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/942




ساحلی

درخواست حذف اطلاعات
خاطرم نیست که سال گذشته درباره اش نوشته بودم یا نه -ظاهرا جستجوی بیان با مشکلاتی مواجه شده زیرا نمی توانم واژه ها را سرچ کنم- اما حس فوق العاده ای بود! برای چند ساعت تمام دغدغه هایم را فراموش کرده بودم و برای چند دقیقه هم که شده حس « » می تواند چه حسی داشته باشد. البته ترجیح می دادم تا جایی که چشم کار می کند ماسه و گوش ماهی و دریا ببینم و آدم هایی که مایو و بیکینی به تن دارند، نه دیوارهای بلندی که حقیقت را توی صورتم تف کنند؛ «خوشبختی ام موقتی ست.» پوستم زیر روغن و نور آفتاب، داغ و برنزه شده بود و به این فکر می که چقدر جای مردها خالی ست. امسال وقت نشد که آفتاب بگیرم. چقدر دلم برای آن آرامش تابستانی تنگ شده.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/943




حداقل

درخواست حذف اطلاعات
باید می شد که از بوی گردن تو عطری ساخت تا خستگی ها را به در کرد.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/940




خم شدن از من، زدن از تو

درخواست حذف اطلاعات
دنیا را چه دیدید! شاید روزی دستگاهی اختراع شد که بتوانیم صدای گذشتگان را بشنویم، در هر نقطه ای از زمین که بوده اند. حیف نیست که صدای زدن در جنگل را برای آیندگان به یادگار نگذاریم؟!
پ.ن: روز چهارشنبه، 28 شهریور ماه 97 خورشیدی، وبلاگم با 938 مطلب، 3ساله شد.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/939




خم شدن از من، زدن از تو

درخواست حذف اطلاعات
دنیا را چه دیدید! شاید روزی دستگاهی اختراع شد که بتوانیم صدای گذشتگان را بشنویم، در هر نقطه ای از زمین که بوده اند. حیف نیست که صدای زدن در جنگل را برای آیندگان به یادگار نگذاریم؟!
پ.ن: روز چهارشنبه، 28 شهریور ماه 97 خورشیدی، وبلاگم با 932 مطلب، 3ساله شد.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/939




آه از آدم ها

درخواست حذف اطلاعات
آدم ها را دوست ندارم. آدم ها بدجنس هستند و از عمد حرف هایی می زنند تا تو را برنجانند. آدم ها را دوست ندارم، به خصوص آدم های چاق را. طوری از آدم کینه به دل دارند که انگار من وِرد و جادو بلد هستم و چربی های نداشته ام را به آن ها اضافه کرده ام و خودم را لاغر نگه داشته ام. آدم ها را دوست ندارم، حتی لاغرها را. همان مردهایی که راست راست کنارت راه می روند و می گویند «مردا که اصلا به دخترای لاغر نگاه نمی کنن.» و من با اینکه شاخِ ن روی سرم ظاهر می شود، در سکوت به راه رفتنم ادامه می دهم. آدم ها دوست داشتنی نیستند. آدم ها همه چیز را اب می کنند. آه از آدم ها.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/938




نورِ من

درخواست حذف اطلاعات
باید می شد که در زمان سفر کرد. باید می شد که برگردم درست به یک هفته ی پیش؛ به ساعت 11:01 که زنگ زد و همدیگر را دیدیم و گوشی را گذاشتم داخل کیفم و به سمتم دوید. قبل از اینکه نزدیکم برسد چشمانم را بستم. انتظار آغوشش را می کشیدم. 3 ساعت و 25 دقیقه داخل ترمینال منتظرش بودم و آتش اشتیاقم برای در آغوش کشیدنش شعله کشیده بود. عطر گردنش را خاطرم هست، و همچنین لبخندش را.
اضطراب دیدارش تمام شده بود و من کم کم خسته شدم. گرسنه بودم. هیچ آهنگی مرا سر ذوق نمی آورد. وقتی که گوشی زنگ خورد و اسمش را دیدم انگار که رنگ پاشیدند روی دنیای خا تری ام. طوری زنده شدم که خودم انگشت به دهان مانده بودم. قرار بود که 3 ساعت با هم باشیم ولی 3 شب را گذر م و یک شبش را با هم زندگی کردیم. باید می شد که برگردم به یک هفته ی قبل و همه ی آن ثانیه ها را تماشا کنم. همه ی ثانیه هایی را که قدم می زدیم و دستش دور من حلقه بود و خودش را به زحمت هم قد من می کرد تا سرش روی سرم باشد. باید می شد برگردم و همه ی آن ثانیه های شیرین را تماشا کنم که در حاشیه ی خیابان از بوسه های هم مست بودیم و باید می شد که برگردم و لبخندهایمان را از اینکه بخت با ما یار بوده را تماشا کنم. قرار نبود که اینطور شود. هیچ چیز و مطلقا هیچ چیز قرار نبود که اینطور باشد. آدمیزاد زیاد حرف می زند. آدمیزاد خیال می کند که یک سری اصول در زندگی دارد و به آن ها پایبند است. اما روزی می رسد که همه ی آن اصول ها را می زند کنار و با خودش می گوید «گور بابای این اراجیف!» ب در آن کوچه بودم که برای اولین بار همدیگر را بوسیدیم -به قول خودش «تفاوت بوسه ی خیابانی با بوسه ی خانگی، چیزی ست در حد تفاوت چای سماور و چای هیزمی.»- من سر جای خودم ایستادم. ولی جای او خالی بود، خیلی خالی.
پ.ن: دومین. قبلی؛ وقتی خودت را دوست نداری



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/937




وقتی خودت را دوست نداری

درخواست حذف اطلاعات
خوب است که یک «ثمین» داشته باشیم.



منبع : http://aleme-n.blog.ir/post/936