استاد بهترین و آخرین مطالب و دانستنیهای فارسی

دو کلمه حرف حساب

جدیدترین و آخرین مطالب وبلاگ دو کلمه حرف حساب از بلاگ دو کلمه حرف حساب دریافت گردیده و به همراه لینک سایت اصلی نمایش داده شده است. در شرایطی که اطلاعات و مطالب پست های نمایش داده شده نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی دکمه درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.



قرمز باش یا بمیر

درخواست حذف اطلاعات
می گویند تصور همیشه بر پایۀ امید شکل می گیرد و تا وقتی احساس می کنید، امیدوار هم هستید. امید، باور به نتیجۀ مثبت رخدادها و شرایط در پایان راه است. این احساس را دارید که می توانید آنچه را که می خواهید، به دست آورید. با یک حادثه، با کمی خوش اقبالی. با جان کندن. ولی خوش بین نیستید. امیدوار بودن با خوش بین بودن فرق دارد. امید یک حس است. مثل خیلی از حس های آدمی. ولی خوش بینی حاصل یک روش یا الگوی ذهنی عمدی و اختیاری است... و شما خوش بین نیستید، فقط امیدوارید. این را از فوتبال آموخته اید که اگر می خواهید پیروز شوید باید امیدوار بمانید و شما هنوز به جلو می نگرید...
...به صفحه ی تلویزیون زل زده اید. خیره شده اید و می کنید «ما هم مردمانی هستیم.» می گویید شاید آن بالا ی دوست تان داشته باشد. شاید آن بالا ی نگاه تان کند. شاید و شاید و شاید...
#پسری_روی_سکوها
زندگی در حوضچۀ اکنون



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1498




از گوشه کنار زندگی

درخواست حذف اطلاعات
یک: وحید رفت ولی من فکرم جای دیگری بود. وحید رفت. نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی ربط به رفتنش، دارم فکر می کنم از اولین باری که همراه گروه رستا شدم. شش ماهی می گذرد از آن اولین بار. دقیق ترش می شود از هفتمین روز دومین ماه بهار تا امروز که بشود هجدهمین روز دومین ماه پاییزی. پس از شش ماه می توانم بگویم تقریباً اعضای ثابت گروه را می شناسم و یخ ارتباط برقرار م رفته رفته آب شده، اینقدر که وسط مسیر بهزاد، جوانترین مرد میان سال گروه، با یکی از آن کاپشن سبزهایی که همچنان هم نمی دانم چرا بهش می گویند اورکت یی بزند زیر آواز و بخواند: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می روی» و بعد آن لالوهای جمعیتی که یکی یکی و دوتا دوتا راه می روند، بگردد دنبال من که در جوابش بخوانم:«با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری» و آن وقت باهم:«ای ساربان کجا می روی، لیلای من کجا می بری». اینقدر که رسیده و نرسیده این من باشم که می روم سراغ علم آتش و این آقا جابر باشد که می رود دنبال آوردن آب و بساط چایی. اینقدر که وقتی یکی می خواهد خطابم کند دیگر نپرسد شما آقای؟ و بگوید آقای داودی یا ساده تر سعید صدایم بزند. وحید نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی ربط دارم به این چیزها فکر می کنم. دو:لحظۀ دیدار بابا رفت. آبان نشده بود هنوز. سه هفته بیشتر است که رفته و در این مدت حتی خودم را از لذت شنیدن صدایش محروم کرده بودم. نه اینکه دلتنگ نشده باشم که از همان هفتۀ اول دلم تنگش بود. ولی شنیدن صدایش دلتنگ ترم می کرد. می دانستم که دلتنگ ترم می کند. اصلاً برای همین است که حالم از هرچی راه ارتباطی است به هم می خورد. برای همین بود که اینقدر جواب زنگ های تلفنم را یکی درمیان دادم که دیگر زنگ نمی خورد. داشتم از آمدن بابا می گفتم که توی راه است و می رسد تا یکی دو ساعت دیگر. از بابایی که یکی دو هفته کربلا بوده، آشپزی می کرده برای موکبشان و حالا هم حکماً حس سرما خورده و قرار است یک هفته ای کنار یکدیگر لیوان به لیوان آویشن و خاطره بزنیم به بدن.
+وبلاگ وحید ++ شما چه خبر از کجا؟



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1501




تو هرگز تنها قدم برنخواهی داشت

درخواست حذف اطلاعات

ناراحتم، ولی غمگین نه. خسته ام ولی ناامید نه. ناراحت بودن با غمگین بودن فرق دارد، زمین تا آسمان متفاوت اند این دو. ناراحتی لحظه ای است، گذرا است؛ تنها تا زمانی اجازۀ ماندن دارد که تیمت دوباره پا به میدان بگذارد؛ تا لحظۀ فرارسیدن برد بعدی. ولی غمگین بودن یعنی باخت، یعنی دیگر هیچ امیدی برایت باقی نمانده؛ ولی من سراسر امیدم. خسته ام به خاطر باخت و ناراحتم از باختی که می شد طعم شیرین تری داشته باشد. خسته ام، ولی نا امید نه. فوتبال شبیه ترین است به زندگی، شبیه ترین. اگر این را قبول داشته باشی، می پذیری که قرار نیست همیشه توپ مطابق میل تو پیش برود، قرار نیست پیروزی همیشه برای تو باشد، قرار نیست تا ابد روی مهربان زندگی را ببینی. پس می پذیری که گاهی باید طعم تلخ ش ت را تحمل کنی. باید با ش ت کنار بیایی و باید به زندگی ادامه دهی. باید تلخی ش ت را فراموش کنی، با آن کنار بیایی و درس بگیری از آن. درس بگیری برای فر بهتر، برای شروعی دیگر، برای اینکه جریان زندگی حالا حالاها ادامه دارد. و تو ناامید نیستی. خسته شاید، ولی ناامید نه. ناراحت شاید، ولی غمگین نه.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1502




قرمز باش یا بمیر

درخواست حذف اطلاعات

می گویند تصور همیشه بر پایۀ امید شکل می گیرد و تا وقتی احساس می کنید، امیدوار هم هستید. امید، باور به نتیجۀ مثبت رخدادها و شرایط در پایان راه است. این احساس را دارید که می توانید آنچه را که می خواهید، به دست آورید. با یک حادثه، با کمی خوش اقبالی. با جان کندن. ولی خوش بین نیستید. امیدوار بودن با خوش بین بودن فرق دارد. امید یک حس است. مثل خیلی از حس های آدمی. ولی خوش بینی حاصل یک روش یا الگوی ذهنی عمدی و اختیاری است... و شما خوش بین نیستید، فقط امیدوارید. این را از فوتبال آموخته اید که اگر می خواهید پیروز شوید باید امیدوار بمانید و شما هنوز به جلو می نگرید...
...به صفحه ی تلویزیون زل زده اید. خیره شده اید و می کنید «ما هم مردمانی هستیم.» می گویید شاید آن بالا ی دوست تان داشته باشد. شاید آن بالا ی نگاه تان کند. شاید و شاید و شاید...
#پسری_روی_سکوها
زندگی در حوضچۀ اکنون



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1498




قابل توجه دانشجویان فیزیک

درخواست حذف اطلاعات
چند وقتی است که از درس و رهایی پیدا کرده و همراه با مدرک ای فیزیک و پسرک پنج شش ماهه اش وقت آزاد بیشتری دارد. چند وقتی هم می شود که احتمالاً از سر همین بیکاری وبلاگ مرا می خواند. به همین خاطر از من درخواست کرده که برایش اینجا کمی تبلیغات کنم و خب، چه ی جرأت دارد و می تواند روی اش را زمین بزند؟ و اما اصل مطلب:
اگر دانشجوی فیزیک هستید. اگر در زمینه های درسی خود مشکل دارید. اگر با یکی از نرم افزارهای فورترن و یا متلب کار می کنید و نیازمند مشاوره و کمک هستید. اگر در زمینۀ پایان نامه و نوشتنِ مقاله نیاز به مشاوره دارید. یا اگر ی را می شناسید که در این موارد نیاز به کمک دارد. همین حالا گوشی خود را بردارید و به صورت خصوصی برای این بندۀ نگارنده پیام بگذارید.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1499




حکایتی است حکایت نوا و نی

درخواست حذف اطلاعات
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">
دریافت قطعۀ سماع نی نوا-حسین علیزاده



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1500




خنک آن دیگر

درخواست حذف اطلاعات
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">
دریافت غروب پنجشنبه را چنین گذران کنیم.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1491




فریاد ای فریاد...

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">
دریافت
شبانگاهان پنجشنه رو چنین گذران کنیم.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1492




شبیییههه همین الآن حتی

درخواست حذف اطلاعات
شبییههههه شب. شبییهههههه دو نصف شب. شبیه وقتی که آتیش روشن کردی و نشستی توی ایوون یک خونه باغ. شبیه وقتی که چایی دستته و دستت دور اون چاییه. دور اون لیوان چایی ای که داغه و کنار آتیش هوای سرد رو دلچسب می کنه. شبییههههه صدای سکوت، شبیه شب. شبیه همین الان حتی. متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">
دریافت



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1493




دونه دونه دونه دونه

درخواست حذف اطلاعات
نمی گویم از هندزفری استفاده نکنید؛ ید. ولیکن انصافاً حتی المقدور حواستان باشد که دوروبری ها زیاد از حد مستفیذ نشوند. (البته بازهم میل خودتان.) برای مثال همین دیروز که در مینی بوسی نشسته، به سمت کوه و دشت و بیابان های کاشان(بلی کاشان کوه هم دارد خوبش را هم دارد!) می رفتیم هم سفری که روی صندلی کناری جا خوش کرده و هندزفری اش را در گوش هایش چپانیده بود آهنگی گوش می کرد که با این شرح: ماجرا از اینجا شروع می شد که آقای خواننده ظاهراً در کار تولید رب انارخانگی بود و مشغول دون انار؛ و به همین خاطر پشت سرهم تکرار می کرد: دونه، دونه، دونه، دونه و دوباره دونه، دونه، دونه و باز آمد همین یک کلمه را تکرار کند که این وسط نمی دانم چه فعل و انفعالاتی در او رخ داد که یاد حسی افتاد بین خودش و یک نفر دیگر، که مال خود خود خودشان بود و از همسایه ها قرض نگرفته بودند. و بعد اینقدر انارها را دونه دونه دونه دونه دون کرد تا شب شد و سرش را بالا گرفت تا خستگی درکند که ستاره ای در آسمان دید و نتیجه گرفت آن ستاره به گونه ای میزون می کنه که او را به آن یک نفر دیگر می رسونه. آقای خواننده البته از آن یک نفر دیگر هم کمی سخن به میان آورد و از صحبت هایش فهمیدم آن یک نفر دیگر خیلی هم موجود ویژه ای است. و ظاهراً شکل و شمایلش بیشتر شبیه به آدم های فضایی است. چشم هایش به شکلی است که خواننده را می ترساند و باعث تپش و لرزش دل او می شود. و همینطور باعث می شود آن زندگی (که نفهمیدم منظورش کدام زندگی است) دیگر زندگی نباشد. و خب می دانید که زندگی ای که زندگی نباشد قطعاً زندگی نیست. بعد هم برای اینکه کلیشه پردازی نکرده باشد از لب و دهان و ابروان موجود فضایی چشم پوشی کرد و یک راست رفت سراغ نفس کشیدنش! و گفت که بینی آن موجود فضایی درمان یک سری بیماری های به خصوص است و من فهمیدم که احتمالاً همین موضوع دل خواننده را گرفتار خود کرده. وگرنه که آدم عاقل عاشق نمی شود؛ بشود هم عاشق یک یار درست و حس می شود، نه یاری که چشم هایش آدم را بترساند و دلش را بلرزاند.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1494




مربای شیرین

درخواست حذف اطلاعات
سؤال این است: آیا می شود با «یک شیشۀ مربا» داستان نوشت؟ اگرچه سؤال، سؤال عجیبی به نظر می آید. ولی در جوابش باید بگویم: بلی می شود نوشت. به خصوص اگر نویسندۀ داستان آقای هوشنگ مرادی کرمانی باشد، آن وقت خیلی هم خوب می داند چگونه نان را به تنور بچسباند که نتیجه اش یک طعم ماندگار باشد. «مربای شیرین» یک داستان نود صفحه ای است که دقیقاً با یک شیشۀ مربا نوشته شده. داستانی که ظاهراً برای ردۀ سنی جیم و دال است؛ ولی برای من بیست و شش ساله هم به دلایلی خواندنش لذت بخش بود. دلیل اولش نوع نگاه نویسنده و جهان بینی همراه با طنز نویسنده است؛ مرادی کرمانی این توانایی را دارد که تلخ ترین انتقادهای اجتماعی را شیرین کند. حرفش را به شکلی می زند بزند که در قدم اول خواننده را به لبخد زدن وادار کند و بعد نیشتری هم به او بزند. دومین دلیلی که داستان «مربای شیرین» را خواندنی می کند سوژۀ داستان است. داستان به این شکل شروع می شود که پسرکی دوازده ساله به نام جواد نشسته و دارد زور می زند تا در یک شیشۀ مربا را باز کند. ولی زورش نمی رسد. مادرش هم با استفاده از ترفندهای مادرانه و گرفتن شیشه زیر شیر آب نمی تواند در شیشه را باز کند. مرد همسایه هم از پس باز در شیشه مربا برنمی آید. این کشمکش به مدرسه می رسد و بچه های مدرسه و معلم ها هم نمی توانند بر در شیشۀ مربا پیروز شوند. جواد شیشۀ مربا را به بقال محله برمی گرداند و از او می خواهد که در شیشه را باز کند. ولی او هم نمی تواند. مرد بقال یکی یکی دیگر شیشه های مربا را امتحان می کند و متوجه می شود که در هیچ یک از شیشه ها باز نمی شود. پسرک شیشۀ مربا را می برد و پیگیر شکایت از کارخانۀ تولیدکننده می شود. خبر در سطح شهر می پیچد، کامیون های توزیع کننده کارخانۀ شبدر مرباها را از سطح شهر جمع می کنند. بازار شایعه داغ می شود. شایعه می شود که قرار است قیمت مربا بالا برود. مردم می ریزند توی مغازه ها و شیشه شیشه مربا می ند. مغازه دارها کارتن های مربایی را مخفی می کنند که کارخانه ها نتوانند آن ها را جمع آوری کنند. شرکت های تعاونی مربا را سهمیه بندی می کنند. قیمت مربا و به خصوص مرباهای شرکت شبدر در بازار بالا می رود. این شایعه که داخل ف برخی درها طلا به کار رفته دهان به دهان می چرخد؛ به همین خاطر قیمت شیشه هایی که شکل خاصی دارند بالاتر هم می رود و مرباهای کارخانۀ شبدر از همۀ مرباها گرانتر می شود. سوژۀ اصلی داستان همین قدر ساده است. داستان از باز نشدن در یک شیشۀ مربا شروع می شود و همین کشمکش ساده رفته رفته به یک مشکل اساسی در سطح شهر و کشور تبدیل می شود. اینکه بتوانی برای گفتن دغدغه ها و حرف هایت از یک شیشۀ ساده شروع کنی و داستانی بنویسی که نزدیک به نود صفحه ادامه پیدا کند، پیوستگی اش را از دست ندهد، زبانی ساده و روان داشته باشد، وسط های مسیر آبکی نشود و هرز نرود، و پایان خوبی هم داشته باشد، همان هنری است که یک نویسنده را نویسنده و یک داستان را داستان می کند.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1495




برای پدربزرگ

درخواست حذف اطلاعات
آهنگ پایین را که شنیدم یاد پدربزرگ افتادم. یاد خاطراتی که از ضبط و نوارهایش داشتم. یاد تمام روزها و ساعت هایی که در مغازۀ نجاری یا در خانه دشتی و آهنگ های بختیاری گوش می داد. آدم ها را بیش از هرچیزی با آهنگ ها به خاطر می آورم. توی صندوقچۀ خاطراتم هر ی برای خودش آهنگی دارد و هر آهنگ مرا می برد سر وقت مجموعه ای از خاطراتم که در کنار آدم های زندگی ام تجربه کرده ام. امشب با شنیدن این آهنگ خواستم خاطره بازی کنم. خواستم از خاطرات پدربزرگ و نوارهایش بنویسم. خواستم از ضبط هایش بگویم که اغلب اب شدنشان تقصیر ما نوه ها بود و شیطنت هامان. خواستم از ماست و خیار بگویم و از درخت گردوی وسط باغچه که عصرها با دمپایی می افتادیم به جانش تا بلکه یکی دوتا از گردوهایش بیفتند پایین. خواستم از بوی خاک ارّه بگویم و آواز دشتی که مغازه را پر می کرد. خواستم از پدربزرگ بگویم و خاطراتش. ولی نشد. نه اینکه نشود، نه. ولی هربار که سه چهار خط نوشتم، پاکش . هربار پاکش و نفهمیدم چرا راضی نشدم از چیزی که نوشته ام. این شد که حالا پتو را تا روی ام کشیده ام بالا، آهنگ را می شنوم و با کتاب حافظش سرگرم خاطره بازی شده ام.
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">
دریافت (آواز غافله-آلبوم کُنار-رحیم عدنانی)



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1496




سفرنامه قمصر-چشمۀ ملاحسن

درخواست حذف اطلاعات
چهار صبح روزهای ای که قرار است بروم کوه اغلب نمی خوابم. نمی خوابم چون یکی دوبار به قدری خوابم سنگین شده که حتی زنگ گوشی هم دردی را دوا نکرده و تا هشت و نه صبح خواب مانده ام. ساعت چهار صبح بود و کمی ح خواب آلودگی داشتم. تصمیم گرفتم پیاده راه بیفتم و از در خانه تا چهار راه را پیاده طی کنم. (تصویر) چهار و بیست و سه دقیقه هوا چند روزی است پاییزی تر شده، آسمان صاف و پر از ستاره است و هلال نازکی از ماه توی آسمان می درخشد. صورت فلکی جبار و دب اکبر را می شود توی آسمان دید. فکر نمی به جز من ی این وقت صبح بیرون از خانه اش باشد. ولی همان موقع بود که نارنجی پوشان شهرداری را دیدم. یکی سمت چپ خیابان و دیگری سمت راست. سلامی عرض و دست مریزادی گفتم. جلوتر چند سگ ایستاده اند و پارس می کنند. یکی از سگ ها سفید رنگ است و دو، نه سه سگ دیگر سیاه رنگ. به نظرم رسید سگ های سیاه ممکن است توله های آن سفیده باشند. چهار و پنجاه و هشت دقیقه صبح که از خانه بیرون می زدم دنبال کارت های بانکی ام بودم و به طور تصادقی یکی را برداشتم. کارتی که برداشتم، قرار بود یکی از کارفرمایان (نا)گرامی هفتۀ قبل دویست تومان به شماره حساب همین کارت واریز کند. اول هفته پیام داد و گفت:«فلانی دویست نه، صد و هشتاد واریز ! راضی باش.» و من به این فکر که دفعۀ بعد که گذر پوست به دباغ خانه افتاد، به تلافی هشتاد درصد پروژه اش را پیش ببرم، تحویلش دهم و بگویم: «فلانی راضی باش!» به هرحال، کارت بانکی را که به دستگاه خودپرداز سپردم متوجه شدم به جای صد و هشتاد هزارتومانی هم که گفته هجده هزارتومان ریخته به حساب! بگذریم. حالا باید منتظر باشم صد و شصت و دو هزار تومان دیگر واریز کند به حساب. با این فرض که واریز کند. پنج و پنج دقیقه صدای اذان از بلندگوی مسجدها بلند شده، بوی کله پاچه خیابان را گرفته. «کله پاچۀ سید»، همان کله پزی دوران دانشجویی. هنوز در دریای خاطرات غرق نشده بودم که پیرمردی را می بینم سوار بر دوچرخه. از کنارم می گذرد، شالی را دور گردن و صورتش پیچیده و کلاهی سیاه رنگ به سر دارد. دوچرخه اش یک دوچرخۀ قدیمی است. از همان هایی که توی شهر ما به چرخ چینی معروف است و برای اینکه یک متر جلوتر برود، دقیقاً باید به اندازۀ یک مترش پا بزنی. دوچرخه اش در برابر دوچرخه های امروزی شبیه ژیان است در برابر مگان. با این وجود پیرمردهای زیادی را دیده ام که همچنان به این ها وفادار مانده اند. نوعی وابستگی به گذشته، یا شاید سنت. پیرمرد خورجینی هم روی دورچرخه انداخته. دو سر خورجین سنگین شده و شکمش باد کرده. دارم به این فکر می کنم که مردی با سن وسال، آن وقت صبح پی انجام چه کاری می رفته؟ پنج و هفده دقیقه مسجد جامع کاشان همیشه یک حس خوب در من ایجاد کرده. یک مسجد قدیمی، درست وسط شهر، پیش نیامده بود این وقت روز مسجد جامع را تجربه کنم. بوی کاه گل نم خورده می دهد، بوی تازکی. یاد دیوار کاه گلی خانۀ ننه می افتم و وقت هایی که خیاط خانه را آب پاشی می کردیم. آن وفت دیوار که خیس می شد ریه ها پر می شد از کاه گل (تصویر) شش قرار بود ساعت پنج و سی دقیقه حرکت کنیم سمت قمصر. ساعت پنج و چهل دقیقه بالا ه اولین نفر سروکله اش پیدا می شود. سلام و صبح بخیری و انتظار برای رسیدن یکی یکی بچه ها و بالا ه ساعت شش حرکت به سمت قمصر. راننده گویا معین خیلی دوست دارد و از همان لحظۀ نشستن معین دارد بدون وقفه می خواند و ول کن ماجرا هم نیست. آفتاب رفته رفته بالا می آید؛ طلوع خورشید. هفت و ده دقیقه قمصر از خیلی نظرها شبیه سمیرم ماست. کوه ها، چشمه ها، پوشش های گیاهی و سرمای هوا حتی. صبح وقتی که یک ربعی راه آمدم پیش خودم گفتم: «چرا این شکلی لباس پوشیدم؟ با این گرمای هوا، خواهیم پخت.» ولی با پیاده شدن از مینی بوس دلیل این شکلی لباس پوشیدنم را فهمیدم. دارم از سرما می لرزم که لیوانی شیشه ای به سمتم تعارف می شود. -بگیر سوختم! -چیه این؟ -حلیم. -حلیم! حلیم کجا بوده؟ -بخور، ویتامین ح داره. -برا حلقم خوبه! لیوان حلیم را می گیرم و تلاش می کنم بدون کثیف کاری سربکشم. داغ داغ است و در این سرمای استخوان سوز سر صبح می چسبد. از یک جایی به بعد وظیفۀ سر کشیدن لیوان را می سپارم به علی. میانۀ راه اینکه ساعت چند است دیگر اهمیتی ندارد. مهم اتفاق هایی است که تجربه می کنی و منظره هایی است که می بینی. صدای زنگولۀ بزها و ها احاطۀ مان کرده. گله ای که تا خود چشمه، بدون اندکی استراحت پابه پای ما می آید. چند صدای جیغ و صدای پارس های سگ گله. بی اختیار می خوانم: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری...» رنگ بندی پاییز، برگ های زرد شده، صدای زنگولۀ بزها و هایی که علاقۀ خاصی به مزۀ برگ های خشک شده دارند و صدای چ و خوروچ دندان هایشان که برگ ها را می جوند. دلم می خواست همین جا بنشینم. می رسیم به چشمه. طعم خوش آب چشمه، روشن آتش و تلاش برای یخ نزدن در این سرمایی که دوباره هجوم آورده به دست ها. با چند نفر از بچه ها نشسته ایم و صبحانه می خوریم و حرف می زنیم و می خندیم. می خندیم تاشاید کمی از دست سرما رهایی پیدا کنیم. آتش، چایی آتشی، چند ع یادگاری، اب ع های تکی دیگران و کمی هم چرت و پرت گفتن برای تمام یک روز سرد پاییزی. مسیر برگشت به سختی مسیر اول نیست. سکوت کوه را دوست دارم. کمی از جمع جدا می شوم و جلوتر از بقیه حرکت می کنم. صدای زنگوله ها از بالای کوه شنیده می شود. برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم، ظاهراً یا بیش از اندازه تند آمده ام، یا اینکه بچه ها ایستاده اند برای استراحت. جز من دو سه نفر دیگر هم هستند. می نشینم روی سنگی و کمرم را می دهم به سمت آفتاب. اجازه می دهم گرمای آفتاب بخزد توی تک تک سلول های بدنم. آفتاب سر ظهر حس دلچسب است. بچه ها دسته دسته پیدایشان می شود. می خندد و می گوید: «اینجا که جوی نیست نشستی گذر عمر ببینی. همه ش یه مشت سنگ و خاکه.» (تصویر) ساعت دوازده و بیست دقیقه کل زمانی که داخل مینی بوس بودیم را خو دم. چشم که باز وسط شهر بودیم. روبروی جهاد. پیاده می شوم و راه می افتم سمت خانه. اینبار از کوچه پس کوچه ها و مسیری دیگر.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1497




ساعت خوش

درخواست حذف اطلاعات
زندگی برای ما فوتبالی ها خیلی پیچیده نیست و اینطوریه که یک وقت هایی تنها با برد و یا باخت تیم مون رنگ دنیامون عوض می شه. برای همین فردا که از راه برسه، عقربه های ساعت توی هال که برای بار دوم به شیش برسند، برای من کل فضازمان متوقف می شه؛ متوقف می شه و بعدش، بعدش دیگه از دو ح خارج نیست؛ یا خوشحال خوشحالم و دوباره پیوند دوستی با زندگی می بندم. و یا اینکه می تونم گل بگیرم به کل این دو هفته ای که گذشت.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1489




آیین سیاووش خوانی

درخواست حذف اطلاعات
« نامه، و نیز برای اجرای زنده در توس فردوسی و میدان های بزرگ همه روستاها و پهنه میان چادرهای همه ایل ها. چرا که شاید اصل این اثر برای چنین مخاطبی است. برای آنان که هنوز زنده به آیین هایند و سیاوش خوانی برایشان تنها یک نامه درخشان نیست بلکه کاشتن بذر باروری و زایش است در بطن مادر زمین...» سیاووش خوانی-بهرام بیضایی
در اسطوره های ایرانی سیاووش اسطورۀ باروری زمین است و سیاووش خوانی یک مراسم آیینی است که با گذر سالیان همچنان نیز در برخی از روستاها و اقوام ایرانی اجرا می شود. جیمز فریزر می گوید تفکر بدوی در انسان های نخستین دارای سه مرحله است تا در نهایت به تفکر علمی بیانجامد. مرحلۀ اول جادو و آیین های جادویی است، که در آن مردم با تکیه بر آیین های جادویی قصد دارند کنترل طبیعت را به دست گیرند. مرحلۀ دوم دین و اعتقاد به خدایانی فراطبیعی است. خدایانی که پدیده های طبیعی را کنترل می کنند؛ و به همین خاطر برای هر پدیده خ متصور بودند. خدای آب، خدای آسمان، خدای باروری، خدای جهان پس از مرگ و ... مرحلۀ سوم تلفیق دین و جادوست. که در آن با اجرای آیین های جادویی قصد دارند خدایان را وادارند که دست به کار خاصی بزنند و نظم طبیعت را به سمت خاصی بکشانند. برای مثال با اجرای آیین زنده شدن آدونیس، آدونیس را که نماد باروری و تجدید حیات سالانه است وادار کنند که زنده شود و در نتیجه گیاهان شروع به رویش کنند. هدف از اجرای آیین سیاووش خوانی نیز همین موضوع باروری و تجدید حیات سالانه بوده و به همین خاطر است که بیضایی در ابتدای کتاب می نویسد:«برای آنان که هنوز زنده به آیین هایند و سیاوش خوانی برایشان تنها یک نامه درخشان نیست بلکه کاشتن بذر باروری و زایش است در بطن مادر زمین.» دربارۀ آیین سیاووش خوانی، گویا سیاووش از خدایان پیشازردشتی ایرانی است و مرتبط با اساطیر باروری و فرهنگ کشاوری است؛ که قدیمی ترین حوزۀ این فرهنگ بین النهرین و رود جیحون بوده. امروزه هنوز مکان هایی در ایران وجود دارند که به نام سیاوشان و یا سیاوش خوانده می شود. از جمله مسجدی در شهر شیراز که نام سیاووش را روی خود دارد. یا روستای سیاووشان که در جنوب غربی آشتیان قرار دارد. قدیمی ترین اثری که از آیین سیاووش خوانی به جا مانده است دیواره ای است در پنجکنت در تاجی تان امروزی که قدمت آن به قرن سوم پیش از میلاد می رسد. در کتاب های کهن نیز بارها از آیین سیاووش خوانی سخن به میان آمده است. از جمله کتاب تاریخ بخارا: «مردم بخارا را، در کشتن سیاووش نوحه هاست، و مطربان آن را سرود ساخته اند و قوالان آن را گریستن مغان خوانند و این سخن، زیادت از سه هزار سال است.» در این بین داستان جوشیدن خون سیاووش و روییدن گیاه پرسیاووشون از آن نیز در اغلب روایت ها و کتاب های کهن نقل شده است. در کتاب اخبار اسکندر و در سفر او به سیاووش گرد، مقبرۀ بهشتی او چنین وصف شده:«خاک او سرخ بود. خون تازه دید که می جوشید و در میان آن خون گرم، گیاهی برآمده بود سبز و جماعتی مردم آنجا جمع آمده بودند.» امروز نیز می توان رد آیین سیاووش خوانی را در مراسم های عزارای حسین، ضرب المثل ها و حتی باورهای دینی مردم دید. برای مثال در مراسم های عزاداری سیاه پوشدن و لباس نیلی به تن و کوتاه ن موی سر و صورت نشانه هایی است که همه از آیین سیاووش خوانی به یادگار مانده. یا حتی تزیین تابوت عزا، ماتم گرفتن بر سر پیکرۀ نمادین شهیدان کربلا و استفاده از نمادهایی مثل علم و کتل و تزیین آن ها با نشانه ها و پارچه های رنگارنگ، گرداندن تابوت ها همراه دسته های عزاداری در کوچه و خیابان ها، همه آیین هایی است که برگرفته از آیین سیاووشان و گرداندن تابوت سیاووش در بین مردم است. یا در مراسم نخل گردانی ای که هنوز در ایی از جمله یزد و میبد و کاشان انجام می شود و ظاهراً ریشه در سیاووش خوانی دارد. نخل یک اتاقک چوبی شبکه شبکه ای است که آن را انواع پارچه های ترمه و شال و ... تزیین می کنند و طی آد خاص آن را روی دوش مردم در مراسم های عزاداری می گردانند. در تصاویر و دیوارنگاری هایی که از آیین سیاووش خوانی برجای مانده نیز می توان مردم سوگواری را دید که اتاقکی خیمه مانند را روی دوش حمل می کنند و این اتاقک نمادی است از حمل قربانی مقدس به دنیای پس از مرگ. روی این کجاوه که به شکل درخت نخل است تصاویری از یک گیاه به چشم می خورد که نمادی است از تولد مجدد قربانی در دل خاک. و این تولد دوباره را مردم در وقت آذیین بندی آرزو می کنند. سنت استفاده از طاق نصرت برای مردگان و نخل گردانی در مراسم های عزاداری و تعذیه خوانی ظاهراً نقاط مشترکی با مراسم سیاووش خوانی دارد. مرگ سیاووش و به جوش آمدن خون او و روییدن پرسیاووشون از خون او حتی در باورهای دینی مردم نیز قابل مشاهده است. به عنوان مثال در پل ذهاب مردم اعتقاد دارند در سالی که به نام مار است، در یکی از روزهای فصل بهار که مطابق هفدهم ماه باشد،خون سیاووش می جوشد و زمان ظهور می کند. یا برخی از مردم قدیم همچنان معتقدند ابری که به سرخی می زند رگه هایی از خون سیاووش را در خود دارد. مهرداد بهار در کتاب «جستاری چند در فرهنگ ایران» به طور کامل به این اسطوره و آیین پرداخته و دربارۀ آن بحث کرده است.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1488




از داستان زال و رودابه-پنج

درخواست حذف اطلاعات
دگر گفت کان برکشیده دو سرو ز دریای با موج برسان غرو یکی مرغ دارد بریشان کنام نشیمش به شام آن بود این به بام ازین چون بپرد شود برگ خشک بران بر نشیند دهد بوی مشک ازآن دو همیشه یکی آبدار یکی پژمریده شده سوگوار انسان در باستان، برای همه چیز «روح یا جان» قائل بود. مثلا برای دریا و کوه و سنگ و درخت و حیوان و هر چیز دیگری. همین اعتقاد باستانی است که بعدها در شۀ بشر نهادینه شد و بعدها در شعر هم انعکاس یافت. در صنعت شعری زمانی که برای اشیاء جان قائل می شویم آن را تشخیص می گوییم. مثلا حافظ می گوید: آن همه ناز تنّعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آ شد امّا این شۀ باستانی که برای هر چیزی جان قائل می شدند از کجا نشأت گرفته بود؟ اقوام باستانی هیچ شۀ علمی نسبت به امور طبیعی نداشتند. مثلا نمی دانستند رودها چگونه جاری می شوند یا دریاها چگونه به وجود آمده اند. انسان چگونه به وجود آمده است. روز و شب چگونه به وجود می آید. درختان چگونه رشد می کنند و گذر فصل ها چگونه اتفاق می افتد و موارد طبیعی دیگر. این ندانستن سبب به وجود آوردن «خدا» برای این نیروها شد. یعنی اقوام باستانی وقتی نیرویی را در جایی می دیدند که توضیحی برای آن نمی یافتند، خ برای آن در نظر می گرفتند، مثل خدای دریاها، خدای طوفان، خدای آسمان، خدای زمین و.... بعدها به مرور زمان برای این وقایع طبیعی، داستان هایی به وجود آوردند که البته این داستان ها حاصل پیوند وقایع تاریخی، طبیعی، علمی و ماورایی بود. در داستان زال و رودابه، سام زمانی که پریشانی زال را از سویی و از دیگر سو مخالفت شاه با این وصلت را می بیند، نامه ای می نویسد و به دست زال می سپارد و او را به درگاه شاه می فرستد تا شاید دل منوچهر به رحم آید و با خواستۀ زال موافقت کند. منوچهر وقتی زال را می بیند با موبدان و ستاره شناسان خود م می کند و مجلسی ترتیب می دهد تا زال را بیازمایند. هر موبد سؤالی از زال می پرسد و زال پس از کمی درنگ سؤال ها را به نیکویی پاسخ می دهد. از جمله همین چند بیت بالا که پرسشی است که یکی از موبدان مطرح می کند: «دو سرو بلند بینی که از دریای پرموج برآمده و مرغی بر آن دو آشیان دارد، بامداد بر یکی نشیند و شامگاه بر دیگری، چون از درخت نخستین بپرد برگ و بر آن درخت خشک شود و چون بر درخت دیگر نشیند، هوا عطرآگین گردد، بدین شکل پیوسته یکی شاداب باشد و دیگری پژمرده و نزار.» پاسخ زال به آن پرسش چنین است که: کنون از نیام این سخن برکشیم دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم ز برج بره تا ترازو جهان همی تیرگی دارد اندر نهان چنین تا ز گردش به ماهی شود پر از تیرگی و سیاهی شود دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند کزو نیمه شاداب و نیمی نژند برو مرغ پران چو خورشید دان جهان را ازو بیم و امید دان برج های(باره های) فلکی دوازده گانه که در اینجا از آن ها سخن به میان آمده، در حقیقت ابزاری بوده که در دوران باستان از آن برای سنجش گذر زمان استفاده می شده است. در آن دوران چنین تصور می شده که خورشید دور زمین درحال گردش است و در این گردش مسیری دایره ای شکل را طی می کند؛ که به آن «دایرة البروج» می گفته اند. این دایره مسیری فرضی است که هر سی درجه از قوس آن را نمایندۀ یک برج(باره) می دانسته اند. برج بره(حمل) نخستین برج است از این برج های دوازده گانه و ترازو(میزان) هفتمین. اولی در آغاز فصل بهار و دیگری در آغاز خزان قرار گرفته است. خورشید از بره تا ترازو نیمۀ اول این مسیر دایره ای شکل را می پیماید و سپس از ترازو تا ماهی که آ ین برج است نیمۀ دوم دایره را. این دو نیمه در پرسش های موبدان از زال(و در باور پیشینیان) دو سرو دانسته شده اند و خورشید نیز پرنده ای است که از بره تا ترازو روی سرو اول و پس از آن تا به باره ماهی برسد روی سرو دوم آشیان دارد. زال در جواب موبد چنین پاسخ می دهد که: خورشید آنگاه که به بارۀ بره در می آید «اعتدال بهاری» آغاز می شود و از آن پس، روز طولانی تر شده، شب رو به کاهش می گذارد و جهان، تیرگی را پشت سر می نهد. تا زمانی که خورشید به بارۀ ترازو می رسد. در این هنگام «اعتدال پاییزی» آغاز می شود و در نتیجه روزها کوتاه شده و شب ها طولانی تر می شوند. تا اینکه خورشید به بارۀ ماهی برسد. و باز این چرخه تکرار می شود. در نیمۀنخست این دایره جهان پر از شاد و سرسبزی است و در نیمۀ دوم همۀ جهان اندوهگین و افسرده است.
1-شاهنامۀ فردوسی به نثر- سید محمد دبیرسیاقی 2-نامۀ باستان-میرجلال الدین کزازی



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1486




life goals

درخواست حذف اطلاعات

«داشتن یک دوست واقعی یکی از سه هدف اصلی من توی زندگی بود. یکی دیگه اینکه همۀ عروسکای نوبلت رو جمع کنم و سومی هم اینکه تا آ عمر شکلات داشته باشم. برنارد هازلهاف میگه داشتن هدف توی زندگی خیلی خوبه. البته به این شرط که مثل اه من احمقانه نباشه!» انیمیشن mary and max-2009



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1487




غروب شنبۀ خود را چنین بگذرانیم

درخواست حذف اطلاعات

متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

دریافت (silk road-kitaro)



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1485




به رهی دیدم برگ خزان پژمر...

درخواست حذف اطلاعات
می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند. این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. آبی رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تا ی ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود. گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود» گفت:«اینو یه خانوم دیگه ایم نخوانده؟» -«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.» -«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آ تو زگلشن ز چه بگریزی» آهی کشید و گفت:«می دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.» -«آره همین مرضیه. موقع غروب که می شد خانمم چایی می ریخت و می آورد. بعد همین کاست رو می ذاشت و مرضیه شروع می کرد به خوندن. نمی دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست. -«روزی تو هم آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.» -«همین، مرضیه اش رو نداری بذاری؟» -«نه. حالا مگه این بد می خونه؟» -«بد نمی خونه. ولی یاد خاطره هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.» گفتم:«خد امرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم» -«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟» -«مرضیه.» -«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...» -«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده ام.» احساس بغضی پیچید توی گلویش. باید همین جا پیاده اش می . او باید می رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این طور وقت ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی جان» و مرد دیگر تا آ راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آ داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»
+نوشته شده برای رادیوبلاگی ها و اولین آهنگ نوانگار. صمیمانه دعوت می کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1481




97-93=4

درخواست حذف اطلاعات
همین شنبه ای که گذشت می تونستم بیام و بنویسم «دوکلمه حرف حساب» چهار ساله شد.(مهم بود؟) لابد انتظار دارید حالا که نوشتم اضافه کنم: هر حرفی، حدیثی، سخنی، انتقادی، مز ف ترین پستی، بهترین پستی، مهری، محبتی، ی، فضیلتی، نصیحتی، چیزی اگر دارید بنویسید. نمی دونم، میل خودتون. من که حرفی اگر بود می شنوم.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1483




سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...

درخواست حذف اطلاعات
اگر صحبت از قوانین فیزیک و آیرودینامیک باشد زنبورهای عسل نباید پرواز کنند. در واقع بال های زنبور عسل توانایی بلند این ه از روی زمین را ندارند. ولی حقیقت این است که زنبورهای عسل نه تنها پرواز می کنند، بلکه توانایی خیره کننده ای هم در این کار دارند.
شرح تصویر: شاهین ایزدبار، با شش نشان طلا و یک نقره از مسابقات پاراآسیایی در رشتۀ شنا. برای آن یک نشان نقره هم گفت:«شرمندۀ مردم ایران شدم!»
سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب... :: مرا ببخش اگر فراتر از مرزهای عشق عاشقت شدم...



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1484




به رهی دیدم برگ خزان پژمر...

درخواست حذف اطلاعات
می گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی کند. این چند جمله را مرد رهگذری می گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ی همراهش بود و با پای پیاده پیش می رفت. هربار که ماشینی از کنارش می گذشت برمی گشت و به پشت سرش نگاهی می انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می خواهد برود و اگر مسیرش می خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس هایش را می شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. آبی رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تا ی ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود. گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود» گفت:«اینو یه خانوم دیگه ایم نخوانده؟» -«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.» -«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آ تو زگلشن ز چه بگریزی» آهی کشید و گفت:«می دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.» -«آره همین مرضیه. موقع غروب که می شد خانمم چایی می ریخت و می آورد. بعد همین کاست رو می ذاشت و مرضیه شروع می کرد به خوندن. نمی دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست. -«روزی تو هم آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.» -«همین، مرضیه اش رو نداری بذاری؟» -«نه. حالا مگه این بد می خونه؟» -«بد نمی خونه. ولی یاد خاطره هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.» گفتم:«خد امرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم» -«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟» -«مرضیه.» -«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...» -«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده ام.» احساس بغضی پیچید توی گلویش. باید همین جا پیاده اش می . او باید می رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این طور وقت ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی جان» و مرد دیگر تا آ راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آ داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»
+نوشته شده برای رادیوبلاگی ها و اولین آهنگ نوانگار. صمیمانه دعوت می کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1481




یک بیست وچهار ساعت با من

درخواست حذف اطلاعات
قصد دارم امروز از لحظۀ بیداری تا آ شبی که به خواب می روم را همین جا روایت کنم. ساعت هشت: تازه بیدار شده ام. با ص که مدت هاست نشنیده بودمش. صدای چرخ های خیاطی کارگاهی که حالا بیش از دو هفته از تعطیلی اش می گذشت. ساعت ده و چهارده دقیقه: شروع به نوشتن این پست کرده ام. قیل از اینکه شروع به نوشتن کنم سری به تلگرام زدم. از تلگرام های وارده:«و گفت: خداوند را فرشته ایست که هر روز بانگ می زند: بزایید برای مردن، جمع کنید برای نابودی، و بسازید برای ویرانی. نهج البلاغه-حکمت ۱۲۷، کانال هاروت و ماروت» به این فکر می کنم که ادامۀ روز را در کتابخانه سپری کنم. سکوت کتابخانه و فضای آن را دوست دارم. چه برای کار و چه برای مطالعه. در حقیقت امروزم از حالا شروع می شود! یک روز تراکتوری خواهم ید و همۀ ماشین هایی که در خیابان دوبل پارک کرده اند را زیر چرخ های تراکتورم له خواهم کرد. یک بار سمیرم سوار تا ی بودم. رانندۀ تا ی از آشنایان و پیرمرد سرزنده و شوخ طبع بود. ترافیک خیابان اصلی شهر سنگین بود و خیلی سخت جلو می رفتیم. یکی از ماشین هایی که کنار خیابان پارک کرده بود سعی داشت از پارک بیرون بیاد و به همین خاطر راننده ای که من سوار ماشینش بودم توقف کرد. رانندۀ پشتی دستش را گذاشت روی بوق و یکی دوتا بوق زد که یعنی:«زرد قناری چرا حرکت نمی کنی پس؟» پیرمرد شوخ طبع سرش را از پنجره برد بیرون و از آنجا که شهر ما زیادی کوچک است و همه همدیگر را می شناسند داد زد: «به آقای فلانی. مبارک ماشین صفرت. با بوقش یدی؟» و طوری داد زد که همۀ ماشین های دوروبر و حتی مغازه دارها هم صدایش را شنیدند و زدند زیر خنده. امروز می خواستم برگردم به خانمی که پشت سرهم بوق می زد همین جمله را بگویم. دیدم ممکن است ناراحت شود اگر بهش بگویم «بَه آقای فلانی!» 12:55 کتابخانۀ فیض کاشانی ملامحمدمحسن فیض کاشانی داماد و شاگرد ملاصدرای بود و از حکیمان و عرفای زمان صفویه. این را برای زیاد شدن اطلاعات عمومی تان گفتم و برای اینکه این پست هم زیادی بی محتوا نباشد! به هرحال، داخل سریال بیگ بنگ آف تئوری شلدون کوپر تنها یک جای خاص از خانه می نشست و به آن محل می گفت «مای اسپات». جای این بندۀ نگارنده هم در سالن مطالعه اولین صندلی گوشۀ سمت چپ است. به چند دلیل، یک اینکه گوشه است! و بندۀ گوشه گیر از گوشه ها خوشم می آید و دو اینکه پریز برق دارد و می شود از لپتاپ استفاده کرد. به جز این بندۀ نگارنده سه تن دیگر نیز داخل سالن مطالعه حضور دارند، نه چهار نفر. نفر چهارم پشت صندلی اش به خواب رفته بود و نمی دیدمش. یکی سر در گریبان گوشی موبایلش فرو برده و دو نفر دیگر هم ظاهراً کنکوری هستند. خب یکی از نفراتی که نشسته بود بلند شد و رفت تا رسماً سه نفر باشیم. 14:10 کتابخانۀ فیض کاشانی درحال نوشتن خلاصۀ کتاب بودم که ناغافل خوابم برد. همه اش تقصیر همان نفر چهارمی است که روی صندلی خواب بود و به خاطرم آورد که می شود در این ح هم خو د. سر که بلند هیچ را ندیدم. همه رفته بودند. تنها صدای دو خانمی می آید که مسئول کتابخانه هستند. گویا بحث سر جلسۀ قرآن یا زیارت عاشورای همسایه و دختر خدیجه خانم است که، که اصلاً به من چه مربوط. مگر من فضولم؟ 3:40 کتابخانۀ فیض کاشانی کتاب کوچک برای داستان نویسی، نوشتۀ فریدون عموزاده خلیلی را اگر روزی روزگاری دیدید بخوانید. و اگر جایی بود که می شد آن را ید لطفاً یداری کنید و برای من پست کنید! متأسفانه از سال 93 کتاب تجدید چاپ نشده و تنها نسخه های قدیمی آن موجود(نیست!) است. کتاب را کانون پرورشی فکری برای نوجوانان و ردۀ سنتی«ه» چاپ کرده است. کتاب در صدوچهل صفحه به اختصار دربارۀ آنچه باید برای داستان نویسی دانست صحبت کرده و برخی نکات ضروری را بدون آب و تاب و با زبانی شیرین و گاهی طنز بیان کرده است. از سوژه ی تا طرح و شخصیت و گره افکنی در داستان گرفته تا فضاسازی در داستان با استفاده از جزئیاتی مثل رنگ،بو، صدا و .... تعداد بالای تمرین های کتاب هم باعث درگیری ذهن خواننده شده و او را همراه می کند. همچنین نویسنده برای انی که(به خصوص نوجوان ها) به تازگی شروع به آموختن دربارۀ داستان نویسی کرده اند سرخط های خوبی ارائه کرده و در دل متن، نویسنده ها و کتاب های خوبی را معرفی کرده است. در کل با حجم کمی که داشت اطلاعات خیلی خوبی در اختیار من خواننده قرار داد. فقط حیف که باید کتاب های امانتی را پس داد. 16:15 کتابخانۀ فیض کاشانی پسرکی عطرزده وارد سالن مطالعه می شود. لازم به ذکر است بنده از بوی عطر متنفرم! و آدم هایی که شیشه های عطر را روی خودشان خالی می کنند بیشتر. خلاصۀ کلام به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته اش ایرادی ندارد. ولی به همین طعم چایی دارچینی قسم عطر به خودتان نزنید. نفسم تنگ شده، قفسۀ ام درد می کند. با این حساب باید برگردم خانه. البته نخوردن نهار و گرسنگی هم دلیل دومم برای این تصمیم است. ساعت 18:05 در اتاق صدای گریۀ حسین را می شنوم. لحظۀ اول به این فکر که ممکن است چون مادرش نبوده که برود دنبالش خودش برگشته باشد و حالا پشت در خانه گیر افتاده و دارد گریه می کند. رفتم بالا و در خانه را باز دیدم نه، صدا از توی کوچه نیست. از توی خانۀ خودشان است. نام برده به این خاطر که باباش به جای مامانش رفته و او را از مدرسه برگردانده دارد گریه می کند. دیدن بچه مدرسه ای ها در کوچه و خیابان و دیدن مشق نوشتن های حسین یکی از لذت بخش ترین صحنه های این روزهاست. ساعت 20:15 اتاق نامبردۀ نگارندۀ این سطور خیلی بی نظم می خوابد و این از نقطه ضعف هایی است که داشتم و دارم. خوابم برد. بی خود و بی جهت خوابم برد. این روزها سردردها و سرگیجه های عجیبی دارم. چشم ها را که می بندم احساس می کنم همه چیز به چرخ می افتد. به لپتاپ نمی توانم خیره شوم و کتاب هم خیلی سخت می شود خواند. خواب؟ مگر اینکه از روی خستگی و به همین شکل باشد. ساعت 21:10 اتاق اینکه وقت هایی که در خانه هستم بیشتر وقتم در اتاق می گذرد یک حقیقتی است که نه زیاد آن را دوست دارم و نه از آن بدم می آید. واقعیت این است نوع کاری که این روزها انجام می دهم باعث شده بیشتر وقتم را پشت لپتاپ و پشت میز بگذرانم. رفتن به کتابخانه هم تنها بهانه ای است برای خارج شدن گاه به گاه از این فضا. بوی سوختگی تمام خانه را پر کرده. بیرون می روم و متوجه می شوم پدرجان دارد شام می پزد. در حقیقت گوشت کوبیده هایی که از ظهر مانده و ی نخورده را پیچیده لای نون و آن ها را توی روغن سرخ کرده و شده چیزی شبیه سمبوسه که خب من سمبوسه را عاشقم! به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته چه فرقی دارد؟ ولی اگر قرار به خوردن غذای فست فودی باشد ساندویچ کثیف و یا سمبوسه را ترجیح می دهم! 22:20 اتاق کمی با دوستان چت می کنم. کمی آهنگ گوش می دهم. اول عارف می خواند: «به پیری بگو پیری دست نگه دار گله دارم، حالا حالاها آرزو دارم؛ حالا حالاها آرزو دارم.» کمی وبلاگ می خوانم و این بار دارد می خواند:«توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن» و بعد نوبت به اصغروفایی می رسد که بگوید:«عشق آمد و آتشی به دل برزد؛ تا دل به گزاف لاف دلبر زد. عشق آمد، عشق آمد» و بعد هم لابد خوانده:«آسوده بدم نشسته در کنجی، عشق آمد عشق آمد؛ آمد غم عشق و حلقه بر در زد...» و در نهایت هم «عقلش چو مگس دو دست بر سر» خواهد زد. 00:00 همچنان اتاق می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها... فردا شده و دارند توی سرم دمام می زنند. هزارتا سوار توی سرم می دوند. توی سرم رخت می شورند. سرم مثل سیر و سرکه می جوشد و دست آ من از دست این سینوزیت های بعد از سرماخوردگی سر به بیابان خواهم گذاشت. این خط این هم نشان. ساعت 01:00 بابا فلاسک چایی ای که داشت را آورد توی اتاق. چایی می ریزم و می خورم. یکی، دوتا نه سومی را هم باید خورد. یکی از کارهایی که سعی کرده ام خودم را به آن عادت بدهم گوش دادن یکی از داستان های کانال صداخونه است. بهاءالدین مرشدی عزیز و صدای گرمش را دوست دارم. در این کار با یکی از دوستان هم شریکم. که خب ممکن است دوست نداشته باشد اسمش را بیاورم. این را نگفتم که بگویم من چقدر آدم اهل داستان شنویی هستم! نه، خواستم کمی کانال صداخونه را تبلیغ کنم. بالا ه گردن این بندۀ داستان شنو حق دارد. آن جملۀ«میشمرم هو میشمرم هه میشمرم هار» هم از داستان صداخونه نوشتۀ غلامحسین ساعدی است که بهاءالدین مرشدی آن را خوانده. دلیل دلبستگی ام به این جمله و داستان این است که فکر می کنم همۀ ما سربازیم و فرماندۀ بزرگ همین روزگار قدار کج مدار لاکردار است. داد می زند «قدم آهسته بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها. بشمار هت» و این ماییم که باید اطاعت کنیم و تکرار کنیم «می شمارم هه، می شمارم ها، می شمارم هت، می شمارم هو، می شمارم ها» و بعد فرماندۀ بزرگ، یعنی همین روزگار قدار کج مدار لاکردار فریاد بزند:«اوهوی نفر سوم صف پنجم، باز که نشد، باز که نشد!» و بعد لابد بگوید:«گمشو برو ته صف!» ساعت 02:18 اتاق خسته تر از آن بودم که بخواهم کاری انجام دهم. حتی دست ودلم به دیدن هم نمی رفت. این شد که تصمیم گرفتم کمی ورزش کنم. پس داخل درایو دی، پوشۀ pes را باز و یک دور بلژیک را قهرمان جام ملت های اروپا تا کمی مغزم استراحت کند. تا کمی دق ودلی ام را سر توپ و زمین سبز و دروازۀ تیم های مقابل خالی کنم! حالا با بالا بردن جام قهرمانی می روم که بخوابم. خواب که نه. می روم کمی کتاب بخوانم تا ببینم کی از خستگی چشم هایم بسته می شود. احتمالاً تمام! +چالشی در کار نیست. فقط احساس کار جالبی است. پس اگر دوست داشتید شماهم از یک بیست وچهار ساعت تان بنویسید. :)



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1479




به وقت غروب پنجشنبه

درخواست حذف اطلاعات
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
دریافت (دلشدگان-علی حاتمی)



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1480




یک بیست وچهار ساعت با من

درخواست حذف اطلاعات
قصد دارم امروز از لحظۀ بیداری تا آ شبی که به خواب می روم را همین جا روایت کنم. ساعت هشت: تازه بیدار شده ام. با ص که مدت هاست نشنیده بودمش. صدای چرخ های خیاطی کارگاهی که حالا بیش از دو هفته از تعطیلی اش می گذشت. ساعت ده و چهارده دقیقه: شروع به نوشتن این پست کرده ام. قیل از اینکه شروع به نوشتن کنم سری به تلگرام زدم. از تلگرام های وارده:«و گفت: خداوند را فرشته ایست که هر روز بانگ می زند: بزایید برای مردن، جمع کنید برای نابودی، و بسازید برای ویرانی. نهج البلاغه-حکمت ۱۲۷، کانال هاروت و ماروت» به این فکر می کنم که ادامۀ روز را در کتابخانه سپری کنم. سکوت کتابخانه و فضای آن را دوست دارم. چه برای کار و چه برای مطالعه. در حقیقت امروزم از حالا شروع می شود! یک روز تراکتوری خواهم ید و همۀ ماشین هایی که در خیابان دوبل پارک کرده اند را زیر چرخ های تراکتورم له خواهم کرد. یک بار سمیرم سوار تا ی بودم. رانندۀ تا ی از آشنایان و پیرمرد سرزنده و شوخ طبع بود. ترافیک خیابان اصلی شهر سنگین بود و خیلی سخت جلو می رفتیم. یکی از ماشین هایی که کنار خیابان پارک کرده بود سعی داشت از پارک بیرون بیاد و به همین خاطر راننده ای که من سوار ماشینش بودم توقف کرد. رانندۀ پشتی دستش را گذاشت روی بوق و یکی دوتا بوق زد که یعنی:«زرد قناری چرا حرکت نمی کنی پس؟» پیرمرد شوخ طبع سرش را از پنجره برد بیرون و از آنجا که شهر ما زیادی کوچک است و همه همدیگر را می شناسند داد زد: «به آقای فلانی. مبارک ماشین صفرت. با بوقش یدی؟» و طوری داد زد که همۀ ماشین های دوروبر و حتی مغازه دارها هم صدایش را شنیدند و زدند زیر خنده. امروز می خواستم برگردم به خانمی که پشت سرهم بوق می زد همین جمله را بگویم. دیدم ممکن است ناراحت شود اگر بهش بگویم به آقای فلانی! 12:55 کتابخانۀ فیض کاشانی ملامحمدمحسن فیض کاشانی داماد و شاگرد ملاصدرای بود و از حکیمان و عرفای زمان صفویه. این را برای زیاد شدن اطلاعات عمومی تان گفتم و برای اینکه این پست هم زیادی بی محتوا نباشد! به هرحال، داخل سریال بیگ بنگ آف تئوری شلدون کوپر تنها یک جای خاص از خانه می نشست و به آن محل می گفت «مای اسپات». جای این بندۀ نگارنده هم در سالن مطالعه اولین صندلی گوشۀ سمت چپ است. به چند دلیل، یک اینکه گوشه است! و بندۀ گوشه گیر از گوشه ها خوشم می آید و دو اینکه پریز برق دارد و می شود از لپتاپ استفاده کرد. به جز این بندۀ نگارنده سه تن دیگر نیز داخل سالن مطالعه حضور دارند، نه چهار نفر. نفر چهارم پشت صندلی اش به خواب رفته بود و نمی دیدمش. یکی سر در گریبان گوشی موبایلش فرو برده و دو نفر دیگر هم ظاهراً کنکوری هستند. خب یکی از نفراتی که نشسته بود بلند شد و رفت تا رسماً سه نفر باشیم. 14:10 کتابخانۀ فیض کاشانی درحال نوشتن خلاصۀ کتاب بودم که ناغافل خوابم برد. همه اش تقصیر همان نفر چهارمی است که روی صندلی خواب بود و به خاطرم آورد که می شود در این ح هم خو د. سر که بلند هیچ را ندیدم. همه رفته بودند. تنها صدای دو خانمی می آید که مسئول کتابخانه هستند. گویا بحث سر جلسۀ قرآن یا زیارت عاشورای همسایه و دختر خدیجه خانم است که، که اصلاً به من چه مربوط. مگر من فضولم؟ 3:40 کتابخانۀ فیض کاشانی کتاب کوچک برای داستان نویسی، نوشتۀ فریدون عموزاده خلیلی را اگر روزی روزگاری دیدید بخوانید. و اگر جایی بود که می شد آن را ید لطفاً یداری کنید و برای من پست کنید! متأسفانه از سال 93 کتاب تجدید چاپ نشده و تنها نسخه های قدیمی آن موجود(نیست!) است. کتاب را کانون پرورشی فکری برای نوجوانان و ردۀ سنتی«ه» چاپ کرده است. کتاب در صدوچهل صفحه به اختصار دربارۀ آنچه باید برای داستان نویسی دانست صحبت کرده و برخی نکات ضروری را بدون آب و تاب و با زبانی شیرین و گاهی طنز بیان کرده است. از سوژه ی تا طرح و شخصیت و گره افکنی در داستان گرفته تا فضاسازی در داستان با استفاده از جزئیاتی مثل رنگ،بو، صدا و .... تعداد بالای تمرین های کتاب هم باعث درگیری ذهن خواننده شده و او را همراه می کند. همچنین نویسنده برای انی که(به خصوص نوجوان ها) به تازگی شروع به آموختن دربارۀ داستان نویسی کرده اند سرخط های خوبی ارائه کرده و در دل متن، نویسنده ها و کتاب های خوبی را معرفی کرده است. در کل با حجم کمی که داشت اطلاعات خیلی خوبی در اختیار من خواننده قرار داد. فقط حیف که باید کتاب های امانتی را پس داد. 16:15 کتابخانۀ فیض کاشانی پسرکی عطرزده وارد سالن مطالعه می شود. لازم به ذکر است بنده از بوی عطر متنفرم! و آدم هایی که شیشه های عطر را روی خودشان خالی می کنند بیشتر. خلاصۀ کلام به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته اش ایرادی ندارد. ولی به همین طعم چایی دارچینی قسم عطر به خودتان نزنید. نفسم تنگ شده، قفسۀ ام درد می کند. با این حساب باید برگردم خانه. البته نخوردن نهار و گرسنگی هم دلیل دومم برای این تصمیم است. ساعت 18:05 در اتاق صدای گریۀ حسین را می شنوم. لحظۀ اول به این فکر که ممکن است چون مادرش نبوده که برود دنبالش خودش برگشته باشد و حالا پشت در خانه گیر افتاده و دارد گریه می کند. رفتم بالا و در خانه را باز دیدم نه، صدا از توی کوچه نیست. از توی خانۀ خودشان است. نام برده به این خاطر که باباش به جای مامانش رفته و او را از مدرسه برگردانده دارد گریه می کند. دیدن بچه مدرسه ای ها در کوچه و خیابان و دیدن مشق نوشتن های حسین یکی از لذت بخش ترین صحنه های این روزهاست. ساعت 20:15 اتاق نامبردۀ نگارندۀ این سطور خیلی بی نظم می خوابد و این از نقطه ضعف هایی است که داشتم و دارم. خوابم برد. بی خود و بی جهت خوابم برد. این روزها سردردها و سرگیجه های عجیبی دارم. چشم ها را که می بندم احساس می کنم همه چیز به چرخ می افتد. به لپتاپ نمی توانم خیره شوم و کتاب هم خیلی سخت می شود خواند. خواب؟ مگر اینکه از روی خستگی و به همین شکل باشد. ساعت 21:10 اتاق اینکه وقت هایی که در خانه هستم بیشتر وقتم در اتاق می گذرد یک حقیقتی است که نه زیاد آن را دوست دارم و نه از آن بدم می آید. واقعیت این است نوع کاری که این روزها انجام می دهم باعث شده بیشتر وقتم را پشت لپتاپ و پشت میز بگذرانم. رفتن به کتابخانه هم تنها بهانه ای است برای خارج شدن گاه به گاه از این فضا. بوی سوختگی تمام خانه را پر کرده. بیرون می روم و متوجه می شوم پدرجان دارد شام می پزد. در حقیقت گوشت کوبیده هایی که از ظهر مانده و ی نخورده را پیچیده لای نون و آن ها را توی روغن سرخ کرده و شده چیزی شبیه سمبوسه که خب من سمبوسه را عاشقم! به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته چه فرقی دارد؟ ولی اگر قرار به خوردن غذای فست فودی باشد ساندویچ کثیف و یا سمبوسه را ترجیح می دهم! 22:20 اتاق کمی با دوستان چت می کنم. کمی آهنگ گوش می دهم. اول عارف می خواند: «به پیری بگو پیری دست نگه دار گله دارم، حالا حالاها آرزو دارم؛ حالا حالاها آرزو دارم.» کمی وبلاگ می خوانم و این بار دارد می خواند:«توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن» و بعد نوبت به اصغروفایی می رسد که بگوید:«عشق آمد و آتشی به دل برزد؛ تا دل به گزاف لاف دلبر زد. عشق آمد، عشق آمد» و بعد هم لابد خوانده:«آسوده بدم نشسته در کنجی، عشق آمد عشق آمد؛ آمد غم عشق و حلقه بر در زد...» و در نهایت هم «عقلش چو مگس دو دست بر سر» خواهد زد. 00:00 همچنان اتاق می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم ها... فردا شده و دارند توی سرم دمام می زنند. هزارتا سوار توی سرم می دوند. توی سرم رخت می شورند. سرم مثل سیر و سرکه می جوشد و دست آ من از دست این سینوزیت های بعد از سرماخوردگی سر به بیابان خواهم گذاشت. این خط این هم نشان.
در حال تکمیل... +اگر دوست داشتید شماهم از یک بیست وچهار ساعت تون بنویسید و لینکش رو همین جا ارسال کنید. :)



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1479




تیم بودن بالاتر از ستاره داشتن است

درخواست حذف اطلاعات

می تونم صدها کلمه از غیرت و تعصب حرف بزنم، می تونم صدها کلمه از فلسفۀ تسلیم نشدن و جنگیدن در زندگی بگم. می تونم بنویسم یک وقت هایی هم باید تسلیم نشد، باید کمر خم نکرد، باید جنگید و راه پیروز شدن رو یافت. می تونم از کلمات زیادی برای ابراز احساساتم استفاده کنم. می تونم، ولی فقط به این چهار کلمه اکتفا می کنم و می نویسم: «مرسی فوتبال، مرسی پرسپولیس»



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1478




یک بیست وچهار ساعت با من

درخواست حذف اطلاعات
قصد دارم امروز از لحظۀ بیداری تا آ شبی که به خواب می روم را همین جا روایت کنم. ساعت هشت: تازه بیدار شده ام. با ص که مدت هاست نشنیده بودمش. صدای چرخ های خیاطی کارگاهی که حالا بیش از دو هفته از تعطیلی اش می گذشت. ساعت ده و چهارده دقیقه: شروع به نوشتن این پست کرده ام. قیل از اینکه شروع به نوشتن کنم سری به تلگرام زدم. از تلگرام های وارده:«و گفت: خداوند را فرشته ایست که هر روز بانگ می زند: بزایید برای مردن، جمع کنید برای نابودی، و بسازید برای ویرانی. نهج البلاغه-حکمت ۱۲۷، کانال هاروت و ماروت» به این فکر می کنم که ادامۀ روز را در کتابخانه سپری کنم. سکوت کتابخانه و فضای آن را دوست دارم. چه برای کار و چه برای مطالعه. در حقیقت امروزم از حالا شروع می شود! در حال تکمیل...



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1479




قدم آهسته، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها

درخواست حذف اطلاعات
قدم آهسته، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار ها، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار هو، بشمار هار، بشمار هت، بشمار هو، بشمار هه، بشمار هت. قدم آهسته، می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار می شمرم هه می شمرم ها می شمرم هت می شمرم هو می شمرم هار میشــــــ



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1477




از داستان زال و رودابه-سه

درخواست حذف اطلاعات
زال دل به رودابه باخته و رودابه هم عاشق زال شده. اما مشکلی که زال با آن روبه روست این است که رودابه دختر مهراب، از نوادگان ضحاک است و پیوند با آن ها به سبب اختلاف های اعتقادی و مذهبی غیرممکن است. به همین خاطر زمانی که زال دل به رودابه باخته و خواهان ازدواج با اوست، سران زال را نصیحت می کنند تا از این فکر درگذرد؛ اما زال نمی پذیرد. در نهایت سران به او می گویند تنها راه این است که به نزد پدرش سام نامه ای بنویسد و خواسته اش را پیش او مطرح کند. زیرا سام قول داده هرگز با خواستۀ پسر مخالفت نکند. بیتی که در ادامه آمده، از ابتدای نامۀ زال به پدر است. زال می خواهد نامه را با ستایش پدر آغاز کند. و این چنین می نویسد: «چمانندهٔ دیزه هنگام گرد چرانندۀ کر اندر نبرد» کر از پرنده هایی است که مردارخوار است. حکیم توس، رشادت های سام را این گونه توصیف می کند که، او در وقت نبرد چرانندۀ کر هاست. یعنی به قدری از دشمنان می کشد که غذا برای تمام کر های صحرا فراهم می شود!



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1470




از داستان زال و رودابه-چهار

درخواست حذف اطلاعات
در سه بخش گذشته، قسمت هایی از داستان زال و رودابه را شرح دادم. داستان اصلی از دل باختن زال و رودابه به یکدیگر، آن هم از راه شنیدن آغاز می شود.(پست اول)، سپس شبی زال به دیدار رودابه می رود و آن شب را در قصر او سپری می گند(پست دوم)، بعد وقتی دل خود را به رودابه می بازد، نامه ای برای سام می فرستد و ماجرای این عشق را برای او بازگو می کند و از پدر می خواهد که با ازدواجش موافقت کند.(پست سوم) و حالا در این بخش از داستان زال و رودابه قصد دارم از لحظه ای بگویم که در آن سیندخت، مادر رودابه متوجه رابطۀ پنهانی دخترش (رودابه) شده است و می خواهد بداند، معشوقۀ رودابه کیست؟ و او پنهانی برای که سربند و پیرایه می فرستد؟ زمانی که سیندخت از رابطۀ پنهان رودابه با مرد دیگری باخبر می شود و فرستادۀ زال را می بیند که با خود هدایایِ رودابه را برای زال می برد؛ رودابه را بازخواست می کند که با کدام مرد در ارتباط است و اکنون سربند و پیرایه را برای چه ی می فرستد؟ در اینجا سیندخت برای اینکه خود را خشمگین از کار دختر و در عین حال مادری دلسوز و مشفق نشان دهد، به رودابه با لحنی آمیخته با خشم و دلسوزی می گوید: ستمگر چرا گشتی ای ماه روی همه رازها پیش مادر بگوی در بیت بالا تضادی که میان دو کلمۀ «ستمگر» و «ماه روی» وجود دارد، با لحنی زیبا و متعادل همین معنی را به ذهن خواننده می رساند.



منبع : http://aghagol.blog.ir/post/1476