استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

آثار

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ آثار از بلاگ آثار دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



میرزا مهدی اصفهانی و ادراک خداوند

درخواست حذف اطلاعات
اعجاز القرآن از جمله رسائل میرزا مهدی اصفهانی است که در آن، عقاید خود را به زبانی عجیب و غریب و نامأنوس نگاشته و با امضای محمّد المهدیّ به پایان برده است. در بخشی از این رساله می نویسد: «... تسبیحات و تکبیرات و تقدیسات شریعه ی مقدّسه، عین وظیفه ی عبد است ... اگر کوچک شده مشغول تکبیر و تهلیل و تمجید و تقدیس و تسبیح گشته، تعظیم نماید؛ به خاک مذلت افتاده، سجده کند، قائم به وظیفه شده، مقرّب گردد. این وظیفه ی عقلیه، همان ، عمود دین است که الصّلاة قربان کلّ تقیّ. و به ادامه ی این نوع وظیفه ی عقلیه در مدارج معرفت عروج کرده؛ به مقام رؤیت رب العزّة به ربّ العزّة _نه به حقیقت مظلمه ی مجعوله ی خود و نه به ابصار اوهام و عقول و نه به ابصار ارواح و قلوب_ فائز گشته، سیر در دریای بی نهایت معرفت نموده که الصّلاة معراج المومن؛ تجلّی حقّ تعالی را در کلام خود معاینه کرده ...» (مصباح الهدی به ضمیمه اعجاز القرآن، ص۲۱۳، تصحیح حسن جمشیدی، قم، بوستان کتاب، ۱۳۸۷)
بنابراین به اعتقاد او انسان با عبادت و خا اری در برابر خداوند، به آن جا می رسد که خدا را می بیند؛ امّا نه با حقیقت خود؛ بلکه خدا را با خودِ خدا می یابد! به راستی این مدّعا چه فرقی با سخن اهل عرفان دارد که در همین رساله به آنان تاخته است؟! می پرسیم: بیننده و شناسنده در این جا کیست؛ بنده یا خدا؟ اگر بیننده و مُدرِک، بنده است، پس این که نه به حقیقتِ و وجود و روح و عقل و قلب خویش، خدا را می بیند، سخنی است بی معنا و متناقض! و البتّه محال است بنده ی محدودِ متجزّی، خدای بی حدّ و کیف و جزء و امتداد و مثل و عدد را ادراک کند و این امتناع عقلی با لفّاظی و تناقض گویی حلّ نمی شود! و اگر بیننده خدا است و بنده در این مسیر، عینِ خدا می شود که صیرورت و فرگشتِ حادث به قدیم، بی معنا، نامعقول و متناقض است. و اگر بیننده، خدا است و خدا هم غیرِ بنده و مبایِنِ او است، این بینش و ادراک ذاتی خدا نسبت به خود، چه ربطی به بنده و عبادت و سیر او در مراتب معرفت دارد؟!



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/07/29/Ejaz




افترائات میرلوحی به مجلسیین در رساله مناظره دانشمند و سید

درخواست حذف اطلاعات
آقا بزرگ در الذریعة (شماره ۷۱۴۵) می نویسد: «مناظرة دانشمند و سید فارسی فی مکتبة راجه فیض آبادی، و لعله عین مناظرة السید و العالم الآتی.» ‏(الذریعة إلى‏ تصانیف‏ الشیعة، ج‏۲۲، ص۲۹۲) و در همان کتاب (شماره ۷۱۵۴) می نویسد: «مناظرة السید و العالم‏ للمیر لوحی، و هو السید محمد بن محمد لوحی ال السبزواری الملقب بالمطهر و المتخلص بالنقیبی، و المعاصر للمولى محمد تقی المجلسی و الجسور علیه. أوله: [بخاطر فاتر مى‏ رسد که تمهید بساط مناظره نماید ...]. و النسخة عند السید محمد علی هبة الدین، و لعل مراده من السید نفسه و من العالم المولى المجلسی، و لعله مناظرة دانشمند و سید السابق ذکرها.» (همان، ج‏۲۲، ص۲۹۴) خوشبختانه این رساله در آغاز نسخه خطّی کفایة المهتدی در کتابخانه تهران (به شماره ثبت ۶۱۹) موجود است. این نسخه در سال ۱۰۸۳ کتابت شده و توصیف آن در «فهرست کتابهای اهدائی آقای سیّد محمّد مشکوة به کتابخانه تهران»، ذیل شماره کتاب ۱۲۹۳ و شماره نسخه ۱۵۱۵ آمده است. محمّدتقی دانش پژوه درباره این نسخه می نویسد: «... پیدا است که او می خواهد گله هایی که خود از مجلسی دوم داشته آشکار بدارد و از «سیّد» خود را می خواهد و از «دانشمند» مجلسی را ... آشکار است که سخنان میرلوحی را چندان پایه و مایه ای نباید باشد چه او چیزهایی درباره مجلسی یکم می گوید که باور ی نیست مانند این که ... این بود نمونه ای از سخنان میرلوحی درباره دو دانشمند بزرگوار مجلسی یکم و دوم، مگر این که خدمت ها که آن دو به آیین پاک شیعی کرده اند با این گونه سخنان فراموش نخواهد شد.» (فهرست کتابهای اهدائی آقای سیّد محمّد مشکوة به کتابخانه تهران، جلد سوم، بخش سوم، مجلّد پنجم، صص۱۴۹۷-۱۵۰۷ ، محمّدتقی دانش پژوه، انتشارات تهران، ۱۳۳۵ه.ش.) یکی از دوستان تصویر نسخه مورد نظر را در اختیار من گذاشت. متن رساله ۶ صفحه بیشتر نیست؛ بخشی از آن را که در بحث ما روشنگر است در ادامه می آورم: «بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین به خاطر فاتر می رسد که تمهید بساط مناظره ای نماید که به جهت اظهار حقّ در سنین ماضیة و قرون خالیة میان سادات و علما وقوع یافته و آن معنی را به عبارتی دل آویز و اشارتی شورانگیز بمسامع ارباب تمییز رساند و آ الامر بمیامن فرمان لازم الاذعان سلطان شریعت و به همراهی فات برهان ملّت هر یک را به جای خود نشاند ... جامعان مسائل مهذّبه صور و معانی و واضعان دلائل مرتبه آمال و امانی بر حواشی اوراق صحایف فنون باطنه و ظاهره به قلم تحقیق تحریر نموده اند و در حوالی اطباق لطایف کامنه و باهره به انامل تدقیق ثبت نموده که وقتی میان بعضی از ناصبان عَلَمِ عِلم و دراست و رافعان سن سیادت و ریاست مباحثه طویل عریض و مناقشه مملو از تصریح و تعریض واقع گردید و از هر طرف یکی مستدل و دیگری مانع بود و هر چه این یک می بست آن یک می گشود؛ دانشمند می خواست که در صدر مجلس پیشوایی تمکن یابد و سید داعیه آن داشت که از همه پیشتر به نیل آن منزلت شتابد؛ دانشمند می نمود که سلسله انتساب به خاندان به نبوّت و ت بی مصاحبت علم و عمل استحکامی ندارد ... سیّد می فرمود: ادراک حقایق علوم و دریافتن معقول و مفهوم به سعی و اجتهاد هر ی را ممکن است و آسان؛ امّا بر طبع نقّاد و ذهن وقّاد اهل اعتقاد ظاهر و باهر است که سموّ حسب بی مرافعتِ علوّ نسب از صعود به منازل و مراتب مباهات و تفا متعذّر است و هراسان ... چون عرض مباحثه ایشان به طول کشید و مناظره بینهما به مقطع نمی رسید بالضرورة متمسّک به اذیال جلال صاحب کمالی که در انصاف یگانه و از اعتساف بیگانه بود گشتند و صورت مقاوله را که در میان دانشمند به عرض رسانیده طالب افتا شدند فوراً در همان زمان آن مفتی شیرین زبان به مفتاح هدایت درِ خزانه روایت و درایت گشود و به مصباح کفایت، منهاج روضه تحقیق به ایشان نمود و فرمود: خلاف است میان طوایف امت که افضلیت دایر است بر حسب یا مراعات جانب نسب اولاست و انسب؛ امّا مرا اعتقاد آن است که سادات خواجه زادگانند و دیگران بنده زادگان و اگر از روی فرض خواجه زاده از علوم دینیه بی بهره باشد، بنده زاده را با کمال دانش کی می رسد که با او لاف مساوات زند؟ ذلک الفضل من الله و کفی بالله علیماً و اگر سیّد به حلیه ی علم آراسته و به زیور دانش پیراسته باشد افضلیت او مسأله اجماعی است و در این قضیه هیچ را راه مناقشه و مکابره نیست؛ بلی اگر سیّدی چون سیّد رکن الدین جرجانی، عثمانی شود یا طریقه هاشم کوفی پیش گرفته مایل به مبتدعه گردد به دلیل حدیث و قرآن از فرزندی پیغمبر آ ا ّمان علیه و آله صلوات الله الملک المنّان خارج و محشور با خوارج خواهد بود سبحان الله نمی دانم که حضرت آخُند ملامحمّدباقر مانند والد علامه ی خود نسبت به بسیار ی از علویّین بلکه با جمیع منتسبان دودمان حضرت سیدالمرسلین و ائمه معصومین علیهم صلوات الله الملک الحق المبین چرا متمسّک به مضمون الحبّ یتوارث و البغض یتوارث و از آیه کریمه قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودّة فی القربی که ابن بابویه رضوان الله علیه در کتاب اعتقادات وجوب حبّ سادات را از آن استدلال نموده اعراض فرموده اند و از دوستی این فرقه که واجب عینی است مطلقاً دست برداشته اند و خبر معتبر من اهان ذرّیّتی فقد اهاننی را بر طاق نسیان گذاشته و آیا این تفاوت چرا است که میرزا باقر ایپک یهودیان را در کمان و شکنجه کشیده بود و از روی سرور در غیبت و حضور سیّدی را نام می برد و به آواز بلند می گفت من غلام و غلام زاده ی فلان سیدم و او خواجه زاده و مولازاده من است و والد مرحوم حضرت آخند یعنی ملامحمدتقی بن ملامجلسی یهود را کمال هواداری می نمود و به سبب دوستی که با حلّاج داشت با سیّد مشار الیه به غایت دشمن بود و اگر ی گوید که پس دوستی که حضرت آخند نسبت به بعضی از سادات اظهار می کند چیست؟ جواب آن است که ظاهر است که خالی از غرضی از اغراض دنیوی نیست و این معنی از کت که حضرت آخند در رجعت نوشته اند ظاهر و پیدا است و از طرز و طریقه ی آن جناب روشن و هویدا است. حضرت الله تعالی از تقصیرات آخند مرحوم درگذرد و فرزند ارجمندش را هدایت کند؛ بحرمة النبی و آله الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین و الحمدلله ربّ العالمین و سلّم تسلیماً کثیراً کثیراً.» میرزا باقر ایپک در متن رساله از شخصی به نام میرزا باقر ایپک یاد و تلویحاً م ع میرلوحی معرّفی شده است. در تراجم شخصی با این نام و مشخّصات زمانی و مکانی یافت می شود: "میرزا باقر مشهور به ایبک از تبارزه عباس آباد اصفهان به خدمت بسیاری از فضلا رسیده و احادیث بسیار و مسائل از علما شنیده بود. از مردم دانشمند بی غرض مسموع شد که بحث کج می کرده. مرد صالح و پرهیزکاری بوده؛ در نهایت زهد. شعرش این است: چون در همه جا عشق متاعی است که باب است یارب ز چه سودائی او خانه اب است؟! تارهای سر زلف تو چه پیوست به هم داد اسباب پریشانی ما دست به هم به غیر این که پریشانیم به طول کشید شکایت از سر زلفت چه ما حصل دارد" (تذکره نصرآبادی، صص۱۹۹ و ۲۰۰، تصحیح وحید دستگردی، تهران، چاپخانه ارمغان، ۱۳۱۷_ همچنین نک: اعلام اصفهان، ج۲، ص۱۴۷، سیّد مصلح الدین مهدوی) در دو کتاب تذکره شعرای آذربایجان و دانشمندان آذربایجان از او با عنوان «شش انگشت» یاد شده است. (دانشمندان آذربایحان، ص۶۲_تذکره شعرای آذربایجان، ج۲، صص۷۳ و ۷۴) آقابزرگ احتمال داده میرزا باقر ایبک همان میرزا باقر قاضی زاده باشد: "_دیوان میرزا باقر تبریزی أو شعره‏ المعروف بأیبک من تبارزه عباس ‏آباد بأصفهان. کان عالما فاضلا کما ذکره فی (نر ۶- ص۱۹۹) و أورد شعره. و أظنه متحدا مع ما بعده. _دیوان باقر تبریزی أو شعره‏ هو حفید القاضی زین العابدین. کان عالما فاضلا، تلمذ على آقا حسین (ظ الخوانساری) و مهر فی المعمى، کان یدرس بمدرسة قطبیة و کان تقسیم الغلات و الغنم لتبارزه أصفهان بیده بعد جده. أورد شعره فی (نر ۶ و ۱۴- ص ۱۷۵ و ۵۳۲) و (سرخوش- ص۱۰)." (الذریعة إلى ‏تصانیف ‏الشیعة، ج‏۹، ص۱۲۰، شش۷۳۵ و ۷۳۶) درباره قاضی زاده اطلاعات زیر یافت شد: "میرزا باقر نواده قاضی زین العابدین تبریزی است که مرد مبارکی بود در کمال صلاح و فضیلت. میرزا باقر نواده اش جوان قابل صالح فاضلی است. در تحصیل علوم سعی بسیار نموده؛ حقا که باقر علوم و جامع کمالات است. استفاده علوم از خدمت بندگان علامی آقا حسین نموده و باب توفیق به هدایت ایشان بر وی گشوده. تدریس مدرسه قطبیه و تقسیم گندم و تبارزه به طریقی که با جد مرحومش بود الحال با او است و در نظم اشعار و معما سلیقه اش معیاری است و این اشعار از او است: حاصل زندگی ما سخن رنگین است آن هم از دست تهی در گروه تحسین است دل که تنگ از خیال آن دهن است سخنان غریب را وطن است قه چاک چاک زنده دلان آرزوهای مرده را کفن است گشته از خط حساب حسنش پاک باقی لاکلام او دهن است جز سخن نیست در کفم چیزی رهن منقول من حدیث من است فصل گل و موسم بهار است گ ار به رنگ و بوى یار است بى تو شب ماه تیره روزان چون چشم سفید گشته تار است عینک در انتظار تو با دیده یار شد چشم سفید گشته به راهت چهار شد نه همین در ماتم دل ناله غوغا می کند داغ می پوشد سیاه و زخم سر وا می کند زاهد دل مرده را هر گام گور کنده ای است میکند از سایه اش از بس زمین پهلوتهی غفلت کج نظران فایده دین باشد چشم احول چو به خواب است یکی بین باشد چمن دیگر به کام قمریان است ز ع سبزه چون سرو روان است." (تذکره نصرآبادی، ص۱۷۵) «ذوالمناقب و المفا المیرزا باقر _طاب مثواه_ به قاضی زاده عباس آباد معروف و به فضائل ظاهری و باطنی موصوف. مولد و موطنش اصفهان و از اعیان زمان بود. استفاده منقول از حضرت مجتهدا مان مولانا محمدباقر اسانی _علیه الرحمه_ و معقول از سید الحکما میرقوام _قدس الله روحه_ نموده؛ مصاحبتی دیرینه با والد علامه _رحمه الله_ و عطوفتی تمام به حال راقم این مقاله داشت. مناسبت سلیقه اش با دقائق صناعت شعر از اکثر افاضل دیگر بیشتر و نی کلکش را در شکرریزی قیمتی اوفی و اوفر بود. در عشر سبعین از مراحل زندگانی، این جهان فانی را بدرود نموده به حظائر قدس ارتحال نمود. این ات از مآثر قلم آن سنجیده رقم است: ...» (تذکره المعاصرین، ص۱۳۲، حزین لاهیجی، تصحیح معصومه سالک، تهران، نشر سایه، ۱۳۷۵) "میرزا باقر مشهور به قاضی زاده عباس آباد از افاضل کرام است. نام ایشان را جناب شیخ محمدعلی حزین در تذکرةالمعاصرین به طبقه علمای اعلام ایراد نموده؛ چنین نوشته اند که: ... انتهی . در ریاض الشعرا و مجمع النفایس آمده که نواده قاضی زین العابدین و از تلامذه علامه آقا حسین خوانساری است. در مدرسه اصفهان مشغول افاده بود. هر چند غایت تحقیق حکایت تلمیذ همان است که شیخ ایراد نموده اما روایت مذکوره هم با آن منافات ندارد. این ات از آن والا صفات است: بی تو شب ماه تیره روزان چون چشم سفید گشته تار است بر زمین نتوان فکندن هر که را برداشت عشق صورت منصور را بر دار می باید کشید دوری نتواند به میان پای گذارد بی همرهی از یاد تو از خویش نرفتم ش ت شیشه یک دل چنان است که چندین کعبه ویران کرده باشی." (صحف ابراهیم، صص ۸۰ و ۸۱) تخلص شاعری او وجدان است. (دانشمندان آذربایجان، ص۳۹۳_ الذریعة إلى ‏تصانیف ‏الشیعة، ج‏۹، ص۱۲۶۰، ش۸۰۸۷) درباره او همچنین رک: تذکره شعرای آذربایجان، ج۲، صص۷۴ و ۷۵_ الذریعة إلى ‏تصانیف ‏الشیعة، ج‏۹، ص۸۷۰، ش۵۷۷۸_اعیان‏ الشیعة، ج‏۳، ص۵۴۰_ کلمات الشعراء، ص۴۴، محمد افضل سرخوش، تصحیح علیرضا قزوه، کتابخانه مجلس، ۱۳۸۹ چند نکته: ۱. سال مرگ قاضی زاده در طبقات اعلام الشیعة سال مرگ میرزا باقر قاضی زاده ۱۱۷۰ دانسته شده است. (طبقات اعلام الشیعه، ج۶، ص۸۵) میرهاشم محدّث، مصحّح نجوم السماء نیز سال مرگ او را ۱۱۷۰ نوشته است. (نجوم السماء، ص۲۱۵) امّا این تاریخ بدون شکّ نادرست است؛ زیرا به تصریح حزین لاهیجی در تذکره، قاضی زاده قبل از تألیف تذکره از دنیا رفته بوده است. (تذکرة المعاصرین، ص۱۳۲) با توجه به این که تذکره را در اوا سال ۱۱۶۵ تالیف کرده است. (تذکرة المعاصرین، ص۹۰) یقیناً وفات قاضی زاده پیش از این سال بوده و تاریخ ۱۱۷۰ نادرست است. همچنین نصرآبادی تذکره را در سال ۱۰۸۳ و در زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی نوشته است. (تذکره نصرآبادی، صص۵_۷) و بنابر نصّ او میرزا باقر قاضی زاده در زمان تألیف تذکره می زیسته و در آن وقت مرد کاملی بوده است. (تذکره نصرآبادی، ص۱۷۵) این نیز دلیل قطعی دیگری است بر نادرستی تاریخ وفاتی که در طبقات اعلام الشیعة آمده است. سید مصلح الدین مهدوی سال مرگ او را ۱۱۱۰ یا کمی قبل از آن نوشته ولی سند خود را ارائه نکرده است. (اعلام اصفهان، ج۲، صص۱۵۳ و ۱۵۴) ۲. از متن میرلوحی معلوم است که میرزا باقر ایپک دارای قدرت و منزلت اجتماعی بالایی بوده که می توانسته یهودیان را در تنگنا قرار دهد و این با اوصاف قاضی زاده مطابق است و می تواند قرینه ای بر اتحاد آن دو باشد. هر چند این که در تراجم، شرح حال قاضی زاده و ایبک مستقلّ از هم وارد شده است با اتّحاد آن دو منافات دارد. ۳. اگر اتحاد قاضی زاده و ایپک مفروض گرفته شود، شعر منسوب به قاضی زاده موجب تردید در دعاوی میرلوحی است که مشعر به مخالفت ایپک با حلاج می باشد: بر زمین نتوان فکندن هر که را برداشت عشق صورت منصور را بر دار می باید کشید. (صحف ابراهیم، صص۸۰ و ۸۱_دانشمندان آذربایجان، صص۶۱ و ۶۲) ۴. ادعای دوستی مجلسی با یهود و دشمنی او با سادات از ناجوانمردانه ترین اتهامات و دروغ های میرلوحی است. سیره و آثار مجلسیین در این جهت روشن و بی نیاز از بررسی است . میرلوحی چون خود سیّد بوده، به هر ی که مورد پسندش واقع نمی شده اتهام دشمنی با سادات می زده است. به موارد زیر دقّت کنید: "... از همه قبایح و زشتی های این ملحد اگر چشم بپوشید همه حال خود می بینید و می شنوید که همیشه مذمت علماء و سادات می کند و می دانید که با ایشان دشمن است ..." (ادراء العاقلین و اخزاء المجانین، نسخه خطی کتابخانه آیت الله مرعشی) «... و ضد و منکر سادات و علما باشند و همه را دشمن دارند به تخصیص ى را که در بیان حال صوفیه مداهنه ننمایند.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏۲ ؛ ص۷۸۴) «... سادات و علما نزد ایشان خوارند و آن ملحدان و فریبندگان نزد ایشان بغایت صاحب اعتبار. بلى اگر عالمى یا سیّدى از روى گمراهى دم از تصوف زند یا بنابر مصلحت روزگار و مکر و خدعه خود را صوفى نام کرده ریشخند ایشان کند، او را عزیز دارند ...» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏۲ ؛ ص۷۸۰) «علامت ایشان آن است که با سادات و علماى دیندار عداوت دارند و بسیار باشد که با ایشان بى‏ محابا اظهار دشمنى کنند مگر با عالمى یا سیّدى‏ دشمن نباشند که از براى دنیا یا از روى نادانی ها یا به سبب غوایت و اغواء طریق حلاجیّه پیش گرفته باشند؛ چنان که گذشت.» )حدیقة الشیعة ؛ ج‏۲؛ ص۷۹۵) «بسیار باشد که از سادات و علما و صلحا و اتقیا و مردم پریشان که در واقع، درویش ایشانند، به ستم گیرند و به‏ آن ملحدان دهند ...» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏۲ ؛ ص۷۷۹) ۵. معلوم است که مناظره ادّعایی را خودش ساخته و نسبت دادن آن به قرون پیشین خلاف واقع و دروغ است.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/08/11/Sayyed




چه ی قبر ام البنین (س) را جعل کرد؟!

درخواست حذف اطلاعات
در آغاز کتاب نورالآفاق آمده است: «بسمه تعالی سنریهم آیاتنا فی الآفاق. کتاب مستطاب نورالآفاق و شهاب لأهل النفاق تألیف جناب مستطاب شیخ المحدثین مروج الاحکام و الدین ناشر اخبار سیّد المرسلین آقای حاج شیخ جواد مجتهد حضرت عبدالعظیمی الشریف الرضوی ال الرازی دامت برکاته العالی تاریخ گذارنده مذهب جعفری در مدینه طیبه نبوی ص و اول ی که بعد از هزار و سیصد سال قبر مطهّر حضرت فاطمه مادر حضرت اباالفضل ع را بین قبر عاتکه و صفیه معیّن فرموده و صندوق گذاشته و در حرم مطهّر ائمه بقیع علیهم السلام علم را مرتفع و شیعیان را به مذهب سرافراز و خدمات درخشنده فرمود از جماعت و ثبوت مذهب حقه از کتب عامه با حضور علماء ایشان در منبر و صندوق رأس الحسین علیه السلام و ساختن ایوان و کفشداری و سقایی خانه و سنگ فرش و تعمیرات بیت الاحزان و انهدام قبور مخلّه فرموده که الی قیام الساعة برای شیعیان باقی ماند در دارالخلافة طهران صانها الله تعالی عن آفات الدوران در مطبعة جناب حاجی عبدالرحیم به زیور طبع آراسته گردید جمادی الثانی 1333 حرّره العبد محمّدعلی.» در اوا کتاب نیز آمده است: «زیارت حضرت فاطمة ام البنین مادر حضرت اباالفضل علیه السّلام در اوّل بقیع بین قبرهائی که عاتکه و صفیه عمّتانِ حضرتِ ختمی مرتبت که از زمان وفات آن حضرت که در سنه شصت و نه (69) بوده تا هزار و سیصد و نه (1309) که هزار و دویست و هشتاد (1280) می شود معلوم نبوده؛ جناب حجة ال آقای والد معیّن نموده و صندوقی ترتیب داده و فعلاً زیارتگاه است و از آثار باقیه قرار گذاشته. امید که شیعیان و دوستان محض حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در تزیین و ترویج این قبر محترم کوشند و هر حاجی که مشرّف شود یادگاری از خود باقی گذارد و در خدمت نماید از فرش و چراغ و غیره ماس دعا داریم. السلام علیک یا سیّدتی زوجة المؤمنین السلام علیک یا زوجة اشرف المخلوقین السلام علیک یا ام خیر ال ء و الصدیقین السلام علیک ایتها الباکیة علی اولادها الاربعة ال ء فی وقعة کربلاء لنصرة سید ال ء السلام علیک ایتها الجلیلة الکریمة النبیلة فاطمة ام البنین و علی اولادک ال ء و رحمة الله و برکاته.» (نورالآفاق و شهاب لاهل النّفاق، صص101 -103، تهران، مطبعة حاجی عبدالرحیم) بر این اساس تا سال 1309 ه.ق. اثری از قبر امّ البنین (س) در قبرستان بقیع نبوده است و از آن پس شیخ جواد شاه عبدالعظیمی محلّ آن را معیّن فرمودند! و لابدّ این اکتشاف پس از –به قول پسرش- 1280 سال، به وحی الهی صورت گرفته است!!! گفتنی است جواد شاه عبدالعظیمی متولّی حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام، مخترع بسیاری از جعلیات تاریخی بوده که متأسّفانه با استقبال عموم مواجه شده است؛ مانند تاریخ ولادت و وفات حضرت عبدالعظیم (ع) و حضرت فاطمة بنت موسی (س) (مشهور به معصومه). کتاب نورالآفاق در کتابخانه دیجیتال آستان قدس رضوی قابل دسترسی است. (بر روی لینک زیر کلیک کنید) تصویر کامل نسخه چاپ سنگی کتاب نورالآفاق



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/08/17/ommolbanin




اشعار منسوب به امّ البنین

درخواست حذف اطلاعات
اشعار مشهوری است که به امّ البنین نسبت داده می شود و شیخ عباس قمّی هم در منتهی الآمال، مفاتیح الجنان و سفینة البحار آن را نقل کرده و در نفس المهموم تصریح نموده که مصدر او «ابصار العین فی انصار الحسین» است. شیخ محمّد سماوی در این کتاب می نویسد: «... و أنا أسترق جدّا من رثاء أمّه فاطمة أمّ البنین الذی أنشده أبو الحسن الأخفش فی شرح الکامل -و قد کانت ت ج إلى البقیع فی کلّ یوم ترثیه و تحمل ولده عبید اللّه فیجتمع لسماع رثائها أهل المدینة و فیهم مروان بن الحکم فیب لشجی الندبة- قولها رضی اللّه عنها: یا من رأى العبّاس کرّ على جماهیر النقد و وراه من أبناء حیدر کل لیث ذی لبد أنبئت أنّ ابنی أصیب‏ برأسه مقطوع ید ویلی على شبلی أما ل برأسه ضرب العمد لو کان سیفک فی ید یک لما دنا منه أحد و قولها: لا تدعونّی‏ ویک أمّ البنین‏ تذکّرینی بلیوث العرین‏ کانت بنون لی أدعى بهم‏ و الیوم أصبحت و لا من بنین‏ أربعة مثل نسور الربى‏ قد واصلوا الموت بقطع ا ن‏ تنازع ال صان أشلائهم‏ فکلهم أمسى صریعا طعین‏ یا لیت شعری أ کما أخبروا بأنّ عبّاسا قطیع الیمین‏» (إبصار العین فی انصار الحسین، ص64، نشر شهید محلّاتی) ظاهراً این اشعار نخستین بار در همین کتاب عرضه و به شیعیان شناسانده شده است. گر چه «ابوالحسن علی بن سلیمان الاخفش» راوی کتاب «الکامل فی اللغة و الادب» اثر ش «ابوالعبّاس محمد بن یزید المبرّد» است و بر آن تعلیقاتی نیز دارد؛ امّا شرح مستقلّی از او بر این کتاب نیافتم. در کتاب الکامل و تعلیقات اخفش نیز چنین اشعاری یافت نمی شود. سیّد عبدالرّزّاق مقرّم درباره این اشعار مطلبی از شیخ محمّد سماوی نقل کرده که بسیار درخور توجّه است: «... و شرح الکامل المنسوب للأخفش لم أجد واحدا من أرباب راجم ناصا علیه مع فحصی الکثیر لتراجم کل من سمّی بالأخفش. و أما الشیخ السماوی فکثیرا ما سألته عن مصدر هذا الشرح فلم أجد منه إلا السکوت، و قد صارحته بمعتقدی فی الأبیات له و أراد تمشیة الکلام بهذا البیان فعلى المولى سبحانه أجره ...!» (مقتل الحسین، صص355و 356، بیروت، مؤسسة ال سان، 1426 ه.ق)



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/08/19/sh-ommolbanin




سیّد علی قاضی تربیت شده صوفیه ذهبیه

درخواست حذف اطلاعات
سلسله مشایخ سیّد علی قاضی –به اعتراف فرزند و مریدانش- چنین است: سیّد قریش قزوینی ↓ قلی نخجوانی ↓ سیّد حسین قاضی (پدر سیّد علی قاضی) ↓ سیّد علی قاضی (منابع: 1. مهر تابان، ص18، انتشارات ملکوت نور قرآن، چاپ هشتم / 2. توحید علمى و عینى، ص20، انتشارات علامه طباطبایی، چاپ دوم / 3. لب اللباب در سیر و سلوک، ص72، انتشارات علامه طباطبایی، چاپ نهم / 4. مکتوبات، مراسلات، مقالات: صص99-107 / 5. حریم قدس، ص7، انتشارات مکتب وحی، چاپ اول / 6. دانشنامه جهان ، ج1، ص7298 به نقل از: تحریر ثانی تاریخ حکماء و عرفای متأ ، ج1، ص225- اسوه عارفان، ج1، صص159 و 171 و 172) قلی نخجوانی و سیّد قریش قزوینی نیز به گفته مورّخان و اعتراف مریدان قاضی از اقطاب سلسله صوفیه کبرویه ذهبیه بوده اند. سیّد محمّدعلی گلریز در کتاب «مینودر یا باب الجنّة قزوین» این مطلب را آورده است؛ چنان که در دستخطّ سیّدمحمّدحسین طهرانی می بینید:



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/08/23/qazi




ادب گفتار درباره خداوند

درخواست حذف اطلاعات
ادبِ گفتار درباره مقدّسات بسیار مهمّ است؛ ولی متأسّفانه بسیاری از مردم در محاورات خود آن را دستِ کم می گیرند. خصوصاً درباره توحید و یاد و نام خداوند متعال حسّاسیّت، اندک و تع ر ناهنجار، فراوان است. باید در فرصتی این تع ر و الفاظ گردآوری و زشتی هر یک نشان داده شود؛ امّا نمونه ای که در سال های اخیر بسیار آزاردهنده و مشمئزکننده شده است، کاربرد سخیف و زننده ی واژه «خدا» به جای صفت شمارشی (=عدد) -غالباً با معدودِ «تومان»- در مقام مبالغه و غلوّ است؛ مثلاً می گویند: «خدا تومن پولشه!» سبحان الله! نمی دانم انی که این لفظ را به زبان می آورند به زشتی سخن خود آگاه نیستند؟! بزرگی خدا را کمّی و مقداری کرده و همان را هم در حدّ یک کالای پست و بی ارزش پایین می آورند! وَ ما قَدَروا اللهَ حَقَّ قَدرِه. ممکن است ی بگوید: لفظ «خدا» معنای گسترده تری دارد و به غیر الله –تبارک و تعالی- نیز گفته می شود. پاسخ این است: اوّلاً در این نوع کاربرد، مقصود دقیقاً معنای خاصّ آن است؛ زیرا گوینده در مقام بیان بزرگی و شدّت است و چون در ذهن خود، خدا را نامتناهیِ مقداری فرض می کند؛ از باب مبالغه می گوید: «خدا تومن» یعنی بی شمار و بی نهایت و ثانیاً در عرفِ امروز، لفظ «خدا» منصرف به ذاتِ الله است؛ یعنی تا تصریح یا اشاره ی روشنی نباشد، ی معنای دیگری برداشت نمی کند. و اگر ی بگوید: در این گونه تع ر، قصدِ جدّی وجود ندارد؛ پاسخ می دهیم: اگر قصدِ گوینده جدّی بود، کافر و مشرک می شد! چون قصد جدّی وجود ندارد، باید تذکّر داد که این تعبیر سفیهانه و موهِن از زبان مردم بیافتد.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/08/25/adab




انس بن مالک و توجیه شکنجه گری حاکمان

درخواست حذف اطلاعات
بخش زیادی از روایات اهل سنّت از انس بن مالک نقل شده است. در حدیث طیر مشویّ و ماجرای یوم الرّحبة نشانه هایی از دروغگویی او دیده می شود. (نک: معجم رجال الحدیث، ج4، ص149) بنا بر روایتی از صادق (ع) سه نفر مکرّر بر رسول خدا (ص) دروغ می بستند که یکی از آن ها انس بن مالک است. (نک: الخصال، ج‏1، ص190) شیخ صدوق با سند خود از باقر علیه السّلام روایت کرده است: «إِنَّ أَوَّلَ مَا اسْتَحَلَّ الْأُمَرَاءُ الْعَذَابَ لِکَذِبَةٍ کَذَبَهَا أَنَسُ بْنُ مَالِکٍ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) أنَّهُ‏ سَمَّرَ یَدَ رَجُلٍ إِلَى الْحَائِطِ وَ مِنْ ثَمَّ اسْتَحَلَّ الْأُمَرَاءُ الْعَذَابَ.» (علل الشرائع، ج‏2، ص541) [نخستین بار که حاکمان شکنجه را حلال شمردند به خاطر دروغی بود که انس بن مالک بر رسول خدا (ص) بست! ادّعا کرد که ایشان دست مردی را با میخ به دیوار کوبید. از این جا بود که حاکمان شکنجه را حلال شمردند.] احتمال می رود در نقل حدیث بالا سهوی رخ داده و در اصل حدیث «سَمَّرَ عَین رجلٍ» به جای «سَمَّرَ یَدَ رَجُلٍ إِلَى الْحَائِطِ» بوده باشد؛ زیرا «انس بن مالک» روایت مشهوری درباره میل کشیدن چشمان دارد: «حَدَّثَنَا مُسْلِمُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، حَدَّثَنَا سَلَّامُ بْنُ مِسْکِینٍ، حَدَّثَنَا ثَابِتٌ، عَنْ أَنَسٍ: أَنَّ نَاسًا کَانَ بِهِمْ سَقَمٌ قَالُوا: یَا رَسُولَ اللَّهِ آوِنَا وَ أَطْعِمْنَا، فَلَمَّا صَحُّوا قَالُوا: إِنَّ الْمَدِینَةَ وَخِمَةٌ فَأَنْزَلَهُمْ الْحَرَّةَ فِی ذَوْدٍ لَهُ فَقَالَ: اشْرَبُوا أَلْبَانَهَا، فَلَمَّا صَحُّوا، قَتَلُوا رَاعِیَ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ وَ اسْتَاقُوا ذَوْدَهُ، فَبَعَثَ فِی آثَارِهِمْ فَقَطَعَ أَیْدِیَهُمْ وَ أَرْجُلَهُمْ وَ سَمَرَ أَعْیُنَهُمْ‏ فَرَأَیْتُ الرَّجُلَ مِنْهُمْ یَکْدِمُ‏ الْأَرْضَ بِلِسَانِهِ حَتَّى یَمُوتَ. قَالَ سَلَّامٌ: فَبَلَغَنِی أَنَّ الْحَجَّاجَ، قَالَ لِأَنَسٍ: حَدِّثْنِی بِأَشَدِّ عُقُوبَةٍ عَاقَبَهُ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ، فَحَدَّثَهُ بِهَذَا، فَبَلَغَ الْحَسَنَ فَقَالَ: وَدِدْتُ أَنَّهُ لَمْ یُحَدِّثهُ.» (صحیح البخاری، ج‏9، ص121) ابوداود نیز به گفتگوی حجّاج و انس اشاره کرده است. (سنن أبی داود، ج‏4، ص1868) از پرسش حجّاج معلوم است به دنبال بهانه ای برای شکنجه مخالفان می گشته که مطلوب خود را در پاسخ انس یافته و ناخشنودی حسن بصری نیز از همین بوده است. مشهورترین راوی این داستان انس بن مالک است و انتساب آن به برخی دیگر از صحابه محلّ تردید است. البته اصل ماجرا در روایات شیعه به گونه ای سازگار با آیه 33 سوره مائده ذکر شده و در آن خبری از کور چشمان نیست. (نک: الکافی ؛ ج‏7 ؛ ص245- تهذیب الأحکام ؛ ج‏10 ؛ ص134- تفسیر العیاشی ؛ ج‏1 ؛ ص314- دعائم الإسلام ؛ ج‏2 ؛ ص476) جالب آن که شافعی نیز تکذیب نقل انس بن مالک را از سجّاد (ع) روایت کرده است: «قَالَ الشَّافِعِىُّ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ کَانَ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَیْنِ یُنْکِرُ حَدِیثَ أَنَسٍ فِى أَصْحَابِ اللِّقَاحِ. أَخْبَرَنَا أَبُو زَکَرِیَّا وَ أَبُو بَکْرٍ قَالاَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَخْبَرَنَا الرَّبِیعُ أَخْبَرَنَا الشَّافِعِىُّ أَخْبَرَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ أَبِى یَحْیَى عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلاَمُ قَالَ : لاَ وَ اللَّهِ مَا سَمَلَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله علیه و سلم- عَیْنًا وَ لاَ زَادَ أَهْلَ اللِّقَاحِ عَلَى قَطْعِ أَیْدِیهُمْ وَ أَرْجُلِهُمْ.» (السنن الکبری للبیهقی، ج9، ص69) واسطه شافعی و جعفر صادق (ع) ابراهیم بن محمّد بن یحیی است که به علّت تشیّع در میان اهل سنّت به ضعف مشهور است. (نک: تاریخ ال للذهبی، ج12، ص64 - رجال النجاشی، ص14-فهرست الطّوسی، ص7)



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/08/25/ANAS




اهل الایمان و محل الکتمان (بررسی روایتی از تحف العقول)

درخواست حذف اطلاعات
سال گذشته نکاتی درباره متن «تحف العقول» و « محیص» و ارتباط متفرّدات آن با روایات غُلات ارائه شد. در بازنگری و تنظیم آن مطالب، نکات جالب دیگری نیز یافت شد. مثلاً روایتی است در تحف العقول که به صادق (ع) نسبت داده شده است: یَا أَهْلَ الْإِیمَانِ وَ مَحَلَّ الْکِتْمَانِ تَفَکَّرُوا وَ تَذَکَّرُوا عِنْدَ غَفَلَةِ السَّاهِینَ‏. (تحف العقول، ص373) این گونه خطاب با تعبیر عجیب «محلّ الکتمان» که ارتباط آن با ادامه حدیث معلوم نیست، ما را به جستجو در منابع واداشت؛ خصوصاً که مسأله ی «کتمان» در میان غُلات، دامنه دار بوده و سِنخ آن با برداشت ساده و معقول یّه از تقیّه و کتمان متفاوت است. چنان که انتظار می رفت در منابع یه چنین تعبیری یافت نشد؛ امّا در مصادر غُلات به شاهد جالبی برخوردیم. این حدیث در آغاز باب دوم کتاب «المعارف و تحفة لکلّ عارف» منسوب به میمون طبرانی –لعنه الله- بدین صورت روایت شده است: «رویناه عن جعفر بن محمد بن المفضل عن جده المفضل قال حدثنی أبو سعید جبیری الطحان قال سمعت الصادق منه السلام یقول: یا أهل الإیمان و مواطن الکتمان تفکروا و تذکروا عند غفلة الشیاطین فمن زعم أنه یعرف الله بغیر رؤیة فقد کفر و ضل و غوى، و علامة الجاهل المرتاب هتک الستر المحجوب و افشاء السر المکتوم لیعلم الناس ما لا یعلم من نفسه ، فإذا أنکر العبد ما رأى فهو لما لا یرى أشد إنکارا.» همین روایت را شیخ حسین احمد –لعنه الله- در کتاب «قلائد الدرر و بهجة الصور ردّاً علی المختصر» نقل کرده و در جای دیگر از همان کتاب و نیز در کتاب «غنیمة السفر و بلوغ الوطر ردّاً علی رسالة درّة الدرر» تعبیر «اهل الایمان و مواطن الکتمان» را به کار برده است که نشان دهنده ی توجّه نصیریه به این تعبیر خاصّ است. عبارت «فمن زعم انّه یعرف الله بغیر رؤیة فقد کفر» در راستای تأکید غُلات بر وم مشاهده و ادراک است که هنگام بررسی روایت تحف العقول از سدیر، درباره آن توضیح داده شد: http://alasar.blog.ir/1396/05/15/sadir



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/09/06/ketman




بررسی نامه سجّاد (ع) به زهری

درخواست حذف اطلاعات
یکی از متفرّدات تحف العقول، نامه ای است از سجّاد علیه السّلام به محمّد بن مسلم زهری که در آن او را به خاطرِ یاری ستمگران سرزنش کرده اند. ظاهراً تحف العقول، تنها منبعی است که این نامه را به سجّاد نسبت داده است. مصادر زیر نویسنده ی این نامه را، ابوحازم سلمة بن دینار الاعرج دانسته اند: - حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء (ج‏3، صص246 -249؛ دار امّ القری؛ قاهرة؛ چاپ اوّل) به این سند: حدثنا أبو الحسین احمد بن محمد بن مقسم و أبو بکر بن محمد بن احمد بن هارون الوراق الاصبهانى. قالا: ثنا احمد بن عبد اللّه بن صاحب أبى ضمرة ثنا هارون بن حمید الد ى ثنا الفضل بن عنبسة عن رجل قد سماه أراه عبد الحمید بن سلیمان عن الذیال بن عباد؛ قال کتب أبو حازم الأعرج إلى ا هرى ... - تاریخ مدینة دمشق (ج‏22، ص45، دارالفکر، بیروت) به این سند: أنبأنا أبو علی الحسن بن أحمد، أنا أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه .... (ادامه سند قبل) - صفة الصفوة لابن الجوزی (ص353، تصحیح خالد طرسوسی، دارالکتاب العربی، بیروت) مرسلاً از الذیال بن عبّاد - المختار من مناقب الأخیار لابن اثیر الجزری (ج‏3، ص23، مرکز زاید للتراث و اریخ، امارات-العین) - خزانة الاکمل فی فروع الفقه الحنفی لأبی یعقوب یوسف بن علی الجرجانی (ج3، ص499، دارالکتب العلمیة، بیروت) در کتب زیر نیز خلاصه ی نامه بدون ذکر نام نویسنده نقل شده است: - إحیاء علوم الدین (ج‏5 ؛ صص113 و 114): لما خالط ا هری السلطان کتب أخ له فی الدین إلیه، عافانا اللّه و إیاک أبا بکر ... - شرح نهج البلاغة (ج‏17 ؛ ص43 و44) به نقل از غزّالی - الکشاف عن حقائق غوامض نزیل، ج‏2، صص 433 و 434 انتساب نامه به ابوحازم به واقع نزدیک تر است زیرا: 1. حسن بن شعبة حرّانی از غالیان وابسته به فرقه نصیری است که در موارد متعدّدی احادیثی به ان (ع) نسبت داده که در اصل گفته ی مشاهیر دیگر است. نقل او از جهت اعتبار، با دیگران –حتّی محدّثان عامّه- برابری نمی کند؛ خصوصاً که ابونعیم، سندِ روایت خود را آورده و از این جهت بر نقلِ مرسلِ ابن شعبة برتری دارد. 2. در اوا متن نامه به روایت ابن شعبة آمده است: «... فَاللَّهُ لَنَا وَ لَکَ وَ هُوَ الْمُسْتَعَانُ أَمَّا بَعْدُ فَأَعْرِضْ عَنْ کُلِّ مَا أَنْتَ فِیهِ حَتَّى تَلْحَقَ بِالصَّالِحِینَ الَّذِینَ دُفِنُوا فِی أَسْمَالِهِمْ‏ لَاصِقَةً بُطُونُهُمْ بِظُهُورِهِمْ لَیْسَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ اللَّهِ حِجَابٌ وَ لَا تَفْتِنُهُمُ الدُّنْیَا وَ لَا یُفْتَنُونَ بِهَا رَغِبُوا فَطلبوا فَمَا لَبِثُوا أَنْ لَحِقُوا.» (تحف العقول، ص277) کاربرد «امّا بعد» در اوا نامه و پس از بیان اصل مطلب، چندان مناسبتی ندارد! این تعبیر بیشتر هنگامی به کار می رود که پس از بیان مقدمه ی نامه یا خطبه، وارد موضوع اصلی شوند. با رجوع به روایت ابونعیم علّت این اضطراب و ناهمگونی روشن می شود. در حقیقت این بخش از متن، نقل قول ابوحازم است از نامه ی عمر بن خطّاب به سعد بن وقّاص: «... فهلا إذ عرضت لک فتنتها ذکرت أمیر المؤمنین عمر رضى اللّه تعالى عنه فى کتابه إلى سعد- حین خاف علیه مثل الذى وقعت فیه عند ما فتح اللّه على سعد-: أما بعد فاعرض عن زهرة ما أنت فیه حتى تلقى الماضین الذین دفنوا فى أسمالهم، لاصقة بطونهم‏ بظهورهم، لیس بینهم و بین اللّه حجاب، لم تفتنهم الدنیا و لم یفتتنوا بها، رغبوا فطلبوا فما لبثوا أن لحقوا.» (حلیة الاولیاء، ج3، ص249) می بینیم که در نقل ابونعیم «امّا بعد» دقیقاً در جای خود به کار رفته و هیچ ابهام و اضطر ندارد؛ امّا چون ابن شعبة، توضیحات مربوط به نامه ی عمر را -به دلائلی که پوشیده نیست- انداخته، متن دچار اضطراب شده است. همچنین «زهرة ما انت فیه» در نقل ابونعیم نسبت به «کلّ ما انت فیه» در نقل ابن شعبة شیواتر است و بر آن ترجیح دارد. 3. از متن نامه بر می آید که زهری در هنگام دریافت نامه به سنّ پیری رسیده بوده است: «... أَطَالَ مِنْ عُمُرِکَ ... مَعَ کِبَرِ سِنِّکَ وَ رُسُوخِ عِلْمِکَ وَ حُضُورِ أَجَلِکَ ...» (تحف العقول) [در نقل ابونعیم و غزّالی صریح تر است: ... أصبحت شیخا کبیرا ...] این در حالی است که سجّاد علیه السّلام در حدود سال 95 از دنیا رفته اند. (الکافی، ج‏1، ص466) و در این هنگام زهری تنها 45 سال داشته است؛ زیرا او در حدود سال 50 به دنیا آمده و در حدود سال 124 از دنیا رفته است. (تاریخ ‏الإسلام للذهبی، ج‏8، ص227) سجّاد (ع) سنّ پیری زهری را درک نکرده اند؛ امّا سلمة بن دینار در سال 140 ه.ق (تاریخ‏ الإسلام، ج‏8، ص443) یا بعد از آن (صفة الصفوة، ص356) از دنیا رفته و سنّ پیریِ زهری را درک کرده است. 3. زبان تند و پندآمیزِ نامه به دور از هر گونه تقیه و پوشی، مناسب احوال ابوحازم است. در شخصیت او دو چیز کاملاً نمودار است: 1. روحیه وعظ 2. تندی و بی باکی هنگامی که او در حضور زهری، خطاب به خلیفه اموی، سلیمان بن عبدالملک گفت: «إن آباؤک غصبوا الناس هذا الأمر فأخذوه عنوة بالسیف ...» و با اعتراض یکی از حاضران روبرو شد؛ پاسخ داد: «کذبت إن اللّه تعالى أخذ على العلماء المیثاق لیبیننه للناس و لا یکتمونه ...» (حلیة الاولیاء، ج‏3، صص234-237؛ تاریخ مدینة دمشق، ج‏22، ص39) جالب آن که این جمله در نامه به زهری نیز آمده است: «لَیْسَ کَذَلِکَ أَخَذَ عَلَى الْعُلَمَاءِ فِی کِتَابِهِ إِذْ قَالَ‏ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ» (تحف العقول، ص275) طعنه ابوحازم به علمای درباری در حضور خلیفه اموی موجبِ درگیری لفظی میان و او زهری شد: «... إن بنى لم یزالوا على الهدى و قى حیث کانت امراؤهم یأتون إلى علمائهم رغبة فى علمهم، فلما ن وا و نفسوا و سقطوا من عین اللّه تعالى و آمنوا بالجبت و الطاغوت، کان علماؤهم یأتون الى امرائهم و یشار هم فى دنیاهم و شرکوا معهم فى قتلهم‏. قال ابن شهاب: یا أبا حازم إیاى تعنى؟ أو بى تعرض؟ قال: ما ایاک اعتمدت و لکن هو ما تسمع. قال سلیمان: یا ابن شهاب. تعرفه قال: نعم! جارى منذ ثلاثین سنة ما کلمته کلمة قط. قال أبو حازم: انک نسیت اللّه فنسیتنى و لو أحببت اللّه تعالى لأحببتنى. ... (حلیة الاولیاء، ج‏3، صص234-237) این گفتگو به شکل دیگری نیز روایت شده است: ... قال ا هرى لسلیمان بن هشام: أ لا تسأل أبا حازم ما قال فى العلماء؟ قال: و ما عسیت أن أقول فى العلماء إلا خیرا، إنى أدرکت العلماء و قد استغنوا بعلمهم عن أهل‏ الدنیا و لم یستغن أهل الدنیا بدنیاهم عن علمهم، فلما رأوا ذلک قدموا بعلمهم إلى أهل الدنیا و لم ینلهم أهل الدنیا من دنیاهم شیئا، إن هذا و أصحابه لیسوا علماء إنما هم رواة. فقال ا هرى: و إنه لجارى و ما علمت أن هذا عنده. قال: صدق أما أنى لو کنت غنیا عرفتنى. فقال له سلیمان: ما الم ج مما نحن فیه؟ قال: إن تمضى ما فى یدیک لما أمرت به و تکف عما نهیت عنه. فقال: سبحان اللّه! من یطیق هذا قال: من طلب الجنة و فر من النار، و ما هذا فیما تطلب و تفر منه. (حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء ؛ ج‏3 ؛ صص232 و 233) و در نقل دیگری آمده است: ... ان بعض الأمراء أرسل إلى أبى حازم فأتاه و عنده الافریقى و ا هرى و غیرهما فقال له: تکلم یا أبا حازم. فقال أبو حازم: إن خیر الأمراء من أحب العلماء، و إن شر العلماء من أحب الأمراء، و انه کان فیما مضى إذا بعث الأمراء الى العلماء لم یأتوهم، و اذا أعطوهم لم یقبلوا منهم، و اذا سألوهم لم یرخصوا لهم، و کان الأمراء یأتون العلماء فى بیوتهم فیسألونهم فکان فى ذلک صلاح للامراء و صلاح للعلماء. فلما رأى ذلک ناس من الناس. قالوا: ما لنا لا نطلب العلم حتى ن مثل هؤلاء، فطلبوا العلم فأتوا الامراء فحدثوهم فرخصوا لهم، و أعطوهم فقبلوا منهم. فجرئت الامراء على العلماء، و جرئت العلماء على الامراء. (حلیة الاولیاء، ج‏3، ص243) شباهت این سخنان که اتفاقاً با زهری مرتبط است، با مضمون نامه مورد بحث پوشیده نیست.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/09/08/zohri2




درباره کتاب مناقب العترة منسوب به ابن فهد حلّی

درخواست حذف اطلاعات
در برخی از آثار معاصر کتاب «مناقب العتره» به ابن فهد حلّی نسبت داده شده است؛ اما در مصادر متقدّم اثری از آن دیده نمی شود. آقابزرگ دراین باره می نویسد: «و قد نقل الملا ابوالحسن المرندی تلمیذ الفاضل ال یانی فی کتابه دلائل براهین الفرقان عن کتاب مناقب العترة و نسب تالیفها الی احمد بن فهد لکنی لم اطلع علی مصدر آ له.» (طبقات اعلام الشیعه، ج۴، ص۱۰ _بخش الضیاء اللامع) و نیز می نویسد: «مناقب العترة للشیخ أحمد بن فهد الحلی، ینقل عنه المولى أبو الحسن المرندی المعاصر فی دلائل براهین الفرقان.» (الذّریعة، ج۲۲، ص۳۳۰) علاوه بر «دلائل براهین الفرقان» در کتاب «نورالآفاق» و «تفسیر اثناعشری» نیز مطالبی به کتاب مناقب العترة نسبت داده شده است که در ادامه می آوریم. ۱. دلائل براهین الفرقان این کتاب را ابوالحسن بن محمد ال المرندی در سال۱۳۴۱ ه.ق در ردّ مشروطه نوشته است و در آن به مجلس شورای ملّی تاخته و آن را با دارالندوة، سقیفه بنی ساعده، شورای شش نفره عمر بن خطّاب و ... مقایسه کرده و به دفاع نسبی از سلطنت، مخالفت با غرب زدگی و مظاهر آن مانند رو مه ها و موضوعات مرتبط دیگر پرداخته است. تصویر نسخه چاپ سنگی این کتاب در سایت کتابخانه آستان قدس رضوی موجود و قابل مطالعه است. درباره آثار ابوالحسن مرندی در آینده توضیحات مفصّلی ارائه خواهد شد؛ امّا اجمالاً باید گفت کتاب های او معدن جعل، تخلیط و تطبیق در جهت مبارزه با مشروطه و دفاع از خطّ مشی شیخ فضل الله نوری است؛ تا آن جا که چند روایت جعلی صریح درباره شیخ فضل الله و به دارآویختن او آورده است که در آینده بررسی خواهد شد؛ ان شاءالله. او در کتاب «دلائل براهین الفرقان» می نویسد: «... چنان که عده ای از مؤلفین معاصرین به این حقیر نقل فرمودند که در کتاب مناقب العترة ابن فهد حلّی علیه الرحمه از حذیفه یمانی که از اصحاب خاص حضرت رس بود روایت می کند از حضرت رس پناه صلی الله علیه و آله _مصنف این وجیزه گوید عین این خبر مناقب العترة را دیده اند و نظر به فرمایش مجلسی لا نحکم ببطلانه و ذلک شأن المحدث و بنا به روایت جابر بن عبدالله انصاری که سمعت علی بن الحسین انه قال: فمن انکر شیئاً من امورنا و رده فقد رد علی الله جل اسمه و کفر بآیاته و انبیائه یا جابر من عرف الله تعالی بهذه الصفة فقد اثبت وحید لأن هذه الصفة موافقة لما فی الکتاب المنزل و مؤید این خبر است خبر منتخب البصائر و فصل الخطاب از حضرت صادق آل محمد علیه السلام که قریباً در ذیل مذکور خواهد شد؛ لهذا عین خبر مناقب العترة را که مصداقش اظهر من الشمس و ن من الامس است و انکارش جرأة علی الله و عداوت بر محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله است نقل می نماید_ حذیفه یمانی از حضرت رس پناه ص روایت می کند که فرمود: الویل الویل لأمّتی من الشوری الکبری و الشوری الصغری. سئل ص فی تعیینهما؛ قال صلی الله علیه و آله: الشوری الکبری تنعقد فی فی بلدی بعد وفاتی لغصب خلافة اخی و حق بنتی و الصغری تنعقد فی الغیبة الکبری فی ا وراء لتغییر سنتی و تبدیل احکامی ...» (دلائل براهین الفرقان، صص۸۸ و ۸۹، چاپ سنگی، موجود در کتابخانه آستان قدس) مرندی، سپس ا وراء را بر شهرری و تهران تطبیق کرده و بدین منظور از روایت جعلی دیگری نیز مدد می جوید که ان شاءالله در جای خود بررسی خواهد شد. این که در میانه دعواهای دامنه دار مشروطه، روایتی با این لفظ سست و محتوای نه چندان درست پیدا شود و به کت نادیده و ناشنیده نسبت داده شود؛ محملی ندارد مگر جعل و دروغ. مرندی در فجائع الدهور نیز همین روایت را بدون ذکر منبع آورده است: "و دیگر مجلس شورای ملی که در دارالخلافه طهران منعقد شده چنان چه خاتم پیغمبران صلی الله علیه و آله فرموده: الویل الویل لامتی..." (جلد دوم دلائل براهین الفرقان در بطلان نواسخ القرآن مسمّی به فجائع الدهور فی انهدام القبور در علائم الظهور، ص۵۷، نسخه چاپ سنگی آستان قدس رضوی) گفتنی است ابوالحسن مرندی در شهرری می زیست و در همان جا از دنیا رفت و در چندقدمی ضریح حضرت عبدالعظیم (ع) دفن شد. هم اکنون سنگ قبر او با این عبارات نمایان است: «حجة ال جامع المعقول و المنقول الحاج شیخ ابوالحسن مجتهد مرندی، سوم محرم الحرام ۱۳۴۹» در آغاز کتاب لوامع الانوار آمده است: "هذا کتاب مستطاب لوامع الانوار فی مصائب و نوائب سبط رسول الله المختار ... از تالیفات مفتاح فلاح المفلحین ... حاجی شیخ ابوالحسن مجتهد مرندی مدظله العالی است هنگامی که در سنه ۱۳۳۰ هجری در زاویه مقدسه حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام شرف اقامت و در خانه عالیجناب ... حاجی اسدالله ولد مرحوم غلامرضا منزل داشتند اتمام و اختام پذیرفت. حرّره الحقیر الجانی محمدابراهیم الملقب بافتخارالممالک ابن مرحوم باباخان ..." (آغاز جلد چهارم کتاب نورالانوار المسمی بلوامع الانوار فی بیان مصائب سبط محمد المختار، نسخه سنگی کتابخانه آستان قدس رضوی) در متن کتاب دلائل براهین الفرقان نیز به س ت او در شهرری اشاره شده است؛ آن جا که مقاله ی شیخ عبدالرحیم پسر حجة ال صاحب الفصول را آورده است. در این متن که به درخواست مرندی، در ماه شوّال ۱۳۴۱ه.ق. نوشته شده است، آمده: «... الحاج شیخ ابوالحسن المرندی ... از زاویه مقدسه زاده واجب عظیم حضرت عبدالعظیم علیه السلام به شهر طهران آمده و به منزل این احقر تشریف آوردند ...» (دلائل براهین الفرقان، برهان هشتم، صص۴۶ و ۴۷) مرندی در همین کتاب از وضع بازار شهرری گلایه کرده است: «... فروشی سرایت به بازار بلده عبدالعظیم ع [کرده] که به فرمایش صادق آل محمد ص و ثامن ائمة ع عبدالعظیم أمان لأهل الری کما أن موسی بن جعفر أمان لأهل بغداد...» (دلائل براهین الفرقان، ص۴۴) این روایت عمداً جعل نشده باشد، حاصل خلط و اشتباه بوده و اصل آن حدیثی است که ابوعمرو کشّی درباره زکریا بن آدم نقل کرده است: «حدثنی محمد بن قولویه، قال: حدثنا سعد بن عبد الله بن أبی خلف، عن محمد بن حمزة، عن زکریا بن آدم، قال، قلت للرضا علیه السلام: انی أرید ال وج عن أهل بیتی فقد کثر السفهاء فیهم، فقال: لا تفعل فان أهل بیتک یدفع عنهم بک، کما یدفع عن أهل بغداد ب الحسن الکاظم علیه السلام.» نمونه دیگر از تحریف عمدی، یا اشتباه جاهلانه، روایتی است که در مذمت مشروطه خواهان شهرری آورده است: «إِنَّ أَهْلَ الرّیِّ یَمُوتُونَ عطشانا و یَدْخُلُونَ فی القبر عطشانا و ی ون من القبر عطشانا!!» (دلائل براهین الفرقان، ص۱۱۶) اصل این روایت در عقاب الاعمال صدوق و درباره مشروب خواری است: «أَبِی ره عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مَرْوَکِ بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ الله (ع) أَنَّهُ قَالَ مَنِ اکْتَحَلَ بِمِیلٍ مِنْ مُسْکِرٍ کَحَلَهُ الله عَزَّ وَ جَلَّ بِمِیلٍ مِنْ نَارٍ قَالَ إِنَّ أَهْلَ الرِّیِّ فِی الدُّنْیَا مِنَ الْمُسْکِرِ یَمُوتُونَ عِطَاشاً وَ یُحْشَرُونَ عِطَاشاً وَ یَدْخُلُونَ النَّارَ عِطَاشاً.» (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص۲۴۳) مرندی عباراتی از حدیث را انداخته و «الری» را به معنای «شهرری» گرفته، در حالی که در این جا به معنای «سیراب شدن» است!! از این دست تحریفات در آثار مرندی بسیار است که در فرصت مناسب به آن خواهیم پرداخت. به هر حال با توجّه به فضای شهرری در دوره مشروطه عجیب نیست که در آن جا روایاتی در ذمّ مشروطه جعل و منتشر شده باشد . محمدعلی طباطبایی حسنی پس از نقل روایت شورای کبری و صغری و نسبت دادن آن به مناقب العترة می نویسد: «و مثله عن دلائل النبوة لإبن فهد ایضاً»!! (مائتان و خمسون علامة، ص۱۳۰) کتاب دلائل النبوه نیز مانند «مناقب العترة» از آثار نادیده و ناشنیده منسوب به ابن فهد است. ۲. نورالآفاق این کتاب از آثار شیخ محمدجواد مجتهد شاهزاده عبدالعظیمی است. او در زمان خود متولّی آستان حضرت عبدالعظیم بود و کتابهایی درباره آن جناب و مزار ایشان نوشته؛ مانند خصائص العظیمیه و نورالآفاق که هر دو در سایت کتابخانه آستان قدس رضوی به صورت تصویر چاپ سنگی قابل مطالعه است. کتب او نیز مانند آثار همشهری معاصرش، ابوالحسن مرندی، معدن جعل و تخلیط است که ان شاء الله در آینده به آن نیز خواهیم پرداخت. کتاب نورالآفاق متن آشفته ای دارد و در آن سخنان شیخ جواد و فرزندش شیخ مهدی سلطان العلماء به هم آمیخته. در تاریخ نگاری کتاب هم اضطراب و تغییر آشکار است. در نورالآفاق دو مطلب از مناقب العتره نقل شده است: الف) حدیث اء متن کتاب نورالآفاق با جملات زیر آغاز می شود که ظاهراً از شیخ مهدی سلطان العلماء فرزند شیخ محمدجواد است: «حدیث شریف اء با سند صحیح که لم یسبقه سابق و لا یلحقه لاحق از طرق عامه و خاصه مرسلاً و معنعناً با اضافات نسخ و تعیین تولد و وفات حضرت عبدالعظیم ع و ...» در صفحات بعد متن متداول حدیث اء با اسناد زیر نقل شده است: «حدیث شریف اء صحیحاً که از دوازده کتاب معتبر که شش کتاب از کتب معتبره شیعه و شش کتاب از کتب معتبره عامه به اختلاف نسخ مرسلاً و معنعناً نقل شده: فی مناقب العترة عن احمد بن محمد بن فهد الحلی مرسلاً عن زید بن الحسن بن ال عن ام سلمه عن فاطمه ا هراء سلام الله علیها؛فی مودة القربی عن ابن سعید الخدری مرسلاً عن زینب بنت سلمه عن ا هراء علیها سلام و فی ذخائر العقبی عن واصلة بن الاسقع و فی دررالسمطین فی مناقب السبطین عن جمال الدین ا رندی المدنی معنعناً عن الصادق علیه السلام عن محمدالباقر عن زین العابدین عن الحسین بن علی عن الحسن علیهم السلام ... و فی کنوز المناقب عن ابن مسعود عن علی بن الحسین علیهما السلام و فی المنتخب عن الشیخ الطریحیو فی صحیح البخاری عن عائشة ام المومنینو فی سنن رمذی فی مناقب اهل البیت عن زینب ربیبة النبی ص عن عائشةو فی شرح الکبریت الاحمر لعلاء ال ة السمنانی عن البیهقی عن عائشة و فی جواهر العقدین فی قصص العجیبة لاهل بیت النبوة و عن الملا فی سیرته عن عمرو بن سلمه و فی قصص النبوة فی برکات اهل بیت النبوة و عن النسائی عن حفصة بنت العمر فی معجمه و سمعت عن شیخی الثقة الحاج شیخ محمدحسین السیستانی فی سند هذا الحدیث الشریف قال سمعت عن سید حسن بن سید مرتضی الیزدی قال روی صاحب العوالم فی الجلد الثانی و الستین فی احوالات ام ائمة الطاهرین روی صاحب العوالم الشیخ عبدالله البحرانی عن شیخه سید هاشم البحرانی عن شیخه الجلیل السید ماجد البحرانی عن الحسن بن زین الدین الشهید الثانی عن شیخه مقدس الاردبیلی عن شیخه علی بن عبدالعال الکرکی عن الشیخ علی بن هلال الجزائری عن الشیخ علی بن الخازن الحائری عن الشیخ احمد بن فهد الحلی عن الشیخ ضیاء الدین علی بن الشهید الاول عن ه شهید الاول عن ف المحققین عن شیخه علامه الحلی عن شیخه المحقق عن شیخه ابن نماء الحلی عن شیخه محمد بن ادریس الحلی عن ابن حمزة الطوسی صاحب ثاقب المناقب عن الشیخ الجلیل محمدبن شهرآشوب عن الطبرسی صاحب الاحتجاج عن شیخه الجلیل حسن بن محمد بن حسن الطوسی عن ه شیخ الطائفة عن شیخه المفید عن شیخه ابن قولویه القمی عن شیخه الکلینی عن علی بن ابراهیم عن ه ابراهیم بن هاشم عن احمد بن محمد بن نصر البزنطی عن قاسم بن یحیی الحذاء الکوفی بصیر عن ابان بن تغلب البکری عن جابر بن یزید الجعفی عن جابر بن عبدالله الانصاری عن فاطمه ا هراء علیها سلام بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ...» (نور الآفاق، صص۳_۵) جملات زیر در صفحات بعدی نیز ظاهراً از شیخ مهدی است: «... چون حدیث شریف اء نسخه صحیح سوای این نسخه تا به حال به دست نیامده ... مستدعی است که در نسخه چاپی بدین عبارت مرقوم فرمایند: (نسخه صحیح حدیث شریف اء که در کتاب نورالآفاق و شهاب لأهل النفاق شیخ المحدثین حاج شیخ جواد شاهزاده عبدالعظیمی نقل نموده این است.) و اگر غیر این طریق چاپ زنند یا نقل نمایند به لعنت خداوند متعال جلّ شأنه و نفرین پنج تن آل عبا علیهم السلام گرفتار شوند.» (نورالآفاق، صص۴۱ و ۴۲) پوشیده نیست که این سندسازی، بی پایه و غلط اندرغلط است؛ زیرا در غالب منابع ذکرشده اثری از متن متداول حدیث اء یافت نمی شود ! مثلاً چگونه ممکن است در صحیح بخاری یا سنن ترمذی حدیث اء مشهور نقل شده باشد؟!! سند منسوب به عوالم العلوم نیز در حاشیه نسخه ای از کتاب است نه در متنش و آن هم بی گمان جعلی است؛ زیرا محال است که در طول ۱۲ قرن بزرگترین و مشهورترین محدثان شیعه از جابر بن عبدالله انصاری تا سید هاشم بحرانی همگی راوی این حدیث بوده باشند و هیچ یک در هیچ کت آن را نیاورده و ی از آنان نقل نکرده و این حدیث با این اهمیت ویژه، مشهور و متواتر نشده باشد و تنها در حاشیه نسخه ای سندش یافت شود؛ آن هم تنها پس از آن که متن آن نخستین بار در کتاب معلوم الحال منتخب طریحی عرضه شده است! اما درباره انتساب آن به «مناقب العترة» نیز این نکته درخور توجه است که شیخ جواد عبدالعظیمی مدعی است راوی آن زید بن الحسن بن ال است. از نظر طبقه تاریخی، زید بن الحسن بن الحسن نمی توانسته از امّ سلمة روایت کند. ممکن است کلمه «ابن» پس از «الحسن» اضافی و مقصود او «زید بن الحسن المجتبی» جدّ اعلای حضرت عبدالعظیم باشد؛ که این ارتباط نیز درخور تامّل است. ب) شرح حال عبدالعظیم شیخ جواد عبدالعظیمی در همان کتاب می نویسد: «و فی مناقب العترة عن احمد بن محمد بن فهد الحلی فی ترجمه الرواة: ابوالقاسم عبدالعظیم بن عبدالله ... (؟) بن علی الشدید بن حسن ال بن زید الجواد بن الحسن المجتبی کثیر الحدیث و الروایة و یعد الحدیث من طریقه صحیحا و فی الدرجة العلیا عبد صالح مطیع لله الجبار قائم اللیل و صائم النهار ذو الصدق و الدیانة و له مناقب کثیره ذکرناها فی کتابنا الکبیر و قد نص علی زیارته ال علی بن موسی الرضا علیهما السلام قال: من زار قبره وجبت له الجنه. ولد یوم الرابع من ربیع الثانی فی سنة ثلاث و سبعین و مائة فی مدینة الطیبة توفی فی مسجد الشجرة الری فی الخامس عشر من شوال فی سنة اثنین و خمسین و مائتین و دفن عند شجرة فاح فی باغ رجل من الشیعة فی ة علی النقی ال و خلافة معتز بالله و قبره معروف بالری یزار. در مناقب العترة احمد بن فهد حلی در ترجمه روات می نویسد: ابوالقاسم عبدالعظیم علیه السلام حدیث و روایات زیاد دارد و حدیث از طریق آن حضرت صحیح و در درجه عالی است. بنده صالح مطیع خداوند بود؛ روزها روزه میگرفت و شبها بیدار بود؛ صاحب صدق و امانت و درستی است و مناقب زیادی دارد که ذکر نمودیم او را در کتاب بزرگ خود و تنصیص نموده است بر زیارت آن حضرت حضرت رضا علیه السلام؛ میفرماید: ی که زیارت کند او را بهشت بر او واجب. روز چهارم ربیع الثانی در سنه ۱۷۳ در مدینه طیبه متولد شد، در ت علی بن موسی الرضا و خلافت رشید. وفات فرمود در مسجد شجره ری در پانزدهم شوال در سنه ۲۵۲ و دفن شد نزد شجره تفاح در باغ مردی از شیعه در ت حضرت علی النقی علیه السلام و خلافت معتز بالله و قبر او معروف است در ری زیارت کرده میشود.» (نور الآفاق صص۱۷_۱۹) جالب آن جا است که پیش از این، تاریخ تولّد و وفات آن بزرگوار معلوم نبود و به ناگاه در کتاب نورالآفاق سه مصدر کهن برای آن ارائه شد: مناقب العترة ابن فهد؛ نزهة الابرار و طبقات الاشراف. چنان که محقّقان گفته اند و در آینده نیز توضیح خواهیم داد؛ هر سه انتساب دروغ است. اشکالات لفظی و محتوایی متن عربی، از قرائن جعلی بودن آن است. ضمناً در ترجمه فارسی، سال ۱۷۳ را در ت رضا (ع) شمرده که نادرست است و در ت کاظم (ع) واقع می شود. 3. تفسیر اثناعشری این تفسیر را حسین بن احمد شاه عبدالعظیمی نوشته است. او نیز متولّد شهرری و پدرش خزانه دار حرم حضرت عبدالعظیم بود (تفسیر اثناعشری،ج۱۰، ص۲۸۴) و خود در حرم آن جناب به اقامه جماعت و تفسیر و تبلیغ می پرداخت و سرانجام در همان جا مدفون شد. تألیف این کتاب مدّت ۳۶ سال به طول انجامیده و در ۲۹ شوال ۱۳۸۰ ه.ق به پایان رسیده است. (تفسیر اثناعشری، ج۱۴، ص۴۰۰) او در دو موضع همان روایت مذمّت شورای کبری و صغری را به مناقب العترة نسبت داده؛ ولی منبع واسطه را ذکر نکرده است. (تفسیر اثناعشری، ج۲، ص۲۸۷ و ج۱۱، ص۴۳۶) علاوه بر آن در جای دیگر می نویسد: «مناقب العترة- حضرت المؤمنین علیه السّلام به ابن الکوّا فرماید: مائیم اصحاب اعراف، و ما مى ‏شناسیم انصار خود را به علاماتشان. و ما اصحاب اعرافیم که شناخته نشود خدا مگر به معرفت ما. و ما اصحاب اعرافیم که خداى تعالى وقوف مى ‏دهد ما را بر صراط، پس داخل بهشت نشود هیچ مگر آنکه او ما را و ما او را بشناسیم، و داخل جهنم نشود هیچ مگر آنکه انکار ما کند و ما او را انکار کنیم اگر خدا مى‏ خواست، مى‏ شناساند خود را به مردم، و لکن مقرر فرموده ما را ابواب معرفت و صراط و وسیله و وجه، آنچنانى که از آن معرفت یابند، پس هر که ع کند از ولایت ما و تفضیل دهد بر ما غیر ما را، بتحقیق از صراط به جهنم برو درافتند. (تفسیر اثنا عشری، ج‏۴، ص۷۶) نتیجه بنابراین تا این جا چهار مطلب منسوب به کتاب مناقب العترة یافتیم که همگی توسّط رجال شهرری و های حرم حضرت عبدالعظیم (ع) نقل شده است. در جعلی بودن سه نقل نخست تردیدی نیست و نقل سوم نیز ممکن است جعلی یا ناشی از اشتباه باشد. به هر حال می توان ظن قوی یا اطمینان داشت که عنوان جعلی کتاب مناقب العترة و مطالب منسوب به آن در فضای شهرری وضع شده است.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/07/12/manaqeb-al-etrah




نقدی مختصر بر سخنان حاج محمد اسماعیل

درخواست حذف اطلاعات
۱. جعل حدیث برای ترویج اباحی گری اباحی گری (= ترک شرائع و اسقاط واجبات و محرّمات) یکی از ارکان غلوّ و تصوّف است که در کلمات حاج محمد اسماعیل فراوان دیده می شود؛ البته ایشان نیز مانند غالیان و صوفیان عقاید خود را به صورت چندلایه و متناقض ارائه می کرد و حرف آ را در آغاز راه نمی زد بلکه اندک اندک و با تظاهر به شریعت، مخاطبِ مستعدّ را به سوی اباحی گری و ترک شریعت و دیانت می کشاند. در آدرس ( http://yaali-110. /post/36 ) از آقای سیّدان از دوستش نقل کرده که از خود محمد اسماعیل شنیده است که گفته: «به ح ی رسیدم که تا پانزده روز را رها ولی وقتی دیدم اطرافیانم طاقت ندارند دو مرتبه شروع به خواندن .» یکی از دوستان گفتند نوار صوتی این سخن آقای سیدان را در اختیار دارند. چند نمونه از اظهارات که بر مشرب اباحی گری دل دارد: - تمجید از رقّاصی با دستمال یزدی وسط مجلس عزای حسین علیه السلام!! (مصباح الهدی ، ص305) - تمجید از سماع و صوفیه و تشبیه به . (مصباح الهدی، صص464 و 335) - باطن ی را تصرّف در مال خویشتن دانسته است! (طوبای محبّت، ج2، نشر محبّت، چاپ دوم، صص18 و 19 - معتقد است با کنار رفتن ها، هیچ عملی حتّی شکر خدا هم لازم نیست! (طوبای محبت2، ص58) - ، روزه، خمس و زکات را مخصوص انی دانسته که اهل یقین نیستند! (طوبای محبت2، ص124) - گفته باید از دین گذشت! یا دین من لا دین له!! (مصباح الهدی، ص340) - وصال خداوند را موجب بیکاری و ترک عمل ظاهر دانسته است. (طوبای محبت2، ص124) - گفته است مسجد و را ترک کردیم و به خانقاه درویشان روی آوردیم. (طوبای محبت2، ص129) - گفته است بعثت (ص) برای اخلاق بود نه فعل!! (طوبای محبت2، ص162) - گفته است مؤمن نه غیرت دارد نه شجاعت نه سخاوت ... (طوبای محبت2، صص171 و 172) - بلوغ و باطنی را ملاک تکلیف دانسته است!! (طوبای محبت2، ص64) - ولایت اهل بیت ع و پیروی از آنان را مخصوص ی می داند که خود را نشناخته است! (طوبای محبت2، ص75) - خلود بلکه اصل عذاب را انکار کرده است. (طوبای محبت2، ص24 - مصباح الهدی، ص 23) - بر خلاف قرآن و سنت به ترک دعا تشویق کرده و آن را شیوه انبیاء دانسته است! (طوبای محبت2، ص101) - تمجید از غنا (مصباح الهدی، ص92) -انکار اهمیت غسل و کفن و دفن ظاهری بدن مرده. (طوبای محبت2، ص170) و موارد بسیار دیگر با این مقدّمه کوتاه به بررسی روایاتی می پردازیم که در همین راستا نشر داده است. به حکایت جعلی زیر که در کتاب طوبای محبت، شماره2، نشر محبت، چاپ دوم، صص85-87 از محمد اسماعیل نقل شده است، توجه کنید: « صادق (ع) دو داشت. یکی شخص متدین و مقدس بود و به مردم احکام می گفت، یکی هم مفضل بن عمر بود که از اصحاب خاص و مشهور حضرت است. مفضل کمی ولنگ و باز بود. در قهوه خانه ها می نشست. خیلی دربند نبود که عمامه اش مرتب باشد یا عبایش چطور باشد. عبایش را روی کولش می انداخت و در جاده ها راه می رفت. از قضا هرچه افراد مشتی بود دور ایشان جمع می شد. آن دیگر حضرت از این که رفیقش رعایت ظاهر نمی کرد و دور و برش را داش مشتی ها گرفته اند، ناراحت بود. روزی به حضرت عرض کرد آقا این شما آبرو برای ما نگذاشته. در قهوه خانه ها می نشیند، در آبادی ها عبایش را روی کولش می اندازد و راه می رود. حضرت چیزی نگفت. چند روز دیگر صادق (ع) در دو نامه جداگانه از هر دو خود خواستند تا از مردم ارزاق و پول جمع کنند و بفرستند. آن که مقدس بود وقتی نامه حضرت را دریافت کرد، دید مردم تازه خمس و زکات خود را داده اند. با افرادی هم که اطرافش بودند مطرح کرد، همه گفتند: آقا شما می دانید که ما همه تازه حساب هایمان را پرداخت کرده ایم، چیزی بد ار نیستیم. او هم نامه را گذاشت در صندوق و جو نفرستاد. اما وقتی مفضل موضوع نامه را با اطرافیانش مطرح کرد با آن که وضع مالی خوبی نداشتند و حسابهایشان را هم پرداخته بودند، اسباب و اثاثیه منزل را فروختند، پول جور د و اقلام درخواست شده در نامه را فراهم د و خدمت (ع) فرستادند. یک روز مفضل و رفیق مقدسش در مجلسی به هم رسیدند و از اوضاع و کارهای هم خبر گرفتند. رفیق مفضل گفت: چند ماه پیش حضرت نامه ای به ما نوشت و مقدار ارزاق و دینار خواست، ما هم که تازه خمس و زکات از مردم گرفته بودیم اقدامی نکردیم، نامه همین طور بدون جواب ماند. مفضل گفت از قضا عین همین نامه برای ما هم آمد، ما دوروبری هایمان را جمع کردیم و نامه را برایشان خو م. آنان نامه را بوسیدند، روی چشمشان گذاشتند، رفتند هر طور بود ارزاق را تهیه د و آوردند، ما هم خدمت (ع) فرستادیم. رفیق مفضل یک مرتبه به خود آمد، دید حضرت جواب حرف های آن روزش را این گونه داده است.» اصل این داستان دروغ: ریشه افسانه بالا حکایتی است که کشی از غالیان نقل کرده است. محمد اسماعیل تا توانسته آن را پرورده و تحریف کرده است! گزارش کشی در رجال (نشر مشهد ؛ ص326) چنین است: «قَالَ نَصْرُ بْنُ الصَّبَّاحِ، رَفَعَهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ‏، أَنَّ عِدَّةً مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ کَتَبُوا إِلَى الصَّادِقِ (ع) فَقَالُوا إِنَّ الْمُفَضَّلَ یُجَالِسُ الشِّطَارَ وَ أَصْحَابَ الْحَمَّامِ وَ قَوْماً یَشْرَبُونَ الشَّرَابَ، فَیَنْبَغِی أَنْ تَکْتُبَ إِلَیْهِ وَ تَأْمُرَهُ أَلَّا یُجَالِسَهُمْ، فَکَتَبَ إِلَى الْمُفَضَّلِ کِتَاباً وَ خَتَمَ وَ دَفَعَ‏ إِلَیْهِمْ، وَ أَمَرَهُمْ أَنْ یَدْفَعُوا الْکِتَابَ مِنْ أَیْدِیهِمْ إِلَى یَدِ الْمُفَضَّلِ، فَجَاءُوا بِالْکِتَابِ إِلَى الْمُفَضَّلِ، مِنْهُمْ زُرَارَةُ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ بُکَیْرٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ أَبُو بَصِیرٍ وَ حُجْرُ بْنُ‏ زَائِدَةَ، وَ دَفَعُوا الْکِتَابَ إِلَى الْمُفَضَّلِ فَفَکَّهُ وَ قَرَأَهُ، فَإِذَا فِیهِ‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ اشْتَرِ کَذَا وَ کَذَا وَ اشْتَرِ کَذَا، وَ لَمْ یَذْکُرُ قَلِیلًا وَ لَا کَثِیراً مِمَّا قَالُوا فِیهِ، فَلَمَّا قَرَأَ الْکِتَابَ دَفَعَهُ إِلَى زُرَارَةَ وَ دَفَعَ زُرَارَةُ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ حَتَّى دَارَ الْکِتَابُ إِلَى الْکُلِّ فَقَالَ الْمُفَضَّلُ مَا تَقُولُونَ قَالُوا هَذَا مَالٌ عَظِیمٌ حَتَّى نَنْظُرَ وَ نَجْمَعَ وَ نَحْمِلَ إِلَیْکَ لَمْ نُدْرِکْ إِلَّا نَرَاکَ‏ بَعْدُ نَنْظُرُ فِی ذَلِکَ، وَ أَرَادُوا الِانْصِرَافَ، فَقَالَ الْمُفَضَّلُ حَتَّى تَغَدَّوْا عِنْدِی، فَحَبَسَهُمْ لِغَدَائِهِ وَ وَجَّهَ الْمُفَضَّلَ إِلَى أَصْحَابِهِ الَّذِینَ سَعَوْا بِهِمْ، فَجَاءُوا فَقَرَأَ عَلَیْهِمْ کِتَابَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع)، فَرَجَعُوا مِنْ عِنْدِهِ وَ حَبَسَ الْمُفَضَّلُ هَؤُلَاءِ لِیَتَغَدَّوْا، عِنْدَهُ فَرَجَعَ الِفْتَیان وَ حَمَلَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَى قَدْرِ قُوَّتِهِ أَلْفاً وَ أَلْفَیْنِ وَ أَقَلَّ وَ أَکْثَرَ، فَحَضَرُوا أَوْ أَحْضَرُوا أَلْفَیْ دِینَارٍ وَ عَشَرَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ قَبْلَ أَنْ یَفْرُغَ هَؤُلَاءِ مِنَ الْغَدَاةِ، فَقَالَ لَهُمُ الْمُفَضَّلُ: تَأْمُرُونِّی أَنْ أَطْرُدَ هَؤُلَاءِ مِنْ عِنْدِی، تَظُنُّونَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى یَحْتَاجُ إِلَى صَلَاتِکُمْ وَ صَوْمِکُمْ. روایت کشی و نقل را مقایسه کنید و ببینید که تا چه حد این روایت را تحریف کرده است؛ امّا درباره روایت کشی نیز باید گفت: 1. مرحوم کشّی این گونه روایات را نه از باب اعتبار بلکه از باب شناخت روایات افراد و گروههای مختلف می آورد. در این جا نیز مطمئناً این روایت را معتبر نمی داند؛ زیرا ایشان نصر بن صباح و مفضل بن عمر را غالی و خط می داند. (رجال الکشی ؛ صص322 و 323) 2. نصر بن صباح راوی خبر غالی و کذّاب است. (رجال الکشی ؛ صص18 و 322 - رجال ابن الغضائری ؛ ص120 - رجال النجاشی ؛ ص428 - رجال الشیخ الطوسی ؛ ص449 - رجال ابن داود ؛ صص522 و 542 - رجال العلامة الحلی ؛ صص 107 و 267) 3. سند حکایت تا محمد بن سنان مجهول است. 4. محمد بن سنان متهم به غلو و کذب بوده و وثاقت و صحّت مذهب او محلّ بحث است. (معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرجال؛ ج 17، ص 160) 5. متن حکایت بهترین شاهد بر دروغ بودن آن است. در این روایت اباحی گری به بدترین شکل ترویج شده است؛ شیعیان واقعی را کفترباز (یا لواط کار- بنا بر اختلاف قرائت ) ، خوار و اهل فسق و فجور دانسته و فقهاء شیعه؛ زرارة بن اعین، محمد بن مسلم، حجر بن زائدة، ابوبصیر و ابن ب را در مقابل آنان تحقیر کرده است!! در این روایت کوشش شده؛ ب ت مفضل بن عمر تثبیت و اتّهامات او دفع شود. بنابراین شکی نیست که این روایت هم از جمله صدها روایتی است که حزب غلوّ بر ضدّ بزرگان و فقهاء شیعه مانند زرارة، محمد بن مسلم، حجر بن زائدة، عامر بن جذاعة، یونس بن عبد الرحمن و ... جعل کرده اند. نتیجه آن که حکایتی که به دست غالیان جعل شده است پس از چند قرن به دست محمد اسماعیل رسیده و او نیز آن را تحریف کرده و هر چه دوست داشته به آن افزوده است. 2. تحریف یک روایت بی سند محمد اسماعیل گفته است: «جبرئیل به اکرم ع عرض کرد: بعد از شما ده بار به زمین می آیم و هر بار چیزی را می برم؛ یک بار غیرت را، بار دیگر شجاعت را و… غیرت را که می برد، عصمت جایگزینش می شود و شجاعت را که می برد، قدرت به جایش می آید و...» (مصباح الهدی، ص461) 1. اگر این یک امر عمومی یا جمعی است که قطعاً خلاف واقع است. مگر زمانی وجود دارد که جبرئیل آمده باشد و غیرت را از عموم مردم یا عده ای از آنها برده باشد و عصمت را جانشین کرده باشد و زمان دیگری شجاعت را برده باشد و ...؟!! و اگر یک امر خصوصی و فردی است باید به ازای هر فرد ده مرتبه نازل شود نه مطلقاً ده بار!! 2. اساساً این حرف که در مسیر کمال، غیرت و شجاعت می رود یعنی چه؟! رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: «‏ کَانَ إِبْرَاهِیمُ ع غَیُوراً وَ أَنَا أَغْیَرُ مِنْهُ وَ جَدَعَ اللَّهُ أَنْفَ مَنْ لَا یَغَارُ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ‏.» (الکافی؛ دار الکتب الإسلامیة ؛ ج‏5 ؛ ص536) و صادق علیه السلام فرمود: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَصَّ رُسُلَهُ بِمَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ فَامْتَحِنُوا أَنْفُسَکُمْ فَإِنْ کَانَتْ فِیکُمْ فَاحْمَدُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ ذَلِکَ مِنْ خَیْرٍ وَ إِنْ لَا تَکُنْ فِیکُمْ فَاسْأَلُوا اللَّهَ وَ ارْغَبُوا إِلَیْهِ فِیهَا قَالَ فَذَکَرَهَا عَشَرَةً الْیَقِینَ وَ الْقَنَاعَةَ وَ الصَّبْرَ وَ الشُّکْرَ وَ الْحِلْمَ وَ حُسْنَ الْخُلُقِ وَ السَّخَاءَ وَ الْغَیْرَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ الْمُرُوءَةَ.» (الکافی ؛ دار الکتب الإسلامیة ؛ ج‏2 ؛ ص56) 3. عصمت و قدرت چه منافاتی با غیرت و شجاعت دارد و چگونه جایگزین آن می شود؟!! در کتاب طوبای محبّت (شماره2، نشر محبّت، چاپ دوم، صص171و172) روایت دروغ بالا با توضیحات بیشتری از زبان محمد اسماعیل نقل شده است: «هیچ چیز مؤمن را تحریک نمی کند. هر وقت خواست می خواند، نخواست نمی خواند. خواست می گوید، می خندد، گریه می کند، نخواست نمی کند. مؤمن اصلاً محرّک ندارد ... پرسید: چرا تحریک نمی شود؟ مگر غیرت ندارد؟ گفت: مؤمن کجا غیرت دارد؟! کجا شجاعت دارد؟! مؤمن اگر نمی خواست شهید شود خوب بود غیرت داشته باشد. اما حالا که شهید شده غیرت را می خواهد چه کند؟! غیرت را مصرف کرد. شجاعت به چه کارش می آید؟ گفت: شجاعت را می خواست که خودش را به آن جا برساند، حال شجاعت را می خواهد برای چه؟! دیگر به دردش نمی خورد. پرسید: سخاوت چیه؟ گفت سخاوت را هم می خواست تا به این جا برسد ... ندیدید وقتی پیغمبر خدا صلّی الله علیه و آله از جبرئیل پرسید: آیا بعد از من باز هم به زمین می آیی؟ گفت: بعد از شما ده مرتبه دیگر به زمین می آیم. یک بار می آیم شجاعت را می برم. یک بار می آیم غیرت را می برم. دفعه بعد سخاوت را می برم. دفعه دیگر برکات را می برم. هی می برم؛ هی می برم؛ می برم. کارش بردن است. پس چه چیزی باقی می ماند؟ از شهید بپرس. از اهل بیت طهارت علیهم السلام بپرس. از دوستان اهل بیت بپرس. این روایت مخصوص شیعیان است. هی می برد و می برد. دست آ می بینی نداری.» اصل روایتی که ادّعا کرده، در الاثناعشریة فی المواعظ العددیة نوشته سید محمد بن محمد عاملی، باب دهم، فصل سوم آمده است: «و سأل رسول اللّه(ص) جبرائیل(ع): هل تنزل إلى الأرض من بعدی؟ قال: نعم یا رسول اللّه أنزل إلى الأرض من بعدک عشر مرّات و أرفع عشر جواهر من وجه الأرض. قال(ص): ما هذه الجواهر؟ فقال: الأوّل: أنزل إلى الأرض و أرفع البرکة منها، و الثانی: أرفع منها الرحمة، و الثالث: أرفع منها الحیاء من عیون النساء، و الرابع أرفع الحمیة من رؤوس الرجال، و الخامس: أرفع العدل من قلوب السلاطین، و السادس: أرفع الصدق من قلوب الأصدقاء، و السابع: أرفع السخاء من قلوب الأغنیاء، و الثامن: أرفع الصبر عن الفقراء، و اسع، أرفع الحکمة من قلوب الحکماء، العاشر: أرفع الإیمان من قلوب المؤمنین.» و در نور الابصار شبلنجی (نشر رضی، ص 107) با اختلاف آمده است: «روی أن جبریل علیه السلام نزل على النبی صلّى اللّه علیه و سلم فی مرض موته فقال یا جبریل هل تنزل من بعدی؟ فقال نعم یا رسول اللّه أنزل عشر مرات أرفع عشر جواهر من الأرض. قال یا جبریل و ما ترفع منها؟ قال الأوّل أرفع البرکة من الأرض الثانی أرفع المحبة من قلوب الخلق الثالث أرفع الشفقة من قلوب الأقارب الرابع أرفع العدل من الأمراء الخامس أرفع‏ الحیاء من النساء السادس أرفع الصبر من الفقراء السابع أرفع الورع و ا هد من العلماء الثامن أرفع السخاء من الأغنیاء اسع أرفع القرآن العاشر أرفع الإیمان.» با اندکی تأمل روشن می شود که روایت را صد و هشتاد درجه تغییر داده است؛ زیرا موضوع روایت انحراف مردم است نه تکامل شیعیان!! «برکت و رحمت از زمین می رود، ن بی حیاء می شوند، مردان بی غیرت می شوند، سلاطین ظالم می شوند، اغنیاء بخیل می گردند، فقراء بی صبر می شوند، حکما حکمت و مؤمنان ایمان خود را از دست می دهند.» این کجا و آن چه گفته است، کجا؟!! ضمن این که متن اصلی روایت نیز سندی ندارد و از نظر محتوا هم ضعیف است. در کتاب «الاثنی عشریة فی المواعظ العددیة» به صورت مرسل نقل شده است. مؤلف این کتاب به بررسی سندی بی توجه بوده و از هر فرد یا گروهی حدیث نقل کرده است. او همچنین در تمییز متن صحیح از ناصحیح دقیق نبوده است. تمایل نویسنده به صوفیه از همه ابواب کتاب هویدا است. از این رو است که میرزا عبدالله افندی درباره او می نویسد: «له میل تام الى کلام الصوفیة کما یظهر من کتابه المذکور.» (ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، ج‏1، ص 295) بر متن آن نیز اشکالاتی وارد است. مثلاً چرا نزول جبرئیل به ده بار حصر شده است آن هم فقط برای بردن برکات و مکارم؟!! در حالی که طبق آیه شریفه نزول جبرئیل به عنوان یکی از ملائکه در هر شب قدر صورت می گیرد. (بصائر الدرجات ؛ ج‏1 ؛ ص220) و نیز برای بیعت با زمان در مسجدالحرام نازل خواهد شد. (الغیبة للطوسی ؛ دار المعارف ال یة ؛ ص453) و بعد از وفات رسول خدا (ص) نزد حضرت زهرا می آمد. (بصائر الدرجات؛ ج‏1 ؛ ص153) 3. ولایت اب می کند! «عقل درست می کند و عشق اب می کند. انبیا درست می کنند و ولایت اب می کند. انبیا احکام آوردند، حدود را مشخص د؛ ولایت همه را بر هم زد . پیغمبر و روزه و ز کات و حج و جهاد را آورد و المؤمنین فرمود: منم ، منم روزه، منم زکات، منم حج، منم جهاد و هر محبت مرا نداشته باشد، اع به درد نمی خورد؛ در نتیجه همه را اب کرد و ابات ب ا کرد. حضرت فرمود: پیغمبر اکرم آمد و عقل را حاکم کرد و هر چیز را در جای خودش گذاشت «و انا أ ّبه» و من همه را اب می کنم. من را در درست یاری دادم؛ اما ، به صورت ظاهر، نبود که در اب مرا کمک بدهد. در رجعت ، مرا یاری خواهد کرد.» (مصباح الهدی - مجموعه سخنان ، مهدی طیّب، صص121 و 122) این هم روایت دیگری که در راستای اباحی گری جعل شده است؛ نه سندی دارد و نه با مبانی شیعه سازگار است. 4. دروغ بستن بر سلمان محمدی محمد اسماعیل گوید: «دیدید سلمان سؤال نکرد. حدیث هم از او کم نقل شده است. یکی دو حدیث نقل شده، آنها را هم میگویند ضعیف است و عمل نمی کنند. چون سلمان نگاه می کرد و ضبط می کرد. سلمان از هیچ نپرسید. یک سؤال هم نپرسید. از خود پیغمبر صلّی الله علیه و آله هم نپرسید. چون اهل بیت علیهم السلام را دوست می داشت. اگر ی، ی را دوست داشته باشد، حقیقتاً گوش ندارد که حرفهایش را بشنود. او را می خورد! دوستی کم است که باعث سؤال می شود. می گوید من شاگرد فلانی هستم. کدام شاگردی؟ ... خودش را که نمیخواستی. اگر خودش را می خواستی که گوش نداشتی تا گوش کنی! شما که این جا جمع می شوید، بگویید چه چیزی یاد گرفته اید؟ ده سال است، بیست سال است این جا می آیید. چه چیزی برده اید؟ چه چیزی بلد شده اید؟ معلوم میشود با گوش کار نکرده اید؛ با چشم کار کرده اید. ... انسان با نگاه عوض می شود نه با گوش دادن.» (طوبای محبت، شماره 2، نشر محبت، چاپ دوم، صص201 و 202) خداوند فرموده است: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» اگر نمی دانید از اهل ذکر (=اهل بیت ع) بپرسید. ‏(النحل، 43 – الانبیاء، 7) و رئیس مذهب، صادق علیه السلام فرمود: «إِنَّمَا یَهْلِکُ‏ النَّاسُ‏ لِأَنَّهُمْ لَا یَسْأَلُونَ.» مردم تنها از آن رو هلاک می شوند که سؤال نمی کنند. (الکافی ؛ دار الکتب الإسلامیة ؛ ج‏1 ؛ ص40) و روایات در فضیلت سؤال از علما به شیوه صحیح بسیار است؛ پس این اصول را از کجا آورده است؟! جز آن است که چون علمی نداشته، مجبور بوده به مریدان خود یاد دهد که نباید سؤال کنند مبادا جه شان بر ملا شود؟! و مبادا نگران باشند که بعد از بیست سال هیچ چیز یاد نگرفته اند و دل خوش کنند که بیست سال آمده اند؛ چهره را دیده اند و برگشته اند!! چه خوب فرموده صادق علیه السلام: «نشانه ی کذّاب این است که تو را از آسمان و زمین و شرق و غرب خبر می دهد؛ اما هر گاه از او درباره ی حلال و حرام خداوند بپرسی، علمی ندارد.» (الکافی؛ دار الکتب الإسلامیة ؛ ج‏2 ؛ ص340) امّا آن چه به جناب سلمان بسته است، بطلانش از آفتاب نیم روز روشن تر است؛ چند نمونه از سؤالات جناب سلمان از رسول خدا صلی الله علیه و آله و المؤمنین را در نشانی های زیر ببینید: من لا یحضره الفقیه ؛ ج‏1 ؛ ص91 - أمالی الصدوق ؛ ص13 - تفسیر القمی ؛ ج‏2 ؛ صص303-307 - المسترشد ؛ ص262 - تفسیر فرات الکوفی ؛ ص613- کفایة الأثر ؛ صص129 و 130 و 133 - الغیبة للنعمانی ؛ صص72 و 73 - کمال الدین و تمام النعمة ؛ ج‏1 ؛ صص278 و 279 - علل الشرائع ؛ ج‏1 ؛ ص291 - مناقب آل أبی طالب علیهم السلام ؛ ج‏3 ؛ ص55 - حصین ؛ ص635 - کشف الغمة ؛ ج‏1 ؛ ص157- مقتضب الأثر ؛ ص7 (نشانی های مذکور مربوط به نسخ موجود در نرم افزار نور است) 5. تحریف کلام سید بن طاوس «سید بن طاووس می گوید: اگر مردم عادت به گریه نداشتند، مقتل کربلا را به عیش و ع تبدیل می ...» (طوبای محبت، شماره 2، نشر محبت، چاپ دوم، ص57) اصل سخن سید علی بن طاوس که تحریفش کرده، چنین است: «... نزه أولیاءه عن دار الغرور و سما بهم إلى أنواع السرور ... وفقهم للتخلق بکمال الأعمال حتى فرغت نفوسهم عمن سواه و عرفت أرواحهم شرف رضاه فصرفوا أعناق قلوبهم إلى ظله و عطفوا آمالهم نحو کرمه و فضله. فترى لدیهم فرحة المصدق بدار بقائه و تنظر إلیهم مسحة المشفق من أخطار لقائه و لا تزال أشواقهم متضاعفة ما قرب من مراده و أریحیتهم مترادفة نحو إصداره و إیراده و أسماعهم مصغیة إلى استماع أسراره و قلوبهم مستبشرة بحلاوة تذکاره ... فإذا عرفوا أن حیاتهم مانعة عن متابعة مرامه و بقاءهم حائل بینهم و بین إکرامه خلعوا أثواب البقاء و قرعوا أبواب اللقاء و تلذذوا فی طلب ذلک النجاح ببذل النفوس و الأرواح و عرضوها لخطر السیوف و الرماح ... و لو لا امتثال أمر السنة و الکتاب فی لبس شعار الجزع و المصاب لأجل ما طمس من أعلام الهدایة و أسس من أرکان الغوایة و تأسفا على ما فاتنا من السعادة و تلهفا على امتثال تلک الشهادة و إلا کنا قد لبسنا لتلک النعمة الکبرى أثواب المسرة و البشرى و حیث فی الجزع رضا لسلطان المعاد و غرض لأبرار العباد فها نحن قد لبسنا سربال الجزوع و آنسنا بإرسال الدموع و قلنا للعیون جودی بتواتر البکاء و للقلوب جدی جد ثواکل النساء فإن ودائع‏ الرسول ص الرءوف أبیحت یوم الطفوف و رسوم وصیته بحرمة و أبنائه طمست بأیدی أ و أعدائه فیا لله من تلک الفوادح المقرحة للقلوب و الجوائح المصرخة بالکروب ...» (اللهوف ؛ نشر جهان ؛ صص 1- 5) بنابراین سید بن طاوس نگفته: «اگر مردم عادت به گریه نداشتند!!» بلکه گفته: «اگر امر الهی در کتاب و سنت نبود.» و بین این دو، زمین تا آسمان فرق است. ضمن این که از ادامه کلامش برمی آید که مقصودش تعبّد محض نیست؛ بلکه اصل مصیبت را نیز جانسوز و حزن انگیز می داند؛ با این حال اصل کلام ابن طاوس نیز قابل پذیرش نیست. 6. میثم تمار «دیدی حضرت (ع) با میثم تمّار چه می کرد؟ می رفت؛ می نشست و برایش ما می فروخت. البته نمی فروخت؛ همه را حراج می کرد و می داد به فقرا می خوردند. وقتی میثم می آمد می گفت: یا علی چه کردی؟! زن و بچه ام خانه هستند. صبح سرمایه ام را داده ام و این ماها را یده ام. می فرمود خدا کریم است» (طوبای محبت، شماره 2، نشر محبت، چاپ دوم، ص153) 1. این ادّعا سندی ندارد. 2. روایت ابن شهرآشوب این ادّعا را ردّ می کند: «أَنْفَذَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع مِیثَمَ‏ َّمَّارَ فِی أَمْرٍ فَوَقَفَ عَلَى بَابِ دُکَّانِهِ فَأَتَى رَجُلٌ یَشْتَرِی َّمْرَ فَأَمَرَهُ بِوَضْعِ الدِّرْهَمِ وَ رَفْعِ َّمْرِ فَلَمَّا انْصَرَفَ مِیثَمٌ وَجَدَ الدِّرْهَمَ بَهْرَجاً فَقَالَ فِی ذَلِکَ فَقَالَ ع فَإِذَا یَکُونُ َّمْرُ مُرّاً فَإِذَا هُوَ بِالْمُشْتَرِی رَجَعَ وَ قَالَ هَذَا َّمْرُ مُرٌّ.» (مناقب آل أبی طالب ؛ نشر علّامه ؛ ج‏2 ؛ ص329) 3. به نظر می رسد این شیوه انفاق با قواعد دینی مخالف است: «وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً. إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ خَبیراً بَصیراً» (الإسراء، 29-30) «وَ الَّذینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً» (الفرقان ، 67) «وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» (البقرة ، 219) به روایاتی که از اهل بیت علیهم السلام در تفسیر این آیات وارد شده، رجوع کنید. همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: «أَصْنَافٌ لَا یُسْتَجَابُ لَهُمْ: مِنْهُمْ ... رَجُلٌ رَزَقَهُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى مَالًا ثُمَّ أَنْفَقَهُ‏ فِی‏ الْبِرِّ وَ َّقْوَى، فَلَمْ یَبْقَ لَهُ مِنْهُ شَیْ‏ءٌ، وَ هُوَ فِی ذَلِکَ یَدْعُو اللَّهَ أَنْ یَرْزُقَهُ، فَهَذَا یَقُولُ لَهُ الرَّبُّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى: أَوْ لَمْ أَرْزُقْکَ وَ أُغْنِیکَ، أَ فَلَا اقْتَصَدْتَ وَ لَمْ تُسْرِفْ؟! إِنِّی لَا أُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ.» (قرب الإسناد ؛ صص79 و 80) ترجمه: دعای چند گروه مستجاب نمی شود: ... یکی از آنان ی است که خداوند به او مالی عطا کرده و او آن مال را در راه نیکی و تقوی انفاق می کند تا جایی که هیچ چیز از آن باقی نمی ماند و در آن حال از خدا می خواهد که او را روزی دهد. خداوند به چنین شخصی می گوید: مگر تو را روزی ندادم و بی نیاز ن ؟ پس چرا میانه روی نکردی و اسراف نمودی؟ من اسراف کنندگان را دوست نمی دارم. صوفیان زمان صاق ع نیز مانند مردم را به بذل و بخشش افراطی دعوت می د. صادق علیه السلام این رفتار آنان را بر خلاف کتاب و سنت دانسته و در این باره گفتگوی مفصلی از ایشان نقل شده است. (الکافی ؛ دار الکتب الإسلامیة ؛ ج‏5 ؛ ص65 و تحف العقول ؛ جامعه مدرسین ؛ ص348) بخوانید. 4. بنا بر قواعد، خویشاوندان در انفاق مقدم بر غیر خویشاندان اند؛ چنان که روایت است: «لَا صَدَقَةَ وَ ذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ‏.» (من لا یحضره الفقیه ؛ ج‏2 ؛ ص68) 5. هر چند بر میثم ولایت داشت؛ اما این گونه تصرف در مال او محلّ تأمل است. 7. تحریف داستان مرگ فرعون «هنگامی که فرعون در رود نیل در حال غرق شدن بود، آ ین باری که سرش از زیر آب بیرون آمد، به خدا عرض کرد: تبت الآن. الآن توبه . خداوند بلافاصله به جبرئیل فرمود: یک مشت گل و لجن به در دِهان او بزن تا دوباره از حرفش برنگردد و آن را اب نکند تا وقت دیگری به کارش رسیدگی کنیم.» (مصباح الهدی، ص180) در این جا بر خداوند دروغ بسته است. وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‏. (الأنعام، 21) خداوند فرموده است: «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ‏» (یونس، 91) و فرموده است : «وَ لَیْسَتِ َّوْبَةُ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلیماً» (النساء، 18) و نیز فرموده است: «فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنَّا بِهِ مُشْرِکینَ‏. فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتی‏ قَدْ خَلَتْ فی‏ عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُونَ‏» (غافر، 84 و 85) و اهل بیت علیهم السلام نیز بر خلاف ادّعای ، سخن فرعون را بی ارزش و توبه اش را مردود دانسته اند. (عیون أخبار الرضا علیه السلام ؛ ج‏2 ؛ ص77 - معانی الأخبار ؛ ص386 - علل الشرائع ؛ ج‏1 ؛ صص59 و67) جالب آن که طبق برخی روایات جبرئیل بدون امر خداوند، گل را در دهان فرعون زد؛ امّا بعدها دانست که عملش مورد رضای خداوند قرار گرفته است. (نک. : تفسیر القمی ؛ ج‏1 ؛ ص316) این نیز مؤید دیگری است بر دروغ بودن ادّعای . از این گذشته عقل سلیم نیز شهادت می دهد که فرعون در مقامی نبود که بخواهد سخنش را تغییر دهد؛ بلکه در نهایت استیصال قرار داشت و چاره ای جز اظهار ندامت نمی دید و در چنین حالی گل کوفتن در دهان او به معنای دست ردّ بر ی او زدن است نه قبول سخن او!! در اخبار هم غیر این معنا چیزی ذکر نشده است. (نک. : تفسیر القمی ؛ ج‏1 ؛ ص316 و ج‏2 ؛ ص122 - الدر المنثور ؛ ج‏3 ؛ صص 315 و 316) پوشیده نماند که دوستی فرعون و تبرئه او از عقاید مشهور «ابن عربی» است. کوشیده است ابن عربی را به عنوان شیعه مخلص اهل بیت (ع) معرفی کند. (نک: مصباح الهدی ، ص462) 8. تحریف داستان حرّ «روز عاشورا حرّ آمد و به پسر و غلامش گفت آیا اسب ها را آب داده اید؟ بعد منتظر جواب نماند. پرید روی اسبش و نگذاشت بگویند بله یا نه. به طرف آب فرات رفت. پسر و غلامش هوشیار بودند، فهمیدند آقایشان شا ار زده است. آنها هم سوار شدند دنبال او رفتند. اسب ها را رها د و سه نفری آمدند خیمه حسین(ع) نشستند و سرها را پایین انداختند و جلوی حسین(ع) نشستند. آن قدر سرهایشان پایین بود و در فکر بودند که حسین(ع) گفت اِرفَع رَأسَکَ. سرت را بالا کن. حرّ تا سرش را بالا کرد دید حسین(ع) لبخند بر لب دارد. همه خطاهایی که کرده بود رفت پی کارش. در صورت ظاهر و به حساب خودش خیلی اذیّت کرده بود و به خیال خودش بخشیده نمی شد. ... بعد که آمد خطاب به حضرت گفت: آیا بروم میدان؟ حضرت فرمود تو میهمان من هستی بنشین و نشاندش. این در تاریخ و در روایات هست.» (طوبای محبت، شماره2، نشر محبت، چاپ دوم، ص210) داستان حرّ را با تخیّلات در هم آمیخته و به عنوان تاریخ و روایت بیان کرده است. نقل تاریخی توبه حرّ بن یزید به روایت شیخ مفید چنین است: «فَأَقْبَلَ الْحُرُّ حَتَّى وَقَفَ مِنَ النَّاسِ مَوْقِفاً وَ مَعَهُ رَجُلٌ مِنْ قَوْمِهِ یُقَالُ لَهُ قُرَّةُ بْنُ قَیْسٍ فَقَالَ لَهُ یَا قُرَّةُ هَلْ سَقَیْتَ فَرَسَکَ الْیَوْمَ قَالَ لَا قَالَ فَمَا تُرِیدُ أَنْ تَسْقِیَهُ قَالَ قُرَّةُ فَظَنَنْتُ وَ اللَّهِ أَنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَتَنَحَّى فَلَا یَشْهَدَ الْقِتَالَ وَ یَکْرَهُ‏ أَنْ أَرَاهُ حِینَ یَصْنَعُ ذَلِکَ فَقُلْتُ لَهُ لَمْ أَسْقِهِ وَ أَنَا مُنْطَلِقٌ فَأَسْقِیهِ فَاعْتَزَلَ ذَلِکَ الْمَکَانَ الَّذِی کَانَ فِیهِ فَوَ اللَّهِ لَوْ أَنَّهُ أَطْلَعَنِی عَلَى الَّذِی یُرِیدُ لَخَرَجْتُ مَعَهُ إِلَى الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع فَأَخَذَ یَدْنُو مِنَ الْحُسَیْنِ قَلِیلًا قَلِیلًا ... ثُمَّ ضَرَبَ فَرَسَهُ فَلَحِقَ بِالْحُسَیْنِ ع فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَنَا صَاحِبُکَ الَّذِی حَبَسْتُکَ عَنِ‏ الرُّجُوعِ وَ سَایَرْتُکَ فِی الطَّرِیقِ وَ جَعْجَعْتُ بِکَ فِی هَذَا الْمَکَانِ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّ الْقَوْمَ یَرُدُّونَ عَلَیْکَ مَا عَرَضْتَهُ عَلَیْهِمْ وَ لَا یَبْلُغُونَ مِنْکَ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ وَ اللَّهِ لَوْ عَلِمْتُ أَنَّهُمْ یَنْتَهُونَ بِکَ إِلَى مَا أَرَى مَا رَکِبْتُ مِنْکَ الَّذِی رَکِبْتُ وَ إِنِّی تَائِبٌ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِمَّا صَنَعْتُ فَتَرَى لِی مِنْ ذَلِکَ تَوْبَةً فَقَالَ لَهُ الْحُسَیْنُ ع نَعَمْ یَتُوبُ اللَّهُ عَلَیْکَ فَانْزِلْ قَالَ فَأَنَا لَکَ فَارِساً خَیْرٌ مِنِّی‏ رَاجِلًا أُقَاتِلُهُمْ عَلَى فَرَسِی سَاعَةً وَ إِلَى النُّزُولِ مَا یَصِیرُ آخِرُ أَمْرِی فَقَالَ لَهُ الْحُسَیْنُ ع فَاصْنَعْ یَرْحَمُکَ اللَّهُ مَا بَدَا لَکَ. فَاسْتَقْدَمَ أَمَامَ الْحُسَیْنِ ع ....» (الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج‏2، صص 99 و 100) 9. خیال پردازی درباره ظهور «در آ ا مان نیز زن ها مرد می شوند. همان طور که بعضی مردها زن می شود، زن ها هم مرد می شوند یعنی دانا می شوند. در روایت هم دارد که چقدر زنهای جوان میروند حرم رضا علیه السلام آن جا اسبهایی از نور می آید، آنان سوار می شوند و فرمان حضرت را می برند. حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را سی نفر زن همراهی می کنند که در شمار سیصد و سیزده نفر یاران حضرتند. آنان وقتی وارد حرم می شوند زن هستند. وقتی بیرون می آیند مرد هستند و از حرم حضرت رضا علیه السلام هر کدام به سمتی حرکت می کنند. هر کدام از آنان به هر مملکتی وارد شوند اهالی آن جا تسلیم می شوند و می آورند.» (طوبای محبت، شماره 2، نشر محبت، چاپ دوم، صص62و63) 1. تشبه ن به مردان و مردان به ن در آ ا مان معنای مذموم دارد نه پسندیده! «تُشْبِهُ الرِّجَالُ بِالنِّسَاءِ وَ النِّسَاءُ بِالرِّجَالِ‏وَ لَتَرْکَبَنَّ ذَوَاتُ الْفُرُوجِ السُّرُوج فَعَلَیْهِنَّ مِنْ أُمَّتِی لَعْنَةُ اللَّهِ» (تفسیر القمی ؛ ج‏2 ؛ ص305) و روایات به این مضمون بسیار است. 2. این که عدّه ای از سیصد و سیزده یار زن باشند، با فرض آن که اصلش ثابت باشد، عددی که برایش ذکر شده پنجاه نفر است نه سی نفر: «و یجی‏ء و الله ثلاثمائة و بضعة عشر رجلا فیهم خمسون امرأة یجتمعون بمکة» (تفسیر العیاشی ؛ ج‏1 ؛ ص65) 3. در کدام روایت معتبر آمده که زنهای جوان به حرم رضا می روند و با اسبهایی از نور در حالی که مرد شده اند بیرون می آیند و پراکنده می گردند و به هر مملکتی می روند، مردم تسلیم می شوند؟! 4. آن چه ادعا کرده، با سیاق نهضت زمان که از مکه آغاز میشود و ترتیبش در روایات مختلف ذکر شده است، همخوانی ندارد. 10. افسانه ملاقات جابر و باقر ع در کربلا «جابر در کربلا کنار قبر نشسته بود؛ حضرت باقر(ع) آمد؛ بچه بود؛ پنج ساله بود. پیغمبر خدا به او فرموده بود که جابر، تو پنج را می بینی. کنار قبر مطهر که نشسته بود؛ دید صدا می آید؛ صدای قافله کربلا بود؛ از شام بر می گشتند. جابر به غلامش گفت: برو ببین چه خبر است؟ گفت: قافله کربلا از سفر شام برگشته اند. جابر حدیث (ص) یادش آمد. پرسید آیا باقر در بین شماست؟ همراهانش گفتند: بله! و حضرت را زیارت کرد.» (طوبای محبت، شماره 2، نشر محبت، چاپ دوم، ص168) چنان که حاجی نوری در لؤلؤ و مرجان به تفصیل آورده، اصل ملاقات اهل بیت ع و جابر انصاری در کربلا محلّ تردید است. گذشته از آن با فرض وقوع ملاقات، تفصیل آن در منابع قابل اعتنا نقل نشده است. شخصی که او را «غلام جابر» نامیده، عطیة عوفی دانشمند مشهور است نه غلام جابر! ضمن این که نخستین ملاقات جابر با باقر ع در مدینه صورت گرفته است و بنابر قرائن موجود در روایات، این دیدار پس از جریان کربلا، رخ داده است: الکافی ؛ دار الکتب الإسلامیة؛ ج‏1 ؛ ص469 - رجال الکشی ؛ صص 41 و 42 - علل الشرائع ؛ ج‏1 ؛ ص233 - کمال الدین و تمام النعمة ؛ ج‏1 ؛ ص253 - کفایة الأثر ، صص55 و 302 - الإختصاص ؛ ص62 - روضة الواعظین ؛ ج‏1 ؛ صص202 و 206 - إعلام الورى ؛ ص268 - بشارة المصطفى ؛ ص66- ال ائج و الجرائح ؛ ج‏1 ؛ ص279 - مناقب آل أبی طالب ؛ ج‏4 ؛ ص196 - کشف الغمة ؛ ج‏2 ؛ صص119 و 136 - تاریخ ابن الخشاب (مجموعة نفیسة فی تاریخ الأئمة ؛ کتابخانه مرعشی؛ ص137) 11. جملاتی ی «وقتی که می زنید، آن آ ها ذهنتان پیش چه ی می رود؟ می بینید که خدا شما را می خواهد. گرم که می شوند، دیگر حالیشان نیست. تک تک می افتند. دارند می زنند؛ می بینند خدا خود آمده است و با آنها می زند. این جور حس می کنند. اصلاً می بیند خودش هم از بالا آمده است؛ آن که پایینی بود رفت. گاهی در یک جمعی که دارند می زنند، اگر خوب تماشا کنی، می بینی یکی وسط اینها است که بشر نیست، سرش پایین است. شاید گریه هم نداشته باشد، خنده هم داشته باشد. خنده که ندارد؛ لبخند دارد و تمام اینها اجزای او هستند. او کیست که جسم نیست و روح هم نیست؟! وسط همه شما است. شما اعضا و جوارح او هستید.» (طوبای محبت2، نشر محبت، چاپ دوم، ص127، مجلس هشتم، «صدا صدای او است») ببینید با چه شیطنتی عزاداری را به سوی عقاید باطل: تشبیه، وحدت وجود و ... می کشانند! 12. اعتقاد به حلول، اتّحاد و غلوّ «وقتی که اول توجهم با خدای خودم است و شما را که می بینم اگر خیلی حدّت کنم به خاطر بدن هایتان، شما را یا روح القدس اسم می گذارم یا خانم زهرا علیها السلام اسم می گذارم.» (طوبای محبت2، نشر محبت، چاپ دوم، ص70) سبحان الله! بنگرید که با چه شیطنتی، بدترین عقاید را در الفاظی ساده در جان مستمع می نشاند! «اگر خیلی حدّت کنم به خاط بدنهایتان ...» یعنی اگر تعیّن جسمانی لحاظ نشود و تنها جهت لحاظ شود، چیزی جز ذات خدا دیده نمی شود و هرگز روح از ذات خدا قابل تمییز نیست!! و اگر با نگاه دقّی، جهت جسمانی هم لحاظ شود، اتحاد با روح القدس و وجود مقدس حضرت زهراء ثابت است!! به عبارت دیگر روح انسان عین ذات خدا است که به صورت جسمانی تعین می یابد و در این مرتبه عین حضرت زهرا و روح القدس است!! 13. پلورالیزم غلیظ «در عالم هر مذهبی دیدید؛ ردّ نکنید. نگویید هرز است، پیچ و مهره ندارد. بگویید شیعه یعنی همه. همه اولین و آ ین.» (طوبای محبت، شماره2، نشر محبت، چاپ دوم، ص167) این سخن هیچ تبیین عقلانی، فطری یا دینی ندارد و مست م پذیرش تناقض است!! مذهب شیعه از دیدگاه یعنی: جمع مذاهب اهل سنت، خوارج، معتزله، غُلات، بهائیان، مجوس، یهود، نصاری، بت پرستان، پرستان، پرستان و ...!! و هیچ یک از این مذاهب ردّ شدنی نیستند! 14. پای درس تفسیر «همه ی دعواهای خلق با یک دیگر بر سر مقدرات الهی است که به دست دیگران برای هر یک از آنها واقع شده است. در این دعواها از همدیگر خیلی کتک می خورند؛ اما کتک هایی هم که می خورند، برای آنها خاصیت دارد. آ کار هم با هم صلح می کنند. آ جنگ ها صلح است. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند. این که قرآن فرمود: آ دعواهم ان الحمد لله رب العالمین؛ یعنی آ همه دعواها به صلح ختم می شود و همه از خدا شاکر خواهند شد. چون با این دعواها مشیت الهی که خیر آن ها را در برداشت عملی شد. خود خدا هم با این دعواها آن چه می خواست عملی شد. وقتی دعوا راه افتاد فرمود الحمدلله.» (مصباح الهدی ص 463 و 464) ایشان مقدمات عربی هم بلد نیست و قرآن تفسیر می کند! «دعواهم» را به معنای جنگ و دعوای فارسی پنداشته است!! 15. تأویلات سست «در روایات هست که حضرت ولی عصر که ظاهر می شوند ، اشخاص می بینند که قبلا ایشان را بسیار دیده اند. یعنی مثلا می بینی ایشان همان همسایه ی تو، پسر مشهد ی علی است . زمان همه ی خلق هست ، ولی افراد ، زمان نیستند. آن که می بینی، دیگر پسر مشهدی علی نیست که تو می شناسی. حضرت چون او را قبول کرد، عوضش کرد و تبدیلش کرد و از ابدال شد؛ یعنی تبدیل شدگان . حالا پسر مشهدی علی یعنی پسر علی المؤمنین. وقتی حضرت تشریف آوردند، همه شمایل حضرت را نشان می دهند و هر به آنها نگاه کند، حواسش پیش حضرت می رود.» (مصباح الهدی ص 321) . از این گونه مطالب بی پایه و مخالف با اصول مذهب در آثار فراوان است که تنها به اندکی از آن اکتفا شد.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/05/07/Dulabi




درباره انیس المومنین (۲)

درخواست حذف اطلاعات
مرویات انیس المومنین از کتاب کفایة البرایا منسوب به قطب الدین کیدری
آقا بزرگ با استناد به خاتمه مستدرک، کتاب «کفایة البرایا فی معرفة الانبیاء و الاولیاء» را به قطب الدین کیدری نسبت داده است. (الذریعة، ج‏۱۸، ص۸۹) حاجی نوری سندی از این کتاب نقل کرده (نک: مستدرک الوسائل؛ الخاتمة ج‏۲ ؛ ص۴۶۲) که در حقیقت برگرفته از کتاب انیس المؤمنین است. (نک: انیس المؤمنین، ص۶۵) و البته عین آن را در شرح کیدری بر نهج البلاغه می ی م. (حدائق الحقائق فی شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۴۱۲، بنیاد نهج البلاغه)
ظاهراً منشأ انتساب کفایه البرایا به کیدری همین کتاب انیس المؤمنین و نیز کتاب خلاصة الفوائد است که در دفاع از میرلوحی نوشته شده است. غالب آن چه در خلاصة الفوائد به کفایة البرایا نسبت داده شده در انیس المؤمنین هم آمده است. مؤلّف انیس المؤمنین مدّعی است نسخه کفایة البرایا را به خطّ خود کیدری در اختیار دارد!:
«... در کفایة البرایا فى معرفة الانبیاء و الاوصیاء و وقایع أزمنتهم که کتابى است گرامى و مجلّدى است نامى و الحال به خطّ مصنّف ان کتاب نزد این کمینه موجود است ...» (أنیس المؤمنین، ص۱۶۶)
البتّه ادعای در دست داشتن کتب قدیمی موهوم یا مفقود با خطّ مؤلّف آن در آثار میرلوحی هم کم نیست. قابل توجه آن که میرلوحی هم مطالبی به کیدری نسبت داده که نمی تواند واقعی باشد؛ مثلاً در سلوة الشیعة می نویسد:
«... و این غسانیه یک صنف اند از اصناف مرجئه و صاحب کتاب مواقف و مصنف کتاب ملل و نحل و بسیار ی غیر ایشان از علمای سنی و شیخ مفید و سید مرتضی و ابن حمزه و کیدری علیهم الرحمة و جمعی کثیر غیر ایشان از علمای شیعه این معنی را به عبارات مختلفه از آن طایفه نقل کرده اند و ما از جهت اختصار به نقل کلام شیخ مفید قدس الله سره اکتفا می نماییم و آن این است که می فرماید: الغسانیة اصحاب غساق بن ابان الکوفی قالوا لو قال قائل انی اعلم ان الله قد بعث محمداً بالرسالة و لا ادری اهو الذی توفی بالمدینة ام غیره و اعلم انه قد فرض الحج الی الکعبة و لا ادری مکانها و جهتها و لعلها کانت بالهند و اعلم انه عز و جل قد حرم حیواناً یقال له الخنزیر و لا ادری انه الشاة او البقر ام غیرهما فهو مؤمن. انتهی»
و در رساله غنا نیز آورده است: "... جمعی از علمای اعیان از سنیان و شیعیان مانند عضدی در مواقف و شهرستانی در ملل و نحل و شیخ مفید و سید مرتضی و ابن حمزه و کیذری و غیرهم در کتبشان مضمون مذکور را از غسانیه به عبارات مختلفه نقل کرده اند و ما به جهت اختصار بر نقل کلام مفید اقتصار می نماییم. شیخ چنین فرمود: الغسانیه اصحاب غسان بن ابان الکوفی قالوا لو قال قائل انی اعلم ان الله تعالی قد بعث محمدا صلی الله علیه و آله بالرساله و لا ادری هل هو الذی توفی بالمدینه ام غیره و اعلم انه تعالی قد فرض الحج الی الکعبه و لا ادری مکانها و جهتها لعلها کانت بالهند و اعلم انه عز و جل قد حرم حیوانا یقال له الخنزیر و لا ادری انه الشاه او البقر ام غیرهما فهو مومن." (میراث فقهی۱_ غنا، موسیقی، ج۴، ص۲۸۰۹ رضا مختاری، بوستان کتاب) بررسی مطالب منسوب به کفایه البرایا
۱.حضور المؤمنین در جنگ تبوک
«و در سال نهم از هجرت حضرت محمد رسول اللّه- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- شاه ولایت پناه- علیه السلام- را خلیفه ساخته، مدینه را به آن سرور دین ‏پرور س ، به غزاى تبوک [حرکت‏] فرمود. و به روایت اکثر اصحاب ما، به هزیمت رفتند و حضرت المؤمنین- علیه السلام- از مدینه به هفده گام به تبوک رسید، و محاربه نمود، و لشکر کفر را، که به روایتى صد و هشتاد هزار بودند، در هم ش ت. محمد بن الحسین بن الحسن البیهقى الکیدرى- رحمه اللّه- در کتابش که موسوم است به کفایة البرایا آورده که عدّة من أصحابنا بألفاظ مختلفة و معان متّفقة انّه حارب أمیر المؤمنین- علیه السلام- مع الکفار فى موضع تبوک. یعنى: چندین تن از اصحاب ما یّه روایت د به الفاظ مختلفه و معانى متّفقه، که محاربه نمود المؤمنین- علیه السلام- با کفّار در موضع تبوک. و هم در کتاب مذکور، بر وجهى مختصر، این غزا را از شیخ ابو جعفر روایت کرده، و این فقیر در منهج النّجات این حکایت را بر سبیل تفصیل، مرقوم کلک بیان گردانیده؛ پس هر را میل اطّلاع باشد، باید که به آن کتاب رجوع نماید.» (أنیس المؤمنین، ص۲۷)
بی گمان نسبت این مطلب به اکثر اصحاب دروغ است و در منابع معتبر شیعه و سنی اثری از آن یافت نمی شود! زیرا بنا بر ضروری تاریخ در سفر تبوک، جنگی رخ نداده چه برسد به آن که لشکر ش ت بخورد و نیاز به یاری المؤمنین از مدینه باشد! چنان که شیخ مفید در این باره نوشته است: «... ثمَّ کَانَتْ غَزَاةُ تَبُوکَ‏ فَأَوْحَى اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى اسْمُهُ إِلَى نَبِیِّهِ ص أَنْ یَسِیرَ إِلَیْهَا بِنَفْسِهِ وَ یَسْتَنْفِرَ النَّاسَ لِلْخُرُوجِ مَعَهُ وَ أَعْلَمَهُ أَنَّهُ لَا یَحْتَاجُ فِیهَا إِلَى حَرْبٍ وَ لَا یُمْنَى بِقِتَالِ عَدُوٍّ وَ أَنَّ الْأُمُورَ تَنْقَادُ لَهُ بِغَیْرِ سَیْفٍ وَ تَعَبَّدَهُ بِامْتِحَانِ أَصْحَابِهِ بِالْخُرُوجِ مَعَه ...» (ارشاد المفید؛ ج‏۱ ؛ ص۱۵۴) جالب تر آن که محمد بن اسحاق حموی، خود در کتاب "منهج الفاضلین" صریحاً وقوع جنگ در سفر تبوک را نفی کرده و می نویسد:
"جبرئیل حضرت رسول را از این حال اخبار نمود و گفت امر الله تعالی آن است که علی را در مدینه خلیفه خود گردانی تا او حفظ مدینه و تقویت دین نماید تا به سبب او کید منافقان و شر و ضرر کفار از مسلمانان مدینه مندفع شود و تو را در تبوک به علی احتیاج نباشد؛ جهت آن که در تبوک محاربه واقع نخواهد شد و کار در آن جا به مصالحه منجر خواهد شد" (منهج الفاضلین، ص۲۹۸، بوستان کتاب) این موجب تردید جدّی در اص انیس المومنین و صحت انتساب همه یا دست کم بخشی از آن به محمد بن اسحاق حموی است. نویسنده انیس المومنین همچنین مدعی است که حکایت نبرد المومنین در تبوک در کفایه البرایا به شیخ ابوجعفر نسبت داده شده است. ظاهراً مراد شیخ ابوجعفر طوسی است. بعید نیست منشا این ادعا، رواج انتساب نادرست کتاب مصباح الانوار به شیخ طوسی در قرن ۱۰ و ۱۱ باشد؛ خصوصاً که نویسنده انیس المومنین به روایت مصباح الانوار (هفده قدم) نظر داشته است. اگر این فرض را بپذیریم با توجه به این که تالیف مصباح الانوار از قرن ۶ پیش تر نمی رود و کیدری نیز از رجال قرن ۶ است و چنین خلطی از او قابل تصوّر نیست، می توان این عبارت را نیز از قرائن جعلی بودن مطالب منسوب به کیدری دانست. به هر حال در مصباح الانوار بدون ذکر سند از یونس از ابن اسحاق روایتی نقل شده که خلاصه اش چنین است: در سفر تبوک (ص) المومنین را در مدینه جانشین خود قرار داد و حدیث مشهور منزلت را در حقّ او بیان داشت. در این سفر ش ت خورد و گریخت. جبرئیل (ص) را میان یاری ملائکه و یاری علی مخیّر کرد. یاری علی را برگزید و رو به مدینه صدا زد: "یا ابا الغیث ادرکنی! یا علی ادرکنی!" علی در مدینه جوابش را داد و به همراه سلمان هفده قدم برداشته و به لشکر رسید. سپس با فریادی دشمنان را پراکنده ساخت و به آنان هجوم برده؛ ش تشان داد . (مصباح الانوار مخطوط_ تصویر زیر)
سید ولی بن ن الله الحسینی (قرن ۱۰) در کتاب کنز المطالب و بحر المناقب همین داستان را از مصباح الانوار نقل کرده است. (نک: کنز المطالب و بحر المناقب، ج۳، ص۵، تحقیق علی عبدالکاظم عوفی، مجمع ال الحسین العلمی لتحقیق تراث اهل البیت، کربلاء، الطبعه الاولی، ۱۴۳۶)
سید هاشم بحرانی نیز آن را از درر المطالب بدون ذکر سند نقل کرده است. (مدینه المعاجز، ج۲، ص۹)
درر المطالب و غرر المناقب اثر سید ولی بن ن الله است که در آن روایت را به همان صورت از مصباح الانوار نقل کرده است. (درر المطالب و غرر المناقب، ص۲۳۸، تحقیق محمدحسین النوری، مکتبه العتبه العباسیه)
البته سید ولی الله هم در کنز المطالب بارها روایاتی از کت به نام درر المطالب نقل کرده که ظاهراً مرادش کتاب خودش می باشد. خصوصیات این روایات این است که درر المطالب غالباً بدون ذکر ماخذ روایت شده اند. علتش _چنان که در مقدمه درر المطالب تصریح کرده_ این است که روایاتی محذوف الاسناد یافته که ماخذش را نمی دانسته و به همان صورت در درر المطالب آورده است.
گفتیم که این روایت مخالف ضروری تاریخ است زیرا به اجماع مورخان و اهل نقل، سفر تبوک به جنگ با روم ختم نشد. بدیهی است که اگر جنگی با این خصوصیات برجسته رخ داده بود، عده زیادی از مسلمانان آن را روایت می د؛ نه آن که تنها در کت ضعیف، مجهول الهویه و دست چندم بدون سند معتنا به نقل شود!! علاوه بر این باید در نظر داشت :
۱. در سند این روایت مراد از ابن اسحاق همان «محمد بن اسحاق» مورخ و مغازی نگار مشهور و مراد از یونس، «یونس بن ب » راوی اخبار ابن اسحاق است. هر با روش و مذهب این دو آشنا باشد شکّ ندارد که نقل چنین روایت عجیب و غریبی در باب معجزات المومنین از آن دو باور ی نیست.
در سیره ابن هشام تفصیل ماجرای جنگ تبوک از ابن اسحاق روایت شده که بخشی از آن چنین است:
"قال ابن اسحاق: ... وَخَلَّفَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ، رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ، عَلَى أَهْلِهِ، وَأَمَرَهُ بِالْإِقَامَةِ فِیهِمْ، فَأَرْجَفَ بِهِ الْمُنَافِقُونَ، وَقَالُوا: مَا خَلَّفَهُ إلَّا اسْتِثْقَالًا لَهُ، وَتَخَفُّفًا مِنْهُ. فَلَمَّا قَالَ ذَلِکَ الْمُنَافِقُونَ، أَخَذَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ، رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ سِلَاحَهُ، ثُمَّ خَرَجَ حَتَّى أَتَى رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَهُوَ نَازِلٌ بِالْجُرْف ، فَقَالَ: یَا نَبِیَّ اللَّهِ، زَعَمَ الْمُنَافِقُونَ أَنَّکَ إنَّمَا خَلَّفَتْنِی أَنَّکَ اسْتَثْقَلْتنِی وَتَخَفَّفَتْ مِنِّی، فَقَالَ: کَذَبُوا، وَلَکِنَّنِی خَلَّفْتُکَ لِمَا تَرَکْتُ وَرَائِی، فَارْجِعْ فَاخْلُفْنِی فِی أَهْلِی وَأَهْلِکَ، أَفَلَا تَرْضَى یَا عَلِیُّ أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى؟ إلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی، فَرَجَعَ عَلَیَّ إلَى الْمَدِینَةِ، وَمَضَى رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَلَى سَفَرِهِ." (سیره ابن هشام، ج۲، صص۵۱۹ و ۵۲۰)
این عبارات عیناً و لفظاً مطابق صدر روایت مصباح الانوار، کنز المطالب و مدینه المعاجز است. در ادامه ابن هشام شرح ماجرای تبوک را از ابن اسحاق نقل می کند ولی نه تنها در آن اثری از ذیل روایت مصباح الانوار و عجایب آن نیست بلکه بر خلاف آن نشان می دهد که در سفر تبوک نبردی صورت نگرفت. بنابراین ذیل روایت مصباح الانوار سهواً با روایت ابن اسحاق خلط یا عمداً بدان افزوده شده است.
۲. چنان که می دانیم و از قرآن و روایات تاریخی استفاده می شود، حضور همگان در سفر تبوک ا امی بود و جز افراد معدودی از این حکم استثناء نشدند. تا جایی که ما در منابع تاریخی جستیم، نام سلمان در زمره این افراد، ثبت نشده است. در تفسیر جعلی منسوب به حسن عسکری نیز از حضور سلمان در سفر تبوک سخن رفته است که البته ارزش تاریخی ندارد. (نک: فسیر المنسوب الی ال الحسن العسکری؛ ص۳۸۸و بحار الأنوار؛ ج‏۲۱؛ ص۲۳۱) به این موارد باید سیاق داستانی و شباهت آن با جعلیات غلات و خصوصاً تعبیر ویژه "یا ابا الغیث ادرکنی" را افزود. نتیجه آن که هم اصل حکایت انیس المومنین و هم نسبت دادنش به اکثر اصحاب قطعاً دروغ است و هم انتسابش به کیدری غیرواقعی می نماید و هم محمد بن اسحاق حموی، خود به خلافش تصریح کرده و لذا بعید است این متن از او باشد.




منبع : http://alasar.blog.ir/1397/04/20/Kefayah




بررسی دیدگاه ها در مورد رد یا قبول روایات ابو الخطاب

درخواست حذف اطلاعات
مطلبی از کانال تلگرامی غلوپژوهی (عمیدرضا اکبری) از شواهد بسیار جالب در مورد دقت بالای ابن غضائری در بعضی از اقوال به ظاهر متفردش، نظر او در مورد اخبار ابو الخطاب است. به طور کلی چند دیدگاه در این زمینه وجود دارد: 1- ترک مطلق اخبار او حتی در دوران استقامت. (دیدگاه مرحوم ابن غضائری در الرجال، ص: 88/ 119) 2- ترک اخبار دوران ضل (دیدگاه مرحوم شیخ طوسی در العدة فی أصول الفقه، ج‏1، ص: 151 و مشهور متأ ان) 3- قول به وثاقت او (دیدگاه غلات نصیریه در مصادری مانند الهدایة الکبری، و نیز نظر آقای محمد سند در تبرئه خط ه از کذب و نسبت معارف والا به ایشان: سند، الغلو والفِرَق الباطنیة، ص177 و 209-213 و 231 و 250 و 257 و 282 و 291 و 296.)
از اقوال علما و اسناد بسیار زیاد در جعل و کذب ابو الخطاب و نیز لعن او که توسط همه فرق روایت شده است، سستی، فساد و غالیانه بودن قول سوم که در بین یه سابقه ای نداشته، معلوم می شود. اما قول مرحوم شیخ طوسی در عده در اخذ به مرویات ابو الخطاب در زمان استقامتش هم گرچه چند مؤید در اسناد کتاب کافی دارد، ولی ما حدود دوازده قرینه از روایات در تأیید قول مرحوم ابن غضائری یافتیم، که اشکالات مهمی از جمله حماقت، تحریف و کذب صریح را به حال استقامت ظاهری ابو الخطاب نسبت می دهد. پیش از اشاره به این قرائن، تذکر چند نکته لازم است: اولاً بر خلاف گفتار برخی که دیدگاه ابن غضائری را ناشی از افراط در رد بر ابو الخطاب دانسته اند، باید گفت در میان قدمای رجالی دقیق ترین تع ر در برخورد با روایات روات تضعیف شده را در اندک کلمات باقی مانده ابن غضائری می ی م. چنانکه پیشتر گذشت (telegram.me/gholow2/242) او در موارد مختلفی از تضعیفات، حساب روایات مختلف راوی و اسناد گوناگون را از یکدیگر جدا می کند، و طعنی بر روایات مشهور راوی ندارد. مثلاً به ترجمه ابن طاهر و یا احمد بن هلال (در نقل نوادر و مشیخه) و یا زیاد بن المنذر و سهل دیباجی (نقل اشعثیات) مراجعه کنید. و در این زمینه دقت ابن غضائری در ترجمه ابو الخطاب بسیار جالب است. ابن غضائری در بسیاری از تضعیف ها به موارد روایات صحیح از آنان اشاره کرده است (ر.ک به الرجال لابن الغضائری، ص: 54/ 41 ابن أبی طاهر. ص: 52/ 36 الحسن بن أسد، الطفاویّ، ص: 112/ 166 أحمد بن هلال، العبرتائیّ، ص: 67 / 66 سهل الدیباجیّ، و مانند روایت علامه از او در مورد ابو الجارود: رجال العلامة الحلی، ص: 223/ 1 و...) که این قرائن به خوبی نشان می دهد او به هیچ وجه بنای بر رد بی حساب اخبار روات ضعیف را ندارد. (شواهد تفصیلی تر مطلب در پایان نامه سطح3 نگارنده گرد آمده است.) ثانیاً، مرز میان دوره استقامت و انحراف او دقیقاً معلوم نیست. و چنانکه از اخبار آتی روشن می شود وماً اصحاب در تعیین آن مصیب نبوده اند. ثالثاً، کلام شیخ با وجود معارض هایی که دارد، برای اثبات وثاقت ابو الخطاب کافی نیست. ابتدا به شواهد این کلام شیخ در عده می پردازیم: «عملت الطائفة بما رواه أبو الخطاب فی حال استقامته، و ترکوا ما رواه فی حال تخلیطه، و کذلک القول فی أحمد بن‏ هلال‏ العبرتائی و ابن أبی العزاقر و غیر هؤلاء.» (عدة الاصول 1، ص: 56) در برخی از اسناد این مطلب تذکر داده شده است. (مثلاً ر.ک الإمامة و بصرة من الحیرة، ص: 134/ ح147 عَنْ أَحْمَدَ بْنِ‏ هِلَالٍ‏ فِی حَالِ اسْتِقَامَتِهِ) هم چنانکه خود ابن غضائری به این تفکیک اشاره نموده است. اما علی رغم گفتار مرحوم شیخ طوسی در مورد عمل اصحاب به اخبار دوران استقامت ابوالخطاب، روایات از او در منابع معتبر بسیار اندک و انگشت شمار است. این در حالی است که اخبار متعددی مشعر به گستردگی روایات او در این دوره است. (مثلاً ببینید بصائر الدرجات، ج‏1، ص: 196/ ح2 و الکافی، ج‏5، ص: 150/ ح13) نکته دیگر آنکه در همان چند مورد انگشت شمار نیز غالباً با تذکر نگاه منفی به او در سند روایت شده است. (نیز ر.ک مختصر البصائر، ص: 106/77/ 23، الکافی، ج‏8، ص: 304/ 471) حال آنکه توضیحات سندی در اخبار کافی نادر است. بلکه اسنادی در دست است که نام ابوالخطاب عمداً از آن حذف شده است. (بصائر الدرجات، ج‏1، ص: 515/ 39، بسنجید با: تفسیر القمی، ج‏2، ص: 426 و نیز تفسیر العیاشی، ج‏2، ص43، بسنجید با غرر الأخبار، ص163) این در حالی است که از دیگر روات با دوره استقامت و ضل که مرحوم شیخ ذکر نموده، روایات بسیار بیشتری بر جا مانده است. وجه مطلب را باز احتمالاً بتوان از کلام ابن غضائری دریافت، او تذکر می دهد که این راویان منحرف گاه واسطه روایت کتب مشهور بوده اند، و یا اخبار آنان طرق دیگری نیز دارد، و در روایات آن آثار متهم نیستند. این در حالی است که ابو الخطاب همواره مستقیم و متفرد از روایت نموده است. آقای خویی به استناد خبر عِیسَى شَلَقَانَ کلام شیخ را تأیید نموده است: «أَمَرَنَا أَنْ نَتَوَلَّى أَبَا الْخَطَّابِ ثُمَّ أَمَرَنَا أَنْ نَلْعَنَهُ وَ نَتَبَرَّأَ» (الکافی، ج‏2، ص: 418/ 3) اما به نظر می آید صرف این برای توثیق ابو الخطاب در دوران استقامت او کافی نباشد. زیرا برای تولی اقرار شخص به ایمان و نبود ناقض آن کافی است، اما وثوق شرایط دیگری مانند احراز ضابطیت نیز نیاز دارد. ثانیاً در ادامه خبر ابو الخطاب معار شمرده شده است. «کَانَ أَبُو الْخَطَّابِ مِمَّنْ أُعِیرَ الْإِیمَانَ» چنانکه برخی مانند علامه مجلسی (در بحار الأنوار، ج‏66، ص: 220) متذکر شده اند، بنا بر برخی از روایات، نشانه معار این است که عمل و اعتقاد (ظاهری) او تناسب ندارد. روایات بخش بعد این نکته را بیشتر روشن می سازد. هم چنین برخی به استناد سند الکافی، ج‏5، ص: 150/ 13«کَانَ أَبُو الْخَطَّابِ‏ قَبْلَ أَنْ یَفْسُدَ وَ هُوَ یَحْمِلُ‏ الْمَسَائِلَ‏ لِأَصْحَابِنَا وَ یَجِی‏ءُ بِجَوَابَاتِهَا» منصبی شبیه وک را برای ابو الخطاب در دوران استقامتش ثابت نموده اند، حال آنکه این گزارش برای اثبات نصب توسط کافی نیست. و شاید خود او برای یافتن جایگاه نزد اصحاب و به این عمل اهتمام می ورزیده. (علاوه بر اخبار نافی وثاقت او در این دوره، خبر ریاست طلبی او در رجال الکشی، نشر مشهد، ص: 293/ 516 و نیز استیکال به دین او در همان، ص: 529/ 1012 و نیز خبر معاویه بن حکیم در ص: 295 / 519 و نیز قیام مشهور او مؤید این احتمال است.) هم چنین برخی برای اثبات جایگاه وک او به خبر مرسل نصر بن صباح از ابن عمیر در رجال الکشی، ص: 327 استناد جسته اند، و از اتهام غلو و کثرت جعل غلات در این مسأله غفلت ورزیده اند. این خبر و گزارش مشابهی از او اشکالات مهم دیگری نیز دارد: telegram.me/bawarna /184 رابعاً برخی از قضاوت های ابن غضائری گرچه تنها از او نقل شده، اما قرائن روایی بسیار زیادی دارد. نخست آنکه اندک روایات برجا مانده از دوره استقامت ابو الخطاب نیز خالی از تردیدها یا اشکالاتی متنی نیست. و تفرد او در این اخبار ابهام هایی ایجاد می کند. در الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏8، ص: 304/ 471 با چنین تعبیری از ابو الخطاب تفسیر متفردی روایت شده است: بسنده عَنْ زُرَارَةَ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو الْخَطَّابِ‏ فِی أَحْسَنِ‏ مَا یَکُونُ حَالًا قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ‏ وَحْدَهُ‏ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فَقَالَ‏ وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ‏ وَحْدَهُ‏ بِطَاعَةِ مَنْ أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَتِهِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ- اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ لَمْ یَأْمُرِ اللَّهُ بِطَاعَتِهِمْ‏ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ‏ . در گزارش مشابهی از حبیب خثعمی از او صریحاً المؤمنین ع به جای «مَنْ أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَتِهِ» و در تفسیر «الله» نشانده شده است. و حضرت او را به خاطر این روایت مشرک دانسته اند. و نیز روایات دیگری از او را نیز تکذیب کرده اند. (مختصر البصائر، ص: 255 وبصائر الدرجات، ج‏1، ص: 536/ 4) این در حالی است که بنا بر گزارش هایی ابو الخطاب و اصحابش در دوره ای از یه جدا شدند. ائمه ع نیز شدیدا اصحاب را از آنان و مجالست با غالیان بر حذر می داشتند. (رجال الکشی، ص: 295/ 520 و ص: 307/ 553. و عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص: 202 و 203، و ج1، ص: 143) و این در کنار اخبار آتی نشان می دهد که اصحاب از همان ابتدای انحراف او کاملاً انحرافش را درنیافتند. نفوذ دسیسه گران خط در بین اصحاب ین صادقین ع نیز شاهدی دیگر است. (رجال الکشی، ص: 224) بنا بر روایات زیر ظاهراً او در همان دوران ارتباطش با و اصحاب ضابط نبوده و اخباری را تحریف می کرده است: عن أَبی عَبْدِ اللَّهِ (ع) کَانَ أَبُو الْخَطَّابِ أَحْمَقَ فَکُنْتُ أُحَدِّثُهُ فَکَانَ‏ لَا یَحْفَظُ، وَ کَانَ یَزِیدُ مِنْ عِنْدِهِ. (رجال الکشی، ص: 295/ 522) در سند دیگری در تهذیب الأحکام (تحقیق سان)، ج‏2، ص: 258 علاوه بر این نکته مثالی از تحریف او در وقت نیز ذکر شده است. تأثیر گسترده این تحریف او بر شیعیان عراق نیز شاهدی است که هنوز گمراهی او را در نمی یافته اند. (إِنَّ أَهْلَ الْعِرَاقِ یُؤَخِّرُونَ الْمَغْرِبَ حَتَّى تَشْتَبِکُ النُّجُومُ فَقَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ عَدُوِّ اللَّهِ أَبِی الْخَطَّابِ، من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص: 220/ ح661 و نیز ر.ک علل الشرائع، ج‏2، ص: 350/ ح3 و ح6) به سندی صحیح حمران بن اعین در دورانی که ابو الخطاب را صادق می دانسته حدیثی جعلی از ابو الخطاب روایت کرده و تکذیب نموده اند: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنْبِیَاءُ أَنْتُمْ قَالَ لَا قُلْتُ فَقَدْ حَدَّثَنِی مَنْ لَا أَتَّهِمُ أَنَّکَ قُلْتَ إِنَّکُمْ أَنْبِیَاءُ قَالَ مَنْ هُوَ أَبُو الْخَطَّابِ‏ قَالَ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ کُنْتُ إِذاً أَهْجُرُ... (بصائر الدرجات، ج‏1، ص: 258/ ح2) در کتاب «درست بن أبی منصور» خبری آمده که در آن در دوران استقامت ابو الخطاب او را به خاطر عقاید افراطی اش توبیخ می کنند: عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ، عَنْ زُرَارَةَ، قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَ أَبُو الْخَطَّابِ- قَبْلَ أَنْ یُبْتَلَى وَ یَفْسُدَ - عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ، فَسَأَلَهُ عَنْ صَلَاةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، فَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ: أَزِیدُ إِنْ‏ قَوِیتُ‏، قَالَ: فَتَغَیَّرَ وَجْهُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ، قَالَ: ثُمَّ قَالَ: إِنِّی لَأَمْقُتُ الْعَبْدَ یَأْتِینِی فَیَسْأَلُنِی عَنْ صَنِیعِ رَسُولِ اللَّهِ فَأُخْبِرُهُ، فَیَقُولُ: «أَزِیدُ إِنْ قَوِیتُ» کَأَنَّهُ یَرَى أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَدْ قَصَّرَ... (الأصول الستة عشر، نشر دار الحدیث، ص: 289/ ح(423) 32) نمونه دیگر افراط او در احکام در تهذیب الأحکام (تحقیق سان)، ج‏4، ص: 309 در وم روزه شعبان و نیز الإستبصار، ج‏4، ص: 79 در تحریم برخی گوشت ها آمده که به ظاهر باید مربوط به پیش از اظهار اباحی گری توسط او بوده باشد. هر چند که در زمان ظهور تأویلات اباحی او (إِذَا عَرَفْتَ الْحَقَّ فَاعْمَلْ) نیز احتمالا هنوز برخی از اصحاب ارتباط هایی با خط ه داشته اند. (ر.ک معانی الأخبار، ص: 389/ 26) مکاتبات در رد آراء اباحی او می تواند مؤید این مطلب باشد. (رجال الکشی، ص: 291/ 512 و ر.ک همان، ص: 291/ 513) در معانی الأخبار، ص: 392/ 37 خبری از ابو الخطاب در مورد عرضه اعمال رد شده که احتمالاً مربوط به دوران استقامت او است. در خبر جالب جد معاویة بن حکیم نیز که پیشتر آن را بر رسیدیم (t.me/gholow2/381) نیز در همان دوره ای که ابو الخطاب بر دروغ می بسته، باز خود را به نزدیک می کرده و حتی تأویل های باطنی او کار را در تحریفات او دشوار می ساخته. (إِنَّمَا أَرَادَ أَنْ یَقُولَ لَکَ یُخْبِرُنِی‏ وَ یَکْتُمُکَ) هر چند که نهایت جدیت را در رد و تکذیب خط ان داشته اند. (رجال الکشی، ص299/ 531 و ص: 300/ 538) در گزارشی در رجال الکشی، ص: 292/ 515 از عَنْبَسَةَ بْنِ مُصْعَبٍ که برخی از جعلیات ابو الخطاب مانند علم غیب و ب ت را نزد بازگو می کند، نیز ظاهراً بر اساس شنیده های مستقیم او بوده است. نکته دیگر آن که شدت اضطراب عقاید و افراط و تفریط منحرفین مذکور و شدت شبهات در مورد آنان به قدری است که گذشته از برخی نصوص خاص فوق، باز اعتماد به متفردات دوران استقامت ظاهری آن را مشکل می سازد. و لذا علمایی حتی مانند خود شیخ در متفردات امثال احمد بن هلال چندان بر تقسیم دوران عمر او تأکید ندارد. (مثلاً ر.ک تهذیب الأحکام، تحقیق سان، ج‏9، ص: 204) بلکه مرحوم خوئی در مورد همو گفته: «لا یبعد استفادة أنه لم یکن یتدین بشی ء، و من ثم کان یظهر الغلو مرة، و النصب أ ى» (معجم رجال الحدیث، ج 3، ص: 152 ) هم چنان که در خبری نسبت جعل به شلمغانی در تألیف کتاب کلیف (در ایام استقامت او) داده شده است. (الغیبة للطوسی، ص: 409) و در آ آنکه مرحوم ابن غضائری در تعبیر دقیق خود حتی صریحاً نمی گوید که هرگز نمی توان حدیث صحیحی در اخبار دوران استقامت او بی م. بلکه می گوید: «محمّد بن أبی زینب... لعنه اللّه. أمره شهیر. و أرى ترک ما یقول أصحابنا: حدّثنا أبو الخطّاب فی حال استقامته.»



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/04/02/Abolkhattab




مقایسه نقل دربندی و روایت حدیقه الشیعه

درخواست حذف اطلاعات
ملا آقای دربندی پس از ذکر روایتی از کامل ا یارات درباره فضیلت ذکر حسین هنگام نوشیدن آب می نویسد: «... فمن تأمل فی هذه الروایة علم ان الحدیث الدائر فی الالسنة مما له اصل و مستند بمعنی انه مذکور فی کتاب من کتب العلماء و ان لم اظفر به فی کتاب و ذلک انه یحکی ان الصادق (ع) کان عنده رجل من اصحابه فلمّا امسیا و ادّیا الفرائض ثم اکلا الطعام نام ذلک الرجل و اشتغل ال بالعبادة من الصلاة و ضرّع و البکاء و الابتهال الی الله تعالی الی ان طلع الفجر فلم ینم ال (ع) فی تلک اللیلة اصلاً فلمّا اصبحا قال ذلک الرجل: والله أیست من النجاة و لا ارجوها ابداً. قال ال : فلم ذا؟ قال: اذا کان حالک کذلک من کثرة العبادة و تبعید لذیذ الکری من عینیک من خشیة الله تعالی و البکاء بکاء الثکلی مع انک معصوم فی اعلی درجة العصمة و لم یخلق الله تعالی الافلاک و ما فیها و الدنیا و الآ ة الّا لاجلکم اهل البیت فکیف ارجو النجاة مع ما انا علیه؟ فقال ال (ع) انک عملت البارحة عملا یساوی فضله فضل ما اشتغلت به من العبادة و البکاء الی الفجر. فقال الرجل: ما ذا فعلت البارحة؟ قال (ع): انک لمّا نمت، غلب علیک العطش فی اثناء النوم فقمت و اخذت الکوز و شربت الماء فذکرت الحسین و صلیت علیه و لعنت قاتله ثم رجعت الی مضجعک و نمت.» (اسرار الشهادة، المقدمة السادسة، ج1، ص254) این روایت چنان که خود دربندی اعتراف کرده است؛ مانند غالب روایاتش سند و مدرکی ندارد و از زبانِ این و آن شنیده است! البته طبق معمول سعی کرده با آسمان و ریسمان به هم بافتن، وجهی برای پذیرفتنش دست و پا کند! عجیب تر از همه این که معصوم (ع) یک ذکر گفتن شخص عامی را از اعمال و عبادات یک شب خود برتر شمرده باشد! این با مقام و منزلت سازگار نیست. به نظر می رسد، ریشه نقلی که دربندی از زبان مردم شنیده، روایتی است که در حدیقة الشیعة و کاشف الحق آمده است: «در خبر است که‏ در حضور یکى از أئمه طاهرین علیهم السلام حرف شبى از شبهاى متبرکه و فضیلت آن شب و ثواب احیاء و اعمال خیرى که در آن شب به فعل آید مى گذشت، شخصى حاضر بود گفت: آه که من در آن شب غافل شدم و آن شب را به غفلت گذرانیدم و بر فوت آن شب تأسف مى‏خورد. علیه السلام فرمود: عمل تو در آن شب از همه بیش و ثواب تو از همه بیشتر است؛ چه در آن شب آب‏ خوردى و حسین علیه السلام را یاد کردى و بر آن ظالمان که بر او ظلم کرده‏ اند لعنت کردى و از ایشان تبرّا نمودى.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ صص676 و 677) این نقل گر چه از روایت دربندی معقول تر است؛ امّا سندی برایش یافت نشد.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/03/20/darbandi




بررسی عبارت «یا من تعالی جدّه» در دعای جوشن کبیر

درخواست حذف اطلاعات
به نظر می رسد سابقه آشنایی شیعیان با دعای جوشن کبیر چندان طولانی نیست. کفعمی این دعا را در دو کتاب مصباح (جنة الامان الواقیة) و البلد الامین بدون ذکر سند از روایت کرده است. مرحوم مجلسی نیز نقل آن را به شیعیان متأ نسبت داده است: «و من الأدعیة المعروفة دعاء الجوشن الکبیر و هو مروی عن النبی صلى الله علیه و آله رواه جماعة من متأ ی أصحابنا رضوان الله علیهم ...» (بحار الأنوار ؛ ج‏91 ؛ ص382) در فقره ۷۶ این دعا آمده است: «یَا مَنْ‏ تَعَالَى‏ جَدُّهُ‏». این عبارت برگرفته از سخن گروهی از جنّیان است که در قرآن حکایت شده است: «وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً» (الجنّ: 3) مخالفان شیعه مانند ابوحنیفة، احمد بن حنبل، سفیان ثوری و اوزاعی بر اساس همین آیه، عبارت «تعالی جدُّک» را پس از تکبیر آغاز قرار داده اند. (الخلاف؛ ج 1، ص: 323) امّا بنا بر یک دیدگاه کهن در میان شیعیان، این تعبیر، دور از شأن خداوند است. بنا بر این دیدگاه، خداوند گفتار جنّیان را تنها حکایت نموده؛ ولی تأیید نکرده است. نویسنده «الایضاح» به اهل سنّت و مخالفان شیعه اعتراض می کند که چرا به جای گفتار ابراهیم (ع) و خاتم النبیّین (ص)، به تقلید از عمر بن خطّاب، دروغ جنّیان را در آغاز خود تکرار می کنند: «و أجمعتم على کذبة کذب بها على أهل الحق فجعلتموها إماما و افتتاحا لصلاتکم فى قولکم: و تعالى جدّک؛ و قد قال الله عز و جل: فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه أولئک الذین هداهم الله و أولئک هم أولوا الألباب‏. أ و لم یخبرنا عن ابراهیم- علیه السلام- أنه قال: إنی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الأرض حنیفا و ما أنا من المشرکین‏ و قد أمر نبینا- صلى الله علیه و آله- فقال: قل إن صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین لا شریک له و بذلک أمرت و أنا أول المسلمین‏ و حکى الله عز و جل عن الجن حکایة قالوها: و أنه تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبة و لا ولدا فلا قول ابراهیم- علیه السلام- استحسنتم و لا به اقتدیتم، و لا بقول الله تعالى لنبیه (ص) رضیتم، بل اخترتم و استحسنتم و اتبعتم قول الجن؛ ذا کان استفتاح عمر بن الخطاب و اقتدیتم به دون ابراهیم و محمد صلى الله علیهما و آلهما.» (الإیضاح ؛ ص205؛ انتشارات تهران) [ممکن است در جمله نخست تصحیفی رخ داده باشد.] در تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم نیز آمده است: «قَوْلُهُ‏ وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً قَالَ: هُوَ شَیْ‏ءٌ قَالَتْهُ الْجِنُّ بِجَهَالَةٍ فَلَمْ یَرْضَهُ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ مَعْنَى جَدُّ رَبِّنَا أَیْ بَخْتُ رَبِّنَا» (تفسیر القمی ؛ ج‏2 ؛ ص388) البتّه انتساب این تفسیر به علی بن ابراهیم نادرست است. در حقیقت این کتاب، مجموعه ای است منتخب از تفسیر علی بن ابراهیم، تفسیر ابوالجارود و ... که شخصی در طبقات بعد گرد آورده است. شیعیان این دیدگاه را از ان خود علیهم السّلام گرفته اند. شیخ طوسی (ره) می نویسد: «روی عن أحدهما علیهم السلام انه قال: لیس للَّه جدّ و إنما ق ذلک الجن بجهلها فحکاه کما ق .» ( بیان فی تفسیر القرآن، ج‏10، ص147) ثعلبی می نویسد: «قال ابن عباس: لو علمت أن فی الإنس جدّا ما ق تعالى جدّ ربّنا، و قال أبو جعفر الباقر و جعفر و الربیع بن أنس: لیس للّه جد و إنّما ولیه الجدّ بالجهالة فلم تؤخذوا به.» (الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج‏10، ص50) ابوالفتوح رازی می نویسد: «از باقر و صادق- علیهما السّلام- روایت د که ایشان گفتند: این کلمتى است که جنّ گفتند و ندانستند که خداى را «جدّ» نتوان گفتن، خداى تعالى از ایشان عفو کرد.» (روض الجنان و روح الجنان ، ج‏19، ص443) شیخ طبرسی می نویسد: «قال الربیع بن أنس أنه قال لیس لله تعالى جد و إنما ق ه الجن بجهالة فحکاه سبحانه کما ق و روی ذلک عن أبی جعفر الباقر (ع) و أبی عبد الله (ع)» (مجمع البیان ، ج‏10، ص555) این مضمون در کتب حدیث به چند طریق روایت شده است: 1. شیخ صدوق می نویسد: «حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مَیْسَرَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: شَیْئَانِ یُفْسِدُ النَّاسُ بِهِمَا صَلَاتَهُمْ قَوْلُ الرَّجُلِ تَبَارَکَ اسْمُکَ وَ تَعَالَى‏ جَدُّکَ‏ وَ إِنَّمَا هُوَ شَیْ‏ءٌ قَالَتْهُ الْجِنُّ بِجَهَالَةٍ فَحَکَى اللَّهُ عَنْهُمْ وَ قَوْلُ الرَّجُلِ السَّلَامُ عَلَیْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِینَ.» (الخصال، ج1، ص50) شیخ طوسی نیز این روایت را از باقر (ع) نقل کرده است. (نک: تهذیب الاحکام، ج2، ص316) 2. شیخ صدوق روایت مشابهی را به صادق (ع) نسبت داده است: «قَالَ الصَّادِقُ ع‏ أَفْسَدَ ابْنُ مَسْعُودٍ عَلَى النَّاسِ صَلَاتَهُمْ بِشَیْئَیْنِ بِقَوْلِهِ تَبَارَکَ اسْمُکَ وَ تَعَالَى‏ جَدُّکَ‏ وَ هَذَا شَیْ‏ءٌ قَالَتْهُ الْجِنُّ بِجَهَالَةٍ فَحَکَاهُ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهَا وَ بِقَوْلِهِ السَّلَامُ عَلَیْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِینَ.» (من لا یحضره الفقیه، ج1، ص401) مفتیان اهل سنّت مانند احمد بن حنبل، شافعی، مالک بن انس و ... جمله «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» را پیش از تشهّد قرار داده اند که موجب ابطال است. همچنین گفتن سلام در تشهّد اوّل موجب بطلان است، زیرا تسلیم در حکم تحلیل و پایان می باشد. روایت بالا به همین مسأله اشاره دارد. (نک: منتهى المطلب فی تحقیق المذهب، ج 5، ص 183 ) این که صادق (ع) در روایت بالا عبدالله بن مسعود را تخطئه د، از آن رو است که یکی از مستندات مهمّ اهل سنّت در این شیوه نادرست، روایت ابن مسعود است. (نک: منتهى المطلب فی تحقیق المذهب، ج 5، ص 183 ) در روایت بعد این مسأله بهتر تبیین شده است. 3. شیخ صدوق همچنین می نویسد: «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْهَیْثَمِ الْعِجْلِیُّ وَ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ السِّنَانِیُّ وَ الْحُسَیْنُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُکَتِّبُ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّائِغُ وَ عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ یَحْیَى بْنِ زَکَرِیَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَکْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ بُهْلُولٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِیَةَ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ: هَذِهِ شَرَائِعُ الدِّینِ لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یَتَمَسَّکَ بِهَا وَ أَرَادَ اللَّهُ هُدَاهُ‏ ... یُقَالُ فِی افْتِتَاحِ الصَّلَاةِ تَعَالَى عَرْشُکَ وَ لَا یُقَالُ تَعَالَى‏ جَدُّکَ‏ وَ لَا یُقَالُ فِی َّشَهُّدِ الْأَوَّلِ السَّلَامُ عَلَیْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِینَ لِأَنَّ تَحْلِیلَ الصَّلَاةِ هُوَ َّسْلِیمُ وَ إِذَا قُلْتَ هَذَا فَقَدْ سَلَّمْتَ ...» (الخصال ؛ ج‏2 ؛ ص603) 4. در روایت معتبر دیگری آمده است: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِی قَوْلِ الْجِنِّ: وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا. فَقَالَ شَیْ‏ءٌ کَذبَهُ الْجِن فَقَصَّهُ اللَّهُ کَمَا قَال. (تفسیر القمّی، ج2، ص388، دارالکتاب) [در البرهان، ج5، ص506: ... فقصّه الله کما قالوا] 5. ابوجعفر طبری در تفسیر خود همین مضمون را از باقر علیه السّلام روایت کرده است: «حدثنی أبو السائب، قال: ثنی أبو جعفر محمد بن عبد الله بن أبی سارة، عن أبیه أب جد سعد، عن أبی جعفر: تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا قال: کان کلاما من جهلة الجن.» (جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏29، ص66) چنان که گذشت علاوه بر ان اهل بیت (ع)، ربیع بن انس (متوفّی 136 ه.ق.) نیز به همین دیدگاه معتقد بوده است. از ابن عبّاس نیز روایتی نقل شده که تقریباً مؤیّد همین دیدگاه است: -أ ج عبد الرزاق و عبد بن حمید عن ابن عباس قال لو علمت الجن أیة ی فی الانس ما قالوا تعالى جَدُّ رَبِّنا. (الدرالمنثور فی تفسیر المأثور، ج‏6، ص271) -... فأما ما رواه ابن أبی حاتم: حدثنا محمد بن عبد اللّه بن یزید المقرئ، حدثنا سفیان عن عمرو، عن عطاء، عن ابن عباس، قال: الجد أب و لو علمت الجن أن فی الإنس جدا ما قالوا تعالى جد ربنا، فهذا إسناد جید و لکن لست أفهم ما معنى هذا الکلام و لعله قد سقط شی‏ء و اللّه أعلم. (تفسیر ابن کثیر، ج‏8، ص251- همچنین نک: لسان العرب ؛ ج‏3 ؛ ص108) روایات مخالف روایات دیگری نیز هست که شامل این عبارت یا مشابه آن می باشد؛ مانند: 1. «... أَمَّا آیَاتِ الْحَرَسِ‏ فَفِیهَا رِوَایَتَانِ الْأُولَى‏ ... الثَّانِیَةُ مَرْوِیَّةٌ عَنِ النَّبِیِّ ص‏ فِیهَا شِفَاءٌ مِنْ تِسْعِمِائَةٍ وَ تِسْعَةٍ وَ تِسْعِینَ دَاءً وَ هِیَ اقْرَأِ الْحَمْدَ وَ أَوَّلَ الْبَقَرَةِ إِلَى‏ الْمُفْلِحُونَ‏ وَ ... وَ فِی الْجِنِ‏ وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً وَ أَنَّهُ کانَ یَقُولُ سَفِیهُنا عَلَى اللَّهِ شَطَطاً وَ ...» (جنة الأمان الواقیة ؛ ص193) کفعمی این روایت را بدون سند آورده و دل ش نیز قطعی نیست. نظائر آن در کتب عامّه نیز یافت می شود. (نک: الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج‏1، ص28) 2. دو دعای بی سند که سیّد بن طاوس آورده: -... تَبَارَکَ اسْمُکَ وَ تَعَالَى‏ جَدُّکَ‏ وَ لَا إِلَهَ غَیْرُکَ ... (الاقبال، ج2، ص228، دفتر تبلیغات ی) -... وَ مِنَ الدَّعَوَاتِ فِی یَوْمِ الْغَدِیرِ مَا وَجَدْنَاهُ فِی نُسْخَةٍ عَتِیقَةٍ مِنْ کُتُبِ الْعِبَادَاتِ ... أَفْلَحَ سَائِلُکَ وَ تَعَالَى‏ جَدُّکَ‏ وَ امْتَنَعَ عَائِذُکَ ... (الاقبال، ج2، ص289-300، دفتر تبلیغات ی) 3. «... وَ هُوَ الَّذِی أَلَّفَهُ وَ نَظَّمَهُ بَعْضاً إِلَى بَعْضٍ جَلَّ قُدْسُهُ وَ تَعَالَى‏ جَدُّهُ‏ وَ کَرُمَ وَجْهُهُ وَ لَا إِلَهَ غَیْرُهُ ...» (توحید المفضل، ص47، نشر الهادی- بحارالانوار، ج3، ص61) کتاب توحید مفضّل متنی است که با اختلاف اندک به جبرئیل بن نوح نسطوری، جاحظ و صادق (ع) نسبت داده می شود. در جای خود ثابت شده که این کتاب سند درستی ندارد و غالیان آن را از جای دیگر گرفته و با تحریفاتی به صادق (ع) نسبت داده اند. ضمناً احتمال اضافه شدن تعبیر «تعالی جدّه» از سوی روات و ناسخین کم نیست. 4. «حدثّنَا مُحَمَّدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ قَالَ: وَ حَدَّثَنَا أَبُو زَکَرِیَّا بِهَذَا الْکَلَامِ أَکْثَرَ مِنْ هَذَا وَ رَوَاهُ عَنْ أَهْلِ الْعِلْمِ مِنْ أَصْحَابِهِ قَالَ: قَالَ عَلِیٌّ ع‏: أَمَّا بَعْدُ ... وَ اللَّهُ قَاهِرٌ فَوْقَ عِبَادِهِ تَعَالَى‏ جَدُّهُ‏ وَ اسْتَوَتْ مِرَّتُهُ وَ اشْتَدَّتْ قُوَّتُهُ ...» (الغارات، ج1، صص82- 88، دارالکتاب ال ی) با توجه به ضعف سند و طولانی بودن خطبه و اختلافات موجود در نقل های آن –چنان که در خود کتاب هم اشاره شده- استبعادی ندارد که عبارت «تعالی جدّه» از اضافات روات باشد. 5. «قَالَ ع‏ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِیٌّ وَ اللَّهُ تَعَالَى‏ [جَدُّهُ‏] سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِکَ‏.» (نهج البلاغة، حکمت 328) لفظ «جدّه» فقط در برخی نسخ موجود است و این خود قرینه است بر اضافه شدن آن از سوی نسّاخ. 6. «تَسْبِیحُ عَلِیٍّ ع فِی الْیَوْمِ الثَّانِی‏: سُبْحَانَ مَنْ تَعَالَى‏ جَدُّهُ‏ وَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ ...» (الدعوات للراوندی، ص91، مدرسة ال مهدی) این روایت نیز سند ندارد و وقوع تحریف در آن متصوّر است. 7. «قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع‏ اعْتَلَّ الْحُسَیْنُ ع فَاحْتَمَلَتْهُ فَاطِمَةُ ع فَأَتَتِ النَّبِیَّ ص فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ ادْعُ اللَّهَ لِابْنِکَ أَنْ یَشْفِیَهُ فَقَالَ ص یَا بُنَیَّةُ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الَّذِی وَهَبَهُ لَکَ وَ هُوَ قَادِرٌ عَلَى أَنْ یَشْفِیَهُ فَهَبَطَ جَبْرَئِیلُ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى‏ جَدُّهُ‏ لَمْ یُنْزِلْ عَلَیْکَ سُورَةً مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا فِیهَا فَاءٌ وَ کُلُّ فَاءٍ مِنْ آفَةٍ مَا خَلَا الْحَمْدَ فَإِنَّهُ لَیْسَ فِیهَا فَاءٌ فَادْعُ بِقَدَحٍ مِنْ مَاءٍ فَاقْرَأْ فِیهِ الْحَمْدَ أَرْبَعِینَ مَرَّةً ثُمَّ صُبَّ عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ یَشْفِیهِ فَفَعَلَ ذَلِکَ فَعُوفِیَ بِإِذْنِ اللَّه‏.» (دعوات الراوندی، ص189-مستدرک الوسائل، ج4، ص300) علاوه بر ضعف سند، لفظ «جدّه» از سوی ناسخان اضافه شده است؛ چرا که در مصادر دیگر چنین عبارتی نیست. (نک: دعائم الإسلام ؛ ج‏2 ؛ ص146- بحار الأنوار ؛ ج‏59 ؛ ص104 و ج‏89 ؛ ص261) 8. «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْفَاشِی فِی الْخَلْقِ حَمْدُهُ وَ الْغَالِبِ جُنْدُهُ وَ الْمُتَعَالِی جَدُّهُ‏ ...» (نهج البلاغة، خطبه 191) 9. تعبیر «جدّک الاعلی» در برخی ادعیه بی سند. (نک: الاقبال، ج2، صص53 و 232 و ج3، صص40 و 138- الدروع الواقیة، ص232، مؤسسة آل البیت- مصباح الکفعمی، ص309، دارالرضی) یکی از این دعاها به ابن مسعود منسوب است که پیشتر روایتی از صادق (ع) در تخطئه او گذشت: «... وَ مِنْهَا بِرِوَایَةِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ ص‏ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَعَاقِدِ الْعِزِّ مِنْ عَرْشِکَ وَ مُنْتَهَى الرَّحْمَةِ مِنْ کِتَابِکَ وَ بِاسْمِکَ الْأَعْظَمِ وَ جَدِّکَ‏ الْأَعْلَى‏ وَ کَلِمَاتِکَ َّامَّات‏.» (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص318، دار الذخائر) به هر حال سند این دسته روایات، ضعیف است؛ بعضی از آنها احتمالاً از عامّه گرفته شده اند؛ احتمال تصحیف، تحریف، اضافه و نقل به معنا در آنها زیاد است و دل برخی نیز قطعی نیست. امّا سند روایات دسته اوّل، معتبر است؛ متن آن به دلیل مخالفت با عامّه رجحان دارد؛ احتمال تحریف در آن نمی رود و نقل به معنا در آن ضرری ندارد و دل ش صریح است. نتیجه از آن چه گفته شد، عبارت «یا من تعالی جدّه» در دعاء جوشن کبیر، ناروا به نظر می رسد. ممکن است این عبارت به دعا اضافه شده یا در آن تحریفی صورت گرفته باشد. با توجّه به طولانی بودن دعا چنین احتمالی بعید نیست؛ گر چه اصل دعا هم سند معتبری ندارد.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/03/14/jowshan




آیا ف الدین طریحی نسبت حدیقه به مقدس را تایید کرده است؟ (نقد کشف الحقیقه)

درخواست حذف اطلاعات
چنان که در تصویر بالا می بینید، برادر بزرگوار آقای علیرضا دوستی در کتاب کشف الحقیقه فی اعتبار الحدیقه، ف الدین طریحی را از انی برشمرده که صحّت انتساب حدیقه به مقدس را تایید کرده اند.
پیرامون مطالب ایشان لازم است نکاتی را گوشزد کنیم:
۱. در گزارشی که به آن استناد کرده اند، تنها ادّعا شده ف الدین ، روایت ذم صوفیه منسوب به هادی را نوشته و برای مردم تبریز فرستاده است. سپس گزارشگر یادآوری کرده که این روایت در حدیقه الشیعه هم آمده است . بنابراین این که ف الدین طریحی آن روایت را از چه کت نقل کرده، اصلاََ و ابداََ نیامده است؛ پس محقق ارجمند آقای دوستی از کجا دانسته اند که طریحی آن را از حدیقه الشیعه نقل کرده است؟ دقت شود که روایات بخش صوفیه حدیقه الشیعه در آن زمان منتشر شده و در کتب دیگر هم مرسلاََ یا با اسناد جعلی دیگر آمده است. همچنین این که کاشف الحق در سال ۱۰۵۸ تالیف شده و سپس میرلوحی آن را تحریف کرده است، معنایش این نیست که همه روایات جعلی حدیقه پس از ۱۰۵۸ جعل شده است! بلکه چه بسا برخی از روایاتش را میرلوحی قبلاََ جعل کرده و در کتب پیشینش آورده باشد. ف الدین طریحی نیز به اعتراف آقای دوستی تا سال ۱۰۸۵ زنده بوده است. بنابراین به هیچ وجه نمی دانیم ف الدین این روایت را از حدیقه الشیعه آورده است یا از کتبی که پیش یا پس از آن تالیف شده است.
۲. فرضاََ ف الدین روایت را از حدیقه الشیعه نقل کرده باشد، وماََ به معنای تایید انتساب حدیقه به مقدس نیست!
۳. حتّی اگر ف الدین طریحی کتاب حدیقه را از مقدس پنداشته باشد؛ اهمیت چندانی ندارد؛ زیرا اولاََ او سالها پس از تالیف کاشف الحق و انتشار نسخه تحریف شده آن با عنوان حدیقه الشیعه از دنیا رفته است و ثانیاََ او در اعتبارسنجی روایات دقیق نیست؛ بلکه ضبط و وثاقت خودش نیز محل تامل است. روایات تحریف شده یا جعلی کتاب "منتخب"، دست کم، بی دقتی و بی مبالاتی شدید او را نشان می دهد؛ گر چه در موارد زیادی هم گمان تعمّد می رود. (چند نمونه را در این آدرس ببینید: )
۴. اساساََ درستی انتساب این روایت به ف الدین طریحی قطعی نیست؛ چون نویسنده رساله، میرزا محمدقاسم بن محمدرضا تبریزی، شناخته شده نیست تا به وثاقتش علم داشته باشیم. وانگهی به گفته او روایت مکتوب طریحی از طریق عده ای از زوّار به تبریز رسیده است. اگر چه او زائران را "ثقات" خوانده؛ ولی توثیق شخص مجهول که وثاقت و دقت خودش هم معلوم نیست، چه ارزشی دارد؟!
ضمناََ معلوم نیست میرزا محمدقاسم خودش آن نامه را دیده یا بعدها با واسطه شنیده است.
۵. به گفته آقای مختاری، میرزامحمدقاسم در سال ۱۰۸۳ و احتمالاََ ۱۰۹۷ زنده بوده است. او در همین رساله از کتب متا مثل عین الحیاهِ مجلسی و ... نقل کرده است. بنابراین این که گفته است: "هذا الکتاب مشهور غایه الاشتهار" با توجه به زمانش، اهمیتی ندارد.
ضمناََ در حدیقه الشیعه سندی تا سید مرتضی رازی ذکر نشده و بین سید مرتضی رازی و مفید، واسطه ای و بین مفید و محمد بن حسین بن الخطاب، سندی ادعا شده است که همگی در نوشته میرزا محمدقاسم مغفول مانده است.
۶. از رساله میرزا محمدقاسم کاملاََ معلوم است که در هنگام نوشتنش، جایگاه علمی بلندی نداشته و آشنایی او با زبان عربی اندک بوده است؛ زیرا متن رساله کاملاََ تکلف آمیز و به اصطلاح چکشی است؛ بلکه اغلاط صرفی-نحوی و بلاغی متعدّدی در سراسر آن دیده می شود.
۷. نکته جالب دیگر آن که در رساله می نویسد:
"... روی السید الاجل المرتضی قدس سره فی کتاب الفصول و ابن حمزه فی کتاب الهادی الی النجاه و کتاب ایجاز المطالب بسنده عن الشیخ المفید بالاسناد المعتبر عن الصادق علیه السلام
و علی بن الحسین قدس سره فی کتاب قرب الاسناد عن مولانا محمد العسکری عن الصادق جعفر بن محمد علیهم السلام عن رسول الله صلی الله علیه و آله
و ابوجعفر محمد بن یعقوب الکلینی و الصدوق نور الله مضجعهما فی الکافی و غیره بسندهما عن رسول الله صلی الله علیه و آله قال رسول الله صلی الله علیه و آله:
اذا رایتم اهل البدع و الریب من بعدی فاظهروا البرائه منهم و اکثروا من سبهم و القول فیهم و الوقیعه و باهتوهم کیلا یطغوا فی الفساد فی ال و یحذرهم الناس و لا یتعلموا من بدعهم یکتب الله لکم بذلک الحسنات و یرفع لکم به الدرجات فی الآ ه_ الحدیث."
با این که در حدیقه روایت بالا به نسخ خیالی الفصول امه و الهادی الی النجات نسبت داده شده، اما انتسابش به کتب موهوم دیگر مانند ایجاز المطالب و قرب الاسناد ابن بابویه _آن هم با واسطه حسن عسکری (ع)_ از غرائب این رساله است!
عجب آن که نویسنده، آن را به کتاب بی نام و نشان صدوق هم نسبت داده که لا بدّ یکی دیگر از همان سلسله کتب موهومه است! دیگر آن که در پایان روایت کلمه "الحدیث" گذاشته که نشانه ادامه داشتن روایت است که نه مطابق کافی است و نه حدیقه الشیعه.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/03/13/Fakhr




دو سند قطعی برای تاریخ وفات مقدّس اردبیلی

درخواست حذف اطلاعات
آقای علیرضا دوستی، مؤلف محترم کتاب کشف الحقیقة فی اعتبار الحدیقة، می نویسد: «... اولین ی که تاریخ وفات محقق اردبیلی را صفر 993 ق. ذکر نموده، سید مصطفی تفرشی (زنده در 1044) است که شاگرد مقدس اردبیلی نبوده و سال ها پس از وفات وی در سال 1015 از تألیف کتاب نقد الرجال فارغ گردیده است.» (کشف الحقیقة فی اعتبار الحدیقة، ص134، نشر دلیل ما) گذشته از این که نقل تفرشی نسبت به شواهدی که آقای دوستی برای تشکیک در آن جمع کرده اند، بسیار متقدّم تر و معتبرتر است؛ بر خلاف پندار ایشان کهن ترین سند نیست. به دو گزارش کهن تر زیر توجّه کنید: 1. یکی از معاصران مقدّس اردبیلی «تقی الدین محمد بن علی کاشانی» (=میر تذکره) است. او در کتاب «خلاصة الأشعار و زبدة الأفکار» به شرح حال و اشعار میرزا ابوطالب پسر آمیرزا شرف الدین حسینی طباطبایی کاشانی پرداخته است. میرزا ابوطالب در سال 1010 ه.ق. از دنیا رفته است. (نک: خلاصة الاشعار، صص197 و 198) میر تذکره شعری از میرزا ابوطالب نقل کرده که بسیار جالب توجه است. او می نویسد: «در تاریخ فوت مولانا احمد اردبیلى‏ گفته: مفتى شرع نبى احمد که بود پاکدامن، پاک ‏طینت، پاکزاد آن که سودندى جبین بر خاک او شیعیان دین ز روى اعتقاد آن که از آلودگى هرگز نیافت‏ دامنش با گرد عصیان اتّحاد شد به سوى خلد ناگه روح او گفت جنّت از قدومش خیر باد منخسف گردید ماه اوج شرع‏ تیره شد مهر سپهر اجتهاد چون پناه و مقتداى شیعه بود چون به مهر چارده معصوم زاد شیعه‏ اى گفت از پى تاریخ او، « وى با چارده معصوم باد»» (خلاصة الأشعار و زبدة الأفکار ؛ ص200 و 201، نشر مرکز پژوهشی میراث مکتوب) ماده تاریخ این شعر دقیقاً 993 است. بدیهی است که ماده تاریخ وفات یک شخص را در همان ایام وفاتش می سرایند. با توجه به این که سراینده شعر (میرزا ابوطالب) در 1010 ه.ق. از دنیا رفته و راوی آن (میر تذکره) هم معاصر مقدّس بوده و علی القاعده این شعر در همان ایام وفات مقدس سروده شده است، این نقل سندی قطعی است بر درستی دیدگاه مشهور. 2. یکی دیگر از معاصران مقدس اردبیلی به نام قاضی احمد قمی فرزند میر کت نوشته است به نام «خلاصة واریخ». او تألیف جلد پنجم این کتاب را در سال 999 ه.ق. به پایان برده است. (خلاصة واریخ، ج2، ص923) قاضی احمد در جلد پنجم کتاب، در ذکر حوادث سال «پیچین ئیل» (مقارن با 992 و 993 ه.ق) می نویسد: «و هم در این سال پرملال [یعنی سال993]، دو مجتهد نامدار از دنیاى بى‏ مدار به دار القرار رحلت فرمودند: اول رضوان دستگاهى مولانا احمد اردبیلى‏، روز بیست و یکم شهر صفر سنه مذکوره، در نجف اشرف و در همان آستانه عرش منزلت مدفون گشت. مولانا سى سال تمام بود که مجاورت آن‏ عتبه علیه نموده بود و بعد از سفر حج دیگر از آن آستانه بیرون نفرمودند ...» (خلاصة واریخ، ج‏2، ص773، نشر تهران) چنان که می بینیم قاضی احمد این کتاب را در سال 999 تألیف کرده و وفات مقدس را به دقت در 21 صفر 993 ضبط کرده است. واضح است که وقوع خطای چند ساله در نقل تاریخ وفات مجتهد مشهوری مانند مقدّس، آن هم در کتاب تاریخی مشروحی که در همان سال ها تألیف شده متصوّر نیست. این دو نقل ارزشمند نشان می دهد که تفرشی در نقد الرجال، تاریخ وفات مقدس را درست ضبط کرده است. ضمن این که خود تفرشی نیز معاصر اردبیلی بوده و تألیف کتابش را در 1015 به پایان برده است. تذکره نویسان بعد از او نیز همگی همین تاریخ را برای وفات مقدس آورده اند؛ مانند شیخ حرّ عاملی و میرزا عبدالله افندی که به نقل تفرشی اعتماد کرده اند. (نک: أمل الآمل فی علماء جبل عامل ؛ ج‏2 ؛ ص23- ریاض العلماء، ج1، ص56) با وجود این شواهد قطعی، تشکیک در سال وفات آن فقیه بزرگوار، آب در هاون کوبیدن است! پیشتر برخی از شبهات آقای دوستی در تاریخ وفات مقدّس پاسخ داده شده و اگر چه مستندات قطعی ذکر شده ما را از بررسی شبهات بی نیاز می کند، در ادامه باقی شبهات ایشان نیز بررسی خواهد شد، ان شاء الله.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/03/12/sanad




حسادت میرلوحی به مجلسیّین

درخواست حذف اطلاعات
ناله و نفرین، تظلم و گلایه، اظهار دغدغه، حسرت و درد، بخش ج ناپذیر آثار میرلوحی و نشانگر روح افسرده و بیمار او است. این افسردگی بیش از همه در حسادت ریشه دارد؛ چنان که گفته اند: "مَا رَأَیْتُ ظَالِماً أَشْبَهَ بِمَظْلُومٍ مِنَ الْحَاسِدِ نَفَسٌ دَائِمٌ وَ قَلْبٌ هَائِمٌ وَ حُزْنٌ لَازِمٌ." (بحارالانوار، ج۷۰، ص۲۵۶)
میرلوحی به معاصرانش سخت حسادت می ورزید و چون شکوه و فرزانگی، ناموری و دارندگی در مجلسیّین، جمع شده بود؛ بیش از همه به این دو رشک می برد؛ چنان که حاجی نوری در الفیض القدسی گفته است:
"... ثم إن من العجب العجاب بعد ذلک کله ما صدر من بعض معاصریه و هو میر محمد لوحی الملقب بالمطهر فی کتابه الأربعین الذی جمع فیه أربعین حدیثا یتعلق بأحوال الحجة (ع) و أوضاع الرجعة فقد أکثر فیه من الإساءة إلیه و إلى أبیه المعظم أعلى الله مقامهما و نسبهما إلى ما لا یلیق بهما من قلة العلم حتى بالمسائل الأدبیة. و هذا داء مزمن دفین فی صدور حسده المعاصرین فقد اطلعنا على نظیره فی کل عصر ..." بعضی نقدهای میرلوحی بر آن دو دانشمند، وارد است؛ اگر چه میرلوحی در تقبیح آن زیاده روی کرده است. مثلاََ در کفایه المهتدی در نقد کتاب رجعتِ مجلسی دوم، نادرستی ترجمه برخی روایات را گوشزد کرده که حقّ با او است؛ یا تطبیق برخی روایات بر حکومت صفوی و رمزگشایی از برخی روایات توقیت را مورد اعتراض قرار داده که واقعاََ هم جای اعتراض دارد. هر چند میرلوحی در صوفی خواندن مجلسی اوّل راه افراط و بی انصافی پیموده؛ امّا اث ذیری مجلسی اول از تصوّف در آثارش مانند لوامع صاحبقرانی و روضه المتقین هویدا است؛ پس این که پسر بزرگوارش در پایان رساله اعتقادات می نویسد: "ایاک ان تظنّ بالوالد العلامة نوّر الله ضریحه أنّه کان من الصوفیّه و یعتقد مسالکهم و مذاهبهم حاشاه عن ذلک و کیف ی کذلک و هو کان آنس اهل زمانه بأخبار أهل البیت علیهم السلام و أعلمهم و أعملهم بها و کان سالک مسالک ا هد و الورع و کان فی بدو أمره یتسمّی باسم صوف لیرغب الیه هذه الطائفة و لا یستوحشوا منه فیردعهم عن تلک الاقاویل الفاسدة و الأعمال المبتدعة.» نمی تواند توجیه خوب و مقنعی باشد و ظاهراََ خالی از جانبداری و عواطف فرزندی نیست. امّا در عین حال، حملات میرلوحی نیز مغرضانه، عاری از انصاف و آکنده از تهمت و افترا است.
مثلاََ در اوا کفایة المهتدی می نویسد: «به خاطر فاتر میرسد که در این مقام بر بعضی دیگر از غفلتها که از حضرت صدور یافته و می یابد آن جناب را از روی خیرخواهی مطّلع سازد. یکی آن است که حضرت مذمّت غنا و فاعل و سامعش بسیار کرده اند و می کنند و زبان مریدان حلاج را به خود دراز گردانیده اند و از بسیاری ی از ایشان می شنویم که می گویند حضرت قائل شده اند که به اتفاق علمای شیعه غنا حرام است و از احادیث ظاهر می شود که از گناهان کبیره است و حال آن که عمر شریف مرحوم یعنی ملا محمدتقی بن ملا مجلسی که پدر جمیده گهر حضرت ملا محمد باقر است صرف غنا شد و مثل شاه میرک زرکش مطرب و خواننده معیّنی داشت؛ سوای مطربان و مغنیان پراکنده که در مجالس عقد نکاح و ضیافت و غیر آن البته می بایست به تکلیف مرحوم چند تن از ایشان حاضر شوند و به جهت مرحوم خوانندگی و نغمه سرایی کنند و غنا و سرود به کار برند و هنگامه ما را مرحوم در این ولایت گرم گردانید و مدتها به مریدی میرقاسم ذاکر، اوقات گذرانیده بود و از آن جهت بود که دوستی غنا در دلش جا گرفته بود؛ الحال فرزند دلبندش ما را و طریقه ما را مذمّت هم می کند. انتهی. پس اگر حضرت در باب غنا ت می شدند و در فضیحت و رسوایی والد مرحوم خود سعی و کوشش نمی د در عالمِ مصلحت گزینی، بهتر بود چون چند دور نگذشته که این معنی مردمان را فراموش شده باشد و آن که بعضی از مریدان حضرت میگویند که در وقت فوت شدن مرحوم از شنیدن غنا توبه کرد، حرفِ توبه، روایت است و شنیدنِ غنا درایت؛ هیچ از اهل دین روایت را بر درایت اختیار نمی کند و بر فرض ثبوت این دعوی با آن که چندین هزار تن در شنیدن غنا متمسّک اند به فعل ؛ چه چاره می توان کرد؟ مگر مریدان مذکور، حدیث متنبّی را نشنیده اند؟ و اگر در باب مریدی حلّاج این طوری دعوایی گذرد، در آن باب نیز همین جواب جاری می گردد.» توضیح1: چنان که میرلوحی در آغاز کتابش مقرّر داشته، هر جا در کتابش می گوید: «حضرت » مقصودش علّامه محمّدباقر مجلسی(ره) است و هر گاه می نویسد: « مرحوم» منظورش پدرِ علّامه، محمّدتقی مجلسی (ره) است.
توضیح2: مقصود از حدیث متنبّی، داستان آن شخصی است که ادّعای دین جدیدی کرد؛ مردم به دین او معتقد شده و گمراه شدند؛ سپس توبه کرد، امّا مردم حرفش را قبول ن د و گفتند دین تو حقّ بوده و اکنون دچار شکّ شده ای. خداوند به زمانش وحی کرد که به او بگوید: توبه اش پذیرفته نمی شود، مگر آن که همه انی را که گمراه کرده است –چه زنده و چه مرده- از گمراهی برگرداند! (علل الشرائع ؛ ج‏2 ؛ ص492)
چگونه می توان این تهمت های عجیب و غریب را در مورد شیخ بزرگی چون محمّدتقیّ مجلسی باور کرد؟! ی که خود از مخالفان غناء و طرب است!
او حرمت غناء را اجماعی دانسته: «لا خلاف بین أصحابنا فی حرمة الغناء للأخبار الکثیرة ...» (روضة المتقین ؛ ج‏1 ؛ ص229)
و در جای دیگر درباره «حداء» می نویسد: «و أما جواز الحداء، بل استحبابه بمثل هذا الخبر مشکل مع هدیدات الواردة فی الغناء و الاحتیاط فی رک.» (روضة المتقین ؛ ج‏4 ؛ ص228)
و در شرح فارسی خود می نویسد: «و چون حدیث حدى خواندن معارضه دارد با احادیث بسیار که نهى از غنا مطلقا وارد شده و احادیثى که در خصوص سفر وارد شده مثل آن که بطرق متکثره کالصحیحه ...» (لوامع صاحبقرانى ، ج‏7، ص347)
و در موارد متعدّد دیگر نیز بر تحریم غنا تصریح کرده است. (نک: روضة المتقین ؛ ج‏4 ؛ ص241 و ج‏5 ؛ صص502 و 532 و ج‏6 ؛ صص472 و 473 و ج‏9 ؛ صص308 و 309 و ج‏10 ؛ صص157-163 و ج‏12 ؛ صص223 و 224 - لوامع صاحبقرانى ؛ ج‏2 ؛ صص20 و 21)
بلی، چیزی که هست، محمّدتقی مجلسی و بسیاری از علمای دیگر، دایره تعریف غناء را در حدّ میرلوحی گسترده نمی دانند و مثلاََ بعضی انواع ترجیع را در قرآن روا می دارند. (نک: روضة المتّقین، ج1، ص293 و ج‏10، ص173- غنا، موسیقى، ج 3، صص1600 -1604 (از المسؤولات)، رضا مختاری، دفتر تبلیغات ی)
امّا این کجا و نسبت هایی که میرلوحی به او داده است، کجا؟! میرلوحی همچنین در اوا کفایه المهتدی نوشته است: "مبالغه مرحوم در تصوّف به حدّی بود که پنهان نمی توان داشت و کتاب توضیح المشربین و تنقیح المذهبین و کتاب اصول فصول وضیح در میان مردمان بسیار است به حدی که امکان دارد که هزار نسخه از آن دو کتاب در اصفهان بیشتر باشد و مردمان می خوانند و می دانند که مرحوم به هواداری و تعصب حسین بن منصور حلاج کافر ساحر نسبت به بزرگان شیعه که دعائم دین اند تا چه مرتبه بی ادبانه سخن گفته و آن دو کتاب مشتمل اند بر مناظره ای که در نفی و اثبات و حقیت و بطلان تصوّف در میان ملامحمدطاهر، شیخ ال ِ دارالمومنین قم و مرحوم وقوع یافته و آن بر این وجه است که در جایی از آن رساله که شیخ ال مذکور در ضمن بیان حال مریدان حلاج از کتاب اقتصاد شیخ ابوجعفر طوسی رضوان الله علیه و کتاب الغیبه و کتاب اعتقادات ابن بابویه رحمه الله علیه و از شیخ مفید و دیگران از علمای یه قدس الله اسرارهم مطاعن حلاج را نقل نموده، مرحوم در جواب نوشته اند: عجب از مولانا که اقوالی غیر معلوم که جمعی از جهله نسبت به جمعی دهند اینها را حجت مذمومیت سازند با آن که اخباری را که در کتب اربعه است، اکثر علما به جهت جهل به احوال راویان طرح نموده اند و جمعی کثیر به اخبار آحاد صحاح عمل ننموده اند؛ به مجرد آن که مجهولی ای از مز فات در کت مجهول نقل نماید اینها را حجت ساختن محض جه است." این سخنان با شیوه مجلسی اول که در برخی جهات گرایش شدیدی به اخباری گری داشته است، ناسبی ندارد. به عنوان نمونه برای آشنایی با مبانی رجالی و حدیثی او رجوع کنید به آغاز شرح او بر مشیخه شیخ صدوق. (روضه المتقین، ج۱۴، صص۱۰_۱۴)
نخستین ی که این مکاتبات را به مجلسی اول نسبت داد، خود میرلوحی است و از قدیم این نسبت با تردید و انکار مواجه بوده است. و اما این که میرلوحی مدعی شده شاید در اصفهان بیشتر از هزار نسخه از آن مکاتبات وجود داشته باشد؛ لاف گزاف است!
یا در اوائل کفایه المهتدی نوشته است: "عوام چون مدح و ثنای ابومسلم مروزی و حلاج ساحر کافر شقی از پدر دانشور حضرت مکرّر استماع نموده بودند وقتی که بر خلاف آن از این ناتوان شنیدند شمشیرهای کین از غلاف اعتساف کشیدند و قصد قتل این ضعیف نمودند." (کفایه المهتدی، نسخه تهران) این ادّعا نیز از ساحت محمدتقی مجلسی (ره) _با آن آشنایی و تعبّدی که به روایات داشته_ دور می نماید؛ خصوصاََ که او خود، ابومسلم را مذمّت کرده و به کذب و ستم توصیف نموده است:
"و بسند قوى از آن حضرت منقول است که پرسیدند از در کلاه سیاه پس حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که مکن در کلاه سیاه که پوشش اهل جهنم است چون در آتش مى‏ سوزند تا سیاه مى‏ شوند یا مراد از اهل جهنم خلفاى بنى عبّاسند که ابو مسلم‏ مروزى خواست که خود پادشاه شود اول به خدمت حضرت جعفر صادق یا حضرت محمد باقر صلوات اللَّه علیهما آمد و گفت مرا نایب خود کنید تا پادشاهى را از بنى امیه بگیرم و به شما دهم حضرتان قبول نفرمودند باز به خدمت حضرت صادق فرستاد کتابتى و استدعاى نیابت نمود حضرت جوابش ندادند و بروایتى عرضه او را سوختند و فرمودند که این جوابست و چون از حضرت مایوس شد با بنى عباس ساخت که ایشان سیاه پوش شوند و خود تمام لشکرش سیاه مى‏ پوشیدند و مردمان از ایشان خائف مى‏ شدند و لشکر او را شیاطین مى‏ گفتند و این سیاه پوشى شعار بنى عباس شد." (لوامع صاحبقرانى ؛ ج‏3 ؛ ص341)
"و الظاهر أن المراد بأهل النار خلفاء بنی العباس و أتباعهم. و یمکن أن یقال بالحرمة إذا کان بقصد القربة کما کان الشائع فی زمانهم و وضع أبو مسلم‏ ال اسانی حدیثه للمصلحة الملکیة، و نقل أن رجلا قال لعلماء زمانه کیف لا تنهونه عن هذا المنکر، فقالوا له لأنه لا ینتهی و یضرنا فقال الرجل أنا أقول له فی وقت لا یمکنه الضرر، فقال له فی أثناء الخطبة أیها الأمیر هل للبس السوداء خبر عن النبی صلى الله علیه و آله أو أثر عن الصحابة فذکر الحدیث المفتری ثمَّ ضرب عنقه فقال ذاک الخبر و هذا الأثر و شرع فی بقیة الخطبة ..." (روضة المتقین ؛ ج‏2 ؛ ص135 همچنین نک: ج‏7 ؛ ص642) یا در اوائل کفایه المهتدی می نویسد: "عوام به مرتبه ای مایل به حالات و کمالات آن دانشمند بودند که بعد از فوت او حضرت صاحب ا مان را کفشبان او می شمردند و معجزه بر استر او می بستند و تابوتش را ش تند و از برای تیمن و تبرک ریزهای آن را به جای تعویذ بر بازو بستند و مردی بنای اردستانی علیرضانام از غایت تعصب و جهل و نادانی می گفت که از زمانی که ملامحمدتقی از مکه مراجعت نمود دو تن در رکابش می آمدند و از مسئلها می پرسیدند و هر چند عنان می کشید و مبالغه می نمود که شما توقف نمایید یا پیشتر بروید که راضی به این رکابداری نیستم ایشان می گفتند ما می خواهیم این شرف حاصل کنیم و استدعا داریم که ما را از ادراک این سعادت محروم نسازی و در حل مسائلی که بر ما مشکل است ما را بنوازی بعد از آن دید که به هیچ وجه دست از رکاب او نمی دارند و رکابداری او را موجب افتخار می شمارند از ایشان پرسید که شما کیستید؟ یکی از ایشان گفت: من حسین بن علی بن طالب ام و دیگری گفت: من صاحب ا مانم. ژاژخاییهای عوام کالانعام در این باب بسیار است و افترای ایشان بر ائمه معصومین علیهم السلام بسیار." باور این که برخی عوام شیعه، صاحب ا مان را کفشبان و رکابدار مجلسی پنداشته و چنان حکایات سخیفی بافته باشند، به غایت دشوار و نزدیک به محال است و نزدیک می نماید که از مفتریات خود میرلوحی باشد. نکته در اوا کفایه المهتدی مطلبی از رساله اعتقادات مجلسی آورده است:
"مریدان حلاج می گویند پس مشخص است که آن که حضرت در رساله ای که در مذمّت حکما و مذمت ما نوشته فرموده که (ایّاک و ان تظنّ بالوالد العلّامه نور الله ضریحه انه کان من الصوفیه او یعتقد مسالکهم و مذاهبهم حاشاه عن ذلک) عذریست لنگ و سخنیست بی فرهنگ." آقابزرگ درباره تاریخ تالیف اعتقادات نوشته است: "الاعتقادات للعلامة المجلسی المولى محمد باقر بن محمد تقی الأصفهانی المتوفى سنة 1111 أوله (الحمد لله الذی سهل لنا سلوک شرایع الدین. و أوضح أعلامه و بین لنا مناهج الیقین) ألفه بمشهد الرضا ع فی لیلة واحدة فی سبع مائة و خمسین بیتا فی أوا المحرم سنة 1086، کما ذکره شیخنا فی الفیض القدسی، و قد طبع مکررا." (الذّریعة، ج2 ، ص223، ش ۸۸۳) امّا در الفیض القدسی هیچ اشاره ای به تاریخ تالیف رساله اعتقادات نشده و در خود رساله اعتقادات نیز تاریخی ضبط نشده است؛ بنابراین صحّت نقل آقابزرگ محلّ تامل و نیازمند بررسی است.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/02/27/hesadat




فضیلت سبزوار در روایت میرلوحی و مقایسه آن با روایت حدیقه الشیعه و راحه الارواح

درخواست حذف اطلاعات
در حدیقة الشیعة آمده است: «و محمد بن‏ رائد الکوفى از جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده که هفت از فرزند من صاحب الامر علیه السّلام معجزه خواهند خواست: یک‏ تن از ما وراء النهر که از او معجزه الیاس خواهد طلبید و علیه السّلام‏ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ گفته بر روى آب از این طرف دجله به آن طرف برود که موزه‏ اش تر نشود و آن لعین گوید که این مرد جادوگر است و این فعل جادوگرى است!؟ پس به آب حکم کند که او را بگیرد و او هفت روز در آب زنده باشد و فریاد کند که این جزاى آنکه زمان را انکار کند؛ دوم- مردى باشد از اصفهان که از او معجزه ابراهیم خلیل علیه السّلام خواهد و آن حضرت بفرماید تا آتشى عظیم برافروزد و آیه‏ فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ‏ خوانده در آتش رود و به سلامت بیرون آید و آن ملعون گوید این سحر است!؟ علیه السّلام آتش را امر مى‏ کند تا او را بگیرد و آتش او را بگیرد و او مى‏ سوخته باشد و گوید این جزاى آنکه منکر عصر شود؛ سیم- شخصى باشد از فارس که چون عصاى موسى در دست بیند گوید معجزه موسى علیه السّلام از تو مى‏خواهم؟ قائم علیه السّلام «و الق عصاک فاذا هى ثعبان مبین» گفته آن عصا را بیندازد و عصا اژدهائى شود و آن معاند گوید این مرد جادوگر است و این امر جادوگرى است!؟ و با امر علیه السّلام، عصا او را فرو برد و سر و گردنش در بیرون بماند و گوید این جزاى آنکه معجزه را جادوگرى گوید و جادوگرى‏ نام کند؛ چهارم- مردى باشد از اهل آذربایجان که استخوانى به دست گیرد و از او معجزه عیسى علیه السّلام خواهد و گوید اگر تو ى این استخوان ها را به دعا به سخن درآور و به دعاى علیه السّلام استخوان متکلم شده گوید اى معصوم هزار سال شد که من به عذاب گرفتارم و به دعاى تو امید نجات دارم، از خدا در خواه تا عذاب از من بازگیرد و آن مطرود، ایمان نیاورد پس به امر علیه السّلام بر دارش کنند و هفت روز بر سر دار فریاد کند که این جزاى آنکه معجزه بیند و انکار ورزد؛ پنجم- منکرى از اهل عمان باشد گوید که آهن در دست داود نبى علیه السّلام نرم مى ‏شد اگر در دست تو نرم گردد باشى و چون علیه السّلام آن معجزه به وى نماید او بر انکار خود ثابت شود و آن حضرت عمودى در گردنش انداخته بتابد و او در دنیا مى ‏گفته باشد و مى‏ گفته این جزاى آنکه صادق را تکذیب نماید؛ ششم- یکى از اتراک گوید کارد بر حلق اسماعیل علیه السّلام کارگر نشد و من آن را معجزه او مى‏ دانم اگر در دست تو آن ظاهر شود به ت تو اقرار مى‏ کنم. علیه السّلام کاردى به دست او دهد که پسر خود را ذبح کن و او به قوت تمام آن کارد را هفتاد بار در گلوى پسر خود مالد اصلا نبرد؛ پس آن ملعون از روى غضب آن کارد را بر زمین زند به فرمان خداى آن کارد خود را به او رسانیده حلقش را ببرد و به دوزخش فرستد؛ هفتم- یکى از اعراب از او معجزه جدش مصطفى صلّى اللّه علیه و آله طلبد، آن حضرت شیرى طلبیده از او شهادت بر ت خود بخواهد. شیر سر بر زمین نهاده رو به خاک مالد و گواهى به حقّیّت و ت او به زبانى فصیح ادا نماید و چون ببیند که آن اعرابى اقرار به ت او علیه السّلام نمى‏کند آن شیر او را در آن لشکرگاه بدواند و فریاد مى ‏زده باشد که هر که ت صاحب الامر را انکار نماید سزایش این است، چنانکه خلق عالم ازو بشنوند و در آ ش بخورد.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ صص1002 و 1003، انتشارات انصاریان) در روایت بالا «محمّد بن رائد الکوفی» مصحّف «محمّد بن زید الکوفی» است؛ زیرا اوّلاً در نسخ دیگر کاشف الحقّ، «محمّد بن زید» آمده است و ثانیاً در کتاب «تحفة المجالس» نیز این حدیث روایت شده و در آن هم «محمّد بن زید» آمده است. ابوسعید سبزواری در راحة الارواح روایت جالبی آورده که به نظر می رسد سندش با روایت بالا مرتبط باشد: «روایت کرده‏ اند که محمّد [بن‏] ابى‏ زید الکوفى البزّاز پرسید از صادق- علیه السّلام- که سالى چند ماه است؟ گفت: دوازده. گفت: چند باشند؟ گفت: به عدد فرزندان یعقوب. دیگر باره پرسید که برج آسمان چند است؟ گفت: دوازده. گفت: به حقیقت بدانستم که دوازده است. گفت: آ ین را نام چیست؟ گفت: همنام جدّ من محمّد مصطفى- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- و همنام پدر من باقر. گفت: کنیت وى چه باشد؟ گفت: ابو القاسم و مهدى و قائم و حجّت آل محمّد. و روا نبود که وى را به نام و به کنیت بخوانند تا که وج کند. وى را دو غیبت باشد: یکى کهین که باشد که وى را ببیند و دوم مهین که وى را نبیند تا وقت قیام ظهور وى و در اوّل ظهور وى سیصد و سیزده با وى ظاهر گردند. گفت: یا بن رسول اللّه؛ این سیصد و سیزده از کجا باشند؟ گفت: چهار تن از پیغمبران باشند: یکى- عیسى بن مریم، دوم- ادریس، سیّم- خضر، چهارم- الیاس- علیهم السّلام. گفت: دیگران از کجا باشند؟ گفت: چهار تن از فرزندان حسن على- علیه السّلام- باشند و دوازده تن از فرزندان حسین على- علیه السّلام. گفت: دیگران از کجا باشند؟ صادق- علیه السّلام- گفت: وقت است. به مشغول مى ‏باید شد. بامداد پگاه بیا تا تو را از آن خبر دهم. محمّد بن ابى زید دیگر روز بامداد دوات در آستین نهاد و کاغذ و پیش صادق- علیه السّلام- آمد. صادق- علیه السّلام- گفت: بنویس آن انى که با فرزند من وج کنند، چهار تن از مکّه باشند و چهار تن از بیت المقدس و دوازده تن از شام و هفت تن از یمن و سه تن از آزر و پنجاه و سه تن از بوظه و سه تن از بنى عروه و چهار تن از بنى متین و دو تن از بنى اسد و چهار تن از عقیلى و هفت تن از بغداد و چهار تن از واسط و هفت تن از بصره و شش تن از ناحیت بصره و چهار تن از خوزستان و دوازده تن از کوهستان و هفت تن از دیلمان و هفت تن از گیلان و دوازده‏ تن از طالقان و شعیب بن صالح از طالقان اسفهسالار قائم باشد و چهار تن از جرجان و هفت تن از مازندران و چهار تن از رى و دوازده تن از قم و سیزده تن از ناحیت قم و یک تن از اصفهان و چهار تن از کرمان و یک تن از مکران و سه تن از مولانامه و سه تن از مرو و پنج تن از هندوستان و سه تن از غربى و دو تن از ما وراء النهر و سه مرد حبشى و دوازده مرد از کوفه و چهار مرد از سامره و چهار مرد از نیشابور و دوازده مرد از سبزوار و هفت مرد از طوس و ناحیت طوس و سه مرد از دامغان و چهار مرد از خاخوار رى و پنج مرد از کوهپایه رى و چهار مرد از مصر و هفت مرد از شیراز و دو مرد از طبرستان و سه مرد از حلب و چهار مرد از . این جمله سیصد و سیزده مرد باشند که ظاهر و باطن ایشان یکى باشد و تن و مال خود فداى یکدیگر کنند. آنگه پرسید که وج از کجا کند؟ گفت: از خانه خداى جلّ جلاله، جامه وى سفید باشد. دو انگشترى در انگشت دارد: یکى انگشترى حسن على و بر آنجا نبشته باشد: «انّى واثق برحمتک». دیگر انگشترى حسین على و بر آنجا نوشته باشد: «انّى مستجیر بک یا الفائقین». گفت: کدام روز باشد که وج کند؟ گفت: روز پنجشنبه پدید آید و روز آدینه وقت پیشین وج کند. سیصد هزار مرد با وى کند. گفت: لشکرگاه وى چند باشد؟ گفت: چهل میل. در لشکر وى طرّار و فاسق نباشد. چند هزار جایگاه قرآن خوانند و جمله جماعت کنند. هر که از پس فرزند من کند و دعا کند هر حاجت که از خداى تعالى در خواهد، اجابت کند. جمله گنج هاى روى زمین پدید آید و جمله روى زمین عدل گیرد. گفت: به چه سلاح حرب کند؟ گفت: ذو الفقار المؤمنین على- علیه السّلام- با وى باشد و قضیب پیغمبر و درق‏ حمزه و زره جعفر طیّار و عمودى چهل رطل باشد، هفتاد علمدار بود وى را؛ بر هر علمى آیتى از قرآن نوشته باشد. زبانش خوش باشد. شیرین سخن بود. با پیران پیر باشد و با ک ن زندگانى نیکو کند، به خلق محمّد مصطفى- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- باشد و به‏ سخاوت على مرتضى و به زهد حسن و شجاعت حسین و به ورع زین العابدین. پرسید که عمرش چند باشد؟ گفت: ششصد و هفتاد سال. محمّد بن ابى زید سؤالها بسیار کرده است. ما برین قدر که نوشتیم اختصار کردیم.» (راحة الأرواح، صص294-296) با توجّه به جمله پایانی ابوسعید، ظاهراً در آن روزگار، متن مفصّلی به عنوان سؤالات محمّد بن زید الکوفی از صادق (ع) درباره مهدی علیه السّلام، شناخته شده بوده است. احتمال دارد، مراد از «محمّد بن زید الکوفی» در حدیقة الشیعة همین شخص و روایت حدیقة نیز بخشی از همین متن مفصّل بوده باشد. مؤید این احتمال آن که در کاشف الحقّ و حدیقة الشیعة نیز بخشی از متن راحة الارواح با کم و زیاد روایت شده است: «... آن حضرت در میان رکن و مقام ظاهر شود و جبرئیل با او آنجا حاضر آید و شیعه او را از اطراف روى زمین به خدمت او خوانده به امر حق تعالى سیصد و سیزده در آن روز به خدمت او حاضر آیند، چهار تن از پیغمبران عیسى بن مریم که از آسمان نزول کند به بام خانه کعبه و از بام به نردبان به زیر آید و ادریس نبى علیه السّلام و خضر و الیاس و چهار تن از فرزندان حسن بن على علیه السّلام و دوازده تن از اولاد ابو عبد اللّه حسین بن على علیه السّلام و چهار تن از مکه و مثل آن از بیت المقدس و دوازده از شام و مثل آن از یمن و سه نفر از آذربایجان و مانند آن از بنى عروه و سه تن از بنى حیه و چهار از بنى تمیم و دو نفر از بنى اسد و هفت نفر از بغداد و چهار از اولاد عقیل و مثل آن از واسط و هفت تن از بصره و مثل آن از کوهستان و شش تن از ناحیه بصره و چهار تن از خوزستان و مثل آن از جرجان و مانند آن از رى و دوازده تن از قم و سیزده تن از نواحى قم و یک تن از اصفهان و چهار تن از کرمان و یک از مکران و سه از موالیه و سه از مرو و پنج نفر از هندوستان و سه از غزنین و سه از ما وراء النهر و سه تن از حبشه و دوازده تن از کوفه و چهار از نیشابور و دوازده نفر از سبزوار و هفت تن از طوس و ناحیه طوس و سه تن از دامغان و چهار تن از خاور و پنج نفر از کوه پایه رى و چهار نفر از مصر و هفت نفر از شیراز و دو نفر از طبرستان و سه نفر از حلب و چهار نفر از کوه که این جمله سیصد و سیزده تن باشند. ظاهر و باطن همه یکى، دین و مال فداى یکدیگر کنند! و علیه السّلام جامه سفید پوشیده و دو انگشترى در دست دارد، یکى از حسن بن على علیه السّلام نقش آن «انى واثق برحمتک» و یکى از حسین بن على علیه السّلام نقش آن «انا مستجیر بک یا امان الخائفین». روز پنجشنبه ظهور نماید و روز وقت ظهر وج کند و ذو الفقار المؤمنین علیه السّلام بر کمر و زره جعفر طیار در بر و قضیب پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم در دست. سه‏ علم همراه، بر یکى نوشته‏ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً و بر یکى نقش باشد که‏ یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً و بر سیم «لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه، على ولىّ اللّه و وصىّ رسول اللّه، الحسن و الحسین و سعة المعصومون من ولد الحسین حجج اللّه على خلقه- صلوات اللّه علیهم اجمعین- ائمة و سادة» نشان شده ...» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ صص994 و 995) همین متن با اندکی تفاوت در تحفه المجالس نیز روایت شده است. شیخ طوسی از شخصی به نام "محمد بن زید الکوفی" در زمره اصحاب صادق علیه السلام نام برده است. (معجم رجال الحدیث، ج۱۵، ص۵۲۴۷، ش۱۰۰۱۱) نکته جالبی که در روایت ابوسعید دیده می شود، پررنگ بودن جایگاه سبزوار در آن است؛ به گونه ای که پس از شهر قم و حوالی آن که بیشترین یاران را از آن جا دانسته است (25 نفر)، «سبزوار» با 12 نفر، در کنار کوفه، طالقان، شام و کوهستان، پیشگام است. [عبارت «سه تن از آزر و پنجاه و سه تن از بوظه» با توجّه به نقل حدیقة الشیعة، تصحیف شده و اصلش چنین است: " سه تن از آذربیجان و سه تن ..."] این در حالی است که شاید در روایات کتب متقدّم تر، چنین جایگاهی برای سبزوار ترسیم نشده باشد. (مثلاً روایات دلائل ال ة و شریفِ ابن طاوس را ببینید: دلائل الإمامة ؛ صص556 و 566؛ نشر البعثة - شریف بالمنن فی عریف بالفتن ؛ صص288 و 375؛ مؤسسة صاحب الامر) این جایگاه ویژه، از آن رو، جالب توجّه است که ابوسعید حسن شیعی مؤلّف راحة الارواح خود اهل سبزوار و به حاکمان سربداری پیوسته بوده است. بنابراین احتمال تأثیر فضای سبزوار و ت سربداران بر نقل یا حتّی تحریف و جعل این گونه روایات را نباید از نظر دور داشت. جالب تر آن که جایگاه «سبزوار» بعدها در کفایة المهتدی اثر دیگر نویسنده سبزواری یعنی میرلوحی از این هم پررنگ تر شده و به رتبه نخست صعود می کند! میرلوحی در کفایة المهتدی می نویسد: «در آن که هر یک از این سیصد و سیزده تن از کجایند، روایات مختلفه به نظر رسیده، از آن جمله یکى این است که: شیخ محمّد بن هبة اللّه طرابلسى در کتاب «فرج‏ کبیر» ش به سند خود روایت می کند که: جابر بن عبد اللّه انصارى پرسید از حضرت المؤمنین علیه السّلام که: آن سیصد و سیزده تن هر یک از کجا باشند؟ آن حضرت فرمود که: چهار تن از مکّه، و چهار تن از مدینه، و چهار تن از بیت المقدس، و هفت تن از یمن، و هشت تن از مصر، و سه تن از حلب، و دوازده تن از اهل بادیه، و سه تن از آذربایجان، و چهار تن از خوارزم، و دوازده تن از طالقان، و هفت تن از دیلمان، و سه تن از بصره، و سه تن از بورسه روم، و هفت تن از جرجان، و هفت تن از جیلان، و هفت تن از طبرستان (یعنى: مازندران)، و چهار تن از خوزستان، و چهار تن از رى و دوازده تن از قم، و یک تن از اصفهان، و سیزده تن از سبزوار و سه تن از همدان، و چهار تن از کرمان، و یک تن از مکران، و سه تن از غزنین، و سه تن از قاشان (یعنى: کاشان)، و سه تن از قزوین، و ده تن از هندوستان، و سه تن از ما وراء النّهر، و هفت تن از فارس، و هفت تن از نیشابور، و هفت تن از طوس، و سه تن از دامغان، و سه تن از حبشه، و هفت تن از بغداد، و دو تن از مداین، و دوازده تن از بلاد مغرب، و دوازده تن از حلّه، و دوازده تن از مدفن من (یعنى: نجف کوفه)، و پنج تن از مشهد فرزند من حسین (یعنى: کربلا)، و پنج تن از طرسوس، و سه تن از طبریه، و سه تن از بدخشان، و چهار تن از بلخ، و دو تن از بخارا، و دو تن از سمرقند، و سه تن از سیستان، و دو تن از کاشغر، و هفت تن از قیروان، و پنج تن از قشمیر، و چهار تن از بوشبخ، و شش تن از طبس، و چهار تن از کنام، و دو تن از کابل، و پنج تن از بفراج، و دو تن از مراغه، و چهار تن از جوین، و سه تن از بروجرد، و شش تن از قومس، و سه تن از فسا، و دو تن از ورد، و در همان روز چهار تن از پیغمبران نزد آن حضرت حاضر شوند: عیسى و ادریس و خضر و الیاس علیهم السّلام.» (کفایة المهتدی، صص664 و 665، دار فسیر) چنان که می بینیم در این نقل، جایگاه سبزوار حتّی از قم، طالقان و کوفه بالاتر رفته است. قرابت متن روایت میرلوحی با روایت کاشف الحقّ و راحة الارواح، نشان می دهد که روایت میرلوحی در روایت نخست ریشه دارد و احتمالاً او روایت کاشف الحقّ را -که در دسترس او بوده و با ایجاد تحریفاتی در آن به عنوان حدیقة الشیعة به مقدّس اردبیلی نسبت داده- به شکلی جدید و با سندی متفاوت پرداخته است. شاید غربت و تنهایی میرلوحی سبزواری در اصفهان و دشمنی او با اهل آن شهر، در ترتیب این روایت نمود پیدا کرده باشد: «یک تن از اصفهان و سیزده تن از سبزوار». میرلوحی خود آن را به کتاب الفرج، نوشته محمد بن هبة الله طرابلسی نسبت داده که از آن با عنوان «فرج کبیر» یاد می کند. این کتاب از آن دسته کتابهای گمشده ای است که میرلوحی مدّعی دسترسی به آن بوده و در حدّ شناخت موجود، در جای دیگر نشانی از محتوای آن یافت نمی شود. منتجب الدّین رازی در فهرست خود از این کتاب نام برده است: «الشیخ أبو عبد الله محمد بن هبة الله بن جعفر الوراق الطرابلسی‏ فقیه ثقة قرأ على الشیخ أبی جعفر الطوسی کتبه و تصانیفه و له تصانیف منها کتاب ا هد کتاب النیات کتاب الفرج أخبرنا بها الفقیه أحمد بن محمد بن أحمد القمی الشاهد العدل عنه‏.» (الفهرست ؛ ص100) البته عنوان «الفرج» وماً به ظهور عصر (عج) اشاره ندارد؛ چنان که کتابهای دیگری با همین نام تألیف شده و هیچ ربطی به این موضوع ندارند؛ امّا میرلوحی مدّعی است که این کتاب، درباره غیبت و ظهور عصر می باشد. او روایات متعدّدی به این کتاب نسبت داده که همگی محلّ تامل است. (کفایة المهتدی، صص 445 و 537 و 563 و 578 و 596 و 665، نشر دار فسیر) مثلاَ روایت ابوالادیان را –که در کمال الدینِ صدوق، ال ائج و ... نقل شده_ با اختلافاتی از طرابلسی نقل کرده و البته خود به این اختلاف توجّه داده است: «... معتمد جمعى را فرستاد که در آن خانه درآمدند، هیچ کودکى نیافتند، و نرجس بانو در آن وقت در حیات نبود، ماریه نام کنیزکى را بردند که کودک را نشان دهد، ماریه انکار نمود که هیچ کودکى در این خانه نیست، و در آن وقت خبر مرگ عبید اللّه بن یحیى بن خاقان رسید، و دیگر خبر آمد که صاحب ا نج در بصره وج کرده، مشغول به آن اخبار شده از فکر ماریه افتادند و آن مستوره خلاصى یافت، و دیگر ى به فکر او نیفتاد، الحمد للّه تبارک و تعالى. و السّلام على من اتّبع الهدى. این حدیث که ترجمه‏اش گذشت را ابن بابویه رحمه اللّه نیز به اندک اختلافى در کتاب کمال الدّین و تمام النعمة ذکر فرموده ...» (کفایة المهتدی، ص 565) در کمال الدین صدوق سخنی از وفات نرجس نیست و نام آن کنیز نیز، صقیل (صیقل) است نه ماریه! (کمال الدین، ج2، ص476) پیش تر گفتیم که سبک جعلِ میرلوحی این گونه است که برای روایتی، سندی جعل می کند و پس از نقل سند جعلی، مصدر حقیقی را نیز یاد می کند! میرلوحی در جایی پس از نقل روایتی می نویسد: «شیخ طرابلسى‏ در کتاب «فرج کبیر» ش مى ‏گوید که: همیشه حال برین منوال بوده که هر چه از خمس و هدیه و غیر آن به آن حضرت مى ‏رسانیده ‏اند، آن جناب به مصرف مى ‏رسانیده.» (کفایة المهتدی، 596) این هم می تواند بیانگر یکی از دغدغه ها و منازعات خاصّ میرلوحی باشد. اجمالاََ در این که به تدریج تحریفاتی در روایات مورد بحث، صورت گرفته، تردیدی نیست؛ ولی شناخت سیر دقیق و حدود این تحریفات و سهم میرلوحی در آن نیازمند بررسی بیشتر است.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/02/17/Sabzewar




تهافت الفلاسفه راوندی

درخواست حذف اطلاعات
در حدیقه الشیعه می نویسد: "قال الراوندی رحمه اللّه فی ال ائج ؛ اعلم انّ الفلاسفة اخذوا اصول ال ثم ا جوا علی رأیهم فقالوا فی الشرع و النبی انّما اریدا کلاهما لإصلاح الدنیا؛ فالانبیاء یرشدون العوام لاصلاح دنیاهم و الشرعیّات اصلاح و ان الشرعیات ألطاف فی کلیف العقلی و هم یوافقون المسلمین فی الظاهر و الافکل ما یذهبون الیه هدم لل و اطفاء لنور الشریعة و یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ. و اگر ی کتاب«تهافت الفلاسفه»را مطالعه نماید و یا نموده باشد می داند که این مرد دین در حق ایشان در آن کتاب چه می گوید." (حدیقه الشیعه، ص۷۵۴) برخی پنداشته اند که مراد نویسنده از "مرد دین"، غزالی است و آن را نشانه تناقض متن دانسته اند؛ حال آن که از سیاق، کاملاََ روشن است که مراد، قطب الدین راوندی است. قطب راوندی کت داشته است به نام تهافت الفلاسفه. (فهرست منتجب الدین، ص۶۸) نسخه ای از این کتاب شناخته شده نیست. البتّه آقابزرگ نوشته است: "تهافت الفلاسفة للشیخ الإمام قطب الدین أبی الحسین سعید بن هبة الله بن الحسن الراوندی المتوفى فی (573) یوجد فی الخزانة الرضویة کما فی فهرسها." (الذریعه، ج۴، ص۵۰۲، ش2254) ولی ظاهراََ در این گزارش خلطی صورت گرفته است؛ زیرا در کتابخانه آستان قدس فقط نسخه تهافت الفلاسفه غزالی، تهافت الفلاسفه علی بن محمد طوسی و تهافت الفلاسفه خواجه زاده یافت می شود. شواهد بسیاری وجود دارد که میرلوحی با مراجعه به کتب فهرست، نام کتابهایی گمشده از بزرگان را پیدا می کرده و وانمود می کرده که به آن دسترسی دارد و مطالب دلخواه خود را به آن ها نسبت می داده است. (پیشتر چند نمونه ارائه شد و در آینده نیز نمونه های دیگری خواهم آورد؛ ان شاء الله) به نظر می رسد آن چه این جا درباره تهافت الفلاسفه راوندی ادعا شده از همین قبیل است.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/02/10/Tahafot




میرلوحی و کتاب «الضیاء» سعد بن عبدالله اشعری

درخواست حذف اطلاعات
شیخ طوسی در زمره آثار سعد بن عبدالله نوشته است: «کتاب‏ الضیاء فی الإمامة» (فهرست کتب الشیعة ؛ ص215) و نجّاشی نوشته است: «کتاب الضیاء فی الرد على المحمدیة و الجعفریة» (رجال النجاشی ؛ ص177) بنابراین موضوع این کتاب اثبات ت حسن عسکری و مهدی و ردّ بر انی است که محمّد و جعفر پسران هادی را می دانسته اند. (نک: المقالات و الفرق ؛ ص101) این کتاب از دست رفته و در دسترس علما -خصوصاً متأ ین- نبوده است. با این حال میرلوحی در کتاب ادراء العاقلین و اخزاء المجانین می نویسد: «... ابن بابویه در کتاب اعتقادات می گوید در صفت حلاجیه که تدیّنهم بترک الصلوة و جمیع الفرائض یعنی متدین بودن ایشان به واگذاشتن و جمیع واجبات است و مردم دیندار می دانند که ابن بابویه و امثال او تا حدیث به این مضمون از معصوم به ایشان نرسیده باشد، جرأت این گونه سخنان نمی کنند و هر گاه مانند ما پست پایگان در علم در این باب احادیث دیده باشند؛ پس چون تواند بود که صدوق و نظرایش که غایت سعی و کوشش در تفحص اخبار و احادیث اهل بیت علیهم السلام داشته اند ندیده باشند. اگر ی خواهد که بر بعضی از آن احادیث اطلاع یابد به کتاب الضیاء که از مؤلفات سعد بن عبدالله بن خلف اشعری قمی است رجوع نماید و در کلینی حدیثی هست که حاصل مضمونش این است که قول ائمه معصومین علیهم السلام قول پیغمبر است صلی الله علیه و آله و قول پیغمبر قول خدا است؛ پس حقیقةً حق تعالی خبر داده که این گروه اعتقاد به و سایر عبادات ندارند...» (ادراء العاقلین، نسخه خطی کتابخانه مرعشی) این سخن که کلام شیخ صدوق لابدّ برگرفته از روایتی است، به غایت سست و بی مایه است. اساساً نه چنین گزارش هایی درباره فِرَق و رجال نیازمند نصّ معصوم است و نه روش صدوق این است که هر چه می گوید –خصوصاً در رجال و فرقه شناسی- مطابق عبارت یا مضمون حدیثی باشد! آن هم درباره فرقه متأ ی مثل حلاجیه که آغازش در غیبت صغری بوده و طبعاً هم امکان و فرصت صدور روایت درباره اش اندک بوده و هم صدوق به دلیل شناخت مستقیم نیازی به روایت نداشته است. به هر حال این توجیهات و تقریبات تنها زمینه ای است برای این ادّعا که کتاب الضیاء در دست میرلوحی بوده و روایاتی در ردّ صوفیه در آن نقل شده است! ضمناً سعد بن عبدالله در بین سالهای 299 تا 301 از دنیا رفته است. (رجال العلامة الحلی، صص78 و 79) و امر حلّاج نیز در حدود سال 299 ظاهر شده (الاعلام، ج2، ص260) و بعد از آن شهرت یافت. بنابراین بسیار بعید است که سعد بن عبدالله درباره فرقه ی حلاجیه مطلبی نوشته باشد چه رسد که احادیثی هم نقل کرده باشد! میرلوحی چنان به کتاب الضیاء ارجاع داده است که گویی این کت است در دسترس همه و امکان مراجعه به آن برای عموم وجود دارد! آیا او نمی داند که این کتاب –به فرض وجود- در آن زمان نادر است؟! پس چرا چنین ارجاعی می دهد؟ در واقع این شگرد میرلوحی برای عادی نمایی و قبولاندن جعلیات خود به اذهان مخاطبین است. این شیوه را در آثار او زیاد می بینیم. معلوم نیست که روایات ذمّ صوفیه چه ارتباطی به موضوع کتاب سعد بن عبدالله دارد که درباره ت و خصوصاً در ردّ جعفریه و محمّدیّه است؟!! دو نقل دیگر از کتاب الضیاء مربوط است به کتاب خلاصة الفوائد. این کتاب با نام شخصی به نام عبدالمطلب بن یحیی الطالقانی و به عنوان دفاع از میرلوحی انتشار یافته است. سیاق کتاب نشان می دهد که نویسنده خود میرلوحی است که از عنوان جعلی «عبدالمطلب بن یحیی الطالقانی» استفاده کرده است. امّا نقل های این کتاب 1. «... در مذمّت آل عبّاس اخبار صحیحه بسیار است، و صدوق یعنى ابن بابویه رحمه اللّه در کتاب من لا یحضره الفقیه حدیثى روایت مى‏ کند که: جبرئیل فرود آمد بر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و با آن حضرت گفت که: واى بر فرزندان تو از فرزندان عمّت عبّاس، و آن حدیث را نواب میر سیّد احمد علوى در رساله اظهار الحق آورده و این فقیر در کتاب فوائد المؤمنین مسطور گردانیده، و حضرت سیّد المجتهدین‏ مى ‏فرموده که: این حدیث به چند سند معتبر در کتاب الضیاء مضبوط است.» (کفایة المهتدی و چهار کتاب دیگر، ص313) مراد از سیّد المجتهدین میرداماد است. شیخ صدوق این روایت را من لایحضره الفقیه به صورت مرسل و در علل الشرائع با سندی مرفوع نقل کرده است. مایه شگفتی است اگر شیخ صدوق از اسناد معتبرِ متعدّد کتابِ سعد بن عبدالله -که انش به ویژه پدرش بوده- غافل مانده و به سندی ضعیف بسنده کرده باشد! 2. «... و بدان که حضرت شیخ على بن عبد العال قدّس سرّه در کتاب مطاعن المجرمیة حدیثى به اسناد خود در طعن ابو مسلم روایت فرموده و همان حدیث را صاحب صحیفة الرّشاد به حذف اسناد ذکر نموده و فقیر نیز به سبب احتراز از اطناب از ذکر سند در گذشت، و آن حدیث این است که: احمد بن محمّد بن عیسى گفت: کنت جالسا عند ابى الحسن الرّضا علیه السّلام مع جماعة من أصحابه، إذا أقبل محمّد بن أبى عمیر، و سلّم و جلس، ثمّ قال: یابن رسول اللّه! جعلنى اللّه فداک! ما تقول فى أبى مسلم المروزى الذی ج فى کورة مرو على بنى امیّة و أتباعهم؟ قال علیه السّلام: اسمه فى الصحیفة ى فیها أسماء أعدائنا من بنى امیّة و غیرهم، قال: إنّ قوما من مخالفیکم‏ یقولون إنّه من شیعتکم؟ قال علیه السّلام: کذبوا و فجروا لعنهم اللّه، إنّه کان شدید العناد علینا و على شیعتنا، فمن أحبّه فقد أبغضنا و من قبله فقد ردّنا و من مدحه فقد ذمّنا؛ یابن أبى عمیر! من أراد أن ی من شیعتنا فلیبرأ منه و من لم یبرأ منه فلیس منّا و نحن منه برآء فى الدنیا و الآ ة. یعنى: نشسته بودم نزد حضرت رضا علیه السّلام با جماعتى از اصحاب آن حضرت که محمّد بن ابى عمیر پیش آمد و سلام کرد و نشست؛ بعد از آن گفت: اى فرزند رسول خدا! حق تعالى مرا فداى تو گرداند! چه مى ‏فرمایى در باب ابو مسلم مروزى، آنکه او وج کرد در شهر مرو بر بنى امیّه و اتباع ایشان؟ آن حضرت فرمود که: نام او در آن صحیفه ‏اى است که نام دشمنان ما در آن صحیفه است از بنى امیّه، و غیر بنى امیّه، محمّد بن ابى عمیر گفت: به درستى که قومى از مخالفان شما مى‏ گویند که: ابو مسلم از شیعه شما است! آن حضرت فرمود که: دروغ گفتند و فجور نمودند که لعنت کند خداى تعالى بر ایشان، به درستى که ابو مسلم شدید العناد بود بر ما و بر شیعه ما، پس هر دوست دارد او را پس به تحقیق که دشمن داشته است ما را، و هر قبول کند او را پس به تحقیق که ردّ کرده است ما را، و هر که مدح گوید او را پس به تحقیق که مذمّت کرده است ما را؛ اى پسر ابى عمیر! هر که خواهد از شیعه ما باشد باید که از ابو مسلم تبرّا نماید؛ و هر که از او تبرا ننماید پس نیست آن از شیعه ما و ما از آن بیزاریم در دنیا و عقبى. در آن وقت که فقیر این حدیث را در مطاعن المجرمیّه دیدم به حضرت سیّد المجتهدین‏ نمودم، آن جناب فرمود که: من این حدیث را از خالوى خود عبد العال بن على بن عبد العال شنیدم که او از پدرش به سند مزبور از حضرت رضا علیه السّلام نقل مى ‏فرمود و از شیخ حسین بن عبد الصمد استماع که او نیز از جدم شیخ على بن سند مذکور از آن حضرت روایت مى ‏نمود و در کتاب الضیاء که از مؤلّفات سعد بن عبد اللّه بن ابى خلف اشعرى قمى است این حدیث را به اسانید صحیحه دیده ‏ام.» (کفایة المهتدی به انضمام چهار کتاب در تأیید میرلوحی، صص 313 – 315) حدیثی که در این جا به «الضیاء» نسبت داده شده در حدیقة نیز آمده و پیشتر درباره آن توضیحی داده شد. موضوع این روایت نیز بی ارتباط با عنوان کتاب سعد بن عبدالله است. عجب این که همه این روایات با اسانید صحیحه متعدّد روایت شده و در دسترس علما بوده و با این حال جز در سلسله کتب میرلوحی اثری از آن نیست!



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/01/25/zia




جعل برای مذمّت رشوه در حدیقة الشیعة و آثار میرلوحی

درخواست حذف اطلاعات
احادیثی متفرّدی که در حدیقة الشیعة آمده، هر یک بیانگر بخشی از دغدغه های میرلوحی است. مثلاً در حدیقة الشیعة بر رشوه گرفتن عالمان صوفی مشرب تأکید شده است: «... چون درین روزگار اکثر حکّام شرع از فرقه جوریه ‏اند و به دلیل آیه‏ وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ‏ و حدیث و إیّاکم و الرّشوة! فإنّها محض الکفر و لا یشمّ صاحب الرّشوة ریح الجنّة کافراند و ملعون.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ ص778) و در همین راستا ادّعا شده است: «... و دیگر حدیثى است که سیّد ما سیّد مرتضى ابن الداعى الحسینى الرازى رحمه اللّه روایت مى ‏کند به سند معتبر از شیخ مفید رضى اللّه عنه و او روایت مى‏ کند از احمد بن محمد بن الحسن بن احمد بن الولید و او از پدرش محمد بن الحسن و او از سعد بن عبد اللّه و او از محمد بن عبد الجبار و او از حضرت حسن عسکرى علیه السّلام که آن حضرت مخاطب ساخت ابو هاشم جعفرى را و فرمود: یا ابا هاشم، سیأتى زمان على الناس ... علماؤهم شرار خلق اللّه على وجه الارض لانّهم یمیلون‏ الى‏ الفلسفة و صوّف و ایم اللّه! ... فان نالوا منصبا لم یشبعوا عن الرشاء ... ... علماى ایشان بدترین خلق خدا باشند بر روى زمین؛ زیرا که ایشان میل کنند به فلسفه و تصوف ... پس اگر منصبى یابند از رشوه‏ ها سیر نشوند ...» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ ص785) در روایتِ ادّعا شده، «رشوه گیری» به عنوان یکی از صفات مهمِّ عالمان صوفی مشرب ذکر شده است؛ چیزی که میرلوحی بر آن تأکید بسیار دارد! او در سلوة الشیعة می نویسد: «شیخ عزیز نسفی که از اکابر مشایخ صوفیه است در کتاب تصفیة القلوب می گوید: ای درویش اگر به نظر تحقیق در حال پیران و مریدان روزگار بنگری یقین بدانی که شیاطین عصرند و ... افتخار ایشان به آشنایی ظلمه ... ارباب مناصب قضا میل به اء نموده و اصحاب مجالس تدریس و فتوی مناقشات خلافی و مجادلات کلامی را علم نام کرده اند و مز فات منطقی و هذیانات فلسفی را وسیله شهرت و جاه ساخته اند ...» (سلوة الشیعة، نسخه خطی کتابخانه مجلس) چنان که پیشتر گفتیم این متن در واقع گزیده ای تحریف شده از رساله درویشیه منسوب به میر سید علی همدانی است که آن نیز مانند کاشف الحقّ از میراث هند است. از قضا یکی از تحریفات آن همین جمله است: «میل به اء نموده»! در رساله درویشیه ذکری از رشوه نیست! (نک: احوال و آثار میر سید على همدانى -شش رساله ، ص493 ، تصحیح محمد ریاض‏، مرکز تحقیقات فارسى ایران و پا تان‏، چاپ دوم، پا تان‏، 1370) باز جالب تر آن که میرلوحی از میان متن منسوب به نسفی، تنها بر همین نکته دست گذاشته است: «صاحب د باید در کلام نسفی نگرد و کمال نیکویی اکثر سخنانش را دریابد؛ خصوصاً در آن تأمل کند که می گوید: ارباب مناصب قضا میل به اء نموده اند و از بی باکی رشوه خواران زمان که بیشتر ایشان دعوی تصوّف می کنند عبرت گیرد ...» (سلوة الشیعة، نسخه خطّی کتابخانه مجلس) سپس میرلوحی مطالب مفصّلی در مذمّت رشوه نگاشته و روایات متعدّدی ذکر کرده است. امّا جعلیّات میرلوحی در مذمّت رشوه به همین دو مورد ختم نمی شود. در آینده ثابت خواهیم کرد آن چه میرلوحی در کتاب کفایة المهتدی از الغیبة فضل بن شاذان نقل می کند، همگی تحریف شده و جعلی است؛ امّا در این جا تنها به یک نکته که مرتبط با بحث حاضر است، اشاره می کنیم: میرلوحی در کفایة المهتدی می نویسد: «و از جمله علامات ظهور حضرت صاحب الامر علیه السّلام آنچه در حدیثى مذکور است که فضل بن شاذان- علیه الرحمة و الغفران- روایت نموده به این طریق که: حدّثنا صفوان بن یحیى رضى اللّه عنه، قال: حدّثنا محمّد بن حمران، قال: قال الصّادق جعفر بن محمّد علیهما السّلام: إنّ القائم منّا منصور بالرّعب، مؤیّد بالنّصر، تطوى له الأرض، و تظهر له الکنوز کلّها، و یظهر اللّه تعالى به دینه على الدّین کلّه و لو کره المشر ، و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب، فلا یبقى فى الأرض اب إلّا عمّر، و ینزل روح اللّه عیسى بن مریم علیهما السّلام فیصلّى خلفه، قال ابن حمران: قیل له: یا بن رسول اللّه! متى ی ج قائمکم؟ قال: إذا تشبّه الرجال بالنساء، و النّساء بالرجال، و اکتفى الرجال بالرجال، و النساء بالنساء، و رکب ذات الفروج السروج‏ و قبلت شهادة ا ّور، و ردّت شهادة الع ، و استخفّ الناس بالدماء، و ارتکاب ا نا، و اکل الرباء و الرشى، و استیلاء الأشرار على الأبرار، و وج السفیانى من الشام، و الیمانى من الیمن، و خسف بالبیداء، و قتل غلام من آل محمّد علیهم السّلام بین الرکن و المقام، اسمه محمّد بن محمّد و لقبه النفس ا کیة، و جاءت صیحة من السماء بأنّ الحقّ مع علىّ و شیعته، فعند ذلک وج قائمنا، فإذا ج أسند ظهره إلى الکعبة، و اجتمع عنده ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، و اوّل ما ینطق به هذه الآیة: بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ‏ ثمّ یقول: أنا بقیّة اللّه و حجّته و خلیفته علیکم، فلا یسلّم علیه مسلم إلّا قال: السّلام علیک یا بقیّة اللّه فى أرضه!، فإذا اجتمع له العقد، و هو عشره آلاف رجل، ج من مکّة، فلا یبقى فى الأرض معبود، دون اللّه- عزّ و جلّ- من صنم و وثن و غیره، إلّا وقعت فیه نار فاحترق، و ذلک بعد غیبة طویلة. یعنى: حضرت جعفر علیه السّلام فرمود که: قائم ما علیه السّلام منصور است به رعب (یعنى: حضرت اللّه تعالى او را نصرت مى‏ نماید بر این وجه که ترس و بیم از او در دلهاى دشمنان مى ‏اندازد)، و مؤیّد است به نصر (یعنى: حضرت عزّت او را تأیید مى ‏نماید به نصرت نمودن و ظفر دادن بر اعداء)، طى مى ‏کنند و درهم مى ‏پیچند از براى او به امر حضرت حق تعالى زمین را تا در اندک زمانى مسافات بعیده را، ع ر ظفر مآثرش قطع نمایند، و ظاهر مى ‏شود از براى آن حضرت کلّ گنج هاى عالم، و غالب خواهد گردانید حضرت اللّه تعالى به سبب او دین خود را بر جمیع دینها، و اگر چه کاره باشند مشرکان، و خواهد رسید سلطنت و پادشاهى آن حضرت به مشرق و مغرب جهان، و در روى زمین ابه‏اى و موضع ویرانى نخواهد بود، الّا آنکه در زمان آن سرور جهانیان معمور و آبادان خواهد گردید، و عیسى بن مریم علیهما السّلام فرود خواهد آمد از آسمان، و اقتدا به آن حضرت نموده خواهد گذارد. محمّد بن حمران که راوى این خبر معتبر است، روایت کرد که: گفتند به آن حضرت که: اى فرزند رسول خدا! قائم شما کى وج خواهد کرد؟ آن حضرت وقتى معین نفرمود، بلکه بیان علامتى چند فرمود بر این وجه که: اذا تشبّه الرّجال بالنّساء، یعنى: هرگاه مانند کنند خود را مردان به ن، و شبیه سازند ن خود را به مردان، و مردان به ملامست مردان و ن به مقاربت ن اکتفا نمایند، و صاحبان فروج بر سروج برنشینند یعنى: ن بر اسبان سوار شدند، و گواهى دروغ را قبول کنند، و شهادت ع را رد نمایند، و مردمان خون ریختن و و ربا و رشوه‏ خوردن را سبک گیرند، و این اعمال و افعال را که از گناهان کبیره است سهل پندارند، و دیگر از جمله نشانها: مستولى شدن شریران و بدکاران است بر نیکوکاران، و وج سفیانى است از شام، و وج یمانى از یمن، و فرو رفتن جمعى از اهل کین به زمین در بیداء، و کشتن پسرى از آل محمّد علیهم السّلام در میان رکن و مقام که نامش محمّد بن محمّد باشد، و لقبش نفس زکیّه و ندا از جانب آسمان بیاید که: حق با على و شیعه على است، پس نزد ظهور آن امور، هنگام وج قائم ماست، پس چون آن حضرت وج نماید پشت مبارک به کعبه معظّمه اندازد و جمع شوند نزد آن جناب سیصد و سیزده مرد، یک جهت، یک دل از اصحاب، و اوّل چیزى که آن سرور زبان معجز بیان را به آن‏ جارى سازد، این آیه کریمه باشد که: بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ‏ بعد از آن بیان فرماید که: منم بقیّة اللّه و حجّت او، و خلیفه او بر شما، پس سلام نکند بر آن حضرت مسلمانى، الّا آن که گوید: «السّلام علیک یا بقیّة اللّه فى ارضه»، و چون جمع شود از براى آن حضرت عقد، و آن عبارت از ده هزار مرد دین‏دار است، آن حضرت از مکّه بیرون آید و به عزم دفع کفار و برانداختن اشرار نهضت فرماید، پس نماند در زمین از آن چیزهایى که مى ‏پرستند مشرکان، غیر خداوند عالمیان از صنم و وثن و غیر آن، الّا آنکه آتش در آن افتاده بسوزد، و این بعد از غایب بودن دراز خواهد بود.» (کفایة المهتدی، صص660-662، دار فسیر، قم) اوّلاً باید دانست که سند روایت جعلی است و متن آن بر اساس روایتی دیگر ساخته شده است. روایت اصلی چنین است: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ الْعَلَاءِ قَالَ حَدَّثَنِی إِسْمَاعِیلُ بْنُ عَلِیٍّ الْقَزْوِینِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی‏ عَلِیُّ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ الْحَنَّاطِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ الثَّقَفِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ الْبَاقِرَ ع یَقُولُ‏ الْقَائِمُ مِنَّا مَنْصُورٌ بِالرُّعْبِ مُؤَیَّدٌ بِالنَّصْرِ تُطْوَى لَهُ الْأَرْضُ وَ تَظْهَرُ لَهُ الْکُنُوزُ یَبْلُغُ سُلْطَانُهُ الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِبَ وَ یُظْهِرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ دَیْنَهُ‏ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ‏ فَلَا یَبْقَى فِی الْأَرْضِ خَرَابٌ إِلَّا قَدْ عُمِرَ وَ یَنْزِلُ رُوحُ اللَّهِ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ ع فَیُصَلِّی خَلْفَهُ قَالَ قُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَتَى یَخْرُجُ قَائِمُکُمْ قَالَ إِذَا تَشَبَّهَ الرِّجَالُ بِالنِّسَاءِ وَ النِّسَاءُ بِالرِّجَالِ وَ اکْتَفَى الرِّجَالُ بِالرِّجَالِ وَ النِّسَاءُ بِالنِّسَاءِ وَ رَکِبَ ذَوَاتُ الْفُرُوجِ السُّرُوجَ وَ قُبِلَتْ شَهَادَاتُ ا ُّورِ وَ رُدَّتْ شَهَادَاتُ الْعُدُولِ وَ اسْتَخَفَّ النَّاسُ بِالدِّمَاءِ وَ ارْتِکَابِ ا ِّنَاءِ وَ أُکِلَ الرِّبَا وَ اتُّقِیَ الْأَشْرَارُ مَخَافَةَ أَلْسِنَتِهِمْ وَ خُرُوجُ السُّفْیَانِیِّ مِنَ الشَّامِ وَ الْیَمَانِیِ‏ مِنَ‏ الْیَمَنِ‏ وَ خَسْفٌ بِالْبَیْدَاءِ وَ قَتْلُ غُلَامٍ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ ص بَیْنَ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ اسْمُهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ النَّفْسُ ا َّکِیَّةُ وَ جَاءَتْ صَیْحَةٌ مِنَ السَّمَاءِ بِأَنَّ الْحَقَّ فِیهِ وَ فِی شِیعَتِهِ فَعِنْدَ ذَلِکَ خُرُوجُ قَائِمِنَا فَإِذَا خَرَجَ أَسْنَدَ ظَهْرَهُ إِلَى الْکَعْبَةِ وَ اجْتَمَعَ إِلَیْهِ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا وَ أَوَّلُ مَا یَنْطِقُ بِهِ هَذِهِ الْآیَةُ بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ثُمَّ یَقُولُ أَنَا بَقِیَّةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ خَلِیفَتُهُ وَ حُجَّتُهُ عَلَیْکُمْ فَلَا یُسَلِّمُ عَلَیْهِ مُسَلِّمٌ إِلَّا قَالَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ فَإِذَا اجْتَمَعَ إِلَیْهِ الْعِقْدُ وَ هُوَ عَشَرَةُ آلَافِ رَجُلٍ خَرَجَ فَلَا یَبْقَى فِی الْأَرْضِ مَعْبُودٌ دُونَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ صَنَمٍ وَ وَثَنٍ وَ غَیْرِهِ إِلَّا وَقَعَتْ فِیهِ نَارٌ فَاحْتَرَقَ وَ ذَلِکَ بَعْدَ غَیْبَةٍ طَوِیلَةٍ لِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یُطِیعُهُ بِالْغَیْبِ وَ یُؤْمِنُ بِهِ. (کمال الدین و تمام النعمة، ج‏1، صص330 و 331) ثانیاً با مقایسه روایت اصلی و روایت جعلی نکات جالبی به دست می آید از جمله این که در روایت اصلی نام نفس زکیّه محمّد بن الحسن است؛ امّا در روایت جعلیِ میرلوحی نامش: محمّد بن محمّد!! دقّت شود که نام خود میرلوحی نیز، محمّد بن محمّد است! البته او در ادامه می نویسد: «این ضعیف نحیف ... مى ‏گوید: ... مراد از محمّدى که نفس زکیّه لقب اوست ... البته غیر محمّد بن حسن مثنّاست، به چند دلیل: یکى آنکه: قتل او قبل از ورود این حدیث وقوع یافته. دویم آنکه: اگر مراد او مى‏ بود علیه السّلام به جاى لفظ غلام اطلاق عبارت رجل مى ‏فرمود. سیّم آنکه: قتل او در میان رکن و مقام نبود. چهارم آنکه: پدر این را محمّد نام خواهد بود چنانکه حدیث صحیحى به آن ناطق است، و پدر او را حسن نام بود، و آنکه در بعضى از روایات این‏ نفس زکیه محمّد بن الحسن مذکور است شاید نام جدّش باشد یا به نام جدّ اعلایش حسن علیه السّلام او را خوانده باشد ...» (کفایة المهتدی، ص663) با این وجود این همنامی جای سؤال دارد. ثالثاً در روایت اصلی هیچ ذکری از رشوه نیست! در مصادر دیگری هم که این روایت آمده است در آن هیچ ذکری از رشوه نیست. (نک: إعلام الورى بأعلام الهدى ؛ ج‏2 ؛ ص291- کشف الغمة ؛ ج‏2 ؛ ص534- ریاض الأبرار فی مناقب الأئمة الأطهار ؛ ج‏3 ؛ ص158- بحار الأنوار ؛ ج‏52 ؛ ص192- إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات ؛ ج‏5 ؛ ص346- الوافی ؛ ج‏2 ؛ ص465- سفینة البحار ؛ ج‏8 ؛ ص650- منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة ؛ ج‏8 ؛ ص354) امّا میرلوحی ضمن جعل سند و تحریف نام نفس زکیّه، لفظ «الرشی» را نیز افزوده است! تحریفات دیگری نیز در همین روایت وجود دارد که انگیزه اش را در بحث های بعدی نشان خواهیم داد. در زیر تصویر یکی از نسخ خطی کفایة المهتدی را که در کتابخانه مجلس نگهداری می شود می بینید: در «خلاصة الفوائد» نیز که آن هم ظاهراً از جعلیّات خود میرلوحی است در توصیف دشمنان میرلوحی می نویسد: «باز صاحب کتاب مشاین مى‏ گوید: به خدا سوگند! که انى که با آن سیّد صالح عداوت مى ‏نمودند و زبان به بدگویى مى ‏گشودند، چون تحقیق ، یا به الحاد و فساد اعتقاد موصوف بودند یا به سوء ولادت و خبث طینت مشهور و معروف، یا راشى یا مرتشى یا بینهما ماشى، یا آکل سحت و ربا یا و خاین و بى‏حیا، اکثر کاذب و نمّام و مفترى، و بیشتر در مقام مردم فریبى و حیلت‏گرى، همه مایل به سرود و غناء و سراسر بنده نفس و هوا؛ تمام راغب به لهو و لعب، و جمیع به اعمال شنیعه مرتکب، همه عارى از حیله ایمان و مجموع مستغرق بحر عصیان؛ تمام گرفتار به علّت نادانى و اغلب مبتلاى به بلاى قلطبانى» (کفایة المهتدی به ضمیمه چهار کتاب دیگر، ص289) [قلطبان = دیّوث] موارد بسیار زیاد دیگری نیز مانند این وجود دارد که در پُست های بعدی عرضه خواهد شد.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/01/07/reshwe




نکته ای درباره سبک جعل میرلوحی

درخواست حذف اطلاعات
یکی از شیوه های جعل حدیث در آثار میرلوحی این است که روایتی معتبر و اصیل را نقل می کند و در ضمن برای آن سندی جعلی از کت موهوم می تراشد! هدف این است که مرویّات خود را عادی نشان داده و با ایجاد انس و آشنایی در ذهن مخاطب به او بقبولاند. جالب این که معمولاً سند جعلی را پیشتر از سند اصلی می آورد چند نمونه: 1. در حدیقة الشیعة آمده است: «آن جمله، حدیثى است که سید مرتضى در کتاب فصول و ابن حمزه در کتاب الهادى الى النجاة و کتاب ایجاز المطالب به سند خود از شیخ مفید رحمه اللّه و او به سند خود از بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود که: اذا رأیتم اهل البدع و الرّیب بعدى فاظهروا البراءة منهم و اکثروا من سبهم و القول فیهم و الوقیعة و باهتوهم‏ کیلا یطمعوا فى الفساد فى ال و یحذرهم الناس و لا یتعلمون من بدعتهم یکتب اللّه لکم بذلک الحسنات و یرفع لکم به الدرجات فى الآ ة. و حال آنکه ما ذکر عقاید و مذاهب و قبایح و فضایح ایشان را درین کتاب مختصر کردیم. و اگر ى خواهد که به تفصیل بر بعضى دیگر از احادیثى که در مذمت ایشان واقع است مطلع گردد به کتاب الفصول و کتاب الهادى الى النجاة رجوع کند و دیگر آنکه هرگاه جماعتى از آنها که دعوى علم و دانش کنند از این طور اخبار و احادیث بى ‏خبر باشند و بعضى از ایشان کتمان امثال این احادیث را تقیه نام کنند و جماعتى فریب دنیا و گول نفس و هوى خورده به پنهان داشتن اینطور اخبار و احادیث هم اکتفا نکنند بلکه به اغواى ، خود طریق مخالفان پیش گیرند، البته جماعتى را شبهه روى مى‏دهد و نزد دیگران رفته رفته شبهه به کثرت حجت مى‏ گردد و مرتبه مرتبه دین از دست مى‏ رود. و باید دانست که این حدیث که گذشت در کتاب مستطاب کلینى نیز در باب مجالست اهل معاصى به سند صحیح مسطور است.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ ص798) جاعل ابتدا روایت را به سه کتابِ موهوم فصول، الهادی و ایجاز نسبت داده و در آ سند اصلی یعنی کافی را رو کرده است. 2. این سبک را عیناً در سلوة الشیعة نیز می بینیم: «دیگر حدیثی است که هم شیخ مفید نور الله مرقده در آن کتاب [= الرّد علی اصحاب الحلّاج] فرموده به چند سند که بعضی از آن صحیح و بعضی موثق است و خلاصه مضمون آن حدیث این است که جابر جعفی گفت که به حضرت محمد باقر ع گفتم که قومی هستند که هر گاه ذکر چیزی از قرآن یا از حدیث می کنند به چیزی از قرآن بی هوش می شود یکی از ایشان به مرتبه ای که اگر دستها و پای های او را ببرند خبردار نمی شود. آن حضرت از روی تعجب فرمود که سبحان الله این از جانب است و ثقة ال محمد بن یعقوب کلینی رضوان الله علیه نیز این حدیث را در کتاب کافی از جابر جعفی از حضرت محمد باقر ع روایت کرده و عبارت حدیث این است که عن جابر عن جعفر علیه السلام قال قلت ان قوما اذا ذکروا شیئاً من القرآن ...» (سلوة الشیعة، نسخه خطی) در این جا نیز ابتدا چند سند صحیح و موثّق برای این حدیث تراشیده و به کتاب مفقودِ «الرّد علی اصحاب الحلّاج» نسبت داده و آ سر، سند اصلی را رو کرده است. 3. در کفایة المهتدی نیز می نویسد: «از جمله علامات ظهور حضرت صاحب الامر علیه السّلام آنچه در حدیثى مذکور است که فضل بن شاذان- علیه الرحمة و الغفران- روایت نموده به این طریق که: حدّثنا صفوان بن یحیى رضى اللّه عنه، قال: حدّثنا محمّد بن حمران، قال: ... دیگر همین شیخ صاحب نظر روایت مى ‏کند از محمّد بن اسماعیل بن بزیع، از محمّد بن مسلم ثقفى، از حضرت ابى جعفر علیه السّلام مثل این حدیث، حدیثى و آن حدیث را شیخ ابو جعفر بن بابویه- رحمة اللّه علیه- به سند دیگر از حضرت ابى جعفر- صلوات اللّه علیه- در کتاب کمال الدّین روایت کرده.» (کفایة المهتدی، ص663) درباره جعلی بودن سند و تحریف متن این روایت در پُست قبل توضیح دادیم. در این جا نیز ابتدا دو سند جعلی از کتاب موهومِ الغیبة فضل بن شاذان آورده و در نهایت سند اصلی یعنی کمال الدّین را ارائه نموده است.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/01/07/sabk




ابوهاشم کوفی در حدیقة الشیعة

درخواست حذف اطلاعات
آن چه در حدیقة الشیعة درباره «ابوهاشم کوفی» آمده، گواه جعلی بودن آن است: 1. نام ابوهاشم کوفی «... دیگر باید دانست که عثمان‏ بن‏ شریک‏ کوفى که به ابو هاشم کوفى مشهور بود ...» (حدیقة الشیعة، ج2، ص742) هر چند در مصادر صوفیه ابوهاشم صوفی (=ابوهاشم زاهد) به عنوان نخستین صوفی مطرح است؛ امّا تا جایی که گشتیم در هیچ یک از مصادر پیش از حدیقة الشیعة، نام او و پدرش ذکر نشده است. 2. فرقه هاشمیه، عثمانیة و شریکیه «... پیروان او را که چون صوف پوشند، صوفیه گفته ‏اند و گاه به کنیت او، گاه به نام پدر او، ایشان را منسوب گردانیده به هشمیّه و ابو هاشمیه و عثمانیّه و شریکیّه خواندند ...» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ ص743) ما هر چه در مصادر گشتیم فرقه ای با نام «هاشمیة» ، «ابوهاشمیة» ، «عثمانیة» و «شریکیة» با این مشخّصات نیافتیم! البته جز این نیز انتظاری نمی رود؛ زیرا وجود «عثمانیه» و «شریکیة» مبنی بر آن است که نام ابوهاشم «عثمان بن شریک» بوده باشد که ظاهراً جز حدیقة الشیعة سندی ندارد. نام «ابوهاشمیة» نیز بر خلاف قاعده رایج است. البتّه فِرَق دیگری با اسامی مشابه ذکر شده اند؛ ولی هیچ یک ربطی به ابوهاشمِ مورد بحث و فرقه صوفیه ندارند. میرلوحی نیز در سلوة الشیعة می نویسد: «بدان صلحک الله تعالی که حلاجیه که ایشان را به چندین نام خوانده اند مانند هاشمیة و شریکیة و خداعیة و زراقیة و غلات و غاویة و متصوّفة و متصلّفة و مبتدعة چندین فرقه اند و خسیس ترین ایشان قومی اند که در بیشتر اوقات ایشان را زراقیه می گفته اند ...» گفتنی است که بقیه نام ها و فرقه هایی نیز که در حدیقة الشیعة برای صوفیه ذکر شده؛ همان هایی است که میرلوحی آورده و غالباً پایه و اساسی نداشته و ساخته و پرداخته خود او است. 3. کتاب تصفیة القلوب «... و از مشایخ صوفیه شیخ عزیز نسفى که از مشاهیر علماى این طایفه است در کتاب تصفیة القلوب قایل شده» (حدیقة الشیعة، ج2، ص742) ما هر چه گشتیم پیش از حدیقة الشیعة، هیچ نام و نشانی از کتاب تصفیة القلوبِ نسفی نیافتیم. تنها میرلوحی است که در سلوة الشیعة از آن نام برده است. او مطالب مفصّلی در ذمّ مشایخ صوفیه به نسفی نسبت داده که آغازش چنین است: «و شیخ عزیز نسفی که از اکابر مشایخ صوفیه است در کتاب تصفیة القلوب می گوید ای درویش اگر به نظر تحقیق در حال پیران و مریدان روزگار بنگری یقین بدانی که شیاطین عصرند در دکان های مکر و تلبیس نشسته و نام ملوک و سلاطین فقر بر خود بسته اند. اشقیا لباس اتقیا پوشیده و ...» پسر میرلوحی، سیّد محمّد هادی نیز بخشی از همین مطالب را در کتابش آورده است: «و شیخ عزیز نسفى در کتاب تصفیة القلوب مذمت جمعى از صوفیه که به خوانندگى مشغول مى شوند و دیگر عملها مى کنند به این عبارت کرده که: افتخار ایشان به آشنایى ظَلَمه و مباهات ایشان به تحصیل قه و لقمه تا آن جا که مى گوید که عادت ایشان وقاحت و بى حیایى و عبادت ایشان خوانندگى و نغمه سرایى.» (إعلام الأحباء فی حرمة الغناء؛ ص68) متنی که میرلوحی مدّعی است آن را از تصفیة القلوبِ نسفی نقل کرده در واقع بخشی از «رساله درویشیه» است که به میر سید علی همدانی نسبت داده شده و برخی نیز آن را به سید محمد نوربخش منتسب کرده اند. (نک: احوال و آثار میر سید على همدانى (شش رساله) ، ص493 ، تصحیح محمد ریاض‏، مرکز تحقیقات فارسى ایران و پا تان‏، چاپ دوم، پا تان‏، 1370) البتّه در نقل میرلوحی تغییرات زیادی دیده می شود و به خصوص اضافه شدن مواردی که از دغدغه های میرلوحی به شمار می رود، قابل توجّه است. در این رساله ذکری از ابوهاشم کوفی –که جاعل حدیقة الشیعة مدّعی است در تصفیة القلوبِ نسفی آمده- دیده نمی شود. 4. ارتباط ابوهاشم با بنی امیه «دیگر باید دانست که عثمان بن شریک کوفى که به ابو هاشم کوفى مشهور بود در آ هاى زمان بنى امیه این مذهب و این طریقه را وضع نموده‏.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ ص742) «در کتاب اصول الدیانات مسطور است که او در ظاهر اموى و جبرى و در باطن ملحد و دهرى بود.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ ص743) «سلسله صوفیه به ابو هاشم‏ کوفى‏ منتهى مى‏شوند و او تابع معاویه و به ظاهر جبرى و در باطن مانند معاویه ملحد و دهرى بود.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏1 ؛ ص250) «از ابتداء خلافت ابى بکر تا آ حکومت بنى امیه ب ّمام از براى دنیا و حکومت دنیا نام خدا و رسول بر زبان مى‏راندند و به مصلحت اظهار مسلمانى مى‏ د و از شرع و دین بیگانه بودند الّا معاویه پسر یزید و عمر بن عبد العزیز. و اکثر ملحدان مانند ابو هاشم‏ کوفى‏ و غیر او در زمان ایشان وضع مذاهب باطله نمودند و مسلمانى را گریزگاه خود مى‏ساختند.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏1 ؛ ص482) این ادّعا نیز پایه و اساسی ندارد. تنها میرلوحی است که این ادّعا را به تفصیل مطرح کرده است. بخشی از گزارش او در سلوة الشیعة را نقل می کنیم: «ابن حمزه که به واسطه [از تلامذه] شیخ طوسی و از جمله مجتهدین شیعه است در کتاب هادی الی النجاة من جمیع المهلکات اخبار بسیار در مذمت این طایفه از شیخ مفید و غیر او از متقدمین علمای شیعه یه نقل کرده و می گوید آن چه خلاصه مضمونش است این است که وقتی که معاویة علیه اللعنة به حبس بول گرفتار شده بود و از غلبه درد گاه بر می خاست و چرخ می زد و گاه می افتاد و بیهوش می شد؛ پس جمعی از بنی امیة و پیروان ایشان از برای اظهار دوستی و موافقت و بی ت به واسطه گرفتاری او به آن علّت بر می جستند و الله الله می گفتند و خود را بر زمین می انداختند و شفاء او از خدا می خواستند و این قصه دراز است و چون درد آن منافق ن شد آن ملاعین .... این افعال را نیز سنت نام د ... و چون در اوا زمان بنی امیة ابوهاشم کوفی علیه اللعنة پیدا شد و اختراع طریقه مبتدعه نمود در احیای سنّت معاویه کوشید و در وقت ذکر به این فعل ها مشغول گردید و بعد از آن ....» میرلوحی این مطالب بی اساس و نامعقول را به کتاب «الهادی الی النجاة» نسبت داده که از آن هیچ نام و نشانی نیست؛ مگر در حدیقة الشیعة و آثار میرلوحی! در این باب، شواهد دیگری نیز وجود دارد که ان شاء الله در آینده بیان خواهم کرد.



منبع : http://alasar.blog.ir/1397/01/04/abuhashem




تصحیف در روایت «من اکرم فقیها مسلما ...»

درخواست حذف اطلاعات
روایت مشهوری است به این لفظ: «مَنْ أَکْرَمَ فَقِیهاً مُسْلِماً لَقِیَ اللَّهَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هُوَ عَنْهُ رَاضٍ وَ مَنْ أَهَانَ فَقِیهاً مُسْلِماً لَقِیَ اللَّهَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هُوَ عَلَیْهِ غَضْبَانُ.» این روایت را ابن جمهور احسائی به صادق علیه السّلام نسبت داده است. (عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة ؛ ج‏4 ؛ ص59) ولی در جای دیگر آن را از کتب «جمال المحقّقین» یعنی علّامه حلّی روایت کرده و به رسول اکرم (ص) نسبت داده است. (عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة ؛ ج‏1 ؛ ص359) بنابراین مأخذ اصلیِ احسائی، کتب علّامه است. علّامه در رساله سعدیّه و نیز وصیّت خود به فرزندش، روایت را به همین ترتیب آورده و به رسول اکرم صلّی الله علیه و آله نسبت داده است. (الرسالة السعدیة، ص 140، دار الصفوة، بیروت- قواعد الأحکام فی معرفة الحلال و الحرام، ج 3، ص 716، جامعه مدرسین) همچنین در تحریرالاحکام تنها جمله نخست را از اعظم صلوات الله علیه و آله روایت کرده است. (تحریر الأحکام الشرعیة على مذهب الإمامیة ، ج 1، ص 33 ، مؤسسه صادق) ابن فهد حلّی نیز آن را در آغاز شرح کبیر خود بر مختصر شرائع، از رسول اکرم (ص) روایت کرده است. (المهذب البارع فی شرح المختصر النافع، ج 1، ص 61، جامعه مدرّسین) ابراهیم بن سلیمان قطیفی نیز آن را به (ص) نسبت داده است. (السراج الوهاج، ص 24، جامعه مدرسین) پیش از علّامه حلّی ی را نیافتم که حدیث را به این صورت روایت کرده باشد؛ و نمی دانم ایشان از چه مصدری اخذ کرده است. این سؤال مطرح است که قید «مسلم» در متن روایت چه چیزی را می رساند؟ وقتی در روایات و عرف مسلمین، از «فقیه» سخن می گویند، ل مقصودشان فقیه مسلمان است و جز این چیزی از آن متبادر نمی شود. پس قید «مسلم» چه سودی دارد؟ به عقیده من، در این روایت، واژه «فقیراً» به «فقیهاً» تصحیف و به صورت نادرست واردِ کتب علّامه شده است. این گونه تصحیف کاملاً رایج است؛ زیرا صورت نوشتاری این دو کلمه بسیار به هم نزدیک است، خصوصاً اگر انتهای حرف «راء» به حرف «الف» متّصل شود. با این فرض قید «مسلماً» کاملاً معنادار و به جا می نماید. شیخ صدوق و دیگران، بخش نخست روایت را عیناً از صادق (ع) از رسول اکرم (ص) روایت کرده اند، جز آن که به جای «فقیهاً» ، «فقیراً» آورده اند: «مَنْ أَکْرَمَ فَقِیراً مُسْلِماً لَقِیَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هُوَ عَنْهُ رَاضٍ.» (من لا یحضره الفقیه ؛ ج‏4 ؛ ص13- الأمالی ؛ ص429- الآداب الدینیة للخزانة المعینیة ؛ ص151- مکارم الأخلاق ؛ ص429- مجموعة ورام ؛ ج‏2 ؛ ص261) بخش دیگر را نیز با تفاوت در لفظ چنین آورده اند: «أَلَا وَ مَنِ اسْتَخَفَّ بِفَقِیرٍ مُسْلِمٍ فَلَقَدِ اسْتَخَفَّ بِحَقِّ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَسْتَخِفُّ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِلَّا أَنْ یَتُوبَ.» (من لا یحضره الفقیه ؛ ج‏4 ؛ ص13 - الأمالی ؛ ص429- مکارم الأخلاق ؛ ص429- مجموعة ورام ؛ ج‏2 ؛ ص261) شیخ صدوق همچنین مشابه آن را از ابوهریرة و ابن عبّاس از رسول اکرم (ص) روایت کرده است: ... وَ مَنْ أَهَانَ فَقِیراً مُسْلِماً مِنْ أَجْلِ فَقْرِهِ وَ اسْتَخَفَّ بِهِ فَقَدِ اسْتَخَفَّ بِحَقِّ اللَّهِ وَ لَمْ یَزَلْ فِی مَقْتِ اللَّهِ وَ سَخَطِهِ حَتَّى یُرْضِیَهُ وَ مَنْ أَکْرَمَ فَقِیراً مُسْلِماً لَقِیَ اللَّهَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هُوَ یَضْحَکُ إِلَیْهِ. (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ؛ ص283- أعلام الدین فی صفات المؤمنین ؛ ص413) این حدیث را حارث بن اسامة در مسند خود آورده است. (نک: اللئالی المصنوعة، ج2، ص305- اتحاف الخیره المهره بزوائد المسانید العشرة، ج2، ص295- بغیة الحادث عن زوائد مسند الحارث، ج1، ص312- المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة، ج3، ص257) در روایت دیگری از رضا علیه السّلام آورده اند: مَنْ لَقِیَ فَقِیراً مُسْلِماً فَسَلَّمَ عَلَیْهِ خِلَافَ سَلَامِهِ عَلَى الْغَنِیِّ [الاغنیاء] لَقِیَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هُوَ عَلَیْهِ غَضْبَانُ. (عیون أخبار الرضا علیه السلام ؛ ج‏2 ؛ ص52- الأمالی ؛ ص442- روضة الواعظین ؛ ج‏2 ؛ ص454- جامع الأخبار ؛ ص111- مشکاة الأنوار ؛ ص127) قرابت لفظی و معنوی این حدیث نیز پوشیده نیست.



منبع : http://alasar.blog.ir/1396/10/15/tashif




بررسی روایتی مشهور درباره آداب طهارت و درمان وسواس

درخواست حذف اطلاعات
1. متن روایت مشهور در بین معاصران روایتی مشهور شده است به این مضمون که صادق علیه السّلام در هنگام قضاء حاجت، بر لباس یا بدن خود آب می پاشیدند تا اگر رطوبتی دیدند، به نجاستش یقین نکنند. می نویسد: «یکی از ائمه معصومین، سلام الله علیه و علیهم، وقتی که برای قضای حاجت می رفتند، با دست مبارک به ران های مبارک آب می پاشیدند که اگر ترشح شد معلوم نشود.» (شرح چهل حدیث، حدیث 25، صص402 و 403) در تقریرات درس میرزا هاشم آملی آمده است: «... و فیه انه نظیر ما ورد من ان الصادق علیه السّلام کان یرش الماء برجله حین خلی لیستریح حین الشک ...» (المعالم المأثورة - تقریرات درس میرزا هاشم آملی، ج 3، ص 189، چاپ قم) آقای فرحزاد در برنامه سمت خدا گفته است: «روایت داریم: صادق(ع) وقتی می خواستند به دستشویی بروند مقداری آب به لباسشان می پاشیدند که وقتی از دستشویی بیرون می آیند اگر ترشحی روی لباسشان دیدند بگویند: این همان آبی است که خودم پاشیده ام.» (منبع:yon.ir/s32y ) در سایت مرکز ملّی پاسخگویی به سؤالات دینی نیز همین روایت تکرار شده است: ( http://pasokhgoo.ir/node/31821 ) 2. جستجوی حدیث در منابع شیعه محمدعلی اسماعیل پور، مقرّر دروس میرزا هاشم آملی، تصریح کرده است که خودش و جمعی از اعلام با وجود جستجو، مصدری برای این حدیث نیافته اند: «أقول لم نجد مصدر هذا الکلام إلى الان بعد فحصنا و فحص جملة من الاعلام و ان کان الذهن مأنوسا جدّاً بمرورنا علیه فی مطالعتنا و اللّه العالم.» (المعالم المأثورة - تقریرات درس میرزا هاشم آملی، ج 3، پاورقی ص 189، چاپ قم) من نیز با وجود جستجو در منابعِ شیعه چنین حدیثی نیافتم و از یکی از دوستان اهل تحقیق نیز شنیدم که او و جمعی از محقّقان با وجود جستجو پیرامون این حدیث، مصدری برایش نیافته اند. 3. روایتی مشابه در کتب شیعه شیخ کلینی (ره) حدیثی آورده که از جهتی شبیه روایت مورد بحث است: «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ رُبَّمَا بُلْتُ وَ لَمْ أَقْدِرْ عَلَى الْمَاءِ وَ یَشْتَدُّ عَلَیَّ ذَلِکَ فَقَالَ إِذَا بُلْتَ وَ تَمَسَّحْتَ فَامْسَحْ ذَکَرَکَ بِرِیقِکَ فَإِنْ وَجَدْتَ شَیْئاً فَقُلْ هَذَا مِنْ‏ ذَاکَ.» (الکافی؛ ج‏3 ؛ ص20؛ دار الکتب الإسلامیة) گر چه موضوع این روایت کاملاً متفاوت است؛ امّا را اری که در آن ارائه شده، شبیه روایت مورد بحث است. 4. روایات مشابه در منابع اهل سنّت علاء ال ه سمنانی در آداب طهارت می نویسد: «... و مستحب آن است که جهت دفع وسوسه یک‏ کف‏ آب‏ در زیر جامه ریزد.» (مصنفات فارسى علاء ال ه سمنانى، ما لا بدّ منه فی الدّین، ص20، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى‏، تهران‏، چاپ دوم، 1383) ابن قدامة نیز می نویسد: «یُسْتَحَبُّ أَنْ یَنْضَحَ عَلَى فَرْجِهِ وَ سَرَاوِیلِهِ؛ لِیُزِیلَ الْوَسْوَاسَ عَنْهُ. قَالَ حَنْبَلُ: سَأَلْت أَحْمَدَ قُلْت: أَتَوَضَّأُ وَ أَسْتَبْرِئُ، وَ أجِدُ فِی نَفْسِی أَنِّی قَدْ أَحْدَثْت بَعْدُ، قَالَ: إذَا تَوَضَّأْت فَاسْتَبْرِئْ، وَ خُذْ کَفًّا مِنْ مَاءٍ فَرُشَّهُ عَلَى فَرْجِک، وَ لَا تَلْتَفِت إلَیْهِ، فَإِنَّهُ یَذْهَبُ إنْ شَاءَ اللَّهُ.» (المغنی، ج1، ص115) محمّد غزّالی از وجود روایتی در این معنا خبر می دهد: «و همچنین در استبراء سه بار دست به زیر قضیب فرود آورد، و سه بار بفشاند و سه گام فرا رود، و سه بار تنحنح کند، و بیش ازین خویشتن را رنجه ندارد که وسواس به وى راه یابد. و اگر این بکرده باشد، و هر زمانى همى ‏پندارد که پس از استنجا تریى پدید آمد، آب بر ازا اى زند تا با خویشتن گوید که از آب است، که رسول (ص) بدین فرموده است از براى وسواس را.» (کیمیاى سعادت ؛ ج‏1 ؛ ص148) همو می نویسد: «... و أن یستبرئ من البول ب نحنح و النثر ثلاثا و إمرار الید على أسفل القضیب، و لا یکثر فکر فی الاستبراء فیتوسوس و یشق علیه الأمر، و ما یجس به من بلل فلیقدر أنه بقیة الماء، فإن کان یؤذیه ذلک فلیرش علیه الماء حتى یقوى فی نفسه ذلک، و لا یتسلط علیه ال بالوسواس و فی الخبر أنّه صلّى اللَّه علیه و سلم فعله؛ أعنى رشّ‏ الماء.» (إحیاء علوم الدین ؛ ج‏2 ؛ ص233) محمّد خوارزمی در ترجمه آن می نویسد: «... و استبراى بول به جاى آرد به سرفیدن و کشیدن آن عضو و دست و از زیر آن آوردن سه ‏گان بار. و در آن بسیار نه شد که وسوسة آرد و کار بر وى دشوار شود. و اگر ترسى احساس کند با خود بگوید که باقى آب‏ است؛ و اگر آن خاطر وى را رنجه دارد، آب‏ بر آن زند، تا در نفس وى تقدیر آب قوّت گیرد و به وسوسة بر وى مسلط نشود؛ و در خبر است که پیغامبر- علیه السلام- هم بر این جمله کرده است، و آب زده.» (ترجمه احیاء علوم الدین ؛ ج‏1 ؛ ص297) آن چه غزّالی اشاره کرده، به الفاظ و اسناد مختلف در مصادر اهل سنّت روایت شده است که پنج نمونه را ذکر می کنم: 1. «حدَّثنا محمَّد بنُ کثیر، أخبرنا سُفیان، عن منصور، عن مُجاهِد عن سُفیان بن الحکم الثَّقفیِّ -أو الحکم بن سفیان الثَّقفیِّ- قال: کان رسولُ الله - صلى الله علیه و سلم - إذا بالَ یتوضأُ و یَنتَضِحُ. ... حدَّثنا نصرُ بنُ المُهاجِر، حدَّثنا مُعاویةُ بنُ عمرو، حدَّثنا زائدةُ، عن منصور، عن مُجاهد، عن الحکمَ أو ابن الحکم عن أبیه: أنَّ رسولَ الله - صلى الله علیه و سلم - بالَ ثمَّ توضّأ و نَضَحَ فَرَجَهُ.» (سنن داود، ج1، ص120، تحقیق شعَیب الأرنؤوط، دار الرسالة العالمیة) 2. «باب الانتضاح بعد الوضوء لرد الوسواس: ... اخبرنا أبو الحسن المقرى ثنا الحسن بن محمد بن اسحاق ثنا یوسف بن یعقوب ثنا حفص بن عمر ثنا شعبة عن منصور عن مجاهد عن رجل یقال له الحکم أو أبو الحکم من ثقیف عن ه انه رأى رسول الله صلى الله علیه و سلم توضأ ثم اخذ حفنة من ماء فانتضح بها ...» (السنن الکبری للبیهقی، ج1، صص161) 3. «حَدَّثَنَا نَصْرُ بْنُ عَلِىٍّ الْجَهْضَمِىُّ وَ أَحْمَدُ بْنُ أَبِى عُبَیْدِ اللَّهِ السَّلِیمِىُّ الْبَصْرِىُّ قَالاَ حَدَّثَنَا أَبُو قُتَیْبَةَ سَلْمُ بْنُ قُتَیْبَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ الْهَاشِمِىِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الأَعْرَجِ عَنْ أَبِى هُرَیْرَةَ أَنَّ النَّبِىَّ -صلى الله علیه وسلم- قَالَ: جَاءَنِى جِبْرِیلُ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ إِذَا تَوَضَّأْتَ فَانْتَضِحْ.» (سنن رمذی، ج1، ص89) 4. «حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْفِرْیَابِیُّ، حَدَّثَنَا حَسَّانُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا ابْنُ لَهِیعَةَ، عَنْ عُقَیْلٍ، عَنْ ا ُّهْرِیِّ، عَنْ عُرْوَةَ، قال: حَدَّثَنی أُسَامَةُ بْنُ زَیْدِ عن أبیه زید بْنِ حَارِثَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ -: عَلَّمَنِی جِبْرَیلُ الْوُضُوءَ، وَ أَمَرَنِی أَنْ أَنْضَحَ تَحْتَ ثَوْبِی لِمَا یَخْرُجُ مِنْ الْبَوْلِ بَعْدَ الْوُضُوءِ.» (سنن ابن ماجة، ج1، ص293) 5. «اخبرنا أبو القاسم عبد الرحمن بن عبیدالله الجرفى ببغداد ثنا حمزة بن محمد بن العباس ثنا احمد بن الولید الفحام نا کثیر ابن هشام نا الفرات عن الاعمش عن سعید بن جبیر ان رجلا اتى ابن عباس فقال انى اجد بللا إذا قمت اصلى فقال ابن عباس انضح بکأس من ماء و إذا وجدت من ذلک شیئا فقل هو منه فذهب الرجل فمکث ما شاء الله ثم اتاه بعد ذلک فزعم انه ذهب ما کان یجد من ذلک.» (السنن الکبری للبیهقی، ج1، ص162) چنان که می بینیم موضوع این روایات نیز با روایت مورد بحث متفاوت است. این روایات درباره رطوبتی است که بعد از استبراء، در ناحیه فرج دیده می شود؛ امّا روایت منسوب به صادق علیه السّلام مربوط به ترشّحِ نجاست، هنگام بول است. ضمناً روایات عامّه نزد ما ضعیف و غیر قابل استناد است. نتیجه تا کنون سندی برای این روایتِ اخیراً مشهور، نیافته ایم. احتمال می رود روایات عامی پیش گفته در حافظه یکی از دانشمندان به این صورت تحریف و سپس به صورت شفاهی نقل شده باشد. البته محتوای آن اشکالی ندارد و می تواند به عنوان یک را ارِ شرعیِ مبتنی بر «اص طهارت» ، به کار گرفته شود.



منبع : http://alasar.blog.ir/1396/09/20/taharat




معنای صحیح ذوالقرنین

درخواست حذف اطلاعات
رازآمیختگی، اجمال و ابهامِ داستان ذوالقرنین در قرآن (کهف:83 -99) سبب شده افراد زیادی تخیّلات خود را به کار گرفته؛ درباره او افسانه ها بسازند و به هر بهانه ای او را بر شخصی باستانی تطبیق دهند. تطبیق ذوالقرنین بر «کورش هخا » یا امپراطور چین «چی هوانگ تی» از این گونه نظریّات است که البته جز در عصر حاضر سابقه و ریشه ای نداشته است. اینان هر چند تلاش بیشتری در راه اثبات حدسیّات خود ند، از مقصود دورتر خواهند شد؛ زیرا: 1. داستان ذوالقرنین در قرآن مختصر، مبهم و قابل تفسیر به معانی مختلف است. مثلاً «قرن» در زبان عربی، معانی مختلفی دارد و صدها وجه برای کاربرد هر یک از این معانی، در ترکیب «ذوالقرنین» محتمل است. کدام معنا را و با چه ملاکی برگزینیم؟! 2. جز اندکی از تاریخ چند هزار ساله بشر، آن هم با دروغ ها و افسانه های بسیار به ما نرسیده است و همین اندک نیز آن چنانگسترده است که هیچ یک از ما نمی تواند از همه آن آگاه شود. پس چگونه می توان در چنین تاریخ طولانی و آشفته به جستجو پرداخت و از میان هزاران پادشاه یک نفر را به عنوانِ ذوالقرنین قرآن تعیین نمود؟! 3. تاریخ بشر پر از تکرار و تشابه است؛ پس تنها با یافتن چند تشابه میان ذوالقرنینِ قرآن و فلان پادشاه نمی توان، به یگانگی آن دو حکم کرد؛ زیرا این تشابهات را میان ذوالقرنین و پادشاهان دیگری نیز می توان نشان داد! 4. ممکن است میان ذوالقرنین و برخی از این پادشاهان، شباهت هایی باشد؛ امّا مطالعه دقیق و همه جانبه نشان می دهد که تفاوت های بسیاری نیز وجود دارد؛ که این نظریه پردازان از آن چشم پوشیده اند. در چنین شرایطی تنها راه معقول آن است که مقصود را از خودِ گوینده -یعنی خداوند- جویا شویم و این نیز ممکن نیست جز با رجوع به آورنده قرآن، رسول خدا صلوات الله علیه و آله و وارثان دانش او علیهم السّلام. تنها راه دسترسی ما به آنان نیز روایاتی است که بر جای مانده است. پس لازم است روایات را گرد آورده و متواتر را از واحد و معتبر را از غیر معتبر تمییز دهیم تا حقیقت مطلب روشن شود. از آن جا که بحث درباره ذوالقرنین بسیار مفصّل است، تنها به یکی از ابعاد مهمّ آن یعنی معنای اسم «ذوالقرنین» می پردازیم. در این باره سخنان بسیاری گفته اند که پرداختن به همه آنها جز اتلاف وقت و آشفته ذهن، سودی ندارد؛ زیرا تقریباً همگی فاقد سند روشن و دلیل مبرهن است. در این میان، روایات اهل بیت علیهم السّلام همگی متّفق اند که: «ذوالقرنین یعنی ی که هر دو جانبِ سرش با شمشیر ضربه خورده است.» ذوالقرنین نبیّ نبود بلکه بنده ای صالح و مُحَدَّث بود که مردم خود را به دین خدا دعوت کرد؛ امّا آنان بر او شو د؛ بر سمت راست سرش شمشیر زدند. او مدتی از میان مردم غایب شد (یا از دنیا رفت). خداوند او را برگرداند تا بار دیگر مردم را به سوی خدا دعوت کند. این بار مردم بر جانب چپ سرش شمشیر زده؛ او باز غایب شد (یا از دنیا رفت) بار دیگر خداوند او را برگرداند و پادشاهی را به او ارزانی داشت. گویا به همین دلیل است که المؤمنین علیه السّلام را به او تشبیه کرده اند زیرا سر مبارک ایشان نیز یک بار در خندق به دست عمرو بن عبدودّ –لعنه الله- و بار دیگر در مسجد کوفه به دست ابن ملجم –لعنه الله- ضربت خورد. این تنها تفسیری است که به طرق متعدّد و معتبر نقل شده است. حتّی برخی از اهل سنّت نیز به صحّت آن تصریح کرده اند و ابوجعفر نحّاس درباره آن می گوید: «و هذا أجل اسناد روى فی تسمیه بذی القرنین.» (معانی القرآن، ج4، ص283) در ادامه برخی از اسناد را نشان خواهیم داد. روایت ابوبصیر 1. حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ هَارُونَ بْنِ خَارِجَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ ذَا الْقَرْنَیْنِ لَمْ یَکُنْ نَبِیّاً وَ لَکِنَّهُ کَانَ عَبْداً صَالِحاً أَحَبَّ اللَّهَ فَأَحَبَّهُ اللَّهُ وَ نَاصَحَ لِلَّهِ فَنَاصَحَهُ اللَّهُ أَمَرَ قَوْمَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ فَغَابَ عَنْهُمْ زَمَاناً ثُمَّ رَجَعَ إِلَیْهِمْ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ‏ الْآخَرِ وَ فِیکُمْ مَنْ هُوَ عَلَى سُنَّتِهِ. (کمال الدین و تمام النعمة ؛ ج‏2 ؛ ص393- الإمامة و بصرة من الحیرة ؛ ص121-قصص الأنبیاء للرّاوندیّ؛ صص120 و 121- تفسیر العیاشی ؛ ج‏2 ؛ ص339) 2. حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیّ بْنِ‏ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ: یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً قَالَ إِنَّ ذَا الْقَرْنَیْنِ بَعَثَهُ اللَّهُ إِلَى قَوْمِهِ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ الْأَیْمَنِ فَأَمَاتَهُ اللَّهُ خَمْسَمِائَةِ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ إِلَیْهِمْ بَعْدَ ذَلِکَ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ الْأَیْسَرِ فَأَمَاتَهُ اللَّهُ خَمْسَمِائَةِ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ إِلَیْهِمْ بَعْدَ ذَلِکَ فَمَلَّکَهُ‏ مَشَارِقَ‏ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا مِنْ حَیْثُ تَطْلُعُ الشَّمْسُ إِلَى حَیْثُ تَغْرُبُ فَهُوَ قَوْلُهُ‏ حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَة. (تفسیر القمی ؛ ج‏2 ؛ ص40) روایت ابوحمزة 3. عَنِ ابْنِ بَابَوَیْهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنِ الْمُثَنَّى عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ ذَا الْقَرْنَیْنِ کَانَ عَبْداً صَالِحاً لَمْ یَکُنْ لَهُ قَرْنٌ مِنْ ذَهَبٍ وَ لَا مِنْ فِضَّةٍ بَعَثَهُ اللَّهُ فِی قَوْمِهِ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ الْأَیْمَنِ وَ فِیکُمْ مِثْلُهُ‏ قَالَهَا ثَلَاثَ مَرَّات‏.(قصص الأنبیاء ؛ ص121) روایت جابر بن عبدالله 4. حَدَّثَنَا أَبُو طَالِبٍ الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِی السَّمَرْقَنْدِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ نُصَیرٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ یزِیدَ الْجُعْفِی عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِی قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ‏ إِنَّ ذَا الْقَرْنَینِ کانَ عَبْداً صَالِحاً جَعَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حُجَّةً عَلَی عِبَادِهِ فَدَعَا قَوْمَهُ إِلَی اللَّهِ وَ أَمَرَهُمْ بِتَقْوَاهُ فَضَرَبُوهُ عَلَی قَرْنِهِ فَغَابَ عَنْهُمْ زَمَاناً حَتَّی قِیلَ مَاتَ أَوْ هَلَک بِأَی وَادٍ سَلَک ثُمَّ ظَهَرَ وَ رَجَعَ إِلَی قَوْمِهِ فَضَرَبُوهُ عَلَی قَرْنِهِ الْآخَرِ وَ فِیکمْ مَنْ هُوَ عَلَی سُنَّتِهِ ... (کمال الدین، ج2، ص394- إعلام الورى ؛ ص440- کشف الغمة ؛ ج‏2 ؛ ص527) روایت اصبغ بن نباتة 5. أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی الْعَطَّارُ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ قَالَ حَدَّثَنِی الْقَاسِمُ بْنُ عُرْوَةَ عَنْ بُرَیدٍ الْعِجْلِی عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: قَامَ ابْنُ الْکوَّاءِ إِلَی عَلِی ع وَ هُوَ عَلَی الْمِنْبَرِ فَقَالَ‏ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَخْبِرْنِی عَنْ ذِی الْقَرْنَینِ أَ نَبِیاً کانَ أَمْ مَلَکاً وَ أَخْبِرْنِی عَنْ قَرْنِهِ أَ مِنْ ذَهَبٍ کانَ أَمْ مِنْ فِضَّةٍ فَقَالَ لَهُ لَمْ یکنْ نَبِیاً وَ لَا مَلَکاً وَ لَمْ یکنْ قَرْنَاهُ مِنْ ذَهَبٍ وَ لَا فِضَّةٍ وَ لَکنَّهُ کانَ عَبْداً أَحَبَّ اللَّهَ فَأَحَبَّهُ اللَّهُ وَ نَصَحَ لِلَّهِ فَنَصَحَهُ اللَّهُ وَ إِنَّمَا سُمِّی ذَا الْقَرْنَینِ لِأَنَّهُ دَعَا قَوْمَهُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَضَرَبُوهُ عَلَی قَرْنِهِ فَغَابَ عَنْهُمْ حِیناً ثُمَّ عَادَ إِلَیهِمْ فَضُرِبَ عَلَی قَرْنِهِ الْآخَرِ وَ فِیکمْ مِثْلُهُ. (علل الشرائع ؛ ج‏1 ؛ ص39- کمال الدین و تمام النعمة ؛ ج‏2 ؛ ص393 از احمد بن محمد بن یحیی العطار از پدرش- تفسیر العیاشی ؛ ج‏2 ؛ ص339- الإحتجاج ؛ ج‏1 ؛ ص229) 6. عن الأصبغ بن نباتة عن أمیر المؤمنین ع أنه قال‏ سئل عن ذی القرنین قال: کان عبدا صالحا و اسمه عیاش و اختاره الله و ابتعثه إلى قرن من القرون الأولى فی ناحیة المغرب، و ذلک بعد طوفان نوح، فضربوه على قرن رأسه الأیمن فمات منها، ثم أحیاه الله بعد مائة عام، ثم بعثه إلى قرن من القرون الأولى فی ناحیة المشرق فکذبوه‏ فضربوه ضربة على قرنه الأیسر فمات منها، ثم أحیاه الله بعد مائة عام و عوضه الله من الضربتین اللتین على رأسه قرنین فی موضع‏ الضربتین‏ أجوفین و جعل عز ملکه و آیة نبوته فی قرنه ... إلی هاهنا روایة علی بن الحسن [الحسین‏] و روایة محمد بن نصیر و زاد جبرئیل بن أحمد فی حدیثه بأسانید عن الأصبغ بن نباتة عن علی بن أبی طالب ... (تفسیر العیاشی ؛ ج‏2 ؛ صص341- 343) روایت ابوالطفیل عامر بن واثلة 7. حدّثنی أبو عبید اللّه الصیرفی قال: حدّثنا الفضل بن الحسن المصری قال: حدّثنا أبو نعیم عن بسّام الصّیرفی عن أبی الطّفیل قال: سمعت علیا علیه السلام یخطب فقال: سلونی قبل أن تفقدونی. فقام إلیه ابن الکوّاء، فقال ... فما کان ذو القرنین، أنبیا أم ملکا؟ قال: کان عبدا مؤمنا- أو قال صالحا- أحبّ اللّه‏ و أحبّه، ضرب ضربة على قرنه الأیمن فمات، ثم بعث و ضرب ضربة على قرنه الأیسر فمات و فیکم مثله. و کتب إلیّ إسماعیل بن محمد المریّ الکوفی یذکر أنّ أبا نعیم حدّثه بذلک عن بسّام و ذکر مثله. (الأغانی، ج‏15، صص101 و 102) 8. أخبرنا أبو القاسم بن السّمرقندی، أنا أبو الحسین بن النّقّور، و عبد الباقی بن محمّد بن غالب العطار، قالا: أنا أبو طاهر المخلّص، نا محمّد بن هارون الحضرمی، نا سعید بن یحیى، نا أبی، نا بسام الصیرفی، نا عامر بن واثلة، أن رجلا جاء إلى علی بن أبی طالب، فقال: یا أمیر المؤمنین ... فما ذو القرنین نبی أو ملک؟ قال: لیس بنبیّ و لا ملک، و لکن کان عبدا صالحا أحبّ اللّه فأحبه، و ناصح اللّه فنصحه، بعثه اللّه إلى قوم فضرب على قرنه الأیمن فمات، فبعثه اللّه فضرب على قرنه الأیسر فمات. (تاریخ مدینة دمشق، ج‏17، ص333) 9. أخبرنا أبو الحسین بن الفراء، و أبو غالب، و أبو عبد اللّه ابنا البنّا، قالوا: أنا أبو جعفر بن المسلمة، أنا أبو طاهر المخلّص، نا أحمد بن سلیمان الطوسی، نا ا ّبیر بن بکّار، حدّثنی- یعنی إبراهیم بن المنذر- عن عبد العزیز بن عمران، عن هشام بن سعد، عن سعید بن أبی هلال، عن القاسم بن أبی بزّة، عن أبی الطفیل عامر بن واثلة، قال: سمعت ابن الکوا قال لعلی بن أبی طالب: أخبرنی یا أمیر المؤمنین ما کان ذو القرنین؟ قال: کان رجلا أحبّ اللّه فأحبه اللّه، بعثه اللّه إلى قوم فضربوه على قرنه ضربة مات منها، ثم بعثه اللّه إلیهم فضربوه على قرنه ضربة مات منها، ثم بعثه اللّه فسمّی ذا القرنین و لا نعلم أحدا من الناس کان له قرنان. (تاریخ مدینة دمشق، ج‏17، ص334) 10. حدثنا محمد بن المثنی، قال: ثنا محمد بن جعفر، قال: ثنا شعبة، عن القاسم بن أبى بزة، عن أبی الطفیل، قال: سمعت علیا و سألوه عن ذی القرنین أ نبیا کان؟ قال: کان عبدا صالحا، فأحبه الله فنصحه، فبعثه الله إلى قومه، فضربوه ضربتین فی رأسه، فسمی ذا القرنین و فیکم الیوم مثله. (جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏16، ص 8) 11. أخبرنا أبو البرکات عبد الوهاب بن المبارک، أنا أحمد بن الحسن بن أحمد، أنا أبو علی بن شاذان، أنا أبو سهل بن زیاد القطان، نا أبو الحسین علی بن إبراهیم الواسطی، إملاء، نا محمّد بن أبی نعیم، نا ربعی بن عبد اللّه بن الجارود، نا سیف بن‏ وهب مولى لبنی تیم، قال: دخلت شعب ابن عامر على أبی الطفیل عامر بن واثلة، قال: فإذا شیخ کبیر قد وقع حاجبه على عینه قال: فقلت له: أحب أن تحدّثنی بحدیث سمعته من علی لیس بینک و بینه أحد، قال: أحدثک به إن شاء اللّه و تجدنی له حافظا: أقبل علیّ یتخطى رقاب الناس بالکوفة حتى صعد المنبر فحمد اللّه و أثنى علیه، ثم قال: یا أیها الناس سلونی قبل أن تفقدونی، فو اللّه ما بین لوحی المصحف آیة تخفى علیّ فیم أنزلت و لا أین أنزلت و لا ما عنی بها، و اللّه لا تلقوا أحدا یحدثکم ذاکم بعدی حتى تلقوا نبیکم صلى اللّه علیه و سلّم قال: فقام رجل یتخطى رقاب الناس فنادى أیا أمیر المؤمنین قال: فقال علی: ما أراک بمسترشد أو ما أنت مسترشد، قال: یا أمیر المؤمنین ... قال: یا أمیر المؤمنین حدّثنی عن ذی القرنین، أنبیّ کان أو رسول؟ قال: لم یکن نبیا و لا رسولا و لکنه عبد ناصح اللّه عز و جل فناصحه اللّه عزّ و جلّ، و أحبّ اللّه فأحبه اللّه، و إنه دعا قومه إلى اللّه فضربوه على قرنه فهلک، فغبر زمانا ثم بعثه اللّه عزّ و جلّ إلیهم فدعاهم إلى اللّه عزّ و جلّ فضربوه على قرنه الآ فهلک بذلک قرنان. (تاریخ مدینة دمشق، ج‏17، صص334 و335) 12. حدثنا محمد بن بشار، قال: ثنا یحیى، عن سفیان، عن حبیب بن أبی ثابت، عن أبی الطفیل، قال: سئل علی رضوان الله علیه عن ذی القرنین، فقال: کان عبدا ناصح الله فناصحه، فدعا قومه إلى الله، فضربوه على قرنه فمات، فأحیاه الله، فدعا قومه إلى الله، فضربوه على قرنه فمات، فسمی ذا القرنین. (جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏16، ص 8 - تفسیر ابن کثیر، ج‏5، ص170) 13. حدثنا ابن حمید، قال: ثنا حکام، عن عنبسة، عن عبید المکتب، عن أبی الطفیل، قال: سأل ابن الکواء علیا عن ذی القرنین، فقال: هو عبد أحب الله فأحبه، و ناصح الله فنصحه، فأمرهم بتقوى الله فضربوه على قرنه فقتلوه، ثم بعثه الله، فضربوه على قرنه فمات. (جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏16، ص 8) 14. أنبأنی الإمامان الأخوان: أبو الفضل [عبد اللّه‏] و أبو الخیر ابنا أبی الثناء ابن مودود الحنفیّان، و الکمال عبد الرحمن بن عبد اللطیف بن محمّد المکبر بروایتهم عن [أبی حفص عمر] بن محمد بن معمر إجازة، أنبأنا أبو القاسم زاهر ابن أبی عبد الرحمن بن محمد بن أبی نصر إجازة، قال: أنبأنا الحافظ أبو بکر أحمد بن الحسین، قال: حدثنا أبو الحسن علی بن محمد بن علی المقرئ، قال: أنبأنا الحسن بن محمد بن إسحاق‏ قال: حدثنا یوسف بن یعقوب القاضی قال: حدثنا محمد بن عبید، قال: حدثنا محمد بن ثور عن معمر، عن وهب بن عبد اللّه: عن أبی الطفیل قال: شهدت علیّا و هو یخطب و یقول: سلونی فو اللّه لا تسألونی عن شی‏ء ی إلى یوم القیامة إلّا حدّثتکم به و سلونی عن کتاب اللّه عزّ و جلّ، ما منه آیة إلّا و أنا أعلم بلیل نزلت أم ینهار، أم بسهل نزلت أم فی جبل. [قال أبو الطفیل: عامر بن واثلة]: فقال ابن الکوّاء- و أنا بینه و بین علیّ و هو خلفی-: ... قال: أ فرأیت ذو القرنین‏ أ نبیّا [کان‏] أم ملکا؟ قال: [و] لا واحدا منهما، و لکنّه کان عبدا صالحا أحبّ اللّه فأحبّه اللّه، و ناصح اللّه فناصحه اللّه، دعا قومه إلى الهدى فضربوه على قرنه فمکث ما شاء اللّه، ثم دعاهم إلى الهدى فضربوه على قرنه الآ و لم یکن له قرنان کقرن‏ الثور. ... (فرائد السمطین، الحموی الشافعی ،ج‏1، ص394) 15. أ ج ابن عبد الحکم فی فتوح مصر و ابن المنذر و ابن أبی حاتم و ابن الأنباری فی المصاحف و ابن مردویه من طریق الطفیل ان ابن الکواء سأل علی بن أبی طالب عن ذی القرنین ا نبیا کان أم ملکا قال لم یکن نبیا و لا ملکا و لکن کان عبدا صالحا أحب الله فأحبه و نصح الله فنصحه بعثه الله إلی قوله فضربوه علی قرنه فمات ثم أحیاه الله لجهادهم ثم بعثه إلی قومه فضربوه علی قرنه الأ فمات فأحیاه الله لجهادهم فلذلک سمی ذا القرنین و ان فیکم مثله‏. (الدرّ المنثور، ج4، ص241) 16. روى ا بیر بن بکّار و سفیان بن عیینة فی جامعه و الضیاء المقدسی فی صحیحه، کلاهما من طریق آ بسند صحیح کما قال الحافظ عن أبی الطفیل أن ابن الکوّاء قال لعلی بن أبی طالب رضی الله تعالى عنه: أخبرنی عن ذی القرنین نبیّا کان أم ملکا؟ قال: لم یکن نبیا و لا ملکا و لکن کان عبدا صالحا أحبّ الله فأحبّه، و نصح للَّه فنصحه، بعثه إلى قومه فضربوه على قرنه ضربة مات فیها، ثم بعثه الله إلیهم فضربوه، ثم بعثه فسمّی ذا القرنین. (سبل ‏الهدى، ج‏2، ص348) 17. حدثنا أبو بکر بن أبی شیبة نا وکیع عن بسام عن أبی الطفیل عن علی رضی الله عنه قال : کان ذو القرنین عبدا صالحا نصح الله عز و جل فنصحه فضرب على قرنه الأیمن فمات فأحیاه الله عز و جل ثم ضرب على قرنه الأیسر فمات فأحیاه الله عز و جل وفیکم مثله. (الآحاد و المثانی لابن عاصم، ج1، ص141- السنة لابن عاصم، ج2، ص597) برخی از مصادر دیگرِ روایت ابوالطفیل: المصنّف لابن شیبة، ج6، ص346- الاضداد لابن الانباری، ج1، ص354- تفسیر العیاشی، ج‏2، ص340 - مناقب آل أبی طالب، ج‏3، ص87 - عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار، صص265 و 266- سبل ‏الهدی، ج‏2، ص348- البدایة و النهایة، ج‏2، ص103- نظم درر السمطین، ج1، ص125- المخلّصیات، ج2، ص324-المسند لل ی، ج2، ص96- شرح مشکل الآثار للطحاوی، ج5، ص121- السیرة النبویة لابن اسحاق، ج1، ص71- احقاق الحق (بخش مستدرکات) ؛ ج‏17 ؛ ص478 و ج32، ص64- و ... روایت ابوالورقاء 18. عن ابن الورقاء قال‏ سألت أمیر المؤمنین ع عن ذی القرنین ما کان قرناه فقال: لعلک تحسب کان قرنیه ذهبا أو فضة، و کان نبیا بعثه إلی أناس فدعاهم إلی الله و إلی الخیر، فقام رجل منهم فضرب قرنه الأیسر فمات، ثم بعثه فأحیاه، و بعثه إلی أناس فقام رجل فضرب قرنه الأیمن فمات فسماه الله ذا القرنین. (تفسیر العیاشی، ج2، ص340) 19. أ ج أبو الشیخ فی العظمة عن أبی الورقاء قال قلت لعلی بن أبی طالب ذو القرنین ما کان قرناه قال لعلک تحسب ان قرنیه ذهب أو فضة کان نبیا فبعثه الله إلی أناس فدعاهم إلی الله تعالی فقام رجل فضرب قرنه الأیسر فمات ثم بعثه الله فأحیاه ثم بعثه إلی ناس فقام رجل فضرب قرنه الأیمن فمات فسماه الله ذا القرنین.‏ (الدرالمنثور، ج4، 241- جامع الاحادیث، ج31، ص258) سند ابوالشیخ چنین است: «حدثنا الولید حدثنا أحمد بن القاسم بن عطیة حدثنا محمد بن أبی بکر المقدمی حدثنا الفضل بن معروف القطعی حدثنا عون العقیلی عن أبی الورقاء ...» (العظمة ل الشیخ، ج4، ص1450) روایت سوید بن غفلة 20. سُوَیْدُ بْنُ غَفَلَةَ وَ أَبُو الطُّفَیْلِ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ‏ إِنَّ ذَا الْقَرْنَیْنِ کَانَ مَلِکاً عَادِلًا فَأَحَبَّهُ اللَّهُ وَ نَاصَحَ لِلَّهِ فَنَصَحَهُ اللَّهُ أَمَرَ قَوْمَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ بِالسَّیْفِ فَغَابَ عَنْهُمْ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ رَجَعَ إِلَیْهِمْ فَدَعَاهُمْ إِلَى اللَّهِ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ‏ الْآخَرِ بِالسَّیْفِ فَذَلِکَ قَرْنَاهُ وَ فِیکُمْ مِثْلُهُ یَعْنِی نَفْسَهُ لِأَنَّهُ ضُرِبَ عَلَى رَأْسِهِ ضَرْبَتَیْنِ إِحْدَاهُمَا یَوْمَ الْخَنْدَقِ وَ الثَّانِی ضَرَبَهُ ابْنُ مُلْجَمٍ. (مناقب آل أبی طالب علیهم السلام ؛ ج‏3 ؛ ص87) روایت ابن جریج 21. ... قَالَ ابْنُ جُرَیْجٍ‏: وَ أَخْبَرَنِی غَیْرُهُمَا: أَنَّهُ سَأَلَهُ عَنِ‏ الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً قَالَ: دَعْهُمْ لِغَیِّهِمْ هُمْ قُرَیْشٌ. قَالَ: فَمَا ذُو الْقَرْنَیْنِ؟ قَالَ: رَجُلٌ بَعَثَهُ اللَّهُ إِلَى قَوْمِهِ فَکَذَّبُوهُ وَ ضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ فَمَاتَ ثُمَّ أَحْیَاهُ اللَّهُ فَبَعَثَهُ إِلَى قَوْمِهِ فَکَذَّبُوهُ وَ ضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ فَمَاتَ ثُمَّ أَحْیَاهُ اللَّهُ فَهُوَ ذُو الْقَرْنَیْنِ وَ ضَرْبَتَاهُ‏ قَرْنَاهُ‏ وَ فِی غَیْرِ هَذَا الْحَدِیثِ وَ فِیکُمْ مِثْلُه. (الغارات ؛ ج‏1 ؛ صص105 و 106- مختصر البصائر، ص479) روایت عبدالله بن عمرو بن العاص 22. أنبأنا أبو الفضل الحسن بن الحسن و أبو تراب حیدرة بن أحمد و أبو الحسن علی بن برکات بن إبراهیم الخشوعی قالوا حدثنا أبو بکر أحمد بن علی بن ثابت أنا محمد بن أحمد بن محمد بن رزقویه أنا عثمان بن أحمد و أحمد بن سندی قالا نا الحسن بن علی نا إسماعیل بن عیسی أنبأ إسحاق [بن بشر] عن عبد الله بن زیاد بن سمعان عن عمرو بن شعیب عن أبیه عن جده أن ذا القرنین أنه دعا ملکا جبارا إلی الله عز وجل و دینه فضرب علی قرنه ف ره و رضه ثم قال ثم دعاه إلی الله فدق قرنه الثانی ف ره فسمی ذا القرنین. (تاریخ مدینة دمشق، ج17، صص335 و 336 - البدایة و النهایة، ج‏2، ص103) عمرو بن شعیب از پدرش شعیب و او از جدّش عبدالله بن عمرو بن العاص روایت می کند. (تاریخ ال للذهبیّ، ج7، ص434) روایت ابراهیم جعفری 23. حدثنا الولید حدثنا محمد بن الفضل حدثنا حمزة بن مالک الخزاعی حدثنی سلیمان بن حمزة عن کثیر عن إبراهیم بن علی بن عبد الله بن جعفر قال إنما سمی ذو القرنین ذا القرنین لشجتین شجهما على قرنیه فی الله و کان أسود. (العظمة ل الشیخ، ج4، 1450- الدرالمنثور، ج4، ص241) مصادر دیگر - أ ج ابن اسحق و الفری و ابن أبی الدنیا فی کتاب من عاش بعد الموت و ابن المنذر و ابن أبی حاتم من طرق عن علی بن أبی طالب رضی الله عنه انه سئل عن ذی القرنین فقال کان عبدا أحب الله فأحبه و ناصح الله فناصحه فبعثه إلی قوم یدعوهم إلی الله فدعاهم إلی الله و الی الإسلام فضربوه علی قرنه الأیمن فمات فامسکه الله ما شاء ثم بعثه فأرسله إلی أمة أ ی یدعوهم إلی الله و الی الإسلام فضربوه علی قرنه الأیسر فمات فامسکه الله ما شاء ثم بعثه ... (الدرالمنثور، ج4، ص246) همچنین رجوع کنید به: تفسیر القمّی، ج2، ص41- المجازات النبویة ؛ ص96- مجمع البیان، ج‏6، ص756- مفاتیح الغیب، ج21، ص494- الجامع لأحکام القرآن، ج‏11، ص 47- زاد المسیر فی علم فسیر، ج‏3، ص105- سعد السعود، ص65 ‏- الکشاف ، ج‏2، ص743- الکشف و البیان، ج‏6، ص190- لباب أویل، ج‏3، ص 175 - اثبات الوصیة، ص34- بحرالعلوم، ج‏2، ص 359 - العین، ج 5، ص142- معانی الأخبار، صص48 و 207- تفسیر جوامع الجامع، ج‏2، ص377- روض الجنان و روح الجنان ، ج‏13، ص26- البحر المحیط فی فسیر، ج‏7، ص218- نهج البیان ، ج‏3، ص292 - بحار الأنوار ؛ ج‏40 ؛ ص284 از صفوة الاخبار - بیان فی تفسیر القرآن، ج7، ص86 - البدء و اریخ، ج‏3، ص80 - تاج العروس ؛ ج‏18 ؛ ص446- لسان العرب، ج‏13، صص332 و 333- النهایة فی غریب الحدیث و الأثر ؛ ج‏4 ؛ ص52- الفائق فی غریب الحدیث ؛ ج‏3 ؛ ص80- حیاة الحیوان الکبرى، ج‏2، ص 31 و ... شباهت المؤمنین و ذوالقرنین علیهما السّلام می گویند سر مبارک المؤمنین (ع) نیز دو بار زخم برداشت؛ یک بار به دست عمرو بن عبدودّ -لعنه الله- در جنگ خندق و یک بار به دست ابن ملجم -لعنه الله- در مسجد کوفه. (نک: أنساب ‏الأشراف، ج‏1، ص345- الفتوح، ج‏4، ص278- البدء و اریخ، ج‏5، ص232- غرر الأخبار ؛ ص323- مناقب مرتضوی، ص479) لذا شارحان حدیث گفته اند ایشان را نیز به همین دلیل «ذوالقرنین» خوانده اند. (نک: المجازات النبویة ؛ ص96- الفائق فی غریب الحدیث ؛ ج‏3 ؛ ص80 - سعد السعود، ص65- عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار ؛ 266 -النهایة فی غریب الحدیث و الأثر ؛ ج‏4 ؛ ص52 - لسان العرب ؛ ج‏13 ؛ صص332 و 333 - تاج العروس ؛ ج‏18 ؛ ص447- مجمع البحرین ؛ ج‏6 ؛ ص296) دو روایت مخالف که به المؤمنین نسبت داده شده است 1. مسعودی در وجه تسمیه ذوالقرنین نوشته است: «... منهم من رأی أنه کان بذؤابتین من الذهب، و هذا قول یعزی الی علی بن أبی طالب رضی الله عنه ...» (مروج ‏الذهب، ج‏1، ص319) مسعودی نگفته چه ی این قول را به علی بن طالب نسبت داده است. به هر حال بطلان این انتساب معلوم است؛ زیرا –چنان که در بین شیعه و سنّی مشهور است- علی بن طالب این تفسیر را صریحاً ردّ کرده است. 2. راوندی گوید: «وَ سُئِلَ عَلِیٌّ ع عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ کَیْفَ اسْتَطَاعَ أَنْ یَبْلُغَ الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِبَ فَقَالَ سُخِّرَ لَهُ السَّحَابُ وَ مُدَّ لَهُ الْأَسْبَابُ وَ بُسِطَ لَهُ النُّورُ وَ کَانَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ عَلَیْهِ سَوَاءً وَ أَنَّهُ رَأَى فِی الْمَنَامِ کَأَنَّهُ دَنَا مِنَ‏ الشَّمْسِ‏ حَتَّى أَخَذَ بِقَرْنِهَا فِی شَرْقِهَا وَ غَرْبِهَا فَلَمَّا قَصَّ رُؤْیَاهُ عَلَى قَوْمِهِ عَزَّ فِیهِمْ وَ سَمَّوْهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ فَدَعَاهُمْ إِلَى اللَّهِ فَأَسْلَمُوا ثُمَّ أَمَرَهُمْ أَنْ یَبْنُوا لَهُ مَسْجِداً فَأَجَابُوهُ إِلَیْهِ فَأَمَرَ أَنْ یَجْعَلُوا طُولَهُ أَرْبَعَمِائَةِ ذِرَاعٍ وَ عَرْضَهُ مِائَتَیْ ذِرَاعٍ وَ عَرْضَ حَائِطِهِ اثْنَیْنِ وَ عِشْرِینَ ذِرَاعاً وَ عُلُوَّهُ إِلَى‏ السَّمَاءِ مِائَةَ ذِرَاعٍ فَقَالُوا کَیْفَ لَکَ بِخَشَبٍ یَبْلُغُ مَا بَیْنَ الْحَائِطَیْنِ فَقَالَ إِذَا فَرَغْتُمْ مِنْ بُنْیَانِ الْحَائِطَیْنِ فَاکْبِسُوا بِ ُّرَابِ حَتَّى یَسْتَوِیَ مَعَ حِیطَانِ الْمَسْجِدِ وَ إِذَا فَرَغْتُمْ مِنْ ذَلِکَ أَخَذْتُمْ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ عَلَى قَدْرِهِ ثُمَّ قَطَعْتُمُوهُ مِثْلَ قُلَامَةِ الْأَظْفَارِ ثُمَّ خَلَطْتُمُوهُ مَعَ ذَلِکَ الْکَبْسِ وَ عَمِلْتُمْ لَهُ خَشَباً مِنْ نُحَاسٍ وَ صَفَائِحَ مِنْ نُحَاسٍ تَذُوبُونَ ذَلِکَ ...» (ال ائج و الجرائح ؛ ج‏3 ؛ صص1174 و 1175) برخی گمان کرده اند که «انه رأی فی المنام کأنه دنا من الشّمس ...» ادامه حدیث المؤمنین علیه السّلام است؛ امّا چنین نیست زیرا: 1. با توجّه به سؤال پرسش کننده، جواب المؤمنین تا «سواءً» پایان یافته است و جملات بعدی ربطی به سؤال ندارد. 2. روایت المؤمنین علیه السّلام در منابع دیگر از جمله تألیفِ دیگر راوندی، قصص الانبیاء نقل شده و این ذیل را ندارد.(نک: کمال الدین و تمام النعمة ؛ ج‏2 ؛ ص393- قصص الأنبیاء، ص121- العظمة ل الشیخ، ج4، ص1449- السیرة النبویة لابن اسحاق، ج1، ص71- مجمع البیان ، ج‏6، ص 756 - الدر المنثور ، ج‏4، ص246- زاد المسیر فی علم فسیر، ج‏3، ص106- سعد السعود ؛ ص65 و ...) 3. در روایت ابن شیبة، ابن ع ر و عیاشی تصریح شده است که حدیث در همین جا پایان یافته و پس از آن پرسش کننده و سکوت د: حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اللهِ بْنُ مُوسَى ، عَنْ سُفْیَانَ ، عَنْ سِمَاکٍ ، عَنْ حَبِیبِ بْنِ حِمَازٍ ، قَالَ : قیلَ لِعَلِیٍّ : کَیْفَ بَلَغَ ذُو الْقَرْنَیْنِ الْمَشْرِقَ وَالْمَغْرِبَ ؟ قَالَ : سُخِّرَ لَهُ السَّحَابُ ، وَ بُسِطَ لَهُ النُّورُ ، وَ مُدَّ لَهُ الأَسْبَابُ ، ثُمَّ قَالَ : أَزِیدُک ؟ قَالَ : حَسْبِی. (المصنّف لابن شیبة، ج6، ص346) أخبرنا أبو سهل محمّد بن إبراهیم، أنا أبو الفضل عبد الرّحمن بن أحمد بن الحسن، أنا جعفر بن عبد اللّه، نا محمّد بن هارون، نا خالد بن یوسف بن خالد السمتی، قالا: نا أبو عوانة عن- و فی حدیث أبی سهل نا- سماک، عن حبیب بن جماز، قال: کنت عند علی بن أبی طالب و سأله رجل عن ذی القرنین کیف بلغ المشرق و المغرب؟ فقال: سخّر له السحاب، و مدّت له الأسباب، و بسط له فی النور، و قال: أزیدک؟ قال: فسکت الرجل، و سکت علیّ رضی اللّه عنه. (تاریخ مدینة دمشق، ج‏17، ص333) عن حارث بن حبیب قال‏ أتى رجل علیا فقال له: یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن ذی القرنین فقال له: س له سحاب و قربت له الأسباب، و بسط له فی النور، فقال له الرجل: کیف بسط له فی النور فقال علی ع: کان یبصره باللیل کما یبصر بالنهار، ثم قال علی ع للرجل: أزیدک‏ فیه‏ فسکت‏. (تفسیر العیاشی ؛ ج‏2 ؛ ص341) 4. این وجه با روایت مشهور المؤمنین و فرزندانش مغایر بوده و با قول برخی از عامه موافق است. این قول را به وهب بن منبّه که راوی یات است نسبت می دهند. (مروج الذهب، ج1، ص78- مجمع البیان، ج‏6، ص756- زبدة فاسیر، ج‏4، ص143 - نهایة الأرب فی فنون الأدب، ج‏14، ص298- المعارف لابن قتیبة، ص54 و ...) همچنین از طریق عبدالله بن سلیمان از کتب پیش از روایت شده است. (نک: کمال الدین و تمام النعمة، ج‏2، ص395- قصص الأنبیاء ؛ ص123) تذکّر 1. گر چه برخی از اسناد ذکر شده در جزئیات تفاوت اندکی با هم دارند؛ امّا با توجّه به طبیعت نقل، این مقدار اختلاف عادی است و موجب ضعف نمی باشد. 2. این تفسیر، تطبیق ذوالقرنین بر «کورش» را ردّ می کند. البته دلائل تاریخی-روایی متعدّدی وجود دارد که نشان می دهد ذوالقرنین و کورش از نظر زمان، مکان، نژاد، عقیده، سرگذشت و ... هیچ گونه تناسبی ندارند. پرداختن به این دلائل مجال دیگری می طلبد. 3. تمامی نشانی ها از نرم افزارهای شرکت نور و نرم افزار مکتبة اهل البیت است اج شده است.



منبع : http://alasar.blog.ir/1396/08/13/zolqarnayn




داستان گفتگوی سلمان و عمر درباره معجزات المؤمنین در عیون المعجزات، بحار الانوار و کتاب الهفت

درخواست حذف اطلاعات
در عیون المعجزات روایت زیر بدون ذکر سند نقل شده است: «روی عن المفضل بن عمر انه قال: سمعت الصادق (ع) یقول: ان المؤمنین (ع) بلغه عن عمر بن الخطاب شی‏ء، فارسل سلمان و قال له قل له، بلغنی عنک کیت و کیت و کرهت ان اعتب علیک فی وج ، و ینبغی ان لا تذکر فیّ الا الحق فقد اغضیت على القذى الى ان یبلغ الکتاب اجله، فنهض إلیه سلمان و بلغه ذلک و عاتبه ثم اخذ فی ذکر مناقب المؤمنین (ع) و وصف فضله و براهینه، فقال عمر بن الخطاب یا سلمان اکثرت من عجائب المؤمنین علی (ع) و لست‏ بمنکر فضله، الا انه یتنفس الصعداء و یطرد [یظهر] البغضاء، فقال له سلمان، حدثنی بشی‏ء مما رأیت منه؟ فقال عمر: یا ابا عبد اللّه نعم خلوت ذات یوم بابن طالب فی شی‏ء من امر الخمس، فقطع حدیثی و قام من عندی و قال مکانک حتى اعود إلیک فقد عرضت لی حاجة، ف ج فما کان باسرع من ان رجع و على ثیابه و عمامته غبار کثیر، فقلت: ما شأنک؟ فقال: نفر من الملائکة و فیهم رسول اللّه (ص) یریدون مدینة بالمشرق یقال لها (صیحون) ف جت لاسلم علیه فهذه الغبرة رکبتنی من سرعة المشی، فضحکت تعجبا حتى استلقیت على قفای، فقلت: رجل مات و بلی و أنت تزعم انک لقیته الساعة و سلمت علیه، هذا من العجائب و مما لا ی فغضب فغضب و نظر الی و قال أ تکذبنی یا بن الخطاب؟ فقلت: لا تغضب وعد الى ما کنا فیه فان هذا الأمر مما لا ی ، قال: فان اریتکه حتى لا تنکر منه شیئا استغفرت اللّه مما قلت و اضمرت و احدثت توبة مما أنت علیه، قلت نعم، فقال: قم معى ف جت معه الى طرف المدینة فقال غمض عینیک فغمضتهما فمسحهما بیده ثلاث مرات ثم قال: افتحهما فاذا انا و اللّه یا ابا عبد اللّه برسول اللّه فی نفر من الملائکة لم انکر منه شیئا فبقیت و اللّه متعجبا انظر إلیه، فلما اطلت قال لی نظرته؟ قلت نعم، قال: غمض عینیک فغمضتهما ثم قال: افتحهما ففتحهما فاذا لا عین و لا اثر، قال سلمان فقلت له: هل رایت من علی (ع) غیر ذلک؟ قال: نعم لا اکتمه عنک، خصوصا استقبلنی یوما و اخذ بیدی و مضى‏ بی الى الجبانة، و کنا نتحدث فی الطریق و کان بیده قوس، فلما خلصنا فی الجبانة رمى بقوسه من یده فصار ثعبانا عظیما مثل ثعبان موسى ففغر فاه و أقبل نحوی لیبلعنی، فلما رایت ذلک طارت روحی و تنحیت و ضحکت فی وجه علی و قلت الأمان، اذکر ما کان بینی و بینک من الجمیل، فلما سمع کلامی استفرغ ضاحکا و قال لطفت فی الکلام و انا اهل بیت نشکر القلیل، فضرب بیده الى الثعبان و اذا هو قوسه ی کانت فی یده، ثم قال عمر: یا ابا عبد اللّه لکتمت ذلک عن کل واحد و اخبرتک به یا ابا عبد اللّه، انهم اهل بیت یتوارثون هذه الاعجوبة کابرا عن کابر، و لقد کان عبد اللّه و ابو طالب یاتون بامثال ذلک فی الجاهلیة، هذا و انا لا انکر فضل علی و سابقته و نجدته و کثرة علمه، فارجع إلیه و اعتذر عنی إلیه و انشر علیه بالجمیل.» (عیون المعجزات، صص40- 42، مکتبة الداوری، چاپ اوّل، قم- عیون المعجزات، صص94- 97 ، مؤسسة بنت الرسول ص) این داستان در کتاب «الفضائل» -که اشتباهاً به شاذان بن جبرئیل نسبت داده شده- و کتاب «نوادر المعجزات» -که آن نیز اشتباهاً به ابوجعفر طبری نسبت داده می شود- به همین صورت و با اندک اختلاف در برخی الفاظ روایت شده است. (نک: الفضائل، صص62-63، منشورات الرّضی، چاپ دوم، قم- نوادر المعجزات، صص140-143، نشر دلیل ما، چاپ اوّل، قم) پیشتر گفتیم که دو کتاب الفضائل و نوادر المعجزات مشترکات زیادی با عیون المعجزات دارند. سیّد هاشم بحرانی در مدینة المعاجز، این روایت را از عیون المعجزات و الفضائل نقل کرده است؛ امّا اشتباهاً عیون المعجزات را به سیّد مرتضی و الفضائل را به رجب برسی نسبت داده است. همچنین از نقل آن در کتاب یا کتابهای دیگری سخن گفته، بی آن که نامشان را یاد کند؛ گو این که به دلیل متأخّر یا ناشناخته و بی اعتبار بودن، ذکر نام و نشان آن اهمّیّتی نداشته است: «السیّد المرتضى فی عیون المعجزات، و البرسی فی کتابه، و غیرهما، و اللفظ للسیّد المرتضى: عن المفضّل بن عمر- رفع اللّه درجته- أنّه قال: ...» (مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر ؛ ج‏1 ؛ ص464؛ مؤسسة المعارف ال یة، قم، چاپ اوّل) علّامه مجلسی نیز در جایی از بحار، داستان را به همین صورت از الفضائل نقل کرده است (بحار الأنوار ؛ ج‏42 ؛ ص42) امّا در جای دیگر آن را از کت دیگر -که نام آن را ذکر نکرده- به صورت کامل و مفصّل آورده است: «أقول: رَأَیْتُ فِی بَعْضِ کُتُبِ الْمَنَاقِبِ، عَنِ الْمُفَضَّلِ، قَالَ الصَّادِقُ عَلَیْهِ السَّلَامُ‏: إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ بَلَغَهُ عَنْ بَعْضٍ‏ شَیْ‏ءٌ، فَأَرْسَلَ إِلَیْهِ سَلْمَانَ الْفَارِسِیَّ فَقَالَ: ...» (بحار الأنوار ، ج‏30، صص246-254) مجلسی خود به ضعف مصدر تصریح نموده و انگیزه نقل آن را، کهن بودن مصدر اعلام کرده است: «و هذا الخبر و إن کان غریبا غیر مذکور فی الکتب المعتبرة، لکن لمّا وجدناه فی أصل عتیق أ جناه.» (بحار الأنوار ، ج‏30، ص254) روشن است که کهن بودن مصدر، علّت موجّهی نیست؛ زیرا مجعولات غالیان و افسانه پردازان نیز قدمت طولانی دارند. آن چه مجلسی آورده، بسیار کامل تر و مفصّل تر از نقلِ عیون المعجزات است. از مقایسه آن دو چنین می نماید که اص با گزارش مفصّل است نه مختصر. تلخیص داستان در عیون المعجزات، نوادر المعجزات و الفضائل شاید از آن رو است که در آن ها سعی شده احادیث غلات تعدیل و به گونه ای پذیرفتنی تر، ارائه شود. در این کتاب ها مثال های دیگری نیز از این گونه تلخیص ها وجود دارد. تفرّد نقل این داستان در کتب مجهول الهویّة و مرتبط با غلوّ، آن هم بدون ذکر سند، قرینه ای است بر غالیانه بودن آن؛ خصوصاً که بنا بر متن، افراد متعدّدی از حوادث ادّعا شده با خبر بوده و انگیزه کافی برای نقل آن داشته اند؛ در چنین ح ی، عدم نقل قرینه ای است بر نادرستی اصل داستان. همچنین مضامین آن نمونه های مشابهی در روایات غلات دارد. مثلاً تأکید بر این که عمر بن خطّاب، معجزات خاصّی از اهل بیت ع دیده و اسرار منحصر به فردی از آنان می دانسته و در خفا مطیعِ المؤمنین ع بوده است؛ یا این که رسول خدا صلّی الله علیه و آله نمرده است؛ وقوع حوادث مشابه و سلسله وار در دوره های مختلف و انتقال نسل به نسل آن (نفیل- خطّاب- عمر/ عبدالمطّلب- عبدالله- ابوطالب- علی ع) ؛ یا تکرار رخدادهای عجیب و غریب که شباهتی با معجزاتِ قطعی و متواتر ندارد و مانندِ آن را تنها در افسانه ها و روایات غلات می توان یافت. به هر حال ق عادت هم اگر از حد بگذرد باور ش سخت می شود. اشکالاتی تاریخی نیز در آن دیده می شود؛ از جمله این که در آن ادّعا شده زمانی که عبدالله بن عبدالمطّلب، مرد بالغی بوده، برادرش ابوطالب کودک دسالی بیش نبوده است: «... قَامَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ یُقَالُ لَهُ: عَبْدُ اللَّهِ ... [قال ابوطالب:] أَنَا وَ اللَّهِ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ مَعَ عَبْدِ اللَّهِ فِی الْقَافِلَةِ وَ أَنَا غُلَامٌ صَغِیرٌ ...» (بحار الأنوار، ج‏30، صص251 و 253) در حالی که از کتب تاریخ و سیره معلوم است که ابوطالب چند سال بزرگتر از عبدالله بوده است. شاید مهمّ ترین سرنخ در شناختِ ریشه داستان، کتاب «الهفت و الاظلّة» باشد که از متون اصیل، رسمی و صریح غالیان به شمار می رود. باب چهل و یکم این کتاب (باب فی معرفة قصّة سلمان [مع عمر حین وجّهه المؤمین لیفک قرنیه]) به ذکر همین داستان با جزئیّاتی بیش از نقل بحار، اختصاص دارد. (نک: کتاب الهفت و الاظلّة، باب41، صص108-117، تحقیق عارف تامر، دار الهلال، بیروت- سلسلة راث العلوی 6، المجموعة المفضلیة، کتاب الهفت و الاظلّة، باب41، صص351-359، دار لأجل المعرفة، دیارعقل-لبنان)



منبع : http://alasar.blog.ir/1396/08/07/salman-omar




عفو مطلق برای سلطان قبیح است ( وم قهر، برائت و مجازات)

درخواست حذف اطلاعات
پس از آن که با براهین روشن و دلائل محکم حدوث عالم و وجود خالق قادر را ثابت کرده ایم، می گوییم: بدیهی است که خالق هر چیز مالک آن است و بر آن سلطنت و حقّ تصّرف دارد. با در نظر داشتن این اصل بدیهی، پاسخ بسیاری از شبهات در حوزه تکوین یا تشریع روشن می شود. حکمت خداوند اقتضا کرد تا موجوداتی مختار بیافریند. اگر اختیار نبود؛ شکر، عفو، ثواب، عقاب، امر، نهی و بسیاری از صفات فعل خداوند ظاهر نمی شد و مجالی برای آفرینش بسیاری از حقائق هستی وجود نداشت. اگر انسان مختار نبود؛ تشکّر از او، پاداش دادن و تکریم او بی معنا و قبیح بود و زمینه برای تحقّق چنین خیر عظیمی وجود نداشت. از سوی دیگر نه تنها اختیار (تکوینی) و اراده مطلق برای مخلوقِ حادث محدود که قدرت محدودی دارد، عقلاً محال است؛ بلکه اعطای اختیار و اذن (شرعی) افسارگسیخته در محدوده قدرت مخلوق نیز بر خلاف حکمت است. اگر خداوند به انسان اجازه می داد تا هر چه خواست و توانست انجام دهد؛ بی آن که مجازات های تکوینی و شرعی برای او وضع کند؛ ربوبیّت و سلطنت خود را باطل کرده کرده بود و چنین کاری برای حاکم و مَلِک بسیار قبیح است! اگر بندگان و آفریدگان خدا به جنگ با خدا برخیزند و ربوبیت بلکه وجود او را انکار کنند و زبانِ دشنام به خدا و مقدّسات او بگشایند و پا بر سر همه حدود و قوانین سلطانی او بگذارند و دست تعدّی به مخلوقات دیگر بگشایند و هر جرم و فسادی را مرتکب شوند و در عین حال خداوند، عفو مطلق و رحمت بی دریغ خود را شامل آنان کند و نه تنها هیچ یک از آنان را در دنیا و آ ت، عذاب نکند و قوانینی برای مجازاتشان تعیین نکند؛ بلکه در دنیا نعمتهای خود را بر ایشان ببارد و در آ ت به بهشت ابدی روانه شان سازد؛ آیا چنین خ شایسته ستایش است؟! آیا عظمت و جلال و حکمت چنین خ باطل نشده است؟! اگر حاکمان دنیا چنین کاری ند، دمندان آنان را مذمّت نمی کنند و سفیه و زشت کار نمی خوانندشان؟ پس چگونه چنین چیزی بر سلطان ذی الجلال روا است؟ اساساً عفو زمانی معنا می یابد که مجازاتی در کار باشد و اگر از ابتدا همه را رها کنند و پیشاپیش ببخشند، عفو معنا ندارد! و باز اگر همه را ببخشند و نیکوکار و بدکردار را مطلقاً ی ان بدارند؛ بر خلاف حکمت است. بنابراین هم اختیار دادن به انسان و هم وضع مجازات ها مانند آفرینش دوزخ و عذابهای دنیا و حدود شرعی (مانند حد مرتدّ، سابّ النبیّ، قاتل، و ...) و هم پاداش دادن به نیکان و هم عفو برخی گن اران همگی بایسته و حکیمانه است. و از همین جا روشن می شود که چرا در شریعت ما، جهاد ابت با کفّار تحت لوای معصوم و حجّت خدا، روا است. ی از مملکت خداوند خارج نیست و هر ملّت و گروه یا فردی که بخواهد در مملکت خداوند سر به شورش بردارد و با سلطنت خداوند منازعه کند و از حدود و قوانین او بیرون رفته، برای خود دین و آئین و قوانینی وضع کند؛ عقلاً بر خداوند که پادشاه و مالک مطلق است، روا است که او را به دست حجّت خود سرکوب کرده و بر جای خود بنشاند. و اگر گفته شود چه نیازی است که این کار به دست حجّت خدا و مؤمنان انجام گیرد و چرا خداوند همیشه خود با اراده تکوینی چنین نمی کند؛ پاسخش از آن چه درباره ضرورت اختیار گفتیم معلوم می شود.



منبع : http://alasar.blog.ir/1396/05/29/afw-ghahr




معنای «ادخلوا فی السّلم کافّة»

درخواست حذف اطلاعات
«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ‏» (البقرة : 208) مفسّران در تفسیر این آیه اختلاف دارند: «الذین آمنوا» : 1. نومسلمانانی اند که پیشتر یهودی بودند 2. منافقان 3. همه مسلمانان و ... «السّلم:» 1. اطاعت 2. 3. صلح و آشتی «کافّة» : 1. حال است برای مخاطبین 2. متعلّق است به «السّلم» بر این اساس، هر یک معنایی ارائه کرده اند که غالباً خالی از تکلّف، استبعاد و ابهام نیست و یا دست کم دلیل قطعی و روشنی بر آن وجود ندارد. بهترین معنایی که برای این آیه ذکر شده است، تفسیر ان شیعه -علیهم السّلام- است: ابوبصیر گوید: شنیدم صادق علیه السّلام می گفت: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ‏» فرمود: آیا می دانی «السّلم» چیست؟ گفتم: شما بهتر می دانید. فرمود: ولایت علی و ان و اوصیاء پس از او ... (تفسیر العیاشی ؛ ج‏1 ؛ ص102) این معنا از هر جهت با ظاهر آیه سازگار و نسبت به دیگر تفاسیر مناسب تر است. روایات دیگری نیز به همین مضمون وارد شده که می توانید در نشانی های زیر ببینید: الکافی ؛ ج‏1 ؛ ص417- تفسیر العیاشی ؛ ج‏1 ؛ صص101-103 - المسترشد فی إمامة علی بن أبی طالب علیه السلام، ص608- شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام ؛ ج‏1 ؛ صص233 و 242-الأمالی للطوسی؛ ص299 - تفسیر القمی ؛ ج‏1 ؛ ص71- تفسیر فرات الکوفی ؛ ص66 - الغیبة للنعمانی ؛ ص44 - روضة الواعظین ؛ ج‏1 ؛ ص106 - بشارة المصطفى ؛ ص197 - مناقب آل أبی طالب ؛ ج‏3 ؛ ص96 - بناء المقالة الفاطمیة فی نقض الرسالة العثمانیة، صص262 و 263 - مختصر البصائر، ص203 - غرر الأخبار ؛ ص159 - الصراط المستقیم إلى مستحقی قدیم، ج‏1، صص296 و 297 - تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص 99- بیان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص185 - تفسیر جوامع الجامع، ج‏1، ص115- مجمع البیان، ج‏2، ص537 (با استفاده از نرم افزارهای نور)



منبع : http://alasar.blog.ir/1396/05/26/selm